اسلامِ حکومتی و جامعه دینداران

امیرحسین بنـائی: با گذشت چند دهه از انقلاب ۵۷ در ایران، استحاله تدریجی آن انقلاب ـ که از ابتدا خود را «اسلامی»، «عدالت­ طلب» و «آزادی ­بخش» معرفی می­کرد ـ و وقوع یک تغییر پارادایم در آن از «حکومت اسلامی» به «اسلام حکومتی»، علاوه بر رنگ باختن گفتمان اولیه (یعنی حکومت دینی ـ مردمی حامی مستضعفان) و در عوض استیلای…

امیرحسین بنـائی: با گذشت چند دهه از انقلاب ۵۷ در ایران، استحاله تدریجی آن انقلاب ـ که از ابتدا خود را «اسلامی»، «عدالت­ طلب» و «آزادی ­بخش» معرفی می­کرد ـ و وقوع یک تغییر پارادایم در آن از «حکومت اسلامی» به «اسلام حکومتی»، علاوه بر رنگ باختن گفتمان اولیه (یعنی حکومت دینی ـ مردمی حامی مستضعفان) و در عوض استیلای گفتمان جدید مبتنی بر سه محور: «آقازادگی»، «رانت ­خواری» و «دین ­نمایی» در نزد افکار عمومی، جامعه دینداران ایران نیز که از مهمترین و نقش ­آفرین ­ترین جوامع ایرانی در طول تاریخ بوده، امروزه دستخوش تغییرات ماهوی در ساختار و ترکیب ­بندی خود شده و در نتیجه آن، مرزبندی تازه­ ای از گروه­ ها، خرده ­فرهنگ ­ها، اجتماعات و نهادهای منتسب به دین در جامعه معاصر ایران به وجود آمده است.

 

 

****

باسمه تعالی

 

اسلامِ حکومتی و جامعه دینداران

امیرحسین بنـائی[۱] | نویسنده و پژوهشگر

 

درآمد:

با گذشت چند دهه از انقلاب ۵۷ در ایران، استحاله تدریجی آن انقلاب ـ که از ابتدا خود را «اسلامی»، «عدالت­ طلب» و «آزادی ­بخش» معرفی می­کرد ـ و وقوع یک تغییر پارادایم در آن از «حکومت اسلامی» به «اسلام حکومتی»، علاوه بر رنگ باختن گفتمان اولیه (یعنی حکومت دینی ـ مردمی حامی مستضعفان) و در عوض استیلای گفتمان جدید مبتنی بر سه محور: «آقازادگی»، «رانت ­خواری» و «دین ­نمایی» در نزد افکار عمومی، جامعه دینداران ایران نیز که از مهمترین و نقش ­آفرین ­ترین جوامع ایرانی در طول تاریخ بوده، امروزه دستخوش تغییرات ماهوی در ساختار و ترکیب ­بندی خود شده و در نتیجه آن، مرزبندی تازه­ ای از گروه­ ها، خرده ­فرهنگ ­ها، اجتماعات و نهادهای منتسب به دین در جامعه معاصر ایران به وجود آمده است.

به لحاظ کارکرد پررنگی که دین و بویژه اسلام ـ که از انگاره­ های سنتی و عناصر هویتی مردم ما است ـ در جامعه ما دارد، این مقاله با نگاهی جامعه­ شناسانه به دین و نیز به مسأله شناخت، و از مجرای مشاهده مستقیم و تجربه زیسته محقق، در پی آن  است تا نقش «اسلامِ حکومتی» را در برساخت این جامعه جدید و چندپاره از دینداران ایرانی کاویده و آن را اجمالاً تشریح نماید.

 

*****

 

پارادایم «اسلام حکومتی» از یکسو به واسطه مبنای هستی­ شناسانه خود که بر آن اساس، دین را نه به مثابه پشتوانه ­ای برای اخلاق فردی و اجتماعی بلکه منبعی برای کسب و استفاده از قدرت  می­ داند [دین به مثابه ابزار قدرت]، و از سوی دیگر بر مبنای معرفت­ شناسانه­ اش که همانا تولید، مشروعیت­ بخشی و ترویج قرائت واحدی از اسلام در راستای اهداف حکومتی است، از طریق ایجاد نحله­ های گوناگون فکری و عقیدتی که به شدت متأثر از موقعیت و طبقه اجتماعی افراد و خصوصاً نحوه ارتباطشان با حکومت است، «قشربندی» جدیدی را در میان دینداران باعث شده است.

در جدول زیر بر همان دو مبنای هستی ­شناسانه و معرفت ­شناسانه مزبور، یک رده ­بندی از جوامع گوناگون دینداران ارائه شده است:

 

 

اگرچه در نگاه اول ممکن است اینطور به نظر آید که فقط ربع اول جدول (قسمت ۱) مستقیماً به گروندگان به اسلام حکومتی نظر دارد و لذا سایر بخش­های جامعه دینداران را می­توان از تأثیرپذیری از این پارادایم مستثنی دانست، اما با کمی دقت معلوم می­شود که از آنجایی­که پارادایم اسلام حکومتی، به واسطه سیطره رسانه ­ای خود، پارادایم غالب بوده و به انحاء مختلف از سوی حکومت پشتیبانی می­شود و از طرف دیگر حکومت علاوه بر توجه به دینداری مردم (البته اگر این نظر را بپذیریم)، مسؤولیت­های دیگری هم در قبال آنان دارد، بنابراین می­توان نتیجه گرفت قرائتی از دین که توسط حکومت ترویج می­شود، از مجرای رضایتمندی یا عدم رضایتمندی مردم از حکومت در خصوص انجام آن مسؤولیت­های دیگرش، نه فقط ایجاباً که چه بسا سلباً در نحوه دینداری مردم تأثیرگذار خواهد بود؛ به بیان دیگر ممکن است مردم به سبب نارضایتی خود از حکومت مثلاً در مسأله ایجاد رفاه اقتصادی، رفع تبعیض اجتماعی، برقراری عدالت قضایی و نظایر اینها ـ و نه به نحو خودآگاه و محققانه ـ قرائت ترویج شده از سوی حکومت از دین را پس زده و قرائت دیگری را نظراً یا عملاً بپذیرند. ضمن آنکه عدم پایبندی عملی معتقدان به قرائت حکومتی از اسلام به معتقَداتشان نیز خود عامل مهمی در این عدم پذیرش می­باشد.

ذیلاً به بررسی عناصر متشکله هرکدام از چهار بخش جدول فوق پرداخته و متعاقباً دین برساخت شده در نزد هرکدام از گروه ­ها و زیرمجموعه ­های هر بخش را بررسی می­کنیم:

۱ـ ربع اول جدول، نمایاننده دینداران حکومتی است یعنی کسانی که به عنوان معتقدان و مدافعان «اسلام حکومتی» به شمار می­روند. افراد این دسته از آنجاییکه از منافع قدرت (نظیر: پول، رانت، فرصت شغلی، موقعیت اجتماعی، تریبون رسانه ­ای، و …….) برخوردارند، تغییر این وضعیت را به هیچ عنوان نمی­خواهند و لذا دین برایشان حکم «ایدئولوژی» را دارد یعنی عاملی برای حفظ وضعیت موجود است. از دیدگاه اینان، اوجب واجبات، حفظ نظم موجود است و بر همین مبنا تمامی احکام و قواعد دینی باید در پی این مصلحت بزرگ سامان یابد.

«حکومتمردان» سردسته اصلی این گروه­اند. آنان بر پست­های خود خیمه زده و همچون کبوتران حرم[۲] می­مانند که اگر هم از پستی برداشته شوند، به پست دیگری گماشته می­شوند؛ گویی اینکه حکومت، مِلک طلق آنان است و هرگز نباید از این حرم امن! بیرون رانده شده و از سهم خود محروم بمانند!! اینان «قرائت حاکم» از دین را ولیّ نعمت خود می­دانند و مشروعیت خود را در آن جستجو می­کنند فلذا با چسبیدن به امهات فکری ـ عقیدتی آن قرائت، عبور از آنها را خط قرمز خود دانسته و به شدت با آن مخالفت می­کنند.

«مراجع حکومتی» هم که پایگاه مردمی چندانی نداشته و اعتبار و شهرتشان به واسطه تبلیغات رسانه­های حکومتی است، به کمک آنها می­آیند و بر پایه فقه مصلحت­اندیش خود نسبت به صدور احکام و فتاوی موردنیاز مبادرت می­کنند، نظیر: تحریم اقتداء به امام جماعت غیرروحانی، تحریم برخورداری ثروتمندان از یارانه­های دولتی، استحباب مؤکد شرکت در راهپیمایی مربوط به فلان روز، تحریم استفاده از کالایی که از مبادی گمرکی رد نشده، و ……… .

به علاوه «آخوندهای حکومتی» که اکثراً حقوق ­بگیر حکومت هستند و علاوه بر ادارات، دانشگاه­ ها و بعضاً سازمانهای غیردولتی، مساجد و تریبون­ های نماز جمعه را نیز به تصرف خود دارند، ترویج­ کننده احکام این اسلام حکومتی هستند. آنها با سیاسی کردن دین (به جای دینی کردن سیاست) از طریق تفسیر به رأی آیات قرآن و احادیث معصومینعلیهم­السلام و مصادره به مطلوب از آنها، به توجیه اقدامات حکومتمردان، لاپوشانی معایب و تناقضات رفتاری آنان، تحریف وقایع و به انحراف کشاندن افکار عمومی و اسلامیزه کردن تئوری­های علمی می­پردازند. فی ­المثل گاهی امضای یک تعهدنامه بین ­المللی را با ماجرای حکمیت صدر اسلام مقایسه کرده و آن را خیانت به ولایت معرفی می­کنند و زمانی دیگر و به اقتضای شرایط، همان تعهدنامه یا مثل آن را نرمشی قهرمانانه و نشانه قدرتمندی و درایت قلمداد می­کنند.

این دینِ اداری ­شده «اسلام حکومتی» که به شدت بر فقه و احکام شریعت متمرکز است، از یکسو با تأکید بیش از حد بر ظواهر دینی نظیر حجاب و جماعت، محتوای باطنی و عرفانی اسلام را بی­ارزش و مهجور کرده و بالمآل با کنار زدن و به حاشیه راندن اصول اخلاقی دین، برای مثال «صدق حدیث» و «اداء امانت»، دین را در ظواهری همچون شرکت جستن افراد در نماز جماعت[۳]، ریش گذاشتن، چادر بر سر کردن و ….. خلاصه کرده و ارزش ذاتی و درونی آن را سلب می­نماید و از سوی دیگر با خشک، بیروح و غیرجذاب کردن تصویر دین در جامعه، وجود «مداحان حکومتی» را لازم و ضروری می­سازد. مداحانی که با تقلیل دادن دین به «دوستی اهل بیت» و با فروکاستن دوستی اهل بیت به «گریه بر آنان»، از هر طریق ممکن ولو به وسیله اشعار کفرآمیز، نغمه­ های طربناک و داستان­های خرافی و دروغ، سعی در به غلیان درآوردن احساسات دینی مردم و خصوصاً نوجوانان و جوانان و جذب مخاطبان و طرفداران پرشور و حامی ولایت! دارند.

رویهم رفته می­توان گفت که «فقه مصلحت ­اندیش سیاست ­زده» و «روضه­ خوانی ترادژیک آیینی»، دو بال اسلام حکومتی را تشکیل داده و مراجع و آخوندها و مراجع حکومتی در ذیل هدایت حکومتمردان، کارگزاران تحقق و ترویج چنین قرائتی می ­باشند، قرائتی از دین که رنگ و بویی پراگماتیک (منفعت­ محور)، فرمالیستی (ظاهرگرا) و در نتیجه نسبی­ گرا دارد و در مواقع نیاز حتی احکام اولیه را نیز به پای احکام ثانویه ­اش ذبح می­نماید.

علاوه بر سه گروه مزبور (حکومت­مردان، مراجع و آخوندهای حکومتی، و مداحان حکومتی)، دو دسته دیگر از دینداران را نیز می­توان در همین بخش (ربع اول جدول) طبقه ­بندی کرد:

دسته اول کسانی هستند که بواسطه «موقعیت خانوادگی» یا «موقعیت شغلی» خود از منافع اسلام حکومتی بهره­مندند که در ادبیات سیاسی معاصر ایران، مورد اول را «آقازادگان» و دومی را «ولایت­ معاشان» نامیده ­اند. اینها هرگز دین خود را مورد پرسش و تحقیق قرار نداده و مبانی آن را نکاویده­ اند (یعنی اصلاً چنین نیاز و ضرورتی را احساس نمی ­کرده ­اند) فلذا دین خود را به صورت تلقینی و بسته ­بندی ­شده از سوی والدین یا از طریق رسانه ­های جمعی پذیرفته و چه­ بسا نسبت به آن تعصب هم دارند. دینی که هم دنیایشان را آباد کرده و هم به زعم آنها منجی آنها در آخرت است، مگر چه نقصی دارد که باید آن را اصلاح و یا تعویض کرد؟! به گفته کارل مانهایم: «در جامعه سخت بی ­تحرک[۴]، رخنه کردن وجوه اندیشه قشرهای فروتر در قشرهای فراتر اهمیت چندانی ندارد زیرا صِرف پی بردن گروه مسلط به تنوعات ممکن در تفکر، موجب تزلزل فکری آنان نخواهد شد. تا زمانی که ثبات جامعه ­ای ناشی از آمریت باشد و حیثیت اجتماعی فقط بر طبق دستاوردهای قشر برتر سنجیده شود، کمتر پیش می­آید که این طبقه، هستی اجتماعی خویش و ارزش دستاوردهایش را در معرض تردید قرار دهد».[۵]

و دسته دوم، افراد ریاکار و منافقی هستند که نه تنها به اسلام حکومتی که به هیچ قرائت دیگری از اسلام اعتقاد معتنابهی ندارند و فقط به سبب بهره­مندی از منافع دنیوی و حکومتی، معاویه ­وار خود را مسلمان معرفی می­کنند. مغایرت منافقانه ­ای که بین زندگی شخصی و اجتماعی غیررسمی و زندگی حکومتی و اداری رسمی آنها وجود دارد، علاوه بر وهن اسلام در نظر افراد ضعیف جامعه، موجب تنفر مردم از دینداران و افول سرمایه معنوی اجتماع می­گردد.

کسانی که در ادبیات سیاسی امروز ایران «اصولگرا» نامیده می­شوند نیز عمدتاً یا از گروه ولایت­ معاشان و یا از دسته اخیر (متظاهران) هستند که اگر از دسته دوم نبوده و به ­واقع دیندار باشند، دینشان ترکیبی از دین ظاهرگرا و فقاهتی آخوندهای حکومتی و دین تلقینی و وراثتی آقازادگان و ولایت ­معاشان است.

 

۲ـ دیندارانی که در ربع دوم جدول (پایین راست) طبقه ­بندی شده­ اند، همگی دو ویژگی عمده دارند: نخست آنکه از حاکمیت قرائت اسلام حکومتی شخصاً انتفاعی ندارند (چه به طور خودخواسته و چه غیرخودخواسته) و دیگر اینکه همگی انحصارگرا بوده و به قرائت واحدی از اسلام اعتقاد دارند (چه آن قرائت واحد، اسلام حکومتی مبتنی بر ولایت فقیه باشد و چه قرائت دیگری).

گروه ­های دربرگیرنده این دینداران، به ترتیب فایده ­ای که به اسلام حکومتی می­رسانند به قرار زیراند:

اول ـ خودحق­ پنداران: این گروه از دینداران را افراد سلیم ­النفس، خداباور و پاک ­نهادی که عمدتاً از اقشار متوسط جامعه هستند، تشکیل می­دهند. ویژگی عمده این افراد ساده­باوری، ناآگاهی و غیرمحققانه برخورد کردنشان با دین است. همین امر موجب می­شود که نسخه پیچیده شده حکومت از دین را که از طریق رسانه ­های جمعی حکومتی و آموزش و پرورش رسمی انتشار می­یابد، بدون چون و چرا پذیرفته و بدان ملتزم گردند بدون آنکه به کژکارکردهای این شکل از دینداری (چه برای خودشان و چه برای جامعه) واقف باشند. درواقع آنها به راحتی مقهور سیطره رسانه ­ای و بمباران تبلیغاتی اسلام حکومتی واقع می­شوند. دین، از حیث نظری، برای افراد این دسته نه به صورت سیستمی دائماً کامل­شونده از باورها و اعتقادات در راستای نیل به حقیقت نامتناهی عالَم، بلکه به صورت نسخه ­ای قطعی و تخلف ­ناپذیر از آموزه­ های پیشینی که برای رستگاری باید به آن ایمان آورد و به صورت صفر و یکی، نقطه مقابل کفر است، ادراک می­شود. همین امر باعث می­شود که آنها ایمان آوردن به آنچه که به عنوان دین به آنان عرضه می­شود را بدون تحقیق و یا بدیل ­اندیشی، کافی دانسته و از آن پس نیز خود را فردی مؤمن به حق، و تداوم در راه و مرام خویش را لازمه رستگاری به حساب آورند. آنان به سبب تنبلی یا ناآگاهی، در جزیره ­ای فکری خود را اسیر کرده و از دنیای بیرون جزیره بی ­خبر مانده­ اند و از همین­رو نیز به تعبیر کارل مارکس دچار «شعور کاذب» شده ­اند یعنی خود به دست خود و از طریق عقاید خود در فرایند استعمار، استثمار و استحمار خود شریک گشته ­اند. اینگونه از دینداران به سبب انگیزه­ های دینی صادقانه خود به راحتی ملعبه دست سیاست ­بازان اسلام حکومتی قرار گرفته و خود و منافع خود را قربانی منافع و مطامع آنان می­سازند. در ادبیات سیاسی معاصر ایران از این افراد به «امت همیشه در صحنه» تعبیر می­شود.

برخی از افراد این گروه هم که برای پیروزی و دوام انقلاب ۵۷ ، متقبل هزینه ­های مادی و معنوی گزافی شده یا حتی عزیزان خود را در این راه از دست داده ­اند، جهت توجیه و حمایت از حکومت، در یک محظوریت اخلاقی مستمر یا احساس دِین شرعی مداوم و یا یک حساب و کتاب عقلانی تلافی ­جویانه قرار دارند؛ غافل از اینکه فی ­المثل اگر آن شهدای آزادمرد امروز می ­بودند، بدون شک آنان نیز از منتقدان اصلی حکومت قرار می­گرفتند.

دوم ـ دین ­نمایان (متظاهران به اسلام حکومتی): این دسته از افراد، منافقان ریاکار و متظاهر به دینی هستند که برخلاف متظاهران و منافقان ربع قبل، منفعتی از حکومت و اسلام حکومتی نمی ­برند اما امید دارند که با نقش بازی کردن و نشان دادن خود به عنوان طرفداران و معتقدان به اسلام حکومتی و صد البته سردمداران آن، خود را به بدنه ذینفوذان اسلام حکومتی وارد ساخته و از مزایا و منافع آن بهره­ مند شوند. در حال حاضر سازمان­های دولتی (خصوصاً نهادهای امنیتی و ایدئولوژیکی) مملو از چنین افرادی است[۶] و باندبازی­ها و لابی­ گری ­های اداری تا حد زیادی متأثر از وجود اینان است. این افراد در اجرای قوانین و احکام اسلامی به امور ظاهری خشک، کم ­اهمیت و بریده از فلسفه قناعت کرده و بدینگونه تصویری مشمئزکننده از اسلام را در ذهن سایر مردم ایجاد می­کنند.

سوم ـ دینداران سنتی و عمدتاً سالخورده: دینداران سنتی زمان فعلی را باید آخرین بازماندگان و تربیت­ شدگان حوزه علمیه مستقل و مردمی تشیع در قبل از انقلاب ۵۷ دانست. کسانی که مسلمانی خود را در نسبت با «رساله عملیه» تعریف می­کنند. آنان به مرجعیتی از شیعه که (در قبل از انقلاب ۵۷) به طور مستقل از حکومت و با پیوند وثیق با بدنه ­های مختلف اجتماع، زندگی و ارتزاق می­کرد، دل بسته و هنوز هم به آداب و سننی که بیشتر در راستای همان جنس از دینداری، معنی ­دار بوده (نظیر: پرداخت خمس، تشکیل جلسات روضه ­خوانی هفتگی، اهتمام به زیارت­های سالیانه، رصد دائمی فتاوی مراجع تقلید، دعوت از نمایندگان مراجع برای سخنرانی در مساجد و هیئات، و …..) پایبند و متعهد هستند.

دینداری اینگونه افراد اگرچه از عمق فلسفی و نظری چندانی برخوردار نبوده و به شدت تقلیدی و غیرخودمدار است و از همین­رو نیز در مواجهه با مظاهر مدرنیزم کاملاً منفعل و سپرانداخته است، اما چون از روح حق­ پذیر و نیت صادقانه آنان برخاسته، در زندگی فردی و روابط بینافردی­شان کاملاً اثر و کارکرد داشته و سبک زندگی آنان را شکل داده است. به همین علت است که اینگونه افراد به سبب پایبندی حقیقی و باطنی (و نه شکلی و صوری) به عقایدشان غالباً جزء عناصر مطلوب جمعیتی و در شمار افراد سالم اجتماع به حساب می­آیند. اگرچه با سیطره اسلام حکومتی و حکومتی شدن نهاد مرجعیت و از بین رفتن پایگاه اجتماعی آن، اینگونه از دینداری دیگر در جامعه امروزی ایران بازتولید نشده و در حال انقراض است، اما از آنجایی­که اینچنین دیندارانی هنوز هم آیت الله خمینی (بنیانگذار حکومت) را از سنخ مراجع سنتی گذشته می­دانند که به زعم آنها به سبب انقلاب او اسلام پیشرفت کرد و مظاهر فساد همچون: بی ­حجابی، کاباره ­ها، فیلمهای سکسی، و ….. از صحنه علنی اجتماع برچیده شد، فلذا تغییر شرایط را نپذیرفته و حاضر نیستند تا به هیچ عنوان، بهشت ذهنی خود که در آن، تجربه زیسته ­ای از ثبات و صفا در کنار خداخواهی و آخرت­ سازی داشته ­اند را رها کرده و به شرایط جدیدی تن دهند. همین امر آنان را به ورطه «تعصب» و «خشکه­ مقدسی» هل داده، امکان هرگونه گفتگوی سازنده و چالشی با آنها را از بین برده، و باعث قطع پیوندشان با نسل­های بعد از خودشان شده است. بدین سبب است که فرزندان و نوادگان اینها نیز آنان را افرادی تاریخ­گذشته با دینداری سنتی، بی ­معنا، مبهم و عقب ­مانده ارزیابی کرده و به سهم خود به این انقطاع بین نسلی کمک کرده­اند. نکته تأسف ­بارتر اینجا است که این نسل جدید نیز اکثراً خود قادر به تمیز بین دینداری سنتی اجدادشان با سایر قرائت­ها و اَشکال دینداری نبوده و لذا به اشتباه، تعصب، تقلیدگرایی و سطحی ­نگری آنان را نه به آن شکل خاص از دینداری آنها که به خود ماهیت دین و دینداری نسبت داده و بعضاً از همین مجرا دین­ گریز شده­ اند.

چهارم ـ روحانیون غیرحکومتی: این دسته از روحانیون که هرگز به تریبون بزرگی دسترسی نداشته و اگر شانس بیاورند، پیش ­نماز مسجد کوچکی در نقطه ­ای دورافتاده از شهر و یا شهرستان می­شوند، جزء منتقدان اسلام حکومتی هستند اما چون از عواقب انتقاد علنی نسبت به حکومت و اسلام حکومتی بیم دارند، ترجیح می­دهند که به انتقاد در محافل خصوصی بسنده کنند.

آنان بدون اینکه سهمی در حکومت و اقدامات آن داشته باشند و فقط به خاطر لباسی که به تن کرده ­اند ناچارند تا فشار اجتماعی زیادی را بی­ دلیل تحمل کرده و از طرف مردم و در زمره آخوندهای حکومتی به یک چوب رانده شوند. این مسأله آنان را در ایفای نقش خود به عنوان مبلغان و مروّجان دین نیز با مشکل مواجه ساخته و عملاً اقدامات و تلاش­های تبلیغی آنها را بی­اثر و خنثی کرده است. این روحانیون بدشان نمی ­آید که مرجع تقلیدی در خارج از ایران (مثلاً به مرتبت والای آیت الله سیستانی) مرکز ثقل حوزه علمیه تشیع را مجدداً به نجف اشرف منتقل کرده و آن را از چنگال حکومت اسلامی ایران بیرون آورد.

این روحانیون غیرحکومتی اگرچه در حال حاضر نقش چندانی در دین­ گروی مردم ایفا نمی­کنند اما به دلیل نیت خالصانه و اعتقاد و علاقه درونی ­شان به اسلام، از پتانسیل فراوانی برخوردارند که چنانچه فرصت تحقق بیابند، نیرویشان آزاد گشته و اقشار حق ­پذیر و مستعد بسیاری را با چهره بی ­نقاب حقایق دینی آشنا خواهند کرد. درواقع سربازان حقیقی مکتب تشیع و مبلغان اصیلش را باید در میان این دسته از افراد جستجو کرد. کسانی که دست کم در مورد آنها می­توان با اطمینان ادعا کرد که بخاطر «پیشرفت کردن»!! لباس روحانیت بر تن نکرده ­اند.

پنجم ـ مراجع سنتی و غیرحکومتی و مقلدانشان: قبلاً مختصراً گفتیم که افول شدید گرایش به دینداری سنتی ـ فقاهتی در میان مردم که از تبعات به حکومت رسیدن روحانیون بود سبب استضعاف نهاد اجتماعی «مرجعیت شیعه» و تبدیل شدن آن به یک نهاد حکومتی و در نتیجه، زوال پایگاه مردمی آن شد. این مسأله هم مراجع حکومتی (که مستقیماً در خدمت اهداف حکومتی اند و در مقابل خود و فرزندانشان از منافع حکومتی بهره می­ برند) و هم مراجعی که حکومتی نیستند اما راه سازش و مدارا با حکومت را در پیش گرفته ­اند را شامل می­شود.

در چند ساله اخیر کم ­وبیش مراجع سنتی ­ای ظهور یافته ­اند که با بهره­ گیری از صبغه فقاهتی و سابقه خانوادگی خود در پیشه روحانیت علناً پرچم مخالفت با اسلام حکومتی را برافراشته و در این راه، زندان، تبعید و ….. را هم به جان خریده ­اند. این دسته از مراجع اندک­اندک توانسته­ اند تا شعله­های رو به خاموشی اسلام سنتی را زنده ­تر کرده و با جمع­آوری طرفدارانی، بنیه مالی خود را تقویت کنند و اگر چنانچه با حذف فیزیکی از سوی حکومت مواجه نشوند، خواهند توانست با بهره­ گیری از انگاره­های دینی و پیشینه تاریخی ـ هویتی مردم از یکسو و دوری گزیدن و بی ­اقبالی آنان نسبت به اسلام حکومتی از سوی دیگر رفته رفته خود را به عنوان یک گفتمانِ مجدداً بازتولیدشده در صحنه اجتماعی ـ فرهنگی کشور مطرح نمایند. نکته قابل توجه در این خصوص آنکه اگرچه این قرائت سنتی از دین، مشخصه حق ­طلبی (در مقابل منفعت ­طلبی) و ماهیت متافیزیکی و استعلایی (در مقابل اسلامیزاسیون دنیامدار مصلحت­ گرایانه) دین را که اسلام حکومتی فاقد آن است، دارا بوده و از این­رو قادر به تربیت پیروانی مؤمن و معتقد (و نه ریاکار، سودجو و عافیت­ طلب) می­باشد، اما به لحاظ تنفس در پارادایم فقاهت کاملاً سنتی و غیرعلمی هرگز یارای مواجهه با مدرنیته را نداشته و نهایتاً قادر به تأسیس یک اسلام واتیکانی خواهد بود.

 

 ۳ـ ربع سوم جدول را منتفعان از قدرتی که داعیه پلورالیزم دارند، تشکیل می­دهند و عبارتند از: اصلاح­ طلبان سیاسی و فرزندانشان (ژن­های خوب!)، مرفهان دیندار و بویژه نوبازاری ­های متدین.

البته دفاع افراد این طبقه از تکثرگرایی لزوماً از روی اعتقاد آنها به این مکتب و مرام نیست. برای نمونه اصلاح ­طلبان که به طور آشکارا دست در جیب حکومت داشته و در کنار اصولگرایان، دوگانه حکومتی جمهوری اسلامی را تشکیل می­دهند با تلبّس به جامه لیبرالیسم و در زیر نقاب دفاع از بازار آزاد و سرمایه­ داری، هم بر خلاف آموزه­ های اسلامی و بر خلاف زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم با برخورداری از رانت­های حکومتی، در رفاه کامل و ناز و نعمت زندگی می­کنند و هم برای اینکه انگ بی ­دینی بر آنان نخورده و از سوی قاطبه جامعه طرد نشوند، با گرفتن ژست تکثرگرایی خود را منتقد اسلام حکومتی، اسلام سنتی و ….. نشان داده و خود را متدیّن نوگرا جا می­ زنند. حال آنکه دینی که آنها از آن دم می­ زنند، هیچ مبنای منقح و مشخصی نداشته و همواره در سلب سایرین، کسب هویت می­کند.

مرفّهان دیندار نیز که پیش از انقلاب ۵۷ ، بازاریان و پیشه ­ورانی بودند که انتفاعی از قدرت نداشتند و با قرار گرفتن در یک طرف دوگانه حوزه علمیه ـ بازار، «مؤمنانه» آب بر آسیاب اسلام سنتی می ­ریختند، پس از انقلاب و با غلبه یافتن روحانیون حکومتی، آنان نیز که رفته­رفته از بازار به «شرکت» نقل مکان کرده بودند، سعی در ایجاد روابط حسنه با آن روحانیون کرده و با حضور در جلسات وعظ، نمازهای جماعت، سخنرانی­ها و ….. آنان کوشیدند تا «منافقانه» از منافع چنین پیوندها و معاشرت­هایی بهره جویند. البته خیلی از این نوبازاری­ها خود سابقاً از سربازان و رزمندگان حکومت بوده و حالا با ارتقاء به درجات بالاتر نظامی و امنیتی و با دریافت سهمشان از سفره انقلاب، به یک بیزینسمن (businessman) تبدیل شده ­اند و لذا پیوند آنان با تراست روحانیون حکومتی اصلاً چیز عجیب و غیرمنتظره ­ای نبوده است. تکثرگرا بودن این دسته اخیر از دینداران، بر خلاف سیاستمداران اصلاح ­طلب، نه از روی ژست و به امید کسب اعتبار در نزد جامعه دینداران، بلکه به سبب لوکس و نمایشی بودن دین در نزد آنان است. آنان شبح دین را در کنار زندگی مادی ­زده خود به عنوان عامل کسب معنای زندگی نگه داشته ­اند تا در گیرودار زندگی مدرن به پوچی نرسند. «شبح دین» در برابر حقیقت دین است. آنها به طور سنتی و میراثی، فلسفه زندگی را در دین جستجو می­کنند اما چون سبک زندگی و اعتقادات و مرام فعلی آنها با حقیقت و روح توحیدی و انسانی دین ملازمتی ندارد فلذا از دین به اسم و ظاهر آن اکتفا کرده ­اند. برای همین هم است که گاه با تشکیل جلسات نوحه­ خوانی مداحان مزدبگیر میلیونی و به ­راه ­اندازی شوهای اسلامی، گاه با پختن غذاهای نذری آنچنانی که قابلیت ثبت در کتاب رکوردهای گینس دارد و گاه نیز با کمک به کمپین تبلیغاتی یک آخوند حکومتی که احساس تکلیف کرده! و قصد کاندیداتوری در فلان انتخابات را دارد، به زعم خود دینداری کرده و جان آلوده خویش را صفا می ­بخشند!!

در مجموع می­توان گفت دینی که افراد این ربع جدول، نماینده آن هستند از اسلام حکومتی هم منافقانه ­تر و خطرناک­تر است: دین التقاطی طلحه و زبیری، دینی که متدیّنین ­اش هم سر در آخور حکومت دارند و هم مزورانه خود را از بدنه جامعه دینداران معرفی می­کنند، هم در صحنه اجتماعی و رسانه­ای، با چماق پلورالیزم بر سر روحانیون حکومتی و رقبای سیاسی خود کوبیده و آنها را متهم به انحصارگرایی و خشونت­طلبی کرده و خود را داعیه ­دار حقوق شهروندی معرفی می­کنند، و هم در پشت پرده بر حق انحصاری و البته مشترک خودشان و آن رقیبشان در بهره­ مندی از منافع افزونه­ خواهانه بیت ­المال و مزایای حکومتی صحه گذاشته و استفاده از خشونت را بر علیه هر گروه یا حزب یا گفتمان ثالثی جایز می­دانند.

 ۴ـ ربع چهارم جدول را عمدتاً جمع کثیری از ایرانیان تشکیل می­دهند که نه تنها منفعتی از استقرار اسلام حکومتی و ساختار حکومتی متناظر با آن نمی­برند بلکه حتی در بسیاری از موارد، به حق یا به غیرحق، آن را مانع دستیابی­شان به یک زندگی خوب و مرفه دنیوی می­دانند فلذا به قول عوام، چشم دیدن آن را هم ندارند چه برسد به اینکه بخواهند به منحصر به فرد بودن آن، اعتقاد داشته باشند.

اینان از یکسو مردمی هستند که انگاره­ های تاریخی و هویتی ­شان ذاتاً دینی است و کنار گذاشتن کامل دین برای آنها به منزله قلب هویت و ناخود شدن است و لذا آن را اصلاً برنمی­ تابند و از سوی دیگر، اینان به تعبیر مانهایم، مردمی­اند که «در زندگی روزانه ­شان به نحوی پرورش نیافته ­اند تا همواره خودشان تصمیم بگیرند و از دیدگاه شخصی خویش درست را از نادرست بازشناسند، کسانی هستند که هرگز فرصت نداشته ­اند تا موقعیت­ها را به اجزایشان تحلیل کنند و باز کسانی ­اند که از عهده پروراندن خودآگاهی در خویش برنمی ­آیند (تا جاییکه حتی فرد هرگاه از وجه قضاوت خاص گروهش یا افکار عمومی برکنده شود و ناگزیر باید مستقلاً بیندیشد، استواری خویش را از کف می­دهد). آری، چنین کسانی در حوزه دینی هم در وضعی نخواهند بود که تحمل بحران­های شدید درونی شکاکیت را داشته باشند»[۷]. از همین رو است که آنان دین را دور نمی­اندازند بلکه به نوعی دین دست ­ساز و مطابق با میل درونی خویش رو می­کنند تا هم بهره ­ای از وجه تعالی ­طلب ماهیت انسانی خویش داشته باشند و در پناه آن خود را بالاتر از حیوان و ماشین و …..، یک «انسان» ادراک کنند و هم کارکردهای گزینشی آن دین خودساخته را برای خودشان به اجرا بگذارند. دینی که به تعداد جماعات بشری و بل به تعداد افراد انسانها وجود دارد و از آن به «دین عامه» تعبیر می­شود و دامنه وسیعی از خرافات، جادوگری­ها، آیین­ها و مراسمات، انجمن­های سرّی، مانیفیست ­های فکری، عقاید مادی­گرایانه، و باور به موجودات ماورایی گرفته تا نسخه­های رقیق­ شده، تحریف ­شده و یا سفارشی ­شده از ادیان توحیدی و حتی ابراهیمی را در برمی­گیرد.

هرچند در جامعه امروزی ایران پدیده­ هایی نظیر: خداناباوری، شیطان ­پرستی، بهایی­ گری، گرایش به عرفانهای نوظهور، معنویت­ گرایی لائیک، و لامذهبی به چشم می­خورد و در کنار اینها گرایش به تصوف (درویش­ مسلکی)، تغییر دین (مثلاً از اسلام به مسیحیت) و حتی ابداع یک دین جدید نیز وجود دارد ولی واقع ­بینانه نیست اگر مدعی شویم که اینگونه جریانها وجه غالب و عمومیت داشته باشند. وجه غالب را باید در لاابالی ­گری دینی (از نوع اسلامی) جستجو کرد، اینکه افراد اسماً خود را مسلمان می­دانند اما حتی از بجا آوردن اصلی ­ترین آموزه ­های دینی نظیر نماز خواندن نیز امتناع می­کنند. این، نوعی دین­ گریزی نامشهود ولی کاملاً عینی و واقعی است. از یکسو فرد را از بحران شکاکیت، پوچی و ماشینیسم مصون می­دارد ولی درواقع او را در یک بی­ شکلی دائمی و تعلیق ناخودآگاه نگه داشته و اساساً امکان حرکت به سوی کمال را از او سلب می­کند. اگر از دیدگاه مارکس، دین ایدئولوژیک یک افیون برای توده ­ها محسوب می­شود، این لاابالی­ گری مذهبی، افیونی بس خطرناکتر و کشنده­ تر خواهد بود (درست همانند خطرناک­تر بودن مواد مخدر صنعتی نسبت به نوع سنتی آن). البته همانطور که پیشتر گفتیم وجود آن دین ایدئولوژیک افیونگر (از نوع نخست) نیز در جامعه امروز ایران منتفی نیست. جامعه­ ای که به نحو مزمن، محبت اهل بیت پیامبرعلیهم­ صلوات ­الله و خصوصاً امام حسین و یارانش را در دل دارد، در یک گفتمان صرفاً احساسی و پرشور (و در عین حال خالی از شعور) که عمدتاً با نشان دادن چهره مفلوک، غمزده و مصیبت ­دیده اهل بیت و تشویق مردم به گرییدن بر آنان همراه است، محصور و مخمور شده و بدینوسیله از جوهره اصلی قیام آن حضرت که بر ظلم ­ستیزی، شورش علیه وضع موجود و آرمانگرایی و حق ­طلبی استوار است غفلت کرده و آنرا به محاق فراموشی می­برد. این یعنی آنچه که باید عامل بیداری و آگاهی و متعاقباً جهاد و مبارزه باشد، در طیّ یک دسیسه شوم به عامل تخدیر و تسکین و تسلیم­ پذیری مبدل می­شود.

در این میان تنها گروهی که محققانه و فعالانه (و نه ناآگاهانه و منفعلانه) از سیطره هژمونی اسلام حکومتی خارج مانده و رهایی یافته ­اند، «روشنفکران دینی» و یا به تعبیر دیگر دینمداران نواندیش ­اند که به زعم نویسنده فقط و فقط در مورد همین گروه قلیل از انسانها می­توان گفت که به طور خودآگاه و سلمان­ وار در مکتب رسول الله راه کمال می ­پویند. آنها در فرایند کمالجویی خود در راستای تقرّب به خدای متعال از یک یادگیری دوحلقه ­ای بهره می­برند یعنی صرفاً به عمل صالح بر طبق آموخته ­های یقینی قبلی خود اتکا نمی­کنند بلکه سعی دارند تا آن آموخته­ ها را به طور پیوسته به روز کرده و ارتقاء بخشند، مصداق حدیث شریف پیامبر اکرم به امیرالمؤمنین علی که : «اى على! هر گاه بندگان با نیکى کردن، به آفریدگار خویش نزدیک می­شوند، تو با خردورزى به او نزدیک شو تا از آنان پیشى بگیرى»[۸].

همین امر سبب شده تا از به چالش کشیدن پیش­فرضهای دینی خود ابایی نداشته و حکمت را ولو از نزد مشرک اقتباس کنند. اینان علماء حقیقی امت رسول الله اند و تجدید حیات دین، متکی بر وجود آنها است. افرادی نظیر: صدرای شیرازی، مرتضی مطهری، علی شریعتی، مهدی بازرگان، عبداله جوادی آملی، محسن کدیور، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، محمد مجتهد شبستری، و ….. که غالباً به سبب آزاداندیشی خود از سوی حکومت­های زمانشان مورد بی­ توجهی و آزار قرار گرفته­ اند و همینک نیز اکثراً در تبعید، حصر، زندان و یا دست­کم در بایکوت خبری به سر می­برند.

 

 ۲۵/۱۱/۱۳۹۶

و من الله التوفیق

 

پی نوشت ها:

[۱] – Ah.banaei@hotmail.com
[۲] – استعاره­ای که یکی از بزرگترین اساتید مدیریت دولتی کشور، جناب آقای دکتر حسن دانایی فرد، برای مدیران جمهوری اسلامی به کار برده­اند.
[۳] – اشاره به حدیث شریف امام (ع): «لا تنظروا إلی طول رکوع الرجل و سجوده ولکن انظروا إلی صدق الحدیث و اداء الامانه»: الکافی، ج ۲، ص ۱۰۵؛ وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۱۹.
[۴] – تحرک اجتماعی بر دو گونه است: ۱ـ تحرک افقی: حرکت از یک وضع به وضعی دیگر یا از کشوری به کشور دیگر بدون تغییر یافتن پایگاه اجتماعی. ۲ـ تحرک عمودی: حرکت سریع میان قشرها به معنی صعود و نزول پایگاه و طبقه اجتماعی.
[۵] – ایدئولوژی و اتوپیا، ترجمه فریبرز مجیدی، انتشارات سمت، ۱۳۹۲: ص۴۳.
[۶] – شاید دقیق­تر آن باشد که بگوییم همینک فرهنگ و ساختار اسلام حکومتی، تعداد زیادی از کارمندان را به این منش مزورانه کشانده است.
[۷] – همان، صفحه ۷۵.
[۸] – مشکاه الأنوار: ۴۳۹/۱۴۷۶

 

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
2 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مهرداد
مهرداد
فروردین ۴, ۱۳۹۷ ۴:۳۳ ق٫ظ

دسته بندی بسیار خوبی بود؛ اما چقدر خوب تر بود اگر از نگاهی کاملا آبجکتیو و بدون تلاش برای اثبات یک موضع خاص نوشته می شد. شخصا با نتیجه گیری نویسنده در پایان مقاله همدل نیستم.

Guest
Guest
اسفند ۲۹, ۱۳۹۶ ۷:۳۸ ب٫ظ

عالی بود

فهرست
2
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x