قرآن و مدلی کل‌نگر از هستی انسان (۲)

آرش سلیم: در مدل «حیات-موت-حیات»؛ «صالحات» هر فرد در این دنیا، موفقیت او را در هر دو دنیا رقم می زند. زیستن در صلح و آرامش و صداقت و رفاه و سلام و استفاده از نعمت های خدا، مطلوبِ مشترک دو دنیا می باشد. می توان گفت در آخرت به سبب  فراوانی و دسترسی نامحدود به همه چیز، نه تنها…

آرش سلیم: در مدل «حیات-موت-حیات»؛ «صالحات» هر فرد در این دنیا، موفقیت او را در هر دو دنیا رقم می زند. زیستن در صلح و آرامش و صداقت و رفاه و سلام و استفاده از نعمت های خدا، مطلوبِ مشترک دو دنیا می باشد. می توان گفت در آخرت به سبب  فراوانی و دسترسی نامحدود به همه چیز، نه تنها به تلاش انسان نیازی نیست که فاقد زمینه برای تضاد و تعارض و درگیری برای استفاده از منابع می باشد. اما زیستن در رفاه و آسایش و صلح در  این دنیا مستلزم  کار و تلاش فردی و اجتماعی و تعهد به معیارهای اخلاقی در تعامل با یکدیگر می باشد.

قرآن و مدلی کل‌نگر از هستی انسان (۲)

درآمدی بر سیرکمال انسان در فلسفه و عرفان اسلامی

آرش سلیم

اسفند ۱۳۹۲

در بخش نخست  [۱] این مقاله بر اساس آیات قرآن درباره خلقت جهان و خلقت انسان و سایر مخلوقات و بازخلق زمین و مخلوقات در دنیای دیگر مطالبی ارائه گردید. گفته شد که سرانجام اجل زمین و منظومه خورشیدی به سر می آید و مخلوقات در سیاره دیگری در فضای بی زمان گردآوری و استقرار داده می شوند. انسان و حیوانات با حیات دوباره در دنیای بدون تغییر آخرت، زندگی جاودانه خواهند داشت. جایگاه هر فرد در حیات آخرت، بر مبنای قبولی در آزمون این دنیا – در محیط خیر و شر- و با معیار «احسن عمل» تعیین خواهد شد. یعنی در مدل «حیات-موت-حیات»؛ «صالحات» هر فرد در این دنیا، موفقیت او را در هر دو دنیا رقم می زند. زیستن در صلح و آرامش و صداقت و رفاه و سلام و استفاده از نعمت های خدا، مطلوبِ مشترک دو دنیا می باشد. می توان گفت در آخرت به سبب  فراوانی و دسترسی نامحدود به همه چیز، نه تنها به تلاش انسان نیازی نیست که فاقد زمینه برای تضاد و تعارض و درگیری برای استفاده از منابع می باشد. اما زیستن در رفاه و آسایش و صلح در  این دنیا مستلزم  کار و تلاش فردی و اجتماعی و تعهد به معیارهای اخلاقی در تعامل با یکدیگر می باشد. استفاده بهینه از منابع محدود زمین که محل استقرار و منزل مشترک بنی آدم در این دنیا می باشد، همدلی و همکاری آحاد بنی آدم و جوامع گوناگون آن را می طلبد. یعنی «عمل صالح» هر فرد فراتر از سطح خانواده و جامعه (محله و شهر و کشور)، تا سطح خانواده بنی آدم در مراقبت از خانه مشترک و تداوم پذیری منابع آن تاثیر گذار می باشد.

در قرآن، «صراط مستقیم ایمان و عمل صالح»  مدلی است که با آن هم زندگی فردی و اجتماعی فرد مومن در این دنیا و هم جهت گیری او به سمت دنیای آخرت تبیین شده است. اما اکثر فلاسفه و حکمای اسلامی با نگاهی متفاوت به انسان و جهان (دنیا و آخرت)، از سیر کمال فرد مومن یا «صیرورتی» سخن می گویند که در آن فرد با تهذیب نفس و انقطاع از دنیا در تلاش دست یافتن به چیزی موسوم به «اسرار باطن» عالَم است!  برخی نیز با الهام از «جوهر» فرشتگان و این که فرشتگان را در مرتبه کاملی بالاتر از انسان می دانند، بر این باورند که سیر تکاملی ماده، «تجرد» می باشد. یعنی عالم طبیعت (عالم خلقت)  هر چه کامل تر شود به سوی عالَم های بالاتر که نقش ماده در آن کمتر و کمتر می شود سیر می کند- تا به مرحله ای برسد که دیگر از ماده خبری نیست: تجرد! حال این که چند عالَم در مراتب بالاتر از عالَم طبیعت قرار دارد خود داستانی است. هر کس با قوه خیال دنیاهایی آن بالا بالاها ساخته است که وارد شدن به آن موضوع این مقاله نیست و به باور من اتلاف وقت می باشد.

در این نوشتار برای ارائه بهتر و شسته رفته تر مطلب، به عنوان نمونه، الگوی پیشنهادی محمدحسین طباطبایی (۱۹۰۲-۱۹۸۱) را محور بحث قرار داده  و امهات آن با آیات قرآن بررسی و نقد می شود. در کنار آن به روش ملاصدرا، عبدالله جوادی آملی، و محمدتقی مصباح یزدی نیز اشارات کوتاهی خواهیم داشت. طباطبایی مشهور به علامه طباطبایی در کتاب  «رساله الولایه» [۲]، که عبدالله جوادی آملی [۳] آن را بهترین اثر طباطبایی می داند، دکترین خود را درباره طریق وصول و دستیابی به کمال انسانی در پنج فصل ارائه داده است. دلیل انتخاب روش طباطبایی برای نقد و واکاوی، نقش ممتاز او در عرصه اندیشه اسلامی در ایران معاصر می باشد. چرا که جریانات مختلف حوزوی و همچنین روشنفکران دینی او را هم در فلسفه و هم در تفسیر قرآن سرآمد روزگار می دانند.  افزون بر آن طباطبایی تمام هشتاد سال عمر خود را در قرن بیستم سپری کرده است. یعنی از پیشرفت های فلسفی و علمی بشر تا در دهه نهم قرن بیستم میلادی مطلع بوده است. برای مثال در جلد چهارم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم جایی که درباره «اقسام جوهر» می نویسد به صراحت می گوید: علم بساط تقسیم بندی هایی که فلاسفه از «جوهر» ارائه داده اند برچیده است. از طرف دیگر او میراث دار مکتب فلسفی صدرالدین محمد شیرازی ۱۵۷۲)- ۱۶۴۰) مشهور به ملاصدرا بزرگترین فیلسوف شیعه ایرانی قبل از طباطبایی می باشد. مکتب ملاصدرا مشهور به «حکمت متعالیه» نیز خود سنتزی از دو سنت اصلی فلسفه اسلامی یعنی  «مشاء» و «اشراق» می باشد.

طباطبایی بر این باور است که یگانه راه وصول و دستیابی به حقایق عالم، معرفت «نفس» است که در آن فرد با «انقطاع» از دنیا به اسرار عالَم و «باطن» نشئه ماده راه می یابد و با ماوراء طبیعت ارتباط برقرار می کند. با کسب چنین معرفتی و با «فنای» ذاتی، فردِ سالک یا شونده به مقام «اولیاء» خدا نایل می شود. «اولیاء» جمع «ولیّ» به معنی «دوست» است. یعنی فرد به مقامی «دوستی» خدا می رسد و در جمع دوستان خدا از «مقربین» یا نزدیکان خدا می شود. در حالی که طبق قرآن، هر فرد مومن با «عمل صالح» وارد گروه «صالحین» و در نتیجه از دوستان خدا می شود- به همین سادگی: «والذین آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فی الصالحین» (عنکبوت:۹)؛ «وهو یتولی الصالحین» (عنکبوت:۱۹۶).  به بیان دیگر دوستی خدا در دارالسلام آخرت که فرد سالک در سلوک آن می باشد جز با عمل این دنیا (بما کانوا یعملون)  میسر نیست: «لهم دار السلام عند ربهم وهو ولیهم بما کانوا یعملون » (انعام:۱۲۷). طباطبایی بالاترین درجه انسان را دوستی خدا می داند. قرآن به روشنی می گوید که هر درجه ای نزد خدا به عمل انسان مشروط است: «ولکل درجات مما عملوا» (احقاف:۱۹). هر فرد مومنی باید «عمل الصالحات» با خودش ببرد تا بتواند درجات عالی بگیرد: «و من یاته مومنا قد عمل الصالحات فاولیک لهم الدرجات العلی» (طه:۷۵). افزون بر دوستی خدا و همچنین رضایت خدا (رضی الله عنهم ورضوا عنه) که موفقیت بزرگ صالحین می باشد، برخورداری از نعمت های فراوان بهشت پاداش عمل کنندگان می باشد: «نعم اجر العاملین» (عنکبوت:۵۸، زمر:۷۴، آل عمران:۱۳۶). پس هر فرد مومن طالب دوستی و رضایت خدا باید هر لحظه از عمر کوتاه این دنیا را غینمت بشمرد و «عامل» یا کنشگر صالح باشد- که در قسمت چهارم مقاله درباره آن بحث خواهد شد. از طرف دیگر در عظمت و اهمیت عمل صالح انسان بد نیست اشاره شود که طبق آیات قرآن ماندگاری یا بقای عمل صالح انسان با ماندگاری دنیای دیگر و «سَمت» یا «وجه» خدا قابل مقایسه است. رزق و نعمت های  خدا در آخرت «باقی» و ماندگار است. دنیای آخرت در مقایسه با این دنیا بهتر و ماندگار است: و الآخره خیر و ابقی (اعلی:۱۷). «سَمت» خدا باقی و ماندگار است: ویبقی وجه ربک ذو الجلال والاکرام (رحمن:۲۸). غیر از آن هیچ چیز باقی و ماندگار نیست جز صالحات باقیات انسان: الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر مردا/ املا (مریم:۷۶، کهف:۴۶).

در «عمل»، دستِ انسان درگیر است: نوشتن و طراحی کردن و ساختن و خلق کردن و کمک کردن و غیره. حاصل اندیشیدن نیز اگر با دست روی کاغذ نیاید نفعی برای جامعه (منافع للناس) ندارد و عمل صالح به حساب نخواهد آمد! خدا نیز اگر «کلمات» خود را داخل «کتاب» نگه داشته بود و با «دست خودش» آن را برای نفع بندگانش به «خلق» تبدیل نکرده بود نمی توانست ادعای خدایی کند! یکی از بهترین مثال های قرآن در بیان تفاوت «کلمه طیبه» و «کلمه خبیثه» در آیات ابراهیم:۲۴، ۲۵، و ۲۶ می باشد. «کلمه طیبه» را مثل درختی توصیف می کند که ریشه اش در خاک استوار است، شاخه هایش در فضا گسترش می یابد، و پیوسته «میوه» می دهد: «توتی اکلها کل حین». اما «کلمه خبیثه» با درخت «خبیثه» ای مثال زده شده است که از زمین کنده شده و قراری ندارد. به بیان دیگر کلمه طیبه نه تنها باید بنیان استوار داشته و قابل گسترش باشد که باید با تولید «ثمر» نفعی برای جامعه داشته باشد.  سخن طیب گفتن در راستای انجام صالحات نیز ارزش خود را دارد. چرا که با آن درخت طیبه ای کاشته می شود که «میوه» می دهد. اگر مومنی نزد خدا عزت می خواهد باید سخن پاک را با عمل صالح نزد خدا نقد کند و ترفیع بگیرد: «من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه والذین یمکرون السییات لهم عذاب شدید ومکر اولیک هو یبور» (فاطر:۱۰). در مقابل کسانی هستند که با مکر به تبه کاری (سیئات) مشغولند. می دانیم به تبه کاران عذابی بس سخت وعده داده شده است. به بیان دیگر برای سنجش سخن، معیار وجود دارد: عمل صالح و نفع عمل صالح. می دانیم در جزاء دادنِ «سیئات»، «سیئات» با «تعدی» به دیگران تعریف می شود. در مقایسه، «صالحات» نیز در رابطه با دیگران تعریف می شود.

خواهیم دید نقطه عزیمت طباطبایی با برداشت نادرست از دو آیه قرآن، مدل پیشنهادی اش را به سرانجامی مغایر آیات قرآن کشانده است. این دو اشتباه یکی در لهو و لعب و ناچیز دانستن حیات دنیا و دیگری فهم نادرست از مفهوم «ظاهر» و «باطن» در آیات قرآن می باشد!  آیات نازل شده در نکوهش زندگی بیهوده و تهی از معنای سران و اشراف گمراه قریش جاهلی، او را به نتیجه گیری بی ارزشی این دنیا به مثابه «ظاهری» بودن آن کشانده است. تا اینجا نتیجه گیری او هنوز ویرانگر نیست. مشکل آن جا آغاز می شود که این نتیجه گیری نادرست از «ظاهر» او را بلافاصله به سلوکِ یافتن «باطن» دنیا ورای «ظاهر» (زندگی نکوهیده شده قریش)  کشانده است! باورش خیلی سخت است که فقط دو آیه (و بدون وارسی آیات مرتبط)،  تعیین کننده جهت گیری و دکترین او در کتاب رساله الولایه بوده است که در این نوشتار درباره آن بحث می شود.

نا گفته نماند که طبق معمول داستان آدم و شیطان و ورود جفت آدم به زمین،  چه در آثار متفکران حوزوی و چه متفکران غیر حوزوی، مشکل سازی است که همه جا حضور دارد! علیرغم تلاش در وارد نکردن مفاهیم زیاد در مقاله و شلوغ نشدن مقاله برای گم نشدن موضوع کانونی مورد بحث، چاره ای جز این نیست که به چند نکته کلیدی مشکل آفرین در راستای غنی تر شدن استدلال اشاره ای داشته باشیم. اما تغییری در ساختار پیش بینی شده مقاله داده شد. مقاله ای که ارائه آن در سه قسمت پیش بینی شده بود اکنون می شود چهار قسمت. نوشتار پیش رو به عنوان مقدمه قسمت دوم (که حالا می شود قسمت سوم)، خود جداگانه ارائه می گردد.

پس در این نوشتار با محوریت نقد روش پیشنهادی طباطبایی در معرفت و کمال انسان که نتیجه نگاه او به انسان و جهان می باشد، به «شدن» یا «صیرورت» در فلسفه و حکمت اسلامی نگاهی نقادانه خواهیم داشت. در فلسفه و حکمت اسلامی، «نفس» و «روح» دو مفهوم کانونی می باشند- چرا که ادعا می شود حقیقت انسان را نمایندگی می کنند. هر گونه تربیت و تهذیب و تلاشی برای شدن و کمال انسان متوجه «نفس» و در مواری «روح» می باشد. در این راستا درک و علم «شهودی» و در رابطه با «باطن» اشیاء برجسته می شود. بنابراین به گمان من دو موضوغ  «نفس» و «روح» و پس از آن مفهوم «وحی» در قرآن، سه جبهه اصلی می باشند که سرنوشت این نبرد فکری را تعیین خواهند کرد!  رسیدن به یک فهم  مشترک قرآنی از این گونه مفاهیم، شاید به روشن تر شدن برخی برداشت های نادرست در فلسفه اسلامی و تصحیح مسیر کنونی کمک کند.

برای این که بتوانیم بحث را بهتر دنبال کنیم تلاش شده است چکیده سه دیدگاه در سه نمودار ساده ارائه گردد:

–          نمودار-۱ تصویری از برداشت نگارنده از آیات قرآن درباره «صراط مستقیم ایمان و عمل صالح» و آزمون انسان در محیط خیر و شر می باشد.

–          نمودار-۲  تصویری از سلوک عارفانه یا عرفان عملی است که توسط  طباطبایی و اکثریت فلاسفه و حکمای اسلامی  ارائه می شود.

–          نمودار-۳ تصویری از راهی که فقها به متشرعین و عوام نشان می دهند: بندگی خدا با انجام تکالیف شرعی طبق رساله فقها.

این که دنیای آخرت را چگونه تصور کنیم، خود در شناخت جهان و انسان و در نتیجه در چیستی یک زندگی شایسته در این دنیا که «حق» هر انسانی می باشد تاثیرگذار است. اگر خلقت جهان و انسان «حق» است، «حیات» انسان نیز حق است. «حیات» چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر به زنده بودن  محدود نمی شود. حتی به زندگی کردن نیز محدود نمی شود. اینجاست که باید «هستی» انسان و چگونگی آن در جهان (دنیا و آخرت) محور بحث باشد. به باور من بحث های چون «معنویت و عقلانیت» و یا «معنا و ماده» ریشه در نوع نگاه طرف های درگیر بحث به «هستی» دارد.  در یک مدل کل‌نگر به هستی، بسیاری از دوگانه ها از دوگانگی در می آیند.

اگر فرض این است که این دو روز دنیا باید هر چه زودتر سر آید تا «نفس» یا «روح» که جوهر انسان است برود در عوالمی میان اشباح و ارواح به جایگاه مناسبش برسد، به باور من و بر اساس آیات قرآن،  سخت در اشتباهیم.  این مقاله چنین نگاهی را به چالش می کشد. و این چالش در راستای ارائه یک نظام فلسفی جایگزین نیست. نشان دادن تفاوت اثر آن در نوع زندگی و کنش های انسان می باشد: شکوفایی و به کارگیری استعدادهای هر فرد، کنش های فردی و اجتماعی شهروندان و در رابطه با یکدیگر در راستای موفقیت و برد جمعی، فکر و برنامه ریزی و  تلاش و زحمت در سطح کلان ملی و جهانی تا حفظ و نگهداری خانه بنی آدم؛ همه در گرو نوع نگاه فرد مومن به جهان می باشد. من نمی دانم این برداشت نادرست از کجا آمده است که «دنیا» و هر چه را «دنیایی» است مانع و انحراف در «ایمان» و «معنویت»  یا حجاب دیدن باطن می داند! در قرآن، «صراط مستقیم» ایمان و عمل صالح و سبقت در کارهای نیک و بهترین کنش ها کاملا روشن است. صدها آیه قرآن ابعاد آن را تبیین کرده است. این طور نیست که مادیت و عقلانیت یک جا باشد و بخواهیم «معنویت» را از جای دیگر بیاوریم و با چسب به آن بچسبانیم! یا این که «معنویت» جایی «آن بالا» بالاها باشد و رسیدن به آن در گرو «انقطاع» و بریدن از این دنیا! ذره ذره جهان هستی و هر موجودی «قداست» دارد- چرا که ملک «الملک القدوس» می باشد. ایمان به چنین خدایی به فرد امنیت و اطمینان می دهد. به لحظه لحظه هستی او در این سمفونی بی نهایت عضو- از زنبور تا خورشید و کهشکان ها- زیبایی و معنا می دهد.

اگر به آیات قرآن در بالاترین سطوح خلقت و رابطه آن با خالق آن دقت کنیم، در حقیقت و قداست «هستی» تردیدی نمی توان کرد.  «هستی» یعنی بی نهایت جزء تشکیل دهنده ی یک هستی کلِ یک پارچه و کامل، که «از» و «از آن» خدای یگانه می باشد. خدایی که خود را چنین توصیف کرده است: «الخالق الباری المصور» – «الملک القدوس؛ السلام المومن المهیمن».  توانای هستی دهنده سلام و ایمنی و نگهدارنده آن. می دانیم که هستی شامل دنیا و آخرت می باشد.  ایمان و امنیت در آیات قرآن هر دو از ریشه «امن» می باشند. وجهی از مفهوم «ایمان» به خدا، ایمنی و امنیت و در نتیجه اطمینان و سکینه قلبی فرد مومن است.  محصول «ایمان»، باید «تقوا» باشد که فرد را در دامنه «خیر» ایمن می کند (نگه میدارد) تا با «فجور» یا عبور از دامنه «خیر» به ناامنی و بی ثباتی و ترس و دلهره «شر» گرفتار نشود. به بیان دیگر در محیط سابجکت به خیر و شر این دنیا، با امن شدن مومن در دامنه «خیر» است که می تواند  با «احسن عمل» به سلام  برسد. گروهی از آیات «خشیت» در قرآن در جهت تقوا و پرهیز نو ایمان آورندگان از سیئات نازل شده است (برای خود کنترلی). اما در گروهی از آیات درراستای امید و اطمینان دادن و برطرف کردن بیم ها و دلهره های ناشی از فقر و گرسنگی متداول بوده است. مثلا به آن ها گفته می شود فرزندان خود را از خشیت یا ترس فقر به قتل نرسانید، رزق فرزندان و رزق خودشان را خدا می رساند: «ولا تقتلوا اولادکم خشیه املاق نحن نرزقهم» (اسراء:۳۱) در قریش:۴ درباره قوم قریش آمده است این خدا بود که در گرسنگی به شما طعام و در ترس امنیت داد: «الذی اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف». در نور:۵۵ یکی از مواردی که به ایمان آورندگان و عده داده می شود تبدیل ترس های آنان به احساس امنیت است: «ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا». در گروهی از آیات، به مومنان که درگیر یک جنگ درازمدت بوده اند گفته می شود غیر از خدا از هیچکس نترسید: «فلا تخشوا الناس واخشون (مائده:۵)، «اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان کنتم مومنین»  (توبه:۱۳) « انما ذلکم الشیطان یخوف اولیاءه فلا تخافوهم وخافون ان کنتم مومنین» (آل عمران:۱۷۵)، الیس الله بکاف عبده ویخوفونک بالذین من دونه» (زمر:۳۶).

یکی از ویژگی های دارالسلام آخرت آن است که کسی در آن احساس «ترس» و «اندوه» ندارد. در آیات زیادی با گزاره «فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون» یا گزاره های مشابه بر عدم ترس و اندوه مومنین صالح تاکید شده است.  پس با توجه به آیات قرآن درباره ترس و اندوه و ناامنی ناشی از فقر و کمبودها و تنگناها در این دنیا و تاکید بر نبودن «ترس» و «اندوه» در دارالسلام آخرت می توان ابعاد گوناگون مفهوم «سلام» انسان را واکاوی کرد. رفاه و آرامش و امنیت و سلامت تن و روان حداقل آن می باشد. فهم نگارنده  از «سلام» بر اساس مجموعه آیات قرآن و در رابطه با حقیقت سلم و سلام در هر دو دنیا؛ حضور کامل یا «بودن»  فرد در لحظه لحظه «هستی» است که بس فراتر از زندگی کردن خوب می باشد. یعنی غنا در همه خوبی ها و در تمام لحظه ها و در ارتباط و هارمونی با همه مخلوقات. غایتِ و مطلق آن حضور در «دارالسلام» آخرت است. به طوری که می توان در یک حالت آرمانی این دنیا را دنیای آخرت تصور کرد. با این تفاوت که زمان و زوال فاقد موضوعیت شود.

«الخالق الباری المصور» ترکیبی است که فقط به خدای «خالق» محدود نمی شود.  «صورت» یا فرم خود یک بخش جدایی ناپذیر و تعیین کننده در «هستی» دادن است. از طرف دیگر افزودن هر مخلوق جدید به هستی به معنای افزودن یک صورت به ویترین یا داخل کمد نیست. بلکه افزایشِ کلِ یکپارچه ی منسجمِ و پیوسته کنونی- در معنا و صورت- است. «احسن صور»، یک عنصر جداناپذیر نظام «خلق و امر» می باشد. بدون «صورت»، اصلا «امر» بی معنی می شود. گفته شد «امر» خدا در «بشو» ابتدای خلق مخلوق است. این «امر» با «امر» های دیگر و جاری بودن «امر» در حفظ و نگه داری و تنظیم و هدایت و غیره ادامه دارد. یعنی پس از «بشو»،  با «صورت» است که قوانین خلقت جاری می گردد و هر مخلوق جدید جزو پیوسته و اینتگرال هستی می شود. اگر هستی انسان یا اصالت هستی طبق برداشت رایج در فلسفه اسلامی با روح و یا نفس بود، خدا در دادن صورت به خلایق آن هم «بهترین صور» این قدر تاکید نمی کرد: «وصورکم فاحسن صورکم» – خلق السماوات والارض بالحق وصورکم فاحسن صورکم والیه المصیر (تغابن:۳).

همه این ها اینجا مقدمه چینی شد تا در این نوشتار نشان داده شود که «اعلی» و خدایی بودن به «تجرد» و فاقد فرم بودن نیست. البته اینجا نیز وارد شدن به بحث «صور» به منزله وارد شدن به «فلسفه» به مفهوم کلاسک نیست. خطی که در این نوشته دنبال می شود و به آن وفادار خواهیم ماند همان شدن انسان با سبقت در «احسن عمل» قرآنی است. آن جایی که در تمثیل خلقت آدم، خدا با «دست خودش» آدم را می سازد همین «الخالق الباری المصور»  است. باید اینجا را خوب فهمید تا در دام برداشت های نادرست از تمثیل خلقت آدم در داستان آدم گرفتار نشد! در دام برساخته ای موسوم به «باطن» گرفتار نشد و به جای کشف قوانین خلقت و استفاده از آن در زندگی همین دنیا، برای پیوستن به عوالم تجرد ارواح و اشباح و در آن بالا بالاها بی تابی نکرد!  اثر ویرانگر این تفکر ورای دامنه فردی آن است که هر فرد در انتخاب راه خود مختار است. کسی با آن مخالفتی ندارد. اشکال آن جاست که در این گونه نگاه، اسرار عالم و کشف آن می شود اسرار «باطن»!  در دنباله بحث خواهد شد که کشف اسرار عالم همان قوانین حاکم برای آن است در راستای دانش بیشتر و  زیستن بهتر انسان.

اگر قرآن فقط به دو آیه کوتاه انفطار:۷ و ۸ محدود بود و مورد دقت و توجه قرار می گرفت، خود گویای نقش تعیین کننده «صورت» در خلقت و هستی می بود.  بدون صورت، «خَلَقَ»، «سَوَّا»، و «عَدَلَ» چگونه «رَکَّبَ» می شد؟ – «الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ. فِی أَیِّ صُورَهٍ مَّا شَاء رَکَّبَکَ»! (انفطار:۷ و ۸). در بیشتر ترجمه های قرآن، «فی» آیه دوم را «و» معنی کرده اند و ربط دو آیه را غیرمسئولانه کاملا عوض کرده اند و یا بهتر است گفته شود دو آیه را بی ربط کرده اند! «صورت» در آیه انفطار:۸، حاصل ترکیب سه امر ذکر شده -«خَلَقَ»، «سَوَّا»، و «عَدَلَ»-  در آیه انفطار:۷ می باشد. یعنی بدون صورت، خلق انسان و اینتگریشین آن با جهان خلقت و سایر موجودات مقدور نیست. گفته شد که خلق مخلوق جدید اضافه کردن یک شئی به ویترین جهان نیست. افزودن و یا گسترش جهان یک پارچه خلقت است با همان قداست و هدف و معنا و قوانین و یکپارچگی . مثل جوانه زدن و رویش و رشد یک شاخه بر یک درخت، در مقایسه با چسباندن یک شاخه به بدنه درخت! این که خلقت هر گونه مخلوقات زنده در محیط زمین (خاک و آب) شروع می شود، خود می تواند دلیلی باشد بر لزوم انس گرفتن با محیطی که می خواهد در آن زندگی کند و در آن بمیرد. مثل طفلی که از همان درون رحم با تغذیه از مادر و مهر مادر رشد کند و با او مانوس شود. حال اینجا مثال در لایه زمین و محل استقرار انسان بود. انسان مثل سایر مخلوقات به کل هستی وصل می باشد. حال با این همه آیات روشن قرآن در خلقت و هست شدن با صورت و بعثت و بازخلق انسان و سایر مخلوقات بسیاری از فلاسفه و حکمای اسلامی بر این باورند که بدن و حواس بدنیه باعث وابستگی و تعلق خاطر به امیال و مقاصد دنیویه می شوند و انسان را از تمایل به کمال عالی جاودانی باز می دارند! یعنی خیلی ساده و با یقین خلقت که «حق» است و «الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ. فِی أَیِّ صُورَهٍ مَّا شَاء رَکَّبَکَ» را بیهوده فرض می کنند!

مفهوم دیگری که هم «صورت» یا «فرم» جهان را  تبیین می کند و هم چگونگی «اسرار» عالم را، مفهوم «سخر» در آیات قرآن است. همین جا نگاهی به آن خواهیم داشت. چرا که بحث اصلی را راحت تر می کند. با نگاهی به آیات «سخر» می بینم که مثلا خدا در راستای نفع انسان برخی چارپایان مثل اسب و همچنین کشتی را برای سواری و حمل و نقل به تسخیر انسان در آورده است. یعنی آن ها را برای قابل استفاده بودن رام و مهار کرده است (کشتی با رام کردن آب دریاها).  نمونه دیگر این که  خدا دریاها را برای استفاده انسان از گوشت آبزیان و همچنین استخراج جواهرآلات مسخر کرده است: وهو الذی سخر البحر لتاکلوا منه لحما طریا وتستخرجوا منه حلیه تلبسونها (نحل:۱۴). آیات «تسخیر» ورای این گونه مثال های ملموس تا جایی جلو می رود که می گوید خدا تمام چیزهای روی زمین را به تسخیر انسان در آورده است: الم تر ان الله سخر لکم ما فی الارض (حج:۶۵). می دانیم که نسل های اولیه انسان نه از منایع زیر زمینی اطلاعی داشته اند، و نه دانش کاربرد، و نه توانایی استخراج آن ها را داشته اند- مثل معادن و نفت و گاز و غیره.  روز به روز با تجربه و آموختن و علم بیشتر، قدرت تسخیر و کنترل نسل بشر بر زمین و منابع آن بیشتر شده است- چه منابع روی زمین (نعمات ظاهر) و چه منابع زیر زمین (نعمات پنهان).  آیات قرآن حتی از سیاره زمین و منابع زمین نیز فراتر می رود و می گوید خدا آسمان ها و زمین و نعمت های ظاهر و پنهان را به تسخیر و کنترل انسان در آورده است: الم تروا ان الله سخر لکم ما فی السماوات وما فی الارض واسبغ علیکم نعمه ظاهره وباطنه (لقمان:۲۰).

یعنی منظومه شمسی و هر چه در آن است در حیطه مخلوقِ هوشمندِ عامل خدا در زمین و یا به زبان امروزی در حیطه عمل انسان به عنوان سوژه شناسا می باشد. به بیان دیگر می توان نتیجه گیری کرد که خلقت «حق» آسمان ها و زمین و آن چه در آن هاست- از نعمت های ظاهر و پنهان تا پدیده هایی که کشف شده اند و یا هنوز کشف نشده اند- همه و همه برای انسان «آیات» تفکر و تعقل (قوم یعقلون و یتفکرون) و موضوع «تسخیر» انسان می باشند (زمر:۵، نحل: ۱۲، بقره:۱۶۴ ، جاقیه:۱۳». شاید بتوان گفت خدا بخشی از «کبریای» خودش در سامانه خورشیدی (وله الکبریاء فی السماوات والارض، جاثیه:۳۷) را در اختیار انسان برای کشف و بهره برداری گذاشته است- با توجه به «وسعت کل شیء رحمه وعلما»  (غافر:۷)، و « ولا یحیطون بشیء من علمه الا بما شاء» (بقره:۲۵۵).  یعنی سفره «رحمت» و «علم» خدا که در زمین و آسمان ها گسترده شده است، طبق آیات «تسخیر» در قرآن، سفره ای است که برای بهره گیری و بهره برداری انسان پهن شده است. تاکنون انسان مقداری از این سفره در معرفت و علم و استفاده از نعمت های بهره مند شده است و با تلاش بیشتر و توسط نسل های آینده بسیاری از هنوز نادانسته ها کشف خواهند شد. پس حداقل درباره زمین زیر پای خودمان می توانیم با اطمینان بگوییم که شاهد کشف و بهره برداری از «باطن» آن بوده ایم. همچنین سایر سیاره های سامانه خورشیدی در تسخیر سفینه ها و تلسکوپ های فضایی می باشند.  پس «باطن» خلقت نیز با همان سنخیت «ظاهر» آن، اگر چه هنوز درباره آن خیلی کم می دانیم، همین جاست: زیر پای انسان  و در معرض دید انسان- با چشم غیر مسلح و یا مسلح. «باطن» آن بالا بالا ها در عوالم ارواح و اشباح نیست!

موضوع «قربت» به خدا و «لقای» خدا نیز، به برخی برداشت های نادرست از دنیا و آخرت افزوده است! کسی که در این دنیا مقرب است در دنیای دیگر نیز مقرب است. «لقاء» در این دنیا نیز امکان پذیر است. خدای ورای زمان و مکان، همه جا و در تمام لحظه ها (گذشته و حال و آینده) حضور دارد چنانچه  از رگ گردن به انسان نزدیک تر می باشد. خدایی که پیامبر را برای دعوت کردن بندگانش فرستاده به مخاطب بت پرست قریش می گوید من همین نزدیک هستم تا دعوت شما را بپذیرم: «و فانی قریب اجیب دعوه الداع» (بقره:۱۸۶). دعوت کننده و دعوت شونده بین خدا و مخلوق انسان در قرآن دو طرفه است همانطور که رضایت خالق و انسان دو طرفه می باشد. پس خدا خیلی نزدیک است، جایی آن بالا بالاها بر تخت نشسته است تا به انسان وقت شرفیابی دهد. آمده است بیخ گوش قریش جاهلی می گوید: «فَإِنِّی قَرِیبٌ»!  اگر از راه و «سَمتی» سخن می رود که به «سَمت» خداست،  پیمودن آن موفقیت این دنیا و دنیای دیگر انسان را رقم می زند- همان «صراط مستقیم ایمان و عمل صالح» و سبقت گرفتن در «سمت» خدا (ابتغاء وجه الله) با «سلم» و «احسن عمل». امکان «لقاء» در این دنیا از راه وحی برای هر کسی فراهم است. اگر از مفهومی به نام «شهود» سخن می گوییم نمی توان هیج استناد قرآنی برای «شهود» و علم موسوم به «حضوری» آورد؛ غیر از پدیده «وحی» و القاء از طریق وحی. اما این القاء از طریق وحی «موردی» و در کنار راه اصلی مشاهده و تفکر و تعقل در آیات هستی می باشد  . همانطور که در نمودار مقاله «نظام خلق و امر» [۴] نشان داده شده است، «وحی» به پیامبران محدود نمی شود. برای مثال به مادر موسی وحی شد. به مخلوق زنبور وحی شد. فرق «وحی» به پیامبران و دیگران در نوع «امر» آن است. با «وحی»، «امر نبوت» به انبیا واگذار می شود و در طول رسالت نیز با «وحی» پشتیبانی می شوند. ابلاغ «امر» نبوت به پیامبران با «وحی» به زبان اداری امروزی صادر کردن «حکم» ماموریت برای هر پیامبر توسط خدا می باشد. که البته در چارچوب آموزه ها یا همان آیات کتاب می باشد. فرآیندی در آن آیات در تعامل با مخاطبین و در راستای هدایت مخاطبین به تدریج نازل می شود و همزمان بر علم هر پیامبر نیز افزوده می شود. اما «امر» به مادر موسی درباره یک مورد مشخص است. این که طفل را برای در امان ماندن از خطر مرگ به رودخانه بسپارد. در مورد وحی به زنبور می توان گفت فرآیند یا جهشی است در خلقت زنبور که زنبور معمولی را به زنبور عسل تبدیل کرده است. اینجا وحی درباره روش «سلوک» زنبور برای تولید عسل و نفع انسان بوده است: «شفاء للناس»- فاسلکی سبل ربک ذللا یخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فیه شفاء للناس (نحل:۶۹).  همانطور که قرآن برای سلامتی مومنین نازل شده است و رحمت خدا می باشد: «ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین» (اسراء:۸۲).

در رابطه و در راستای بحث کانونی مقاله در دنباله به ۱۰ نکته ابهام زا که از آیات قرآن نتیجه گیری شده است اشاره می شود. تبیین برخی از این نکات ممکن است خود حداقل به یک نوشتار مستقل نیاز داشته باشد. اما اینجا تلاش می شود با بازنکردن های بحث های جنبی، مشخصا و شسته رفته به چند عنوان مهم مورد نظر در این نوشتار و در رابطه با ابهاماتی که زندگی بخش بزرگی از مسلمانان را تباه کرده است بسنده گردد. شاید در آینده فرصت بحث مفصل تر فراهم گردید.

نکاتی که توجه به آن ارائه و فهم بحث کانونی این نوشتار  را آسان تر می کند شامل مواردی می شود که در دنباله آمده است:

۱)  ابهام حیات پست دنیا!

از برخی از آیات قرآن در پند دادن به مخاطب در مقایسه دنیا و آخرت چنین برداشت شده است که حیات دنیا زینت است و از این رو چسبیدن به این دنیا انحراف از آخرت می باشد. متاسفانه این گونه آیات قرآن نیز خارج از کانتکست تعامل با مخاطب، خوانده شده و از آن چنین نتیجه گیری های شده است.  اگر به مخاطب قرآن گفته می شود حیات دنیا را با آخرت معامله می کنید، گمراهانی هستند که «هدایت» را به «ضلالت»، «ایمان» را به «کفر»، و در نتیجه «مغفرت» خدا را به «عذاب» آخرت می باختند: اولیک الذین اشتروا الضلاله بالهدی والعذاب بالمغفره فما اصبرهم علی النار (بقره:۱۷۵). اولیک الذین اشتروا الضلاله بالهدی فما ربحت تجارتهم وما کانوا مهتدین (۲:۱۶)، اشتروا بآیات الله ثمنا قلیلا فصدوا عن سبیله انهم ساء ما کانوا یعملون (۹:۹). به مخاطب گفته می شود متاع باقی آخرت و آیات هدایتگر خدا را با غرور به  «متاع قلیل» و زودگذر دنیا در بیهودگی و شهوت رانی و لهو و لعب نبازند. حیات دنیا با این جور چیزها برای کافران زینت داده شده بوده است. باید به این نکته دقت کرد. مثل این است که پدر به فرزندش بگوید پولت را بیخودی خرج نکن. نمی توان از این پند نتیجه گیری کرد که پول بد است! اگر به مثال چارپایان در رابطه با استدلال خالق و مخلوق برگردیم، می بینیم که در رابطه با فواید چارپایان با عنوان «متاع» خدا سخن رفته است (نحل:۹).در داستان آدم،  همان بدو ورود جفت آدم به زمین (هبوط)، خدا زمین را محل استقرار بنی آدم و استفاده از «متاع» این دنیا مشخص کرده است: ولکم فی الارض مستقر ومتاع الی حین (بقره:۳۶ و اعراف:۲۴)- زمین که در آن فرزندان آدم حیات می گیرند، در آن می میرند و از آن خارج می شوند: قال فیها تحیون وفیها تموتون ومنها تخرجون (اعراف:۲۵). چه کسی گفته است که خدا زینت دنیا را منع کرده است؟ همه این زینت ها نعمات خدا برای بندگانش می باشند: یا بنی آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد وکلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین. قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده والطیبات من الرزق (اعراف: ۳ و ۳۲). خدا اسبان و خران و استران را برای آن خلق کرده است تا از آن ها سواری بگیرند و برایشان زینتی باشند: والخیل والبغال والحمیر لترکبوها وزینه ویخلق ما لا تعلمون (نحل:۸). اما زینت دنیا که خدا داده است نباید افراد را بفریبد و زندگی را برای آن ها تهی از عمل صالح و باقیات کند: وما اوتیتم من شیء فمتاع الحیاه الدنیا وزینتها وما عند الله خیر وابقی افلا تعقلون (قصص:۶۰).

۲) ابهام «ظاهر» و با «باطن»

با این همه تاکید قرآن بر «حق» بودن خلقت جهان و خلقت انسان و دیگر مخلوقات، و آیات بودن خلقت برای مشاهده و تفکر و تدبر و تعقل انسان(ما خلق الله ذلک الا بالحق یفصل الآیات لقوم یعلمون)، برخی فیلسوفان و حکمای اسلامی در دام آیاتی افتاده اند که توصیف اشراف و سران قریش جاهلی است: «یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا وهم عن الآخره هم غافلون» (روم:۷). باید دید کسانی که درباه ظاهر دنیا می دانستند و از آخرت غافل بودند چگونه افرادی بودند. هر چند که با توجه به بیسوادی و عقب ماندگی درباره ظاهر دنیا  هم اندکی می دانستند! این آیات توصیف کسانی است که حیات دنیا را به زنبارگی و حب شهوات و تفاخر به مال و فرزندان پسر  می گذراندند، در حالی که بت هایشان قتل فرزندان دختر را برایشان تزیین می کردند-  فراهم کردن پوشش آراسته برای اعمال باطلشان. یعنی خودفریبی در تبه کاری با گول خوردن از ظاهر: «وکذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاوهم لیردوهم ولیلبسوا علیهم دینهم» (انعام:۱۳۷)- و «و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم» (انفال:۴۸)، «قست قلوبهم وزین لهم الشیطان ما کانوا یعملون» (انعام:۴۳). این افراد با زینت چنین اعمالی و با چنین سنگدلی به آخرت ایمان نداشتند: «ان الذین لا یومنون بالآخره زینا لهم اعمالهم فهم یعمهون» (نمل:۴).  شوربختانه از آیات نکوهش اشراف قریش و مردمانی چنین نادان و گمراه، نتیجه گیری شده است که حیات دنیا «ظاهر» است؛ پس «باطن» دنیا باید جای دیگری باشد!  در اصل بعثت پیامبر و فرستادن کتاب و فراهم کردن نور هدایت برای تعلیم و تربیت و پاک کردن آنان در پاسخگویی به نیاز آنان بوده است. رحمت هدایت می خواهد مال و فرزندانی که تفاخر به آن زندگی را برای آنان از معنا تهی کرده است (تا حد قتل جگرگوشه خود به جرم پسر نبودن)، با گوهر باقی عمل «صالحات» جایگزین کند: «المال و البنون زینه الحیاه الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا» (کهف:۴۶).  خدا این افراد را با ایمان و عمل صالح وارد رحمت خودش می کند که پیروزی و موفقیت بزرگی برایشان می باشد:  «فاما الذین آمنوا وعملوا الصالحات فیدخلهم ربهم فی رحمته ذلک هو الفوز المبین» (جاثیه: ۳۰).  جالب است روم:۷ دنباله آیه ای است که با این عبارت تمام می شود: «ولکن اکثر الناس لایعلمون» (روم:۶)! بنابراین جایی که در روم:۷ گغته شده است از حیات دنیا ظاهر آن را می دانند، همان اکثریت جمعیت قریش مخاطب در ستیز با پیامبر است و با چنین ظاهری: «ظاهر» آراسته حیات دنیا به بهای تهی شدن حیات از معنا و در نتیجه روی آوردن به تبه کاری (سیئات) و ادامه آن با فریبی خویش: « زین له سوء عمله فرآه حسنا» (فاطر:۸)!

۳) سیاره زمین منزل و قرارگاه بنی آدم

خدا سیاره زمین را منزل قرار بنی آدم در این دنیا مشخص کرده است تا نسل بشر در آن مستقر شود و زندگی کند. یعنی همانطور که در حیات دنیای آخرت محل دیگری برای قرار انسان در نظر گرفته شده است، سیاره زمین محل قرار و زندگی انسان در این دنیاست. خدا زمین و گستره آن را در اختیار انسان قرار داده است تا با استفاده از منابع آن زندگی کند: «هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها وکلوا من رزقه» (ملک:۱۵)، «و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات» (اسراء:۷۰)، « الذی جعل لکم الارض فراشا والسماء بناء وانزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا» (غافر:۶۴) و «امن جعل الارض قرارا وجعل خلالها انهارا وجعل لها رواسی» (نمل:۶۱). الله الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم» (روم:۴). البته انسان سیاره زمین را با سایر جانداران شریک است: «وما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها ویعلم مستقرها ومستودعها کل فی کتاب مبین» (هود:۶). تمام جنبندگان روی زمین و پرندگان آسمان هم امت هایی چون امت انسان می باشند که حتی محل استقرار آن ها در دنیای دیگر نیز همان محل استقرار بنی آدم می باشد (انعام:۳۸). انسان و حیوانات در رنگ های مختلف در این سیاره پراکنده هستند و از منابع آن استفاده می کنند: « وما ذرا لکم فی الارض مختلفا الوانه» (نحل:۱۳)، «ومن الناس والدواب والانعام مختلف الوانه» (فاطر:۲۸). پس تردیدی نیست که سیاره زمین را خدا منزل و مکان زندگی انسان و سایر مخلوقات روی آن برای حیات دنیا مشخص کرده است. اما در اثر بدفهمی برخی از آیات قرآن اشعار و ادبیات و فلسفه هایی تولید شده است که این سیاره را پست و «اسفل السافلین» می داند. اما جایگاه شایسته انسان کمال یافته را «عرش» و «ملکوت» و «آسمان» و خلاصه جایی آن «بالاها» می پندارد. برداشت نادرست از داستان آدم یک علت است که در دنباله می آید.

۴) ابهام زمین پست و خوار!

از همان بدو خلقت گونه انسان، خدا محل زندگی حیات دنیای این مخلوق را سیاره زمین تعیین کرده است. منظومه شمسی و سیاره زمین برای انسان و آزمون او خلق شده است. حال پیش فرض گناه و سقوط و نزول آدم از بهشت برین و از نزد خدا به «اسفل السافلین» زمین، به چه ابهاماتی که دامن نزده است. در مقالات دیگر درباره داستان آدم بحث شده است. داستان آدم و شیطان یک تمثیل است. نماشی است از رابطه دو دنیای محل استقرار انسان در دو حیات، و همچنین  محیط ابتلا به «خیر» و «شر» این دنیا که لازمه آزمون مخلوق انسان می باشد. شیطانی وجود ندارد. شیطان نمود وجه عبور انسان از خیر است که درباره آن بحث می شود. «اسفل السافلین» در تین:۵،  به سرنوشت کافران و مشرکان جمعیت مخاطب پیامبر در جهنم اشاره می کند. در تین:۶ بلافاصله بر پاداش ایمان آورندگان با انجام «صالحات» تاکید شده است. چنین فهم نادرستی از سقوط گونه انسان به «اسفل السافلین»، باعث این پندار شده است که خب حالا هر فرد انسانی باید مسیر برگشت از این مقام پست و از این مکان پست زمین را به سمت جایی که از آن سقوط کرده است شروع کند. خلقت این جهان برای فرزندان آدم و خلیفه گری انسان در زمین بوده است- این قدر خدا به این مخلوق فضیلت داده است که همه خلقت را به تسخیر انسان در آورده است!

۵) تمثیل شیطان و دو گانه «فجور» و «تقوا»

اینجا نکته عمیقی شایسته دقت مضاعف است. با استناد به آیه شمس:۸ و با توجه به آیات قبل و بد می توان به راحتی داوری کرد که خدا خودش از همان بدو خلقت، «تقوا» و «فجور» را در نفس گونه انسان نهاده و حتی نتیجه گیری کرد که «تضاد» در آفرینش در انسان نهادینه شده است: «فالهمها فجورها و تقواها». از منظر اختیار و حق انتخاب انسان چنین نتیجه گیری کاملا درست است. چنانچه در مقالات دیگر نیز از این منظر بر اختیار و حق انتخاب انسان تاکید شده است. «آزمون» در محیط «خیر» و «شر» بدون اختیار آزمون شونده در انتخاب «شر» بی معنی است. یعنی خلقت این دنیا بیهوده و باطل می شود- در حالی که دنیای آخرت بدون تغییر و ابتلا خلق شده است. گفتیم که خلقت جهان «حق» است، بیهوده و بی هدف و باطل نیست. اما از طرف دیگر باید به نکته بسیار بسیار ظریفی دقت کرد که «تضاد» بین خیر و شر، و جنگ بین خیر و شر، مبنای خلقت جهان نیست. چطور؟  با دقت در سایر آیات قرآن درمی یابیم که این «تضاد»، تضاد بین خدا و شیطان نیست. خلقت انسان یک جبر بین خیر و شر نیست. بلکه آزمون انسان با اراده و اختیار در این دنیا، در یک محیط یا فتنه خیر و شر می باشد. اینجاست که فهم «تقوا» در روشن شدن این نکته کمک می کند. «تقوا» به مثابه محصول «ایمان» برای عبور نکردن انسان از مرز «خیر» و وارد نشدن به منطقه «شر» می باشد. شکافتن و پاره کردن مرز «خیر» و عبور از این مرز، «فجور» است. در حالی که وارونه آن صادق نیست: یعنی شکافتن و پاره کردن «فجور» و ورود به خیر.  واژه «فجور» از ریشه «فجر» می باشد که بار معنایی منفی ندارد؛ مثل فجر چشمه آب یا بیرون زدن آب از دل خاک و سنگ،  یا مثل فجر روز پس از شب با بیرون زدن سپیده دم از دل شب. در این دو مثال از قرآن رخداد «فجر» خیلی هم خوب است. اما جایی که دیوار مرزی بین منطقه خیر و منطقه شر شکسته شود، فجر می شود خروج از خیر و ورود به شر. «فطرت» و خلقت انسان در منطقه خیر است و نه برعکس. یعنی «تقوا»،سد برای عبور نکردن از منطقه شر نیست. در داستان آدم، فرآیندی که ابلیس را به شیطان تبدیل کرد، نیز این مدعا را ثابت می کند. محیط آزمون بالقوه خیر و شر این دنیا، به منزله «دوگانه» خدا (خیر) و شیطان (شر)  و تضاد این دو نیست.  این که بخواهیم از آن جنگ دائمی بین «خیر و شر» را در این جهان نتیجه بگیریم  و خود را نیز جای «خیر» بگذاریم که بس کژپنداری است!  ابلیس اصلا در سطح خدا نیست که بخواهد در مقابل خدا قرار بگیرد. ابلیس خود یک مخلوق خدا از گونه فرشتگان است که با سرپیچی از دستور خدا مبنی بر هارمونی با مخلوق جدید انسان به شیطان تبدیل شد. در مقام شیطان نیز فقط قادر است آن دسته از انسان هایی را به اشتباه بیندازد که در راه خدا مخلص نباشند و نه کلیه انسان ها را: «ولاغوینهم اجمعین،  الا عبادک منهم المخلصین» (حجر:۳۹ و ۴۰ و ص:۸۲ و ۸۳). یعنی کسانی که از مرز خیر عبور کنند و وارد منطقه شر شوند، کسانی هستند که شیطان آن ها را گول زده است! به نظر می رسد این جا هم نحوه نگارش آیات قرآن که نخست در یک آیه حکم کلی می آید و سپس در آیه بعدی و با «لا» همه چیز تغییر می کند، خوب فهمیده نشده است. در ص:۸۲ ابلیس به «عزت» خدا قسم می خورد.  و در حجر:۱۸ به خدا می گوید آن دسته از بندگان تو را  که مخلص نباشند با تزیین [بدی یا شر] به اشتباه می اندازم: قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض ولاغوینهم اجمعین. همان زینت دنیا که در رابطه با بدفهمی حیات پست دنیا به آن اشاره شد. در قسمت نخست مقاله اشاره شد که برای سنگ های معلق یا شهاب سنگ ها در فضای بین سیارات که ممکن است برای ساکنین زمین خطر باشند، از تمثیل «شیطان ها» استفاده شده است. یعنی شیطان وسوسه گر انسان هم یکی از این شیطان هاست. در سطح شگفتی خلق منظومه خورشیدی، هیچ یک از این شیاطین کوچولوی سرگردان در فضا قابل اعتنا و بحث نیستند! در مقایسه با خلق سامانه خورشیدی و عروس حیات یعنی سیاره زمین، پشه ای هم نیستند!  سیاره ای که میلیاردها سال در تسبیح و سجود خالق خود، دارد به آرامی و قرار حرکت می کند تا منزل انسان و سایر مخلوفات خدا باشد.

۶) ابهام انسان لجن!

دمیدن «روح» در «طین» یا همان محیط گِل و آب در یک مرداب ساکت که خلقت و انشاء گونه انسان از آن شروع شد خود موجب نوع دیگری از بدفهمی و مبالغه شده است. این طور نیست که انسان یک بعد «لجنی» زمینی و یک بعد روحانی آسمانی/ خدایی داشته باشد، تا جایی که بتوان گفت یک پای انسان  روی زمین و پای دیگرش در آسمان قرار دارد!  یا مبالغه های شعرگونه دیگر چون: رشد و کمال انسان از  لجن تا خدا؛ انسان مخلوقی با یک پا در زمین و یک پا در ملکوت؛ سلوک انسان از فرش به عرش؛ استکمال انسان رسیدن به مقام فرشتگان و حتی ورای آن! در خوار شمردن زمین و اعلی دانستن آن بالاها  تا آن جا پیش رفته اند که سیر و سلوک عملی را آزاد شدن عقل از بند طبیعت می دانند! فرشتگان و حیوانات و گیاهان گونه های متفاوت مخلوق می باشند. همه مانند انسان نزد خدا کرامت و جایگاه خود را دارند و قرار نیست انسان به «گونه» دیگری از مخلوقات تنزل یا ترفیع پیدا کند. هر «گونه» مخلوق از «نفس واحده» همان گونه خلق شده است. نه شتر به انسان تبدیل می شود و نه انسان به ملائکه – در حالی که از کانون خالق خود همه در یک فاصله از کرامت قرار گرفته اند. دادن توانایی بیشتر خدادادی در خلقت و در نتیجه پتانسیل بیشتر در کسب فضیلت، بر مسئولیت آن گونه مخلوق می افزاید. محل استقرار انسان نیز همین کره زمین می باشد که به عنوان یک سیاره سامانه خورشیدی در عرش واقع شده است. همه مخلوقات زمین و سایر سیارات منظومه شمسی دارند در عرش به سر می برند.

۷) ابهام بعثت پیامبران برای عروج انسان به ملکوت!

نکته دیگر درباره هدف رسالت پیامبران و «وحی» به پیامبران می باشد. گفته می شود پیامبران برای رهایی انسان از اسفال السافلین این خاک پست و عروج ملکوتی انسان بعثت کرده اند.  غیر از دنیای آخرت، در قرآن از هیچ دنیایی سخن نرفته است. دنیایی به نام ملکوت وجود ندارد. ملکوتِ هر شئی یعنی حقیقت و واقعیت آن شئی در هستی. دنیای آخرت جایی است که هم صالحان و هم تبه کاران و هم حیوانات گردآوری می شوند و حضور پیدا می کنند. اما فقط انسان بر اساس اعمالش در این دنیا در آخرت داوری خواهد شد. آموزه های قرآن برای تعلیم و تربیت مخاطب از ابتدایی ترین آداب معاشرت چون سلام کردن و از درب خانه وارد محوطه زندگی دیگران شدن، تا جداکردن محل خلوت زناشویی از دید فرزندان و تا سکس نکردن در مسجد و غیره را شامل می شده است. در بالاترین لایه هدایت، در آیه بقره:۲۵۶، به روشنی بیان شده است که هدف نشان دادن راه «رشد» از «غی» (ریشه همان فعل  لاغوینهم شیطان مورد ۳) بوده است: «قد تبین الرشد من الغی»   هر کس که از بت ها دست بکشد و به خدا ایمان بیاورد به ریسمان استواری چنگ زده است. بقره: ۲۵۸ همان آیه  معروف «لا اکراه فی الدین» می باشد.  وظیفه پیامبر هشدار به قوم مخاطب و تعلیم و هدایت گروه ایمان آورندگان بوده است. بقیه به اختیار فرد و انتخاب فرد واگذار می شود. کافران به دین خودشان و ایمان آوردندگان نیز به دین خودشات تا با کمک گرفتن از راهنمایی پیامبر با عمل صالح زندگی خود را و در رابطه با دیگران سر و سامانی دهد. در آخرت هم برای ورود به بهشت غیر از ایمان و عمل صالح از فرد انتظار دیگری نمی رود.  یعنی هر انسانی با هر ظرفیت و وسعی با ایمان و عمل صالح در هر دو دنیا رستگار است. سبقت در احسن عمل و به کارگیری تمام ظرفیت انسانی به زندگی بهتر و ترفیع درجات فرد در در دنیا و آخرت می انجامد. در انعام:۱۶۵ آمده است شما را خلائف در زمین قرار دادیم و درجات بعضی از شما را بر بعضی دیگر ترفیع دادیم تا شما را بیازماییم. از همین ریشه «رفع» مثلا برای ترفیع حضرت مسیح و حضرت ابراهیم نیز استفاده شده است.

۸) ابهام در مفهوم «انسان کامل»

مفهوم «انسان کامل» ملکوتی، مورد دیگری است که برای من مشخص نیست. جایی که خدا به پیامبر می گوید از خدا بخواه که بر علم تو را بیفزاید (قل رب زدنی علما، طه:۱۱۴)، یعنی حتی «رسول الله» که مقام نبوت دارد در روند آموختن و «شدن» هر روزه است. در کدامین نقطه می خواهیم بگوییم که پیامبر «کامل» شده است؟! تغییراتی که در خلقت گونه انسان و سایر جانوران از «نفس واحده» هر گونه تا نخستین خلقت جنینی رخ می دهد کاملا با بحث سیر کمالی «نبات، و حیوان، و انسان» که در اشعار آمده است فرق دارد. انسان از همان نخستین لحظه هست شدن در روی زمین که ذره ای بیش نیست، انسان است. اسب، اسب است. شتر، شتر است. گیاه، گیاه است. بر اساس آیات قرآن، خلقت زوحین نخستین هر گونه جنبده ای چون گونه انسان از محیط آب و گل آغاز شده است. هر گونه حیوانی مراحل خلقت و تکثیر خود را داشته است. اما انسان به سبب توانایی عقل و هوشمندی (همان جوهر خدادادی)، بر دیگر حیوانات توانمندی «تسخیر» دارد. همچنین در مقایسه با فرشتگان که فاقد تغییر و اختیارند، در معرض تغییر و انتخاب است. عظمت انسان در مقایسه با فرشتگان آن است که با داشتن اختیار انجام شرّ، به کارهای خیر و عمل صالح روی می آورد و در احسن عمل رقابت می کند. تنها انسان قادر به انجام «صالحات باقیات» است که حتی با مرگ او، صالحاتش در فضا-زمان باقی می ماند. افزون بر آن صالحات با ثبات او در هستی آخرت نزد خدا که خزانه باقیات است، باقی می ماند. تا آن جا که می توان صالحات باقیات را فرا زمان دانست! پس در سیرِ «شدن» انسان، فرشته شدن  را  «مصیر» و یا غایتی، هر چند مرحله ای، برای فرد انسانی پنداشتن نادرست است! مورد داوری قرار گرفتن اعمال انسان و  جاودانگی در دنیای دیگر، «مصیر» یا مقصد تلاش های فرد در این دنیاست.

۹) ابهام در واژه «صیرورت» و «مصیر»

در قرآن آیه ای در رابطه با مفهوم «صیرورت» یا «شدن» وجود ندارد. یعنی  مستقل از این که روش یا طریق صیرورت یا شدن را چه بدانیم،  از ریشه «صیر» در قرآن چنین مفهومی وجود ندارد. آن چه قرآن در صدها آیه مشخص شده است همان صراط مستقیم ایمان و عمل صالح می باشد.  واژه «مصیر» از ریشه «صیر» به مفهوم مقصد، ۲۸ بار در قرآن برای مقصد جهنم و یا بهشت استفاده شده است. یعنی اگر بخواهیم از ریشه «صیر»، فعل صیرورت به مفهوم  شدن و کمال انسان استخراج کنیم، مقصد این صیروت هم می تواند بهشت باشد و هم عذاب جهنم!  ۱۶ آیه با واژه «مصیر» درباره  آتش جهنم و سختی آن می باشد . به مخاطبان قرآن گفته می شود گمراهان چون کافران و مشرکان و  ظالمان و دیگران که در آزمون دنیا مردود می شوند، مقصدشان جهنم خواهد بود؛ برای مثال: «ماواهم جهنم وساءت مصیرا»، «فان مصیرکم الی النار»، «عذاب جهنم وبیس المصیر». «اصحاب النار خالدین فیها وبیس المصیر».  اما در ۱۲ آیه با واژه «مصیر» گفته شده است که مقصد به سوی خداست- برای مثال:«هو الیه المصیر»، «و الی الله المصیر»، «الیناالمصیر»، «والیک المصیر». در فرقان:۱۵ مشخصا بیان شده است که نام این «مصیر» بهشت جاودان («جنه الخلد») می باشد:  «قل اذلک خیر ام جنه الخلد التی وعد المتقون کانت لهم جزاء ومصیرا». افزون بر ۲۸ آیه ذکر شده، فقط در یک آیه دیگر واژه «تصیر» از ریشه «صیر» در گزاره «الی الله تصیر الامور» به کار رفته است: « صراط الله الذی له ما فی السماوات وما فی الارض الا الی الله تصیر الامور »(شوری:۵۳)-  که معادل گزاره «الی الله ترجع الامور» با حداقل ۶ بار تکرار در قرآن می باشد. اگر به آیه شوری:۳۵ دقت کنیم، در این آیه نیز سخن از «صراط الله» می باشد؛ همان صراط مستقیم دین که چیزی غیر از ایمان و عمل صالح نیست.

۱۰) خلق و اعدام مداوم و لحظه ای جهان

 با استناد به گزاره «کل یوم هو فی شان» (رحمان:۲۹)  و  مفهوم «خلق جدید» در آیات قرآن، و به ویژه «افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید» (ق:۱۵)، توسط برخی فلاسفه و عرفا به جهان نوعی شخصیت لحظه ای داده شده است. تا جایی که ادعا می شود هر شئی در همان لحظه که به قلمرو وجود می آید، ذات آن شئی آن را به ساخت بی وجودی می کشاند! به بیان دیگر سخن از فرآیندی است که در آن هر لحظه که چیزی زنده می شود در لحظه بعد می میرد و این حیات و مرگ لحظه ای ادامه پیدا می کند! در این نگاه به هستی، سخن از فانی شدن (اعدام) لحظه ای و بقای (ایجاد) لحظه بعد عالم است- همان که در اشعار مولوی نیز آمده است.  بحث خواهد شد که استناد قرآنی آیات کاملا نادرست است. «خلق جدید» در قرآن در رابطه با خلق مخلوقات جدید به کار رفته است که می دانیم یک فرایند پیوسته و تدریجی است. «تکثیر» هر گونه پس از تکمیل فرآیند خلقت و انشاء  نخستین جفت نیز فرآیند متفاوتی دارد. همچنین می دانیم که خدای «حی القیوم» دائم در کار خلق و «کل یوم هو فی شان» می باشد. «کتاب»  خدا بی نهایت «کلمه» دارد و تحقق «کلمه» با «امر» هیچوقت تمام نخواهد شد. در قسمت قبل این مقاله بحث شده که خدا دائم در حال خلق در این دنیا  و باز خلق در دنیای دیگر است  بهر حال از نظر ادبی و استعاره خیلی هم خوب است که جهان را دم به دم در حال نو شدن بدانیم و «تجلی» یا «فعلیت» خدایی را بستاییم که در پیوسته نگه داشتن این لحظه ها چنین فیاض و قادر است. اما از طرف دیگر آیا حتی برای لحظه ای به فکرمان خطور نکرده است که این پدیده فرضی فنا و وجود لحظه ای، ممکن است ضعف خدا تلقی شود؟ – خدایی که نتواند یک نظام خودکفای پایدار را طراحی و خلق و نگهداری و اداره و تنظیم کند! آیا بی انصافی نیست که «الخالق الباری المصور» و «الملک القدوس؛ السلام المومن المهیمن»  را تا این حد غیر قابل اتکا و اعتماد و اطمینان بدانیم که به جای دادن اطمینان و امنیت، هر لحظه بندگانش را در دلهره نیستی جهان در لحظه بعد قرار دهد؟! هشدار  آیات قرآن به مخاطب در به سر آمدن اجل حیات و همچنین اجل آسمان ها و زمین، در رابطه با دست برداشتن از شرک بت ها و تبهکاری و روی آوردن به ایمان و عمل صالح است که نفع هر دو دنیای آن ها در آن می باشد. در سیاره ای که خدا انسان هوشمند را «خلیفه» قرار می دهد و کتاب مبین آیات بیکران را در منظر او می نهد، می خواهد هر انسان کسی شود- آن سان که شایسته مخلوقی است که در مقایسه با سایر مخلوقات حیات دار به او این همه توانایی یا «فضیلت» بالقوه داده شده است. «فنا» در کار نیست. خلقِ غنا در هر لحظه هستی و حضور حداکثری در هستی؛ آن چیزی است که از هر فرد انسانی انتظار می رود- چه این دنیا و چه دنیای آخرت.

پس به باور نگارنده بدون تردید ابعاد مساله خیلی بیشتر از این حرف هاست که بخواهیم با استناد به چند آیه (کمتر از انگشتان دست)، اما صدها آیه مخالف با این نتیجه گیری و در پی یافتن «باطن» عالم و عالم های به «تجرد» نزدیک تر باشیم. در مقالات قبل [۵] گفته شد که هیچ یک از ادعاهای علم شهودی گذشتگان درباره چینش نظام خلقت یا همان عوالم بالاتر درست نبوده است. علم بشر بطلان آن را ثابت کرده است. بهشت نیز بر اساس بسیاری از آیات قرآن برای زندگی است در عالی ترین و فراوان ترین سطح رفاه برای تمتع انسان از همه چیز، و بدون هیچ بیم و اندوهی. در دنیای رقابت و سرعت راهی جز استفاده از تک تک فکرها و فراهم آوردن محیط مناسب برای شکوفایی استعداد ها و عمل صالح تک تک شهروندان وجود ندارد.  باید بتوان با برنامه ریزی از نعمت های خدا در روی زمین و نعمت های خدا در بطن زمین استفاده بهنیه کرد و در رفاه و آرامش و صلح بدون خوف و حزن ناشی از تنگناها و بی آیندگی زندگی کرد. در بطن جمجمه هر یک از شهروندان مغزی نهفته است که با ارزش ترین نعمت های خداست. باید در سلوک کشف و منافع للناس این نعمتِ «باطنِ» بسیار گرانقدر توفیق داشت!

یادآوری می گردد که هدف از نگارش این مقاله نه ارائه یک نظام فلسفی جایگزین و نه مدلی علمی از جهان می باشد. با این مقدمه و با اشاره ای که به برخی موارد که مشکل ساز شد در قسمت بعدی مقاله درباره  «وجود و ماهیت»، «روح و نفس»، «صیرورت»، و «وحی» بحث خواهد شد. در قسمت آخر مقاله درباره صراط مستقیم ایمان و عمل صالح، علم و دین، و علت عقب ماندگی کشورهای مسلمان از کاروان پیشرفت بشر مطالبی ارائه می گردد.  همچنین نگاهی خواهیم داشت به تلاش های فکری برخی از خداناباوران که در تکاپوی تبیینی غیر متافیزیکی از جهانند آن چنان که علاوه بر فیزیک و بیولوژی در برگیرنده واقعیت چنین خصیصه هایی در جهان باشد: معنا،  آگاهی  (Consciousness)، ذهن، تفکر، ارزش ها و غیره. این که چگونه ذهن و هر چه به آن مربوط می شود در یونیورس ذاتی می باشد!

در پایان بد نیست به تفاوت و تمایز «وحی» و «رویا» به عنوان دو پدیده کاملا متفاوت اشاره ای داشته باشیم.  فروکاهیدن آموزه های وحی به «رویا» و به دنبال آن تجویز «تعبیر خواب» به عنوان «روش» فهم قرآن، به باور من و با استناد به بسیاری از آیات قرآن، غیر قابل توجیه است. جالب است عبدالکریم سروش مثلا اشعار مولوی را به نوعی منبع معرفت الهی می داند؛ با این فرض که با «شهود» از الهام الهی بی بهره نبوده است. اما از طرف دیگر پدیده «وحی» و «روح» و «امر» را که با آیات زیادی در قرآن تبیین شده است، بر خلاف آیات قرآن، پندار و «رویا» معرفی می کند. حضرت محمد تنها پیامبر خدا نبوده است که به او «وحی» شده است. به حضرت محمد همانطور «وحی» شده است که به انبیای پیش از او وحی شده است. با این گونه حرف های غیر مستند به عنوان یک مومن به گمان من قدرت خدا را نیز زیر سئوال می بریم- خدایی که قادر نیست آموزه های خود را از راه مطمئنی به دست مخاطبانش برساند! طبق قرآن چیستی «روح» که «وحی» توسط آن انجام می شود در حوزه علم بشر و دانستن بشر نیست. جایی که نمیدانیم با دلیری می گوییم نمی دانیم.  شاید آیندگان اندکی بدانند یا حداقل سر نخ هایی به دست آورند. اما نقش «روح» که حامل «وحی» است در نظام خلق و امر [۴] در آیات قرآن تبیین شده است که در قسمت بعدی مقاله درباره آن بیشتر بحث خواهد شد. همچنین به برخی کاستی ها در جهان شناسی و انسان شناسی مولوی نیز اشاراتی خواهیم داشت.

منابع

[۱]     قرآن و مدلی کل‌نگر از هستی انسان – رابطه‌ی دنیا و آخرت (۱) ، آرش سلیم، اسفند ۱۳۹۲، سایت فرهنگی نیلوفر

[۲]     طریق عرفان: ترجمه رساله الولایه محمدحسین طباطبایی، ترجمه صادق حسن زاده

[۳]     شرحی بر رساله الولایه (اثر ارجمند علامه طباطبایی)، عبدالله جوادی آملی، تابستان ۱۳۷۳، نشریه میراث جاودان، شماره ۶

[۴]     الاهیات قرآنی- نظام «خلق و امر» و آزمون انسان، آرش سلیم، اسفند ۱۳۹۱، سایت فرهنگی نیلوفر

[۵]     «اسم»، «غیب»، و «نور» در قرآن– بدفهمی هایی که تعقل، دانش اندوزی، و خردورزی را به تعلیق در آورده است، آرش سلیم، ، خرداد ۱۳۹۲، سایت فرهنگی نیلوفر

فهرست