آیا در اخلاقی زیستن، نیاز به متخصص داریم یا نه؟/ گزارش

  ضرورت رجوع به متخصصان اخلاقی مصطفی ملکیان فیلسوف اخلاق آیا در اخلاقی زیستن، نیاز به متخصص داریم یا نه؟ به صورت خیلی واضح این نکته را بیان کنم و با یک مثال توضیح بدهم؛ برای دانستن اینکه غذا چقدر پروتیین دارد، چقدر کالری دارد و… باید به متخصص رجوع کرد اما برای تشخیص مزه غذا نیازی به رجوع به…

 

ضرورت رجوع به متخصصان اخلاقی

مصطفی ملکیان

فیلسوف اخلاق

آیا در اخلاقی زیستن، نیاز به متخصص داریم یا نه؟ به صورت خیلی واضح این نکته را بیان کنم و با یک مثال توضیح بدهم؛ برای دانستن اینکه غذا چقدر پروتیین دارد، چقدر کالری دارد و… باید به متخصص رجوع کرد اما برای تشخیص مزه غذا نیازی به رجوع به متخصص نیست. اینجا هیچ متخصصی، متخصص نیست و بلکه هر کسی متخصص است. من برای اینکه بدانم این غذا خوشمزه است یا نه فقط باید به خودم رجوع کنم. پس همان طور که خودم نیاز به رجوع به متخصص نداشتم، الان هم نمی‌توانم نقش متخصص را برای تو بازی کنم. همین استدلال ساده نشان می‌دهد که من در باب خوشمزگی و بدمزگی غذا، خودم متخصص هستم و فقط برای خودم و تو هم خودت متخصصی و فقط برای خودت و این به این معنا است که نه تو متخصص منی و نه من متخصص تو. فرق این دو چیست؟! من در امر آثار و خواص یک غذا با یک واقعیت objective و با یک واقعیت عینی، با یک واقعیت آفاقی سروکار دارم، اما در باب مزه غذا من با یک واقعیت subjective، درونی و انفسی سروکار دارم. یعنی در امر مواد سازنده غذا من با واقعیتی سروکار دارم که مطلقا به باورهای من بستگی ندارد، به احساسات و عواطف من بستگی ندارد، به خواسته‌های من بستگی ندارد؛ بلکه به واقعیت همگانی بیرونی بستگی دارد. اما در امر مزه غذا نه، من با یک واقعیت سوبژکتیو و یک واقعیت انفسی و یک واقعیت درونی سروکار دارم؛ یعنی با واقعیتی سروکار دارم که به باورها، احساسات و عواطف، هیجانات و خواسته‌های من بستگی دارد و هیچ کس باورها و احساسات و عواطف و خواسته‌های مرا بهتر از خودم نمی‌داند. اما در باب واقعیت‌های ابژکتیو و آفاقی و بیرونی یا به تعبیری عینی؛ داستان از این قرار نیست. در واقع اگر چیزی وجودش مستقل از سه چیز من و تو بود؛ یعنی از باورها، احساسات و عواطف و خواسته‌های من و تو در مورد آن چیز مستقل بود، در آن صورت، امری objective و آفاقی و عینی است و اگر چیزی وجودش بستگی به این سه داشت، امر سوبژکتیو است یعنی امر درونی و امر انفسی یا امر ذهنی. در امر ذهنی، ما نیاز به متخصص نداریم ولی درست در امر ابژکتیو است که ما نیاز به متخصص داریم. حالا سوال بر سر این است که آیا برای در حیطه اخلاقی زیستن نیز من باید به متخصص رجوع کنم؟ اگر گفتیم در این امور باید حتما به متخصص رجوع کنید؛ یعنی بعضی از موضوعات و مسائل اخلاقی، امور ابژکتیو هستند و صاحبنظر و متخصص دارند و من باید به متخصص آنها رجوع کنم اما اگر گفتید نه، خود تو باید موضوعات اخلاقی را درک کنی یعنی در اخذ تصمیم اخلاقی یا دآوری اخلاقی یا در هر دو نیاز به متخصص نیست.

گزاره‌های شهودی در اخلاق

پس مساله بر سر این است که ما در اخلاق با امور objective سروکار داریم یا امور subjective؟ البته امور ابژکتیو نیز به تعبیری که در جای دیگری گفته شده، تقسیم می‌شوند به امور بالفعل و بالقوه. ولی برای بحث من آن تقسیم الان مهم نیست. یکی از پیشرفت‌های ده‌گانه‌ای که در قلمروی یک علم صورت می‌گیرد، این است که ابژکتیوهای بالقوه به تدریج به ابژکتیو بالفعل تبدیل می‌شوند؛ یعنی وقتی می‌گویند علمی مانند فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی یا روانشناسی یا اقتصاد پیشرفت کرد، یکی از ده حوزه پیشرفت یک علم این است که در آن حوزه واقعیت‌های عینی بالقوه به امور عینی بالفعل تبدیل بشوند ولی ابژکتیوها چه بالفعل باشند و چه بالقوه، برخلاف امور سوبژکتیو، مستقل از باورها، احساسات و عواطف و خواسته‌های ما تحقق عینی و خارجی دارند. در امور سوبژکتیو اصلا و ابدا این طور نیست. اما چرا سوال شده که درباره اخلاق، متخصص می‌خواهیم یا نه! چرا این سوال درباره اقتصاد و… مطرح نشده! به خاطر اینکه ما در اخلاق یک سلسله شهودهای اخلاقی داریم. ما در اقتصاد هیچ شهودی نداریم بنابراین، در یک امر اقتصادی حتما باید به اقتصاددانان رجوع کنیم اما در اخلاق، هر انسان در درون خود یک سلسله شهودها دارد که سبب می‌شود بیندیشد آیا این شهودها کفایت نمی‌کند و مرا از رجوع به متخصص بی‌نیاز نمی‌کند. اما شهود چیست؟! شهودی که در اینجا می‌گوییم. شهود مصطلحی است که در بسیاری از جاها معانی متعدد دارد ولی در این مبحث، شهود یعنی گزاره‌ای که ذهن از عدم‌تصدیق به آن گزاره عاجز است. اگر گزاره‌ای وجود داشت که هرچه به ذهن خود فشار آوردید نتوانستید آن گزاره را تصدیق نکنید، عجز ذهن از عدم‌تصدیق به یک گزاره، آن گزاره را گزاره شهودی می‌کند. در اخلاق چنین گزاره‌های شهودی‌ای وجود دارد اما در اقتصاد وجود ندارد و به همین دلیل است که در اقتصاد می‌دانیم که باید به متخصص رجوع کنیم. حالا اینکه آیا ما در اخلاق باید به متخصص رجوع کنیم یا نه یعنی گزاره‌های شهودی‌ای که درباره برتری اخلاقی صداقت نسبت به تزویر و ریا، نیکوکاری نسبت به بدکاری، ادای امانت نسبت به خیانت، وفای به عهد نسبت به خلف وعده داریم و برتری این گزاره‌های شهودی که در باب تعدادشان – البته بین کسانی که قایل به گزاره‌های شهودی اخلاقی هستند اختلاف است – می‌توانند همه مسائل و مشکلات من را در زندگی اخلاقی فیصله بدهند؟ اگر فیصله بدهند من دیگر نیاز به متخصص ندارم. به نظر بعضی از متفکران که البته اکثر متفکران هستند، ‌ما در اخلاق نیاز به متخصص داریم یعنی شهودی‌های اخلاقی ما با اینکه شرط لازم برای زیستن اخلاقی ما هستند ولی کافی نیستند. برای جبران این عدم کفایت و عدم تمامیت چاره‌ای جز این نیست که به متخصصان اخلاقی رجوع کنیم.

متخصصان اخلاق چه می‌دانند

اما سوال بعدی پیش می‌آید که مگر متخصصان اخلاق چه می‌دانند که ما نمی‌دانیم! وقتی که ما به متخصصی به نام پزشک برای طب جسمانی‌مان رجوع می‌کنیم، می‌دانیم چرا به او رجوع می‌کنیم، چون می‌دانیم که او چه می‌داند که ما نمی‌دانیم. حال، فیلسوفان اخلاق چه می‌دانند که ما نمی‌دانیم. اگر شهود را می‌گویید، شهود را که خود ما نیز داشتیم. فیلسوفان اخلاق هم مسلما شهودهای اخلاقی خود را دارند اما شهودهای اخلاقی برای ما کفایت نمی‌کرد و طبعا برای آنها نیز کفایت نمی‌کند پس حتما چیز دیگری می‌دانند که متخصص شده‌اند. یعنی متخصص شدن، صاحبنظر و کارشناس شدن نیاز به دانستنی‌هایی دارد که آن دانستنی‌ها در اختیار و در دسترس من ارباب‌رجوع نیست. اینجاست که در واقع مساله این است که عُرف عام فیلسوفان اخلاق چه می‌دانند که ما نمی‌دانیم! فیلسوف اخلاق در دورانی که فلسفه اخلاق می‌خواند، چه چیزی یاد می‌گیرد؟ ممکن است خود فیلسوف اخلاق توجه نداشته باشد که چه یاد می‌گیرد ولی ما که از بالا نگاه می‌کنیم یعنی فیلسوف فلسفه اخلاق می‌شویم، این را می‌دانیم. او یاد می‌گیرد که خوشی‌های زندگی من اگر بخواهد به بی‌نهایت برسد، خوشی‌های زندگی تو به صفر میل می‌کند و اگر خوشی‌های زندگی تو بخواهد به بی‌نهایت برسد خوشی‌های زندگی من به صفر میل می‌کند. فیلسوف اخلاق آپتیمم خوشی زندگی را یاد می‌گیرد. یعنی زندگی‌ای را برای من تصویر کند که با توجه به اینکه خوشی‌ من و تو به هم شاخ می‌زنند، هم برای من بهترین باشد با توجه به دیوار وجود تو و هم برای تو بهترین باشد با توجه به دیوار وجود من. چون من دیوار خوشی‌های تو هستم و تو هم دیوار خوشی‌های من هستی. در واقع در فلسفه اخلاق، زندگی آپتیمُم را یاد می‌گیرند برای همه انسان‌ها. از این نظر است که می‌بینید در فلسفه اخلاق دایما بحث از این است که کاری بکنیم که ‌کننده‌ به دیگران زیان نزند ولی خب به خودش هم زیان نخورد و اگر یک جایی هم لابد است برای اینکه به خودش زیان نخورد به دیگری زیان بزند و اگر لابد است برای اینکه به دیگری زیان نزند به خودش زیان بخورد، این را یک جوری تنظیم کنیم که به آپتیمم حالت برسد، به ماکزیمم و مینیمم نمی‌توانیم تن بسپاریم چون طرف مقابل‌مان کوتاه نمی‌آید. در واقع اخلاقی زیستن یعنی زندگی آپتیمم خوشی برای همه انسان‌ها. وقتی کسی می‌گوید نظام اخلاقی من این است‌، در واقع به زبان حال می‌گوید اگر به این نظام اخلاقی یا مکتب اخلاقی من یا نظریه اخلاقی من التزام بورزید، البته بی‌نهایت خوشی نخواهید داشت، ولی از آن طرف نیز بی‌نهایت ناخوشی به طرف مقابل‌تان وارد نمی‌کنید. آپتیمم خوشی را خواهید داشت. آپتیمم خوشی، چیزی است که این چیز برای تو که تحت‌تاثیر فعل من قرار می‌گیری بدترین وضع نیست، برای خود من نیز بدترین وضع نیست با اینکه برای تو و من نیز بهترین وضع نیست. به تعبیر دیگری اخلاق می‌خواهد زیاده‌طلبی انسان را که به بی‌نهایت میل می‌کند به وضعی برساند که کمتر از بی‌نهایت است ولی بهترین وضع است.

فیلسوفان اخلاق چه می‌کنند؟

یک فیلسوف اخلاق این کار را چگونه یاد می‌گیرد؟! در فلسفه اخلاق، فیلسوف اخلاق پنج ساحت را در ما می‌شناسد و می‌خواهد تعادل آنها را برقرار کند و این است که مکتب‌های مختلف و در دل هر مکتب، نظام‌های مختلف و در دل هر نظام نیز نظریه‌های مختلفی در اخلاق پدید می‌آیند. در این حد بالانس است که با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کنند. آنچه در ادامه می‌گویم پنج ساحت ما است؛ اول، باید بداند که عقاید و معرفت‌های ما چه کنش و واکنشی با بقیه ساحات وجودمان دارد. پس یک فیلسوف اخلاق باید معرفت‌شناسی بداند. از آن طرف باید بداند احساسات و عواطف ما چه کنش و واکنشی با بقیه ساحات ما دارد. از این نظر باید آن چیزی را که به آن فلسفه ذهن و روانشناسی اطلاق می‌شود (که به جنبه تجربی آن روانشناسی و به جنبه فلسفی‌ آن فلسفه ذهن می‌گوییم) را بداند. سوم، باید ساحت خواسته‌ها و نیازهای ما را نیز بشناسد و بفهمد که باز در این ساحت دو چیز با یکدیگر تعادل ندارند؛ خواسته‌ها و نیازهای ما. ما یک خواسته‌هایی داریم که لزوما نیازهای ما نیست و نیازهایی نیز داریم که لزوما خواسته‌های ما نیست، ولی بالاخره خواسته‌ها و نیازها ساحت سوم وجود ما است. ساحت چهارم، باید زبان‌شناسی بداند که بعد خواهم گفت که چگونه زبان‌شناسی در فلسفه اخلاق اثر می‌گذارد چون ساحت چهارم نیز ساحت گفتار ما است، ساحت زبان ما است و ساحت پنجم، ساحت کردار ما است. از این نظر باید فلسفه عمل بداند. بداند که چرا و چگونه عملی از انسان صادر می‌شود! سپس از آموخته‌های این پنج ساحت برای رساندن انسان‌ها به آن حالت آپتیمم استفاده می‌کنیم.

آن شهودهای ما مرمت و تعمیر می‌شوند؛ این تعمیر و مرمت را فیلسوف اخلاق باید انجام دهد، به تعبیر دیگر فلسفه اخلاق، پاتولوژی شهودهای اخلاقی ما است. وقتی فیلسوف اخلاق با این دانش‌ها سراغ شهودهای ما می‌آید، می‌بیند که شهودهای ما برای اینکه به آن حالت آپتیمم برسیم هفت نقص دارند و آنها را آسیب‌شناسی می‌کند. اما آن هفت نقص به این شرح هستند؛ اول اینکه ما شهودهایی داریم ولی لازمه‌های آن را پیگیری نمی‌کنیم. دوم، اینکه شهودهای ما گاهی با هم ناسازگارند؛ چه از مقوله تناقض باشد چه تضاد و چه تعارض. فیلسوف اخلاق به من می‌گوید آن جاهایی که شهودها ناسازگارند چگونه می‌توانی بین آنها آشتی برقرار کنی. سوم، این است که گاهی وقت‌ها نیز شهودهای من با شهودهای تو ناسازگارند و بنا بود آپتیمم حالتی باشد که خوشی من کمترین مزاحمت را برای خوشی و خوشی تو هم کمترین مزاحمت (نه مزاحمت صفر) را برای خوشی من فراهم کند؛ بنابراین وقتی بین شهودهای تو با شهودهای من ناسازگاری وجود دارد آن وقت باید بگوید این ناسازگاری را چگونه باید آشتی داد. چهارم، ارایه راه‌های بدیلی است که من از آنها بی‌خبر بودم اما دیگر حق ندارد به من بگوید که از کدام یک از راه‌ها بروم. اینکه از کدام راه بروم حق من است ولی خدمت او این بود که نشان داد راه‌های دیگری نیز وجود دارد من می‌توانم هر کدام از راه‌ها را که می‌خواهم انتخاب کنم. ممکن است به همان راه اول خود برگردم و ممکن است دیگر به راه خود برنگشته و راه‌ دیگری را در پیش بگیرم و البته راه سومی نیز ممکن است، اینکه به راه اول خود برگردم ولی بعضی از نقاط ضعف راه اول خود را با توجه به راه‌های دیگر رفع کنم. هر یک از این سه حالت که پیش بیاید باز هم در اختیار فیلسوف اخلاق نیستم بلکه به اختیار خودم هستم و می‌توانم هر کاری که می‌خواهم انجام دهم. فیلسوف اخلاق فقط می‌گوید راه‌ رفتن از تهران به مشهد فقط یک جاده نیست بلکه سه جاده دیگر نیز وجود دارد. حالا یا رفتن از جاده اول را تصمیم می‌گیری یا یکی از راه‌های دوم، سوم، چهارم را انتخاب می‌کنی یا نه، همان جاده اول را در پیش می‌گیری ولی از بعضی نقاط قوت جاده‌های دیگر برای مرمت این جاده استفاده می‌کنی یا بعضی از نقاط ضعف این جاده را با توجه به نقاط قوت جاده‌های دیگر رفع و جبران می‌کنی.

کار پنجم، گاهی وقت‌ها می‌بینیم در جاده فضیلت‌گرایی، در جاده نتیجه‌گرایی (چون در اخلاق سه تا جاده خیلی مهم وجود دارد) و نیز در جاده وظیفه‌گرایی یک نقاط قوتی وجود دارد و گاهی اوقات، می‌توان هر سه آنها را با هم داشت. کاری که فیلسوف اخلاق می‌کند این است که نشان می‌دهد اینها با یکدیگر تناقضاتی دارند و نمی‌توان به سادگی هر سه را با هم جمع کرد؛ یعنی نشان دادن ناسازگاری‌هایی که این جاده‌های سه‌گانه دارند و اگر بعدها جاده چهارم یا پنجمی کشف شد؛ ناسازگاری‌های‌شان را با یکدیگر نشان می‌دهد که تصور نشود می‌توان همه را با هم داشت و انسان باید تعیین ‌تکلیف کند چون همه این جاده‌ها با یکدیگر قابل‌جمع نیستند و هر یک با دیگری وجوه ناسازگاری دارد. به همین ترتیب کار ششمی که می‌کند این است که می‌گوید؛ در عین اینکه این جاده را می‌روی نقاط قوت جاده‌های دیگر را نیز به تو یاد بدهم. می‌خواهی این راه را بروی برو، ولی حواست باشد که نقاط قوتی هم در راه‌های دیگر وجود دارد و اما کار هفتم، بسیاری از مواقع بار عاطفی الفاظ و مفاهیم ما را به یک حکم اخلاقی درباره آن مفاهیم می‌کشاند، ‌ولی بار معنایی‌ آن را نمی‌دانیم. فیلسوف اخلاق به ما می‌گوید حواست باشد که تو به این سهولت و سرعت حکم صادر کردی، تو تحت‌تاثیر بار عاطفی قرار گرفتی. البته هر لفظ در هر زبان (فرق نمی‌کند) یک بار معنایی و یک بار عاطفی دارد. به‌طور مثال، بار معنایی‌ «دیوار» مشخص است اما یک بار عاطفی نیز دارد که در اکثر موارد برای ما بار عاطفی آن منفی است. مثال دیگری بزنم؛ سرمایه‌دار یک معنای لغوی دارد که در کتاب‌های لغت می‌نویسند اما اگر شما مارکسیست باشید یا سوسیالیست باشید، غیر از آن بار معنایی، کلمه سرمایه‌دار یک بار عاطفی منفی هم برای‌تان دارد. ولی اگر لیبرال باشید سرمایه‌دار هیچ بار عاطفی برای‌تان ندارد. بنابراین، آخرین کار فیلسوف اخلاق این است که نه در محمولات اخلاقی‌ مثل بحث خوب و بد، درست و نادرست، باید و نباید، وظیفه و مسوولیت، فضیلت و رذیلت، بلکه در موضوعات اخلاقی که ما احکام اخلاقی سریعا برای آنها وارد می‌کردیم بگوید یک واشکافی معنایی کن زیرا اغلب اوقات، حکم اخلاقی مثبت ما ناشی از غلبه بار عاطفی آن لفظ و مفهوم است. از این نظر ممکن است ما دستخوش نوعی جهل مرکب به لحاظ دانش اخلاقی‌مان باشیم. حال، اجماع اهل علم؛ یعنی اجماع فیلسوفان اخلاق، این هفت کار را انجام می‌دهد و بنابراین ما باید به این اجماع در معرفت‌شناسی اخلاقی رجوع کنیم.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
2 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
صادق
صادق
آذر 28, 1395 7:12 ق.ظ

مقدمتا منظور از .متخصص. و .نیاز. باید روشن شود. ایا مراد تقلید است و نیاز به ولی اخلاقی هست؟ ما به مطب(اخلاق) نیاز داریم؟ وقتی نیازمند بودیم به کارت گواهی اخلاق صادر شده توسط نماینده ولی اخلاق نیازمندیم؟ آیا باید برای استخدام باید ثابت کنیم التزام عملی به اخلاق از متخصص مربوطه داریم. خدا عاقبت بشر را حفظ کند.

Pasha
Pasha
آذر 27, 1395 11:17 ق.ظ

سودای عشق پختن عقلم نمی پسنددفرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد.شاید سرنوشت تراژیک اخلاق در همین سرگشتگی و نوسان میان این دو قطب عقل و عشق مقدر گشته و این نظم پریشان، ساعتی نوشته میشود که طایر فکرها در دام اشتیاق افتاده باشد. ( بر بام اختیار )اگر مراجعه به مشاوران حقوقی و پزشکی و اقتصادی واجب ست لذا مراجعه به فیلسوفان اخلاقی نیز لازم ترست از مشاوران تجملی و فانتزی هنری و دکوری و دینی و ….محدوده های مرزی اخلاقی همانند حفره های نرم غضروفی، حایل و واسط میان استخوان های سفت و جامد ستون فقراتی، بمنزله سپرهای ضربه… مطالعه بیشتر»

فهرست
2
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x