ساخت های اجتماعی کژتابی ها

حمید موسوی: در این دو مقاله داریوش شایگان به تجزیه و تحلیل ایدولوژیها، و مقایسه آن با روشنفکر مدرن و عارف سنتی می پردازد. تلخیصی از هر دو مقاله را به جهت وحدت موضوع، در یک قالب، گزینش شده تا علاقمندان و محققان را به کار آید و پسندخاطر افتد.     ۱_ ساختهای اجتماعی کژتابی ها …. هر محتوای…

حمید موسوی: در این دو مقاله داریوش شایگان به تجزیه و تحلیل ایدولوژیها، و مقایسه آن با روشنفکر مدرن و عارف سنتی می پردازد. تلخیصی از هر دو مقاله را به جهت وحدت موضوع، در یک قالب، گزینش شده تا علاقمندان و محققان را به کار آید و پسندخاطر افتد.

 

 

۱_ ساختهای اجتماعی کژتابی ها

…. هر محتوای معنوی مدعی اصالت، وقتی که در قالب نظام بسته ایدولوژیها ریخته میشود، سرانجام شکل آن قالب را بخود میگیرد و ناآگاهانه غربی شده بصورت شعوری کاذب درمیآید.(۲۸۴) …. جزم اندیشی ذاتی ایدولوژیها با روح مذهبی تمدنهای جهان سومی سازگار درمی آید زیرا این تمدنها، عصر علمی و فنی روشنگری و ماجراجویی تاریخ را ندیده اند و لذا از توانایی نقادی برخوردار نیستند که در غرب همانند پادزهر جبران سازی، جلوی زیاده رویهای خطرناک جزم اندیشی را میگیرد ….. در قیاس با وجدان شوربخت روشنفکر که از شک خویش سلاحی برای شناخت میسازد، ایدولوگ به یقین های بیچون و چرا مجهزست. در قیاس با حکیم که بر فراز هرگونه کشمکش و دعوا جای دارد و هدف نهاییش رهایی ست، ایدولوگ به ایمان خاصی سرسپرده ست و خود را واصل به حقیقت دانسته لذا هیچ مخالفتی را برنمی تابد …. در غرب چنان نقادی افراطی وجود دارد که مردم در برابر ویروس مکاتب فکری مصونیت پیدا میکنند (۲۸۴) …. و از سویی دیگر برای رسیدن به جایگاه رهبری باید استعدادهای خویش را پرورانده و آموزش منظم دیده تا در حرفه خود، استخوان خرد کنند تا مردم آنان را بچشم شخصیتی مسوول بنگرند اما در جامعه ما سرکشی بخودی خود ارزش شمرده شده بویژه اگر رنگ سیاسی داشته باشد. میتوانی آدمی بیمایه و در عین حال قهرمان باشی کافیست به عضویت باشگاه از جان گذشتگان بالقوه درآیی تا از هرگونه کوشش و شایستگی معاف باشی…. ایدولوگی که سرشتی پرشور و فعال دارد بآسانی میتواند به اردوگاه افراطی ها بپیوندد و حتی تروریست از آب درآید …. ایدولوگ در سرزمینی رشد کرده و میشکفد که پای مدرنیته درآن می لنگد و هنوز در خاکش ریشه نکرده و جای درخوری در نظام اخلاقی اش نیافته ست. ایدولوگ در جوامعی می بالد که عصر مدرن نیابتا در آنجا پدیدار شده و اندیشه گرانش در ضیافت دگرگونی های بزرگ حضور نداشته اند. (۲۸۵) …. او تاریخ ستیز و ضد دیالکتیک ست. مقولات فاهمه اش انجماد نگاه ست و آرمانی کردن خویشتن. دست توطئه را همه جا میبیند و لذا بینشی مانوی دارد این همانقدر برایش طبیعی ست که وارستگی فکری برای حکیم فرزانه یا مدارای عقیدتی برای روشنفکر (۲۸۶) …..

…. ایدولوگ مانند عارف از خلا بیزارست اما برخلاف عارف که تشنه محو شدن در ذات الهی ست، او خواهان زندانی شدن در فرقه ها و مکاتب بسته و حراست شده ست. دوپارگی شکاکانه روشنفکر، سراسیمگی حرفه ای او، درهم گسیختگی پدیده ها، جدایی زمینه ها، گسستگی قلمروها، جداکردن اجزای بهم پیوسته مجوموعه های فکری و ایده ها، هرگونه تجزیه و تحلیل، ایدولوگ را میترساند. او نمیتواند میان هستی و نیستی، اسطوره و عقل دودل بماند. نمیتواند بی دچار شدن به سرگیجه، در حفره های فضاهای بینابین مستقر شود. اوضاع و احوال ناروشن، دوسویه گی نظرگاه ها، تنهایی انسان متکی بخود، روحش را میآزارد. لذا پیله محافظی بدورش می تند تا از گزند تنهایی در امان بماند …. او نیازمند چند ایده بسیار ساده اما ثابت و بی تغییرست. (۲۸۷) … او نمیتواند همچون بندباز روی ریسمان باریکی راه برود و تعادلش را هم حفظ کند. نمیتواند همزمان در چندین ساحت حضور یابد، از رنگارنگ دیدن واقعیت، از فن اندازه نگهداشتن و نطق دیالکتیکی بی بهره ست. با احوال روشن و قاطع سروکار دارد و لذا بینشی تقلیل دهنده دارد. (۲۸۸)

ایدولوگ در محدوده عقل احساس آرامش نمیکند …. از نظر وی هرآنچه که وسیله را تقدس بخشد و به مقام حقیقی اسطوره ای رسانده و منزلتی شبه الاهی بدهد نیکوست. از همین جاست که گرایش او به اسطوره پردازی ایده های لاییک و ابدیت بخشیدن به پاره ای از هستی که گذراست برای اینکه بتواند کلیتی فرعی بسازد. همین گرایش او را از روشنفکر و عارف جدا میکند. (۲۸۸)

عارف در جهان شهودی اسطوره ها و صورتهای خیالی زندگی میکند که همه در فراواقعیتی میگنجند که عنصر سازنده فضای ذهنی تمدنهای سنتی ست. در بینش عارف اسطوره همانقدر عقلانی ست که عقل اسطوره ای ست … فضایی که این صورت روحانی دران ظاهر میشود تخیل فعال ست، جایی که دو نظام بصورت نمادین باهم عجین شده و نفس انسان با همزاد ازلی اش دیدار میکند …. اما مدرنیته تمامی چفت و بستهای ایمنی انسان سنتی را ازهم گسیخته که از گنجینه های روان ها محافظت میکرد. با معنویت زدایی از آسمان، ساکنانش را تهی کرد و تمام تجلیات نفس را به ضمیر ناآگاه بازگرداند که در خارج بصورت نماد جلوه گر بود. …. این جدایی عقل از اسطوره پیامدهای سودمند و هم بدفرجام داشت: اگر زمینه برای علوم طبیعی آماده گشت اما تعادل روانی بشر را نیز برهم زد و موجودی دوپاره ساخت. و از آن پس دیالکتیک همستیزی میان اسطوره و عقل درگرفت. (۲۸۹) …. در جهانی تهی از تصاویر نمادین تهی و بی بهره از دیالکتیک، گرایشی طبیعی به بازگرداندن عقل به اسطوره وجود دارد و همین کژراهی، آبشخور رفتار دوگانه ایدولوگ ست زیرا او جستجوگر کلیت در جهانی ست که کلیتش از تنگنای کشمکش های حقیر مکتبی فراتر نمیرود….

پیشرفت مقاومت ناپذیر در حکم نفرینی ست که مآلا اختناق مقاومت ناپذیری را همراه دارد و راه بیرون آمدن ازین تنگنا، انتقاد و خودداری از هر نوع هویت ایدولوژیک ست. آدورنو دیالکتیک را آگاهی دقیق از عدم اینهمانی میداند که میتواند تعریفی برای روشنفکر راستین نیز باشد. زیرا برخلاف عارف که همبستگی آغازین اسطوره و عقل را فراسوی همزیستی ها بازمی یابد و برخلاف ایدولوگ که دگردیسی های کج تاب عقل را به اسطوره باز میگرداند، اما روشنفکر درد اصل عدم اینهمانی را دلاورانه پذیرفته و از درآمیختن با هر نظامی و وابستگی به هر هویتی جمعی اجتناب میکند تا از فردیت تحویل ناپذیر و یگانه فردی محافظت کند. (۲۹۰)

راه میانبر عارف که بر فراز هرگونه قیل و قال و جنگ و جدال جای دارد و راه دلیرانه روشنفکر نقاد، اما ایدولوگ راه حل اسطوره سازی عقلی تخدیر شده را برمیگزیند که راه حلی دورگه ست …. او از دانش راستین بی بهره ست و ذهنش انباشته از دانشهای فرعی ست. خرده اطلاعاتش که با شتاب سرهم بندی شده و چشم اندازهای تنگ و محدودش برای جامه عمل پوشیدن ایجاد شده اند. آنها باید در درون انسانها آتش برافروزند و با دگرگونی چهره دنیا، میان مردم شور برانگیزند. گفتار یکنواخت و ساده شده و پراکنده اش در جامعه، میتواند پسندخاطر همه گرایشات افراطی باشد. (۲۹۱) …. ایده های عرضه کردند که راه حلهای ساده ای بودند برای مشکلات سیاسی و فرهنگی جامعه و در همین هنگام نسلی از مبارزان پرخاشگر جهش یافته سربرآوردند.

ایدولوگها چندین وجه مشترک داشتند: ابتذال دانش تکه تکه شان، هیجان متظاهرانه دشمن خویی شان و مخصوصا تصویر ساده انگارانه از جهان. بدینسان ایده ها با تقلیل مضاعف عمل میکردند: مقولات ترقی خواهانه بصرف کارایی شان تحویل شده بود و مقولات سنتی به وجه عاطفی شان. و هنگامیکه جنبه شورانگیزی ایده ها و ارزش کارامدی شان بیرون از چارچوب خاص متافیزیکی درهم آمیخت، آنان توانستند دریافتهای خود را برق آسا در جامعه بپراکنند.

و اما ایدولوگهای مارکسیست _ لنینیست نمونه اعلای این نسل پرخاشگر و جهش یافته بودند که فرزندان خلفی همچون مجاهدین از خود باقی گذاشتند. اینان گفتارهای دو گروه بانفوذ مارکسیستی و مبارزان دینی را درهم آمیخته و مارکس را با پیامبر آشتی داده و از انقلاب جهانی، پیش درآمدی ساختند برای ظهور امام غایب که گویی بیصبرانه چشم براه سرنگونی رژیم مستکبران بود. (۲۹۲)

 

۲_ مقاله ایدولوژی شدن سنت

…. ایدولوژیها در جهان کنونی همان نقشی را دارند که اسطوره در جهان باستان …. تبلور تئوریک شکلی از آگاهی کاذب ست.
وجه تشابه ایدولوژی با بینش اسطوره ای، در منبع مشترک ناخودآگاه شان ست اما ناخودآگاه در جهان اسطوره از راه فرافکنی صور تمثیلی روح در خارج شکل میگیرد در حالیکه ایدولوژی را میتوان تظاهر ناعقلانی و گاه جنون آمیز ناخودآگاهی کژومژ دانست که لنگ لنگان از بیراهه ظاهر شده و ذهن و روح را تسخیر کرده و آگاهی کاذب پدید میآورد، آگاهی مبتنی بر اسکیزوفرنی و خودمرکزبینی و بریده از واقعیت …. لذا اندیشه بسته ای ست که از سنجش تجربه میگریزد. (۱۹۹) …. شکلی از اندیشه ست که میکوشد درفضایی تنزل یافته هم استعداد جان آدمی در تمثیل سازی و هم مقتضیات عقل اش را ارضا کند لذا بعنوان قالبی ساختاری اندیشه ای میشود در بنیان خودتنزل گرا و مبتنی بر تلطیف حیات غریزی…. تکه یا قطعه ای از هستی را گرفته بدان الوهیت می بخشند.

از دید هابرماس، ایدولوژی تکنولوژیک به سلطه گری و چیرگی مشروعیت میبخشد …. اما در همان حال خودرا طرفدار علم و دانش نوین و انتقادگر ایدولوژی وانمود میکنند و بدینسان به توجیه خود میپردازند. (۲۰۵) …. و لذا استقلال دانش و علم از تکنیک از میان رفته و جایش را به وابستگی دوجانبه میدهد، بگونه ای که تکنیکی شدن علم با علمی شدن هرگونه دانش همراه شده و هر روز بیش از پیش بر قلمرو فرهنگ و علوم معنوی چنگ می اندازد. (۲۰۶)

نظامهای بزرگ فلسفی ( افلاطون تا ایده آلیسم آلمانی ) بر تئوری عینی خرد بنا شده اند که مجموعه ای هماهنگ و سلسله مراتبی ست که همه موجودات رادربرمیگرفت و خرد ذهنی اش، بیان جزیی و محدود خرد کلی بشمارمیرفت و معیارهایش برخاسته ازان بود و تاکید بر غایت بود نه ابزار…. لذا این خردی را که جزو درونی واقعیت تعقلی ست و با نظم هستی جهان، یگانه ست، جدا کنیم از آن خردی ایدولوژیکی که هیچ نیست مگر استعداد ذهنی روح آدمی در محاسبه و هماهنگی وسایل نیل به اهداف یعنی خردی که هستی باخته ست. (۲۰۸) …. بحران وقتی آغاز شد که اندیشه از محتوای متافیزیکی اش تهی شده و به نفی آنها پرداخته و توهم شان دانست(۲۰۸) …. خرد که کارش هدایت رابطه میان اهداف و ابزار بود اینک نسبت به اهداف بی تفاوت شده و لذا خودش غایت خودش شده و میتواند بخدمت اهداف ناانسانی درآید و سلاحی برای سرکوب شده و روند وحشیگری را شتاب بخشد …. و به منافع گروههای ممتاز تن میسپارد …. همه آرمانهای بزرگی چون خوشبختی و دادگستری و مدارا و تسامح و … که در گذشته بعنوان اجزای اندرونی و درون ماندگار خرد نگریسته میشدند، ریشه های عقلانیشان را از دست داده اند و دیگر داور خردمندی وجود ندارد که بتواند آنها را ارزیابی کند و در پیوند با واقعیتی عینی قرار دهد…. خطر دیگر علیل شدن خرد اینست که با زوال اعتبارش همان اندازه احمقانه تر و ابزارگونه تر گشته و با ریشه هایش بیگانه شده و مورد هتاکی و دستکاری ایدولوژی ها و گرایشات مانوی روح آدمی قرار گیرد (۲۰۹)

اگر آدمی با قربانی کردن طبیعتش و با چسبیدن به من خویش بعنوان خرد روشنگرانه، بر اسطوره پیروز شود، طبیعت هم به تلافی و انتقامجویی از وی درآمده و خردش را دوباره مبدل به اسطوره کرده و ابزاری میسازد در خدمت غرایز و وسایل خصوصی بخاطر اهدافی که از تنگنای خود خرد بیرون نمیرود و به انقیاد نیروهای ناخودآگاه طبیعت درمیآورد، هرچه بیشتر طبیعت را انکار کند بیشتر در سیر واپس روانه بازگشت بسوی طبیعت درمیغلتد. (۲۱۱) …. آدمی هر اندازه که خرد را فراموش کند خرد هم انتقامجویی کرده و به کمال رسیدنش به تعویق افتاده و نه تنها شکوفا نمیشود بلکه در آستانه زمان نو به ایدولوژی تکنولوژیکی منجر میشود که حتی بخش خصوصی زندگی هم در امان نمانده و تا ژرفای غرایز سقوط میکند. (۲۱۲)

روح تمثیل باخته به خدمت غرایز و منافع درمیآید و طبیعت هم انتقامش گرفت و دنیای جادویی را ایدولوژیک کرد…. تمدنهای جهان سوم فقط از راه ایدولوژیک شدن میتوانند عرفی شوند زیرا عصر علم و تکنیک دوران روشنگری و سیر پرماجرای دیالکتیک ذهن را طی نکردند و لذا اندیشه انتقادی تاثیری ندارد که در غرب میتواند از افراط دگم اندیشی جلوگیری کرده و پادزهری در برابر روند ایدولوژیک شدن ست. (۲۱۴)
در جهان معاصر تزهای مارکس اثرگذار نبوده بلکه نوعی مارکسیسم عامیانه و جزمی از صافی لنینیسم گذشته ست، مارکسیسمی که در بهترین حالت از حد مانیفست کمونیست فراتر نمیرود و لحن پیامبرگونه اش فریبا و گیراست و همانند اصلی دینی، آدمی را افسون میکند و بصورت دستگاه سحرآمیزی برای توضیح هر چیز درمیآید. (۲۲۵)

اگر ایدولوژیها میکوشند که به ایده های عرفی، جنبه قدسی ببخشند اما در مقابلش هم ادیان مبارز هم اندیشه های قدسی را عرفی میسازنند و لذا ایندو گرایش را که دو روی یک سکه اند را براحتی میتوان جزیی از ساختار دوارزشی و متناقض ایدولوژی ها دانست. زیرا آنها میتوانند هم با بینش ساحرانه _ مذهبی سازگار بیفتند و هم با عقلگرایی به اصطلاح علمی. …. بشر جهش فرهنگی بزرگی کرده بود که وی را به فتح جهان از راه شبکه گسترده ای از ارتباطات جهانی رهنمون کرد اما دیالکتیک ادیان کهن فقط میتواند گفتگوی این انسان نوین با خودش باشد…. هنگامیکه پیامد هرگونه عینی شدن جهان دینی، چیزی جز سقوط مقدسات به دام تاریخ نیست، تنها راه نجات شیوه انتقادی در برابر این آگاهی کاذب مضاعف ست. (۲۲۹)

تفکر اسطوره ای، نقدستیز و غیرعقلانی ست که از طریق صادف و جهش عمل میکند و ناهماهنگ ترین چیزها را گردهم جمع کرده و کل را با جز یکسان نموده و براساس علیت سحر و جادو عمل میکند، زمان و مکانهایی را کنار هم میگذارد که کیفیتی بکلی متفاوت دارد. امری که بصورت کاربرد مبالغه آمیز استعاره در زبان رایج رخ مینماید. بدین ترتیب برای آنکه شعار بتواند در جانها آتش بزند باید زبان هیجانی و احساساتی ضرب دار و پرطنطنه را بکار گیرد…. و چون آتش بازی در هوا منفجر شود. چنین رفتاری در متن مناسبش شجاعانه ست اما در چارچوب ایدولوژیک، به جهش های وحشتناک و تیغی هراس انگیز در دست مفتشان عبوس عقاید بدل میشود. … هذیان توده های هیستری زده را بجای همدلی عرفانی میگیریم، توده هایی که دیگر جمع مومنان نیستند بلکه انبوهه ای از ذرات و خرده ریز جامعه شهری و صنعتی اند که آلت دست ساحرانی شده اند که حافظ زبان توتالیتر قرن ما و مبشر بهشت روی زمین اند. (۲۴۸) …. زوال شخصیت، استیلای ناآگاهی، جهت یابی از راه تلقین و تسری آن، همه واقعیتی اصلی را برملا میکنند: پسرفت بسوی سطوح کهن روح. ( که از راه واکنشهای آنی بی ثباتی و زودخشمی مشخص میشود ) (۲۴۹) …. این واپس روی در سطح عاطفی یکی از منحوس ترین عواقب ایدولوژی زده کردن افراطی تفکر ست. (۲۵۳)

 

منبع: از کتاب آمیزش افقها، گزیده آثار داریوش شایگان، محمد منصور هاشمی، نشر فرزان روز، چاپ دوم

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
3 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
ح. موسوی
ح. موسوی
فروردین ۱۵, ۱۳۹۵ ۹:۲۶ ب٫ظ

جناب شایگان در اواسط کتاب افسون زدگی اش هم مقایسه ای دو صفحه ای میان انسان مهاجر سیار و انسان ایدولوژیک کرده که چنانکه بتوانم ضمیمه این مقاله بنمایم، بنظرم سه گانه های نقد ایدولوژی تکمیل بشود

حمید موسوی
حمید موسوی
اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ ۱۱:۵۵ ق٫ظ

[quote name=”حجت جانان”]با تقدیر وتشکر از جناب حمید موسوی وزحماتی که کشیدید امیدوارم این روند را ادامه دهید برقرار و پاینده باشید[/quote]

درود، حتما تلاش میکنم تا سایر آثار رو هم درج کنم

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۷, ۱۳۹۴ ۶:۴۷ ب٫ظ

با تقدیر وتشکر از جناب حمید موسوی وزحماتی که کشیدید امیدوارم این روند را ادامه دهید برقرار و پاینده باشید

فهرست
3
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x