بالاخره ایمان چیست؟

اسماعیل اردستانی : امروز در جلسه ای میزبان اندیشمند فرهیخته ای بودیم ، در میان همه بحثها و گفتگوها ، تنشها و پرشها ، یکی از حاضرین جمله با اهمیتی گفت ؛ اینکه ایمان از نظر یک مارکسیست شناخت ضرورت و زیستن بر آن اساس است .البته فعلا کاری به مبنای هگلی این سخن ندارم که از نظر او ”…

اسماعیل اردستانی : امروز در جلسه ای میزبان اندیشمند فرهیخته ای بودیم ، در میان همه بحثها و گفتگوها ، تنشها و پرشها ، یکی از حاضرین جمله با اهمیتی گفت ؛ اینکه ایمان از نظر یک مارکسیست شناخت ضرورت و زیستن بر آن اساس است .البته فعلا کاری به مبنای هگلی این سخن ندارم که از نظر او ” آزادی شناخت ضرورت است ” اما می خواهم بگویم حتی آن خداشناسی که باور به قوانین قطعی و تغییرناپذیر سنت های الهی را دارد نیز همین اعتقاد هگلی- مارکسی را دارد.

بنابراین تعریفی که می توان از این زاویه به ایمان داشت ؛ اعتقاد به ضرورت الهی است همان که متن قرآن می گوید : لا تبدیل لخلق الله ” برای دل افراد قوانین جهان تغییر نمی کند.
به این ترتیب چه مارکسیستی که معتقد است انسان محصول ضرورتهای تاریخی و اجتماعی است ( به همین سیاق روانکاوی فرویدی که معتقد است رفتار آدمی توسط نیروهای خارج از آگاهی اش کنترل می شود ) و چه خداباوری که باور دارد که قوانین و سنتهای الهی تغییرناپذیر و ابدی هستند ، فضایی را برای آزادی آدمی باز نمی گزارند.

اگر بخواهیم به سخن هگل وفادار بمانیم که آزادی شناخت ضرورتهاست ، می توانیم به این نتیجه برسیم که اصولا آگاهی ، ضد آزادی است، اگر تصورمان از آزادی رها شدن از قید و بند طبیعی یا اجتماعی باشد .به یک معنا نه دیدگاه هگلی که آزادی را شناخت ضرورت می داند و نه دیدگاه خداباورانه ای که ایمان را شناخت سنتهای لایتغیر الهی می داند، به هر چه می رسند جز به آزادی.

طنز تاریخ اندیشه این است که هم در اندیشه مارکسیستی و هم در اندیشه دینی ، ایده مقابل ایده فوق هم شکل گرفته است .مثلا در مارکسیسم همیشه این نقد وجود داشته که اگر قرار است ضرورتهای تاریخی کار خودشان را بکنند و فروپاشی سرمایه داری الزامی است پس برای چه به خودمان زحمت بدهیم و بخواهیم انقلاب کنیم ، اگر انقلاب خودش می آید پس چه نیازی به پراکسیس ؟ و اگر پراکسیس مهم است و باید عمل کرد پس آن ضرورت تاریخی چه می شود؟

همین سوال در حوزه اندیشه دینی هم از ابتدا مطرح بوده که اگر کار جهان بر اساس سنتهای الهی است و خدا کار خودش را می کند پس دعا چه معنایی دارد ؟ معجزه چه جایگاهی در این باور دارد ؟ اگر معجزه را اینگونه بفهمیم که رخ دادی فراتر از قوانین طبیعی است .
در سطحی بالاتر هم مارکسیست شماره ۱ و هم دیندار شماره ۱ ، در پاسخ می گوید اهمیت پراکسیس در کسب آگاهی است برای کارگر و اهمیت دعا فهم خواست خداست .نه پراکسیس و نه دعا در نهایت تغییری در قوانین بنیادی ایجاد نمی کنند و اگر ما رخ دادی را به معجزه تعبیر می کنیم یا اجابت دعا ، در واقع این ناشی از شناخت ناقص ماست از این قوانین .اگر شناخت کاملی داشتیم متوجه می شدیم نه پراکسیس و نه دعا و معجزه تغییری در قوانین ایجاد نکرده بلکه این ناآگاهی ما بوده که باعث شده ما برداشت خلل در قوانین را داشته باشیم .

فرض کنیم ما تحلیل خود را همینجا تمام کنیم و نتیجه گیری کنیم ، آنوقت کسی که برایش آزادی مهم است آیا این نتیجه را نمی گیرد که پس تلاش نکنیم، که قوانین بنیادی تاریخ و سنتهای الهی را کشف نکنیم و حداقل این نادانی برایمان تصور و توهم رهایی و آزادی را ایجاد می کند .گویی با خود می گوید چطور است با این فریب کنار بیایم تا حداقلی از آزادی را برای خود حفظ کنم؟

تحلیل هگلی ( و نیز خداباور هگلی ) از ضرورت و آزادی ما را به اینجا رساند که گویی هر چه شناخت و علم ما بیشتر باشد کمتر آزادیم ، چون شناخت یعنی کشف این قوانین ابدی و البته اینجا آیا به جز کنار آمدن و پذیرش این ضرورتها کاری از ما ساخته هست ؟

در کف شیر نر خونخواره ای
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

اینجا شاید نادانی یک ارزش طرف آزادی باشد ، گویی من هر چه از کار جهان بی خبرتر باشم آزادترم .
اما اهمیت مارکسیسم و دین به خصوص اسلام چیست که ما همچنان درگیر ایمان حاصل از این ایده ها هستیم ؟
به تصور من اهمیت اینها در همین دوگانگی و تضاد اینهاست .همین تضاد بین آزادی و ضرورت است که ایمان مارکسیستی و دینی را همچنان زنده نگه داشته است .اگر این ایده ها از فلسفه هگل تبعیت می کردند و تضاد فوق را به شیوه دیالکتیک هگلی حل می کردند شاید چیزی از آنها باقی نمی ماند. راز زنده بودن این اندیشه ها نگه داشتن این تضاد در دل خودشان است .

به این ترتیب ایمانی که منتج به آزادی شود چیست؟ کدام شق را انتخاب کنیم تا هم ایمان داشته باشیم هم آزادی ؟
به تصور من اینجا انتخاب نکردن و تصمیم نگرفتن ما را به مقصود خود می رساند. ایمان نه کشف ضرورتهای تاریخی و الهی و پذیرش آن و نه یکسره تن به استثنا دادن و انتظار معجزه داشتن است .ایمانی که یکسره تن به معجزه و استثنا می دهد اگرچه به آزادی می رسد اما از علم و آگاهی غافل می ماند.

اهمیت آگاهی ( حتی اگر تعریف هگل را که آگاهی ، آگاهی از ضرورت است را بپذیریم ) در بقای انسان است .اگر آزادی راهبر انسان به مرگ است ، آگاهی به بقا و زندگی است و اینها هر دو رانه های بنیادی انسان است .انسان همین تنش بین آگاهی و آزادی است ، همین تنش بین زندگی و مرگ است .و ایمان زیستن در همین شکاف بین آگاهی و آزادی است .

ایمان نگه داشتن همین تضاد بین ضرورت تاریخی و طبیعی و امید به معجزه و استثنا قائل شدن است. از این زاویه شاید عیسی مسیح مومن ترین انسانها بود که حتی در لحظه آخر هم بین خواست خدایش و امید به نجات در تردید بود که گفت : خدایا از چه رو رهایم کردی ؟

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مرادی
بهمن ۱۷, ۱۳۹۸ ۱۱:۴۸ ب٫ظ

ایمان باور به عالم غیب است…همانطور که در درون خود ما انسانها موجودی غیبی پنهان است…خود ما انسانها دلیل بر عالم غیب هستیم…ما مثل دیگر موجودات نیستیم به علت همان نفس متمایزدرونی…ایمان باور به این غیب است…. در عالم شهادت یعنی همین عالم فیزیکال تجربی باور به گزاره های مربوط به آن با سعی و خطا و آزمایش مهیا میشود…. برای باور به عالم غیب است که معجزه لازم دارد…متناسب با رشد انسان و ازدیاد جمعیت معجزات متغیر بوده اند…آخرین معجزه از سنخ کلام است…کلامی که هم نقش معجزه دارد و هم نقش راهنما…. آخرین معجزه را با رعایت اتصال… مطالعه بیشتر»

فهرست
1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x