مصطفی ملکیان و پروژه “عقلانیت و معنویت”

پریسا افتخار: اشاره:مطلب حاضر در صدد است تا نگاهی مختصر داشته باشد به زندگی و اندیشه های روشنفکر برجسته مصطفی ملکیان و جایگاه ایشان در میان جریانات روشنفکری ایران، اما از آنجا که در این نوشتار نمی توان به همه ابعاد اندیشه ایشان اشاره کرد به ناچار برخی وجوه مهم تر مورد بررسی قرار گرفته است. اصلی ترین دیدگاه ایشان…

پریسا افتخار: اشاره:مطلب حاضر در صدد است تا نگاهی مختصر داشته باشد به زندگی و اندیشه های روشنفکر برجسته مصطفی ملکیان و جایگاه ایشان در میان جریانات روشنفکری ایران، اما از آنجا که در این نوشتار نمی توان به همه ابعاد اندیشه ایشان اشاره کرد به ناچار برخی وجوه مهم تر مورد بررسی قرار گرفته است. اصلی ترین دیدگاه ایشان در نظریه “عقلانیت و معنویت ” نمود یافته و سعی بر این بوده که علاوه بر مراجعه به آثار ایشان از مصاحبه حضوری نیز در ارائه دقیق تر این نظریه بهره گرفته شود.

 

 

*****

  مصطفی ملکیان و پروژه “عقلانیت و معنویت” 

 

| پریسا افتخار*|

 

 اشاره:

مطلب حاضر در صدد است تا نگاهی مختصر داشته باشد به زندگی و اندیشه های روشنفکر برجسته مصطفی ملکیان و جایگاه ایشان در میان جریانات روشنفکری ایران، اما از آنجا که در این نوشتار نمی توان به همه ابعاد اندیشه ایشان اشاره کرد به ناچار برخی وجوه مهم تر مورد بررسی قرار گرفته است. اصلی ترین دیدگاه ایشان در نظریه “عقلانیت و معنویت ” نمود یافته و سعی بر این بوده که علاوه بر مراجعه به آثار ایشان از مصاحبه حضوری نیز در ارائه دقیق تر این نظریه بهره گرفته شود.

 

 نیم نگاهی به زندگی مصطفی ملکیان

 

مصطفی ملکیان به سال ۱۳۳۵در شهرضا و خانواده ای مذهبی متولد شد. به گفته خود او از کودکی عقل و عقلانیت برایش قداست خاصی داشت. منزوی، گوشه گیر و اغلب غرق در تنهایی و افکار درونی خود بود. دبیرستان را در رشته ریاضی به اتمام رساند و از ۱۷ سالگی برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک وارد دانشگاه شد؛ اما دغدغه‌های فلسفی و کلامی رهایش نکرد و سبب گردید تا رشته فنی را کنار گذارده، به سراغ فلسفه برود. ترم آخر دوره لیسانس در دانشگاه تهران همزمان بود با اواخر رژیم شاهنشاهی که وی از دانشگاه اخراج شد. نخستین ترم بازگشایی دانشگاه ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۶۱ مصادف بود با آخرین ترم تحصیل ملکیان در مقطع لیسانس. گرایش های دینی و مذهبی وافراو در آن زمان،  به سوی حوزه علمیه و شهر قم سوقش داد؛ به طوری که از سال ۵۸ تا ۷۶ و به مدت ۱۸ سال ساکن این شهر بود و از حضور بزرگانی چون آیت‌الله جوادی آملی، انصاری شیرازی و بهاءالدینی بهره برد و در کنار تحصیل اصول فقه، منطق، فلسفه، حکمت و عرفان اسلامی به تدریس در دانشگاه قم و مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه و دانشگاه ادیان و مذاهب پرداخت به نحوی که به سبک قدیم، دوران تدریس و تدرس او در علوم اسلامی توأمان بود.

 

ملکیان، هم زمان با تحصیل علوم حوزوی، مقطع کارشناسی ارشد را نیز درسال ۶۵ و در رشته فلسفه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران به اتمام رساند و در همان ایام برای تدریس در دانشگاه تهران نیز از او دعوت به عمل آمد. طی ۱۱ سال تدریس در این دانشگاه، به صورت همزمان با دانشگاه های تربیت مدرس، امام صادق و صنعتی شریف نیز به عنوان استاد مدعو همکاری داشت و استاد راهنما و مشاور بسیاری از رساله های کارشناسی ارشد و دکترا در این مراکز علمی بود.

 از زمان بازگشت به تهران در سال ۶۷ در ۷ دانشگاه و پژوهشکده مشغول به تدریس بود؛ تا اینکه طی سالهای ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۰ به تدریج روند حذف و اخراج تدریجی وی از این مراکز آغاز شد؛ به طوری که هم اکنون به غیر از یک موسسه خصوصی در جایی تدریس نمی کند و بیشتر به کار پژوهش مشغول است.

برخی از تالیفات مهم او عبارتند از «تاریخ فلسفه غرب، اخلاق باور، نقد آراى اخلاقى – سیاسى مکینتایر، مشتاقى و مهجورى، راهى به رهایى، مهر ماندگار، در رهگذر باد ، نگهبان لاله و…..

نگریستن از ناکجا به هر کجا (اثر تامن میگل)، زندگی گابریل مارسل (اثر سم کین)، ویتگنشتاین (اثر هادسن) و سیری در سپهر جان (مجموعه مقالات) هم از جمله آثاری است که توسط ایشان برگردان فارسی شده است.

همچنین، همکاری در ترجمه بسیاری کتاب های دیگر، ویراستاری و سخنرانی های متعدد در زمینه های گوناگون فکری و فرهنگی، نگارش مقدمه‌های عالمانه بر برخی کتاب‌‌های حوزه کلام و اخلاق از دیگر فعالیت‌های فکری مصطفی ملکیان به شمار می‌رود.

 

شکل گیری نظام اندیشگی و سیر تحولات فکری

جعفر مجرد قمی (نویسنده و قرآن پژوه) درباره این روشنفکر برجسته می نویسد ” ملکیان را آنهایى مى شناسند که دغدغه یافتن «راهى به رهایى» دارند. این در حالى است که امروزه و در فضاى فعلى جامعه ما سخن گفتن و داورى کردن و از سر دقت و تحلیل به نقد و ارزیابى اندیشه ها پرداختن، کارى دشوار ومشکل است. چه آدم ها گرفتار روزمرگى و دلمردگى اند. گرفتار خود و خودپسندى اند و دراین شرایط صعب، یافتن «راهى به رهایى» کارى است سخت و دشوار. مصطفى ملکیان بر آن است که تدین براساس تحلیل روانشناسان و فیلسوفان دین، درهمه انسانها و به نظر برخى دیگر در اکثر قریب به اتفاق انسان ها مبتنى بر نوعى تعبد است؛ ولى در عین حال تعبد با تعقل سازگارى ندارد. براى ما که مى خواهیم هم متدین باشیم و هم درعین حال متعقل باشیم، جمع بین استدلال گرایى که لازمه تعقل است و تعبدگرایى که لازمه تدین است، جمع بسیار دشوارى است.”

به این لحاظ همه مساعى که فیلسوفان دین و الهى دانان در دنیا انجام مى دهند را مى شود در این مشکل خلاصه کرد که مى خواهند ببینند آیا مى توان در عین این که سیر استدلالى را فرو نگذاشت و به جمیع لوازم عقلانیت ملتزم بود، سخن کس یا کسانى را نیز تعبداً پذیرفت ؟

از ین رو، حدود ۱۱ سال پیش بود که مصطفی ملکیان موضوع عقلانیت و معنویت و جمع میان آن دو را مطرح کرد. البته خود وی عنوان” پروژه عقلانیت و معنویت” را برای آن  به کار نبرد؛ پروژه عقلانیت و معنویت از متن و بطن پروژه روشنفکری دینی بیرون آمد و در روزهای نخست، پروژه روشنفکری دینی محسوب می شد؛ ولی به زودی مشخص شد که  با آنچه مرحوم دکتر شریعتی، مهندس بازرگان، آیت الله طالقانی و آقای مجتهد شبستری و کدیور می گفتند فاصله و زاویه دارد. این پروژه، حتی با آنچه در حوزه های مختلف جهان اسلام مطرح است نیز متفاوت بود؛ چراکه پروژه ای سکولاریستی است و تا آنجا که ممکن است، مبنای تصمیم گیری های جمعی را در ساحت های مختلف مبنای دینی نمی داند و معتقد نیست که باید از دین تلقی کتاب قانون داشت؛ چرا که معتقد است تلقی نسخه از دین داشتن یک تلقی قابل دفاع است؛ اما تلقی کتاب قانون و نقشه از دین داشتن، تلقی نادرستی است. سکولاریسم یعنی اینکه دین به عنوان نسخه پذیرفته می شود ولی به عنوان کتاب قانون پذیرفنه تمی شود؛ اما روشنفکری دینی به همان میزان که دینی است باید در تصمیم گیری های جمعی به دین بها دهد و لذا روشنفکری دینی اگر هم نسبت به جریانات بنیادگرایانه و سنت گرایانه اسلام شناسی، سکولار است اما نمی تواند به تمام معنا سکولار باشد.

به همین سبب در بررسی سیر تطور فکری ملکیان به این نکته می رسیم که او دیگر در حال حاضر خود را روشنفکر از نوع دینی نمی داند؛ چرا که معتقد است نمی توان به صورت عقلانی از دین نهادینه تاریخی دفاع کرد و مفهوم روشنفکری دینی، از پایه مفهومی پارادوکسیکال است؛ زیرا دین با عقلانیت سازگار نیست؛ روشنفکری قوامش به عقلانیت است و تدین قوامش به تعبد. البته به گفته خود ملکیان، این عدم عقلانیت هرگز به معنای عدم حقانیت یعنی به معنای عدم مطابقت با واقع نیست؛ بلکه نسبت به آن لااقتضا است. از اینرو، او واژه نواندیشی دینی را مفهومی دقیق تر نسبت به روشنفکری دینی قلمداد می کند. ملکیان صرف نظر از بحث لفظی و مفهومی که تعبیر “روشنفکری دینی” را دقیق و رسا نمی داند ولی میراث آن را ارج می نهد و معتقد است که “نباید کارکرد اجتماعی و فرهنگی کسانی را که از آنها به روشنفکران دینی تعبیر می کنیم انکار کرد؛ بلکه به اعتقاد او، این قشر در اصلاح فرهنگ اندیشه دینی نقش بسیار مهمی ایفا کرده اند.”[۱]

در رابطه با پروژه عقلانیت و معنویت، باید خاطر نشان کرد که این پروژه، بیشتر جنبه روانشناختی ـ اخلاقی دارد و نه جنبه جامعه شناختی و سیاسی و ملکیان معتقد است که فرق عمده پروژه او با پروژه های روشنفکری که از زمان ناصرالدین شاه تا به امروز مطرح شده، در همین دو جنبه و سنگین بودن وزن روانشناسی و اخلاق در آن است. با نگاهی اجمالی به آرای روشنفکران و نواندیشان دینی در کشورمان، می توان به جرأت اذعان کرد که به غیر از دکتر مصطفی رحیمی و دکتر محمد علی اسلامی ندوشن که توجه نسبی به روانشناسی داشته اند، جای علم روانشناسی و اخلاق در آثار دیگر روشنفکران ما کاملا خالی و محسوس است؛ مضافاً اینکه، نمی توان از هیچ یک از ابعاد وجودی انسان غافل شد؛ هیچ چیز انسان، قابل انکار کردن نیست و تنها می توان ابعاد زندگی انسان را به ترتیب اهمیت دسته بندی کرد.

 

ملکیان، روشنفکراخلاق مداری است که تقریر حقیقت و تقلیل مرارت را وجه اخلاقی و تراژیک زندگی روشنفکری می داند و در تبیین آن می نویسد “بهروزی هر جامعه ای  در گرو وجود نهادی است که حتی المقدور دو کارکرد داشته باشد: یکی اینکه در مقام نظر، حقایق (باورهای درست تر) را به آستانه آگاهی شهروندان برساند و دیگر آنکه در مقام عمل، از درد و رنج ایشان بکاهد و به نظر می رسد که نهضت یا قشر روشنفکری هم از آغاز تلویحاً یا تصریحاً و به وجهی کم یا بیش آشکار، همین دو داعیه را داشته است”. روشنفکری از منظر ملکیان لوازمی دارد که التزام به همه آنها را می توان تحت عنوان “آداب روشنفکری” [۲]  به قرار زیر خلاصه کرد:

۱- عقلانیت

۲-شک ورزی

۳- نقادی

۴- عدم تعلق به یک ایدئولوژی

۵- سعی در جهت کاستن از آثار و نتایج منفی تخصص گرایی

۶- استفاده از گفتاری عاری از ابهام، ایهام و غموض

۷- تمیز مسایل از مسئله نماها

۸- توجه به سلسله مراتب نیازها

۹- علت یابی و ریشه شناسی درد و رنج ها

۱۰- سیر تدریجی و پرهیز از هر نوع  محافظه کاری و انقلابی گری

۱۱- صداقت به معنای مطابقت کامل سه ساحت با یکدیگر یعنی ساحت ذهن و ضمیر (عقاید، احساسات و عواطف و اراده)، ساحت گفتار و نوشتار ، ساحت کردار

۱۲- انصاف در مقام نقد و داوری

۱۳- آمادگی برای تحمل هرگونه محرومیت و درد و رنج.

 

 

سیر تطور فکری مصطفی ملکیان

۱-    ملکیان تا سال ۱۳۶۱ طرفدار اسلام بنیادگرا ـ البته بدون در نظر گرفتن خشونت موجود در آن ـ بود و به کلیه مباحث نظری آن التزام کامل داشت.

۲-    از سال ۶۱ تا سال ۶۵ ـ به عبارتی ۳ سال پس از ورود به حوزه علمیه ـ به تدریج به اسلامی که  اسلام سنت گرا یاد می شود رو آورد؛ آرای افرادی چون رنه گنون، کوآرا سوآمی، شوان فریتهوف ، تیتوس بورکهارت، سید حسین نصر، مارتین لینگز.

رساله ها یی که در آن زمان در ارتباط با این موضوع و با مشاوره ملکیان در دانشگاه ها دفاع می شد، مؤید کامل علاقه و شیفتگی اش به این برداشت از اسلام بود. دراین مقطع از سیر فکری کتابهایی از فریدروف شوان و گنون توسط او نقد و ویراستاری و کتاب وحدت متعالی ادیان نوشته شوان ترجمه شد ولی بعد از تطور فکری و ورود به مرحله بعدی از چاپ آن خودداری کرد. او به ویژه طرفدار روایت گنون از اسلام سنت گرایانه بود و دوران اختیار سکوت و سیر و سلوک ۴ ساله ملکیان نیز به همین ایام باز می گردد.

۳-    ۱۰ سال بعدی تحقیق و تفحس ملکیان وقف مطالعه در باب اسلام  تجددگرایانه یا همان اسلام نو اندیشانه شد که امروز از آن به روشنفکری دینی تعبیر می شود. همکاری با دکتر عبدالکریم سروش و مجتهد شبستری، تألیفات وهمچنان رساله های دانشگاهی انجام شده با راهنمایی و مشاوره  ملکیان در آن زمان گواه این مسئله است.

 

 پراداختن کامل به سه تلقی موجود از دین اسلام( بنیادگرایی ،سنت گرایی، نواندیشی دینی) و مقایسه آن به بهترین وجه ممکن در مقاله اسلام و لیبرالیسم، نشان از درک عمیق و زیست کامل ملکیان با سه برداشت یاد شده از اسلام دارد. ملکیان خود در این باره می گوید: “در انجیل از زبان عیسی یاد می شود که پدر، مرا دوست بدار با تمام دل و جسم و جان، من نیز در هر سه منظر نگرشی به اسلام  و در مقاطعی که معتقد به هر کدام از آنها بودم از دل و جان خود را وقف می کردم”

۴-    از اوایل سال ۷۶ و همزمان با بازگشت از قم و سکونت در تهران، دیگر دفاع از دین نهادینه تاریخی در کنار التزام به عقل و عقلانیت برای او امکان پذیر نبود و این سر آغاز دوران متفاوت فکری و اندیشه ملکیان است.

۵-    از سال ۷۶ تا کنون، پایبندی و علاقه به اگزیستانسیالیسم و آثار اندیشمندانی چون کرکگور، گابریل مارسل و اونامونو را می توان در آثار ملکیان مشاهده کرد. به گفته خود او، آثار نیچه، سارتر و سیمون دوبوار نیز برای او جذابیت دارد ولی اگزیستانس الهی را بیشتر از نوع الحادی آن می پسندد. در این سالها ملکیان گام به گام به آنچه که امروزه از آن به نظریه عقلانیت و معنویت یا روشنفکری معنوی تعبیر می شود نزدیک تر شد؛ چرا که از نظر او عقلانیت با معنویت قابل دفاع و جمع است.

 

دغدغه ها وعوامل مؤثر بر شکل گیری نظریه ملکیان

نمی توان اقتضاءات و شرایط محیطی و پیرامونی را دلیل اصلی تحولات فکری ملکیان دانست. درواقع او از کودکی انسان درونگرایی بوده که مسائل درونی و وجودی خود و پاسخگویی به آنها را پیگیری می کرده و سرریز و نتایج آن را به بیرون نیز منتقل کرده. می توان گفت که تنها دو پدیده بیرونی بر او تاثیراتی داشته که یکی وقوع و پیروزی انقلاب اسلامی است و او را در دو راهی قرار داده که یا می بایست آرمان اسلام و یافتن پاسخ به مشکلات و مسائل از طریق آن را انتخاب می کرد یا درد و رنج انسانهای گوشت و خون و پوست دار جامعه را و راهی برای تقلیل این درد.

پیشرفت و سرعت فوق العاده زیاد اشاعه اطلاعات از طریق رسانه ها طی سالهای اخیر و به ویژه دست یابی به کتب و آثار سایر اندیشمندان و مطالعه آن را می توان به عنوان عامل بیرونی دوم و موثر بر تحولات فکری ملکیان محسوب کرد.

ملکیان در حوزه فلسفه تحلیلی، چیره دست است و می توان گفت که به لحاظ محتوی و فی بادی النظر، اگزیستانس و به لحاظ روش، طرفدار فلسفه تحلیلی است و به گفته خودش، فلسفه تحلیلی را تنها فلسفه مجاز می داند. وی با نگاه اگزیستانسی به پدیده ها نظر می کند و با روش تحلیلی به آنها می پردازد؛ یعنی به حقیقت وی با نگاهی تحلیلی” تقریر حقیقت” می کند و به شکل اگزیستانسی در پی “تقلیل مرارت” است. در همین رابطه گفته معروفی از ملکیان نقل است که در آن می گوید:

“من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت و خون داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند.” [۳]

 نظریه عقلانیت و معنویت

مدعای نظریه عقلانیت و معنویت این است که به آدمیان نشان دهد زندگی خوب، خوش و ارزشمند از چه راهی حاصل می شود. در طول تاریخ پاسخ های متفاوتی به این پرسش داده شده اما پاسخ پروژه عقلانیت و معنویت این است که زندگی آرمانی از راه دو مؤلفه عقلانیت و معنویت بدست می آید؛ و اما خوش بودن خود یکی از سه مؤلفه زندگی آرمانیست و به تعبیر روانشناسان”Happiness”  یا همان خوش بودن زندگی، بدین معنی است که فرد بیشترین لذتی را که از نظر او لذت محسوب می شود کسب کند و کمترین درد و رنجی را که از نظر او درد و رنج است تحمل کند. بدیهی است که نظرات از فرد به فردی دیگر متفاوت است و آنچه برای کسی خوش است، ممکن است در نگاه دیگری ناخوش باشد و آنچه تسکین دهنده دردها و آلام فردی است، درد و رنج دیگری را افزون کند. انسانها بنا به عوامل پنجگانه ژنتیک، تعلیم و تربیت ، محیط کودکی، سنخ روانی، سن و توانایی های ذهنی و علمی، در تجربه لذت و رنج با یکدیگر متفاوت بوده از اینرو مسیرهای متفاوتی را نیز در زندگی انتخاب می کنند.

 

ویژگی نخست زندگی آرمانی شرح داده شد؛ در توضیح ویژگی دیگر آرمانی زیستن یعنی “”Goodness یا همان خوبی  زندگی باید گفت که آنگونه زیستی است که در آن انسان، کمترین درد و رنج را به دیگران برساند و بیشترین سعی را در کاستن درد و رنج دیگران به کار بندد؛ بدون اینکه در این کار ذره ای لذت خود را در نظر گیرد و این یعنی در نظر گرفتن دیگری همچون خود. در خوبی زندگی، خودگرایی نقشی ندارد و هرآنچه هست دگرخواهی و نوع دوستی است که منشاء آن همان عشق است.

زندگی ارزشمند که مؤلفه سوم زندگی آرمانیست، زیستن به گونه ای است که به زیستن آن می ارزد؛ یعنی پاسخ به این سوال که چرا باید زیست؟ یا به تعبیر نیچه  “هر کس چرایی برای زیستن داشته باشد با هر چگونه ای خواهد ساخت “و به تعبیر کامو “تا زمانی که فلسفه نتواند به انسانها پاسخ دهد که باید خودکشی کنند یا از آن اجتناب ورزند به هیچ پرسشی پاسخ نداده است”. بدین ترتیب انسانی که هنوز به این پرسش پاسخ نداده است ولو اینکه زندگی سرشار از خوبی و خوشی داشه باشد اما هنوز زندگی آرمانی را تجربه نکرده؛ چرا که ارزشمند بودن زندگی برایش قطعی و مسجل نشده است. آدمی در اقدامات خود همیشه هزینه و فایده آن اقدام را در نظر می آورد و هرگاه یقین کند که هزینه عملی بیشتر از منفعت آن است آن را متوقف می کند؛ لذا اگر یقین کند که هزینه زندگی بیشتر از سود آن است می بایست آن زندگی را متوقف کند. با این وجود، انسانها در مواجهه با ین مسئله دو دسته اند: دسته ای آن را متوقف نمی کنند چرا که ارزشمندش می دانند و دسته ای که تعداد بی شماری به آن تعلق دارند از اینرو به زندگی خود پایان نمی دهند که جرات و شجاعت خودکشی ندارند. این گروه هیچگاه احراز نکرده اند که زندگیشان ارزشمند است. زندگی آرمانی آن زندگی است که صاحبش آن را ارزشمند یافته و زیستن آن را به صرفه می داند. خوشی زندگی، شادکامی و خودگرایی را به ارمغان می آورد. خوبیزندگی، انسان را به دیگر گرایی و اخلاقی زیستن وعده می دهد و ارزشمند بودن آن، به زندگی معنا می دهد. در زیست آرمانی، خود دوستی و دیگر دوستی آدمی، در مسیر اخلاقی زیستن در بالاترین حد ارضا می شود و زیستن او نیز آگاهانه و ارزشمند است. بخش قابل توجهی از تحقق این نوع زندگی به خود فرد بستگی دارد؛ البته باید در نظر داشت بخشی از آن نیز از اختیار فرد خارج است که خود شامل دو قسمت است یکی، بخشی است که ملکیان از آن به “وجوه تراژیک زندگی” تعبیر می کند و دیگری، بخشی است که به نهادهای اجتماعی همچون خانواده، سیاست، تعلیم و تربیت، اقتصاد، دین و مذهب مربوط می شود و از اختیار فرد خارج است و البته تاثیر شگرفی نیز در زندگی آدمیان دارد؛ ولی از نگاه ملکیان بخش عمده ای از زندگی آرمانی بدست خود آدمی تحقق می یابد و بخش کوچکی از آن ،یا از آن روی که در وسع انسانیت نمی گنجد یا از آن روی که به نهادهای اجتماعی وابسته است از توانایی آدمی خارج است.

پاسخ یک روشنفکر دینی به اینکه برای حصول به یک زندگی آرمانی چه راهی را پیشنهاد می کند این است که به دین رجوع کنید؛ اما به دین تجددگرایانه. پاسخ یک بنیادگرای دینی این است که به دین روی آورید اما نه دین تجددگرایانه بلکه به دین بنیادگرایانه. گروهی نیز می گویند به دین اما نه دین تجددگرایانه و نه بنیادگرایانه بلکه به دین سنت گرایانه. عده ای نیز معتقدند که را ه رسیدن به زندگی آرمانی از دین نمی گذرد و تنها با اتکا به عقل می توان به آن نایل شد.

در اینجا بازمی گردیم به دو مولفه عقلانیت و معنویت که  دو وسیله حصول به زندگی آرمانی از نگاه مصطفی ملکیان است؛ دو ابزاری که می بایست در استخدام کاستن از درد و رنج انسانها باشند؛ نه اینکه خود تبدیل به بت و هدف گردند. از نظر ملکیان جز انسان و درد و رنج او، هیچ چیز نباید مطمح نظر باشد و هر چیز دیگری مسئله نما است و درواقع  تقلیل مرارت و تسکین درد و رنج انسانهای گوشت و پوست و خون دار و پاسخ به آن دغدغه و پرسش بنیادین مصطفی ملکیان در پرداختن به پروژه عقلانیت و معنویت محسوب می شود.

مفهوم عقلانیت در نظریه مصطفی ملکیان به سه قسم نظری ، عملی و گفتاری تقسیم می شود.

عقلانیت نظری یعنی عقلانیت هایی که وصف عقاید قرار می گیرند و به عقاید ناظرند؛ بدین معنی که میزان دلبستگی و پایبندی به یک عقیده، متناسب با میزان قدرت و دقت شواهدی باشد که آن عقیده را تائید می کند. هرچه قرائن و شواهد موید یک عقیده بیشتر باشد باید میزان پایبندی به آن عقیده بیشتر باشد و بالعکس. تقریبا همه آدمیان در عالم نظر آن را می پذیرند اما اکثریت در وادی عمل متضاد با آن عمل می کنند. معمولا در زندگی آدمیان ،همیت و غیرت معطوف به سخنانی است که کمترین میزان شواهد و قرائن به سود آن وجود دارد؛ برای مثال اگر فردی ادعا کند که  دو به اضافه دو می شود پنج، به رغم انکار حقیقتی آشکار، آیا هیچ کشتاری صورت می گیرد؟ عقلانیت نظری یعنی اینکه آدمی میزان دلبستگی نظری و پایبندی عملی خود را به یک عقیده با میزان شواهدی که به نفع آن عقیده وجود دارد متناسب کند.

عقلانیت عملی یعنی عقلانیت هایی که وصف اعمال قرار می گیرند و به اعمال ناظرند و در واقع متناسب ساختن هرچه بیشتر وسایل و ابزار است با اهداف. با هر وسیله ای نمی توان به هدف رسید؛ برای مثال این گفته که رعایت شئونات اسلامی از جانب خانم ها از وقوع زلزله پیشگیری می کند، فاقد عقلانیت عملی است. حجاب زنان شاید در جهانی دیگر سودبخش باشد اما سودی و کاربردی در پیشگیری وقوع زلزله ندارد.

و اما عقلانیت گفتاری، نوع دیگری از عقلانیت است که با وجود تعلق داشتن به اعمال و کردار، به صورت مجزا بررسی می شود. در  گفتار نیز می بایست وسیله با هدف متناسب باشد. هدف در گفتار، تفهیم هرآنچه که در ضمیر آدمی است می باشد و بنابراین باید وسایل را با این هدف متناسب کرد؛ یعنی سخن باید کمترین ابهام و ایهام و غموض را دارا باشد؛ چراکه این ابهام ها و ایهام ها در گفتار است که مانع ابراز کردن و آشکار شدن ضمیر و دل و جان می شود.

و اما معنویت:

 وقتی در روزگار جدید دم از معنویت زده می شود، بسیاری ،تصورشان از معنویت، دینداری است و گمان می کنند معنویت یعنی متدین بودن یا دینداری و دین ورزی؛اما در عین حال که معنویت ستیزه و مخالفتی با دینداری ندارد، با این حال معنویت به معنای دینداری نیست. البته معنویت با این که شما به یکی از ادیان کم یا بیش التزام عملی یا نظری داشته باشید ناسازگار نیست، اما در عین حال عھد اخوت ھم با ھیچ دین یا مذھب خاصی نبسته است و بنابراین شما می توانید به ھر دین یا مذھبی پایبند باشید و در عین حال معنوی باشید، یا به ھیچ دین و مذھب خاصی پایبند نباشید و باز ھم معنوی باشید. انسانهایی وجود دارند که معنوی اند اما متدین نیستند و انسانهایی نیز متدین هستند و معنوی نیستند. ملکیان از اینرو که معنویت مورد نظرش دین نیست و اگر هم درجایی با دین تصادق پیدا کند این تصادق هرجایی و همیشگی نیست در شبکه روشنفکران دینی نیز مورد تعرض قرار گرفته. پس ھر سه، ھم دیندار بودن به یک دین و مذھب خاص، ھم دیندار نبودن به یک دین و مذھب خاص، ھم دیندار نبودن به معنای کلی، با معنوی بودن سازگار است؛ اما به ھر حال خود معنویت به معنای دینداری نیست. معنویت پدیده ای است که اگر چه خیلی به دینداری نزدیک است اما به معنای دینداری مطلق نیست. به ھمین ترتیب معنویت به معنای عرفان ھم نیست. چنین نیست که اگر بگوییم کسی معنوی است یعنی عارف است یا لااقل به این معناست که اھل سیر و سلوک عرفانی است؛ یعنی ھمان داستانی که در رابطه با معنویت و دین گفته شد، می توانیم عیناً نسبت به معنویت و عرفان نیز تکرار کنیم.

معنویت به معنای ھر گونه اخلاقی زیستن ھم نیست. یعنی بین معنویت و اخلاق ھم مرز ھست؛ البته در معنویت یک نوع اخلاق خاص حاکم است؛ اما به این معنا نیست که ھر که اخلاقی زندگی می کند، معنوی است؛ بلکه به این معنا ھست که ھر که معنوی زندگی می کند، به گونه ای زندگی اخلاقی قائل است.

 

معنویت به یک معنای چھارمی ھم نیست و آن ھم التزام به دین ھای عصر جدید است. یعنی معنویت به معنای,وابستگی به جنبش های دینی جدید،که درواقع دین ھای عصر جدیداند ھم نیست.

اما معنویت مورد نظر ملکیان چیست؟ از نظر او، مراد از معنویت را باید در سه شق وجود شناختی، معرفت شناختی و روانشناختی بررسی کرد. شخص معنوی به لحاظ وجود شناختی، معتقد است به اینکه جهان منحصر در آنچه قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی می گویند نیست و به لحاظ معرفت شناختی معتقدات به اینکه جهان منحصر در هرآنچه عقول آدمیان در می یابد نیست و حقایقی در جهان وجود دارد که از طول و عرض عقل آدمیان بیرون می افتد و به لحاظ روانشناختی نیز معتقدات به اینکه وضع روانی اش وضع روانی مطلوب نیست و آدمی باید برای حصول به چنین روانی، درصدد ارتقاء وضعیت موجود خود باشد.

سخن از معنویت وجود شناختی، به معنای بی اعتبار کردن فیزیک و شیمی و زیست شناختی نیست؛ بلکه بحث بر سر این است که اگر آدمی معتقد شود که جهان همان چیزی است که فیزیک و شیمی و زیست شناسی می گویند و فراخنای بیشتری از این ندارد، دیگر به معنویت قائل نیست. به لحاظ معرفت شناختی نیز اگر بشر قائل باشد به اینکه جهان هستی همان است که عقل بشر می نماید و اگر چیزی از عقل برون افتد از وجود بشر برون افتاده و رازی در این میان وجود ندارد، دیگر انسانی معنوی نیست. معنویت معرفت شناختی، یعنی اعتقاد داشتن به وجود راز در جهان و راز با  مساله و معما فرق دارد. مسئله، ندانستنی است که امکان تبدیل آن به دانستن وجود دارد و فرد و نوع بشر روزی امکان دانستن آن را بالقوه دارد؛ ولی معما، مسئله نما است. معما چنان عرضه شده که ما گمان می کنیم مسئله است و اگر درست عرضه شده بود، آشکار بود که مساله نیست ولی در اعتقاد انسان معنوی به راز، اعتقاد به این امر نهفته است که انسان توانایی دانستن راز را تا وقتی که انسان است ندارد.

در معنویت روانشناختی، انسان معنوی معتقد به این است که امکان ارتقاء معنوی برای او وجود دارد و سعی در ارتقاء درونی خود می کند و معتقد است که عقاید و خواسته هایی بهتر از عقاید و خواسته های او هم وجود دارد و باید به سمت کسب آن برود. آنهایی که به درون خود راضی هستند و نمی خواهند تغییری در درونیات و باورهای خود بدهند و مشکلات و نارضایتی ها را فقط در امور بیرونی می دانند از این نکته که امکان استعلای درونی برای بشر وجود دارد، غافل اند. انسان معنوی، همواره در نوع احساسات و عقاید خود مشغول خودکاوی است و ذره بین را معطوف به درون خود کرده و آگاه است به اینکه هم می تواند و هم می بایست بهتر از آنچه که هست شود و بدرستی که شاه کلید رهایی از تمامی مسائل و معضلات، همانا آگاهی است.

برخی این معنویت را از راه عرفان حاصل کرده اند، برخی از را تشرع به یک شریعت و تدین به یک دین و هستند کسانی که از راه سکولارتر به این معنویت دست یافته اند.

از نگاه ملکیان، سیزده مؤلفه معنوی زیستن عبارتند از: ١. زندگی اصیل داشتن، ٢. بی اعتنایی به داوری ھای دیگران، ٣. مقایسه نکردن خود با دیگران، ۴. فھم و ھضم تفاوت ھای خود با دیگران، ۵.عشق به انسان ھا، ۶. رضا دادن به تغییرناپذیرھا، ٧. اینجایی و اکنونی بودن، ٨. حال را تسلیم قید و بند گذشته نکردن، ٩. انضباط درونی داشتن یا کف نفس ١٠ . جدی گرفتن زندگی، ١١ . صداقت داشتن، ١٢ . جستجوگر علم نافع بودن  ١٣.سکوت ھر چه بیشتر[۴]

در کل، این پروژه بر پنج نکته تاکید دارد: نکته اول اینکه، از آنجا که این نظریه بر عقلانیت تاکید دارد و مهم ترین شاخصه عقلانیت نیز استدلالی بودن است، بنابراین تمام تاکید در آن بر استدلال است. هر فردی باید دلیل قابل پذیرش برای سخن خود عرضه کند؛ به بیان دیگر، یعنی اینکه هرکه از دیگری طلب قبول سخن کند باید از او طلب دلیل کرد. نکته دوم مورد تاکید در این نظریه، زندگی اصیل داشتن است؛ یعنی زندگی بر اساس فهم و تشخیص خود که در آن تقلید و تعبد، القاپذیری و تبعیت از افکار عمومی جایی ندارد؛ البته به گفته ملکیان، بر اساس فهم و تشخیص خود عمل کردن به معنای عدم رجوع به علومی که در جامعه وجود دارد نیست؛ بلکه بدین معنا است که فرد به چهار توانایی که در همه افراد وجود دارد یعنی علم، قدرت تفکر، فهم و تجربه رجوع کند و اگر برای مشکل و پرسش خود پاسخ های متفاوتی دریافت کرد، چاره ای جز این نمی ماند که پیشنهادها و پاسخ های دریافتی را بر عقل و وجدان اخلاقی خود عرضه کند تا بر اساس فهم و تشخیص خود تصمیم بگیرد. زندگی غیر اصیل یعنی زندگی که بر اساس تقلید و تعبد است؛ به بیانی همان زندگی که سقراط به آن زندگی نیازموده می گفت؛ زندگی که به دور از عقل و وجدان اخلاقی است.

نکته سوم، واقع گروی است و آن رجوع به خود واقعیات است؛ بدین معنا که نباید عقاید را با عقاید یا ایده ها سنجید؛ بلکه باید با واقعیات مورد سنجش قرار داد. نکته بعدی، برابری گرایی به معنی اتوریته زدایی است که سرآغاز رشد فرهنگ غرب بود. تا قبل از قرون وسطی، در تائید یک سخن دلیل آورده می شد که معلم (ارسطو) این سخن را گفته است ولی در برابری گرایی، تنها دلیل قبول سخنی، ارائه دلیل برای آن است. نکته پنجم و درواقع نکته آخر، قائل شدن به حکمت “به من چه” است؛ بدین معنا که زندگی خود را صرف مسائلی که ربطی به ما ندارد و تغییر و تفاوت مفیدی در احوال ما ایجاد نمی کند، نکنیم. در مقالات شمس نقل شده که فردی نزد شمس می آید و می گوید که در کوچه خوانچه می برند. شمس پاسخ می دهد: به من چه که خوانچه می برند؟ آن فرد این بارمی گوید که خوانچه را طرف خانه شما می برند و در اینجا شمس به او پاسخ می دهد: به تو چه؟! [۵]

 

آبشخور نظام فکری و منابع الهام بخش در نظریه پردازی ملکیان

دغدغه اصلی ملکیان کاستن از درد و رنج بشر است و از میان پنج منبع و خاستگاه (دین، عرفان، فلسفه، روانشناسی و ادبیات) که می توان از دل آن ماده خام برای تهیه مرهم تسکین دهنده آلام بشر استخراج نمود، او بر سه منبع روانشناسی، فلسفه و ادبیات تاکید خاصی دارد.

در نحله های روانشناسی، بیشتر از روانشناسی انسانگرایانه، فراشخصی و شناختی تاثیر پذیرفته وکمتر تحت تاثیر نظرات رفتارگرایان و روانکاوان بوده است.

در فلسفه، باید گفت که در کنار نگاه اگزیستانسی به پدیده ها، ذهن تحلیلی بسیار قوی ملکیان نشان از علقه او به سنت فلسفه تحلیلی دارد و در نظریه خود از نظرات ویلیام جیمز فیلسوف آمریکایی در باب اخلاق باور تاثیر پذیرفته است.

در حوزه ادبیات و تاثیرپذیری ملکیان از آن، می بایست به این نکته اشاره کرد که به قول جورج لیکاف “ما با استعاره ها زندگی می کنیم” و بدون حضور آنها زندگی یومیه ما مختل می شود و با این پیش فرض ها نباید تعجب کرد که استعاره در علم هم رخنه کند و کسی با ذهن منطقی- تحلیلی هم جانب استعاره ها را بگیرد و شعر و عرفان را در کنار منطق بنشاند، رد پای اشعار مولانا و همچنین رمان های روانشناختی ـ فلسفی مثل رمان های داستایفسکی را می توان به راحتی در نظریه او یافت؛ در ضمن  نمی توان نگاه عرفانی او به عالم را هم نادیده گرفت؛ انسان  بما هو انسان برای او ارزشمند است و دل نگرانی او برای انسانهای گوشت و پوست و خون دار و رنج آنها و تلاش برای کمینه کردن این رنج، گواه تاثیرپذیری او از عرفان ادیان شرقی، بویژه بودا و دائو است و از لوازم و مولفه های عرفان برای پیشبرد بحث های اخلاقی خود و قوام بخشیدن به اخلاق در جامعه مدد می گیرد. ملکیان ادیان بزرگ جهانی را نیز بخش عظیمی از میراث و فرهنگ بشری می داند که باید مورد توجه قرار گرفته و با روش گزینشی از آن بهره گرفته شود.

به تعبیر دیگر این میراث از سویی نباید به طور کامل مورد غفلت و فراموشی واقع شود و از دیگر سو به طور کامل نیز قابل پذیرش عقلانی نیست فلذا با معیار عقل باید دست به گزینش نکات ارزشمند آن زد.

 

 مقایسه و نقد نحله فکری ملکیان با جریانهای رقیب

در اینجا می بایست به این نکته اشاره کرد که پروژه عقلانیت و معنویت، پروژه ای فردگرایانه است نه جمع گرایانه و به سراغ تک تک افراد می رود نه جامعه یا نهاد اجتماعی. به اعتقاد ملکیان جامعه جهانی چیزی جز فرد فرد انسانها نیست و اگر انسانها نباشند نظام، فرهنگ و تمدن معنا ندارد و در عالم انسانی چیزی پدید نمی آید مگر با خواست و اراده افراد و این خواست و اراده را باورهای درونی افراد شکل می دهد؛ فلذا ملکیان به اندیویجوآلیسم انتولوژیک معتقد است و چندان موافق اندیشه های جمع گرایانه و کالتیویستی نیست.

طی دوازده سال گذشته که پروژه عقلانیت و معنویت مطرح شده، با انتقادات فراوانی مواجه بوده است. یک دسته انتقادات از سوی اسلام گرایان بنیادگرا و سنت گرا و به عبارتی از سوی علمای حوزه علمیه قم مطرح شده که معتقدند اعتقاد به این پروژه به دلیل تکیه آن بر عنصر عقلانیت و استخراج معنویت از دل عقلانیت، خروج از دین است. نواندیشان دینی نیز انتقاد می کنند که این پروژه به اندازه بایسته به دین بها نداده و استدلال عملگرایانه آنان این است که در مواجهه با جامعه ای که اکثریت آن دیندار است مصلحت این است که با زبان دین با آنان سخن گفت و استدلال نظرگرایانه آنان این است که برخی از مدعیات این پروژه با سخنان حقی که در قرآن و روایات آمده ناسازگار است.

 

لازم به ذکر است که ملکیان  سبک و شیوه رجوع نواندیشان دینی به کتاب مقدس را اخلاقی نمی داند و معتقد است که  آنان نه به مدرنیته وفادارند و نه به مومنان واقعی؛ چراکه بدون رعایت قواعدعلم تفسیر  (هرمنوتیک) ـ که تاکید در آن به تفسیر متن محور است نه مفسر محور ـ هرآنچه خود دوست دارند را به قرآن نسبت می دهند و به عقلانیت که خواست اصلی مدرنیته است وفا نمی کنند و چه بهتر بود که سخنان خود را با استدلالهایی که خود دارند بیان می کردند، نه اینکه برای سخن خود برهان و استدلال از آیات و روایات استخراج کنند. از نظر ملکیان بهترین روش برای بیان آیات و سخنان پیامبر همانی است که امام فخر رازی به کار می برد و در پای منبر برای حاضران اینگونه سخن می گفت که “دوستان، محمد تازی چنین می گفت و محمد رازی چنین می گوید”. ملکیان آراستن سخن خود به رنگ و لعاب دینی را کاری غیر اخلاقی و خیانت به مؤمنان می داند.

نقطه افتراق ملکیان با روشنفکران سکولار و لائیک هم در این است که آنان به بخش عظیمی از میراث و فرهنگ بشری که در دین و عرفان است، پشت می کنند؛ در صورتی که چنین کاری را با میراث ادبی، تاریخی و علمی نمی کنند. ملکیان بی اعتنا به هیچ کدام از متون دینی نیست اما سبک رجوع او به این متون با سنتگرایان و روشنفکران دینی متفاوت است. مؤمنان به کتب دینی ،معتقدند که هرآنچه در این کتب ذکر شده حق است و برخی نیز معتقدند که این حق، حقی است که آنان را از رجوع به کتب دیگر بی نیاز می کند و هرچه حق است تنها در این متون مقدس نهفته است؛ ولی ملکیان ترازوی عقل را برای تشخیص حق بودن تمامی متون دینی لازم و ضروری می داند و در گزارش آیات متن های دینی نیز بر پایبندی به تفسیر متن محور و نقل قول منطبق با وجدان اخلاقی تاکید می ورزد.

چنانکه پیشتر اشاره شد، مهم ترین تفاوت ملکیان با دیگر روشنفکران معاصر، بهره گیری او ازعلم اخلاق و روانشناسی و پرداختن به این دو در آثار و به ویژه نظریه اش است و دیگر اینکه نمی توان نظریه روشنفکری او را در سنت فرانسوی روشنفکری که مشرب روشنفکری اکثر روشنفکران ایرانی نیز هست، جای داد؛ چراکه اصل اساسی سنت روشنفکری فرانسوی، یگانه مشکل و علت العلل مشکلات یک جامعه را در رژیم سیاسی حاکم بر آن می داند و مهم ترین و سودمندترین کار خود را مقابله با آن نظام تلقی می کند و گمان می کند اگر نظام سیاسی تغیر کند و اصلاح شود همه یا بخش اساسی مشکلات جامعه مرتفع شده اند؛ فلذا مخاطبین آنان در درجه اول دولتمردان و قدرتمندان هستند در صورتی که تلقی ملکیان از روشنفکری، یک تلقی سیاسی نیست؛ بلکه تلقی فرهنگی است و در این نوع برداشت از روشنفکری، یگانه مشکل جامعه، نظام فرهنگی است که شهروندان جامعه به آن تعلق خاطر دارند و خود را نظراً یا عملاً بدان ملتزم می دانند. از نظر ملکیان، “هرگونه سوء نیت، جهل و خطایی که در نظام سیاسی جامعه هست، بازتاب و معلول فسادی است که در فرهنگ عامه مردم وجود دارد؛ پس آنچه بیش و پیش از هرچیز باید بدان اهتمام ورزید، تغییر و اصلاح اجزاء و مولفه های فاسد و نادرست فرهنگ عمومی است”.[۶] البته از منظر وی، شکی نیست که در تلقی فرهنگی از روشنفکری نیز هیچگونه مدارا و سازش و آشتی با فساد نظام سیاسی، توصیه نمی شود ولی با این فساد تنها به عنوان یک معلول مواجهه می شود و رویارویی اصلی در صحنه فرهنگ انجام می گیرد. “روشنفکر سیاسی، خود را ناقد نظام سیاسی و نماینده وسخنگوی مردم می داند؛ ولی روشنفکر فرهنگی، ناقد فرهنگ مردم است و به آنان هشدار می دهد که دشمن نه تنها خانگی است، بلکه به درون یکایک آنان رخنه کرده، سکنی گزیده و به مشکل آفرینی مشغول است”. بنابراین، ملکیان را می بایست روشنفکر فرهنگی دانست که خود را نماینده مردم در مقابل رژیم نمی داند بلکه داور فرهنگی مردم می داند” و معتقد است رژیم سیاسی حاکم بر یک جامعه، میوه ای است که بر درخت فرهنگ آن جامعه روییده و می بایست مردم و جامعه را آگاه کرد که هرآنچه در بیرون و رفتار قدرتمندان می بینند، برآمده از درون خود آنها است و اگر وضع و حال فرهنگی مردم به همان سیرت و سان که بوده است بماند، حتماً با فرض صدبار دگرگونی نظام سیاسی نیز بهبود و پیشرفتی واقعی و ماندگار به بار نخواهد آمد.

به باور ملکیان، خود روشنفکر هم یکی از آحاد مردم است و در نتیجه باید احتمال بدهد و بلکه یقین بداند که خود نیز می تواند دستخوش جهل و خطا واقع گردد و از اینرو، باید آماده، بل منتظر و مشتاق نقد و داوری دیگران باشد.

در اینجا خوب است که به این نظر ملکیان در رابطه با عقیده پرستی نیز اشاره شود که او شاخص ترین مصداق بت پرستی را، عقیده پرستی می داند و در این باره می گوید که “در عقیده پرستی، آدمی، نخست، شخص خود را به مقام اطلاق و کمال، یعنی به جایگاه خدایی فرا می برد؛ سپس به خودشیفتگی بدخیم دچار می شود و سرانجام عقاید خود را جزء داشته ها و دارایی های خود به حساب می آورد. فرآورده این فرآیند سه مرحله ای، این می شود که عقاید خود را می پرستد و عقیده پرستی، بزرگترین رقیب خداپرستی است. آنچه مایه اسف و موجب احساس خطر است اینکه، عقیده پرستی عین خداپرستی انگاشته شود.”[۷]

ملکیان در باب نظریه خود و در مصاحبه ها بارها گفته است که “هیچ وقت شخصیت و منش خود را به یک نظریه گره نمی زنم که اگر به آن نظریه حمله شد، گمان کنم که به شخصیت من حمله شده و در پی دفاع از خود برآیم. اگر اینگونه بود در همان افکار بیست سالگی باقی مانده بودم. من تحول فکری پیدا کردم و هنوز هم امکان دارد که تحول فکری پیدا کنم.”[۸]

نقطه عطف بودن در تاریخ اندیشه، مستلزم ارائه جنبه ای بدیع و اصیل در امتداد اندیشه های متفکران پیشین و یا حتی در تقابل با اندیشه های قبل است؛ البته مقبولیت یافتن و تاثیرگذاری هم، شرط دیگری است که دادنی و گرفتنی نیست و وسایل لازم است تا کسی “مقبول طبع مردم صاحب نظر شود”.

از نگاه برخی، ملکیان نقطه عطفی است در تاریخ روشنفکری؛ محمد منصور هاشمی در کتاب “دین اندیشان متجدد” چنین جایگاهی را برای او قائل شده است. از منظر نویسنده این کتاب، اگر شریعتی درباره نسبت دین با سیاست و اجتماعیات می اندیشید و سروش در نسبت آن با علم و معارف بشری تأمل می کرد، ملکیان بحث نسبت دین با عقل را مطرح کرد، و اگر مفروض گرفته شده بود که کل دین را می توان عقلانی و استدلالی عرضه نمود، او از نسبت تعقل با تعبد پرسید و اگر آن دین عقلانی و استدلالی مقبول همه تصور شده بود، او مسئله سنخ های روانشناختی را پیش کشید و شأن دلایل را میان تربیت و علاقه و علل دیگر جویا شد و پیش فرض بودن “حجیت معرفت شناختی” و “وثاقت تاریخی متن” را یادآور شد. از سوی دیگر، او از دغدغه های وجودی بشر و دردهای او سخن گفت و کوشید برای دین و جوهر آن، یعنی معنویت، از این جهت جایی بیابد و نیازهایی از این دست را متذکر شود که نگاه به دین را از دین به مثابه وسیله یا دین به عنوان منبع تغییر داده  به موضوعی برای تأمل تبدیل کند.

ملکیان دلمشغولی های وجودی (نزد شریعتی و بعد تر مجتهد شبستری) و مسئله های فلسفه اخلاق (نزد عبدالکریم سروش) را در سنت روشنفکری دینی احیا و برجسته کرد و پیرنگ ایدئولوژیک را از آنها زدود. “اگر شریعتی، ایدئولوگ تکوین انقلاب بود و شبستری وسروش اندیشمندان دوره تأسیس حکومت، ملکیان، متفکر دوره استقرار است”[۹]توجهات عملگرایانۀ شتابناک، نزد او کمتر است و تعمقات نظرورزانۀ غیرعجولانه، بیشتر. او عقلگرایی دیندارانه اندیشمندان پس از انقلاب را به فراتر از مرزهای آن گسترش داده است و صبغۀ فلسفی آن را پررنگ تر کرده است؛ به جای ایدئولوژی به مباحثی از سنخ “اخلاق باور” پرداخته است و به جای سیاسی بینی، فرهنگ شناسی را نشانده است.

 

نتیجه گیری

با بررسی تاریخ و جریانهای روشنفکری در ایران و مقایسۀ آن با نظرات مصطفی ملکیان به نظر می رسد که به چند دلیل، ایشان را می توان آغازگر فصل نوینی در روشنفکری ایرانی دانست:

۱. نگاه متفاوت نسبت به ادیان و عرفان: مصطفی ملکیان از سویی نه مانند روشنفکران غیردینی است که به سرمایه های عمیق دینی و عرفانی بی توجه باشد و آنرا مورد غفلت قرار دهد؛ بالعکس همواره سعی می کند در حد نیاز به این منابع نیز رجوع نموده و از آنها در جهت کاستن درد و رنج های بشری بهره گیرد. از دیگر سوی مانند روشنفکران دینی هم نیست که خود را ملتزم به همۀ لوازم و دربند دین نهادینۀ تاریخی بداند. بلکه با عبور از این نحوۀ برخورد با دین، رجوع به گوهری حداقلی از دین و عرفان را به نام معنویت، در دستور کار خویش قرار داده است. در یک کلام، ملکیان در پروژۀ روشنفکری اش به هیچ دین یا مذهب خاصی تقید ندارد، ولی به ادیان هم پشت نکرده است و از هر عرفان و ادبیات و دین و مذهبی بهره می گیرد و نظریه او برون رفت و حد واسط مناسبی است در حرکت به آینده که از فواید این برخوردار و از معایب آن دیگری  بری است.

۲- اعتقاد به روشنفکری فرهنگی و نه سیاسی وجه ممیزه دیگر او با روشنفکرانی است که تنها راه رفع نابسامانی های موجود در جامعه را تغییر یا اصلاح حاکمیت آن می دانند، ملکیان، برخلاف عموم جریان های روشنفکری رایج در ایران، نقطۀ عزیمت خود را در اصلاح فرهنگی جامعه و افراد آن قرار داده است و نه اصلاحات از بالا به پایین

۳- توجه ویژه ایشان به علم روانشناسی به ویژه بهره گیری از نهضت سوم روانشناسی (انسانگراها) که از آن به روانشناسی بشردوستانه نیز یاد می شود و نشاندن آن در کنار معنویت مورد نظر که تاکید بر اراده آزاد انسان ،رشد شخصی و خودشکوفایی دارد ، نظریه ایشان را دارای بار ارزشی کاملا متفاوت با آثار جریانهای رقیب کرده و این ساحت و بعد مهم انسانی را فرو نگذارده است.

 

* دانشجوی دکتری مدیریت فرهنگی دانشگاه علوم و تحقیقات

 

پانوشت ها:



[۱] ر.ک.”مشتاقی و مهجوری”،ص،۱۱۲ و ۲۸۵-۲۹۹

 [۲] ر.ک. “راهی به رهایی”،نگاه معاصر،۱۳۸۵،ص،۱۳

[۳] ر.ک.مجله “راه نو”، ۱۳۷۹

[۴] سخنرانی ۲۵ تیر۱۳۸۳،در جمع اعضاء “کانون توتم اندیشه” اصفهان

 [۵] مهرنامه ،شماره سوم

[۶] ر.ک.”مهرماندگار”،نگاه معاصر،۱۳۸۵،ص،۴۵۳-۴۵۷

 [۷] “مهرماندگار”ص.۴۶۲-۴۶۳

[۸] سخنرانی،۲۸ اردیبهشت۱۳۸۹ ،تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

[۹] ر.ک.”دین اندیشان متجدد”،انتشارات کویر

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
7 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
محسن اکبری
محسن اکبری
آبان ۲, ۱۳۹۴ ۳:۲۵ ب٫ظ

عالی بود استفاده کردیم…

amir
amir
شهریور ۲۹, ۱۳۹۴ ۹:۵۳ ق٫ظ

خانم افتخار عزیز

در بند پنج از مقاله شما نام سیمون دوبوار اشتباها به جای نام سیموی وی آمده است. می دانید که استاد ملکیان علاقه خاصی به این بانوی عارف و فیلسوف فرانسوی دارند. اگر چه که این هر دو معاصر هم بودند و حتی در دانشگاه هم کلاس اما به گمانم استاد همواره به آثار سیمون وی نظر داشته اند.

با تشکر

حمید
حمید
تیر ۲۸, ۱۳۹۴ ۱۱:۲۸ ق٫ظ

بسیار عالی
و متشکر

الهام
الهام
تیر ۲۷, ۱۳۹۴ ۳:۰۳ ب٫ظ

با تشکر فراوان از خانم دکتر افتخار

مهدی خسروی
مهدی خسروی
تیر ۲۵, ۱۳۹۴ ۷:۳۸ ب٫ظ

بنده هم از مطلب بهره بردم و سپاسگزارم

حسین
حسین
تیر ۲۳, ۱۳۹۴ ۳:۳۰ ق٫ظ

خیلی ممنون از گرداوری و تهیه این مطلب که به صورت خلاصه اهم افکار مصطفی ملکیان را در چهارچوب مشخص ارائه داد

شهره محمودیان
شهره محمودیان
تیر ۲۱, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۱ ق٫ظ

ممنون پریسای عزیزم.من خیلی دوست داشتم از زندگی ایشون دیدی داشته باشم.خیلی خیلی ممنون.

فهرست
7
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x