“زن در سایه سارِ آن دیگری”

 سحر سلمانیان: پیش از هر سخنی باید تاکید کنم که به هیچ وجه دغدغه ی فمینیستی یا شرح مصیبت تاریخی یا نگرانی باز پس گیری حقوق زنان از مردان را ندارم، بلکه بر عکس، قصدم آن است که به نقش خودِ زنان در شکل گیری هویت خانوادگی و اجتماعیشان بپردازم. زنان درطول تاریخ متحمل نابرابری های بسیاری شده اند.احتمالا بی…

 سحر سلمانیان: پیش از هر سخنی باید تاکید کنم که به هیچ وجه دغدغه ی فمینیستی یا شرح مصیبت تاریخی یا نگرانی باز پس گیری حقوق زنان از مردان را ندارم، بلکه بر عکس، قصدم آن است که به نقش خودِ زنان در شکل گیری هویت خانوادگی و اجتماعیشان بپردازم. زنان درطول تاریخ متحمل نابرابری های بسیاری شده اند.احتمالا بی انصافی باشد اگر بگویم زنان بیش ازعوامل دیگردرمحرومیت های خود مقصراند، اماحقیقتا نقش موثری در روند تاریخی محرومیت های خویش داشته اند.

 

“زن در سایه سارِ آن دیگری”

|سحر سلمانیان|

بار اول زن عاشق معشوق می شود
و همه ی بارهای دیگر عاشق عشق
” لرد بایرون “

پیش از هر سخنی باید تاکید کنم که به هیچ وجه دغدغه ی فمینیستی یا شرح مصیبت تاریخی یا نگرانی باز پس گیری حقوق زنان از مردان را ندارم، بلکه بر عکس، قصدم آن است که به نقش خودِ زنان در شکل گیری هویت خانوادگی و اجتماعیشان بپردازم.

زنان درطول تاریخ متحمل نابرابری های بسیاری شده اند.احتمالا بی انصافی باشد اگر بگویم زنان بیش ازعوامل دیگردرمحرومیت های خود مقصراند، اماحقیقتا نقش موثری در روند تاریخی محرومیت های خویش داشته اند.

به گمان من مساله این است که زنان شناخت درستی از خود نیافته اند و به تبع آن،تصویر درستی از خود به دیگران ارائه نداده اند.
احساس رضایت درونی که نشانه سعادت و آرامش است از عوامل مهم رشد و تفرد شخص به حساب می آید و این احساس همواره ملتزم به کارکرد های بیرونی فرد و میزان موفقیتی که قابل مشاهده و قضاوت دیگران باشد ، نیست، بلکه بیش از آن وابسته به نزدیکیِ فرد به خویش است، یعنی کاهش فاصله بین آنچه هست و آنچه واقعا هست!

انسان هرگاه شکاف میان تصویری که از خود دارد را با آنچه واقعا هست از میان بردارد به رضایت درونی میرسد. از نظر “فردریک پرلز”۱ هر فردی فقط یک هدف ذاتی دارد و آن هدف، تحقق بخشیدن به خویش است، آن طور که هست. و او در روش درمانی خود ( گشتالت درمانی) سعی میکند تا فرد آن چیزی بشود که هست و آزاد از شرایط ارزشی که بر او تحمیل میشود به بلوغ برسد، یعنی از حمایت محیطی به حمایت شخصی نائل آید.

در این نظریه هدف تعادل است نه تکامل، یعنی رسیدن به آنچه بالقوه هستیم، نه آنچه میخواهیم باشیم؛چرا که مرز بین آنچه خواسته ی منِ حقیقی فرد است و آنچه تحت تاثیر عوامل فرهنگی ، دینی، اجتماعی ، یا به تعبیری “بایدها” به خواسته او بدل میشود بسیار باریک است.۲.
میخواهم از همین نکته برای ارزیابی میزان رضایت درونی زنان از خویش بهره گیرم.

زن به عنوان یک انسان،چقدر با ویژگی های فیزیولوژیکی وروانشناختی خود آشناست؟
چه اندازه به دارایی های خود واقف است و بر اساس این شناخت چه مولفه های شخصی برای سعادت خود دارد؟ چقدر ناتوانی های خود را میپذیرد و از آن با عنوان ضعف یاد نمیکند؟
متاسفانه بزرگترین مشکل از آنجا آغاز میشود که مولفه ها و بدتر از آن طرح سعادت زندگی زنانه بیش و پیش از اینکه انتخابی آگاهانه باشد، موروثی است. چه این ارث ریشه در مذهب داشته باشد چه در فرهنگ، هر دو مشکل سازاست.
هویت زن در سایه ی باورها و بایدهای تلقین شده ساخته میشود، خواسته های او وابسته به شرایط ارزش دیگری شکل میگیرد، مگر اینکه این طرح توسط خود زنان در هم شکسته شود و طرحی نو این الگوی بیرونی را به سمت و سوی باورهای خودساخته و درونی سوق دهد.
برای توضیح این مشکل می خواهم از مفهوم “فداکاری” استفاده کنم.
فداکاری یعنی مطلوب دیگری را بر مطلوب خود مقدم شمردن.

زن، چه در نقش مادر، چه در نقش همسر همواره با این مفهوم روبروست.
و به زعم خود چه فداکاری ها که در طول تاریخ متحمل نشده است. اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم آیا همیشه این ضرورت وجود داشته که مطلوب خود را فدا کند؟
زن برای ازدواج آماده است تا بیش از اینکه انسانی خوشبخت باشد، همسر و مادری فداکار باشد،برای ایجاد آرامش همسرش مطالبات خود را فدا کند، تا در خدمت او باشد،تا در سایه سار او زندگی اش را بگذراند و بگذرد.
میخواهم به عقب تر برگردم، دخترانی را ببینم که زمان دختر بودن را در انتظار زن بودن میگذرانند.خودشناسی، درست از همینجاست که شکل نمیگیرد، چرا که تفکر دختر تفکری وابسته به دیگری است و ازدواج آغاز طرح خوشبختی اوست. دختر از زن بودن تنها این را می آموزد که خوانده باشد، که تمکین کند.

گویا قرار نیست اونیز از رابطه هایش بهره ای ببرد، و این امر بیشتر ازمسائل جنسی آغاز میشود و در مسائل فکری به اوج خود میرسد، چرا که زن عادت میکند منِ خود را مطابق با منی که دیگری از او انتظار دارد بسازد و متاسفانه این توهم آنقدر شدت می یابد که او فکر میکند این من ،همان منیست که دوست داشت باشد.
با این طرز تفکر،شکل گیری هویت مستقل ، به خصوص پس از ازدواج برایش ضرورت نیست.

میخواهم بگویم، این خوانده شدن، این برای دیگری بودن،این نگاه ابزاری، ایده و نقشه ی مردان نبوده، و حتی اگر اولین روز مردی این شرایط را وضع کرده، پس از آن زن بوده که تن به این گونه بودن داده است.زن با باور این طرح ، انتظارات جامعه را تعیین میکند، چرا که همواره تصویر ثابتی از خود ارائه داده است.

چه بسیار زن هایی که پس از ازدواج در راه پیشرفت همسرشان، از خواسته های خود میگذرند تا به گمان خود همراه آن دیگری باشند، تا به گمان خود فداکاری ارزشمندی برای آن دیگری انجام دهند.
اما به ناگاه در میان سالگی که به خود مینگرند میبینند هیچ انگاره ی مستقلی از خود ندارند، هویت خود را در راه آن دیگری باخته اند و این خسران بزرگ را با این فکر تسلی میدهند که ایثار کردم، از خود گذشتم. زن سمبل گذشت است و تعابیری از این دست!
این نام ها و تعابیر زیبا،تنها برای فرار از خلاء رضایت درونی به کار بسته میشود.چون خواسته هاو آرزوهای ناکام مانده، اصالت را از وجودش میگیرد، چون خودش را میان آنچه فکر میکند باید باشد گم کرده است،حال به جای آنکه همت تازه به خرج دهد خود را مدیون باورهای موروثی خود میکند.

فداکاری و گذشتن از مطلوب خود برای دیگری در جایگاه خود ارزش والایی دارد ، اما در جایگاه خود.
فداکاری در مسیر تکامل فرد است که معنا می یابد، کسی که هنوز به تعادل نرسیده چطور ممکن است به تکامل برسد. به همین ترتیب، زنی که هنوز هویت مستقل خود را نیافته است چطور میخواهد برای دیگری زندگی کند، مگر میشود از هیچ، چیزی به دیگری بخشید؟

رسیدن به هر چیزی مستلزم دست یابی به لوازم آن چیز است.اگر مسیر حرکت انسان را چون نموداری فرض کنیم، دو مسیر را میتواند طی کند. مسیر افقی، یا مسیر عمودی. مسیر افقی همان مسیری است که انسان را واجد شرایط انسان بودن میکند. انسان در این مسیر به تمامیت میرسد، یعنی همه ی استعداد های او به طور هماهنگ و حداقلی تجلی می یابد. پس از طی این مسیر است که انسان میتواند به سوی مسیر عمودی یا کمال حرکت کند، یعنی همه ی استعداد هایش به طور هماهنگ و حداکثری در مسیر کمال متجلی شود.۳
پس کمال انسان از مسیر تمامیت یا تعادل او میگذرد، و این ترتیبِ حرکتی اهمیت بسزایی دارد.
مسیر تعادل، مسیرِ انتخاب و اراده است، مسیر رشد و نموِّ میانه روی است تا انسان بتواند تمام استعداد هایش را بنا به ضرورت بشناسد و آنها را در سطح حداقلی به ظهور برساند ، به امید انکه در مسیر کمال قدم گزارد.

وظیفه یک انسان فرزانه است که از اشیا استفاده کند و تا آنجا که امکان دارد از آنها لذت ببرد، بی آنکه تا سر حد بیزاری جلو برود که دیگر لذت بردن نیست،میانه روی در هر فضیلتی ضامن بهتر لذت بردن است،به تعبیر فوکو:” میانه روی نگرانی نسبت به خویش است”. به همین دلیل است که میانه روی راجع به تمایلاتی است که ضروری ترین تمایلات برای فرد، زندگی فرد( نوشیدن، خوردن) و برای زندگی نوع بشر( عشق ورزیدن) است که همین طور قویترین آنهاست ، این لذتِ آزادانه است که موجب بهتر لذت بردن میشود.۴
فداکاری نیز بی شک فضیلت است ،اما به شرط آنکه با لذت همراه باشد، نه آنکه از سر اجبار و وظیفه انجام شود و آهسته آهسته در دل، تخم بیزاری برویاند،فداکاری آن زمان فضیلت است که آزادانه همراه با اعتدال و تفرد برگزیده شود.
به جمله پرلزبازمی گردم: آنی بشوکه هستی.

بله،خواسته های ما با آنچه از ما خواسته می شود درهم آمیخته است، زن باور کرده که باید همیشه ازخودبگذرد، خود را ضعیف بداند، تسلیم شود، نقابهای عاریه ای، دیگر چهره ای برای او باقی نمی گذارد.
زن باید آنی بشود که هست، نه با تعریفی افراطی، بلکه باشناختی واقعی..
تسلیم طرح از پیش ساخته ی زنانگی نشود، برای خود، طرح نظاممند و متناسبی بریزد، تا بتواند در کنار دیگری هم، آنی باشد که هست، و مسیر یگانه ی خود را همراه با او طی کند.

حال باید دید که یک زن چقدر به خود این امکان را میدهد که فضای خصوصی و دنیای مستقلی برای خود داشته باشد؟
چقدر خود را محاسبه میکند؟ برای آنکه دریابد در طول زمان چقدر از قوه به فعلیت در آمده،یا شکوفا شده است، چقدر وقت میگذارد؟
چه کسی حق دارد این باور قدیسه وارانه را به خورد اش دهد که باید برای دیگری باشد؟ و احساس رضایت درونی را، یعنی آنچه به راستی میتوانست باشد از او دریغ کند؟ هیچ کس.

اما بدبختانه خود زنان اند که بودنِ حقیقیشان را ازخودشان دریغ میکنند و این باور را نسل به نسل تکرار میکنند.
آنقدر که خود زنان به قضاوت یکدیگر مینشینند مردان نمینشینند. بی رحمی هایی که زنان با تکیه بر باید های عرفی بر یکدیگر روا داشته اند غیر قابل تحمل تر است.

آن دیگری، تنها یک مرد نیست، بلکه آن تصویر جعلی زن است ، آن من ایست که با خود یگانه نیست.
بودن در سایه سار دیگری هراسناک است، تنهاییِ محتوم ، آدمی را به هراس می اندازد تا ارزش هایش را از نو، و با شناخت خود بسازد ؛
برای رسیدن به بلوغ بایداز یوغ وابستگی رهایی یافت تا وارسته ، به زیور فضایل آراسته شد.
حتی افلاطون، خیلی پیش تر از ما برای احقاق حق تساوی زنان و مردان به این نکته توجه کرده ، تا آنجا که درباره زنان میگوید: اگر برای کارشان لازم بود میتوانند از بار پرورش و نگهداری فرزندان رها شوند.۵
همه ی هستی در خدمت انسان است تا او بهتر زندگی کند، کمتر رنج ببرد.
عقاید جبری کِی توانسته به بهزیستی آدمی کمک کند؟

زن باید یاد بگیرد گاهی نپذیرد، مسیر نرفته ی تاریخ را با دل و جان بسازد و تمام آن نام های نیک را در راه یگانگی خویش به کاربندد، بی شک کسی که به یگانگی خویش باورمند است، ارزش دیگری را میشناسد و دیگری نیز او را آنگونه که هست باور میکند. مسیر کمال از آنجایی آغاز میشود که تعادل برقرار باشد، زن می تواند مظهر فداکاری، از خودگذشتگی و جانبازی باشد اما به شرط آنکه هویت یگانه ی او برگزیند که بگذرد، نه بر حسب وظیفه، بر حسب نیاز و خواست.

شاید وقت آن رسیده باشد که به جای “چرا” ها، به “چگونگی ” ها بپردازیم و فارغ از آنچه گذشته، به بازسازی اکنونی دست بزنیم که در حیطه ی اختیار ماست.
منصفانه نگاه کنیم، زن بودن و مرد بودن، در سایه ی انسان بودن معنا می یابد.
و انسان بودن بیش از هرچیز دشواریِ وظیفه است، وظیفه ی تلاشِ همیشگی در قبال مسیرِ یگانه ی خویش.

پی نوشت ها:

 ۱. F.Perls
۲.نظریه های روان درمانی/ عبدالله شفیع آبادی/بخش ۶
۳.رساله ای کوچک در باب فضایل بزرگ/ آندره کنت-اسپونویل/ ترجمه ی دکتر مرتضی کلانتریان/بخش ۴
۴.انسان کامل/مرتضی مطهری
۵.یک فنجان قهوه با افلاطون/دونالد.آر.مور/ترجمه ی سهیلا فرزاد

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

فهرست