دین وحیانی در مقابل دین تاریخی – بخش ۳

حسین میرمبینی:اگر در نحوه اعتقادات مان تغییری ندهیم آنگاه به طور یقین در آینده نه چندان دور گرفتار انواع مشکلات اخلاقی و اجتماعی مانند دزدی، ارتشاء، کلاهبرداری، اعتیاد به مواد مخدر و فقر و فحشاء و نهایت جنگ از نوع داخلی و خارجی اش خواهیم شد. جنگهایی که میلیونها نفر انسان در آن کشته و زخمی و میلیونها نفر آواره…

حسین میرمبینی:اگر در نحوه اعتقادات مان تغییری ندهیم آنگاه به طور یقین در آینده نه چندان دور گرفتار انواع مشکلات اخلاقی و اجتماعی مانند دزدی، ارتشاء، کلاهبرداری، اعتیاد به مواد مخدر و فقر و فحشاء و نهایت جنگ از نوع داخلی و خارجی اش خواهیم شد. جنگهایی که میلیونها نفر انسان در آن کشته و زخمی و میلیونها نفر آواره و بی خانمان خواهند شد. ما برای دور ماندن از این وضعیت خطرناک [که اینک نشانه هایش را در عراق و سوریه و افغانستان و لیبی و سودان و یمن شاهدیم]، مجبوریم هرچه سریع تر در اساس باورهای مان در جهت صلح و رسیدن به همگرایی و سکولاریته تغییرات اساسی صورت دهیم.

 

 

****

دین وحیانی در مقابل دین تاریخی – بخش ۳

| حسین میرمبینی|

پیشتر توضیح دادم چنانچه به اسلام ایراد می گیرند که این دین با «دموکراسی» و «حقوق بشر»، سازگار نیست، به علت آن است که اغلب بین “اسلام” و مذاهب تاریخی فرق قائل نمی شوند و اینکه این مشکل نه از اسلامی است که هر فرد مسلمان می باید اصول اعتقادی اش را از راه تدبر شخصی خود در قرآن پیدا کند بلکه از دخالت فکر آن دسته از فقیهان و مفتیانی است که بطور آشکار بر «قرآن» دروغ بسته و خود را «جانشین پیامبر» معرفی می کنند.

واضح است اگر نتوانیم باور مسلمانها را از افکار این گروه از متولیان متوهم جدا کنیم، آنگاه امیدی نیست که بتوان این اتهام را از دامن اسلام پاک کرده و به تبع آن مسلمانان نیز بتوانند با خیال راحت و آرامش کامل در سرزمین هاشان به زندگی شان ادامه بدهند. چراکه باور آنها [چه در تسنن و چه در تشیع] شدیدا به باور مراجع قدرت طلب و متوهم گره خورده است. بنابراین تا آنگاه که مسلمانان از این نوع مراجع تبرا نجویند و از این مسیر دین به جایگاه اصلی اش [که همانا برقراری رابطه مستقیم بین خدا و بنده است]برنگردد ، امر دین از موضوع قدرت و حکومت جدا نمی شود. معنی این سخن این است که مسلمانان تا آن زمان مجبورند درگیر مباحثی بشوند که دیگران برای آنها می سازند. مباحثی از نوع آنچه حکام مذهبی قدرت طلب در طول تاریخ برای پیروان شان پیش آورده و می آورند و نهایت مجبورشان خواهند ساخت تا که در جنگ بین آنها و دیگر رقیبان مذهبی و مخالفان شان شرکت جسته و به ظالمانه ترین وجه یا بکشند و یا کشته شوند. وضعیتی که عاقبتی جز بدنامی برای «اسلام» و بدبختی در دنیا و سرافکندگی در آخرت برای مسلمانان، ندارد.

****

بر حسب میثاق مسلمانی مسلمانان مجبورند که رهرو باشند و رهبر نباشند. یعنی آنکه نمی توانند ادعا کنند که جانشین پیامبرند. همچنین باید بدانند که از جانب خدا ماموریتی و مسئولیتی بر ایشان گذاشته نشده که فرضا بخواهند از ذکر نازل شده از جانب خدا [دین] محافظت به عمل آورند و یا احکامی را بر مردم صادر کرده و آنها را مجبور به اطاعت از خود نمایند. این مسئله را اگر مسلمانان بفهمند آنگاه بحث دین خود به خود وارد حوزه وجدانیات ذهنی و شخصی هر کس می شود. چراکه در آنصورت قرآن [به همین وضعی که در دسترس ما است] به مثابه یک اثر ادبی و یا هنری مطرح می شود که فرقش با دیگر آثار ادبی و هنری آن است که به باور ما مسلمان ها خداوند آن را نگارش کرده است. کتابی که هرکس بر حسب رابطه اش با خدا می باید خود از آن تعبیر فهم کند. پر واضح است که تنها کسانی به رستگاری می رسند که بگونه خداترسانه [تقوا] از این نقش آفرینی خدا توانسته باشند به حقیقت آنچه بر پیامبر وحی شده نزدیک شوند و از آن مسیر خدا را تسبیح کنند. یعنی خدا را از هرچه غیر او است- از آن چیزها یا ذهنیاتی که مردم از مسیر خیالبافی یا خود می سازند و یا به توسط فقها و مفتیان و صوفیان به آنها القاء می شود- مبرا کنند. این موضوع در سوره بقره آیه ۱۳۸ نیز اشاره شده: «صِبْغَـه اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنْ اللَّهِ صِبْغـَهً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ» [= این نقش و هنر الهی است و چه کسی از خداوند خوش نگارتر است که ما فقط او را می پرستیم]. به عبارت روشنتر، همانطور که هرکس از یک اثر هنری تعبیر خودش را دارد، مشخص است که در خصوص قرآن نیز هرکس بر حسب عقل و گنجایش معرفتش برداشت خاص خودش را دارد. با این تفاوت که از این برداشت ها کسی نمی تواند مدعی شود که پیامبر است و یا حتا وارث او که بخواهد در حق دیگران حکم صادر کند. واضح است که اگر مسلمانی بخواهد از مسیر برداشت هایش از قرآن چنین شبهاتی را ایجاد نماید عملا طاغوتی بودن و مشرک بودن خودش را به اثبات رسانده است.

روشن است آنهایی که از مسیر «دین» نان می خورند و آنهایی که از این راه به موقعیت اجتماعی برتر رسیده اند هرگز اجازه نمی دهند که مسلمانان به شخصه در قرآن تدبر بکنند یا به گونه مستقل به درک ویژه خود برسند. به خصوص اگر این قضیه عمومیت پیدا کند و متولیان خودخوانده دین مجبور شوند از سر خوان مذهب کنار بروند و دیگر کاری به کار دین و دنیای مردم نداشته باشند. درحالیکه پند قرآن به مردم آن است که خود به شخصه در قرآن تدبر کنند و اجازه ندهند کسانی چون فقها و مفتی ها و یا هرکسی [به مثابه قفل] در راه فهم شان مانع ایجاد کنند.۱

مسلمانان می باید بدانند که اسلام صاحبی جز خدا و کارگزاری جز رسولش ندارد. در نتیجه هیچ کسی نمی تواند در بعداز رسول خدا خود را به عنوان “ولی امر مسلمین” و مرجع و رهبر مسلمانان معرفی کند. آنکه چنین کند جز آنکه دروغ و افترایی بر خدا و پیامبر بسته باشد، نیست.۲

اگر مسلمانان بدانند که رستگاری دنیوی و اُخروی آنها در عدم مراجعه به “غیر” و به ویژه مراجع خودخوانده مذهبی و نپرداختن وجوهات دینی به ایشان است و در عین حال آگاه باشند که رستگاری شان مستقیما به تقوا و تدبر شخصی خود آنها از قرآن پیوند دارد و چنانچه این مسئله را جدی بگیرند….
و اگر نهادهای «حقوق بشری» و «دموکراسی خواه»، آنهایی که در پی اصلاحات اجتماعی از مسیر جدا سازی نهاد دین از نهاد حکومت هستند، بدانند با فراگیر شدن این فکر در بین مسلمان ها، راه عملی این امر و همچنین شکل گیری جریان دموکراسی خواهی و عدالت طلبی در جوامع مسلمان نشین هموار می شود ….
همچنین اگر غیرمسلمانان، تا حتا آته ایست ها، این بحث را یک خوانش درون دینی محض تلقی نکنند و دریابند با دامن زدن به این بحث می توان به نفع آزادی و دموکراسی در جامعه تغییر اساسی صورت داد …

آنگاه شاید بتوان خاورمیانه را از یک مهلکه جدی که پیش روی جوامع شان هست و می رود که با هدایت رهبران مشرک و طاغی به یک جنگ تمام عیار جهانی مبدل شود، نجات شان داد و در عین حال آنها را با زندگی و تعامل با دیگران آشتی شان داد. این تنها راه حل کشورهای مسلمان نشین و مردمانی است که درگیر مذاهب تاریخی اند. من چون معتقدم مسائل اجتماعی مربوط به همگان است، ضرورت پیدا می کند که همگان از این راه حل حمایت به عمل آورند. این درک، هرچند دینی است اما ازآنجایی که قدرت محور نیست، می تواند برای شکل گیری یک جریان صلح اندیش و دموکراسی خواه در بین کشورهای مسلمان نشین، مفید واقع شود.۳

مباحثی را که من در این نوشتار دنبال می کنم برای دفاع از اسلام یا برای تبلیغ دین نیست. چراکه معتقدم دفاع و حفظ و تبلیغ «دین» به عهده فقط خداست و لاغیر. هدف من از بیان این مطالب در دفاع از آزادی های انسانی خودم و آن حقوقی است که باور دارم پروردگارم برحسب رحمتش به من و به همه انسانها به طور یکسان بخشیده است. اما بر حسب نوعی که مذهبیون و رهبران ایشان باور دارند، آن حقوق از من و دیگران سلب شده است. آموزه هایی که درواقع با فطرت انسانی ما سازگاری ندارند بلکه ضدیت دارند با هرآنچه که خداوند در قرآن کریم ما را بدان بشارت می دهد. اینکه فطرت انسانی ما از جنس فطرت الهی پاک و آزاد است و لذا نمی تواند با اراده الهی از آفرینش ما انسانها ضدیت و یا دوگانگی داشته باشد.۴

این نوشتار در واقع دفاعیه من است از آنچه فکر می کنم وجودم و زندگیم بخاطر نوع تفسیر و برداشتی که مراجع مذهبی از «دین» پیش روی همگان می گذارند به خطر افتاده و حقوق طبیعی و فطری ام همه زایل شده است. بحث هایی که به نظرم نادرست می آیند و مخالفت دارند با همه آنچه که من از «اسلام» برداشت می کنم. در عین حال ازآنجایی که این مسئله، مشکل من تنها نیست و امروزه اغلب هموطنان ما از این بابت به سختی افتاده و، کشته و اعدام می شوند، به نظرم رسید آگاهی همگان از این دفاعیه شاید بتواند به یافتن یک راه حل منطقی که بتواند موانع مربوط به مذاهب قدرت طلب را از پیش روی جوامع بردارد، یاری رسان باشد.

این نوشتار نشان می دهد که بین «اسلام» یعنی آن دینی که در ۱۴۰۰ سال پیش اصولش بر پیامبر نازل شده است، با «مذاهب تاریخی»، فرق و اختلاف بسیار هست. اختلافی به فاصله ۱۴۰۰ سال تاریخ همراه با ابداعات و اضافات و موضوعاتی که هرگز پیامبر اسلام آنها را نگفته و نیاورده است. همچنین نشان می دهد که اساس این مذاهب همه بر پایه گزاره هایی است که در بعداز حیات پیامبر شکل گرفته اند. موضوعاتی که قرآن آنها را «دون الله» و خارج از «دین» می داند.

خلاصه اینکه این رساله در پی اثبات این ادعا است که «اسلام» را چنانچه برحسب موضوع «شهادتین» و «قرآن کلام الله» خلاصه کنیم آنگاه مبحث «دین» از انحصار مراجع مذهبی [اعم از شیعه و سنی و صوفی] آزاد بلکه خود به خود وارد حوزه ادراکات فردی و شخصی باورمندانش می شود. چنین دینی البته نمی تواند با مبانی تصریح شده در اعلامیه جهانی حقوق بشر و جدایی ساختار حکومت از دین منافات داشته باشد. بلکه از همان ابتدا با تاکیدش بر شعار لا اله الّالله و لا شریک بودن خدا، خواسته که انسانها از نشستن در جای خدا و تصوراتی که معمولا پدرسالاران جامعه (به قول قرآن مشرکان) برای آنها می سازند ترسان و آگاه باشند. چراکه این امر درواقع مانع شکل گیری فردیت آگاه در آنها شده بلکه فردیتی در آنها شکل می گیرد چون حیوانات درنده خویی که تعقل نمی کنند [ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ[ و یا چارپایان رامی که در عین داشتن حواس هیچ تفقه نمی کنند] اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون.]

اسلام با تاکید کردن به تفکر و تعقل و واجب ساختن مسلمانان چه مرد و چه زن از آنکه علم بیاموزند قصد داشت در بین مردم آن زمان آگاهی وجدان و فردیتی که نسبت به دیگری احساس مسئولیت کند به وجود آورد. وجدانی که اگر شکل می گرفت آنگاه می توانست جامعه را از بند مشرکین و پدرسالاران جامعه [آنهایی که بر ذهنیت و روان عمومی جامعه تسلط دارند] آزاد کند و مردم را در نهایت به سلام [صلح] و قسط [برابری] و عدالت اجتماعی برساند. چراکه عموم اعتقادات آن عصر- اعم از آنها که بت پرست بودند و یا آن مذاهبی که ریشه در یهودیت و مسیحیت تاریخی داشتند، به وجهی نبود که بتواند مردم آن اعصار را به خودآگاهی برساند. یا اینکه آنها را از راه وجدانیات شان وادارد که نسبت به دیگران رفتاری بی تبعیض و توام با مسئولیت و عدالت داشته باشند. بلکه آنها مذاهبی بودند کنترل شده در دست کاهنان و کشیشان و خاخام هایی که انسانها را بی سواد و سفیه می خواستند تاکه راحت تر بر فکر و ذهن شان مسلط شوند. اسلام از اینرو آمد که بخواهد با برچیدن بساط بت پرستی و دستگاه مذهبی کفرآمیزی که ذهنیت و سابجکتیوتی مردم را به بت ها و نمادها و اسطوره های«مقدس» متعلق می ساخت و در تبع آن «معابد» و «زیارتگاه ها » و متولیانشان را به قدرت می رساند ، آزاد سازد.

اما «مذاهب اسلامی» عملا بر ضد آنچه اسلام در ابتدا به توسط رسول گرامی آن ابلاغ شد همواره سعی دارند سرنوشت پیروان شان را با نظر و اراده آنهایی که به دروغ خود را «جانشین پیامبر» معرفی می کنند گره بزنند. در نتیجه مردم همیشه مجبورند در جنگها و کارزارهای قومی که به تحریک مراجع و با اراده حاکمان ستمگرشان صورت می گیرد شرکت جسته یا «دیگری» را بکشند و یا به توسط «دیگری» کشته بشوند. این امر باعث می شود که پیروان این مذاهب فرصت آگاه شدن و پی بردن به فردیت آزادشان را پیدا نکنند. زیرا که در همه حال مجبورند در این چرخه ظلمت خیز سرگردان باشند و ظلم و بدبختی شان را از نسلی به نسل دیگری منتقل سازند. رهبران اینگونه از مذاهب با دامن زدن به مباحث ساختگی چون حماسه سرایی از قهرمانان ملی و یا مذهبی و همینطور وارد کردن مباحث فلسفی بر شیوه افلاطونی و نوافلاطونی عملا جامعه را به وضعی درمی آورند که خلق خدا از فردیت خود و حقوق طبیعی شان به نفع بقای «حکومت» و «مذهب» صرفه نظر کنند. این امر باعث شده که مسلمانان عملا از رسیدن به خودآگاهی و شکل گیری جامعه ای که از جمع فردیت های آگاه و آزاد به وجود می آید و می تواند جامعه را به صلح و رفاه و آزادی برساند باز داشته شوند.

نکته دیگر این است که هیچ چیز در طبیعت در وضع ثابتی قرار ندارد. بنابراین انسانها در طول زمان قادر نیستند بر اساس عقاید مذهبی که فقط برای سود یک عده معدود به وجود آمده بر مشکلات اجتماعی و حتا طبیعت، فائق آیند. آنهم در زمان ما و مسائل مربوط به افزایش جمعیت و نیازهای مادی و رفاهی مردم و محدود بودن منابع طبیعی و مشکلاتی که از مسیر قدرت های صنعتی بر دیگر کشورها وارد می شود، همه ایجاب می کند که انسانها با آزادی بیشتر و دانش و نیروی حاصله از خرد جمعی وسیعتر با این نوع از مسائل و تغییرات مقابله کنند.

در حالیکه متولیان مذاهب دروغین با مقدس جلوه دادن چیزها و افراد و طرح مباحثی که از مردم سلب آزادی و اختیار می کند، عملا شکل گیری جریان علمی جامعه و خرد جمعیی را که باید در یک بستر آزاد و تعاطی سالم افکار به وجود آید، مانع می شوند. از اینروست که در اسلام به مسئله امر به معروف و نهی از منکر اشاره شده و اینکه بدانیم امر به معروف و نهی از منکر در اسلام مربوط به همه اعضای جامعه است. اعضایی که طبیعتا به بخشی از اطلاعات دست دارد که چنانچه در یک بستر آزاد مورد نقد دیگر کسانی که علم بیشتر و اطلاعات بیشتری دارند قرار بگیرد آنگاه به خرد جمعی منتهی می شود. خردی که البته می تواند مسائل و مشکلات جامعه را بهتر تشخیص دهد، درنتیجه زودتر جامعه را به صلح و آزادی و رفاه برساند . مشخص است که مذاهب قومگرا و ایدئولوژی های «قدرت محور» مسیر شکل گیری این فرایند آزاد را با ایجاد انحراف در اذهان عمومی به سمت موضوعات دشمن ساز و ترس برانگیز از یک طرف و با منحصر کردن موضوع «امر به معروف و نهی از منکر» به آنچه خود می اندیشند، از طرف دیگر، راه هر پیشرفت و هر جریان سالم اجتماعی را مانع می شوند.

از اینجاست که معتقدم در مذاهب تاریخی وجدان انسانهای باورمند یا «عاملیت کنشگر انسانی» [Subjectivity] آنها ، تحت تاثیر موضوعاتی که همیشه در بیرون از وجود آنها قرار دارد شکل می گیرد. درحالی که «قرآن» انسانها را متوجه خودشان می کند و آنها را با خدایی که از رگ گردن شان به آنها نزدیکتراست [یعنی در درون خودشان] آشنا می سازد. حتا دشمن انسان که شیطان باشد از نفس و لایه های پنهان وجود خودش است که بر دیگر وجوهات ملکات و شخصیتش غلبه می کند. [مانند حالتی که انسانهای خودشیفته و خودکامه و بقول قرآن آن مشرکینی که سعی می کنند به نام دین و خدا و با ایجاد ترس و ارعاب از موضوعات بیرونی بر سرنوشت مردم مسلط شوند]. بنابراین ترس ادیان توحیدی با ترس مذاهب متولی دار بسیار فرق دارد. دیندار واقعی به خدایی ایمان دارد که در درونش و وجدانش حضور دارد. همینطور ترس دیندار واقعی از نفس خودش است که او نیز در درونش است اما بر حسب کوچکترین تحریکات بیرونی به جنبش در می آید و وجودش را تسخیر می کند. ترس یک دیندار واقعی عملا منجر به تقوا می شود. درحالیکه ترس در مذاهب تاریخی انسان را از یک طرف به ظلم و ستمگری و از طرف دیگر به بی تفاوتی می کشاند. از اینرو انسانها در مذاهب ساختگی به خدا ایمان ندارند. بلکه به رهبر و مرجع و مرشدشان ایمان دارند. رهبرانی که درواقع جز خودشان و تسلط بر آراء و ثروت عمومی و قدرتی که به آنها برتری و ریاست دهد ، به هیچ چیز فکر نمی کنند و باور ندارند. درحالیکه «اسلام» آمد تا که به بت پرستی و شخصیت پرستی و همه آن عوامل بیرونی که باعث می شوند انسانها از خودشان بیگانه و غافل بمانند، پایان دهد.

این شرح از چرایی ظهور اسلام را در اینجا به این خاطر بیان کردم که بگوییم بین آنچه ما امروز از بابت عقاید مذهبی و دخالت فقها و مراجع مذهبی در ارتباط با زندگانی مان تجربه می کنیم بی شباهت به زمانی نیست که انسانها بخصوص اعراب در قبل از ظهور اسلام داشتند. این وضع در ایران خود ما نیز کم و بیش به همین شکل جریان داشته است. چنانکه می دانیم طبقه مغان و درباریان در دوره ساسانی به هیچ یک از دیگر طبقات اجتماعی آن زمان اجازه نمی دادند که وارد دستگاه حاکمه بشوند، بلکه همگان مجبور بودند به آنچه مغانان و شاهان برای آنها و فرزندانشان تکلیف می کردند، مطیع و بی اراده باشند. درست مانند وضعیت امروز خاورمیانه که به سبب دخالت حاکمان خودکامه در امر سرنوشت مردم و همراهی مراجع مذهبی با آنها، اغلب مجبورند به همان وضع زمان «بت پرستی» و «شاه پرستی» از والیان شان و سلاطین شان ستایش به عمل آورده و از خود سلب اراده کنند.

در آن دوره تاریخی و در شرایطی که جوامع گرفتار بت پرستی و شخصیت پرستی بودند «اسلام» می توانست به این رابطه ناسالم پایان بدهد و مردم را از شر تصورات خودشان و شر اشراف مکه که از آن موقعیت نان می خوردند و بر مقدرات مردم سلطه داشتند، نجات دهد. شعائری نظیر «لا اله الالله» و «الله اکبر» و یا «الحمدلله» ، همچنین موضوعاتی چون تبرا جستن از هرچه غیرخدا است «سبحان الله» و اینکه خدا خودش حافظ «دین» اش است و «دین» حافظ و مدافعی جز خدا ندارد، همه از آنرو در قرآن آمده که انسانها در ارتباط با دین شان به افراد بها ندهند و چیزی و کسی را ستایش نکنند. اما آنهایی که در بعداز پیامبر، بر حسب زور شمشیر، «خلیفه» تراشی کردند و توانستند از مسیر شبهه سازی و اسلام تاریخی بر آراء مردم تسلط یابند ، جزآنکه همه آن اهداف عالی را از بین بردند، توانستند به وجه دوران جاهلیت مردم را باز متوجه موضوعات بیرونی کنند. موضوعاتی از قبیل “چیزها و اماکن مقدس” یا حتا کتب ادعیه و مباحث روایی و داستانپردازی از شخصیت پیامبر [سنت] و امام و صحابه ای که اینک در قید حیات نیستند اما بقعه ای که گفته می شود مربوط به مرقد آنها است، باور داشته باشند. و بدینگونه است که مراجع مذاهب تاریخی شخصیت و ذهنیت معتقدین شان را به این چیزها وآن مطالبی گره می زنند که یا خود بطور آنی و بدعت آمیز خلق شان کرده اند و با نیاکان مذهبی شان در طول تاریخ برای شان به وچود آورده اند. موضوعاتی که یا وجود خارجی ندارند به این معنا که در زمره خرافات و موهومات اند یا آنکه موضوعاتی اند خارج از فطرت انسانی که خدای رحمان و خدای تنزیل کننده وحی آنها را به رسمیت نشناخته و در قرآن به آنها یادآور نشده است. مثل همین مراجع و متولیان خودخواتده مذاهب تاریخی. به عبارت دیگر انسانهای باورمند به مذاهب تاریخی هیچ پیوندی با فطرت شان یعنی با خدا ندارند و هرآنچه از عبادت و کوشش که در راه دین هزینه می کنند در راه ضربه زدن به خود و بدنام کردن دین خرج می شود.

من این بحث را از آنرو مطرح می کنم که بگویم «اسلام» با مذاهب تاریخی ای که در بعداز مرگ پیامبر در کشور ما و در خاورمیانه و در دیگر جاها جریان یافته بسیار متفاوت است. در عین حال نشان بدهم که این نوع باورها ربطی به وحی و قرآن پیدا نمی کنند.. بلکه ربط دارند به عقل و درک انسانهای متوهم آن زمان. به همین خاطر اغلب آنها یا جبری اند مانند اندیشه شاهنشاهی در ایران و یا مربوط می شدند به مکتب سیاسی- فلسفی افلاطون و یا نوافلاطونی ها در آن زمان که دولت بیزانس مبلغش بود. اندیشه هایی که به هر روی برای به انحصار در آوردن قدرت به دست یک نفر و یا یک طبقه طراحی شده بودند و برای مردم جز فرمانبرداری هیچ نقشی قائل نبودند.

من فکر می کنم آگاهی همه ما از این وجه تمایز می تواند کمک کند به شناخت ما از عوامل درونی و بیرونی آن باورهایی که طی این قرون و اعصار مانع درک مسلمانها از خودشان و همینطور مانع درک شان از قوانین طبیعت شده است. در کنار این می توانیم از آن آموزه ها و گزاره هایی که تحقق امر دموکراسی و حقوق بشر را در کشورهای مسلمان نشین غیرممکن ساخته، آگاهی پیدا کنیم.

درجایی که قرآن به همه مسلمانان توصیه می کند که فقط از خدا و رسول اطاعت کنند[و نه کس دیگری]، می توان امیدوار بود که با طرح این مبحث تغییرات اساسی به نفع دموکراسی بوجود آید. و نهایتا مشکلات جوامع مذهبی خاورمیانه از بابت دخالت مراجعی که مردم را به سمت جنگ های رقابتی و نیابتی و انتحاری رهبری می کنند حل شود. زیرا با اساس قرار دادن قرآن به عنوان تنها وسیله فهم دین، مسلمانان مجبورند برای پی بردن از معارف دینی خود یا بطور فردی به قرآن مراجعه کنند و یا که از مذهب شان دست کشیده و پی کار خویش گیرند. مذهبی که عملا دست و پای آنها را بسته و به آنها اجازه تفکر آزاد نمی دهد. اما برای آنهایی که دینی فکر می کنند. چنانچه استدلال شود که برای آنها فقط و فقط قرآن نجات دهنده است، آنگاه مجبور خواهند بود مذاهب تاریخی را به کنار نهاده یعنی از اندیشه انسانها (دون خدا) و همه آن روایات و تفاسیری که بعداز مرگ پیامبر به وجود آمده اند، تبرا جسته و فقط به آنچه خداوند بر محمد نازل کرده است نظر کنند. در آنصورت موضوع «دین» جز آنکه یک امر شخصی باشد نمی تواند در یک مجموعه ای از احکام و بایدها و نبایدهای فقهی که مراجع مذهبی بر آنها کنترل داشته باشند متشکل گردد. زیرا از مسیر راهکاری که قرآن پیش روی مسلمین می گذارد هیچ کسی نمی تواند مدعی شود از جانب خدا به او [فرضا فقیه یا ملا و مفتی] ماموریتی سپرده شده است یا اینکه مدعی شود که جانشین و وارث پیامبر است. یا بتواند درباره دیگری حکم صادر کند و بر اختیار مردم مسلط شود. چراکه در قرآن فکر انسانها همه «دون خدا» محسوب می شود و «دون خدا» نیز در مقامی نیست که بتواند به عنوان متولی و حافظ «دین خدا»عمل نماید. با این راهکار هیچ فرد دینداری نمی تواند در امر انتخاب راه و نوع سلیقه و شیوه زندگانی مردم مانع ایجاد نماید. با روی آوردن مسلمان ها به قرآن و پذیرفتن فقط قرآن به عنوان تنها منبع اعتقادی، درواقع دین از انحصار و گروگان مراجع مذهبی خارج و آزاد می گردد. این نگاه اتفاقا همه مسلمانان و دیگر ملتهای جهان را بر آن می دارند تا به کمک هم برای صلح و برقراری یک دموکراسی واقعی در کنار هم کوشش به عمل آورند.

براین اساس غلط نخواهد بود اگر بگوییم هرآنچه از ظلم و تبعیضات که در جوامع مسلمان نشین هست، همه از بابت آن راهکارهای من درآوردی است که طی این ۱۴۰۰ سال، از سوی مذاهب تاریخی و رهبران و مبلغان آنها به عنوان «دین» پیش روی مردم گذاشته شده است. راهکارهایی که به عوض آنکه انسانها را متخلق به اخلاق حسنه کند، آنها را متصف به خصائل رزیله کرده است.

شکل گیری این نحوه اعتقادی همه بر اساس ریاست مذهبی و دخالت فقها و مفتیان و کسانی است که خودشان را در جای پیامبر خدا و عقل شان را در جای وحی گذاشته اند. عقلی که البته برای دیگر انسانها جای تحقیق و بررسی نمی گذارد بلکه آن را منحصر به تفسیرات یک عده فقیه و کسانی که گفته می شود متخصص در امور دینی هستند، می کند. عقلی که مسلمانان را موظف می سازد مقلدانه و متعبدانه از این افراد مدعی پیروی کنند. اینان اغلب شان برداشت درستی از قرآن ندارند بلکه بسیار سطحی و بقول قرآن عوامانه به آن می نگرند۵. در نتیجه برای آنکه این جریان خودساخته بتواند بر افکار عمومی جامعه تسلط پیدا کند مجبور است از قرآن و سنت و کتب تاریخی و کتب اخبار و روایات تفسیری ارائه دهد که مردم برای امور دینی شان به آنها نیازمند بلکه مجبور باشند به این جریان خود ساخته رجوع کنند. خودساخته می گویم چراکه آنها از عقل و نوشته های انسانی استخراج می شوند۶. نوشته هایی که ربطی به خدا،  ربطی به وحی و آنچه بر پیامبر خدا نازل گشته است ندارند. فقه، عقل و سنت و آنچه را که مراجع مذهبی شیعه و سنی در ارتباط با دین می گویند همه در نبود پیامبر و در جریان یک مسیر تاریخی شکل گرفته بلکه خلق شده اند. اگر نخواهیم بگوییم اینها همه شرک است، اما قطعا می توان گفت که این جریان تاریخی زاییده فکر آن کسانی است که خود را متولی اسلام می دانند. در حالیکه ما اگر مسلمان باشیم ، می باید بدانیم که ادعای چنین ایمانی از بی تقوایی است و مضافا اینکه ما مسلمانها نباید به آنچه همکیشانمان فکر می کنند اعتقادی دینی پیدا کنیم بلکه می باید به اسلامی که بر حضرت پیامبر نازل شده اعتقاد دینی پیدا کنیم. اینها خیلی با هم فرق دارند. چراکه مسلمانها می توانند گمراه باشند اما بطور مسلم برای ما مسلمانان شکی نیست که محمد پیامبر خدا و رسول الله بوده است. مسلمانها باید بدانند که با وارد شدن به مذاهب تاریخی و باوری که فقها و ملایان و مفتیان و … دارند، آنها عملا وارد «دور باطل» و آن گردونه ای می شوند که باید برای همیشه به دور آن بچرخند و به گمراهی سرمایه عمرشان را به هدر دهند. چراکه با این «دستگاه عقلی» مردم از خردشان بهره نمی گیرند. بلکه مجبورند در مورد هر مسئله ای در ارتباط با دین شان به ملایان و یا مفتیان و مراجعی که بر این «دستگاه فقهی و عقلی» نظارت دارند، رجوع نمایند. دستگاهی که فکر انسانها را ضعیف و عقل آنها را تا حد عقل کودکان [صغیر] می پندارد. در نتیجه آن بنی آدمی را که خداوند کرامتش بخشید و بر همه موجودات برتری و فضلتش داد در «دستگاه عقلی» این کسان [که باید آن را ماشین قدرت نامید] به پست ترین مقام حیوانی تنزل پیدا می کند و در بدترین حالت آنها را بر آن می دارند که دست به جنایت بزنند در زمین و مملکت شان فساد کنند.

ما اگر مسلمان باشیم بر حسب آنچه که در قرآن آمده نمی توانیم به هیچ نوع «دستگاه عقلی» و «فلسفی» و «فقهی» از نوعی که ملاها و مفتی ها و مذهبیون سنتی مطرح می کنند باور داشته باشیم. اینان چنان از حقیقت «قرآن» دور اند که می توان گفت بی دینی از باور ایشان به مراتب بهتر است. باوری که می تواند در عربستان شاه سلطه گری را به قدرت برساند که ضمن در اختیار گرفتن همه ثروت های آن سرزمین، مردم را از داشتن کوچکترین حق طبیعی و اجتماعی شان [بر حسب تعریف قرآنی آن] محروم می سازد. همینطور در سوریه و یمن و امارات و … بطور یقین اگر مسلمانان به این کفریات اعتقادی نداشته باشند و بدانند که برحسب آیه ۲۵۵ سوره بقره می باید نسبت به همه آنها، به دید «یکفروا بالطاغوت» نگاه کنند، آنگاه هرگز آن «سلاطین ظالم» بوجود نمی آیند که قادر باشند با تصمیمی که یه طور فردی می گیرند بر رای و زندگی مردم مسلط شده و یا که آنها را به سوی جهنم جنگ و ویرانی و آوارگی سوق دهند. همچنین این موقعیت پدید نخواهد آمد که انسانها مجبور شوند برای ابراز عقیده و فکرشان از جان و هستی شان بگذرند یا در زندانها اسیر اجامر آن ظالمین شوند.

از آنجایی که رهبران مذهبی راه مردم را از جهت تشخیص دادن حق از باطل بسته اند مردم از مسیر مذهب شان قادر نخواهند بود که به خود در وضیعت اجتماعی شان تغییر به وجود آورند. اینجاست که آنها در جریان تحولات طبیعی و سیاسی به وضعیت ظلمخیز بسیار بدی گرفتار می آیند که راه گریزی برای شان وجود ندارد جز آنکه به فلاکت و بدبختی از سرزمین آباء و اجدادی شان فرار کنند و به دیگرکشورها پناهنده شوند۷.

من معتقدم که ما[مسلمانها] به سبب پیروی نسلهای گذشته مان از مذاهب تاریخی و گرفتار شدن در دور باطل دستگاه عقلی فقها و مفتیان، به فردیت و عاملیت کنشگر انسانی [Subjectivity] مان آسیب های جدی بلکه جبران ناپذیری وارد شده است. به ویژه برای این دوره از تمدن انسانی که کشورهای صنعتی و سرمایه داری برای تسلط بر بازار و فروش محصولات تولیدی شان مجبورند ذهنیت و فردیت انسانها را با منافع مالی و اقتصادی خودشان هماهنگ سازند. وضعیتی که اگر در نحوه اعتقادات مان تغییری ندهیم آنگاه به طور یقین در آینده نه چندان دور گرفتار انواع مشکلات اخلاقی و اجتماعی مانند دزدی، ارتشاء، کلاهبرداری، اعتیاد به مواد مخدر و فقر و فحشاء و نهایت جنگ از نوع داخلی و خارجی اش خواهیم شد. جنگهایی که میلیونها نفر انسان در آن کشته و زخمی و میلیونها نفر آواره و بی خانمان خواهند شد. ما برای دور ماندن از این وضعیت خطرناک [که اینک نشانه هایش را در عراق و سوریه و افغانستان و لیبی و سودان و یمن شاهدیم]، مجبوریم هرچه سریع تر در اساس باورهای مان در جهت صلح و رسیدن به همگرایی و سکولاریته تغییرات اساسی صورت دهیم. به این معنا که اگر مسلمان باشیم می باید هرچه زودتر بحث های تاریخی و مذهبی «غیروحیانی» که بعداز پیامبر از سوی رهبران مذاهب اختراع و ابداع شده، را از ساحت «دین» پاک و خالص گردانیم و در این وادی جز خدا را نه ستایش کنیم و نه اطاعت. یعنی ما باشیم و کلام خدا و البته تقوا که رکن اساسی دین است. به این معنا که نخواهیم از طریق علائم ظاهری و پوشیدن لباس خاص و یا آرایش خاص تظاهر به دینداری کنیم. چنانکه آیه ۸ و ۹ سوره بقره اشاره می فرماید: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِینَ . یُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا یَشْعُرُونَ» [= و از مردمان کسانی اتد که اظهار می دارند ما به خدا و روز بازپسین ایمان داریم در حالیکه آنها به (آنچه می گویند) مومن نیستند. آنها می خواهند خدا و مسلمانان را فریب بدهند ولی جز خودشان را نمی فریبند و این درحالی است که شعور ندارند]. این کاری است که بیشتر پیروان مذاهب تاریخی به تقلید و تحریک مفتی ها می‌کنند. اما درکی ندارند از آنکه تظاهر به دینداری و مومن بودن در زمره گناهان مذموم و زشت محسوب می شود.

همانگونه که پیشتر اشاره کردم اسلام آمد تا رابطه مستقیم بین انسان و خدا [صراط المستقیم] را بدون دخالت دیگری استوار نماید. بر این اساس می باید قبول کنیم که اسلام یک دین فردی است. البته نه آنگونه فردی [چون صوفیه] که انسان نسبت به مسائل جامعه اش منفعل و بی تفاوت باشد. بلکه فردی از آن جهت که فرد به کوشش شخصی خودش از آنچه خداوند از مسیر تنزیل وحی برای رستگاری بشر بر پیامبر اسلام [یا دیگر پیامبران] نازل کرده است، با خبر شود. و آنگاه که به کلام وحی ایمان آورد در آنصورت مجبور است که برای خدا و خودش جلوی ظلم و ظالم بایستد و از درستی ها دفاع به عمل آورد. به همانگونه که آیه ۸ سوره مائده تصریح می کند: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّـهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ» [=ای آنها که ایمان آورده اید (ای مسلمانها) باشید شاهدان ایستاده برای خدا به برابری و عدالت، و دشمنی تان با یک گروه، نباید که شما را بر آن دارد که عدالت نورزید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است، و از خدا بترسید، که همانا خدا به آنچه می کنید آگاه است.] اما مسلمانان قشری و مسلمانان معتقد به مذاهب تاریخی [به دلیلی دین تقلیدی و رجوع به غیر] یا از این امور بی خبرند یا شاهد ایستاده اند به ظلم. و این نیست جز آنکه می باید بین کلام خدا و کلام انسان و بین خدا و انسان و آنهایی که دین را به جهت سروری و ولایت خود تفسیر می کنند و از قبل دین به ثروت و قدرت رسیده اند، فرق قائل شد. اگر مسلمانان نسبت به دین شان ساده انگاری نکنند بلکه سعی کنند شخصا [بدون دخالت دیگری] در قرآن تدبر نمایند آنگاه مجبورند برای احقاق حقوق برابر همه ابنای بشر و صلح بایستند بلکه مجدانه آنها را در جامعه پی گیر شوند.

 

پانویس

• مباحث مطرح شده در این مقالات برگرفته از کتاب “معمای اسلام” نوشته حسین میرمبینی نویسنده این مقالات است.

۱- آیه ۲۴ سوره محمد: «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»، [=آیا در قرآن تدبر نمی کنند یا مگر در دل هاشان قفل ها نهاده شده است.]

۲- این موضوع در آیات بسیاری از جمله در آیات:۹۴ سوره آل عمران، ۴۸ سوره نساء ، ۲۱ ، ۹۳ و ۱۴۴ سوره انعام ، ۳۷ سوره اعراف ۱۷ سوره یونس ۱۸ سوره هود، ۱۵ سوره کهف ، ۳۸ سوره مومنین، ۶۸ سوره عنکبوت ۲۴ سوره شوری و ۷ سوره صف و … یادآوری شده است. و اینکه خداوند در این آیات اینان را ظالمترین ظالمان دانسته آنها و پیروان شان را به بدترین عذاب ها هشدار می دهد. مانند آیه ۳۷ و ۳۸ سوره اعراف که می فرماید: «أفَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ کَذِبًا أَوْ کَذَّبَ بِآیَاتِهِ أُوْلَئِکَ یَنَالُهُمْ نَصِیبُهُم مِّنَ الْکِتَابِ حَتَّى إِذَا جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا یَتَوَفَّوْنَهُمْ قَالُواْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ قَالُواْ ضَلُّواْ عَنَّا وَشَهِدُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُواْ کَافِرِینَ. الَ ادْخُلُواْ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُم مِّن الْجِنِّ وَالإِنسِ فِی النَّارِ کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَّعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّى إِذَا ادَّارَکُواْ فِیهَا جَمِیعًا قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لأُولاَهُمْ رَبَّنَا هَؤُلاء أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِّنَ النَّارِ قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلَکِن لاَّ تَعْلَمُونَ» (= پس ظالمتر از آن کسی که بر خدا دروغی می بندد یا بر آیات خدا دروغ می بافد چه کسی است؟ آنها (مراجع مذهبی) کسانى هستند که نصیبشان از آنچه از کتاب بر ایشان مقرر شده (جهنم) به ایشان خواهد رسید تا آنگاه که رسولان ما به سراغشان آیند که جانشان بستانند به آنها ‏گویند: آنچه از دون خدا (یعنی آن حرفها که در کتاب ها نوشته اید و سخنانی که به دروغ به خدا نسبت داده اید) مى‏خواندید کجایند آنها؟ مى‏گویند از ما ناپدید شدند و بدینگونه علیه خود گواهى مى‏دهند که آنان کافر بودند.
می‌‏گویند: در میان آن امتهایى از جن و انس که پیش از شما بوده‏اند داخل آتش شوید. هر بار که امتى [در آتش] درآید همکیشان خود را لعنت کند تا وقتى که همگى در آن به هم پیوندند [آنگاه] پیروانشان در باره مراجع شان مى‏گویند پروردگارا اینان ما را گمراه کردند پس دو برابر عذاب آتش به آنان بده [خدا] مى‏فرماید براى هر کدام [عذاب] دو چندان است ولى شما نمى‏دانید.

۳- واژه های قرآنی طاغوت [= کسی که علیه خدا طغیان کرده] ، بغی [=گمراهی] همه در خصوص نوع عملکردهای ریاکارانه مذهبی معنی می دهند. این واژه ها تنها در جایی معنی می دهند که کسانی [مانند آخوندها و مفتی ها] بی آنکه دستوری از جانب خدا داشته باشند، خود را در بین مردم به عنوان نماینده خدا و یا جانشین پیامبر معرفی بکنند.

۴- این موضوع در آیه:۳۰ سوره روم اشاره شده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَهَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ» [= پس روى ات را به سوى این دین پاک راست گردان. فطرت خدا فطرت همان مردمانی است که آنها را آفریده و اینکه (بدانی) در آفرینش خدا بدل و چندگانگی وجود ندارد. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.]

۵- آیه:۷۸ سوره بقره می فرماید: «وَمِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ إِلاَّ أَمَانِیَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ » (= از آنان بیسوادانى هستند که کتاب را جز از روی ظاهر نمى‏دانند و آنها فقط گمان مى‏برند-که می دانند- ).

۶- آیه:۷۹ سوره بقره در ادامه آیه قبل می فرماید:: «وفَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ» (= پس واى بر آنهایی که با دستهاى خود کتاب می‌نویسند سپس می‌گویند این از جانب خداست تا پولی ناچیز به دست آرند. پس واى بر آنها از آنچه دستهای شان نوشته و واى بر آنها از آنچه [از این راه] به دست مى‏آورند.)

۷- آیه۱۱ سوره رعد : «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ» [=به درستی که خداوند تغییر نمی دهد وضع قومی را که خودشان را تغییر نمی دهند و آنگاه که اراده سوء خداوند (نسبت به اقوامی که واپس گرا هستند ودر جریان زمان تغییر نمی کنند) جاری شود آنگاه چیزی آن را بر نمی گرداند و برای آنها از غیرخدا هیچ یاری دهی وجود نخواهد داشت].

 

مطالب دیگر از این نویسنده:

دین وحیانی در مقابل دین تاریخی – بخش ۱

دین وحیانی در مقابل دین تاریخی – بخش ۲

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x