دکتر علی شریعتی، اندیشمندی که از نو باید شناخت

هادی حکیم شفایی: دکتر علی شریعتی، متفکر مسلمان معاصر، بدون شک یکی از تاثیرگذار ترین شخصیت های فکری و اجتماعی در دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی بوده است. آراء وی نه تنها بر سیر تفکر دینی بلکه بر حرکت های اجتماعی- سیاسی مردم ایران در دوران قبل از انقلاب تاثیرات بزرگی به جای گذاشته است. اغراق نخواهد بود اگر ادعا…

هادی حکیم شفایی: دکتر علی شریعتی، متفکر مسلمان معاصر، بدون شک یکی از تاثیرگذار ترین شخصیت های فکری و اجتماعی در دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی بوده است. آراء وی نه تنها بر سیر تفکر دینی بلکه بر حرکت های اجتماعی- سیاسی مردم ایران در دوران قبل از انقلاب تاثیرات بزرگی به جای گذاشته است. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنیم جهشِ جریان نو اندیشی دینی از یک سو و حرکت انقلاب اسلامی در میان دانشگاهیان و حتی بخشی از حوزویان از سوی دیگر، وامدار مبانی فکری است که او بر جای گذاشت.

 

****

 

 دکتر علی شریعتی، اندیشمندی که از نو باید شناخت    

| هادی حکیم شفایی |

                                              

مقدمه:

شریعتی، متفکری که پایان ندارد!

دکتر علی شریعتی، متفکر مسلمان معاصر، بدون شک یکی از تاثیرگذار ترین شخصیت های فکری و اجتماعی در دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی بوده است. آراء وی نه تنها بر سیر تفکر دینی بلکه بر حرکت های اجتماعی- سیاسی مردم ایران در دوران قبل از انقلاب تاثیرات بزرگی به جای گذاشته است. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنیم جهشِ جریان نو اندیشی دینی از یک سو و حرکت انقلاب اسلامی در میان دانشگاهیان و حتی بخشی از حوزویان از سوی دیگر، وامدار مبانی فکری است که او بر جای گذاشت. اما آنچه بیش از همه، مطالعه و تتبع  در شخصیت و اندیشه وی را ضروری می سازد مناقشات بی پایان و برداشت های گوناگون و گاهی به غایت متعارض از اندیشه و شخصیت وی است که حتی تا امروز بعد از گذشت حدود چهار دهه از جاودانه شدن او، به نظر می رسد قصد خاتمه یافتن ندارد.  این متفکر اسلامی در حالی که از یک سو دوستداران و ارادتمندان بسیاری داشته و دارد، از سوی دیگر، از طرف مخالفین اش، با اتهامات  یا سوء برداشت هایی همچون همکاری با ساواک، سنی گری، تئوریزه کردن مبارزات مسلحانه، مطرح کردن حکومت دینی و ولایت فقیه و ضدیت با دموکراسی و لیبرالیسم، دشمنی با ملیت و ملی گرایی، دشمنی با فلسفه یا فلاسفه و ضدیت با غرب مواجه بوده است. این سوء برداشت ها یا اتهامات  گاهی آنقدر ضد و نقیض است که انسان را به شگفتی وا می دارد که چگونه ممکن است همزمان، آن همه گرایشات متعارض به او نسبت داده شود! به عنوان مثال، در حالی که عده ای او را به اعتقاد به مارکسیسم یا مارکسیسم اسلامی متهم می کردند و می کنند، برخی از مارکسیست ها اندیشه او را ارتجاعی و مخدوش کننده مبارزه طبقاتی می دانستند! در حالیکه افرادی او را به همکاری با ساواک متهم می کردند و می کنند، همزمان، عده ای دیگر او را عامل اصلی موفقیت انقلاب اسلامی ۵۷ و نظریه پرداز حکومت مذهبی می دانند! و در حالیکه برخی او را به شوراندن و رادیکال کردنِ جوانان متهم می کنند، در آن زمان، انقلابیون تندروِ مسلح، او را بخاطر کندروی شماتت کرده و پروژه فکری- فرهنگی او را مانع سرعت گرفتن انقلاب می دانستند.  به تعبیر پوران شریعت رضوی(۱) ” این چهره ماندگار و رازآلود شریعتی است که در هر دوره و عصری و در نگاه هر فرد و جریانی، وجهی از آن برجسته می شود: در ایران شیعی، متهم به سنی گری و وهابیت  و در عربستان سعودی، شیعه غالی!”. شگفتا که مخالفت با شریعتی، به اتهاماتِ رایجِ مذکور ختم نمی گردد و مخالفین او هر روز جرم جدیدی برای او می تراشند و برخی تا بدانجا پیش می روند که اندیشه او را به تفکر داعش پیوند می زنند(*)!! مخالفان شریعتی آنچنان با جزم اندیشی درباره افکار او سخن می گویند و درباره او قطعیاتِ تردید ناپذیری می بافند که گمان می رود آنچه ایشان از شریعتی خوانده اند و به آن استناد می کنند با آنچه که دوستداران وی خوانده اند تفاوت دارد! براستی سرنخ این کلاف سردرگم کجاست؟ ریشه پیچیدگیِ پرونده ای به نام ” شریعتی” چیست؟

مقاله حاضر بر آن است تا با بررسی مفصلِ شخصیت و آراء شریعتی و ارائه مستنداتِ موجود، بر اساس اصلی ترین آثار وی، پاسخی روشمند و منطبق با اصول فهم متن، برای مسائل  فوق و ابهامات  و سوء برداشت های ناتمام حول این متفکر بزرگ بیابد. در این باب، آراء منتقدینی همچون مصطفی ملکیان، داریوش آشوری، صادق زیباکلام و سیدجواد طباطبایی به نقد کشیده خواهند شد. در بخش اول، ابتدا زندگی وی از کودکی تا هجرت و وفات مرور خواهد شد و سپس در بخش دوم، برای ابهامات، اتهامات  و سوء برداشت های مطرح شده پاسخی مستند ارائه خواهد گشت. دربخش سوم، نقدی بر اندیشه وی ارائه خواهیم نمود. در بخش چهارم به این سوال پاسخ خواهیم داد که شریعتی، امروز به چه کار ما می آید و در بخش پایانی، مروری خواهیم داشت بر نظرات برخی بزرگان علم و سیاست در مورد ایشان.

       

 

بخش اول:

زندگی دکتر شریعتی از کودکی تا هجرت و وفات(شهادت)

علی شریعتی در روستای مزینان سبزوار چشم به جهان گشود. وی در سن هفت سالگی در ۱۳۱۹ در دبستان ابن یمین مشهد ثبت نام می کند اما به دلیل اوضاع بحرانی کشور و اشغال کشور توسط متفقین، پدرش وی را به روستا باز می گرداند. پس از برقراری آرامش در مشهد، علی و خانواده اش به مشهد باز می گردند و او وارد دبستان ابن یمین می شود. روح حساس و سر به هوا بودن او در درس خواندن از همین سالها نمایان می شود(۲). دکتر شریعتی در مورد حالات خود در این سن چنین می نویسد: ” از همان وقت ها این از صفات مشخص تو بود. میل به تنهایی، سکوت، با خود حرف زدن و فکر کردن، تنبلی در کار، حواس پرتی خارق العاده… نداشتن مشق و خط و کتاب و قلم و بی اعتنایی به درس و کلاس و معلم و عشق به خواندن و کتاب….” (۳).

در این سالها بیشترین سرگرمی او مطالعه بود و اوقات بیکاریش را در کتابخانه پدر می گذراند و تا دیر وقت بیدار می ماند(۴). علی شریعتی در ۱۳ سالگی به دبیرستان می رود و در این ایام است که وارد دنیای فلسفه و عرفان می شود:

” مغزم در این زمان با فلسفه رشد می کرد و دلم با عرفان داغ می شد. و گرچه بزرگتر هایم بر من بیمناک شده بودند و خود نیز کم کم با یاس و درد آشنا می شدم…ولی به هر حال پر بودم و سیر بودم و سیراب لذت…تنها اینکه … آری کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما …این بس است که می فهمم! خوب است..احمق نیستم”(۵).

شریعتی در این سن کم با مطالعه  فلسفه و عرفان دچار بحران عمیقی شد و این بحران وی را تا مرز اقدام به خودکشی رساند اما در این نبرد بزرگ، عشق به مثنوی معنوی پیروز شد و او را از این اقدام بازداشت(۶). پس از ورود به دانشسرا، در سال دوم که همزمان با اوجگیری نهضت ملی و نخست وزیری دکتر محمد مصدق است فعالیت های وی شدید می شود. وی با نهضت خداپرستان متشکل از افراد ملی و مذهبی آشنا شده و تحت تاثیر افکار آنها قرار می گیرد(۷).

در سال ۱۳۳۱ اولین بازداشت شریعتی به علت طرفداری وی از حکومت ملی روی داد. این اعتراض علیه روی کار آمدن قوام صورت گرفته بود. در همین زمان بود که  شریعتی در سال آخر دانشسرا اولین کتاب خود با عنوان ” ابوذر” را از عربی به فارسی ترجمه می کند(۸). پس از پایان دانشسرا به کلاسهای شبانه روزی رفت و دیپلم ادبی گرفت. در مهر ۱۳۳۴ دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد تاسیس شد و علی شریعتی نیز در رشته ادبیات ثبت نام کرد.

دومین بازداشت شریعتی در سال ۱۳۳۶ روی داد. در آن سال، وی همراه ۱۶ تن از اعضا و پیروان نهضت مقاومت ملی، از جمله پدرش استاد محمد تقی شریعتی، دستگیر شدند. آنها را با هواپیمای ارتش از مشهد به تهران آوردند و به زندان قزل قلعه بردند و پس از مدتی آزاد کردند(۹).

پس از پایان تحصیلات لیسانس، شریعتی آماده عزیمت به پاریس شد. در آن زمان شاگردان رتبه اول دوره لیسانس می توانستند برای دکتری به خارج بروند(۱۰). در آغاز تحصیلات در ۱۳۳۸، وی در رشته قرون وسطی و تاریخ اسلام ثبت نام کرد. اما به او گفته شد که رشته دکتری اش باید با رشته قبلی خود(ادبیات) هم نام باشد. پس از گفتگو با استادش پروفسور لازار، قرار شد موضوع رساله اش تصحیح و ترجمه و حاشیه نویسی کتاب” تاریخ فضایل بلخ” اثری مذهبی متعلق به صفی الدین باشد(۱۱). طبق گفته استادش، علی به موضوع رساله اش علاقه ای نداشت و برای آن زحمت نمی کشید و به همین دلیل دکترایش را با درجه ” قابل قبول” که درجه چندان خوبی نیست دریافت کرد(۱۲). مطالعات او بسیار فراتر از تز دکتری اش بود بنابراین  تز او هدف اصلی او نبود. دکتر غلامعباس توسلی دوست و همدوره تحصیلی شریعتی در این مورد چنین می گوید:

” ۵ سال در دانشگاه پاریس نه فقط فرصت مناسبی بود که او توانست آزادانه به تحصیل دانش بپردازد بلکه امکان مطالعه کتب و آثاری که  در داخل کمتر در دسترس است … و نیز بررسی و شناخت مستقیم مکاتب اجتماعی و فلسفی…. و نوشته ها و آثار فلاسفه و دانشمندان و نویسندگانی نظیر برگسن، آابر کامو، سارتر، شوارتز، و جامعه شناسانی مانند گوروویچ و اسلام شناسانی نظیر لوئی ماسینیون را پیدا کرد. در اینجا مطالعات اسلام شناسی بطور عموم و جامعه شناسی بالاخص نظر او را جلب کرد و حتی بصورت کلاسیک به تحصیل آن پرداخت…” (۱۳).

شریعتی در مدت اقامت اش در فرانسه به فعالیت های سیاسی نیز پرداخت. در این ایام وی علاوه بر نهضت آزادی بخش الجزایر، با دیگر نهضت های ملی آفریقا و آسیا آشنایی پیدا کرده بود. به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در ۱۹۶۱، تظاهرات وسیعی از سوی سیاه پوستان، در مقابل سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله شریعتی شد. دولت فرانسه تصمیم به اخراج شریعتی گرفت ولی با حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، این حکم به تعویق افتاد(۱۴). شریعتی در اروپا به جمع جوانان نهضت ملی ایران پیوسته بود و در فعالیت های اتحادیه دانشجویان ایرانی خارج از کشور شرکت می کرد و با سازمان دانشجویان وابسته به جبهه ملی همکاری داشت. وی طی اقامت در فرانسه مسئولیت تحریر و تدوین نشریه ” ایران آزاد” ارگان جبهه ملی ایران در اروپا را به عهده داشت(۱۵).

پس از پایان تحصیلات دکتری، شریعتی تصمیم می گیرد به ایران بازگردد. در واقع او پس از تاملاتی بسیار،  تغییر مشی می دهد و کار فکری را به جای کار سازمانی  و مسلحانه بر می گزیند. هنگام بازگشت، در مرز ماکو بازداشت می شود و پس از انتقال به اداره ساواک، او را به زندان خوی می برند از آنها او را به زندان قزل قلعه تهران می فرستند. در اوایل شهریور ۱۳۴۳ از زندان آزاد می شود و به مشهد باز می گردد(۱۶). پس از بازگشت به مشهد برای عضویت  هیات علمی دانشگاه تهران درخواست می دهد ولی با درخواست او مخالفت می شود(۱۷). در ۱۳۴۴به دانشگاه مشهد برای استادی رشته تاریخ درخواست می دهد. مسئولین دانشگاه هم پس از بررسی اوراق او و اعزام او برای شرکت در آزمون استادی با استخدام وی به عنوان عضو هیات علمی موافقت می کنند. از سال ۱۳۴۵ وی به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده ادبیات مشهد استخدام می شود و به تدریس دروس تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن های غیر اسلامی می پردازد(۱۸). چاپ کتاب اسلام شناسی که درسگفتارهای او در سالهای ۱۳۴۵-۱۳۴۶ در دانشکده مشهد بود و نیز سخنرانی های او در حسینیه ارشاد موجب شد که دانشکده های دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی کنند(۱۹). به دنبال سخنرانی های شریعتی در ارشاد در ۱۳۴۸ و شهرهای دیگر، ساواک مقامات دانشکده را تحت فشار قرار داد و طی نامه ای از مسئولین دانشکده تقاضا کرد که از شریعتی بخواهند از پذیرش سخنرانی های بعدی بپرهیزد(۲۰). سرانجام در ۱۳۵۰ ظاهراً به دستور شفاهی ساواک کلاسها درس وی در دانشکده مشهد رسما تعطیل شد(۲۱). پس از آن، وی را به تهران منتقل کرده و در دفتر تحقیقات وزارت علوم، مسئولیت تحقیق در خصوص “تعلیم و تربیت در اسلام” را به او سپردند(۲۲).

سخنرانی های دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد با استقبال گرم نسل جوان دانشگاهی و نیز سایر مستمعین حسینیه روبرو شد. تیپ جوان پسند او، سبک متفاوت او در معرفی اسلام و مطرح کردن مسائلی که دیگران جسارت طرح آن را نداشتند موجب شد در میان لایه های متدین سنتی جامعه غوغایی به پا شود. در مجموع، عدم هم خوانی فکری و هم تیپ نبودن او با سایر مبلغین ارشاد، پس از مدتی باعث اختلاف مبلغین و مسئولان حسینیه ارشاد شد(۲۳). در اوایل سال ۴۸ اختلاف سلیقه میان سخنرانان و اعضای هیات مدیره علنی می شود و رسماً از هیات امنای ارشاد خواسته می شود که دیگر دکتر علی شریعتی در آنجا سخنرانی نکند(۲۴). اما پس از استعفای مرتضی مطهری از ارشاد، و پس از تشکیل جلسات و نشست هایی، شریعتی مجدداً  همکاری را ادامه داده و اولین سخنرانی خود با عنوان ” امت و امامت” را در تاریخ ۱۱/۱/۴۸ ارائه می کند(۲۵). اوج فعالیت های وی در سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰ انجام می پذیرد. سخرانی های “نیایش”، “اقبال مصلح قرن اخیر”، “مذهب علیه مذهب”، “روشنفکر و مسئولیت آن در جامعه”، “حسین وارث آدم”، “مسئولیت شیعه بودن” و ” تشیع علوی و تشیع صفوی” سخنرانی های وی در این سالها بودند. سخنرانی های ” تشیع علوی و تشیع صفوی” و نیز ” پدر، مادر، ما متهمیم” اعتراضات گسترده ای را در میان روحانیون کهنه اندش سنتی برانگیخت بطوری که ایشان با تحت فشار قرار دادن مسئولان، تلاش کردند مانع فعالیت های شریعتی و بسته شدن کلاس های وی شوند. شریعتی در ضمن اینکه انتقاد کارشناسانه را با گوش جان می پذیرفت در مقابل فحاشان و اتهام زنندگان جسور و بی باک بود. وی ضمن یکی از کلاس های خود به این اعتراضات اینگونه پاسخ می دهد:

” به همان اندازه که به ᾿وزوزیست ها᾿ گوشم بدهکار نیست چشم انتظار صاحب نظری هستم تا با انتقاد درست عیبم را به من بنماید. اگر کسی حرف حسابی داشته باشد ولو آن را با دشنام و اهانت هم بیامیزد، با سپاس بسیار می پذیرم. آنچه را گوش نمی دهم فحاشی و دروغ و تهمت خالص یکدست است” (۲۶).

صبح روز ۱۲/۶/۵۰ به دنبال اعدام ۱۰ تن از جوانان مبارز بخصوص مسعود و مجید احمد زاده، امیر پرویز پویان، جمشید توکلی و سعید آریان، شریعتی در حسینیه ارشاد سخنرانی “شهادت” و شب همان تاریخ، سخنرانی “پس از شهادت” را در مسجد نارمک ایراد می کند(۲۷). در پایان همین سخنرانی، تظاهرات وسیعی در خیابان های نارمک صورت می گیرد و ساواک هم عده ای را دستگیر می کند ولی شریعتی به کمک اطرافیانش از آنجا می گریزد(۲۸).

در ادامه کار، شریعتی در حسینیه ارشاد گروه های تحقیقاتی در حوزه های تاتر، کودک و نوجوان، ادبیات و قرآن و نهج البلاغه تشکیل می دهد که با استقبال بی نظیر طبقات تحصیلکرده روبرو می شود بیش از سه هزار نفر برای شرکت در کلاس های ارشاد ثبت نام می کنند در حالیکه حسینیه فقط ظرفیت ۱۸۰۰ نفر را داشت(۲۹). نمایش “ابوذر” در مرداد سال ۵۱ درست سه ماه قبل از اینکه حسینیه بسته شود در ارشاد به روی صحنه رفت و تاثیر بسیاری بر جامعه گذاشت و پس از آن نمایش ” سربداران” اجرا شد که اجرای بعدی آن با دخالت ساواک لغو شد(۳۰).

آخرین سخنرانی شریعتی در ارشاد در ۱۹ آبان ۵۱ انجام می شود. ساواک در روز دوشنبه ۲۲ آبان ۵۱ حسینیه ارشاد را می بندد و از اواخر این ماه زندگی مخفی شریعتی آغاز می شود(۳۱). یک ماه قبل از بسته شدن ارشاد، عده ای از مذهبیون سنتی، با علم کردن فتواهای برخی از آیات عظام در بسیاری از مساجد تهران، موج تبلیغاتی وسیعی به راه انداختند که بهانه را برای ساواک فراهم ساخت تا تحت این عنوان که ارشاد مرکز فعالیت یک اخلالگر غیر مسلمان شده است و نارضایتی روحانیون را برانگیخته در ارشاد را ببندند(۳۲). بخصوص فتوای آیت ا… میلانی علیه علی شریعتی پخش شده بود. شریعتی پس از مدتی آوارگی در خانه یکی از اقوامش در سرآسیاب دولاب تهران مخفی می شود و کتب وی از سوی دستگاه امنیتی ممنوع اعلام شده و کم کم کتاب های او از کتابفروشی ها جمع آوری می شود ولی دانشجویانش به طور پنهانی با عناوین مستعار “علی سربداری”، “علی سبزواری” و…کتاب ها را توزیع می کنند (۳۳). اندکی پس از مخفی شدن شریعتی، پدرش استاد محمد تقی شریعتی را دستگیر می کنند و او را برای افشای محل اختفای پسرش تحت فشار قرار می دهند(۳۴). دکتر شریعتی پس از مدت مدیدی زندگی مخفی تصمیم می گیرد خود را به ساواک معرفی کند(۳۵). در طول ۱۸ ماهی که در بازداشت بود در سلول انفرادی بسر برد و فقط برای مدت ۳ ماه فرد مشکوکی را به سلول او می آورند تا در کنار او بماند و از او حرف بکشد که ظاهراً همین فرد پس از دستگیری، طی یک مصاحبه تلویزیونی برای اولین بار اصطلاح ” مارکسیست اسلامی” را بیان می کند(۳۶). چند ماه پس از دستگیری شریعتی، حکم بازنشستگی او را برای خانواده اش می فرستند(۳۷). شریعتی درباره وضیتش در زندان انفرادی به همسرش چنین می گوید:

” این منم که ۱۸ ماه تنها در زندان انفرادی به سر بردم و سالم مانده ام در حالیکه بعضی از زندانی ها در همان هفته های اول ممکن بود تحمل آن همه سختی و تاریکی و ناراحتی های زندان انفرادی را نداشته باشند و دچار مشکلات روانی شوند درحالیکه من در همان کنج تاریک سلول ام می نشستم و غرق در افکار خودم می شدم چنانکه گویی زندانی در کار نیست”(۳۸).

دکتر ناصر میناچی، از موسسین ارشاد نیز که خود در آن دوران در زندان بسر می برد در خصوص نحوه مقاومت زیرکانه شریعتی در برابر بازجویی چنین می گوید:

“…. در آن زمان به عنوان یک متهم و زندانی در چنگ ساواک بودم و تحلیلی از کارهای ساواک، متهمین و رفتارشان، دفاع شان و حرف های شان داشتم.برای اینکه ….کارم وکالت بود و حقوق خوانده بودم و در آنجا با سایر زندانیان…صحبت می کردم….شگردهای بازجوها و سربازجوها را بررسی می کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر دقیقا پرونده علی شریعتی را…..بدهند به افراد حقوقدان…..ویا قضات سابقه دار و ورزیده دادگستری بخوانند به عقیده من بهترین و علمی ترین و فنی ترین بازجویی ها در دوره زندگی یک متهم در زندان و در طول تاریخ ایران را شریعتی پس داده است”(۳۹).

آزادی شریعتی بعد از ۱۸ ماه زندان انفرادی

یکی دو هفته مانده به عید سال ۵۴، شاه برای گذراندن تعطیلات زمستانی به سوئیس و از آنجا برای شرکت در کنفرانس سران اپکبه الجزایر می رود. در الجزایر وزیر امور خارجه این کشور، عبد اللطیف خمیستی، که از همکلاسی ها و هم رزمان شریعتی بود در دیداری با شاه، در کنفرانس اپک از او می خواهد که دکتر شریعتی را آزاد کند. شاه هم قول می دهد که در بازگشت به ایران، وی را آزاد کند. بدین ترتیب، شریعتی شب قبل از عید سال ۵۴، آزاد می شود(۴۰).

رژیم همه راه های مبارزه اجتماعی را بر او بسته بود. حسینیه ارشاد را تعطیل و او را از تدریس در دانشکده هم محروم کرده بود. به علاوه، پس از آزادی از زندان ساوام مدام او را تحت نظر داشت و احضار می کرد. شریعتی که احساس می کرد محدودیت ها و ممانعت از فعالیت ها و فشارهای شدید از سوی  ساواک بعد از آزادی، رسالت بزرگ او را نیمه کاره گذاشته است سخت کم توان و فرسوده شده بود و در نامه ای به دوستان خود در حسینیه ارشاد چنین نوشت:

” ….من که زندگی ام معلوم است احتضار! یک جان کندن مستمر و نامش زندگی کردن. هر روز صبح که در آینه خودم را می بینم، درست می بینم که لااقل سالی بر من گذشته است….و شب ها با تنهایی و سکوت و سیاهی در زیر باران رنج ها که مدام می بارد، زانو به بغل، خاموش می نشینم و انبوهی از خاطره های مرده و آرزوهای مجروح در برابرام…. اما شرم از زنده ماندن و ننگ نفس کشیدن، که تنها نشانه های زندگی من است و دارد مرا  خفه می کند و لحظه ای نمی توانم از برابر ضربات مستمر این سوال که، در این دو سال چه کرده ای؟ چه کار می توانی کرد؟ چرا به این مدینه گرسنه محاصره شده ای که در تهدید نابودی است خوراک و سلاحی نمی رسانی؟…”(۴۱).

 

از اواسط سال ۵۵ شریعتی به طور جدی به فکر هجرت از کشور می افتد و لزوم این هجرت را چنین بیان می دارد:

” مهاجرت یک حکم اعتقادی و یا یک رسالت اجتماعی است برای انسان هایی که مسئولیت اجتماعی و یا مسئولیت فردی انسانی را در خود احساس می کنند….چرا؟ زیرا می دانند که اگر بمانند راه اصلاح و کار در برابر شان نیست و شرایط به گونه ای است که دست آنها بسته است و اقدام به هر گونه کار اصلاحی برای شان غیر ممکن است….” (۴۲).

در یکی از شب های قبل از هجرت، شریعتی که هجرت را تنها ادامه مبارزه می داند به قرآن تفالی می زند که این آیه می آید:

الذینَ آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله بامولهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون

شریعتی این آیه را به فال نیک می گیرد و تصمیم اش قطعی می شود(۴۳).

خانواده و دوستان شریعتی برای خروج وی سه راه را قابل بررسی می دانستند:

  1. تماس و مذاکره با مقامات دانشگاهی الجزایر، بوسیله دوستان خارج از کشور، تا برای وی دعوت نامه رسمی جهت تدریس در دانشگاه های الجزایر بگیرند.
  2. خروج مخفی از مرزهای شرقی یا غربی کشور
  3. تلاش جهت تهیه گذرنامه با نام مستعار

در نهایت تصمیم بر این می شود که راه سوم را انتخاب کنند(۴۴). بدین ترتیب شریعتی موفق می شود با نام مستعار گذرنامه بگیرد و با کلاه و عینکی مبدل بسوی بلژیک پرواز کند و از آنجا راهی انگلیس می شود و در منزل پسر دایی همسر خود ساکن می گردد(۴۵). ساواک که از خروج مخفیانه شریعتی رو دست خورده بود تلاش می کرد با شایعه پراکنی وانمود کند که شریعتی با اجازه ساواک برای معالجه به اروپا رفته است و یا اینکه قبل از رفتن وی، قول و قرارهایی میان شریعتی و ساواک بوده است(۴۶).

پس از اینکه دختران شریعتی، سوسن و سارا، به وی در فرودگاه می پیوندند به منزل دیگری که اجاره کرده بودند می روند. صبح روز بعد، همگی متوجه می شوند که دکتر به پشت افتاده است. نبض او از حرکت ایستاده بود. وقتی اورژانس سر می رسد مرگ او را تایید می کنند. چند ساعت بعد، در حالیکه هنوز خبر درگذشت شریعتی را کسی غیر از خانواده پسر دایی همسر او نمی دانست ار طرف سفارت ایران به آقای فکوهی(پسر دایی همسر دکتر) تلفن می شود و از او می خواهند که جسد را به آنها تحویل بدهد تا خودشان تشریفات قانونی را انجام بدهند!! (۴۷). پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون نیاز به کالبدشکافی علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام می کنند. در این موقعیت، کنفدراسیون دانشجویان مبارز ایرانی مقیم اروپا، خواستار کالبدشکافی می شوند. از آنجاییکه ساواک توطئه کرده بود و یک گروه به سرپرستی یک افسر امنیتی برای تحویل گرفتن رسمی جهت انتقال جسد به ایران اعزام نموده بود و نیز به دلیل احتمال همراهی پلیس انگلیس با نیروهای ساواک، دوستان شریعتی با اجازه وکیل خانواده تصمیم می گیرند که کالبدشکافی صورت نگیرد و جسد فوراً به سوریه که امکانات بهتری داشت منتقل گردد(۴۸). بدین ترتیب خانواده شریعتی برای جلوگیری از مصادره شریعتی توسط رژیم شاه مجبور می شوند جنازه را در سوریه دفن کنند. حسین زاده، افسر ویژه ساواک برای کنترل شریعتی، پس از مرگ شریعتی، به خانه او در تهران رفته بود و به همسر او گفته بود که ” شاه با شما اظهار همدردی کرده و اگر موافق باشید جنازه را به ایران می آوریم و در حرم مطهر حضرت رضا دفن می کنیم” و همسر شریعتی هم چنین پاسخ داده بود که ” از قول من به شاهنشاه تان بگویید شما قدر شخصیتی را که اینک این همه از او تعریف می کنید ندانستید، او را مکرراً به زندان و سلول انفرادی انداختید و از اذیت و آزار روحی او چیزی کم نذاشتید و اکنون ادعای همدردی می کنید؟” (۴۹).

“معلم شهید”، عنوانی که مردم به شریعتی دادند

پروفسور حامد الگار، در مورد شهادت دکتر شریعتی چنین می گوید:

” شرایط مرگ او این ظن را به شدت تقویت می کند که وی به دست سازمان امنیت ایران به قتل رسیده است. به گمان من، در گزارش پزشک قانونی که در آن زمان صادر گردید هیچ گونه ذکری از علل غیر طبیعی نرفته است اما ناگهانی بودن مرگ او به طور اجتناب ناپذیری سوء ظن و تردیدهایی را بر می انگیزد… به هر حال حتی اگر شریعتی را به وسیله سم یا طریق دیگری به قتل نرسانده باشند از آنجا که وی همواره مورد آزار و شکنجه سازمان امنیت قرار داشت و سرانجام نیز در اثر فشارهای رژیم به تبعید رفته و در آنجا درگذشت به حق در خور عنوان “شهید” است، عنوانی که مردم ایران به او ارزانی داشتند”(۵۰).

 بدین ترتیب، مرگ ناگهانی شریعتی، بدون داشتن سابقه بیماری قلبی، و  در حالی که سفارت ایران، قبل از اعلام رسمی مرگ وی از سوی خانواده، از آن با خبر بوده،  در آن شرایط انقلابی، از سوی دوستارانش ” شهادت” نامیده می شود و همین عنوان شهادت، ضربه دیگری بر پیکر رژیم شاه وارد می آورد. شریعتی هم حیاتش برای دستگاه امنیت شاه خطرناک بود و هم درگذشت اش.

وصیت دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی در خصوص اصلاح آثارش

دکتر شریعتی که همواره نسبت به نقد علمی و بی غرض اندیشه هایش با آغوش باز پذیرا بود در بخشی از وصیت نامه اش، خطاب به محمد رضا حکیمی استاد علوم اسلامی، خواهش می کند که نوشته های او را پس از مرگش هر طور که تشخیص می دهد اصلاح کند:

“…اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زندانیِ زمانه شده و به نابودی تهدید می شود، آنچه هم از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پر غلط و بد، چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی-تحقیقی که فریادهایی از سرِ درد، نشانه هایی از یک راه، تکان هایی برای بیداری، ارائه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت،…و بالاخره نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت. آنها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد- غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراث ام را با این وصیت شرعی، یکجا به دست شما می سپارم و با آنها هر کاری که می خواهی بکن…”( طرحی از یک زندگی، جلد ۲، صص۳۸۷-۳۸۸).

شریعتی را نمی توان با یک استاد دانشگاه که فقط کار علمی بی خطر و بی دردسرمی کند و ماه ها با آرامش فکر بر روی مقاله یا کتابی کار می کند مقایسه کرد. او همانطوری که خود می گوید بسیاری از نوشته هایش را در شرایط تبعید، تهدید، و تعقیب تنظیم می کرد و در فرصت بسیار اندکی که داشت به مخاطبانش ارائه می کرد. او روشنفکری دردمند بود که رسالت آگاه سازی و تحرک بخشیدن به اجتماع را به کار علمی محض ترجیح می داد. به همین دلیل است که آثار و نوشته های او به لحاظ شکلی همچون کارهای آکادمیک نیستند و حتی ارجاعات در نوشته های ایشان چندان مشاهده نمی شود و ممکن است در برخی بخش ها عدم انسجام متنی نیز مشاهده شود. اما بر خلاف آنچه برخی ظاهر بینان پنداشته اند، این امر دلیلی بر کم ارزش بودن و یا غلط بودن اندیشه های ایشان نمی شود کما اینکه خیلی از اسلام شناسان برجسته و بی غرض، ایشان را تائید کرده بودند. استاد محمد رضا حکیمی که طبق وصیت شریعتی مسئول اصلاح آثار ایشان شده بود همراه چند تن از دوستان، دفتری فراهم می کنند تا ترتیبات این اصلاحات را بدهند اما پس از مدتی، استاد حکیمی به دفتر نمی آید. وقتی علت را جویا می شوند ایشان اظهار می دارند که من تا بحال در آثار دکتر شریعتی اشتباهی که شخصیت شکن باشد و عقاید دکتر را زیر سوال ببرد ندیدم و نیازی به این کار نمی بینم(محمد مهدی جعفری، شریعتی آنگونه که من شناختم. صص ۹۹- ۱۰۳).

بخش دوم:

بررسی آراء شریعتی و ریشه یابی سوء برداشت ها و اتهامات

در این بخش با بررسی شخصیت، شیوه کار و آراء شریعتی،  به  سوء برداشت ها و اتهامات رایجی که درباره او وجود دارد می پردازیم و آن را ریشه یابی کرده و پاسخی مستند و تحلیلی به آن خواهیم داد.

◄یکی از اصلی ترین اتهاماتی که برخی مغرضین یا ناآگاهان به شریعتی وارد آورده اند اتهام همکاری او با ساواک بود. ریشه این اتهام می تواند دو مسئله باشد:

  1. تلاش های گسترده ساواک برای مصادره کردن شریعتی و همسو نشان دادن او با رژیم
  2. بازجویی پس دادن های زیرکانه و حقوقی شریعتی که بعد از انقلاب، همراه با جعلیاتی ساخته شده از سوی برخی افراد، به این اتهام دامن زد.

ساواک در طول زندگی فعالانه شریعتی بسیار تلاش می کرد تا یا با تطمیع شریعتی را به همکاری با خود وا دارد و یا اینکه با طرح توطئه هایی او را در نزد مردم در مبارزه با مارکسیسم همراه رژیم نشان دهد. در مورخه ۲۵/۱۱/۵۴ حدود یکسال پس از آزادی وی از زندان، در صفحه اول روزنامه کیهان آگهی زیر از سوی ساواک چاپ شد:

” از امروز سلسله مقالات سیاسی و فلسفی دکتر علی شریعتی درباره انسان، اسلام و مکتب های مغرب زمین، تحت عنوان «مارکسیسم، ضد اسلام» در این روزنامه چاپ می شود” (۵۱).

مشخص است که هدف ساواک از انتشار این آگهی دو چیز بود:

یکی اینکه شریعتی را ضد مارکسیسم نشان دهد تا مبارزین چپ علیه او اقدام کنند تا هم شریعتی زمین بخورد و هم در صف مخالفین درگیری ایجاد شود و تفرقه بیفتد.

و دوم اینکه ساواک وانمود کند که شریعتی با آن سازمان همکاری دارد و همچون رژیم شاه، با مارکسیسم سر ستیز دارد.

دکتر شریعتی از دیدن روزنامه بسیار خشمگین شده و بلافاصله برای پیگیری مسئله به مشهد می رود(۵۲). در خارج از کشور نیز، انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا اطلاعیه ای منتشر می کنند بدین قرار:

” می خواهند که خدا و مومنین او را فریب دهند ولی نمی دانند که جز خودشان، کس دیگری را فریب نمی دهند.

برادران و خواهران

….اخیراً سلسله مقالاتی تحت عنوان خود ساخته «مارکسیسم، ضد اسلام» منتسب به دکتر علی شریعتی، در روزنامه کیهان منتشر شده است. این عمل، بدون کسب اجازه از ایشان و با هیاهو و تبلیغات بسیار و تیتر درشت، از روز یکشنبه ۲۶ بهمن ماه آغاز شده است. دکتر شریعتی، به محض اطلاع از این عمل، به روزنامه کیهان اعتراض و درخواست تکذیب می کند. ولی جواب می شنود که ” این مقالات را سازمان امنیت می دهد و چاپ آن نیز به دستور اوست”. شریعتی، برای شکایت به دادگستری می رود تا علیه کیهان اعلام جرم کند ولی دادگستری هم از پذیرفتن اعلام جرم خودداری می کند. البته این که رژیم به اعتراض شریعتی توجهی ندارد عجیب نیست، مگر به اعتراض یک ملت نسبت به کشتار پاکترین فرزندان خلق وقعی گذارده است؟…..”(۵۳).

خود دکتر شریعتی درباره این توطئه چنین می گوید:

” آنها نقشه نابودی مرا کشیده اند و من نباید بهانه به دست آنها بدهم و آن را تسریع کنم. آنها می خواهند با مالیدن خود به ما لجن مال مان کنند. ترس من از ناتمام مردن نیست، مردن اگر خوب انجام شود دیگران کار را تمام خواهند کرد. اما ترسم از نفله شدن است، با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن. دیروز قیل و قال “کافی” ها(منظور، شیخ کافی از مخالفین سر سخت شریعتی است) برای این بود، که نشد و اکنون بی شرفی کیهان”(۵۴).

دکتر محمد ملکی درباره تلاش ساواک جهت مصادره و بدنام کردن شریعتی و ساختن این تصویر که وی با ساواک همکاری کرده است چنین می گوید:

” … در زندان موفق نشدند علی را حتی برای نشر افکار خود، به دستگاه تبلیغاتی رژیم بکشانند، که این خود، نوعی آری گفتن به دستگاه حاکم بود. از زندان آزادش کردند با این هدف که:

«بت شده ای ولی خردت خواهیم کرد و به لجنت خواهیم کشید». برای دستگاه، مسئله، شریعتی نبود، که او سمبل یک اندیشه و یک راه و یک ایدئولوژی بود. آنها می دیدند آنچه علی در باور نسل جوان می کارد و فوج فوج آنها را به آن سو می کشاند «نه» گفتن به تثلیث «استبداد»، «استعمار» و «استحمار» است و اگر این شعار پا بگیرد و به شعور این نسل آید کار تمام خواهد شد…. ساواک با چاپ این مقاله ها امید داشت هم گروه های در حال مبارزه با نظام را رو در روی هم قرار دهد و هم به نسل جوانی که علی را مظهر اسلام راستین و اسوه مقاومت و ایثار یافته بود بگوید که دیدید او را شکستیم و به تسلیم کشاندیم”(۵۵).

اینگونه تلاش ها و توطئه های ساواک برای همسو نشان دادن او با خود، از دلایلی است که باعث شده است برخی ناآگاهان و یا مغرضان درباره او چنین فکر کنند.

عامل دیگری که در دامن زدن به این اتهام موثر بود برخورد و پاسخ و تعامل های زیرکانه شریعتی با بازجویانش بود. هر کس که تجربه سلول انفرادی را داشته باشد نیک درک خواهد که فرد بازداشت شده تحت تسلط روحی و جسمی بازجویان قرار دارد به طوری که برای ساده ترین و اولیه ترین نیازهای جسمانی خود به اجازه بازجویان محتاج است. سلول انفرادی شرایطی را ایجاد می کند که فرد، بی دفاع و به شدت آسیب پذیر می شود و بنابراین هر گونه جبهه گیری بی ملاحظه و تند در مقابل آنها، فرد را در معرض آسیب، شکنجه و آزار بیشتر قرار می دهد. شریعتی آنطور که شواهد نشان می دهد تلاش می کرده است با زیرکی با بازجویان خود برخورد کند و در دفاعیات اش بطور کاملا حقوقی پاسخ دهد تا نتوانند علیه او پرونده سنگین بسازند. به نظر می رسد وی تلاش می کرده است با بازجویانش بگونه ای رفتار و گفتگو کند که آن ها را مجذوب خود کرده و حس مثبت در آنها ایجاد کند و ضمن اینکه از همکاری با آنها خودداری می کند کمتر هم آسیب ببیند. یکی از بازجویانش به نام آرش ( که نام اصلی اش فریدون کمانگر بود و بعد از انقلاب اعدام شد) در بازجویی هایی که از شریعتی کرده بود آنقدر تحت تاثیر گفتار و شخصیت وی قرار گرفته بود که در ذیل بازجویی های خود از وی، نوشته بود که ” شریعتی قصد بدی ندارد، فقط می خواهد اسمش مطرح باشد ولی باطن اش پاک است و بسیار دانشمند است. باید از علم او استفاده شود”(۵۶).

این سبک از بازجویی پس دادن او موجب شده بود که برخی مغرضین از جمله روحانی تندرویی به نام حمید روحانی پس از انقلاب، کتابی بنویسد و با استناد به نحوه مکالمات شریعتی با بازجویانش و همچنین با استفاده از تخیلات و توهمات خود، داستانی بسراید و به زعم خود، اثبات کند که شریعتی با ساواک همکاری می کرده است!! پوران شریعت رضوی در این خصوص چنین می گوید:

” همین رویکرد ساده سازانه و باور به تئوری توطئه … به برخی از دست پروردگان مدرسه حقانی اجازه می دهد که با چاپ اسناد ساواک درباره علی، شیوه ها و تمهیداتی را که یک زندانی گرفتار رژیم ستمگر و جهنمی، آن هم در زیر بار انواع فشارهای جسمی و روحی، جهت پوشانیدن چهره اصلی خود به کار می برد، به عنوان مکنونات قلبی و ضمیر هوشیار و آگاه و صریح وی منتشر کنند؛ راهی آسان و عوام پسندانه برای تحلیل ماهیت و عملکرد علی….” (۵۷).

حمید روحانی در کتاب خود به نام «نهضت اما خمینی» صفحات ۱۸۰ و ۱۸۲، بدون اینکه سند و دلیلی ارائه کند مدعی می شود که در جلسه ای که میان پرویز ثابتی، مسئول اداره کل سوم ساواک، و شریعتی برگذار شده بود اسراری بوده است که ساواک از چاپ و بایگانی آن نگران بوده است!!. همچنین مدعی می شود که دانشجویان پیرو خط امام همه اسناد سفارت آمریکا را چاپ نکرده اند!! برخی از این اسناد درباره شریعتی بوده است!!(۵۸).

از این مهمتر اینکه، بسیاری از طرفداران شریعتی در اوایل انقلاب  پست های کلیدی داشتند و بنابراین بیش از هر کس دیگری می توانستند به اسناد و مدارک مربوط به او دسترسی داشته باشند. اگر اتهام همکاری با ساواک درست بود اول همین طرفداران او از او بر می گشتند.

متن اسناد ساواک درباره شریعتی آشکارا نشان می دهد که شریعتی زیر ذره بین ساواک بوده و لحظه لحظه تحرکات و فعالیت های او تحت کنترل بوده است و حتی مقامات ساواک مدام دستوراتی جهت بی آبرو کردن و بدنام کردن او صادر کرده و برای خنثی کردن فعالیت های اوتوطئه می چیدند. به نمونه ای از این اسناد توجه کنید:

از ۳۱۲

محترماً به استحضار می رساند:

سازمان اطلاعات و امنیت قم گزارش نموده اخیراً شخصی به نام محمد علی انصاری به چاپخانه مهر استوار قم مراجعه نموده و متن دست نوشته ای را ارائه و تقاضا نموده به صورت اعلامیه چاپ شود…عنوان اعلامیه، “پاسخ ما به نشریه «نامه ای به پدر»” می باشد که به استناد اعلامیه مذکور، نشریه مورد بحث توسط علی شریعتی…نوشته شده است و در آن تهمت هایی به ائمه اطهار…وارد شده است… چاپ آن(اعلامیه) برای بهره برداری تبلیغاتی علیه شریعتی بلا مانع به نظر می رسد…

تهیه کننده- عباسی

رئیس بخش ۳۱۲- دبیری

رئیس اداره یکم عملیات و بررسی- عطلپور

(شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص ۵۵۱)

ملاحظه می شود که ساواک از اینکه اعلامیه ای علیه نوشته های شریعتی جاپ شود و موجب تخریب شریعتی شود استقبال می کند و چاپ آن را بلا مانع تشخیص می دهد.

به نمونه ای دیگر از اسناد ساواک که نشان دهنده وحشت این سازمان از نوشته های شریعتی است توجه کنید:

گزارش

محترماً به استحضار می رساند

ساواک استان خراسان اعلام نموده بود که جزواتی تحت عنوان” بررسی و نقد” … توسط پست جهت اشخاص ارسال می شود. مطالب جزوه، انتقاداتی است که از سخنرانی ها و کتب دکتر علی شریعتی شده است. ساواک مذکور، ضمن اظهار نظر مبنی بر اینکه توزیع این جزوات را بلا مانع دانسته بود خواستار نظریه در این مورد شده بود که مراتب به عرض رسید…و دکتر شریعتی هم در کتابی تحت عنوان ” میز گرد” به گفته های آنان پاسخ داده است.

نظریه

با توجه به اینکه مطالعه این نوع جزوات ممکن است بعضی اشخاص را وادار نماید که به دنبال آثار دکتر علی شریعتی بروند و از طرفی، کلیه آثار وی مضره و تحریک آمیز است مستدعی است در صورت تصویب، با توزیع جزوات مخالفت گردد…

(شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص ۲۱۷).

 

و نکته آخر اینکه، اگر شریعتی با ساواک همکاری می کرد چرا او را از دانشکده ادبیات مشهد اخراج کردند؟ کسانی که با دستگاه های امنیتی همکاری می کنند همواره مسیر ترقی شغلی را طی می کنند نه بالعکس. اگر شریعتی با ساواک همکاری می کرد چرا حسینیه ارشاد را بستند؟ و چرا کتاب های او را ممنوع کردند؟

بی اساس بودن این اتهام آنقدر آشکار است که نیاز به توضیح بیش از این ندارد.

◄اتهام یا سوء برداشت دیگر، اتهام “مارکسیست – اسلامی” است که برخی نثار شریعتی کرده اند. برخی نیز همچون مصطفی ملکیان، او را به تحریف تاریخ و استفاده از تلفیقات ناهمساز متهم کرده اند(**). داریوش آشوری نیز در خصوص او گفته است که شریعتی به اسطوره های سنتی شیعه، رنگ اسطوره های انقلابی مدرن زده است(***). اتهام مارکسیست اسلامی عنوانی بود که عمدتاً از سوی وابستگان به رژیم پهلوی به شریعتی زده می شد که متاسفانه  تا همین امروز هم از سوی برخی  تکرار می گردد. یکی از همین وابستگان به سلطنت، دکتر سید حسین نصربود که در سال ۱۳۵۱ با حکم محمد رضا شاه پهلوی به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر) دانشگاه صنعتی شریف امروز) منصوب گردید و  فرح پهلوی وی را در سال ۱۳۵۲ مأمور کرد تا با حمایت اش مرکزی برای مطالعه و آموزش فلسفه تأسیس کند. نصر در خصوص شریعتی که اندیشه اش مخالف رژیم پهلوی بود و تشیع سلطنتی را انحرافی می دانست گفته بود که “او مارکسیست اسلامی غوغاگری است که می کوشد در صف نیروهای مذهبی رخنه کند” و شریعتی نیز در مقابل این سخن سکوت نکرد و نصر را “روشنفکر ارتجاعی برج عاج نشین” لقب داد(۵۹). این اتهام از دو علل عمده نشات می گیرد:

۱. رژیم شاه تحت تاثیر فضای جنگ سرد و جنگ ایدئولوژیک و رقابت قدرتی که در جهان میان بلوک شرق و غرب وجود داشت مارکسیست ها را دشمن اصلی خود می دانست و اوایل، جریان مذهبی را خیلی جدی نمی گرفت اما پس از اینکه شریعتی با قرائتی انقلابی از اسلام و اسلامی ضد سلطنتی پا به عرصه گذاشت و موج فکری و تحرک سیاسی ایجاد کرد طبیعی بود که این چهره و قرائت از اسلام را به دشمن اصلی خود مارکسیسم نسبت دهد زیرا برای حکومتی که از عصر صفویه تا کنون، اسلام سنتیِ فقاهتی و سلطنت پذیر را می شناخت این طرز تلقی از اسلام کاملاً نو و ناشناخته می نمود و بنابراین، رژیم، این نوع اسلامِ تهدیدکننده را پوشالی و چهره حقیقی آن را مارکسیستی می دید.

۲. سبک بیان شریعتی و شیوه خاص وی در تبیین مسائل اسلامی عامل مهمتری در پا گرفتن این اتهام بود. پیش از پرداختن به این مساله باید فضای فکری حاکم بر جامعه روشنفکری زمان شریعتی را مد نظر قرار دهیم. فضای روشنفکری عصر شریعتی تحت تاثیر انقلاب های آمریکای جنوبی، فضای مارکسیستی بود. گفتمان غالب گفتمان مارکسیستی بود و هر کسی که می خواست روشنفکر نامیده شود باید مارکسیست می بود. در یک چنین فضایی، جوانان مسلمان دچار بی هویتی و خلاء فکری- معنوی شده بودند زیرا گمان می کردند برای مبارزه با خفقان موجود، از تکیه گاه نیرومند فکری برخوردار نیستند. مارکسیست ها مذهب را “افیون توده ها” می خواندند و در نتیجه، جوانان مسلمان یا به سوی مارکسیسم متمایل می شدند و یا احساس حقارتِ مذهبی بودن را با خود یدک می کشیدند. در یک چنین فضایی است که شریعتی وارد می شود و با هدف جذب این جوانان مسلمان  و جوانان مردد به اسلام، شیوه خاص خود را به کار می گیرد. طبیعاتاً اسلام شناسی سنتی- فقاهتی علما و مراجع تقلید هرگز نمی توانست برای جوانان مذهبی نوگرا جذابیتی داشته باشد زیرا اسلام این فقها جز اخلاقیات و احکام شرعی چیزی برای ارائه نداشت اما تنها، قرائتِ رهایی بخشِ شریعتی از اسلام بود که به این جوانان تشنه، هویت و سلاحی برنده برای مبارزه بخشید. علی شریعتی زبان خاص خود را دارد. زبان او زبان معیار نیست. زبان او در بیان مباحث تاریخی و اسلامی زبانی استعاری است. کاری که شریعتی می کرد این بود که برخی مفاهیم مطرح شده در مکاتب مدرن بشری همچون مارکسیسم  را می گرفت و در تاریخ اسلام برای آن مصداق یابی می کرد. او میان برخی مکاتب مدرن بشری و مکتب اسلام وجوه اشتراکی می دید و همان وجوه اشتراک را برجسته می کرد. این مشترکات-یابیِ شریعتی، با ارائه دلایل تاریخی و قرآنی همراه بود نه بلا دلیل و بی اساس. تفسیر وی از اسلام تفسیری هدف-محور بود نه همه جانبه.  وی نقاط مثبت و منفی مکاتب مدرن بشری را تشریح می کرد و نشان می داد که این ابعاد مثبت، در اسلام هم وجود دارد به اضافه اینکه، اسلام ابعاد منفی این مکاتب را نیز ندارد. شریعتی می گفت مفاهیمی همچون عدالت اجتماعی، جامعه بی طبقه، آزادی، انقلاب و… در اسلام هم وجود دارد و بهترین نمونه هایی که تاریخ به خود دیده است در مکتب اسلام هست. علی، ابوذر، زینب، حسین، حجربین عدی و… اسطوره های تاریخی بودند که شریعتی با بکار بردن استعاره، روش و منش و تفکر آنها را با مکاتب بشری قیاس می کرد و در نهایت، کفه ترازو را به سمت مکتب اسلام و الگوهای آن، یعنی همین شخصیت ها، سنگین تر می دانست. اینجاست که شریعتی، ابوذر را ” سوسیالیست خداپرست” می خواند اما خوانندگان سطحی و کم دقت و شاید بهانه گیر که فضای فکری- اجتماعی عصر وی را نادیده می گیرند، بدون توجه به نوع زبان استعاری شریعتی، چنین برداشت کرده اند که “شریعتی گفته است ابوذر، سوسیالیست بوده!! مکتب سوسیالیسم که در قرن ۱۹ پدید آمده چه ربطی دارد به ابوذر ۱۴۰۰ سال پیش؟!!”.  تعبیر “ابوذر، سوسیالیست خداپرست”  درست مثل تعبیر استعاری دکتر سروش درباره شریعتی است که می گوید ” شریعتی، حافظ زمانه ماست” و این فقط وجه اشتراک را نشان می دهد نه تمام شاکله فکری آن دو را. بر خلاف آنچه که ملکیان و آشوری مدعی شده اند، شریعتی شخصیت های تاریخی را تحریف نمی کرد و رنگ بر آنها نمی پاشید زیرا تحریف یعنی توصیف چیزی برخلاف واقعیت آن چیز، اما شریعتی توصیفی بر خلاف واقع نمی کرد بلکه فقط ابعاد انقلابی  مکتب اسلام و شخصیت های منتسب به آن را استخراج و برجسته می کرد. ملکیان و آشوری که مدعی تحریف تاریخ هستند خود باید ادله تاریخی مستند ارائه کنند و اثبات کنند که توصیفات شریعتی با اسناد تاریخی نمی خواند اما چنین نکرده اند بلکه با یک کلی گویی بلادلیل، نتیجه گیری قطعی نموده اند. اما خواننده عمیق، نیک می فهمد که شریعتی مرام و منش و تفکر ابوذر را به تفکر سوسیالیسم تشبیه می کند نه اینکه فکر می کرده ابوذر ۱۴۰۰ سال پیش، وابسته به مکتب سوسیالیسم که در قرون جدید پدید آمده بوده است!! این فقط هنر شریعتی بود که با شناخت کامل از فضای فکری زمان خویش، بهترین شیوه بیان را، شیوه قیاس و استعاره را، برای جذب جوانان به اسلام بکار گرفت. خود مرحوم شریعتی در یکی از نوشته هایش، یکی از دلایل اتهامات و سوء برداشت هایی که از او می شود را ” زبان خاص خود ” اعلام می کند:

“… عوامل بسیاری از قبیل شرایط سیاسی- اجتماعی و فرهنگی محیط، خصوصیت زبان من، برداشت من، وضع شخصی من، موجب آن شده است…در تلقی دقیق افکار من کج اندیشی ها، تحریف ها، اتهام ها و حتی نقل قول های جعلی بسیاری رواج یابد و این است که اصول کلی مکتب فکری ام را شعار وار ترسیم می کنم:

در برابر استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه، تکیه گاهم “ملیت” است

در برابر سلطه فرهنگی غرب، تکیه گاهم “تاریخ و فرهنگ خودم “

در برابر ایدئولوژی های مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، نیهیلیسم، ماتریالیسم، ایدئالیسم، تصوف شرقی، اومانیسم مادی غربی، و…  “اسلام” است…”(مجموعه آثار شماره ۱. ص ۸۵).

شریعتی، زمانی که اتهامات و کج فهمی ها در خصوص او به اوج خود رسید، مرام نامه ای به شرح زیر نوشت. به بخش هایی از این مرام نامه  در خصوص عقیده و ایدئولوژی خود و مواضع اش نسبت به مارکسیسم، سوسیالیسم و اگزیستانسیالسم اشاره می کنیم و سبک خاص او در تبیین مسائل تاریخ اسلام را نشان خواهیم داد:

■ امپریالیسم دشمن است  ولی مارکسیسم رقیب(۶۰).

شریعتی مکتب مارکسیسم را در مقابله با استبداد و استثمار، رقیب اسلام می شمارد و بنابراین قیاس های مداوم میان مارکسیسم و اسلام و استفاده از برخی مفاهیم موجود در مارکسیسم و مصداق یابی برای آن در اسلام، از این اعتقاد نشات می گیرد. به عبارت بهتر، پیام شریعتی این است:

برای مقابله با زر و زور و تزویر، برای ملت ایران که تاریخ و فرهنگ متفاوتی از غرب دارد اسلام از مارکسیسم بهتر و کامل تر است و الگوها و نمونه های عینی عدالت خواهی که در اسلام پدید آمده، با این تکامل و عظمت در هیچ مکتبی نیامده است.

■ … مارکسیسم انسان را به عبودیت در برابر دولت می کشاند چون وقتی همه ثروت ها در دست دولت است و دولت هم بدان صورتِ سلسله مراتبی تعیین شود و این سلسله مراتب هم به یک سلسله مراتب ثابت و بوروکرات تبدیل گردد بصورت یک باند همیشه حاکم در خواهد آمد. در این نظام دیگر هیچ انسانی نمی تواند کاری بکند و هیچ وقت نیز نمی تواند خود را نجات دهد زیرا دیگر ثروت و امکانات مالی برای هیچکس وجود ندارد و همه بصورت کارمند وابسته به یک تشکیلات وحشتناکی در میایند که به پیشوا ختم می شوند… مکتب شان بصورت رهبر پرستی و یک شکل دیگری از فاشیسم در میاید.(۶۱).

■ عبدالرحمن ابن عوف یکی از یاران پیغمبر اسلام بود و کسی است که عثمان را روی کار آورده… عثمان هم در قبال آن، شغل آب و نان داری را به او می دهد زیرا حال دیگر زمان پیغمبر نیست. شهرستان های عرب اکنون، ایران و مصر است که گنج ها در آن نهفته است. یک عرب معمولی را به استانداری اینچنین ایالاتی می گمارند و او هم تا آنجاییکه می تواند مردم را می دوشد بطوری که اولین کسی که کاخ می سازد همین عبد الرحمن ابن عوف است و این نشان می دهد که در اسلام برای اولین بار بورژوازی تسلط پیدا می کند(۶۲).

شریعتی برای تبیین وضعیت اجتماعی عصر خلیفه سوم، از اصطلاح جامعه شناسی ” بورژوازی” استفاده می کند که به معنای طبقه «سرمایه دار و مرفه» است. وی طبقه سرمایه دار و استثمارگر شکل گرفته در زمان خلیفه سوم را با طبقه بورژوا در جامعه شناسی که ابزار تولید را درست دارند و کارگران را استثمار می کنند قیاس می کند و از همین اصطلاح برای تبیین آن بهره می گیرد.

■ … کاملترین انسان یا مکتب که می خواهد انسان را به فلاح ببرد انسان و مکتبی است که این ابعاد اساسی را(عشق و عرفان، عدالت و برابری، آزادی) در خود داشته باشد. اگر این سه بعد اساسی در یک مکتب وجود داشته باشد بعدهای منفی هیچکدام از مکتب ها در آن نخواهد بود… از یک طرف سارتر مرا به آزادی وجودی خود می خواند و از طرف دیگر، سوسیالیسم مرا به مسئولیت اجتماعی دیگران می خواند و از طرفی، عرفان و عشق، رابطه مرا با عالم وجود، زندگی، سرنوشت نهایی وجودی می خواند….اکنون اگر من در قرن بیستم زندگی می کنم، در این زندگی امروز، در مکتبی هر سه را دربر داشته باشم این مکتب رشد هماهنگ و متعادل و چند بعدی مرا تضمین خواهد کرد و اگر نمونه بخواهیم به نظر من اسلام ارزش اش در این است که روی هر سه بعد، هماهنگ با هم تکیه می کند…(۶۳).

بدین ترتیب به خوبی می توان دریافت که شریعتی مکاتب نوین بشری را با اسلام قیاس می کند و در نهایت اسلام را کامل ترین مکتب می یابد اما سبک بیان او خوانندگان سطحی و شتابزده را به خطا دچار می کند.  خوانندگان سطحی، “سبک بیان” شریعتی را( استعاره و قیاس) با “محتوای فکری” او اشتباه گرفته و  او را مارکسیست یا مارکسیست- اسلامی می خوانند! در باب، شهید دکتر بهشتی به نیکی، روش بیان و کار شریعتی را چنین بیان می دارد:

“… علی شریعتی در خانه ای به دنیا آمده که خود به خود با فرهنگ قرآن و حدیث و با مکتب اسلام و معارف اسلام آشنا می شود، کتابهایی که می خواند و بحث هایی که می شنود، اسلامی است. در مجالس سخنرانی پدرش و در سخنرانی های دیگر حاضر می شود. با مسایل سیاسی و اجتماعی زمانش برخوردی حساس دارد. اما رشته ی تحصیلی و مطالعاتی و تدریسی او، رشته های فرهنگ جدید است. لذا به سمت مطالعه ی تمدن و تاریخ و جامعه شناسی، یعنی رشته های نو میرود، اما با این زمینه که با هر اندیشه ی نو در این فرهنگ نو غربی برخورد می کند، یک سوال برایش پیدا می شود : رابطه ی آن با اسلام چیست ؟

این ویژگی دکتر، در ساخت او نقش تعیین کننده دارد. او نمی تواند در مسایل جامعه شناسی غربی غرق شود – و غرق نمی شود. چون هر تحقیقی، هر نظریه ای، هر فرضیه ای، هر مکتبی، هر جهتی از جهات فکری نو، برای او یک سوال نو هم می آفریند:

علی! اسلام، در این باره چه می گوید ؟

پس می کوشد پاسخ اسلام را نیز به این سوال دریابد. این است که مطالعات دکتر، به طور طبیعی، مطالعات تطبیقی، مقایسه ای، کمپراتیو و مقارنه ای از آب در می آید“(شریعتی، جستجوگری در مسیر شدن).

◄ عده ای دیگر، شریعتی را نظریه پرداز مبارزه مسلحانه می خوانند و فقط با استناد به یک جمله او “بمیر یا بمیران” بدون در نظر گرفتن موقعیت کلام و زمان و مکان و شروط حاکم بر این گزاره، حکم صادر کرده اند که او خشونت را نظریه پردازی کرده است! و حتی عده ای برای اثبات خشونت گرایی شریعتی به عملکرد اعضای سازمان مجاهدین خلق و گروه فرقان استناد کرده اند و گفته اند چون اعضای سازمان مجاهدین خلق و گروه فرقان اقدام مسلحانه کرده اند و چون پای صحبت های او نشسته اند و یا آثار او را خوانده اند پس شریعتی نظریه پرداز خشونت بوده است! و یا گفته اند شریعتی یک انقلابی بوده است و انقلاب، بدون اسلحه ممکن نیست! در این خصوص به چند نکته اشاره می کنیم:

■ جمله ” بمیر یا بمیران” در مبحث جهاد و شهادت مطرح شده است. در میدان نبرد با دشمن دو راه در پیش نیست: یا بمیری یا بمیرانی. و این یک اصل طبیعی انسانی است که در جنگ اگر نکشی کشته می شوی. چگونه می توان از این جمله ” ترور و خشونت” را استنباط کرد؟ کسانی که چنین اتهامی را وارد می کنند اصول اولیه زبانشناسی و ارتباط را نادیده می گیرند و کشف می کنند  که شریعتی گفته ” در هر حال و موقعیت، چه جنگی باشد و چه نباشد، یا باید بمیری یا بمیرانی” پس یعنی ترویج ترور!!

■ در هیچ یک از نوشته های شریعتی پروژه مبارزه مسلحانه مطرح نشده است بلکه او خود، به صراحت پروژه خود را ” استخراج و تصویه عناصر فرهنگی” تعریف می کند:

” راه ما این است که …. منابع عظیم فرهنگی را، نه آن جوری که غرب برای ما استخراج کرده…بلکه آگاهانه با مسئولیت و پر از شایستگی و با متد و با تعهد نسبت به مردم و جامعه مان استخراج کنیم، تصفیه کنیم و همچنانکه در کار اقتصادی، منابع خام راکد را تبدیل به انرژی می کنیم، در اندیشیدن، در تفکر، در روح، در معنویت و در حرکت انسانی شخصیت و استقلال فرهنگی مان نیز چنین کنیم”(۶۴).

 

■ اینکه عده ای از اعضای سازمان های مسلح پای سخنان او می نشستند و یا کتاب های او را می خواندند و دست به اقدام مسلحانه می زدند هرگز اثبات نمی کند که شریعتی مشوق ترور بوده است زیرا به عنوان یک اصل علمی هرمنوتیکی، نظریات، تحت تاثیرعواملی، گاهی از صاحب نظریه فاصله می گیرند و راه خود را می روند. مخاطبان پیام، گاهی، تحت تاثیر عوامل درونی همچون گرایش فکری، حالات روحی و انتظارات خود، و خامی و هیجان زدگی خود، پیام را تفسیر می کنند و بر اساس آن تفسیر، اقدام می کنند و گاهی نیز تحت تاثیر عوامل بیرونی همچون میزان تعمق در پیام و کاستی و نقص یا گستردگی مطالعه، صاحب نظریه را می فهمند. بنابراین هر چقدر میزان تعمق و مطالعه گسترده تر باشد سطح درک مخاطب از صاحب نظریه بیشتر و بهتر خواهد بود و قطعاً مخاطبین شریعتی همه، عمیق و دقیق نبودند و علی الخصوص که تحت تاثیر فرامین و خط مشی های سازمان های خود نیز قرار داشتند و طبیعی بود که کج فهمی کنند و راه خود را بروند.

■ شریعتی خود، هیچ ارتباط سازمانی با گروه های مسلح داخلی نداشت و علی الخصوص پس از پایان تحصیلات و بازگشت به ایران، فقط کار فکری می کرد.

■ کسانی که انقلاب را با اسلحه می شناسند از دو مسئله غافل هستند:

اول اینکه، دو نوع انقلاب یا دو مرحله برای هر انقلابی قابل تصور است: یکی انقلاب فکری و فرهنگی و دوم، انقلاب اجتماعی. شریعتی رسالت اولیه و اصلی خود را ایجاد انقلاب فکری و فرهنگی می داند که در مطالب پیشین بدان اشاره شد.

دوم اینکه، در مرحله اجتماعی انقلاب ها، جامعه ی بسیج شده، حکومت نا مشروع را تحت فشار می گذارند تا یا تسلیم خواسته های مردم شود و یا از هم فرو بپاشد. در این مرحله هم، تاریخ انقلاب ها نشان داده است که همه انقلاب ها مسلحانه نبوده اند بخصوص انقلاب های مدرنی که در برخی کشورها همچون هندوستان، آفریقای جنوبی، جنبش سیاهان آمریکا( اگرچه به براندازی منجر نشد ولی به انقلاب قوانین شهروندی منتهی شد) و انقلاب های کشورهای اروپای شرقی علیه کمونیسم انجام گرفت. بنابراین، انقلاب( در معنای عام خود یعنی دگرگونی بنیادی) بدون اسلحه هم ممکن بوده است.

گرایش شریعتی به مشی مسلحانه در دوران حضور در فرانسه

از سال ۱۳۴۲ به بعد، تحت تاثیر جنبش های انقلابی الجزایر و کوبا، جو حاکم بر کنفدراسیون دانشجویی و جناح های داخلی آن، معطوف به مبارزه مسلحانه بود و جناح های چپ با تمایلات مارکسیستی هم در درون کنفدراسیون، به خاطر سرخوردگی از ناسیونالیسم لیبرال و مبارزات سیاسی قانونی، به جستجوی بدیل انقلابی تری نسبت به سوسیالیسم روسی بر آمدند. آنطور که همسر دکتر شریعتی می گوید جناح هوادار نهضت آزادی متشکل از مصطفی چمران، ابراهیم یزدی و علی شریعتی در اوایل سال ۱۹۶۳ شروع به جمع آوری و ترجمه مطالبی درباره جنگ های چریکی و ارسال پنهانی این جزوات به داخل ایران کردند و در سال ۱۹۶۳ شریعتی به شورای عالی جبهه ملی پیشنهاد کرد تا با تشکیل یک سازمان مخفی در درون جبهه ملی، مقدمات انقلاب در ایران را فراهم نمایند(۶۵). شریعتی در سال ۴۲ نیز در مقاله ای تحت عنوان ” مصدق رهبر ملی، خمینی رهبر مذهبی”، تحت تاثیر قیام ۱۵ خرداد نوشته بود:

“آری، دوران مبارزه بدون خشونت به سر آمده و از این پس برای تضمین انقلاب و دفاع از شعارهای ملی مان که مهمترین شان سرنگونی محمد رضا شاه است باید به زبان قاطع اسلحه و نیروی ویرانگر جنگ به مقابله با ساز و برگ آتشین دشمن بر خیزیم” (۶۶).

بدین ترتیب علی شریعتی در اثر استبداد انعطاف ناپذیر حکومت کودتایی شاه، سرخوردگی روشنفکران از مبارزات قانونی و پیروزی انقلاب های کوبا و الجزایر، در یک دوره ای به مبارزات مسلحانه گرایش پیدا می کند اما در بازگشت به ایران تغییر مشی داده و کار فکری و فرهنگی را ضروری تر و موثر تر می شمارد.

تغییر مشی شریعتی به مبارزات فکری

شریعتی به دنبال دریافت مدرک دکتری در سال ۱۳۴۳، سرانجام با تاملات بسیار، راه تحول  جامعه ایران را ” فرهنگی” ارزیابی کرد و بعد از ۵ سال زندگی و تحصیل در فرانسه به ایران بازگشت(۶۷). محمود عمرانی ازشاگردان شریعتی چنین می گوید:

” شریعتی می گفت بعد از اینکه درسم تمام شد حدود یکسال فکر و مطالعه کردم که چکار بکنم، شرایط ایران چگونه است و مناسب ترین حرکت سیاسی چه می تواند باشد. می گفت من امکاناتی داشتم، می توانستم در اروپا بمانم و در همانجا در قالب اپوزسیون سیاسی فعالیت کنم. می توانستم فرضاً در یکی از کشورهای همسایه یک ایستگاه رادیویی بگیرم و از این طریق کار کنم و یا می توانستم یک تشکیلات زیر زمینی راه بیندازم. امکاناتی را که بود همه را بررسی کردم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که به ایران بیایم و از داخل به کار فرهنگی بپردازم” (۶۸).

و در عمل هم وی چنین کرد و به همین دلیل هم از سوی عده ای به عنوان لوتر ایران شناخته شد.

سال ۵۵، جنگ مسلحانه و مبارزات زیر زمینی همچنان توسط نیروهای مبارز ادامه داشت. در همین سال، حسن آلادپوش از مبارزین مسلح، توسط ساواک شناسایی و در یک درگیری کشته شده بود. وی یک هفته قبل، سه مستشار آمریکایی را در ایران ترور کرده بود. به گفته همسر شریعتی، وی که ساعت ۲ بعد از ظهر، از رادیو، خبر کشته شدن او را شنیده بود بسیار متاثر شده بود و مرتب با خود می گفت ” حیف، حیف، کار درستی نکرد زیرا به جای آن سه آمریکایی، فوراً سه آمریکایی دیگر را جایگزین می کنند ولی برای مملکت ما تا کی باز حسن دیگری به وجود آید” (۶۹).

 

◄ اتهام دیگری که برخی نثار شریعتی کرده اند این است که وی نظریه پرداز فاشیسم مذهبی و حکومت دیکتاتوری اسلامی بوده است و یا اینکه  با لیبرالیسم و دموکراسی ضدیت داشته است و در اثبات این مدعا، عمدتاً به کتاب ” امت و امامت ” او استناد کرده اند. یکی از این افراد اکبر گنجی است که طی مقاله ای گزینشی و شتابزده، شریعتی را به توتالیتاریسم متهم می کند. صادق زیبا کلام نیز در کتاب خود با نام ” از دموکراسی تا مردم سالاری دینی”، ادعا کرده است که شریعتی اساساً با دموکراسی و حق رای مردم مخالف بوده است. در ارزیابی این مدعاها، ابتدا نظرات دکتر شریعتی در خصوص فاشیسم، توتالیتاریسم و حکومت مذهبی را ارائه و بررسی خواهیم نمود و سپس چکیده سخنرانی امت و امامت را تحلیل خواهیم کرد تا صحت این مدعا مشخص شود.

■ … در اسلام، سازمان روحانیت وجود ندارد ولی روحانیون هستند و برای همین است که جامعه اسلام پس از قرن ها با وجود برخورد با حوادث بزرگ، محل تفکرات متنوع است و این امر افتخار اسلام می باشد … اما در قرون وسطی، دین، بخشنامه است…. اما در اسلام همیشه جنگِ فکری وجود داشته است بخصوص در اسلام اولیه، این تناقضات فکری ناشی از نبودن سازمان روحانیت رسمی است…(۷۰).

شریعتی به صراحت سازمان رسمی روحانیت که متولی تفسیر دین باشد را در اسلام رد می کند و آن را عامل رکود و انجماد فکری می شمارد. به طریق اولی، حکومت روحانیون هم که شکل تکوین یافتهء سازمان رسمیِ روحانیت است و نیز خود، منجر به رسمی شدن دین و تفسیر می گردد از نظر وی مردود خواهد بود.

■ یک جامعه با قدرت سیاسی و اخلاقی نیرو می گیرد و رشد می کند اما با وحدت فکری(تک فکری) رو به سقوط و انحطاط می رود. جامعه ای که وحدت فکری دارد جامعه ای است که در آن، همه نمی اندیشند بلکه یک نفر فکر می کند … مکتب فاشیسم و نازیسم را می بینیم که در سال ۱۹۳۳ شروع می شود و در سال ۱۹۴۵ بر اثر ضربه ای از بین می رود(۷۱).

شریعتی نظام انحصار فکری را مردود می شمارد و حکومت های فاشیسم و نازیسم را که از مصادیق دیکتاتوری هستند محکوم می کند. کسی که با نظام انحصار اندیشه مخالف است چگونه ممکن است نظریه پرداز فاشیسم مذهبی بوده باشد؟

■ … وقتی من می گویم حکومت اسلامی، مقصودم حکومت شخص محمد و دو سه تن از جانشینان اولیه اش است که تا حد زیادی از او پیروی کردند ولی تو از این اسم به یاد خلافت امپراتوری عثمانی یا اگر تاریخ را دقیق تر بدانی، خلافت اسپانیا و بغداد و سوریه می افتی، یعنی رژیم هایی که مسلمانان روشنفکر بیشتر از شما نسبت بدانها کینه می ورزند. … حکومت مذهبی رژیمی است که در آن، به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی(روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر، حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یک زعیم روحانی خود را به خودی خود، زعیم می داند، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم، بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند بر جان و مال و ناموس مردم همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر حتی حق حیات نیز قائل نیست…. اما در اسلام چنین بحثی اصولاً مطرح نیست زیرا عمال حکومت مذهبی در جامعه اسلامی وجود ندارد. سازمانی به نام روحانیت نیست و کسی روحانی حرفه ای نمی شود. در اسلام میان مردم و خدا واسطه نیست…(۷۲).

این نظرات صریح شریعتی آنقدر آشکار است که نیازی به توضیح ندارد. شریعتی مکتب اسلام را عاری از نظریه حکومت اسلامی (روحانیون) می داند.

 

■ دشمنان ما در این عصر: امپریالیسم، ماتریالیسم و سرمایه داری… فاشیسم، صهویونیسم، ارتجاع و انحطاط فکری(۷۳).

شریعتی دشمنان جامعه اسلامی ایران را نام می برد و در این فهرست نامی از ” دموکراسی”، ” لیبرالیسم”، ” اومانیسم” و ” حقوق جهانی بشر” نیست. اگر شریعتی، نظریه پردازِ نوعی توتالیتاریسم  بود یا با دموکراسی بطور بنیادی مخالف بود قطعاً باید  دموکراسی و لیبرالیسم و حقوق بشر را نیز دشمن می دانست. انتقاداتی که شریعتی در برخی از آثار خود، از لیبرالیسم می کند نه بخاطر خودِ لیبرالیسم، بلکه بخاطر “استثمار و استعماری” است که در غرب همراه لیبرالیسم بوده است؛ غربی که از یک سو، بیرق زیبای لیبرالیسم را برای ملت خویش علم کرده بود، از سوی دیگر، شمشیر استعمار و بهره کشی را بر گردن ملت های ضعیف می زد.

و در پایان این مبحث، شایسته است بخشی از سخنان مرحوم شریعتی را در خصوص دموکراسی، آزادی و بخصوص حق آزادی بیان بیاوریم  تا درجه اعتبار سخن کسانی که او را به ضدیت با لیبرالیسم متهم می سازند را ارزیابی نماییم:

■ “اگر مخالفان خود را به پای چوبه اعدام می کشانی، بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب.

و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی، بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس.

و اگر با مخالفان خود به جنگ در میوفتی، بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو.

و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی، بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل…”

■ “… انسان در گرسنگی ناقص است، انسان در استثمار شدن ناقص است، انسان در محروم از سواد بودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتی که خداوند بر سر سفره طبیعت نهاده است ناقص است، ناقص است اما «انسان» است اما انسانی که از «آزادی» محروم است، انسان نیست…”

■ “زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن”(با مخاطب های آشنا،ص ۱۵۰)

■ “اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی، فقط یک کار بکن: بخوان و بخوان و بخوان”( با مخاطب های آشنا،ص ۶۳)

■ “انسان، تنها آزادی است و شرافت و آگاهی، و این ها چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد، حتی در راه خدا”(آثار گوناگون، ص ۵۵۵)

شریعتی به صراحت، دموکراسی را یک امر متعالی و ضروری می داند اما به شرطی که وارداتی نباشد. او با اصل مفهوم دموکراسی موافق است اما طبق برداشتی که دارد با نوع خاصی از دموکراسی مخالف است:

■ “دموکراسی، یک کالای صادراتی نیست. درجه ای متعالی است که باید جامعه ای بدان نائل گردد”

■ “آن جاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارد، فکر می میرد”(روش شناخت اسلام، ۳۰۴)

در ادامه برای روشن تر شدن آراء و نظرات شریعتی نسبت به دموکراسی و حکومت، به بررسی کتاب پر مناقشه “امت و امامت” خواهیم پرداخت؛ کتابی که شریعتی را متهم به ضدیت با دموکراسی کرده است.

چکیده سخنرانی امت و امامت:

الف) تبیین مفهوم “امت و امامت” از نظر شریعتی

■ اما اسلام به جای این اصطلاحات، …کلمه ” امت” را انتخاب کرده است… و آن تکیه شگفتی است که بر اصل ” حرکت” دارد. اما حرکتی که دارای یک جهت مشخص و ثابت است(۷۴).

■ به همین دلیل، اسلام جامعه خویش را با همین بینش می بیند و کلمه ای را که برای نامیدن آن اصطلاح می کند مفهومی ” دینامیک” دارد و آن کلمه “امت” است و امامت هم با امت هم ریشه است. پس رهبری کردن، رهبری شدن، راه و رفتن در این کلمه نهفته است… پس اسلام پیوند میان افراد انسانی را در “راه رفتن” تعریف می کند نه در خاک و خون و نژاد(۷۵).

■ بنابراین امامت هم یعنی هدایت این امت به سوی آن هدف(۷۶).

■ فرد انسانی وقتی عضو امت است که در برابر رهبری جامعه، متعهد باشد و تسلیم، البته تسلیمی که خود آزادانه اختیار کرده است(۷۷).

■ رهبری امت، متعهد نیست که مطابق ذوق و پسند و سلیقه افراد عمل کند و تعهد ندارد که تنها خوشی و شادی و برخورداری در حد اعلا به افراد جامعه اش ببخشد بلکه می خواهد و متهد است که …جامعه را به سوی تکامل رهبری کند(۷۸).

■ امام عبارت از یک موجود انسانی است که وجودش، روح و اخلاق اش، شیوه زندگس اش، به انسان ها نشان می دهد که چگونه باید بود و چگونه باید زیست(۷۹).

■ … مجموعه فضایل ایدآل که انسان بدان عشق می ورزیده و همواره آرزو می کرده است در چند شخص تحقق واقعی عینی می یابد تا به انسان ها نشان بدهد که این دین که ما معرف های آن هستیم… مکتبی است که با پیروی از آن، می شود انسان را به گونه ایده آلی که همواره آرزو می کرده است ساخت و امام… نمونه اش(۸۰).

■ امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت شخص که منشا آن خود امام است نه عامل خارجی انتخاب و نه انتصاب. منصوب بشود یا نشود، منتخب مردم باشد یا نباشد امام هست چرا که دارای این فضایل است، خواه در زندان متوکل باشد یا بر منبر پیامبر، همه امت بر سر دستش گیرند یا نگیرند و جز هفت هشت تن ارزش اش را نشناسند(۸۱).

■ … امامت به تعیین نیست بلکه آنچه درباره او مطرح است مساله “تشخیص” است یعنی، مردم که منشا قدرت در دموکراسی هستند رابطه شان با امام، رابطه مردم با حکومت نیست بلکه رابطه شان با امام، رابطه مردم است با ” واقعیت”. تعیین کننده نیستند، تشخیص دهنده اند(۸۲).

■ … امامت محدود به چند تن است، مثل نبوت، اما حکومت محدود به زمان و نظام و افراد معین نیست…(۸۳).

■ …. زیرا در قلمرو مسئولیت های یک عالم مذهبی و مرجع روحانی، نقش سیاست و اقتصادی و اداره امور و درگیری های جهانی و علوم و تکنیک و هنر و تمدن و جنگ و جبهه گیری و…. نمی گنجد و این مسائل از حیطه کار و فضای فکر مردی که به کار اخلاق و تذهیب نفس و تقوی و تعلیم و عبادت و خدا…. و امور اخروی و موضوعات دینی مشغول است خارج است(۸۴).

■ …امامت مقید به شخص امام است و امام نمونه های استثنائی و معین اند….(۸۵).

توضیح:

از گزاره های فوق چند نکته اساسی را می توان دریافت:

  1. در مفهوم امامت ” تربیت و هدایت” وجود دارد و امام نقش “معلم وهدایتگر ” را دارد.
  2. فرد، با اختیارِ آزاد، عضو امت می شود نه با اجبار.
  3. در جامعه ای به نام امت، آزادی ممنوع نیست، اما هدف هم نیست بلکه وسیله نیل به هدف است.
  4. در جامعه ای به نام امت، خوشی و شادی و برخورداری ممنوع نیست، اما هدف اصلی هم نیست. هدف اصلی رشد و تکامل است.
  5. امام الگو است نه جبار.
  6. امامت محدود به چند نفر است و نه بیشتر(فقط خاندان پیامبر).
  7. امامت یک “خصلت و قابلیت” است بنابراین انتخاب و انتصاب تاثیری در بود یا نبودِ این خصلت ندارد. امامت تشخیص مردم را می طلبد. یعنی اگر مردم امام را نخواهند در خصلت امامتِ امام تغییری حاصل نمی شود حتی اگر خانه نشین باشد.
  8. فقیه و روحانی، مشمول مفهوم امام نمی شود.

با تحلیل موارد فوق می توان به خوبی دریافت که شریعتی نظریه امت و امامت را  فقط در خصوص “خاندان پیامبر” مطرح کرده بوده است و نه کس دیگر زیرا او تاکید می کند که امامت فقط محدود به “چند نفر” است که همان معصومین(از نظر شیعه) هستند. بنابراین، ولایت فقیه مد نظر شریعتی نبوده است. نکته بسیار مهم این است که خصلت امامت، با تحقق عملی امامت(زعامت سیاسی) دو امر متفاوت هستند. خصلت امامت در درون امام است و به گفته شریعتی، انتخاب یا عدم انتخاب از سوی مردم در آن بی تاثیر است اما تحقق عملی امامت یا همان زعامت سیاسی، مسئله ای است که در تحلیل شریعتی غایب است).

ب) علت و جغرافیای طرح نظریه امت و امامت

شریعتی نظریه امت و امامت را در نقد نظریه خلافت که از سوی اهل سنت مطرح شده است طرح می کند. به عبارتی، وی این نظریه را در خصوص درگذشت پیامبر و مسئله جانشینی او ارائه کرده است بنابراین مسئله ولایت فقیه و حکومت اسلامی به عنوان مدلی برای ایران امروز به هیچ وجه مطرح نیست. شریعتی با این استدلال که در جامعه سنتی و قومی قبیله ای عرب عصر پیامبر، به دلیل اینکه افراد، رای مستقل نداشتند و به رشد و استقلال فکری نرسیده بودند و تابع رئسای خود بودند، معتقد است در انتخاب ابوبکر اساساً دموکراسی وجود نداشته است. وی این مساله چنین طرح می کند که بر فرض ما حکومت افراد مردم را بر خودشان یعنی دموکراسی را هم اگر اصل مترقی و اسلامی بدانیم آیا انتخاب ابوبکر انتخابی درست و دموکراتیک بوده است؟ دوم آنکه، در جامعه عرب آن روز آیا دموکراسی که بر استقلال آراء توده ها استوار است از نظر جامعه شناسی ممکن بوده است؟ به نمونه هایی از گفته های وی در این خصوص اشاره می کنیم:

■ برادران اهل سنت، تعیین ابوبکر را به خلافت، بر این اصل(اصل اجماع امت) استوار می کنند و بر مبنای دموکراسی توجیه می کنند و در نتیجه، اصل نصب و تعیین حکومت و قدرت را از بالا نفی می کنند و سقیفه را محل اجماع آراء و انتخاب دموکراتیک ابوبکر می شمارند(۸۶).

■ به عقیده من در سقیفه پنج رای بیشتر وجود نداشته: اوس و خزرج که دو قبیله بودند و انصار یا مسلمانان مدینه را تشکیل می دادند و دو رای داشتند و چون رئیس اوس(سعد بن معاذ) مرده بود طبعاً سعد بن عباده رئیس خزرج، در برابر مهاجران که مکی اند، و قبیله قریش، مظهر مدنی ها می شود و در نتیجه صاحب رای اوسی ها…بنابراین، این دو قبیله چون دو قبیله اند دو رای دارند… سه رای دیگر هم هست: ابوبکر، عمر و ابو عبیده جراح که هر کدام به رشد سیاسی مستقل آگاهانه ای رسیده اند و در نتیجه پیداست که چکار می کنند…(۸۷).

■ اگر به جای خلفا و سلاطین عرب، قدرت در دست علی و حسن و حسین و … می بود، امتی را ساخته بود که لیاقت آن را داشت که خود، بر اساس اصل”شوری”، لایق ترین رهبری را تشخیص دهد و بر کرسی بنشاند و مسیر تاریخ را بر راه رسالت محمد ادامه دهد. ….وصایت یک اصل مافوق اصل شوری است. پس از پیغمبر باید به وصایت عمل می شد و امامت….پس از آخرین وصی، ختم دوران انقلابی امامت، باید بر شوری تاکید می شد… اما فاجعه ای که در سقیفه رخ داد و سرنوشت اسلامی تاریخ اسلام را منحرف ساخت این بود که با تکیه بر یک حق، حق دیگری پایمال شد… بر دموکراسی تکیه کردند و اصل شوری، در حالیکه زمان، زمان وصایت یعنی رهبری انقلابی بود. این بود که دموکراسی هم از میان رفت و شوری هم برای همیشه نابود شد در حالیکه اگر پس از پیغمبر به وصایت و رهبری انقلابی عمل شده بود پس از دوران امامت، شوری و دموکراسی هم داشتیم… خلافت اسلامی بیعت، تبدیل شد به سلطنت موروثی عربی، و امامت، پس از دو قرن و نیم جهاد و شهادت، به غیبت منجر شد و فلسفه تاریخ تغییر کرد(۸۸).

 

پ) نظریه شریعتی درباره حکومت و دموکراسی

دو دیدگاه در جامعه شناسی سیاسی نسبت به حکومت:

دکتر شریعتی دیدگاه نسبت به حکومت را مطرح می کند که یکی، رفاه و خوشی مردم را هدف قرار می دهد و دیگری، رشد و تکامل فکری و اخلاقی مردم را:

■ دو بینش در جامعه شناسی سیاسی نسبت به حکومت وجود دارد: اداره جامعه، هدایت جامعه. هدف یکی این است که حکومتی بنا کند که افراد انسانی در آن، به هر شکلی که بخواهند و بپسندند و احساس آسایش کنند و برخورداری و آزادی داشته باشند بتوانند زندگی کنند، هدف رفاه است و آزادی …اما امروز در آن جامعه شناسی که متوجه کشورهای آسیایی و آفریقایی و ملت های عقب مانده است مورد تردید واقع شد زیرا که مساله اداره به بهترین شکل با اصل ” پیشرفت سریع جامعه” منافات دارد- یا باید اصل بهزیستی و آسایش مردم را انتخاب کرد و شعار حکومت قرار داد و یا اصل ترقی و پیشرفت هر چه بیشتر را(۸۹).

شریعتی برای جوامع “عقب افتاده” که افراد آن به رشد فکری نرسیده اند روش حکومتی را که رفاه و خوشی و آزادی را هدف قرار بدهد مردود می شمارد و روش حکومت تربیت – محور را مناسب تر می داند. وی میان دو واژه پلتیک و سیاست تفاوت معنایی قائل است به گونه ای که پلتیک در زبان یونانی را به معنای “اداره شهر به بهترین وضع” می داند یعنی چیزی شبیه شهرداری، و واژه سیاست را از لحاظ لغوی به معنای ” تربیت کردن” قلمداد می کند. وی معنای سیاست را قابل سوء استفاده می داند و معتقد است سیاست به معنای تربیت را نباید با دیکتاتوری اشتباه گرفت:

■ مسلماً در طول تاریخ، اشکال منفی و تلقی های منفی و سوء استفاده های فراوانی از این معنا وجود داشته است به ویژه مفهوم “سیاست” که بر اساس رهبری و تربیت جامعه و تغییر دادن طرز تفکر و روح و اخلاق افراد انسانی است،به همان اندازه که از مفهوم پلتیک مترقی تر است بیشتر از آن قابل سوء استفاده است چون ظاهراً شبیه استبداد است یعنی دیکتاتوری راحت تر می تواند عمل خود را به معنی رهبری یا تربیت جامعه توجیه کند و مثلاً بر مردم شلاق کشد و بگوید “چوب استاد است و به ز مهر پدر”… یکی دیکتاتوری و دیگری پیامبری، که این رهبری و پرورش مردم است و آن ادعای رهبری و پرورش مردم و در حقیقت پرورش کره اسب عاصی  و آزاد است با شکنجه و شلاق برای رام شدن و سواری دادن! و این (تربیت در معنای پیامبری و نه دیکتاتوری) چقدر شبیه به معلمی است! (۹۰).

بدین ترتیب، شریعتی برای جوامع رشد نیافته و عقب مانده، بهترین روش حکومت را حکومت تربیت – محور می داند که رشد و تکامل مردم را هدف اصلی خود قرار می دهد و نه خوشی و رفاه مردم را اما این نوع حکومت، شیوه ای “پیامبر گونه و معلم وار” است و نباید با دیکتاتوری اشتباه شود کما اینکه دیکتاتورها نیز رفتار سرکوبگرانه خود را ” رهبری و تربیت” می نامند.

 

نظر شریعتی درباره دموکراسی

هر چند شریعتی هرگز به طور تخصصی و متمرکز و در یک اثر مستقل به مسئله دموکراسی نپرداخت ولی اشاراتی کلی در خصوص دموکراسی در برخی آثار او مشاهده می شود. در سخنرانی امت و امامت هم ایشان نظراتی کلی در خصوص دموکراسی و جامعه مناسب برای دموکراسی بیان می کنند:

■ دو نوع دموکراسی هست، دموکراسی آزاد یا غیر متعهد و دموکراسی متعهد یا هدایت شده. دموکراسی غیر متعهد حکومت آزادی است که تنها با رای مردم روی کار می آید و تعهدی جز آنچه که مردم با همین سنن و با همین خصوصیات می خواهند ندارد. دموکراسی متعهد حکومت گروهی است که بر اساس یک برنامه انقلابی مترقی که افراد را، بینش افراد را، زبان و فرهنگ مردم را، روابط اجتماعی و سطح زندگی مردم و شکل جامعه را می خواهد دگرگون کند و به بهترین شکل اش براند و اگر مردمی هستند که به این راه معتقد نیستند و رفتار شان و رای شان موجب رکود و فساد جامعه است… باید آن سنت ها را از بین برد، باید آن طرز فکر را محکوم کرد و باید این جامعه به هر شکل که شده از قالب های متحجر خودش رها بشود. این دموکراسی متعهد است(۹۱).

■ امروز، حکومت یا گروه متعهد سیاسی که در یک کشور، رهبری را بدست می گیرد بخصوص کشوری که راکد است، کشوری که از سنت های پوسیده رنج می برد، کشوری که روابط اش بسیار منحط است، فرهنگ اش ضعیف است و جهل وجود دارد… این گروه متعهدند- ولو مذهبی هم نباشند- که سرنوشت انقلاب را به دموکراسی و رای های بی ارزش و خریداری شده و بازیچه جهل و خرافه و غرض وا نگذارند… چرا به دموکراسی در این مرحله اعتنا نباید کرد بلکه باید به رهبری شایسته تر یا رهبری انقلابی تکیه نمود؟ برای اینکه هنوز آراء مردم نمی تواند شایسته ترین را انتخاب کنند و هنوز توده منحط، رهبری شایسته را نمی تواند تشخیص بدهد. بنابراین سخن از یک جامعه منحط عقب مانده است و یک رژیم انقلابی و صاحب ایدئولوژی مترقی… این است که رژیم های انقلابی جدید، هرگز سرنوشت انقلاب را پس از پیروزی سیاسی که بسیار سطحی و مقدماتی است بدست لرزان دموکراسی نمی سپارند و به آراء اکثریتی که هنوز رای ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعی است تکیه نمی کنند چرا که سخن از یک جامعه عقب مانده سنتی است که در آن انقلاب شده است…(۹۲).

■ آیا حکومت دموکراسی  بر فرض که عالی ترین نوع حکومت برای جامعه بشری باشد آیا در همه مراحل تکامل جامعه های انسانی این اصل صادق است و برای جامعه متمدن و غیر متمدن… فرقی نمی کند؟ …آیا دموکراسی همه جا به نفع توده ها و طبقات محروم و عقب مانده و در بند است؟ انتقادی که اخیراً بالاخص از ۱۹۵۴ در کنفرانس باندونک بوسیله بسیاری از رهبران کشورهای آسیایی و آفریقایی شد و بعد بوسیله جامعه شناسان کشورهای در حال رشد و تازه به استقلال رسیده دنبال شد… مساله دوباره طرح شدن اصل دموکراسی از نظر جامعه شناسی است. در عین حال که همه فضایل حکومت دموکراسی بر ما روشن است این مساله طرح شد که آیا اگر اصل را در یک نظام اجتماعی و رهبری سیاسی، بر “پیشرفت” و “رهبری” یک جامعه متوقف و ناآگاه بگذاریم، در اینجا اعتنا کردن و ملاک قرار دادن پسند و رای یکایک افراد این جامعه، مانع اصل رهبری و پیشرفت نخواهد بود؟ اگر اصل بر این باشد که این جامعه باید از وضع فعلی به در آید، این جامعه باید روابط اجتماعی منحطی را که دارد تغییر دهد، باید طرز تفکری که دارد عوض شود…خرافاتش از بین برود… آن وقت، انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی دهند که با سنت ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است…(۹۳).

■ در همه مراحل جامعه های بدوی، جامعه های نیمه وحشی، جامعه های تاریخی و حتی جامعه های بعد از انقلاب کبیر در متن اروپا، کدام جامعه شناس می تواند بگوید و ثابت کند که اکثریت مردم می توانند از میان …. چهره هایی که به عنوان چهره های مشهور سیاسی مطرح اند بهترین رهبر را تشخیص بدهند و بدانند که بهترین راه کمال و راه رهبری این جامعه کدام است؟(۹۴).

■ … بی شک این پول است، این قدرت است که با استخدام تمام وسائل موجود تبلیغاتی امروز، با استخدام تمام استعدادها و امکانات هنری و ادبی و اجتماعی… رای می سازد. آری، آزادند در ” دادن رای” اما برده اند در ” ساختن رای” زیرا رای اش را با پول در مغزش جا داده اند و سپس آزادش گذاشته اند که به هر که خواست رای بدهد! وضع سیاسی امروز اروپا و آمریکا را اگر نگاه کنیم اهانت بزرگی است اگر بگوییم کسانی که با رای اکثریت مردم اروپا انتخاب شده اند برجسته ترین و شایسته ترین انسان های امروز این جامعه های نمونه قرن حاضر در تمدن و فرهنگ بشری اند(۹۵).

■ … تا وقتی شماره رای ها به شماره راس ها برسد و در آنجا همه مردم حق رای و تشخیص رهبری سیاسی و اجتماعی خودشان را داشته باشند. تا آن موقع، باید رهبری معین و غیر قابل تغییر و نوسان، به ادامه رهبری در نسل های بعد متعهد باشد و سرنوشت جامعه و آینده جامعه را به دموکراسی راس ها نسپارد تا جامعه به مرحله ای برسد که شایسته حکومت ” دموکراسی” رای ها بشود. زیرا اگر قبول کنیم که در جامعه های منحط حتی در جامعه های مدرن امروز که شماره رای ها بسیار کمتر از راس ها است و هر رای گاه هزاران راس را به دنبال خود می کشاند  و رای ها بدین صورت ساخته می شود… اگر قبول کنیم که در این مرحله خاص از زندگی اجتماعی و دوران انقلاب تاریخی، دموکراسی و آزادی های بی قید و شرط فردی، دشمن دموکراسی و آزادی واقعی انسان است باید قبول هم بکنیم که برای رسیدن جامعه به مرحله واقعی دموکراسی رای ها، گروهی که جامعه جدید را آغاز نموده اند و نهضتی ایدئولوژیک و انقلابی را بر پا کرده اند باید تا آنگاه که جامعه… شایستگی حکومت حقیقی دموکراسی … را پیدا کند… باید رهبری مادی و معنوی، سیاسی و ایدئولوژیک جامعه را در دست خود نگاه دارد… (۹۶).

 

نظرات شریعتی در خصوص دموکراسی را می توان بصورت زیر خلاصه کرد:

  1. شریعتی اصل دموکراسی و فضایل آن را می پذیرد.
  2. شریعتی با دو نوع دموکراسی مخالف است: دموکراسی در جوامع عقب افتاده سنتی و منحط، و دموکراسیِ سرمایه داری
  3. دموکراسی در جوامع عقب افتاده فکری، دشمن دموکراسی است  و مانع انتخاب شایسته ترین ها می شود.
  4. در دموکراسی های سرمایه داری، با پول و تبلیغات گسترده و عوامفریبی، رای را در ذهن مردم ناآگاه می گذارند و همان رای از درون صندوق ها بیرون می آید. دموکراسی سرمایه داری، دموکراسی حقیقی نیست.
  5. در جوامع عقب افتاده فکری و فرهنگی، برای دوران گذار، باید به طور موقت دموکراسی آزاد را کنار گذاشت و با روش دموکراسی هدایت شده یا رهبری متعهد انقلابی عمل کرد تا زمانی که مردم به رشد فکری و فرهنگی مستقل نائل شوند.

در فهم آراء شریعتی، آنچه که از نگاه برخی صاحب نظران همچون صادق زیباکلام پنهان مانده است و تنیجه گیری ایشان را به خطا سوق داده است عدم تفکیک میان “اصل” و”مصداق” است. در واقع پژوهشگر عمیق، در فهم اندیشه های سوژه مورد نظر خود، همواره باید به این مساله توجه کند که آیا سوژه مورد مطالعه، “اصل” را زیر سوال برده است یا “نوع یا مصداقی از آن اصل” را. به عنوان مثال، داده های استخراج شده در این مقاله، نشان می دهد که مرحوم شریعتی، با اصلِ دموکراسی، آنطور که خود می فهمیده است، مخالفتی ندارد و حتی آن را دارای فضیلت می داند اما با مصداق هایی یا انواعی از دموکراسی مخالف است( اعتبار یا  بطلانِ این مخالفت در این بخش مد نظر نیست). بنابراین در درک اندیشه های هر فردی، تفکیک میان اصل و مصداق، لازم است در تحلیل داده ها لحاظ گردد.

البته دکتر احسان شریعتی، فرزند ایشان بیان می دارد که شریعتی نظریه خود در باب رهبری انقلابی برای دوران گذار را تحت تاثیر مباحث کنفرانس باندونک ساخته بوده و بعدها در آثاری مثل ” بازگشت به خویشتن” در آن تجدید نظر می کند و بیان می دارد که روشنفکر اصلاً نباید وارد قدرت شود. بلکه باید آگاه سازی کند تا از میان مردم رهبرانی برخیزند که آگاه شده باشند و بتوانند به دموکراسی تحقق ببخشند(۹۷).

البته  نمی توان با اطمینان گفت که در طرح نظریه دموکراسی هدایت شده، آیا وی ایرانِ زمان قبل انقلاب را نیز جزء جوامع عقب افتاده می پنداشته یا خیر اما، در هر حال، با بررسی نظریه امت و امامت و نظرات وی در خصوص  دموکراسی، می توان به طور قطع مدعی شد که از این نظراتِ شریعتی، هر چه استنباط کنیم، دیکتاتوری و توتالیتاریسم نمی توان استنباط کرد. بر خلاف آنچه سطحی نگران پنداشته اند شریعتی هرگز معتقد به دیکتاتوری (چه مذهبی و چه غیر مذهبی) نبوده است و این اتهامی است ناروا. واژه “آزادی” در جای جای آثار شریعتی می درخشد و او حتی نام یکی از آثارش را ” عرفان، آزادی، برابری” می گذارد. گرچه او همچون عمده روشنفکران آن عصر، چندان دغدغه دموکراسی نداشت و آن را اولویت خود نمی دانست بلکه رهایی و سرنگونی رژیم، هدف او بود اما آیا می توان از درون تفکر آزادی-محور، ضدیت با دموکراسی را استخراج کرد؟ پاسخ نگارنده به این سوال “خیر” است. با قرار دادن همه اقوال شریعتی درباره آزادی و دموکراسی در کنار همدیگر، می توان دریافت که حکومت ایدئال شریعتی، هر چه بود نمی توانست چیزی غیر از “دموکراسی” باشد هر چند یک دموکراسیِ آرمانی، آنطور که خود او در ذهن می پروراند.  نکته مهمی که  زیباکلام نادیده گرفته و شریعتی را به ” تنفر” از دموکراسی متهم ساخته است این است که اگر براستی شریعتی از اساس با دموکراسی مخالف بوده  پس از چه روی، حکومت مورد نظر خود برای جوامع سنتی و عقب افتاده را ” دموکراسی متعهد یا هدایت شده” نام گذاری می کند؟ اگر او با هر چه دموکراسی است ضدیت داشته انتخاب نام “دموکراسی” برای حکومت مورد نظر خود چه می تواند باشد؟ این نشان می دهد که نه تنها او با اصل دموکراسی مخالف نبوده بلکه نوع خاصی از دموکراسی را در ذهن خود می پرورانده است هرچند مدلی آرمانی و غیرواقع گرایانه.  نقد نظریه شریعتی مبنی بر دموکراسی متعهد برای دوران گذار، در قسمت نقد خواهد آمد.

علیت بسیار مهمی دیگری که دکتر شریعتی آماج حملات و اتهاماتی مبنی بر نظریه پردازی حکومت اسلامی و زمینه ساز استبداد حاکم بر کشور قرار گرفته است ناتوانی مخالفین و منتقدین نظام در داخل کشور در نقد ا… خمینی  و شخصیت های دیگر نظام است. پس از انقلاب به دلیل فضای بسیار بسته سیاسی و خفقان حاکم بر کشور، نه تنها اجازه نقد تفکر ا… خمینی و دیگر مقامات ارشد نظام داده نمی شد بلکه با سرکوب شدید، با این مسئله برخورد می شد و مخالفان نظام نیز که مرعوب شده بودند در سایه این ناتوانی و محدودیت، چاره ای نداشتند جز اینکه شریعتی را مسبب تمام ناکامی ها و سر خوردگی های ناشی از انقلاب ۵۷ معرفی کنند زیرا دیواری کوتاه تر از او نمی یافتند. تا همین امروز هم اینگونه است و هر گونه نقد آیت ا… خمینی نه تنها خط قرمز نظام محسوب می شود بلکه اصلاح طلبان، همان منتقدین نظام در داخل، با خودسانسوری، از آن پرهیز می کنند. شریعتی زنده نماند تا از خود و آراءاش دفاع کند ولی با وجود اینکه نظام حاکم، دل خوشی از او نداشت و در دهه اول انقلاب، کتاب های او را از کتابخانه ها جمع آوری می کردند و نقش او را در انقلاب ۵۷ نادیده می گرفتند، برخی مخالفان نظام، شریعتی را عامل تاسیس حکومت اسلامی و استبداد حاکم معرفی می نمودند.

◄ شریعتی را با استناد به واژه ” امت” که در سخنرانی امت و امامت آمده است  به ضدیت با ملیت و ملی گرایی متهم کرده اند. با مرور آثار عمده ایشان، به بررسی مواضع وی در این خصوص خواهیم پرداخت.

■ عوامل بسیاری از قبیل شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی محیط، خصوصیت زبان من، برداشت من، وضع شخصی من، موجب آن شده است… در تلقی دقیق افکار من کج اندیشی ها، تحریف ها، اتهام ها و حتی نقل قول های جعلی بسیاری رواج یابد و این است که اصول کلی مکتب فکری ام را شعاروار ترسیم می کنم:

۱. در برابر استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه، تکیه گاهم ” ملیت” است

۲. در برابر سلطه فرهنگی غرب، تکیه گاهم ” تاریخ و فرهنگ خودم” …(۹۸).

■ فردوسی شاعر و سخنرانی است که بی شک او را باید یکی از بزرگترین و بهترین خدمتگذاران سرزمین ایران به حساب آورد. او با آفریدن اثر فنا ناپذیر خود، شاهنامه، در واقع ملیت ایران و آنچه را که بیگانگان در صدد از بین بردن آن بودند به بهترین صورت خود احیا نموده است…فردوسی تنها به خاطر ملیت از دست رفته و در حال اضمحلال کشورش و در مقابل دستگاه خلافت که می خواهد هر چه بیشتر ایران را بکوبد و تحقیر نماید قد علم می کند و اصل فلسفه شاهنامه هم در این است که می خواهد آنچه را که عرب و ترک غزنوی به لجن کشیده و تحقیر می نماید از نو با صورتی عالی احیا نماید. می خواهد بیان نماید که اگر ایرانی شخصیت داشته باشد زیر بار زور و تحقیر نمی رود(۹۹).

■ قیام بابک درست ترین و انسانی ترین قیام علیه خلافت است برای همین است که بزرگترین مقاومت ها را بابک علیه خلیفه داشت…(۱۰۰).

■ … اسلام را قرن های بسیار، بطور رسمی و پیگیر، حکومت های عرب و ترک و مغول که بر ما حکم می راندند، به عنوان قوی ترین حربه برای فلج کردن شخصیت و نابود کردن موجودیت ما بکار گرفتند و از آن شمشیری ساختند که تاریخ ما را از پیش از اسلام یکباره قطع کنند تا ملتی شویم که از صفر آغاز کرده است و آنگاه، ملتی که ریشه های نیرومند اش از گذشته بریده شده است، با نیرویی به نام اسلام… روح مقاوم او را در زیر ضربات مداوم بکوبند تا در برابر سلطه آنان رام گردد…(۱۰۱).

دکتر شریعتی با ملی گرایی به مفهوم ” قومیت پرستی متعصبانه” و یا ” ملی گرایی نژاد پرستانه” مخالفت دارد:

■ اینان (برخی نویسندگان و مورخان) در دفاع و معرفی ملیت، یا از یک قومیت پرستی متعصبانه ارتجاعی پیروی کرده اند و یا ناسیونالیسم را با ” راسیسم” (نژاد پرستی) درآمیخته اند و این دو روحیه، یکی میراث جهان بینی ارتجاعی و محدود گذشته ای است که بر اساس نظام قبایلی استوار بوده و خودستایی های برتری جویانه و کشاکش های خودخواهانه و تعصب آمیز بر آن حاکم بوده است و دیگری اثری است که ناسیونالیسم غربی بر اینان داشته که ناسیونالیسم در غرب غالباً بر بنیاد نژاد پرستی توجیه می شود… تا آنجا که فیلسوف عظیمی چون هگل، فلسفه وجودی خود را بگونه ای ساخته و پرداخته که اساساً خلقت عالم به خلقت تاریخ بشری می پیوندد و تکامل آن، به ایجاد نژاد  آلمانی می رسد که غایت آفرینش است…(۱۰۲).

■ … در حالیکه ملیت- در تحلیل جامعه شناسی و علمی آن- نه تنها با ارتجاع و نژاد پرستی مترادف نیست بلکه یک واقعیت انسانی و یک حقیقت اجتماعی در میان انسان ها است که… نه تنها عامل برتری جویی های قومی و تنازع های ملی نیست که عامل تفاهم و تعارف میان ملت هاست و نه تنها مانعی در برابر انسانیت نیست که خود راهی است که تحقق راستین انسانیت(اومانیسم) در روی زمین… از آن عبور می کند(۱۰۳).

■ ناسیونالیسم در تاریخ ما هرگز با روح تفرقه و تضاد بشری و تحقیر و نفی ملت های دیگر همراه نبوده است بلکه درست برعکس، چهره انسانی داشته است و در همان حال که همواره به خویشتن تکیه داشته و در اندیشه اثبات وجود خود بوده است نه تنها به فکر نفی و تحقیر و مقابله با دیگران نبوده است که کوشیده است تا به جای آنکه مشت خویش را بر فرق انسان های دیگر فرود آورد دست خویش را بسوی شان پیش ببرد(۱۰۴).

شریعتی نه تنها میان اسلام و ملی گرایی تعارضی نمی بیند بلکه احترام به ملیت انسان ها را برای گسترش اسلام مفید می داند:

■ … و اسلام به عنوان یک مذهب جهانی که بر ارزش ها و ایدئال های نوع انسان استوار است با اعتراف به موجودیت، آزادی و اصالت ملت ها، به جای آنکه با شیوه های فاشیستی و راسیستی ملت ها را به جان هم اندازد… همه ملت های مستقل و آزاد جهان را به تلاش در راه تحقق ایدئال های انسانی و شرکت در یک عشق بزرگ خدایی و جهاد برای تکامل نوعی آدمی از طریق تنوع تجربه ها و ابتکارها و آزادی اراده ها دعوت می نماید(۱۰۵).

دکتر شریعتی در ادامه سخنان خود، کشورگشایی هایی که خلفای عرب انجام داده اند را مذمت می کند و آن را مصداق سلطه سیاسی می خواند و نه جهاد اسلامی:

■ جهاد اسلامی، بر خلاف آنچه خلافت عمل کرده است و دشمنان اسلام نظر داده اند، کشورگشایی و ساطه جویی سیاسی بر ملت های مغلوب نیست بلکه کوششی است در سطح جهانی برای آنکه مفهوم و مصداق “رشد” و “غی” از هم جدا شوند و هر یک از دیگری باز شناخته شود…(۱۰۶).

شریعتی رویداد حمله اعراب به ایران و فتح ایران را به لحاظ اجتماعی از هم تفکیک می کند و واکنش ایرانیان را در مرحله حمله اعراب و مرحله فتح کامل ایران متفاوت توصیف می کند. شریعتی چنین استدلال می کند که مقاومت های جانانه و قهرمانانه ایرانیان در مرحله فتح ایران صورت گرفت نه در مرحله حمله به ایران. شریعتی این مقاومت ها را “قهرمانانه” توصیف می کند:

■ …. اگر می بینیم که همان مردمی که در نهاوند و جلولا و قادسیه، در برابر سپاه برهنه و بی ساز و برگ عرب مقاومت درخشانی نمی کنند ولی در دوره بعد، هر شهری در ایران، کانون مقاومت دلیرانه و سرسختی قهرمانانه ای می شود و… در برابر سپاه عرب که اکنون ده ها برابر قدرت و کثرت یافته است ایرانیان چنان در شهرها لجوجانه و نیرومند می ایستند که سپاه عرب ناچار برخی شهرها را چندین بار اشغال می کند و گاه به قتل عام می پردازد….(۱۰۷).

شریعتی در کتاب هبوط در کویر، زیبا ترین و با شکوه ترین عبارات را در وصف نوروز، به عنوان نماد ملیت ایرانی، بکار می برد و چه دلیلی بهتر از این تا ملی گرایی مرحوم شریعتی نشان داده شود:

■ سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می‌شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی‌کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال‌آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی‌پسندد. اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته‌اند: جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندر کارند. نوروز که قرن‌های دراز است بر همه جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن‌های دیگران غالباً انسان را از کارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌کند: کافه‌ها، کاباره‌ها، زیر زمین‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها… در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می‌کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک… نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری وسوسه‌آمیز نوروز به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می‌یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره‌اش از شادی می‌شکفد اشک شوق می‌بارد فریادهای شادی می‌کشد، جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود….نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر ارابه بی‌رحم زمان – که بر همه چیز می‌گذرد و لِه می‌کند و می‌رود هر پایه‌ای را می‌شکند و هر شیرازه‌ای را می‌گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی‌گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌کند، میان ما و گذشتگان‌مان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته‌اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند: تنها سنت‌ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می‌دهند و با گذشتگان‌مان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهره مقدس این سنت‌هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنار خویش و در «خود خویش» احساس می‌کنیم حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت‌هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همه نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می‌کرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال صحنه‌های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگان‌مان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پر هیجان را در مغزمان بیدار می‌کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله‌های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می‌کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده‌های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می‌گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس چنگ خویش را بر می‌گرفت و می‌گفت: ” اباتیمار: اندکی شادی باید “. نوروز در این سال‌ها و در همه سال‌های همانندش شادی‌ای این چنین بوده است، عیاشی و «بی‌خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می‌کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش از آن سخن گفته‌اند….مسلماً اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز کرده‌اند و رودها رفتن و شکوفه‌ها سر زدن و جوانه‌ها شکفتن، یعنی نوروز بی‌شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه‌ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت.
انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای که در دل‌های مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز .این پیری که غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است پس از آن در کنار آتشکده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می‌کرده‌اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می‌بخشند و در همه این چهره‌های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن‌ها و با همه نسل‌ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم‌تر از همه پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل‌های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و دره عمیق فراموشی میان‌شان جدایی می‌افکنده است .و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می‌گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می‌شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ‌هایمان می‌دَود و روح آنان در دل‌هایمان می‌زند شرکت می‌کنیم و بدین گونه، بودن خویش را، به عنوان یک ملت، در تند باد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوب گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم…

 
 ◄ ” شریعتی  «اسلام سرایی» کرده است، شریعتی اسلام نشناس است”!

اینها عباراتی است که عده ای دیگر از مخالفان شریعتی نثار او کرده اند. ریشه این اتهام پنج چیز است که تک تک آنها را بررسی خواهیم کرد:

  1. مخالفت روحانیون سنتی و بخصوص شارلاتانیسم جامعه  وعاظ سنتی
  2. ناراحتی مطهری از شریعتی و نوشتن نامه هایی شدید الحن
  3. نامه مشترک مهندس بازرگان و مطهری
  4. نگاه تک بعدی و جزم اندیشانه نسبت به اسلام شناسی
  5. دو گونه اسلامیات

■ دکتر علی شریعتی همچون هر اندیشمندی که حرفی نو، تفکری نو و دستاوردی نو را به جامعه عرضه می کند به دلیل نو آوری خاص خود در بیان تعالیم دین و رویدادهای تاریخ اسلام و به علت تفسیر نوینی که از اسلام ارائه می کرد از سوی  روحانیون سنتی و بخصوص اقشار کم سواد وعاظ منبری مورد حمله و اتهام قرار گرفت. شریعتی بسیاری از مسلمات جامعه سنتی مذهبی را به چالش گرفت و به پالایش و خرافه زدایی از دین پرداخت. مخالفت این قشر از مذهبیون با شریعتی نه به صورت نقد علمی بلکه بصورت اتهامات بزرگی همچون سنی گری، اسلام نشناسی، کفر و الحاد و لعن و نفرین خود را نمایان ساخت.

طبیعاتاً روحانیونی که سالهای سال و بلکه قرن ها تریبون اسلام و اسلام شناسی را در انحصار و تملک خود می دیدند و کسی جز روحانیون را محق به سخن گفتن درباره اسلام نمی دانستند نمی توانستند تحمل کنند که مردی کراواتی و کت و شلواری آن هم با افکاری نوآورانه و نیز سرسخت و بی رحم در مقابل افکار کهنه و ارتجاعی، از اسلام سخن بگوید و مخاطبانش بسیار بیشتر از مخاطبان هر روحانی و فقیه و واعظی دیگری باشد. مخالفت روحانیت سنتی با شریعتی، پس از چاپ و انتشار مقالات او در جلد اول کتاب ” محمد خاتم پیامبران” شروع شد. مخالفت این دسته با شریعتی با انتشار کتاب ” اسلام شناسی”، ” تشیع علوی، تشیع صفوی”، ” پدر، مادر، ما متهم ایم” شدت گرفت زیرا در این آثار، شریعتی، روحانیت درباری، روحانیون پوک و روحانیون پلید را( به تعبیر خود) به شدت مورد حمله قرار داده بود و در نتیجه، مخالفین او که منافع صنفی و نفوذ خود در میان مردم را در معرض خطر می دیدند تلاش می کردند با نوشتن ردیه ها، سخنرانی بر سر منابر یا تحریک برخی مراجع تقلید بر ضد شریعتی و ارشاد و گرفتن فتوا علیه او، او را بی اعتبار و اسلام نشناس نشان دهند. عمده ترین مخالفان شریعتی در میان روحانیون سنتی و وعاظ افراد زیر بودند:

  1. گروه ولایتی:

 صدر الدین جزایری/ مرتضی جزایری/ محمد مقیمی/ شیخ قاسم اسلامی/محمد علی انصاری قمی/ ابراهیم انصاری زنجانی/ حسین روشنی

  1. حلقه استاد مطهری، مدرسه حقانی و مجله مکتب اسلام:

مرتضی مطهری/ مصباح یزدی/ ناصر مکارم شیرازی

  1. مراجع تقلید و صدور فتوا:

ا… میلانی/ ا… محمد صادق روحانی/ ا… حسن طباطبایی قمی/ ا… علی فانی اصفهانی/ ا…علی نمازی شاهرودی/ ا… عبدﷲ شیرازی/ ا… مالک حسینی/ ا…ابوالقاسم موسوی خویی/ ا… شهاب الدین مرعشی نجفی

این موج تخریب و اتهام پراکنی آنقدر گسترده بوده که متاسفانه تا همین امروز در میان بسیاری از به اصطلاح روشنفکران ما تداوم یافته است بطوری که بسیاری ار اینها، با استناد به اینکه فلان روحانی یا فلان مرجع تقلید علیه شریعتی فتوا داده، شریعتی را با همان عینک تاریک وعاظ منبری و روحانیون سنتی می نگرند و او را اسلام نشناس خطاب می کنند! شگفتا! عینک وعاظ منبری بر چشم روشنفکر امروز ما!

■ اختلافات میان شریعتی و مطهری و متعاقب آن، نوشتن نامه های تند و از روی خشم توسط مطهری  در وارد آوردن اتهام اسلام نشناسی به شریعتی موثر بوده است. مرحوم مطهری از ابتدای بنیان گذاری ارشاد در کنار آقایان مرحوم محمد همایون و دکتر میناچی به امور مذهبی در ارشاد مشغول بود و سخنرانی می کرد. اما با ورود علی شریعتی به ارشاد موج فکری جدیدی به کالبد ارشاد دمیده شد و تقابل میان مطهری و شریعتی در قالب دو نوع برداشت متفاوت از اسلام، برداشت سنتگرایانه یا اسلام فرهنگی (به تعبیر خود شریعتی) و برداشت ایدئولوژیک یا اسلام رهایی بخش، ظهور پیدا کرد.

در سال ۱۳۴۶ به مناسبت پایان چهاردهمین قرن بعثت پیامبر اسلام، از طرف حسینیه ارشاد و به مسئولیت استاد مطهری، به برخی صاحب نظران از جمله علی شریعتی پیشنهاد می شود تا جهت نوشتن مقالاتی در یک کتاب تحت عنوان ” محمد خاتم پیامبران” همکاری نمایند و مرحوم مطهری نامه ای به شرح زیر می نویسد:

” برادر عزیز دانشمندم جناب آقای دکتر علی شریعتی

قلب خود شما گواه است که چه اندازه به شما ارادت می ورزم و به آینده شما از نظر روشن کردن نسل جوان به حقایق اسلامی امیدوارم… چندی پیش ابوی مکرم …جناب آقای شریعتی بر حسب تقاضای اینجانب نامه ای به حضرت عالی مرقوم داشتند و نوشتند که قرار است …. کتابی تالیف شود که از نظر معرفی شخصیت رسول اکرم مفید باشد… از ذوق و ابتکار و حسن انتخاب حضرت عالی انتظار داریم که بطور فشرده و در عین حال، داشتن همه نکات روشن، آن قسمت از زندگی حضرت را مرقوم فرمایید و مخصوصاً قسمت هایی که کمتر مورد توجه دیگران است با نظر روشن بین خود آنها را بشکافید….”(۱۰۸).

مقالات شریعتی در این کتاب چاپ می شود اما پس از اینکه مخالفت ها و افتراها بر ضد حسینیه ارشاد و شریعتی به خاطر چاپ این دو مقاله، از طرف گروه ولایتی و برخی وعاظ شروع می شود مطهری هم به دلیل انتقاد شریعتی از روحانیت به صف مخالفان می پیوندد. اما مخالفت مطهری با شریعتی و انتقاد از او نه تنها به زبان علمی و با حسن نیت نیست بلکه الفاظ بکار رفته در این اعتراضات، خشم و ناراحتی وی را نشان می دهد. آنچه که به لحاظ فهم اسلامی، مطهری را تبدیل به مخالف شریعتی ساخته بود از این قرار بود:

مخالفت شریعتی با روحانیت سنتی، انتقاد از علامه مجلسی، تکیه شریعتی بر روشنفکر به جای روحانیت، تز اسلام منهای روحانیت، رقیب دانستن مارکسیسم (شریعتی مارکسیسم را “رقیب” می دانست نه دشمن) و …

نمونه هایی از نوشته های مطهری در مورد شریعتی:

“… این جزوه(جزوه های ۱۵ و ۱۶ اسلام شناسی در ارشاد) مانند غالب نوشته های نویسنده از نظر ادبی و هنری اعلی است و از نظر علمی متوسط است و از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است!…” (۱۰۹).

تعبیر ” اسلام سرایی” که به شریعتی نسبت داده شده برخاسته از نوشته شخص مرتضی مطهری است:

“…اولاً به نظر من این جزوه چیزی که نیست اسلام شناسی است. حداکثر این است که بگوییم اسلام سرایی یا اسلام شاعری است. یعنی اسلام، موضوع و سوژه یک نوع شعر و تخیل ولی به صورت نثر شده است و البته زیبا هم سروده شده است و بیشتر از سوسیالیسم و کمونیسم و ماتریالسم تاریخی و اگزیستانسیالیسم مایه گرفته است تا اسلام….نویسنده جزوه، نظریه غرور  بی حد و نهایت اش، همانطور که خاصیت هر مغروریست، عقده ندانستن علوم اسلامی از فلسفه و کلام و فقه و عرفان و غیره دارد….!” (۱۱۰).

مطهری درباره سخنرانی ” حسین وارث آدم” می نویسد:

” آنچه دستگیرم شد از هدف این جزوه که زیر لفافه بیان شده است و به تعبیر نویسنده خواسته است تمام عقده ها و عقیده های خود را در این جزوه بگوید این است که … این جزوه نوعی توجیه تاریخ است بر اساس مادی-مارکسیستی. نوعی روضه مارکسیستی است برای امام حسین که تازگی دارد”(۱۱۱).

مطهری پس از درگذشت دکتر شریعتی نیز از حمله به او دست بر نمی دارد و با مشاهده ناراحتی که دوستاران شریعتی از او داشتند در نامه ای در سال ۱۳۵۶ به ا… خمینی، ضمن آنکه شریعتی را به همکاری با ساواک برای آزادی خودش از زندان و دادن سلسله مقالاتش به ساواک برای چاپ در کیهان متهم می کند، می نویسد:

“… اخیراً می بینم گروهی که عقیده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرایش های انحرافی دارند با دسته بندی وسیعی در صدد این هستند که از او بتی بسازند که هیچ مقام روحانی جرات اظهار نظر در گفته های او نداشته باشد… برای شناختن ماهیت این شخص لازم است که حضرت عالی مجموعه مقالات او را در کیهان که یک سال و نیم پیش چاپ شد، شخصاً مطالعه فرمایید. این مقالات دو قسمت است: یک قسمت بر ضد مارکسیسم است که مقالات خوبی بود و ایرادات کمی از نظر معارف اسلامی داشت. ولی قسمت دوم مقالاتی بود درباره ملیت ایرانی …و در حقیقت فلسفه ای بود برای ملیت ایرانی  و قطعاً تا کنون احدی از ملیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه امروز پسند دفاع نکرده  است. شایسته است نام آن را ” فلسفه رستاخیز” بگذاریم. خلاصه این مقالات … این بود که ملاک ملیت، خون و نژاد …نیست. ملاک ملیت، فرهنگ است…. ما ایرانیان فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و من واقعی ما و خویشتن اصلی ماست…. در این میان بیش از همه درباره حمله عرب بحث کرده و نهضت شعوبی گری را تقدیس کرده است. آنگاه گفته اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ….”(۱۱۲).

ا… مطهری در ادامه این نامه، شریعتی را متهم می کند که در ازاء آزادی از زندان، مقالاتش را به ساواک داده تا در روزنامه کیهان چاپ کنند. وی در آن نامه تا آنجا پیش می رود که سر از توطئه پنداری در خصوص شریعتی در می آورد و او را حامل ماموریتی از سوی ساواک می داند برای خروج از کشور و نابود کردن اسلام و روحانیت!:

“… و خدا می داند که اگر خداوند از باب و یمکرون و یمکروﷲ و ﷲ خیر الماکرین در کمین او نبود، او در ماموریت خارج اش چه بر سر اسلام و روحانیت می آورد…”(۱۱۳).

همانطور که از نوشته های ا…مطهری بر می آید ایشان به جای نقد علمی و ارائه دلیل، با خشم، فقط عبارات تند و تحقیرآمیز به کار می برد و شریعتی را به اسلام نشناسی متهم می کند. در واقع، مطهری به عنوان یکی از مظاهر اسلام سنتی، قرائت نوین شریعتی از اسلام را بر نمی تابد و حتی او را به غرور و عقده گشایی متهم می سازد و ندانستن فقه و فلسفه اسلامی را دلیلی بر اسلام نشناسی او تلقی می کند. حتی تعارض در قضاوت های مطهری آشکار است: آنجا که نوشته های شریعتی علیه مارکسیسم را مطرح می کند او را اسلام شناس می بیند و آنجا که نوشته های شریعتی در دفاع از ملی گرایی را پیش می کشد او را اسلام نشناس می خواند!

ناراحتی مطهری از شریعتی فقط به دلیل تفاوت برداشت و فهم آنها از اسلام نبود بلکه عوامل بیرون از فکر در این امر نقش اساسی داشت. محبوبیت بی نظیر شریعتی در میان دانشجویان و پر مخاطب بودن او بود که استاد مطهری را آزرده می ساخت. مطهری تفسیری سنتی و کهنه از اسلام داشت که خیلی مورد پسند قشر روشنفکر و جوان نبود اما شریعتی با شناخت دقیق و هوشمندانه ای که از وضعیت فکری نسل جوان آن روز و نیازهای هویت خواهانه آنها داشت قرائتی به روز از اسلام ارائه کرده بود که موجب می شد نه تنها جوانان مسلمان به مسلمان بودنِ خود ببالند بلکه جوانانِ مردد میان اسلام و دیگر مکاتبِ وسوسه انگیز همچون مارکسیسم نیز به اسلام بازگردند. اما مرحوم مطهری با آنکه فرد دانشمندی بود اما از ریشه یابی این محبوبیت عاجز بود و اتهام زنی و بد زبانی را پیشه کرده بود. حامد الگار مترجم آمریکایی الاصل آثار دکتر شریعتی به زبان انگلیسی درباره زمینه های اختلاف مطهری با شریعتی می گوید:

“… از اشخاصی که از نزدیک شاهد جریان بوده اند شنیده ام که پیش از به صحنه آمدن شریعتی، مرحوم ا… مطهری مشهورترین و محبوب ترین سخنران و مدرس در میان دانشجویان دانشگاه به شمار می رفت. اما با آمدن شریعتی مستمعین مطهری به سرعت رو به کاهش نهادند. چرا که شریعتی هر روز افراد بیشتری را به سوی خود جلب می کرد. بالنتیجه چنان که به هر حال، بشر بشر است، ایم موضوع موجبات رنجش خاطر ا…مطهری را فراهم ساخت”(۱۱۴).

■ امروز عده ای با استناد به نامه مشترک مهندس بازرگان و مطهری که بسیار عجولانه نوشته شده بود تلاش کرده اند شریعتی را فاقد صلاحیت لازم برای اظهار نظر در مسائل اسلامی معرفی کنند. حساسیت هایی که استاد مطهری نسبت به شریعتی پیدا کرده بود و جنجالی که میان طرفداران این دو نفر ایجاد شده بود موجب شد که مطهری همراه با مهندس بازرگان در آذر ۱۳۵۶ اطلاعیه مشترکی در خصوص وضعیت عقیدتی و اسلام شناسی وی بنویسند و در آن، ضمن تقدیر از شخصیت شریعتی، به زعم خودشان اشتباهات فراوان وی در مسائل اسلامی (و حتی در مسائل اصولی) و کمبود مطالعه وی در مسلمات قرآن و فقه اسلامی را برجسته کنند. این اطلاعیه چند ماه پس از مرگ شریعتی منتشر شد. آن طور که سید محمد مهدی جعفری که از نزدیک در جریان نوشتن این اطلاعیه بود بیان می دارد:

 ” بعد از فوت دکتر شریعتی، مهندس بازرگان روی اصراری که در رفع کدورت و اختلاف بین شریعتی و مطهری داشت….به آقای مطهری می گوید که شایعاتی هست که شما با مرحوم شریعتی اختلافاتی داشتید. بیایید من و شما چیزی بنویسیم در باره دکتر شریعتی که ریشه این شایعات زده شود…مهندس بازرگان گفت: یک چیزی من در تجلیل از شریعتی نوشتم. بعد که خواندم ایشان نپسندید. آقای مطهری مطلبی را که نوشته بود خواند، من نپسندیدم. همه اش در رد و نقد دکتر شریعتی بود….به خاطر از بین رفتن شایعات و چون می دانستم هیچ دو نفر نیستند که صد در صد در همه مطالب با هم توافق داشته باشند من (مهندس بازرگان) حرف های آقای مطهری را پذیرفتم. نوشته مطهری را گرفتم و مقداری خصوصاً در مقدمه، نظرات خودم را علاوه کردم. از جمله نوشتم: ما شهادت می دهیم که در مساله توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت هیچ گونه اشکالی ندارد و به این اصول اعتقاد دارد و… ما بقی مطلب را شهید مطهری نوشته بود. از جمله نوشته بود به علت اطلاع کمی که از معارف اسلامی داشت… دیدم این حرف صد در صد درست نیست ولی چون به یک توافق نسبی رسیده ایم آن را امضا کردم. نوشته که منتشر شد و به دست من (آقای جعفری) رسید، خیلی ناراحت شدم. دیدم در جامعه اثر منفی دارد خصوصاً آن قسمتی که نوشته بود: ایشان اطلاعات کمی از معارف اسلامی داشته است. …رفتیم منزل مهندس بازرگان، به ایشان گفتیم: این چیه که نوشتی؟

مهندس بازرگان گفت: من مثل شاگرد مدرسه ناآگاهی بودم….چه کار کنم؟ …قرار نبود آن متن به این زودی منتشر شود. یک نسخه دست من بود و یک نسخه هم دست آقای مطهری. چه طوری این متن منتشر شده من نمی دانم…(۱۱۵).

بخشی از اطلاعیه اول مهندس بازرگان و مطهری:

“…اینجانبان که علاوه بر آشنایی به آثار و نوشته های مشارالیه با شخص او فی الجمله معاشرت داشتیم، معتقدیم نسبت هایی از قبیل سنی گری و وهابی گری به او بی اساس است و او در هیچ یک از مسائل اصولی اسلام از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیر اسلامی نداشته است. ولی نظر به اینکه تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود  در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد تا آنجا که گاهی از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی خیبر می ماند- هر چند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه می افزود- در مسائل اسلامی(حتی در مسائل اصولی) دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آنها ناروا و نوعی کتمان حقیقت و مشمول سخن خداست که….این جانبان بر آن شدیم …ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام، طی نشریاتی نظریات خود را درباره مطالب و مندرجات کتاب های ایشان به صراحت اعلام داریم….(۱۱۶).

مهندس بازرگان پس از اطلاع از محتوای دستکاری شدهء اطلاعیهء منتشر شده  همسر و پدر دکتر شریعتی را به منزل خود دعوت می کنند و ضمن ابراز تاسف از این مساله بیان می دارند که شریعتی را بیشتر از همرزمان اش قبول دارند و در این اطلاع هم قصد نقد اندیشه اسلامی را نداشته اند و هنگامی که همراه با مطهری مشغول نگارش این مطلب بوده اند صحبت از اشتباهات اصولی و فراوان نبود و این کلمات، بعداً و بدون اطلاع ایشان در متن اضافه شده است و احتمال می دهند که خود ا… مطهری این کلمات را بعداً به متن اصلی اضافه کرده باشند(۱۱۷).

دانشجویان مسلمان جنوب کالیفرنیا هم نامه ای اعتراضی برای آقای بازرگان می نویسند و او را مورد سرزنش قرار می دهند:

“…اعلامیه حضرت عالی این سوال را ایجاد می کند که چطور شخصی چون شما در این گیر و داری که از هر طرف، آکاهانه به جعل اکاذیب پرداخته اند دکتر را متهم به داشتن اشکالات اصولی اسلامی می کنند؟ اگر ایشان دارای چنین اشکالاتی بود چطور در مدت دو سال زندان ایشان، به نوشتن و بررسی مطالب او نپرداختید و با خود او در میان نگذاشتید؟چرا در جلساتی که بعد از زندان داشتید و حضرت عالی و آقای مطهری هم گهگاهی شرکت می کردید به طرح این اشکالات نپرداختید؟ ما که صدای تعظیم و تکریم شما را در نوارها می شنویم…لطفاً به ما جواب بدهید که چطور شما که در برابر ۲۴۷ صفحه بیانیه منافقین که هم شخص شما را به لوث کشانده و هم اسلام را و حتی آیات قرآن را تحریف کردند …نه از حیث خود و دیگر مجاهدین راستین دفاع کردید و نه آن مسئولیت شرعی، شما را و آقای مطهریِ سینه چاک اسلام را بر آن داشت که در مورد تحریف آیات قرآن لب از لب باز کنید….نسل جوان مسلمان، امثال آقای مطهری را که مسائل مردم برایشان مساله نیست و از جیب ملت ارتزاق می کنند و کشته شدن هزاران و بی خانمان شدن میلیون ها مردم مسلمان، تحریف اسلام راستین و دسیسه گشتن دین در دست جلادان زمان برایشان بی تفاوت است کاری ندارند. ما کسانی را که به زندگی عثمان وار نشسته اند و دم از علی می زنند جزو علمای راستین اسلام نمی دانیم که خود را مسئول شنیدن فتوایشان کنیم…(۱۱۸).

بدین ترتیب، با ابراز تاسف  مهندس بازرگان از محتوای اطلاعیه اول، و اعتراض شدید دانشجویان مسلمان به شیوه و محتوای کاری که بازرگان و مطهری کرده بودند، قرار می شود مهندس بازرگان اطلاعیه دومی جهت رفع ابهامات و رد اطلاعیه اول بنویسد و منتشر کند. اطلاعیه جدید مهندس بازرگان در تعدیل اطلاعیه اول در دوم بهمن ۱۳۵۶ صادر شد که طبق آن، مهندس بازرگان تلاش کرده بود نشان دهد که منظور او و مطهری از ” اشتباهات فراوان در مسائل اصولی” اصول اساسی دین اسلام نبوده است و تاکید کرده بود که او همچون هر اندیشمند دیگری خالی از اشتباه نیست اما تحصیلات عالیه وی در غرب و آشنایی او با فرهنگ غرب، موجب به ارمغان آوردن دیدگاه های جدید و طرز تفکر تازه برای دریافت بهتر و بررسی وسیع تر معارف بی پایان و حقایق ناشناخته اسلام شد و این مایه افتخار است(۱۱۹).

■ نگاه سنتی به حوزه مطالعاتی تحت عنوان ” اسلام شناسی” موجب شده است برخی گمان کنند شریعتی صلاحیت لازم برای اظهار نظر در مسائل اسلامی را نداشته است زیرا او فقه و اصول و فلسفه اسلامی نخوانده است. در حوزه های علمیه آنچه بیش از هر چیز بر آن تاکید می شود فقه است و در کنار آن فلسفه اسلامی و کلام و حدیث نیز از دروس اصلی به حساب می آید. قطعاً شریعتی این علوم را نخوانده بود و ادعایی هم در این علوم نداشت. او اساساً اسلام را به دید یک مکتب و ایدئولوژی می دید نه یک فرهنگ که با گذشت زمان علومی را پدید آورده باشد. به همین دلیل بود که شریعتی همواره تاکید می کرد که در آغاز اسلام، فقه به معنای امروز و گستردگی امروز وجود نداشت و این علوم همگی بعدها که اسلام به یک فرهنگ تبدیل می شود پدید آمدند. بنابراین با نگاهی که به اسلام داشت خواندن فقه و اصول و فلسفه اسلامی را ضروری و مفید برای جامعه نمی دانست.

نکته دیگری که باید متذکر شد این است که اسلام شناس بودن الزاماً مطالعه کردن این علوم سنتی حوزوی نیست. اسلام مثل بسیاری از حیطه های علمی دیگر ابعاد گوناگونی دارد که هر محققی ممکن است بر حسب ضرورت یا علاقه خود، یک یا چند بعد را برگزیند و در آن عمیق شود. با نظر به آثار دکتر شریعتی به وضوح می توان مشاهده کرد که اوج تسلط و قلم فرسایی وی در حوزه تاریخ اسلام و مسائل اجتماعی اسلام است. تحلیل های اجتماعی- تاریخی عمیق و دقیقی که وی ارائه می دهد از این امر حکایت می کند ضمن اینکه او قرآن را هم نزد پدر، استاد محمد تقی شریعتی فرا گرفته بود و آن را خوب می دانست هر چند تفسیر او از قرآن در برخی موارد با تفاسیر رایج فقها تفاوت داشت. پزشکی را تصور کنید که متخصص قلب و عروق است اما درباره دستگاه گوارش یا غدد یا مغز و اعصاب اطلاعات کافی ندارد. آیا می توان چنین پزشکی را فاقد صلاحیت لازم برای طبابت دانست؟ اسلام شناس بودن الزاماً تقلید و دنباله روی از نظرات رایج اسلام شناسان سنتی و یا خواندن علوم حوزوی نیست بلکه ارائه فهمی روشمند و مستدل از اسلام یا پژوهش در بُعدی از ابعاد اسلام و متناسب با نیازهای زمان است. تفسیر و فهم مفسر اگر روشمند و مدلل باشد معتبر و قابل دفاع است حتی اگر از نگاه علمای سنت گرا انحراف تلقی شود. بنابراین، اسلام شناسی شریعتی را می توان حول دو محور دانست: ۱. تاریخ اسلام ۲. قرآن پژوهی(عمدتاً ابعاد اجتماعی قرآن)

اما آنچه که شریعتی را از علمای سنتی حوزه برتر می ساخت دو چیز بود:

یکی زندگی و تحصیل او در غرب و آشنایی با افکار و مکاتب گوناگون و جدید، و دیگری، تسلط او به تاریخ اسلام و ایران و مسائل اجتماعی جوامع مذهبی. آشنایی با تفکرات گوناگون و جدید، دیدگاه ها و ایده های جدیدی را به محقق اسلام شناس می بخشد و او را برای شناخت عمیق تر اسلام پر توان تر می سازد زیرا از دریچه تضارب آراء و قیاس است که نقاط مثبت و قوت و نقاط منفی و ضعف مسئله آشکار می گردد و راهکار های جدید برای اصلاح و روزآمد سازی بدست می آید. تسلط  شریعتی به تاریخ و ابعاد اجتماعی اسلام موجب شده بود تا دردها و ضعف ها و نیازهای جوامع اسلامی را بشناسد و برای آن راه حل بیابد، دانش و بینشی که علمای حوزه از آن بی بهره بودند. لذا از این دیدگاه می توان او را اسلام شناس تر از بسیاری از علمای حوزه دانست.

■ نوشته های شریعتی با موضوع اسلام به دو دسته تقسیم می شود: یک دسته تحلیل های تاریخی و جامعه شناختی  و تفسیرهای قرآنی اوست و دسته دیگر نوشته های شاعرانه اوست که با موضوع اسلام یا در مدح و ستایش شخصیت های بزرگ اسلام نگاشته شده است. قلم شاعرانه و استعاری شریعتی مخالفان سطحی و شتابزده او را به این تصورغلط دچار می کند که او ” اسلام سرایی” کرده است و نه اسلام شناسی! و این نشان دهنده ضعف، شتابزدگی، تعمیم باطل و شناخت ناقص و معیوب این دسته از مخالفان اوست.

 

◄ شریعتی و ضدیت با فلسفه؟!

شیوه رایج در میان خوانندگان سطحی، گزینش جهت دار و  تفسیر به رای،  شریعتی را به ضدیت با فلسفه یا فلاسفه متهم ساخته است. شریعتی نه تنها با فلسفه ضدیتی ندارد بلکه خود را بیش از هر چیز، شیفته فلسفه می داند اما آن چیزی که او را به مخالفت با فلاسفه یا برخی فلاسفه سوق می دهد، نه فلسفه بلکه انزوا و بی تفاوتی برخی فلاسفه نسبت به درد اجتماع است. شریعتی  آن دسته از فلاسفه را شماتت می کند و حتی ” پفیوز” می خواندشان که بدون داشتن دغدغه مردم، و یا بی خبر از وضع جامعه، در عالم هستی و نیستی، قدیم و حادث و …سیر می کنند. شریعتی در بخشی از وصیت نامه اش، چنین می نویسد:

■ … من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانواده ام کار می کردم و برای زندگی آنها زندگی می کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که …شاید برای مردم ام کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه ام و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم…(۱۲۰).

شریعتی، ابوذر، ابن سینا و منصور حلاج را به عنوان سه قرائت متفاوت و سه مظهر گوناگون از اسلام- اسلام رهایی بخش، اسلام فرهنگی و اسلام عرفانی- با یکدیگر مقایسه می کند و در مورد ابن سینا، ضمن تمجید از شخصیت بزرگ فلسفی وی، چنین می گوید:

…ابو علی سینا یک شخصیت برجسته فلسفی است. او یک نابغه بزرگ افتخارآمیز جهانی است. تمام زندگی اش وقف تفکر عملی و فلسفی شده است…آیا این قابل ستایش نیست که انسانی این همه پشتکار داشته باشد؟…ابوعلی دارای چنین حساسیتی است. او هم یک نوع از تیپ اسلام است. ابوذر دارای چنین حساسیتی نیست. یعنی اسلام قرن اول دارای چنین حساسیتی نمی باشد. اما ابوعلی حساسیت اجتماعی ندارد. در تمام کتاب هایش نشانی از مردم نیست. … و او به سادگی در اختیار هر صاحب قدرتی در می آید و هر سلطانی او را به وزارت انتخاب می کند با جان و دل می پذیرد. فقط شرط پذیرش او پول و فراغت برای مطالعه و برنامه ای برای عیاشی است چنانکه از شدت عیاشی در جوانی ” شهید” می شود(منظور روابط جنسی بسیار زیاد می باشد)…هرچند ابوعلی یکی از مفاخر شرق است ولی یک تیپ است که حساسیت فلسفی دارد اما ابوذر حساسیت سیاسی دارد. او جانب مردم را می گیرد و دارای بینش طبقاتی است…(۱۲۱).

◄ مرحوم شریعتی از سوی مخالفین سکولار و تجدد خواه اش، به ضدیت با غرب متهم شده است و او را یکی از عوامل واپس گرایی و بازگشت به سنت خوانده اند. صادق زیباکلام در کتاب ” از دموکراسی تا مردمسالاری” تلاش می کند نشان دهد که شریعتی یک غرب ستیز تمام عیار بوده است. اما ما در این نوشتار، به دنبال آن هستیم تا با استناد به برخی نوشته های شریعتی، نشان دهیم که وی، نه ضد غرب، بلکه منتقد غرب بوده است. کسانی که هویت خود را تماماً در سنت تعریف کرده اند او را به غرب گرایی و عدول از مسلّماتِ سنت متهم می کنند و آنهایی که تمام هویت  و آمال خویش را در غرب می بینند او را غرب ستیز و واپسگرا می نامند. او اگرچه از بعضی ابعاد، حملات تند  و گاه اغراق آمیزی نثار غرب می کند اما در جمع بندی نهایی و آنجا که می خواهد راه حل منطقی ارائه دهد و تصمیم گیری کند نه تنها غرب را تماماً سیاه نمی بیند بلکه استفاده از دستاوردها و تجربیات غرب را توصیه می کند و تعامل با غرب را ضروری می شمارد. خشمی که شریعتی گاه در برخورد با استعمارگری و استثمارگری غرب از خود نشان می دهد و الفاظ تندی که بکار می برد موجب شده است تا منتقدین، راه حل ها و تصمیم گیری های منطقی و معتدل او را در برخورد با پدیده ای به نام غرب نبینند. شریعتی، نه یک غرب ستیزِ تمام عیار و نه یک سنت پرستِ واپسگرا بود، بلکه پای در میان این دو داشت.

نکته بسیار مهم که خواننده آثار شریعتی باید بدان توجه کند این است که غرب، در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی، غربی بود که بسیاری از کشورها را در آفریقا، آسیا و آمریکای جنوبی تحت سلطه داشت و از همین رو، روشنفکرانِ کشورهای جهان سومیِ استقلال طلب، طبیعاتاً نگاهی منفی و سلطه ستیزانه نسبت به غرب داشتند. بنابراین، این غربی که شریعتی اینچنین به آن می تازد غربی نیست که ما امروز می بینیم و می شناسیم. نه اینکه غرب امروز میل به سلطه نداشته باشد، بلکه توازن و تقسیم قدرت در دنیای امروز و نیز توسعه حقوق بین الملل  به گونه ای است که نه شرق و نه غرب “نمی توانند” در دنیای امروز مانند گذشته سلطه گری کنند. در آغاز نمونه ای از حملات مرحوم شریعتی به غرب را تحلیل خواهیم کرد تا زاویه دید او نسبت به غرب را ارزیابی کنیم و سپس  با آوردن نمونه های دیگری، دیدگاه او را در مقام “ارائه راه حل” مشاهده خواهیم نمود:

■ “…این لیبرالیسم، آزادی فردی که سالهاست روشنفکران و انسان دوستان جهان و به خصوص روشنفکران و مصلحان کشورهای عقب مانده را به شدت تحت تاثیر خود قرار داده است و برایشان یک کلمه خدایی و یک نام شورانگیز است یک لیبرالیسم اقتصادی است نه یک لیبرالیسم انسانی. ما ساده لوحانِ انسان دوست آن را انسانی پنداشتیم و ستودیم و برایش فداکاری ها کردیم و شهدا دادیم و خون های پاک پاکترین قهرمانان خود را برای آن به خاک ریختیم و این بورژوازی پلید بود که در لوای آن، به استثمار کارگر اروپایی و استعمار انسان آسیایی و آفریقایی و آمریکای جنوبی پرداخت. ما شرقی های ساده لوح از این لیبرالیسم، فقط متجدد شدیم و بورژواهای غربی کاپیتالیست شدند…”(۱۲۲).

به خوبی می توان مشاهده کرد که مخالفت هایی که شریعتی با لیبرالیسم غربی دارد بخاطر وجود استثمار و استعمار تحت لوای لیبرالیسم است نه بخاطر اصلِ مفهومی به نام لیبرالیسم به معنای حقوق و آزادی های انسانی. در واقع او (به غلط یا درست)معتقد است که لیبرالیسم موجود در غرب(غرب در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی) لیبرالیسم واقعی و انسانی نیست بلکه لیبرالیسم اقتصادی است.

راه حل شریعتی در برخورد با پدیده ای به نام غرب:

■ “…شک نیست که ورود این عناصر[ عناصر سازنده فرهنگ و روح یک ملت بیگانه] هرگز دلیل بر بیماریِ از خود بی خود شدن و مسخِ وجودیِ یک ملت نیست بلکه، چه بسا که عامل غنی شدن و پویش و قوت فرهنگی و معنوی وی گردد ولی چگونگی این ورود است که مرز بیماری و عافیت را مشخص می سازد. اگر ملتی بر روی پایه های نهادی وجود خود ایستاده باشد و در حال خودآگاهی و آزادی و بر اساس احساس نیاز و پسند خود، به اقتباس و انتخاب این عناصر از خارج بپردازد بی شک به رشد حقیقت و شکوفایی و سرشاری فرهنگی و گسترش وجودی خود پرداخته است اما اگر با حالت خیرگی و خودباختگی…به تقلید جبری…خود را دربرابر هجوم و غلبه فرهنگ و روح بیگانه رها کند…در این صورت از نظر شخصیت، یک بیمار است”(۱۲۳).

■ “…تعصب های ملی یا مذهبی یا فرهنگی که برای محفوظ ماندنِ خویش از هجوم بیگانه، درها را مطلقاً به روی خارج بسته اند بزودی به انحطاط دچار شده اند…”(۱۲۴).

■ “…از طرفی، پا در گلیم خود پیچیدن و درها را به روی هر نسیمی که در جهان می وزد بستن و از هر چه در ورای ما می گذرد بریدن، نتیجه اش فقر معنوی و مادی و رکود اجتماعی و ناچار، جمود ذهنی و توقفی که در آن، تنها تعصب های ارتجاعی و کهنه پرستی و تنگ نظری های بومی رشد می کند که ثمره نهایی آن، دور افتادن از زمان و صحنه جهان است. از طرف دیگر، دیوارها را یکسره برداشتن و خود را در معرض آنچه از بیرون می رسد و یا می رسانند قرار دادن، عامل شیوع نوعی «زکام معنوی» می شود که در آن، حتی روشنفکران و متفکران یک ملت، قدرت تشخیص بوهای زننده و آفت زا را از کف می دهند و رفته رفته، دیگر بوی دشمن را نیز تمیز نمی دهند و چه بسا که چنان در دماغ شان پیچد که مست شان کند و دامن از دست بدهند و این مصداقِ مجسم و آشکارِ «الیناسیون» یا بیگانه شدن با خویش است و دیگری را به جای خویش احساس کردن. آری، این دو وجه با هم متناقض است و هر دو، نوعی بیماری، که نخستین، یک ملت را به مرگ می کشاند و دومین، او را به مسخ و این دو، همان مفاهیمی هستند که امروز به نام «ارتجاع» و «مدرنیسم» می شناسیم. اما میان آن معبد، و این میخانه، راهی است که یک ملت را در همان حالی که به نوشیدن مداوم فرا می خواند، او را به «خود بودن» وفادار نگاه می دارد”(۱۲۵).

بخش سوم: نقد

 ■ اسلامِ قدرت- مدار یا اسلام رهایی بخش؟

نام دکتر علی شریعتی با اسلام سیاسی پیوند خورده است و هر گاه سخن از اسلام سیاسی در ایران می رود دست کم یکی از بانیان آن، شریعتی محسوب می شود. اسلام سیاسی به چه معناست؟ برای روشن شدن مفهوم اسلام سیاسی ابتدا باید سیاست را تعریف نمود. اگر سیاست را به معنی “اتخاذ کنش ها و یا ارائه برنامه هایی جهت کسب قدرت و اعمال قدرت جدید” بگیریم اسلام سیاسی به معنای قرائتی از اسلام خواهد بود که به دنبال تشکیل حکومت اسلامی و حاکم کردن شریعت در عرصه عمومی می باشد. مصداق های بارز این اسلام، یکی اسلام فقاهتی- سیاسی ا… خمینی بود که حکومت را حق انحصاری فقیه شیعه می دانست و در مرحله بعد، در سال ۶۸، این حق انحصاری را به حقی فرا قانونی مبدل ساخت( ولایت مطلقه فقیه) و دیگری، اسلام فقاهتی- سیاسی گروه های تکفیری مانند طالبان و داعش. اما اگر سیاست را به معنای تلاش و کنش و ارائه برنامه جهت بر هم زدن نظم و قدرت موجود بدانیم آنگاه اسلام سیاسی، قرائتی از اسلام خواهد بود که هدف آن، نه کسب قدرت و اجرای شریعت بلکه فقط از بین بردن قدرت موجود و رهایی از استبداد یا استعماراست. بدین ترتیب، دو نوع اسلام سیاسی را می توان متصور شد: اسلام قدرت- مدار و اسلام رهایی بخش. آنچه از آثار و نوشته های شریعتی و نیز سیره عملی او بر می آید و در مبحث “شریعتی و حکومت دینی” هم نشان داده شد این است که او، نه به اسلام قدرت- مدار، بلکه به اسلام رهایی بخش باور داشته است ؛ قرائتی از اسلام که عناصر آن، ایثار، مقاومت، عدالتخواهی، جهاد و شهادت می باشد نه اجرای شریعت. این مفاهیم در نوشته های او به وفور یافت می شود و محورهای اصلی قرائت او از اسلام را تشکیل می دهد. اسلام قدرت- مدار از آنجاییکه بر پایه اجرای شریعت و فقه بنا شده است ذات اش خشونت است و وقتی قدرت را کسب کند خشونت و تبعیض فقهی را به عرصه عمومی وارد می کند اما اسلام رهایی بخشِ شریعتی ذات اش خشونت نیست حتی اگر عده معدودی چنین برداشت کرده باشند چرا که این برداشت، برداشتی معلل است نه مدلل. اما بر نظریه اسلام رهایی بخش شریعتی هم نقد وارد است. آنچه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ۵۷ حاکم شد نشان داد که اگر چه اسلام رهایی بخشِ شریعتی به دنبال کسب قدرت و حکومت اسلامی نیست و ذات اش با دموکراسی و حقوق بشر تعارضی ندارد اما پیامد آن این است که ممکن است ناخواسته، یاری کنندهء اسلام قدرت-مدار شود. در جریان انقلاب اسلامی هم در عمل چنین شد و بسیج عمومی که با حرکت اسلامیِ رهایی بخش صورت گرفته بود در نهایت به نفع شریعت-مداران تمام شد، و در واقع، مورد بهره برداریِ  شریعت-مداران قرار گرفت. اسلام رهایی بخش دکتر شریعتی هر چند با دموکراسی و حقوق بشر ضدیت نداشت اما این توانایی را هم نداشت که برای ایران دموکراسی و حقوق بشر به  ارمغان آورد زیرا دغدغه اسلامِ رهایی بخش فقط رهایی است اما تداوم این رهایی و تثبیت دموکراسی و حقوق بشر برنامه ای دیگر می طلبد. علی شریعتی یک نظریه پرداز سیاسی نبود و خود نیز چنین ادعایی نکرده بود بنابراین انتظارِ استخراجِ یک نظریه سیاسیِ جامع و روزآمد از اندیشه شریعتی، انتظاری بی جاست. با این وجود، نباید از این حقیقت مهم غافل شد که آنچه پس از انقلاب اجرا شد نظریات و آراء شریعتی نبود بلکه حکومتِ اسلامِ فقاهتی بود؛ درست همان امر نامیمونی که شریعتی تحت عنوان “مذهب علیه مذهب” به آن می تازید؛ در واقع، موجی که  شریعتی ایجاد کرد، در آستانه انقلاب، مورد بهره برداری رهبران انقلاب  قرار گرفت  ولی پس از پیروزی و حاکم شدن روحانیون محافظه کار، خود او و آثارش، مغضوبِ حکومتِ روحانیون شد، لذا در ارزیابی نقش او در انقلاب ۵۷ باید جنبه انصاف را رعایت کرد و سهم رهبران دیگر را و به خصوص سهم اسلام فقاهتیِ قدرت-مدار را نیز در مشکلات پس از انقلاب معین نمود. عمر کوتاه شریعتی این مجال را به او نداد تا پیامدهای پس از انقلاب ۵۷ را مشاهده کند اما با شناختی که از روح حساس و شخصیت انتقاد پذیر او داریم اگر پس از انقلاب زنده می ماند دست کم این حق را می داشت تا از نظرات خود دفاع کند و یا اینکه در نظریهء اسلام رهایی بخشِ خود، تجدید نظر کند و راه دیگری در پیش بگیرد.

نقد نظریه ” دموکراسی متعهد برای دوران گذار”

نظریه شریعتی در خصوص دموکراسی آزاد در جوامع عقب افتاده و موضع وی در خصوص دموکراسی سرمایه داری را می توان از ابعادی مورد نقد قرار داد. وقتی شریعتی از دموکراسی آزاد در جوامع عقب افتاده انتقاد می کند به این مسئله استناد می کند که مردمانِ جوامعِ عقب افتاده رشد و استقلال فکری ندارند و نمی توانند شایسته ترین افراد را انتخاب کنند پس بنابراین در این جوامع، به جای دموکراسی آزاد، باید دموکراسی متعهد به طور موقت حاکم گردد تا جامعه به رشد فکری کافی برسد. بر این نظر، چند اشکال وارد است:

نکته اول، مسئله اینجاست که فلسفه دموکراسی، انتخاب شایسته ترین ها نبوده است بلکه جلوگیری از استبداد و کنترل قدرت بوده است. در دموکراسی های مدرن امروزی و در جوانع متمدن امروزی هم نمی توان ادعا کرد که انتخاب مردم، شایسته ترین و بهترین انتخاب ممکن است اما انچه که مد نظر است و اهمیت دارد این است که جلوی استبداد گرفته شده است. بنابراین این دلیل که شایسته ترین افراد انتخاب نمی شوند نمی تواند دلیل کافی برای معطل کردنِ دموکراسیِ آزاد باشد.

نکته دوم، در خصوص انتقاد شریعتی از دموکراسی سرمایه داری باید گفت دموکراسی همیشه با تبلیغات و پول و عوامفریبی همراه است و هرگز نمی توان در عمل، دموکراسی ای را مشاهده کرد که سرمایه، تبلیغات و عوامفریبی در آن وجود نداشته باشد. از گذشته های دور تا کنون، از فلاسفه یونان گرفته تا فلاسفه معاصر، همه از همین عوام زدگیِ دموکراسی انتقاد کرده اند. آن دموکراسی ای که ایدئال مرحوم شریعتی است به نظر می رسد هرگز وجود خارجی نخواهد داشت. ملت ها یا باید استبداد را بپذیرند و یا دموکراسی را و اگر دموکراسی را بپذیرند رذایل آن هم همراه آن خواهد آمد. به نظر می رسد فهم شریعتی از دموکراسی بیش از حد آرمانگرایانه است.

نکته سوم، مرحوم شریعتی معتقد است در جوامع عقب افتاده ای که تازه انقلاب شده است به دلیل فقر فکری و فرهنگی مردم، نباید سرنوشت جامعه را بدست دموکراسی آزاد سپرد بلکه باید بطور موقت و تا زمانی که مردم به رشد فکری برسند رهبری متعهد انقلابی(دموکراسی هدایت شده) جامعه را هدایت کند و به کمال برساند. سوال اینجاست که اولاً تا چه زمانی باید رهبری انقلابی بر سر قدرت بماند و زمان رشد و تکامل مردم کی خواهد بود؟ و دوماً چه ضمانتی وجود دارد که این رهبری انقلابی، به دیکتاتوری تبدیل نشود؟ مگر نه این است که قدرت طولانی و دراز مدت در دست یک نفر یا یک گروه، فساد و استبداد می آورد؟ و سوماً، چه ضمانتی وجود دارد که زمانی که مردم به رشد و استقلال فکری رسیدند آن فرد یا گروه انقلابی، قدرت را به مردم واگذار کنند و به انتخابات آزاد تن دهند؟ همه این سوالات در نظریه دکتر شریعتی بی پاسخ مانده اند.

نکته چهارم، رسیدن همه مردم به رشد فکری و تکامل فرهنگی و استقلال رای، امری دور از واقع است زیرا حتی در پیشرفته ترین کشورهای امروزی هم همه مردم از سطح فکر و شعور بالای سیاسی برخوردار نیستند و بنابراین نمی توان جامعه ای را متصور شد که همه مردمان آن به آگاهی کامل و استقلال رای رسیده باشند.

نکته پنجم، رسیدن مردم به شعور سیاسی و استقلال رای، از طریق تمرین دموکراسی و مشارکت سیاسی صورت می پذیرد نه با رهبری انقلابی و ثابت. تا زمانی که دموکراسی – هر چند ناقص و نیم بند- اجرا نشود رشد و تکامل فکری تحقق نخواهد یافت.

مرحوم شریعتی معتقد بود که دموکراسی واقعی آن چیزی نیست که در غرب وجود دارد زیرا در نظام سرمایه داری غربی، دموکراسی فقط یک فریب است برای سلطه بیشتر. از نظر او، دموکراسی واقعی فقط در سوسیالیسم تحقق می یابد. یک چنین دیدگاه آرمانی و غیرواقعی نسبت به دموکراسی موجب شده است که برخی منتقدین، شریعتی را ضد دموکراسی و لیبرالیسم بدانند در حالی که این آرمان گرایی اوست که گاهی حقیقت اندیشه او را از نظر پنهان می دارد. بطور کلی، نگارنده بر این باور است که اندیشه سیاسی مرحوم شریعتی همچون عمده روشنفکران عصر خود، خام و نامنسجم بوده و وی شناخت و درک واقع بینانه ای از دموکراسی نداشته است.

 

بخش چهارم: شریعتی امروز به چه کار ما می آید؟

منتقدان شریعتی و برخی از هواداران سابق او بر این باورند که شریعتی به نسل گذشته و دوران انقلاب تعلق دارد و امروز دیگر تاریخ مصرف او گذشته است. این باور، ناشی از شناختی ناقص و نگاهی تک بعدی به او نشات می گیرد. کسانی که چنین باوری در مورد او دارند عمدتاً او را با نوشته های انقلابی او و نظرات سیاسی او می شناسند و دیگر هیچ؛ غافل از آنکه شریعتی شخصیتی است چند بعدی که هر بعد آن، مخاطب خاص خویش را فرا می خواند و مجذوب خویش می سازد. اگرچه استبداد زمان پهلوی و جریان انقلاب ۵۷، شریعتی را به عنوان یک ایئولوگ انقلابی مشهور ساخت اما او بیش از آنکه یک ایدئولوگ انقلابی باشد یک نویسنده عارف مسلک بود؛ بیش از آنکه یک عارف مسلک باشد یک تحلیلگر مسائل اجتماعی بود؛ بیش از آنکه یک تحلیلگر اجتماعی باشد یک ادیب شیوا قلم  بود؛ بیش از آنکه یک ادیب باشد یک اسلام شناس و اصلاح گر دینی بود( اسلام اجتماعی و نه فقاهتی) و بیش از آنکه اسلام شناس باشد تاریخ دان بود. متاسفانه برخی از مخالفان او که نگاه تنگ نظرانه و کلیشه ای نسبت به علم و دانش و تحصیلات دارند و دانش را فقط در چهارجوب کلیشه ای آکادمیک و نظام اداری رسمی می بینند و تعریف می کنند تلاش کرده اند با عَلَم کردن مدرک دکتری او که به طور رسمی، ظاهراً تحت عنوان “دکتری ادبیات” به رسمیت شناخته شده بود  و نیز نمره متوسطی که در پایان نامه کسب کرده بود دانش او را، جامعه شناسی او را، تاریخ دانی او را، و اسلام شناسی او را زیر سوال ببرند در حالی که شریعتی فراتر از مدرک گرایی، نمره و کلیشه های آکادمیک بود. او دانش را از هر کجا که می توانست می گرفت و با اینکه رسماً دانشجوی جامعه شناسی نبود بصورت مستمع آزاد در کلاس های اساتید جامعه شناسی در فرانسه شرکت می کرد. نوشته ها و تحلیل های عمیق او عمق مطالعه و دانش او را در حوزه های مختلف نشان می دهد. او استادیار تاریخ دانشگاه مشهد بود و با هوش، دقت و قلم شیوا و پشتکاری که داشت می توانست به عالی ترین مراتب آکادمیک برسد و از مواهب مادی و معنوی این پیشرفت ها برخوردار گردد و همانطور که مقامات ساواک به او پیشنهاد داده بودند در یک موسسه تحقیقاتی صاحب کرسی شود اما او، برخلاف بسیاری از اساتید زمان خود و اساتید امروزی، وجدان دردمند و بیداری داشت که نمی توانست دربرابر مسائل اجتماعی و سیاسی سکوت کند. او اعتراض کرد و فریاد زد و اخراج و زندان و اسارت مداوم را به جان خرید تا رسالت روشنفکری خود را به انجام برساند. شخصیت خودساخته و ایثارگر او، وجدان بیدار و قلب دردمند او، احساسات لطیف و انسانی او، دقت نظر و گستردگی مطالعات او، خلاقیت کم نظیر او در بیان مطالب و تدریس، سخنوری بی بدیل او و نیز قلم شیوای او: و این است راز محبوبیت و جاودانگی اسطوره ای به نام شریعتی. او برای دوستدارانِ بی تعصب اش هم شور است و هم شعور. او بت نیست زیرا بت از خطا مصون است، اما شکی نیست که او اسطوره است زیرا بعد از چهار دهه، نه از شورمندی و ارادت دوستداران اش کاسته شده و نه مخالفین اش پرونده او را بایگانی می کنند.

 باری، درست است که ایران امروز، ایرانی انقلابی نیست و بیشتر ایرانیان برای دستیابی به آرمان های آزادی خواهانه خویش، کنش اصلاح گرانه را پیش گرفته اند اما تا زمانی که زر و زور و تزویر وجود داشته باشد مشعل شریعتی پر فروغ است و تا زمانی که استبداد و استحمار حاکم بر سرنوشت مردم است شریعتی انقضا نخواهد داشت. اما تنها تفاوت در این است که امروز باید فریاد دردمندانه و آزادی خواهانهء شریعتی را با مشی اصلاح طلبانه درآمیخت و پی گرفت تا به سر منزل مقصود رسید. اسطوره شریعتی از بین رفتنی نیست زیرا نه جایگاه اش را در اندیشه و قلب طرفدارانش از دست داده و نه منتقدین  و مخالفین اش می توانند پرونده او را بایگانی کنند و بحث از او را پایان برند و این خود نشان دهنده عظمتِ شخصیت و نقشِ موثرِ یک روشنفکر در تاریخ یک کشور است. به گفته سوسن شریعتی، ” …اصرار برخی از روشنفکران- و آن هم غالباً با شور بسیار و هیجان غیر آکادمیک- نیز در مرده اعلان کردن شریعتی که ۳۰ سال پیش مرده است ذهن پرسشگر را مشکوک به زنده بودن شریعتی می کند؛ نکند او هنوز زنده است؟ تفکر مرده مگر این همه قاضی القضات می خواهد؟ قضات شریعتی سال هاست وکیل مدافعان او را متهم به شورمندی و شورورزی می کنند اما وقتی خشم و خروش قاضی را در پرداختن به پرونده او می بینی، مطمئن می شوی که این شورِ برانگیخته مختص وکلا نیست، این موکل است که قاضی و وکیل را با هم وا می دارد که طمانینه های سر فرصتی را کنار بگذارند چرا که درباره متهمی صحبت می کنند که بر سر جرمش اجماع نیست… می بینیم هنوز که هنوز است جرم او دقیقاً روشن نشده، این است که هیچ کدام از قضات …نتوانسته اند او را به زندان تاریخ بیندازند. دادگاه شریعتیِ متهم، تا اطلاع ثانوی برپاست و هنوز تماشاچی دارد و بدل شده است به یکی از دموکراتیک ترین پرونده های نظری این مرز و بوم. موفقیت یک روشنفکر همین است؛ زندگی اش را بدل به پرونده ای اجتماعی کند…”( ۱۲۶).

باید متذکر شد که در نقد اندیشه های شخصیت هایی که در قید حیات نیستند و نمی توانند از خود و تفکرات خود دفاع کنند لازم است جانب احتیاط را رعایت کرد و از نتیجه گیری های قطعی و بدون پشتوانه استدلالی متقن و علمی، پرهیز نمود. شریعتی را به تحریف تاریخ و مکتب اسلام متهم می کنند در حالی که خودشان، حقیقتِ او را تحریف کرده اند.  شریعتی، نه با ساواک همکاری کرد، نه با ملیت و ملی گرایی ضدیت داشت، نه بن مایه فکری اش التقاطی بود، نه ضدیتی با اصلِ دموکراسی داشت، نه معتقد به حکومت مذهبی در این عصر بود، و نه ناآشنا با تعالیم مکتب اسلام. هم طرفداران افراطی او و هم مخالفین سطحی، بی تحقیق و شتابزدهء او، شریعتی را آنطور که خود دوست می دارند معرفی کرده اند. شریعتی برای آن دسته از دوستدارانش که اهل تحقیق اند، نه یک بتِ عاری از خطا بلکه اندیشمندی است سرشار از دانش، خلاقیت، تواضع، احساسات عمیق انسانی، شجاعت و احساس مسئولیت اجتماعی.  شریعتی فرزند زمان خویش بود و بنابراین پاسخگوی نیازهای عصر خویش. او دشمن دموکراسی نبود اما نیازها و دغدغه های سیاسی عصر او، “رهایی بود و سرنگونی”، نه  تاسیس دموکراسی و حاکمیت حقوق بشر. بنابراین، انتظارِ استخراجِ مدلی سیاسی برای گذار به دموکراسی از اندیشه او و عمده روشنفکران آن عصر، انتظاری بی معناست.

در میان آثار به جا مانده از شریعتی، نظرات سیاسی او آنطور که در “امت و امامت” آمده، بکار دموکراسی برای ایرانِ امروز نمی آید اما برای نسل جوان دین دار، اسلام شناسی او هنوز هم می تواند منبع باارزش معرفتی به شمار رود و برای نسل جوان بیگانه با دین، دست کم عرفان او، تجارب انسانی و معنوی او، ادبیات او و تحلیل های تاریخی و اجتماعی او بی تردید همچنان می تواند معرفت  و منبعی مفید و روزآمد باشد. فروشِ قابل قبولِ کتاب های او از پس از انقلاب تاکنون، نشان از پاسخگو بودن بسیاری از اندیشه های او برای نسل امروز دارد.

با تمام این احوال، دکتر شریعتی در طول عمر کوتاه ولی پر بار خود، نقش عظیمی در اصلاح تفکر دینی ایفا نمود و عمر گرانمایه خود را با اخلاص و ایمان در جهت مبارزه با خرافات دینی و تزویر، تقلید کورکورانه و غیر عالمانه از  فرهنگ غرب، و استبداد دینی و غیر دینی صرف کرد. شریعتی نه تنها خود، شخصیتی چند بعدی داشت بلکه نگرش اش به دین هم چند بعدی بود. بر خلاف آنچه در خصوص او می پندارند، قرائت او از دین فقط سیاسی و ایدئولوژیک نبود بلکه ابعاد دیگر دین را نیز می شناخت و به آن باور داشت. او هرگز بُعد عرفانی اسلام را نادیده نگرفت و آن را شاکله اصلی همه ادیان می دانست و آن را علت اصلی تکامل نوع بشر می پنداشت(۱۲۷). کسانی همچون سیدجواد طبابایی در خصوص شریعتی گفته اند که او با ایدئولوژیک کردن دین، مانع تحقق عقلانیت مدرن شد، اما در پاسخ به ایشان باید گفت مگر اساساً در عصر شریعتی، مفهومی به نام “عقلانیت مدرن” در میان روشنفکران جامعه ایران وجود داشت که اندیشه شریعتی مانع تحقق آن بشود؟ روضه خواندن برای مرده ای که هنوز زاده نشده بود دور از عقلانیت مدرن نیست؟ اگر شریعتی اسلام انقلابی خود را مطرح نمی ساخت آیا بدون هیچ تردید، عقلانیت مدرن در کشور ما شکل می گرفت؟ آیا دیگر جریانات روشنفکری بدنبال عقلانیت مدرن بودند؟ آیا با حذف شریعتی از تاریخ ایران معاصر ، آنطور که نظریه پردازانی همچون داریوش عاشوری و سیدجواد طباطبایی می پندارند، دموکراسی و حقوق بشر برای ایران مهیا می شد؟ آیا اساساً رژیم کودتایی شاه برای تحقق اندکی دموکراسی و انجام حداقل اصلاحات سیاسی، قدمی برداشت؟ رژیم کودتایی شاه تنها زمانی به مخالفین خود امتیاز داد که چند ماه به سرنگونی او باقی مانده بود و دیگر افکار عمومی، وجود او را نمی پذیرفت. در مواجهه با یک نظام انعطاف ناپذیر و استبدادی، طبیعی است که مخالفین به چیزی جز سرنگونی نظام رضایت ندهند چون راه دیگری ندارند. آیا روشنفکران آن عصر راه دیگری در پیش داشتند تا در سرنوشت سیاسی کشور اندک نقشی ایفا کنند؟ آیا از یک انتخابات نیم بند برخوردار بودند تا بتوانند دوم خردادی پدید آورند و امید به تغییر را حس کنند؟ نظریه پردازانی که تفکر انقلابی شریعتی را مانع رشد عقلانیت مدرن و رسیدن جامعه به دموکراسی می پندارند دچار یک خطای بزرگ هرمنوتیک شده اند زیرا نه استبدادِ انعطاف ناپذیرِ رژیم کودتاییِ شاه را در نظر می گیرند و نه به روشنفکران آن عصر، جهت دستیابی به مطالبات، راه حل منطقی ارائه می دهند. بر عکسِ آنچه این منتقدین باور دارند، این خود رژیم شاه و سیاست های مطالعه نشده و شتابزده آن بود که مانع رشد عقلانیت مدرن در جامعه ایران شد و جرقه انقلاب را روشن کرد. شاه به جای تمرکز و سرمایه گذاری در عرصه آموزش و پرورش و فرهنگ  و اندیشه جهت توسعه کیفی و پایدار و به جای فراهم ساختن فضایی هر چند اندک، جهت مشارکت سیاسی، با مدرن سازی پوشالی و ظاهری جامعه و نظامی گری در آرزوی دستیابی به دروازه های تمدن، از خود مشروعیت زدایی کرد، مانع رشد فکری- سیاسی مردم شد، روشنفکران را از خود ناراضی ساخت و در نهایت، انقلاب را با دستانِ خود به مردمِ ناراضی تقدیم کرد. اعتلای آموزش و پرورش، فرهنگ سازی و مشارکت سیاسی است که موجب تکوین عقلانیت مدرن می گردد؛ چیزی که شاه، خود نیز آن را درک نمی کرد. تراژدی شاه این است که او خود، اصلاحاتی که انجام می داد را ” انقلاب” می نامید!

امروز، زمان آن فرا رسیده است تا میراث شریعتی را از نو بازخوانی کنیم و با خوانشی روشمند، چند بعدی و علمی، حقیقت او را برای نسل روشنفکرِ امروز بشکافیم؛ نسلی که بخش عمده ای از آن، شاید قهرمان های فکری شان از نوع شریعتی نباشند و فلاسفه و یا نظریه پردازان سیاسی ، پای در قلب آنها نهاده باشند اما همین نسلِ روشنفکرِ فلسفه خوان، قضاوتهای شان و شناخت شان و دریافت شان از مسائل، به شدت  دستخوش احساسات، سطحی نگری و غیر فلسفی است و نتیجه گیری هاشان  بدون پژوهش و شتابزده است و تفکر منطقی در وجودشان بخوبی شکل نگرفته است.

 معمای پرونده ای به نام ” شریعتی” زمانی حل خواهد شد که تمام قطعات پازل را در کنار هم قرار دهیم: چندوجهی بودن اندیشه شریعتی، نادیده گرفتن فضای فکری عصر او از سوی منتقدین، تحریف وغرض ورزی از سوی مخالفین او،  پرهیز منتقدینِ داخلیِ نظام از نقد آیت خمینی و در نتیجه، ویران کردن دیوار انقلاب بر سر شریعتی، زبان خاص شریعتی و  سبک او در ارائه مطالب، نگاه به شدت آرمانگرایانه او نسبت به برخی موضوعات، “سخنرانی بودنِ” عمده آثار او و نبود فرصت کافی برای سازماندهی و اصلاح نوشته ها، کم دانشی و شتابزدگیِ منتقدین او، و در نهایت، پیاده شدن زودهنگام او از قطار انقلاب و در نتیجه، از دست دادنِ فرصتِ دفاع از خود و نقدِ انقلاب، همه در کنار هم، تکه های این پازلِ همیشه ناتمام را تشکیل می دهند. بنابراین، در درک و تحلیلِ تمام مسائل، نگارنده معتقد است آنچه بیش از هر چیز بدان نیازمندیم یک کلام است:

                                      «از نو باید شناخت…»   

 

 

بخش پنجم: نظرات برخی از بزرگان درباره شریعتی

در پایان، شریعتی را از نگاه برخی از بزرگان مرور خواهیم کرد:

■ ژان پل سارتر: شریعتی ستاره ای است که از شرق طلوع خواهد کرد(نقل از دکتر محمد مولوی، طرحی از یک زندگی. جلد ۲ ص ۵۴).

■ شهید ا… دکتر بهشتی: مرحوم دکتر شریعتی یک قریحه سرشار و یک اندیشه پویا و جستجوگر و یک اندیشه ناآرام بود، اندیشه ای که همواره در پی فهمیدن و شناختن بود. مایه های اصلی این اندیشه، یکی معارف اسلامی بود که دکتر در خانه پدرشان …با آن آشنا شده بود… خصوصیت دکتر این بود که هویت و اصالت خود را در این مطالعات غربی گم نکرده بود و دچار از خود بیگانگی نگشته بود… اصالت فرهنگ غنى اسلام همواره براى او جاذبه نیرومند داشت. همین امتیاز سبب شده بود که دکتر بتواند با حفظ خویشتن خویش و هویت خود، در یک سیر و سلوک فکرى و معرفتى، گام‏هاى بلندى به جلو بردارد و نتایج جالب و زیبا و ارزنده‏اى را به‏دست آورد. آن موقع‏ها جوان‏هایى که با مجاهدین ارتباط داشتند مکرر مى‏آمدند و از کار حسینیه ارشاد و افکار دکتر شریعتى انتقاد مى‏کردند و مى‏گفتند که این جریانى است که مخالفین انقلاب اسلامى به‏وجود آورده‏اند تا از گرایش جوان‏ها به انقلاب و قیام مسلحانه – که تز مجاهدین و فدائیان خلق بود – جلوگیرى کنند و بکاهند. بنابراین، از نظر اصولشان و برطبق نظراتشان نسبت به کار دکتر و آن برنامه‏ها، نظر مخالف داشتند. آنها دکتر را یک نوع حرکت انحرافى تلقى مى‏کردند. این آن مقدار بود که جوان‏هایى از آنها که پیش ما مى‏آمدند، اظهار مى‏کردند.

■ ا…طالقانی: …آنچه از این فرزند عزیز اسلام با خصوصیات فکری و دید اسلامی می باید بیان کنیم، بیش از این، مفصل تر از این، بلیغ تر و رساتر از این در کتاب هایش تبیین شده است. مرحوم شریعتی این خصیصه را داشت که دائماً گوش می داد، دائماً فکر می کرد و آنچه را احسن بود از هر مکتبی می گرفت. از مکتب چپ، از مکتب راست، از مکتب اسلام، … همیشه هم معترف بود که من ممکن است اشتباه بکنم. این منتهای خصلت یک انسان واقعی متعالی است.

■ دکتر مصطفی چمران: … ای علی، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است. یک دنیا غم، یک دریا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شوق و هیجان، از ازلیت تا ابدیت در این جسد بی جان نهفته است. ای علی، ترا وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم.همراه تو به کویر می روم، کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در طوفان سهمناک تاریخ…که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجودمان می تازد. ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشق بازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم…تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی… تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی، و زیر تخته سنگ های آن، استخوان خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است…ای علی، تو جامعه ایران را به لرزه درآوردی، تو تشیع حقیقی را به مردم نمودی، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین چشاندی، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی…تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی…ای علی، با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزیم و همراه تو، تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم…قسم به ناله دردمندان و آه بینوایان و اشک یتیمان که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی در جوش و خروش رنجدیدگان و محرومان حیات داری… و تو ای خدای بزرگ، علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق بازی و فداکاری را به ما بیاموزد. چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند. و به عنوان بهترین و ارزنده ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند.

■ دکتر عبدالکریم سروش: سخن گفتن از مرحوم دکتر شریعتی، از یک حیث آسان و از یک حیثی دیگر دشوار است. دشوار به این دلیل که احاطه یافتن بر عمق اندیشه های او، به دلیل وسعت آثار باقی مانده از او، گاه مشکل است. اما آسان از این حیث که آنقدر در مواضع مختلف و در میدان های گوناگون پا نهاده است که وقتی آدمی بر سر سفره اندیشه های او می نشیند هر نوع غذایی که با ذائقه او و با عاقله او مناسب باشد در این سفره می یابد….مرحوم شریعتی یک جامعه شناس بود و دین شناسی او هم یک دین شناسی جامعه شناسانه بود….او از یک طرف مورخ بود و در عرصه تاریخ، کار جدی و وسیعی کرده بود و این یکی از خصایص بارز او بود. ما کمتر روشنفکر دینی ای داشته ایم و یا شاید- در حد اطلاع من- اصلا نداشته ایم که این وسعت اطلاع را در عرصه تاریخ داشته باشد… مرحوم شریعتی با حافظ مشابهت دارد یعنی شریعتی را می توان حافظ زمانه ما خواند؛ کسی که به عیوب و آفات جامعه دینی وقوف تام داشت و با نقد آن آفات سعی می کرد تا رسالت بزرگ خود را که آگاهی بخشی بود انجام دهد… شریعتی در مقام هوشمندی، انسان موهوبی بود. یعنی نعمت خداوند بر او فراوان بود و از این نظر، با آدمیان دیگر تفاوت محسوسی داشت. اما آنچه اکنون برای ما بسیار پر ارزش و اهمیت است یکی درد شناسی و دیگری دلیری او در اظهار درد و سومی وسعت نظر و همت بلند اوست. که این هر سه برای ما سرمشق است…شریعتی از آن کسانی بود که به کمتر از ستاره ها خرسندی نشان نمی داد و اگر عزمی و هدفی داشت برای تمام تاریخ بود. شریعتی با مکاتب بیگانه آشنا بود و پاره ای از آنها را به خوبی آموخته بود و هضم کرده بود. چنین کسی که ذهنی متوجه اندیشه های مغرب زمین و دلی در گرو ایمان دینی داشت خود را در یک کشمکش عمیق درونی احساس می کرد و همه آثار او این کشمکش را به خوبی نشان می دهند و از طرفی، به هیچ وجه نمی خواست و نمی توانست دست از تعلق و ایمان دینی خود بردارد و این وفاداری را تا آخر عمر خود نگه داشت…امثال شریعتی آتش سوال و شک در خرمن سکون و فراغت خلایق افکندند و آنان را به فکر کردن مجدد در مکتب شان فرا خواندند و از تعبد و انقیاد و تسلیم سنتی بیرون آوردند و به آنان گفتند که به آنچه تا کنون ایمان آورده اید دوباره از سر علم ایمان بیاورید. « یا ایها الذین آمنوا آمِنوا»… شریعتی یک راه بود، نه یک منزل. چراغ بود نه بت. فریادی بود بر گوش های سنگین و پتکی بود بر وجدان های خاموش. دردی بود مجسم و مجسمه ای بود از درد و متحرکی بود در صراط تکامل.

■ دکتر محسن کدیور: شریعتی در عین انتقاد از سنت، منتقد مدرنیته هم بود. بنابراین، بی شک پیشقراول نواندیشی دینی و روشنفکری دینی در ایران محسوب می شود و هرگز نمی توان جریان او را از جریان کنونی روشنفکری دینی در ایران جدا دانست.

 

                                        پایان

 

 منابع

(۱) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۵۰). طرحی از یک زندگی. ج ۲، نقد ها و نظرها. تهران. انتشارات چاپخش

(۲) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۱۸). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۳) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۳۳. بخش اول:  گفتگوهای تنهایی(۶-۷).

(۴) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۲۲). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۵) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۳۳. گفتگوهای تنهایی ،ج اول،(ص ۹)

(۶) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۲۴). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۷)  همان،  ص ۲۶

(۸)  همان   ص ۲۹

(۹)  همان   ص ۴۱

(۱۰)همان ص ۵۲

(۱۱) همان ص ۶۷

(۱۲) همان ص ۶۸

(۱۳) توسلی، غلامعباس.(۱۳۵۸: ۱۴-۱۵). تحلیلی از زندگی و آثار دکتر شریعتی.

(۱۴) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۷۱). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۵) همان ص ۷۴

(۱۶) همان ص ۹۰

(۱۷) همان ص ۹۱

(۱۸) همان ص ۱۰۷

(۱۹) همان ص ۱۳۰

(۲۰) همان ص ۱۳۱

(۲۱) مجله ایرانشناسی (سال پنجم، شماره ۴، صص ۸۶۳-۸۶۴)، خاطرات جلال متین، دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد. چاپ آمریکا

(۲۲) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۱۳۹). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۲۳) همان ص ۱۴۷

(۲۴) همان ص ۱۴۹

(۲۵) همان صص ۱۵۳-۱۵۴

(۲۶) شریعتی، علی. مجموعه آثار ۱۷. اسلام شناسی۲

(۲۷) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۱۶۶). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۲۸) همان ص ۱۶۶

(۲۹) همان ص ۱۶۷

(۳۰) همان ص ۱۷۱

(۳۱) همان ص ۱۷۲

(۳۲) همان ص ۱۷۳

(۳۳) همان ص ۱۷۳

(۳۴) همان ص ۱۷۵

(۳۵) همان ص ۱۸۰

(۳۶) همان ص ۱۸۰

(۳۷) همان ص ۱۸۲

(۳۸) همان ص ۱۸۲

(۳۹) همان ص ۱۸۶

(۴۰) همان ص ۱۹۰

(۴۱) همان صص ۲۱۱-۲۱۲

(۴۲) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۲۳. جهان بینی و ایدئولوژی. ص ۳۶۰

(۴۳) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۲۲۲). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۴۴) همان ص ۲۱۷

(۴۵) همان ص ۲۲۶

(۴۶) همان ص ۲۳۳

(۴۷) همان ص ۲۴۳

(۴۸) همان ص ۲۴۳

(۴۹) همان ص ۲۴۷

(۵۰) الگار، حامد. انقلاب اسلامی در ایران. ص ۱۰۴. انتشارات قلم

(۵۱) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۲۰۵-۲۰۶). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۵۲) همان ص ۲۰۶

(۵۳) همان ص ۲۰۶ -۲۰۷

(۵۴) کتاب نامه ها صص ۱۷۴ – ۱۷۵

(۵۵) محمد، ملکی.(۱۳۶۰). آن شب معلم انقلاب. روزنامه انقلاب اسلامی، ص ۸. شنبه ۲۶ اردیبهشت

(۵۶) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۱۸۳). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۵۷) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۵۰). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۵۸) همان ص ۳۴۱

(۵۹) همان صص ۱۶۰ – ۱۶۱

(۶۰) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۱. با مخاطب های آشنا.ص ۲۱۳

(۶۱) شریعتی، علی. عرفان، برابری، آزادی. ص ۱۷

(۶۲) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۲۷. بازشناسی هویت ایرانی-اسلامی. ص ۱۹

(۶۳) شریعتی، علی. عرفان، برابری، آزادی. صص ۲۸-۲۹

(۶۴) شریعتی، علی. مجموعه آثار ۲۰. چه باید کرد. ص ۳۲۹. ۱۳۶۰

(۶۵) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۷۵). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۶۶) همان ص ۷۰

(۶۷) همان ص ۷۷

(۶۸) همان ص ۷۸

(۶۹) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۸: ۲۱۴). طرحی از یک زندگی. ج ۱. تهران. انتشارات چاپخش

(۷۰) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۲۷. بازشناسی هویت ایرانی-اسلامی. ص ۴۰

(۷۱) همان ص ۴۲

(۷۲) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۲۲. مذهب علیه مذهب. صص ۲۰۶ – ۲۰۷. تهران: انتشارات چاپخش

(۷۳) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۱. با مخاطب های آشنا. ص ۱۷۶

(۷۴) شریعتی، علی. امت و امامت. ص ۳۲

(۷۵) همان صص ۳۳-۳۴

(۷۶) همان ص ۳۷

(۷۷) همان ص ۳۷

(۷۸) همان ص ۶۲

(۷۹) همان ص ۹۷

(۸۰) همان ص ۱۰۸

(۸۱) همان صص ۱۲۴-۱۲۵

(۸۲) همان ص ۱۲۷

(۸۳) همان ص ۱۴۱

(۸۴) همان ص ۱۴۲

(۸۵) همان ص ۱۴۳

(۸۶) همان ص ۱۵۶

(۸۷) همان صص ۱۸۴-۱۸۵

(۸۸) همان صص ۱۹۷-۱۹۸

(۸۹) همان ص ۳۹

(۹۰) همان ص ۶۴-۶۵

(۹۱) همان ص ۱۸۰

(۹۲) همان صص ۱۸۱-۱۸۴

(۹۳) همان صص ۱۵۶-۱۵۸

(۹۴) همان ص ۱۶۰

(۹۵) همان ص ۱۷۳

(۹۶) همان صص ۱۹۰-۱۹۱

(۹۷) روزنامه آرمان امروز، پنج شنبه، ۲۹ خرداد ۱۳۹۳

(۹۸) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۱. با مخاطب های آشنا. ص ۸۵

(۹۹) شریعتی، علی. مجموعه آثار شماره ۲۷. بازشناسی هویت ایرانی- اسلامی. ص ۷

(۱۰۰) همان صص ۶۵-۶۶

(۱۰۱) همان ص ۸۳

(۱۰۲) همان ص۸۷

(۱۰۳) همان ص ۸۹

(۱۰۴) همان ص ۱۱۴

(۱۰۵) همان صص ۱۲۷-۱۲۸

(۱۰۶) همان صص ۱۳۰-۱۳۱

(۱۰۷) همان صص ۱۶۲-۱۶۳

(۱۰۸) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۷۹-۲۸۰). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۰۹) مطهری، مرتضی. (۱۳۷۲، ص ۳۴). استاد مطهری و روشنفکران. انتشارات صدرا. چاپ اول

(۱۱۰) همان صص ۳۵ و ۴۲

(۱۱۱) مطهری، مرتضی. سلسله یادداشت های استاد مطهری، جلد ۳، ص ۲۱۸. انتشارات صدرا

(۱۱۲) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۹۲-۲۹۳). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۱۳) همان ص ۳۱۳

(۱۱۴) الگار، حامد. انقلاب اسلامی در ایران(چهار سخنرانی از حامد الگار)، صص ۱۱۵-۱۱۶

(۱۱۵) جعفری، محمد مهدی(۱۳۸۰: صص ۷۲-۷۶). شریعتی آنگونه که من شناختم. به کوشش قاسم یا حسینی. تهران: نگاه امروز

(۱۱۶) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۹۸). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۱۷) همان صص ۲۹۹-۳۰۰

(۱۱۸) شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد سوم صص ۴۴۱-۴۴۲

(۱۱۹) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۳۰۴-۳۰۵). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۲۰) ) شریعت رضوی، پوران. (۱۳۸۹: ۲۶۱). طرحی از یک زندگی. ج ۲. تهران. انتشارات چاپخش

(۱۲۱) شریعتی، علی. مجموعه آثار ۲۷. بازشناسی هویت ایرانی و اسلامی. صص ۲۰-۲۱

(۱۲۲) زیباکلام، صادق.(۱۳۹۴: ۹۸). از دموکراسی تا مردمسالاری دینی. تهران: انتشارات روزنه

(۱۲۳) همان ص ۱۵۳

(۱۲۴) همان ص ۱۵۴

(۱۲۵) همان صص ۱۵۶-۱۵۷

(۱۲۶) شریعتی، سوسن. شریعتی و مصدرهای موازی. روزنامه اعتماد. ۲۳ خرداد ۱۳۸۷

(۱۲۷) شریعتی، علی. عرفان، برابری، آزادی. ص ۷

* رجوع کنید به مقاله محمد قوچانی به نام ” تراژدی پروتستانتیسم اسلامی” در شماره ۳۶ مهرنامه. در این مقاله، که پر از اشتباهات اساسی و تحریف و گزینش دلبخواهی سخنان شریعتی است، نویسنده، اندیشه مرحوم شریعتی را زمینه ساز گروه هایی مانند داعش معرفی می کند. برای مطالعه نقد مفصل این مقاله، به مقاله ” تراژدی تحریف جریان روشنفکری دینی” اثر نگارنده و نیز ” افسانه تراژدی پروتستانتیسم اسلامی” نوشته حسن یوسفی اشکوری مراجعه کنید.

** مصاحبه ای قدیمی در روزنامه شرق از جناب ملکیان خواندم (شماره ۱۸۸۷ – ۱۳۹۲ شنبه ۲ آذر) که در آن، نقد ها و ایراداتی را بر اندیشه دکتر علی شریعتی وارد آورده بود. از آنجاییکه این آراء را قابل مناقشه، خدشه پذیر و بعضاً ظالمانه یافتم و بر این باور بودم که این نظرات، حقیقت دکتر شریعتی را تحریف کرده است تصمیم گرفتم نقدی بر آن بنویسم.

رجوع کنید به کانال تلگرام شخصی اینجانب (Telegram.me/Hadihakimshafayi) و یا سایت فرهنگی نیلوفر: مصاحبه با مصطفی ملکیان درباره شریعتی. بخش نظرات

*** از نظر داریوش آشوری، هنر شریعتی این بود که برای تبدیل دین به ایدئولوژی به معنای گفتمان بسیج گر سیاسی برای دگرگونی انقلابی، به یاری زبان آوری خاص خود، توانست به اسطوره های سنتی شیعه، رنگ اسطوره های انقلابی مدرن بزند.(افتاده در چاله روشنفکری جهان سوم، هفته نامه شهروند امروز، شماره ۸۶. دوره جدید).

 

 

مقالات دیگر از این نویسنده:

تراژدیِ تحریفِ جریانِ روشنفکری دینی! /نقدی بر مقاله ” تراژدی پروتستانتیسم اسلامی”

فرهنگ نقد، و فرهنگ بدگویی!

حجاب در قرآن و تاریخ اسلام / بازفهمی مسئله حجاب در عصر حاضر

آیا اسلام با حق آزادی مذهب در تعارض است؟/ بررسی جدال نواندیشان دینی با فقهای سنتی

آسیب شناسی کتابخوانی درفرهنگ ایرانی: خودشیفتگی، اظهار فضل جاهلانه، عدم تحمل

ارزیابی حقوقی حقوق بشر اسلامی

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x