ماهیت «روشنفکری دینی»

احسان پروان: روشنفکری دینی  را باید به صورت یک طیف در نظر گرفت؛ طیفی دارای مراتب، یا شدت و ضعف[۱].طبعا این طیف واجد ویژگی‌های مشترک و عامی در همۀ مراتب آن است، اما این ویژگی‌ها در هر مرتبه دارای شدت و ضعف می باشند.  حال این ویژگی ها چه هستند که این طیف را از طیف های دیگر جریان های…

احسان پروان: روشنفکری دینی  را باید به صورت یک طیف در نظر گرفت؛ طیفی دارای مراتب، یا شدت و ضعف[۱].طبعا این طیف واجد ویژگی‌های مشترک و عامی در همۀ مراتب آن است، اما این ویژگی‌ها در هر مرتبه دارای شدت و ضعف می باشند.  حال این ویژگی ها چه هستند که این طیف را از طیف های دیگر جریان های فکری جدا می کنند؟

برای پاسخ به این سوال ، ابتدا  دو مفهوم “روشنفکری” و ” دینی  ” و یا به تعبیر دیگر “روشنفکر” و “دیندار” را تعریف می کنیم. و آنگاه پاسخ سوال مذکور را بر اساس این تعاریف به دست می دهیم.

در مسیری که برای رسیدن به این پاسخ طی می کنیم پرسش هایی از این دست نیز پاسخ خود را می یابند:

– تفاوت روشنفکر با فیلسوف و روشنفکر دینی با فیلسوف دین چیست؟

– تفاوت روشنفکر دینی با متکلم چه می باشد؟

– آیا روشنفکری و دینداری با هم قابل جمع اند  یا دو مفهوم متعارض با یکدیگرند؟

روشنفکر کیست؟

از ویژگی های روشنفکر شروع می کنیم تا مولفه های روشنفکری را به دست  دهیم.

۱ – روشنفکر شخصی است محقق و نه مقلد.[۲]

اما معنای این سخن چیست؟  محقق کسی است که  به داشتن باورهایی که به طور موروثی  و یا بر اساس القائات اجتماعی و یا به خاطر وابستگی به  حزب یا گروهی خاص و یا به خاطر زیستن در محیطی خاص …  به او رسیده است  اکتفا نمی کند . او مایل است این باورها را به زیر سوال بکشد . او می خواهد این باورها را بازبینی کند . او مایل است این باورها را در ترازوی عقل بریزد . میزان و سنجۀ او در این کار عقل خودبنیاد است.[۳] پس روشنفکر کسی است که برای عقلانیت اهمیت محوری قائل است. این چنین است که از ویژگی نخست ” محقق بودن و نه مقلد بودن” مهم ترین مولفۀ روشنفکری یعنی ” عقلانیت”  زاده می شود.  پس

۲  – روشنفکر شخصی است ملتزم به عقلانیت

حال کار دشوار روشنفکر البته این است که  تعریفی معقول و مقبول از عقل و عقلانیت با غواصی در علوم و فلسفه های جدید ارائه دهد؛ تعریفی که ،باز تاکید می کنم ، معقول و مقبول برای ذهن انسان مدرن و یا پسا مدرن ( به طور کلی انسان این عصر ، چه قائل باشیم به اینکه هنوز در جهان مدرن زندگی می کنیم و چه قائل به این باشیم که وارد دنیای پسامدرن شده ایم) باشد. و به توضیح دیگر، تعریفی که  از منظر معرفت شناسی و فلسفه های نوین قابل دفاع باشد. از این جا به ابزارهایی که یک روشنفکر در جریان روشنفکری دینی  باید به آنها مجهز شود تا بتواند به آن تعریف معقول و مقبول دست یابد، می رسیم: علوم و فلسفه های جدید ، که همگی حاصل تعقل انسان مدرن است. روشنفکر در هر یک از حوزه های  دانش مدرن  دغدغۀ عقلانیت آن حوزه را دارد و میان عقلانیت علوم تجربی و فلسفه و حتی هرمنوتیک تفاوت قائل است .[۴] گفتیم روشنفکر شخصی است ملتزم به عقلانیت و می افزاییم که عقلانیت مهم ترین ویژگی انسان مدرن است.

۳ – روشنفکر اهل شک است

از زمانی که  شخص در برابر آنچه داشته است  ؛ باورها ،  تفاسیر رایج از اصول و مبانی فکری ، تفاسیر رایج از دین ، شیوه خاصی از زندگی و شیوه خاصی از رفتار و کنش در برابر خدا ، انسان و  جامعه ، پرسشی قرار می دهد  راه تحقیق را آغاز کرده است و به تعبیر دیگر، در داشته های خود شک کرده است. روشنفکری با شک آغاز می شود ؛ یعنی با پرسش و تردید نسبت به آنچه شخص واجد آن است.  و همین شک او را به سمت تحقیق می کشد و تقلید را پس می زند . از همین جاست که او بر پای خویش می ایستد و نه بر پای دیگران. ویژگی ۱ ، ۲,و۳  چنان در هم تنیده اند که تنها امکان تفکیک مفهومی میان آنها وجود دارد. پس روشنفکر اهل شک است. و ” شک”  یکی دیگر از ویژگی های انسان مدرن . حال کار مهم دیگر روشنفکر فراهم آوردن تعریفی از “شک و یقین ” است ؛ تعریفی معقول و مقبول . و باز برای این کار  نیازمند علوم جدید ی چون معرفت شناسی  ، فلسفه و… می شود. [۵]

روشنفکر اهل شک است ، اما در آرزوی یقین. در شک بودن و در شک ماندن او را راضی نمی کند. و همین تعارض میان در شک بودن , اما در آرزوی یقین ؛ به تکاپویش در پی یقین  معنا می دهد. او در جستجوی حقیقت است و  شاید همواره در این کشمکش . پس

۴ – روشنفکر درطلب حقیقت است

برای یک روشنفکر تنها و تنها یک هدف وجود دارد و آن رسیدن به حقیقت است. پس از آن است که مایل است حقیقتی را که به دست آورده پیش چشمان دیگران نیز قرار دهد.  روشنفکر یک شخص صرفا آکادمیک نیست ؛ به این معنا که علم را برای علم نمی آموزد. او به علم و فلسفه چونان  معادلات ریاضی  نمی نگرد که باید حلشان کرد تا آن علم به پیش رود. او دغدغۀ پیشرفت علوم را ندارد ، بلکه دغدغۀ پرسش های خود را دارد. در واقع او به دنبال کسب تخصص برای تخصص نیست. از آن جایی که او به دنبال حقیقت است ، هر علمی را در خدمت پرسش های خود می گیرد. و این با تخصص یافتن در علم یا فلسفه ای که  در خدمت پرسش های اوست، منافاتی ندارد . پس روشنفکر می تواند متخصص باشد ، فیلسوف یا عالم  حتی در علوم تجربی ؛ اما هدفش تخصص نیست ، بلکه حل پرسش های ذهنی و درونی خویش است و این پروسۀ کشف حقیقت، البته میوه های تخصص را به همراه می آورد.

۵- روشنفکر به مسائل اجتماعی حساس است.

روشنفکر از آن جایی که به دنبال حقیقت است به هر مساله ای که به نحوی از انحاء  با باورهای او ارتباط پیدا می کند نیز حساس می باشد. او همه جا به دنبال حقیقت می گردد و اجتماع یکی از آن جاهاست. او نسبت به ظلم حساس است ؛ نه تنها می خواهد بداند که شالوده این هستی عادلانه است یا نه ، بلکه آن را در اجتماع نیز جستجو می کند.

تا این جا میان فیلسوف و روشنفکر تفاوتی نیست: فیلسوف هم اهل تحقیق است نه تقلید ، اهل شک است و در آرزوی یقین ، او نیز در پی حقیقت است. اما آیا ویژگی پنجم میان فیلسوف و روشنفکر مرزی می کشد؟  برخی گمان می کنند که تفاوت روشنفکر با فیلسوف در حساسیت آنها نسبت به امور اجتماعی و سیاسی است ، حال آنکه تاریخ فلسفه خبر از فیلسوفانی می دهد که به شدت به امور اجتماعی حساس بوده اند . سقراط یک نمونۀ بارز است. حتی برتراند راسل که نمونه ای از یک فیلسوف ناب است  با حکومت انگلستان مخالفت می کند ، از دانشگاه اخراج می شود و مدتی به زندان می رود، و بسی نمونه های دیگر. اما چرادر طول تاریخ اندیشه آنان که به وضعیت اجتماعی خود حساس تر بوده اند و در عمل فعال تر نام روشنفکر را گرفته اند؟ آیا به این دلیل است که روشنفکر در پی تغییر نیز هست و نه فقط در پی تفسیر؟

البته عدم توجه به مسائل اجتماعی علل عدیده ای می تواند داشته باشد که از جملۀ آنهاست ویژگی های شخصیتی ، برای مثال ورود به مسائل اجتماعی شجاعت می طلبد ، احساس رسالت  می طلبد تا حقیقت به چنگ آورده را در اختیار دیگران  بگذاری . و البته این وِیژگی ها خاص روشنفکر نیست ، تاریخ فلسفه از فیلسوفانی با این ویژگی ها خبر می دهد، حتی تاریخ علم. اما در عین حال ویژگی پنجم در ایجاد تفاوت میان روشنفکر و فیلسوف و یا هر متفکر دیگری ایفای نقش می کند. در میان فیلسوفان بسیاری یافت می شوند که نسبت به عدالت اجتماعی غیر حساس اند و در برابر آنچه در جامعۀ خویش می گذرد بی تفاوت. اما این حساسیت جزو ویژگی های جدایی ناپذیر روشنفکر است. به همین دلیل است که نقد اجتماعی کار روشنفکر دانسته شده است. اما آنچه این ویژگی را به روشنفکر داده است وضعیت خاص دوران تاریخی جامعۀ اوست.  به لحاظ تاریخی  متفکران و فیلسوفانی که در دورانی خاص ( رنسانس و روشنگری ) قرار گرفته بودند و ناچار اندیشه ورزی آنها  و حقیقت طلبی آنها و گریزشان از تقلید با موانع اجتماعی برخورد می کرد  و آن ها نیز به دلیل ویژگی های شخصیتی شان  مقاومت می کردند و به ناچار تاوان این مقاومت را می پرداختند ، روشنفکر نام نهاده شدند ، این عنوان به متفکرانی که در شرایط مشابه آنها قرار می گیرند نیز داده می شود. جامعه ای که در حال عبور از دورانی به دوران دیگر است ،  در برابر متفکرانش پرسش هایی تازه می نهد و یا پرسش هایی کهن را زنده و برجسته می کند. روشنفکر بیش از همه این پرسش ها را می بیند و در برابرش واکنشی تئوریک نشان می دهد. این واکنش های تئوریک با موانع اجتماعی برخورد می کنند و بازتاب های اجتماعی می بینند. اما آیا این سخن به این معناست که روشنفکر تاریخ مصرف دارد؟ و اگر جامعه ای که در حال گذار است از مرحلۀ گذار عبور کرد و به استقرار رسید ، دیگر نیازی به او نخواهد بود؟ پاسخ برخی به این سوال مثبت است ، اما به نظر می رسد اولا در هیچ دوره ای از تاریخ جوامع بشری بی نیاز از نقد فرهنگی اجتماع و نظام سیاسی آن  نبوده و نیستند. در همین جوامع امروز غرب همچنان مسائل چالش برانگیزی وجود دارد که مصلحان فکری خود را می طلبند. اما البته شدت و ضعف در این نیاز وجود دارد. [۶]

در تمام ویژگی های مذکور روشنفکر را در دو سطح می بینیم : سطح اگزیستانسی و سطح تئوریک. مقصود از این دو سطح این است : به محض این که اولین  پرسشهای ویرانگرِ داشته های پیشین در برابر او قرار می گیرد، یک تجربه درونی و شخصی را آغاز می کند ( سطح اگزیستانسی) وآنگاه این تجربه او را به سمت علوم و فلسفه های جدید سوق می دهد تا با تجربه های ریخته در تئوری های دیگران و پالایش یافته توسط تجربه های جمعی آشنا گردد و در دادو ستد قرار گیرد ( سطح تئوریک).

خلاصه مطلب این که روشنفکر یک انسان مدرن است ؛  اهل تقلید نیست و به تعبیر دیگر اهل تعبد نیست ، اهل چون و چراست. ملتزم به عقلانیت  است، یعنی می کوشد به باور های عقلانی دست یابد.  اهل شک  است ، یعنی هر آن آماده است تا باورهای خود را زیر سوال بکشد.  او تعهد ابدی نسبت به باورهای خود ندارد و گر چه به باورهای خود تعهد دارد  و چون با تلاش عقلانی مستمر آنها را به دست آورده است، البته تعهدی جدی دارد،  اما این تا مادامی است که دلیلی بر خلاف آن ها ندیده است.  او راه را برای تغییر بر خود نمی بندد . تنها تعهد همیشگی  و تزلزل ناپذیر او به حقیقت است. [۷]

مولفه دیگر ” روشنفکری دینی ” دینداری است.

دیندار چه کسی است؟

دینی بودن نخست به معنای “دغدغه دین داشتن” [۸] است و دیندار کسی است که دغدغۀ دین دارد و دین برای او موضوعی قابل اعتناست. لذا روشنفکر دینی  شخصِ محققِ ملتزم به عقلانیتِ  اهل شکِ در طلبِ حقیقتِ حساس به مسائل اجتماعی ای است که دغدغۀ دین دارد. البته این دغدغه رو به پیش است و در عین حال که  تا پایان وجود دارد، صرفا دغدغه نمی ماند و به اعتقاد به دین می انجامد.

گفتیم که روشنفکر در داشته های خود  که شامل باورها و اصول و مبانی فکری است ، تردید می کند و در برابر آنها پرسش هایی قرار می دهد و یا ناگاه با زلزله ای در آنها روبرو می شود ( گاه شخص خود تصمیم می گیرد در داشته هایش شک کند مانند دکارت و گاه به طور ناگهانی این شک روی می دهد و شخص خود را با آن مواجه می بیند) . حال می گوییم باورهای آدمی در دسته های مختلف قرار می گیرند.  اعتقادات و باورهای ما انواع  مختلف دارند؛ باورهای علمی ، فلسفی ، دینی …. متعلقات این باورها با یکدیگر متفاوتند. البته گاه متعلقات این حوزه ها با هم اشترا ک هم پیدا می کنند. مثلا مسالۀ جبر و اختیار هم دینی است و هم فلسفی ، وجود و یا عدم خدا هم دینی است و هم فلسفی. بستگی به منظری دارد که از آن  به مساله می نگریم.

به طور کلی  باورهای فلسفی  حوزۀ وسیعی از باورها را تشکیل می دهند  که موضوعشان عبارت است از :  جبر و اختیار ، وجود یا عدم خدا، معنای زندگی ، وجود دنیایی بیرون از ما ، وجود یا عدم دنیای پس از مرگ ، امکان شناخت ، عینی بودن یا ذهنی بودن شناخت ، کثرت گرایی  یا انحصار گرایی در شناخت و موضوعات بسیار گستردهء دیگری. در همۀ این موضوعات فیلسوف مایل است به پاسخ هایی عقلانی برای آنها دست یابد. و از این جهت با روشنفکر تفاوتی ندارد. هر دو در پی کشف حقیقت از راه عقل اند. به همین جهت است که اکثر روشنفکران به یک معنا فیلسوف اند و برخی فیلسوفان روشنفکر. از جهت دیگری هم این دو به هم نزدیک می شوند؛ هر دو باورهای پیشین خود را زیر سوال می برند ، هر دو به معنایی اهل شک اند.

اما آنچه روشنفکر دینی را از فیلسوف به معنای عام آن جدا می کند موضوعات دینی است. در مورد روشنفکر دینی باورهایی که ابتدا و پیش از هر باور دیگری مورد تردید قرار می گیرد باورهای دینی است. باورهای دینی دستۀ بزرگی از باورها را تشکیل می دهند ؛ از وجود و عدم  خدا گرفته تا جبر و اختیار ، امکان ارتباط میان این عالم با عالمی ورای آن ، دنیای پس از مرگ ، کمال و برتری دینی نسبت به دین دیگر ، عادلانه بودن جهان ، امکان و چگونگی  پدیده ای به نام وحی و باورهای ریزتری در درون ادیان به طور عام و نیز یک دین به طور خاص ، امکان  پلورالیسم در ادیان وبه طور کلی هر موضوعی که به نحوی از انحاء با دین ارتباط پیدا می کند ، حتی گاه نظریه ای در زیست شناسی مانند تکامل. به همین دلیل هم هست که یک روشنفکر دینی ممکن است برای یافتن پاسخ پرسش خود به حوزۀ علوم تجربی هم وارد شود . آنچه مهم است این است که همه جا عقلانیت آن جا را پاس  بدارد و به دنبال سازگار کردن باورهای خود با معیار عقلانی باشد.

حال آیا روشنفکر دینی یک فیلسوف دین است؟ در پاسخ باید گفت آری ، او در واقع یک فیلسوف دین هم هست، چرا که به تحلیل و نقادی عقلانی  باورهای دینی می پردازد. اما ویژگی پنجم میان این دو تفاوتی می گذارد؛ همان تفاوتی که میان روشنفکر و فیلسوف بود. روشنفکر دینی که مثلا در دوران روشنگری اروپا برای ارائۀ اندیشه های نوین و عقلانی خود در حوزۀ دین  با مانع کلیسا برخورد می کند ، کار تئوریکش  ناچار جنبۀ اجتماعی و سیاسی پیدا می کند. و چون تفسیری عقلانی از دین به دست آورده است که در مقابل تفسیر کلیساست ، برای بیانش ناچار در برابر کلیسا می ایستد.

خلاصه آنکه ، شخصی که  به معنایی از معانی دیندار است نسبت به باورهای دینی پیشین خود دچار تردید می شود. یعنی میان آن باورها و عقل خود تعارض می بیند و چون به عقلانیت ملتزم است آن تردیدها را جدی می گیرد و در پی کشف حقیقت  آنها به راه می افتد و ملاک سنجش خود را عقل قرار می دهد. از همین جاست که به او روشنفکر دینی اطلاق می شود. چون دغدغه او دین است و ملاک و سنجه اش عقل و چون دغدغه او بررسی صحت و سقم  گزاره هایی است ناظر به دین.

اما تا جایی او روشنفکر دینی است که آن دغدغه را دارد.  اگر او پاسخ پرسش های خود را  به گونه ای  بیابد که با دین خداحافظی کند ؛ مثلا بیابد که خدایی وجود ندارد ، یا نیازی به دین نیست ، یا دین نهادینه قابل دفاع نیست و یا  پاسخ های دیگری از این دست،  او از حوزۀ روشنفکری دینی خارج می شود. شاید  روشنفکری بی دین و یا فیلسوف  دینی ملحد گردد. اما اگر به پاسخ های مثبتی  دست یافت وبه  دین رسید ، همچنان در حوزۀ روشنفکری دینی باقی می ماند ، چرا که گر چه  او به باورهای اصلی و مبنایی دینی التزام عقلی پیدا کرده است ، اما  همچنان پرسش های ناگشوده ای با اوست و چون پرسش های دینی و پرسش های وجودی پایان ناپذیرند این تکاپو نیز پایان ناپذیر خواهد بود.

اما پس از ورود به حوزۀ دین است که روشنفکر دینی از قلمرو تفکر شخصی خارج می شود و مایل است دستاوردهای خود را در اختیار دیگران قرار دهد. او می خواهد از دستاوردهای عقلانی خود  و از حقیقتی که به دست آورده است دفاع کند. وی پس از یک راهپیمایی طولانی و افت و خیز میان شک و یقین به حقایقی دست یافته است و اینک آماده است آنها را با دیگران شریک شود.

حال آیا روشنفکر دینی یک متکلم است؟

تعریف رایج از متکلم عبارت است از اینکه یک شخص متدین از اعتقادات خود دفاع عقلانی می کند. چنانکه گفته اند تفاوت متکلم و فیلسوف در آزادی آنها ست. متکلم در بند اعتقادات خویش است اما فیلسوف آزادانه در پی کشف حقیقت می باشد. مطابق این تعریف روشنفکر دینی متکلم نیست ، چون از شک آغاز کرده است، بلکه یک فیلسوف است. اما آن روشنفکر دینی ای که از راه تعقل به باورهای دینی دست یافته  و مایل است از آنها دفاع کند ،  کارش به متکلم می ماند ، اما چون جز در برابر حقیقت تعهدی ندارد و راه بازگشت از آن باورها را به روی خود نبسته است و هر آن که دلیلی بر خلاف آن ها بیابد دست از آنها می شوید ؛ یک متکلم نیست.

اینک این پرسش رایج نیز پاسخ می گیرد:  آیا  ” روشنفکری دینی”  متشکل از دو مفهومی ناسازگار با یکدیگر نیست؟ و به تعبیر دیگر آیا عقلانی بودن با دیندار بودن قابل جمع است؟

با توجه به توضیحاتی که در باب روشنفکر و دیندار داده شد ، به نظر می رسد پاسخ این پرسش داده شده است ؛  شخصی اهل تحقیق ، اهل شک ، ملتزم به عقلانیت ، در جستجوی پاسخ  به پرسش هایی ناظر به گزاره های دینی است ، محک و سنجۀ او عقل است. این شخص روشنفکر دینی است.  چه ناسازگاری ای میان این اجزاء می تواند وجود داشته باشد؟  فرض کنیم شخصی همۀ عمر خود را در جستجوی حقیقت بدود و در این راه  از تعقل کم نگذارد ، و روزی با تعقل  به حقانیت دین برسد ، آیا می توان گفت تا لحظۀ رسیدن به این نتیجه روشنفکر، اهل تعقل و یک انسان مدرن بوده است اما از این لحظه به بعد دیگر روشنفکر و اهل تعقل نیست؟  آیا می توان گفت اگر فی المثل شخصی برای پرسش ” خدا وجود دارد یا نه؟ ” از طریق عقل به پاسخ مثبت برسد ، دیگر ملتزم به عقلانیت نیست و لذا روشنفکر نمی باشد. لازمۀ چنین رایی این است که معتقد باشیم تنها با پاسخ منفی به این پرسش است که شخص عقلانی  می ماند و یا تنها مادامی که در حال شک است روشنفکر می باشد. اما این سخن خود خلاف عقلانیت است.  و معنایش این است که اگر از راه تعقل به درستی پاره ای از گزاره ها رسیدی نباید به آن ملتزم باشی. ولیکن آنچه مهم است این است که از  نتیجه ای که به آن رسیده ای  بتوانی دفاع عقلانی کنی.

مقصود از مراتب در روشنفکری دینی چیست؟

این نوشته را با این سخن آغاز کردیم که روشنفکری دینی طیفی است دارای مراتب . حال این نکته را باز می گشاییم و آن را پایان سخن قرار می دهیم. گفتیم که روشنفکر دینی شخصی است که نسبت به باورهای دینی خود دچار شک شده است و می کوشد آن ها را با معیار عقل بسنجد. اما باورهای دینی بسیارند . برای برخی از روشنفکران از مبنایی ترین باورهای دینی تا باورهای روبنایی تر به زیر سوال کشیده می شوند  ؛ یعنی از وجود خدا گرفته تا تعارض احکام کتاب خدا با عقل ، و برای برخی دیگر تنها باورهای روبنایی تر، مانند تعارض احکام فقهی با عقل ؛اما  هر دو  دغدغۀ دین و عقلانیت  را دارند. در فلسفه و علوم دیگر نیز متفکر لزوما به همۀ مسائل مربوطه نمی پردازد و همۀ آن مسائل ذهن او را نمی گزند. کسانی که  نام ” نواندیشی دینی ” را بر ” روشنفکری دینی ” برای این جریان فکری ترجیح می دهند به نظر می رسد نگاهشان به این گروه از طیف روشنفکری دینی است،  و البته این  گروه افراد بیشتری را در بر می گیرد.

پس با توجه به آنچه تاکنون گفته  شد، نیازی نیست  بر گروه اخیر نام نواندیشان دینی را گذاشت ، بلکه باید روشنفکری دینی را یک طیف دید و بر همین نام ایستاد.

پی‌نوشت‌ها:

[۱] لازم به ذکر است که در این جا هیچ گونه ارزش داوری وجود ندارد و مقصود از قائل شدن این مراتب رتبه بندی ارزشی نیست.

[۲] در جای جای نوشته های عبدالکریم سروش این ویژگی برای روشنفکر دینی مطرح شده است.

[۳] به مقاله ” آنچه روشنفکری دینی نیست” از عبدالکریم سروش بنگرید.

[۴] عبدالکریم سروش  بارها در نوشته های خود به  تعریف و ایضاح ” عقل” پرداخته و عقلانیت علوم تجربی و فلسفه و … را از هم تفکیک کرده است.

بنگرید به تقریری دیگر از همین دیدگاه  در نوشته آقای ابوالقاسم فنایی ” در باب نسبت پروژه عقلانیت- معنویت با اخلاق” در سایت فرهنگی نیلوفر

[۵]  سروش در بحث های مربوط به  دینداری تجربت اندیش و دینداری معرفت اندیش را بارها از شک و یقین سخن گفته است . به ” آنچه روشنفکری دینی نیست” از سروش هم بنگرید

[۶]  این نکته ها در ” آنچه روشنفکری دینی نیست” از سروش  دیده می شود  .

[۷]  از سروش بنگرید به “آنچه روشنفکری دینی نیست”

[۸]-   عبدالکریم سروش

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x