استیضاح پیامبرانه- اسلام تفاوت ( قسمت ۱۵ )

اسماعیل اردستانی: برای درک عمیق تر از ضرورت وجود شیطان در نظام خلقت الهی ، کافی نیست که آن را تنها نمادی از امیال پاتولوژیک و نفسانی وجود بشری بدانیم ( تفسیری که قرائتهای مدرن از شیطان دارند ) بلکه شیطان را باید جز ضروری این نظام برای توجیه مشکلات خود دانست، با همین بیان عامیانه که خداوند، شیطان را آفرید تا هر چه اختلال و نابسندگی در نظام خلقت به وجود می‌آید را به گردن او بیندازد، تا دامن خودش از این نابسندگی‌ها و اختلال‌ها به دور باشد و شیطان عارضه‌ی نظام خلقت است دقیقا به همین معناست.

|اسماعیل اردرستانی|

چرا شیطان عارضه نظام الهی است ؟

برای درک عمیق تر از ضرورت وجود شیطان در نظام خلقت الهی ، کافی نیست که آن را تنها نمادی از امیال پاتولوژیک و نفسانی وجود بشری بدانیم ( تفسیری که قرائتهای مدرن از شیطان دارند ) بلکه شیطان را باید جز ضروری این نظام برای توجیه مشکلات خود دانست، با همین بیان عامیانه که خداوند، شیطان را آفرید تا هر چه اختلال و نابسندگی در نظام خلقت به وجود می‌آید را به گردن او بیندازد، تا دامن خودش از این نابسندگی‌ها و اختلال‌ها به دور باشد و شیطان عارضه‌ی نظام خلقت است دقیقا به همین معناست.

اجازه بدهید برای فهم بهتر مسئله به عین یا ابژه ” دشمن ” در یک نظام سیاسی اشاره کنیم .دشمن فقط با این تعریف نمی شود که موجودیتی است که مانع سعادت و هنجار نرمال جامعه می شود ، بلکه وجودش از این جهت لازم است که هر نوع نقص و نابسامانی را بر او حمل کنیم تا وجود ناتوان خود را از این نقایص مبرا کنیم .در یک روایت ایدئولوژیک ، دشمن فرافکن و تجسد ناتوانی نظام مستقر است و اگر وجود هم نداشت باید خلق شود تا بتوان مشکلات را توجیه کرد.
در یک سناریوی الهی ، جهان مخلوق خداست بنابراین یک کل ارگانیک و پیکرمند است که هر جزئی از آن در مکان خود به درستی قرار گرفته است ، خورشید و ستارگان در مدار خود مستقر هستند و جایگاه هر موجودی در این نظام از قبل مشخص و نوشته شده است ، تنها یک مشکل وجود دارد و آن شیطان است ، شیطان است که آدمیان را وسوسه می کند تا بیشتر بخواهند تا طمع ورزی کنند تا اسیر شهوات کور خود شوند .از یک نظر شیطان تجسد یک زخم و شکاف در نظام هستی است ، شکافی که خود مبدا آزادی است ( از این جهت شیطان فقط برای انسانها خطرناک است ، نه برای گیاهان یا حیوانات ، شیطان هیچگاه خورشید و ستارگان را وسوسه نمی کند که کار تکراری خود را در چرخش مدار خود رها کنند ) به عبارت دیگر خود نفس شرارت در جهان آدمی است که موتور روشن کننده آزادی در انسان است ، از سوی دیگر شیطان تجسد و ابژه مند شدن همین ناکامی و امتناع وجودی در نظام خلقت است .این امتناع در نظام خلقت همان است که در دین ، آخرالزمان یا روز واپسین نامیده می شود .قیامت فروپاشی همین نظم نمادینی است که در قرآن نظام احسن نام گرفته است .بنابراین یک هم- بود-ی بین هستی شیطان و قیامت وجود دارد ، اگر شیطانی نبود که نظام احسن جهان را دچار اختلال کند ، آنوقت روز داوری چه معنایی می توانست داشته باشد ؟

بنابراین وجود شیطان به نوعی تجسم پرده دوزی شکافهای عالم وجود را تداعی می کند ، شیطان همان نقشی را در نظام خلقت بازی می کند که دشمن در نظامهای سیاسی ایدئولوژیک .
اما نظام شدن یک نظام یا جهان شدن نظام خلقت ، بر بنیاد همین حفره یا امتناع بنیادی که وجود ایجابیش را در شیطان یا دشمن متجسد می کند ، شکل می گیرد . به این ترتیب نظام خلقت معنایی نداشت اگر شیطانی وجود نداشت ، چون انسانها در روند همین نفی شیطان یا نظامهای ایدئولوژیک در جنگ با همین دشمن است که شکل می گیرند یا شخصیت پیدا می کنند .فرد مومن کسی است که توانسته با تکانه های شیطانی خود مبارزه کند ، نظام ایدئولوژیک در همین هماردی با دشمن هویت یابی می کند .اگر شیطان را از انسانها یا دشمن را از نظامهای ایدئولوژیک بگیریم ، اینها وا می روند .به همین خاطر هم مومنان و هم نظامهای ایدئولوژیک شبانه روز تلاش می کنند تا برای خود شیطان / دشمن سازی کنند .اگر روزگاری شهوت مانع این ایمان بود و پشت سر گذاشته شده ، امروز مال اندوزی تبدیل به آن شده است ، به همین سیاق اگر روزی یک دشمن بیرونی برای هستی نظام خطرناک بود ، امروز با دفع آن و راحت شدن خیال نظام از آن ، دشمنهای درونی اختراع می شود تا روند هویت طلبی نظام ادامه پیدا کند .

در یک قاب بزرگتر ، شیطان عینیت یابی ( ابجکتیو شدن ) کمبود در ساحت نمادین یا دیگری بزرگ است .باید گفت که دیگری بزرگ یا ساحت واقعیت از اساس دچار کمبود و نوعی امتناع بنیادی یا عدم است ، حفره ای که  همیشه واقعیت را کج و معوج و نابسنده ، نمایش می دهد ، سوژه های انسانی برای تاب آوری این امتناع هستی شناختی ( امری که در الهیات شر نامیده می شود ) دست به انواع سناریوسازی می زنند تا بتوانند وجود این خلاء و نیستی را در جهان تحمل کنند ، از آنجا که کنه هستی چیزی نیست جز همین عدم و خلائی که مجاورت با آن برای سوژه اضطراب آور است ،  کارکرد روایت سازی ها از جهان ، چیزی نیست جز پر کردن همین سیاه چاله در بطن هستی .در یک نظام احسن الهی ، کارکرد شیطان دقیقا پر کردن همین عدم و منفیت وجودی در قالب دالی است که همه بدبختیها زیر سر اوست .

جالب است که در قرآن وقتی می خواهد نحوه کارکرد شیطان در جهان را توصیف کند از درخواست شیطان برای مهلت می گوید و این مهلت چیزی نیست برای او جز به اختیار خود عمل کردن :
قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ
فرمود چون تو را به سجده امر کردم چه چیز تو را باز داشت از اینکه سجده کنى گفت من از او بهترم مرا از آتشى آفریدى و او را از گل آفریدى
قَالَ أَنْظِرْنِی إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ
گفت مرا تا روزى که [مردم] برانگیخته خواهند شد مهلت ده
قَالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ
فرمود تو از مهلت‏ یافتگانى ( اعراف ۱۲ تا ۱۵ )
“گفت پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندى من هم براى [فریفتن] آنان حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست”( اعراف ۱۶ )

بنابراین باید دست به نوعی معکوس کردن عمل گناه در اینجا زد ،که گناه معلول و محصول عمل شیطان نیست ، بلکه این وجود شیطان است که عمل گناه را توجیه می کند ، به عبارت دیگر این شیطان است که معلول گناه ورزی آدمیان است و نه برعکس و از یک منظر روانکاوانه ، وجود گناه چیزی نیست جز همین کمبود و امتناع بنیادی در عالم ، که به واسطه دال شیطان ، دلالت مند و قابل فهم شده است .

این سناریو سازی یا روایت پذیر کردن عالم ، نه تنها به کار فهم و به تبع آن آشناسازی و راحت زیستن در عالم است ، بلکه به کار هر نوع میل ورزی ما آدمیان هم می آید .این سناریو یا روایت هستی شناسانه از جهان ، قاب یا پنجره هرنوع میل ورزی یا عمل هم هست .در واقع همین روایتها هستند که نحوه ارتباط ما با چهان و دیگران را از قبل می سازند .در همین قالب یا قاب دیداری است که سوژه می تواند احساسات خاصی را تجربه کند .مثلا در یک روایت هستی شناسانه از جهان که خدا به شکل موجودی ( هر چند اعلی و بلند مرتبه ) در آسمانها بر عرش روی آب جلوس کرده و فرشتگان در اطراف عرش قرار گرفته اند ، وحی الهی به شکل پیامی از آسمان توسط این فرشتگان توصیف می شود .در اشکال ابتدایی تر وحی یکتاپرستانه ، همچون مواجهه موسی با خداوند ، او بر پیامبر ظاهر می شود ، به طوریکه عظمت و ترسی که حضور خداوند در موسی ایجاد می کند باعث بیهوشی او می شود؛
“و چون موسى به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت عرض کرد پروردگارا خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم فرمود هرگز مرا نخواهى دید لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى دید پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود آن را ریز ریز ساخت و موسى بیهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهى به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم “( اعراف ۱۴۳)

اما در اشکال پیشرفته تر ، دیگر طلب دیدار غیر ممکن است ، و به وحی شنیداری آنهم با واسطه فرشته بسنده می شود .
یا مثلا می توان از توصیفات اشعیای نبی در رویت عرش الهی نام برد که این تجارب دیداری به واسطه این سناریوی شناختی از قبل قاب بندی شده است .
در یک نتیجه گیری کلی می توان گفت فرآیند استیضاح( مورد خطاب گرفتن از سوی دیگری بزرگ )  یک سوژه از قبل به واسطه فانتزی یا سناریوی هستی شناختی او قاب بندی شده و تنها ابژه هایی تجربه می شوند  یا مورد میل  قرار می گیرند که از قبل خودشان را داخل این پنجره یا قاب فانتزیک یا نوشته شده قرار داده باشند ، خود واقعیت داخل این قاب یا مرزهای سناریوی نوشته شده تعریف می شود به این ترتیب اگر شاهد پروبلماتیک شدن موضوع وحی در دوران معاصر شده ایم ، چون از اساس روایت هستی شناختی آدمیان از جهان و خدا ، تغییر کرده است ، چون آدمیان دیگر باور ندارند که خدا به عنوان یک موجود در آسمانها سکنی گزیده ، پس برداشت و تعبیر آنها از موضوع وحی شبیه آدمیان قرون میانه نیست ، دیگر باوری ندارند که فرشته ای به گوش پیامبر کلماتی را نجوا کند ، حتی اگر بتوان گفت  خود پیامبر هم به واسطه همان روایت هستی شناختی خود از جهان ، کلمات  وحی را [ واقعا ] می شنیده .

از هیستری تا استیضاح :
در یک تعریف کلاسیک از هیستری ؛ ما با فردی  سروکار داریم که تن به این نیستی و مغاک جهان نمی دهد ، که نمی خواهد روایت حاضر و دم دستی از آن را بپذیرد ، که نمی خواهد خودش را قربانی یک نظام شرور کند .
پرسش هسیتریک این است ؛ چرا می خواهی خودم را فدای تو کنم ؟ من تن به این ایثار نمی دهم .مثلا در رابطه بین زوجهایی که در زندگی مشترک اختلاف دارند ، هیستریک زوجی است که دیگر حاضر به آبروداری نیست ، که مهم نیست دیگران بدانند که اینها مشکل دارند .

هیستری وقتی تبدیل به مشکل می شود که سوژه خود را در بن بست عمل ببیند ، آنوقت خودش را به شکل علائم جسمی نشان می دهد .در پروسه درمان هدف این است که بیمار راهی برای عبور از این ناتوانی خود پیدا کند .
در یک زمینه وسیعتر ، هیستری موتور محرکه تاریخ بشر است ، هیستریکها افرادی هستند که تن به سازش بر سر میل خود نمی دهند و این میل چیزی نیست جز به رخ کشیدن کمبود و نقص در دیگری بزرگ یا عالم واقعیت .
به این ترتیب در تاریخ نبوت ، ابراهیم نخستین فرد هیستریک بود که تن به واقعیت نمادین خود ( بت پرستی ) نداد و همواره این پرسش را در ذهن خود داشت ؛ اگر بت نیستی ، پس کیستی ؟
به عبارت دیگر هیستریک فردی است که قاب میل ورزی خود را فراسوی میل دیگری تعریف می کند ، به زبان روانکاوی او در مرگ خود می زیید ، اگر بپذیریم که آنسوی لذت ( میلی که در ساحت دیگری بزرگ ارضاء می شود ) چیزی جز مرگ نیست .هیستریک با تن زدن از لذت واقعی ، به دنبال جزایری از ژوییسانس است که از روند سناریوسازی دیگری بزرگ باقی مانده است و سازش نکردن بر سر میل خود دقیقا تن نسپردن به لذت روزمره و غرق شدن در واقعیت فعلی است .( در نزد لاکان ژوییسانس چیزی نیست جز میلی فراسوی میل ، چسبیدن به یک موضوع و کنار گذاشتن همه چیز به خاطر آن )
ژوییسانس چیزی نیست جز میل به واسازی واقعیت و به رخ کشیدن تناقضات و کمبودهای آن ، و سوژه ژوییسانس با این تن زدن ، وارد مبارزه ای با دیگری بزرگ ( عرف ، قدرت ، قانون مستقر …) می شود .
به عنوان مثال در تحلیل سوژه پیامبرانه ، ابراهیم نخستین فردی است که از واقعیت و قانون اجتماع خود تن می زند و بنابراین وارد مبارزه با آن می شود .
در این پس زدن هیستریک وار قانون و عرف است که او مورد استیضاح و خطاب دیگری بزرگ قرار می گیرد .

خطاب ” ابراهیم کجایی ؟ ” به عنوان خطابی است که سوژه را فراسوی لذت ، در مرزهای مرگ قرار می دهد ( در یک تفسیر شاذ از روانکاوی ، رانه چیزی نیست جز میل میل ، میلی که مدام خودش را سرکوب می کند و فراسوی خود می رود ، این چیزی نیست جز مرگ ) .
در قاب روایی این خطابی است که از هر چه ابژه عینی است فراتر می رود .با ابراهیم است که مواجهه با خدا به عنوان امر انتزاعی برقرار می شود .
تجسم عینی چنین خدایی در فرمان دوم از دستورات خدا به موسی آمده که ” هیچ صورتی از خدا مساز ” این البته فقط یک دستور اخلاقی نیست ، بلکه یک انقلاب ذهنی هم در روند هیستریزاسیون نوع انسان هم هست .چگونه یک ابژه انتزاعی می تواند در قاب میل بشری قرار گیرد ؟
در واقع این خطابی است از سوی امر منفی برای انسان ، دیگر خدا نه به عنوان یک ابژه قابل دسترس ، که تجسد خود ژوئیسانس یا فراسوی لذت تعریف می شود .
یهودیت فقط شیوه ای از خداپرستی یکتاگرا نبود ، بلکه آغازگر مرگ هم بود ، با یهودیت است که خدا نامی دیگر برای مرگ می شود ، مرگ به عنوان رانه ، خود قدرت واسازی و تخریب جهان .با یهودیت خدا نخستین بار شرارت جهان را به عهده گرفت .

این نفی چیزی نیست جز تخریب نام پدر که در قالب قانون سلطه خود را اعمال می کند .بنابراین پیامبران از این جهت کسانی بوده اند که در وهله اول باید با قانون مسلط اجتماع خود مواجهه می شدند و دست به براندازی آن می زدند .
امروزه هیستریکهای سیاسی به نام عدالت این کار را می کنند ، و خدا نامی بود که پیامبران بر این نفی بنیادین می گذاشتند .به این ترتیب هر پیامبری ، عملکرد خود را در دو حرکت به سرانجام می رساند .در مرحله اول با نفی واقعیت و عرف زمانه خود و در مرحله بعدی با ایجاب و تثبیت نوعی قانون جدید .این قانون جدید البته در قاب سناریوی نوشته شده جدید طرح می شد .
بر این اساس مثلا می توان به ترتیب وحی قرآنی اشاره کرد .
در ابتدا ما با یک استیضاح یا خطاب روبرو هستیم که با یک فرمان شروع می شود ؛ بخوان
این فرمانی است که سوژه را درگیر خود می کند .این کیست که مرا امر به خواندن می کند ؟ و نخستین شکها شروع می شود .نکند من اشتباه می کنم ؟ نکند مجنون شده ام ؟ اما این صدایی است که دیگر تو را رها نمی کند .
این استیضاح با دستورات پیاپی ادامه پیدا می کند که در قرآن سوره های مزمل و مدثر دلالت کلامی آن هستند .
اما محتوی این به نام خوانی یا استیضاح چیست ؟
نخست باید نوعی ناممکنیت هستی تایید شود .در قرآن قیامت یا پایان جهان ، چیزی نیست جز همین کمبود و امتناع بنیادی .” بلند شو و بگو جهان پایان می یابد ” ” پایان جهان نزدیک است ” این توصیف از جهان به مثابه پایان ، چیزی نیست جز تایید رانه مرگ .شکافی بنیادی در هستی ، نقص در جهان و از این قبیل .
اما این هاویه ترسناکی است ، سوژه نمی تواند در این سیاه چاله پایان جهان دوام بیاورد .قیامت چیزی نیست جز تظاهری از کمبود و نابسندگی جهان ، این است فراسوی لذت .
و نخستین تنشها و درگیریها با قانون و عرف زمانه شروع می شود .قاعدتا این بخش از قرآن باید به دنبال بخش قبلی بیاید .سوره های کوچکی از قران که به توصیف مواجهات پیامبر با اطرافیان و سازش ناپذیری او و گاهی عتاب ( که نزدیک بود  سازش کنی )
و همچنان تایید حکم خطاب ( بدون شک تو یکی از رسولانی ، از شک کنندگان نباش )
و در مرحله بعدی روایت جدید باید جایگزین روایت قبلی شود .هر چند همچنان مسئله استیضاح لاینحل باقی می ماند ، در اکثر سوره های قرآنی در وهله اول تاکید بر صدق این خطاب ( این وحی از سوی خداست ) می شود .و سپس روایت جدید از هستی – خدا شناسی تولید می شود .با نفی هر نوع چندانگاره گرایی ، سرانجام الله به عنوان دال مرکزی روایت جدید تثبیت می شود ( هر چند نخستین تلاش در جهت تثبیت دال رحمن با شکست مواجه می شود ) .
با تثبیت روایت جدید حول دال اعظم الله ، شیطان به عنوان دال کمبود و امتناع بنیادی جهان ، جایگزین قیامت می شود ، اکنون پایان جهان و روز داوری با وجود شیطان معنا پیدا می کند .
باید تفاوت گذاشت بین رخداد قیامت در ابتدای وحی با زمانیکه روایت جدید از هستی تثبیت می شود .در مرحله اول پایان جهان به عنوان نفی جهان فعلی معنا پیدا می کند در صورتیکه در مرحله برساخت روایت جدید ، ضروت پایان جهان ناشی از ضرورت روایت می شود .روایتی که شیطان حضور دارد تا وجود شر در جهان توجیه شود .
و در مرحله پایانی این خطاب ، شاهد عمل هستیم .در روانکاوی نام این مرحله ” عبور از فانتزی ” نام می گیرد .این چیزی نیست جز متعهد شدن به روایت جدید .در پرتو روایت جدید است که حالا هر کسی نقش خود را دارد ، و هر عملی مجازات یا تشویق خود را .در اینجا پیامبر با پذیرش مسئولیت صدق روایت جدید ، معنای جدیدی به عمل می دهد و اعمال صواب را از خطا جدا می کند .
عبارت ” الیوم اکملت دینکم ” تصویری سورئال از پایان این استیضاح به ما نشان می دهد .تصویری که به ما می گوید این یک روایت کامل و صادقانه از جهان است و عمل باید در قاب چنین سناریویی از هستی باشد ، رانه مرگ داخل مرزهای میل به دام می افتد ، پایان فقط یک مرحله است و پایان واقعی نیست و مرگ هم فقط مرحله ای از زندگی است و لذتهای این جهان با شدت و حدت بیشتر در انتظار ماست .

با تفسیر فوق ، روایت اسلامی از هستی تلاش می کند که ژوییسانس را در مرزهای میل / لذت این جهان / آن جهان ، به دام بیندازد و عبارت ” امروز دین شما کامل شد ” را باید به این معنا فهمید که بسیاری از مسلمانان آن را تبلیغ می کنند ، یعنی آخرین پیام و کامل ترین پیام از سوی دیگری بزرگ .
مسلمانان اگرچه در مراحل اولیه توانستند در پذیراندن این روایت به جهان موفقیت های زیادی به دست بیاورند ، اما در همان زمان اولیه خود با مانع روایتهای رقیب و نیز حدود روایت خود روبرو شدند .مثلا عدم آگاهی از جغرافیای جهان ، باعث شد که بخشهایی از جهان مثل آمریکا و استرالیا از قاب فانتزیک آنها بیرون بمانند .
در دوران مدرن علم به نوعی رقیب روایت اسلامی از جهان شد و بار دیگر کمبود و نابسندگی را در بطن این روایت به رخش کشید .به همین خاطر تفاسیر جدید اسلامی تلاش می کنند با رفوگری سوراخها و پارگی های روایت اسلامی را ترمیم کنند .
روشنفکری دینی نوعی رسالت و خطاب قرار گرفتن چنین تفسیری از اسلام بود .به عبارت دیگر خود تلاش روشنفکری دینی در جهت باز- روایت سازی از کلان روایتی بود که در مقایسه با پارادیم علمی ، شکست آن قطعی بود .
روشنفکری دینی متوجه نیست که نفس این تلاش ، شکست روایت اسلامی از هستی را پیشاپیش تایید کرده است ، چه کمال و پایان ناپذیری بخش بنیادی روایت اسلامی بود و این تلاشها چیزی نیست به جز به رخ کشیدن اینکه آن روایت آنچنانکه ادعا می شود کامل نیست و این ادعا که اسلام آخرین پیام دیگری بزرگ بوده را زیر سوال می برد .
البته باید بین دو نوع موضع تفاوت گذاشت .موضعی که استیضاح پیامبرانه را نوعی فریب و توهم می داند و بنابراین روایت پیامبرانه از جهان را نیز فریب و دروغ می شناسد و موضعی که به اهمیت استیضاح پیامبرانه آگاه است ، اما هر نوع روایت سازی از کلام دیگری بزرگ را در چارچوبهای پیش- ساخته می داند.

پ ن ؛

۱ .باید بین دو نوع خلاء و کمبود واقعیت در روایت اسلامی تفاوت گذاشت .که می شود به ترتیب نیستی در شکل امر واقع ( ترومایی که کلیت جهان را تحت تاثیر قرار می دهد ، انتظار فروپاشی امر کل ) که در اسلام قیامت نام می گیرد .این عدم ونابسندگی وجودی است که فراتر از هستی – خداشناسی می رود .قیامت از سویی ، بی نظمی و فروپاشی پیش از دوباره سازی جهان است ، امکان ساخت دوباره جهان و از سوی دیگر پس مانده و باقی مانده جهانی است که تن به فهم و سناریو و نوشته شدن نمی دهد .
به یک معنا امکان قیامت ( یا نوشته نشدن واقع ) باقیمانده ژوییسانسی است که از چنگ میل فرار کرده است .چیزی باقی مانده که اهلی و رام نشده است ، به همین خاطر علی رغم اینکه پیامبران نیستی و شرارت نمادین ( عمل شیطان ) را تاب می آورند و از آن عبور می کنند ، همچنان به صخره قیامت برخورد می کنند ، به زبان قرآنی در قیامت حتی از پیامبران هم سوال می شود .پس امر واقع آخرالزمانی یا قیامت مطلقا بیرون از واقعیت روزمره و محاسبه پذیر باقی می ماند ، مطلقا ممکن و ممتنع .
اما می توان از نوع دیگر قیامت یا نیستی در همین دنیا هم سخن گفت که شیطان تجسد و دال آن است .وجود شر در جهان ، بدبختیها ، عوارض طبیعی ، بیماریها و از این قبیل ، نوعی نقص و کمبود در عالم خلقت یا واقعیت موجود است ، این البته برنامه پذیر و قابل پیشگیری است هر چند هیچگاه تمامی ندارد .اگر سویه اول نابسندگی وجود تظاهری از امتناع هستی شناختی عالم است ( مثل مرگ ، گو اینکه مرگ هم ممکن است به بخش دیگر منتقل شود و امکان پیشگیری از ان و عمر طولانی تر هم وجود داشته باشد )
در اینجا ناتوانی ناشی از نقص بشری است .
اگر نابسندگی اولی فرمول رانه است ، دومی توصیف میل است .هر چند میل چیزی نیست جز به صحنه آمدن این سناریو به واسطه رانه .رانه از آنجا که فراسوی میل می رود و همواره باقی مانده ای از جریان میل باقی می ماند ، حرکت خود را مکرر می کند .همین مازاد رانه بر میل است که سوژه دوباره تن به فراخوان جدیدی می دهد و سناریوی جدیدی مجددا نوشته می شود .فرمول میل ( شیطان ) بازی کردن است .شیطان سوژه مورد نظر خود را نمی کشد ( بر خلاف مغاک واقع که چیزی جز مرگ نیست ) ،عملکرد شیطان همچون لیبترین سادی شکنجه دادن تا سرحد مرگ و اجازه دادن برای جان دوباره گرفتن است .
تفاوت فرمول شیطان با خدا در نوع تکرار آن است .در عمل شیطانی میل می خواهد لذت را به اوج برساند ، بنابراین تلاش می کند با نوآوری ، از تکراری شدن عمل که برای میل دل بهم زن است جلوگیری کند ، شیطان هر روز بازی خود را عوض می کند .اما تکرار خدا بر پایه فرمول رانه قرار گرفته .تکرار امر واقع ، اجبار به تکرار در نگهداشت ژوییسانس باقی مانده از میل ورزی سوژه .بنابراین در برخورد با تشنگی میل، کار شیطان این است که راههای جدیدی را روبروی میل قرار دهد ( و این خطر نقص سناریوی باوریک را در پی دارد )  و تکرار از نوع واقع ، پس زدن لذت ( همان میلی که داخل فانتزی عمل می کند ) و نفی هیستریک آن و فراسوی این تکرار شیطانی ، در انتظار یک خطاب بودن است .

۲ .باید بین دو نوع دیگری تفاوت گذاشت ، البته منظورم تفاوت دیگری کوچک و بزرگ در قاموس لاکانی نیست .بلکه دیگری نمادین و دیگری واقع .
دیگری نمادین همان دیگری بزرگ است که سخنش مشخص است ، حرفهایش را زده و این حرفها نوشته شده .
دیگری واقع در اصل باقیمانده ها یا شکافهای دیگری بزرگ است .در بر خورد با دیگری بزرگ می توان همچون فرد هیستریک آن را نفی کرد ( چرا من باید از آنچه تو می گویی اطاعت کنم ؟) یا همچون منحرف میل خودت را فدای میل دیگری کنی و یا در شکل عمومی تر با دیگری بزرگ سازش کنی ( با بد و خوب آن بسازی )
پیامبران در درجه اول نقش هیستریک را برای دیگری بزرگ زمانه خود ایفا می کردند و اگر موفق می شدند که جهان را به دلخواه خود تغییر دهند مجددا نوعی دیگری بزرگ جدید را جعل می کردند .البته این تغییرات به این سادگی  نیست .همیشه عناصری از نظام سابق در مقابل ترتیبات جدید مقاومت می کنند ، و همین پس مانده و سرکوب شده ها هستند که بعدا دیگری نظام فعلی را می سازند .
این پس مانده ها از طریق وصل به ژوئیسانس باقی مانده از جریان میل ورزی ( جزایری که نظام جدید هنوز نتوانسته سلطه خود را بر آن کامل کند ) از چرخه تکراری میل نظام مستقر بیرون می زنند ( تن به قوانین نظام جدید نمی دهند ) و مستقیما با ژوییسانس واقع رابطه می گیرند .در این زمینه مثال فراوان است ؛ یهودیان در مصر ، مسلمانان در جامعه غربی امروز و یا بهاییان و آتئیستها در جوامع مسلمان .
با شکست سناریو / نظام میل ورزی  مستقر ، این جزایر پس مانده و سرکوب شده در یک فرآیند به نام خوانی یا استیضاح ممکن است نظم مستقر را به چالش بکشند .( وحدت سرزمینهای آلمانی زبان در قرن نوزده به واسطه همین خطاب شکل گرفت ) .
بقای یک  نظام دیگری بزرگ  به عوامل مختلفی بستگی دارد .چنین نظامهای وقتی با نقصها و کمبودهای خود مواجه می شوند نیاز به عنصر بلاگردانی دارند .کسانی که استالین در آن دادگاههای معروف از سران حزب محاکمه و اعدام کرد ، چنین نقشی را برای نظام کمونیستی بازی کردند .آنها به عنوان کمونیستهای خوب به شیوه ای خودخواسته  ، نقش دشمنان بورژوای نظام را بازی کردند تا نظام بتواند از این مرحله سخت عبور کند .کمونیستهای اعدامی دادگاههای استالینی فرزندان دختران و پسران نخست زادگانی بودند که در پیشگاه خدا قربانی می شدند تا سلطنت او بر زمین باقی بماند .( به این ترتیب تن زدن خدای ابراهیم از درخواست اولیه خود مبنی بر قربانی کردن نخست زاده خود  را ، نباید به معنای آزمایش الهی که خسته شدن خدا از این عمل دانست ، هر چند در واقع این نوعی نفی قانون و عرف جامعه هم بود ) .

۳.اگر فروض فوق را در توصیف فرآیند سوژه شدن که شامل  مراحل استیضاح ( به نام خوانی ، مورد خطاب قرار گرفتن )
اعلان استیضاح ( خبر پایان جهان ، قطعیت و فوریت آن )
شک و حیرت اولیه ( آیات اولیه سوره های مزمل و مدثر نشان می دهد که پیامبر خطاب را هنوز جدی نمی گیرد و بیشتر به خودش شک می کند )
مرحله سوم ؛ شروع مواجهات و منازعات با محیط اطراف خود ( بسیاری از آیاتی که مواجهه مشرکان و اهل محل او سوره کوثر ، تبت یدا و از این قبیل )
در مرحله چهارم سوره های میانی قرآن که بلندتر هستند ، و شامل تاریخ و توصیف جهان و خدا هستند .( به عنوان مثال سوره های اسری ، فاطر ، غافر ، اعراف ، طه ..) محتوی این بخش خطاب ، بیشتر توصیفی و اثباتی است .در واقع روایت اصلی اسلام از جهان ، خدا ، و مبانی اخلاق و رفتار اینجا آمده است .نقش پیامبر به تدریج تثبیت و مورد پذیرش قرار می گیرد .در روایت فعلی ما یک دال اعظم یا سر – دال داریم که نام عربی خداست .هر چند در روایت اسلامی ابتدا این دال ” رحمن ” نام می گیرد اما گویا موفقیتی در سر- دال شدن پیدا نمی کند .مشرکان می گویند ؛ ” من الرحمن ” رحمن کیست ؟ به این معنی که چرا دارید رحمن را جایگزین الله می کنید .( همانطور که امروزه مشخص شده رحمن نام خدایی یمنی در جنوب عربستان بوده ) آیه ۱۱۰ سوره اسری تلاش می کند این تنش را پشت سر بگذارد .با جذب شدن رحمن در دال الله ، از این پس رحمن تنها یکی از صفات الله می آید .کم رنگ شدن رحمن در تکامل قرآن نشان از یک حرکت همراه با شکست بوده است .در مقایسه بین الله و رحمن ، رحمن نمود گسست بیشتری از سنت حجازی و نیز یکتاپرستی یهودی بود .
با ثبیت دال الله ، دیگر همه اجزای جهان معنایشان را از این دال واحد می گیرند .الله سنگ بنای ساختمانی است که همزمان کل بنا را می سازد و به آن معنا می دهد و هم سایر اجزا تنها با رجوع به آن معنا و کارکرد پیدا می کنند .
حتی شرارت به یک واسطه از شیطان به خدا وصل می شود .الله ابایی ندارد از تخریب و نابودی .هر چند همواره برای کارش دلیل می آورد .دلیل این تخریبهای جزئی( که متفاوت از تخریب پایان جهان است ) ناشی از تن دادن آدمیان به شیطان است .در هیچ جای قرآن سناریوی نوشته شده اینچنین با بافت اجتماعی و جغرافیایی در هم تنیده نشده .تخریب و نابودی جهان یا انواع شرور ، عمل خداست اما نتیجه کار شیطان و آدمیان .نام قرآنی این تخریب و نابودی ، عذاب است .و جالب است که پارادیم علمی بزرگترین ضربه را در همین جا به روایت اسلامی وارد کرده با کشف علت زلزله ، انفجار ، سیل و از این قبیل که برای آنها علت طبیعی کشف کرده است که بشر ممکن است روزی بر آن فائق آید .
در مرحله پنجم با تثیب و باورمندی روایت فوق از توصیفات جهانی ، تاریخ بشر ، بنیادهای اخلاقی انسان ،
روایت فوق مورد مسئولیت قرار می گیرد .به عبارت دیگر در اینجا از مرحله روایت عبور می کنیم و عملمان را بر اساس آن تنظیم می کنیم .این مرحله حقوقی روایت است .مرحله حقوقی مرحله پایانی روایت است که در قرآن هم عمدتا در سوره های پایانی وحی مثل نسا ، مائده و  برائت ، آمده است .وقتی روایتی به مرحله حقوقی می رسد یعنی در کار تاسیس یک نظام است یا نظامی آماده دارد که می خواهد قانون اساسی برایش بنویسد[ گزاره اطیعوالله و اطیعو الرسول سرنمون و تیپیکال این گردن گیری مسئولیت روایت است ]  .جرم نگاری و نقشه برداری از عمل ، تحت عنوان خوب / بد حرام / حلال و از این قبیل در این مرحله وارد می شود .
مرحله عمل یا عبور از روایت ، چیزی نیست به جز تفسیری که خطوط اصلی آن در روایت اصلی مطرح شده بود .جرم نگاری دنیوی اعمال خطا در این چارچوب ، در دامنه ای از جرم نگاری روایت نوشته می شود .( بنابراین شاید این نقد به اسلام وارد نباشد که چرا اسلامی که با دعوت و اختیار برای پذیرش شروع می کند ، چنین جرم نگاری شدیدی در عرف دنیوی خود  دارد ؟ از همان ابتدا که توصیفات بهشت و جهنم می شود ، سناریو طرح می شود ، این جرم نگاری هم همزمان وجود دارد )
به طور خلاصه می توان ترتیب سوره های قرآنی را بر اساس چارچوب فوق تعیین کرد .
از سویی توصیف این مراحل نشان می دهد که جای هر یک از مصلحان دینی کجاست ؟ آیا با رفوگری مرحله عمل ، می توان همزمان به آن روایت وفادار ماند ؟ بنابراین می توان به   کوششهای  آن بخش از روشنفکری دینی که حرکت اصلاحی را از مرحله آخر شروع می کند خرده گرفت که در اینجا توجهی به در هم تنیدگی روایت با عمل نمی شود .
برای اصلاحات در رویکردهای عملی در اسلام چاره ای از واسازی و نقد روایت هستی – خداشناسی آن نداریم .

ادامه دارد .

۴ ۱ رأی
ارزیابی شما
صفحه‌آرایی کتاب و پایان‌نامه

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

عضویت
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مرادی
فروردین ۲۹, ۱۴۰۲ ۸:۳۹ ب٫ظ

رعایت هر چه دقیق تر اتصال آیات در سورمربوط به خلقت بشر میتواند سوالات بسیاری را جواب و الگوی قانع کننده ارائه دهد… خلقت و موجودیت بشر برای آزمون خلوص بندگی ابلیس بوده است ، نه خلقت و موجودیت ابلیس برای خلوص بندگی بشر… قبل از بشر ابلیس وجود داشته است…چه بسا ابلیس با توانایی بسیار در خلقت آسمانها و زمین و موجودات روی زمین نیز شرکت داشته است… تمام مخلوقات میتوانند در حد مقدر از فرمان الهی تبعیت یا سرپیچی کنند…اما روح الهی پر توان و قدرت منحصرا بر انسان دمیده شده ، این حد از آزادی را با… مطالعه بیشتر»

1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx