شیئیت و شخصیت

 محمود عبائی: …نهاد ها ی اقتدار گرای دینی ، آفت خطرناک دیگری هم پیدا می کنند: آنها ناچار می شوند در خلائ خدای مطلقی که خود آنرا کنار گذاشته اند، شخصیت مطلق و دروغین دیگری را بگذارند تا کارکرد خدا را داشته باشد. شخص انسانی و مقیدی که قدسی شده و تا مقام امر مطلق بالا آمده است و جامعه…

 محمود عبائی: …نهاد ها ی اقتدار گرای دینی ، آفت خطرناک دیگری هم پیدا می کنند: آنها ناچار می شوند در خلائ خدای مطلقی که خود آنرا کنار گذاشته اند، شخصیت مطلق و دروغین دیگری را بگذارند تا کارکرد خدا را داشته باشد. شخص انسانی و مقیدی که قدسی شده و تا مقام امر مطلق بالا آمده است و جامعه را به انقیاد و اطاعت خویش می خواند. چنین نهادی نا خواسته نیازمند انقیاد مطلق اعضای خویش است و با عبودیت جامعه ، وجدان آشفته خویش را – که گناه میراندن خدا او را مقصر می داند- آرام می سازد .

***

شیئیت و شخصیت

|محمود عبائی*|

رابطه ما به جهان و هستی را میتوان به دو نوع رابطه طبقه بندی کرد:
– رابطه ما با اشیاء
– رابطه ما با اشخاص
جهان پیرامون ما از دو چیز انباشته شده است ( شیئیت ها / شخصیت ها ) تفاوت شی ء با شخص در این است که شیئت در برابر اراده ما منفعل است نسبت به رفتار ما خنثی است . واکنش اشیاء نسبت به فعل ما اونیفورم و یک نواخت است و به همین دلیل است که واکنش اشیاء قابل پیش بینی است و علوم طبیعی بر اساس همین رفتار اونیفرم اشیاء طبیعی میتوانند با متدولوژی علوم تجربی قوانین حاکم بر طبیعت را کشف کنند و از نیروی موجود در قانون مندی طبیعت به شکل پیش بینی پذیری استفاده کنند .

اما شخصیت موجودیت دیگری دارد . شخصیت دارای اراده و اگاهی است؛ گوهری اصلی شخصیت که ان را از اشیاء متمایز می کند، همین عنصر اگاهی و اراده است. شخص موجودی است که از حضور خویش در هستی آگاه است . میداند که هست میداند که می خواهد. و میداند که میتواند بخواهد . و دلش میخواهد که به خواست هایش برسد . ما دراینجا به این مولفه ها اراده می گوییم. پس اراده مولفه ای است که از این عناصر تشکیل شده است.
( آگاهی از هستی خویش + آگاهی از خواهش های خویش + تمایل برای دستیابی به خواهش های خویش + عمل برای نیل به خواستن های خویش ) = اراده
شرط تحقق پذیری اراده آزادی است و شخص تا آزادی نداشته باشد نمی تواند خواهش های خویش را محقق کند.
ازادی از قید موانع بیرونی را ( آزادی از …… ) می گویند و آزادی از قید موانع درونی را ( آزادی بر …… ) می گویندو آزادی معطوف به هدف را ( آزادی برای ……. ) می گویند

اجمالا آزادی و اراده دست در گریبان و آغوش یکدیگر دارند و تحقق هر کدام بدون دیگری باعث تهی شدن دیگری از مفهوم و ذات خود می شود . انسان وقتی با اشیاء سر وکار دارد در واقع اراده با شئیت مواجه می شود و اما وقتی انسان با شخصیت سر و کار دارد در واقع اراده با اراده ای دیگر مواجه شده است هنگام رویا رویی ما با اشیاء واکنش آنها پیش بینی پذیر است اما هنگام مواجه ی ما با اشخاص واکنش آنها پیش بینی ناپذیر است چون اراده دیگری نیز حقیقتی فعال و آزاد است و فاعل بودن و ازاد بودن دامنه نامحدودی از انتخاب های کنش پذیر را در برابر ما قرار می دهد . و از سوی دیگر نیز ما را در برابر کنشی جدید به مثابه امر نو پدید قرار می دهد و لذا در برابر ما نیز فهرستی از انتخابها و گزینه ها قرار می دهد و اینگونه است که اراده ما در مواجه با شخصیت ها بسط و گسترش می یابد و می توان نتیجه گرفت ما در مواجه با شخص ها بیشتر به حقیقت انسانی خویش که همانا اراده و ازادی است نزدیک می شویم وقتی دو انسان به مثابه دو شخص با هم مواجه می شوند به تدریج در برابر انتخابهای بیشتری قرار می گیرند اما وقتی با اشیا مواجه می شویم انتخابهای محدود و شمارش پذیر و معینی خواهیم داشت اما ایا می توان انسان را در موقعیت یک شیئت فرو کاست ؟

به قول یکی از متفکران مسلمان روزگار ما ( محمد مجتهد شبستری ) در کتاب ایمان و آزادی، زندان انفرادی وضعیتی فلسفی است. در چنین موقیت رنج آوری ارتباط انسان با شخصیت قطع می شود و به جای ان در گورستانی از شیئت ها دفن می شود . دیوارها و تخت خوابی کسالت اور – درب اهنین سلول – سقف یک سرویس بهداشتی محقر و تهوع اور – مقدار اندکی لباس – یک مسواک و خمیر دندان و شاید کمی اشیائ ضروری دیگر و دیگر هیچ. در چنین وضعیتی امکان هر گونه کنش واکنشی از انسان گرفته می شود . در واقع کنش های انسانی بدون هر گونه واکنشی شکل می گیرد و از انجا که نیروی کنش وابسته به فیدبک ها و واکنش هاست به سرعت اراده انسان رو به تحلیل می رود و کمی بعد به یک شیئت فرو کاسته می شود و سپس در برابر اراده دیگری که می تواند بازجو یا زندانبان وی باشد با انفعالی شئی واره روبرو می شود بنا براین بد ترین رویدادی که میتواند برای یک انسان به مثابه شخص روی دهد این است از شخص به شیئت فرو کاسته شود .

و اما در وضعیت عشق مساله کاملا دگر گون است . وقتی دو شخص به عنوان عاشق با هم مواجه می شوند . این مواجه به سرعت به لایه های عمیقتر وجودشان رسوخ می کند اساسا عشق مواجه دو روح . دو قلب عریان با یکدیگر است که زمینه بروز انتخابهایی عالی تر و درونی تر را برای دو طرف فراهم می اورد و به تدریج دو عاشق دلداه خود را در پلکانی از تکامل انسانی میابند. انها در بر خلاف دیگر مواجه ها که تنها در یکی دو ساحت با یکدیگر روبرو می شوند در تمامی ساحت های وجودی اعم از فکر . عاطفه . احساس . روح . قلب تجربه مشترک . تاریخ . علاقه مندی ها و حتی کالبد و جسم با هم مواجه می شوند و در هر سطحی از مواجهه، گزینه های عمیق و متنوعی برای انتخاب در پیشا روی هر کدام قرار می گیرد و هر انتخابی انها را در تحقق اراده خویش یاری بیشتری می دهد و عشق از ان جهت که ما را آزادتر می کند مطلوب و خواستنی است.

عشق به نحوی تحقق وجوه عالیتر شخصیت انسان است و زمینه آزادی استعلایی انسان را فراهم می اورد . اما گاهی عشق شکست می خورد . در نوع تراژیک آن یکی از طرفین می میرد یا به محاق هجران می رود و در شکل درماتیک آن این امکان هست که یکی از دیگری فاصله بگیرد . در این صورت دوم، از یک سو مرتبا کنش ادامه پیدا می کند و از سوی دیگر هیچ واکنشی آفریده نمی شود . در چنین وضعیتی یکی از طرفین خود را در پوسته ای از شیئیت مخفی می کند . یعنی به مثابه شی ء رفتار می کند . سوز و گداز و اشتیاق و خواهش و فداکاری از یک سو و سکوت و سرما و انجماد از سویی دیگر. این وضعیت بی شباهت به وضعیت زندانی انفرادی نیست زندانی انفرادی در گورستانی از شیئت ها دفن می شود و اراده او بدون هیچ واکنشی در شیئت ها ی نا آگاه و بی احساس مدفون می شود .

در خصوص رابطه انسان با خداوند نیز مساله قابل برسی است خدایی که تا مرتبه شیئیت نزول کند نمی تواند معبودی خواستنی باشد اما خدایی که به مثابه شخص با ما مواجه شود مطلوب و خواستنی تر است خدایی که صدای ما را می شنود . عبادت بندگی ما را می بیند .از دل و احساس درونی مومنان خویش آگاه است . شفقت و مهربانی می کند . گناهان را می بخشد

توبه پذیر است، انتقام دشمنان مومنان خویش را پس می گیرد و خلاصه امکان دوستی و عشق ورزی با او وجود داشته باشد، مطلوب تر است چرا که باعث بسط اراده و بروز انتخاب های انسانی بیشتر می شود. سر اینکه خدای تصویر شده در متون عرفانی زیباتر و دوست داشتنی تر است همین است که این خدا به مثابه شخص تصویر می شود . داستان موسی و شبان مندرج در مثنوی معنی نمونه جالبی از مواجهه انسان با خدا به مثابه مواجهه شخص با شخص است .

پس از تبیین تفاوت شی ء و شخص و انواع روابطی که ما با هستی ها داریم می توان اضافه کرد که :
رابطه انسان با شخص ها نیز بر دو نوع است رابطه ما با شخص مقید ( مانند دیگر انسان ها و ……..) و رابطه ما با شخص مطلق ( خدا / وجود مطلق ). شخص مقید ، شخصیتی است که خود را محدود به حدودی معین و قیودی خاص می بابد
چنانکه ما از آن جهت که به عنوان انسان خود را می شناسیم به وضوح در می یابیم که وجودی نامحدود نیستیم . لااقل در این کرانه هستی که به آن دنیا گفته می شود محدودیت هایی فراوان داریم .دارای تاریخ تولدی هستیم که پیش از ان نبوده ایم و از سویی دیگر نیز دارای عمری محدود هستیم و خواهیم مرد . بنا براین میان دو نیستی . هستی محدودی داریم به قول متفکران اگزیست، وجودی آمیخته با عدم داریم . با خطر لغزیدن در پوچی از نظر فیزیکی نیز بودن ما در اینجا به معنای نبودن ما در انجا است . بودن ما در امروز عین نبودن ما در دیروز یا فردا است . البته بودن ما در دیروز بودنی دیگر است و بودن ما در فردا نیز بودنی ممکن است نه بودنی ضروری لذا هراس از نیستی و نیست شدگی یکی از عناصر هویت انسانی یعنی شخص مقید است. انسان بودنی است بر لبه پرتگاه خوفناک نبودن و نیستی آخرین گریزگاه ماست در صورتی که ما مانند اشیاء از چنین وضعیتی آگاه نبودیم، مشکلی به نام مشکل انسانی نیز وجود نداشت اما ما به هر حال می توانیم از وضعیت خود اگاه شویم

و با نیروی اراده آزادی که داریم در هستی دست به گزینش بزنیم و از جمله گزینش های آدمی، پیوستن به وجود های دیگر است؛ وجود هایی که برخی مانند ما مقید و محدود و شاید برخی دیگر مطلق و نامحدود باشند.
عشق، پیوستن ما به وجود شخصی دیگر به امید پیوستن به امر مطلق است؛ ما در عشق تلاش می کنیم تا از بریدگی و نیستی به اتصال و هستی دیگری پناه ببریم و اگر این پیوند با شخص دیگر یک پیوند عمیق وجودی باشد . کرانه های بی کرانگی یا ساحل دریای مطلق را از دور مشاهده می کنیم نوع دیگر گریز از نیستی پیوستن به شخص مطلق است . شخصی که حقیقتا بی کرانه و نامحدود باشد و ما در پیوستن به او حساس وحدت با امر مطلق پیدا کنیم و نامحدود شویم و خدا از آن جهت که خداست امر مطلق و وجودی نا محدود است. این پیوستن به امر مطلق ایمان نام می گیرد . پس ایمان از جهتی شبیه عشق است . از آن جهت که ما را به وجودی دیگر که او نیز شخص است مربوط می کند و می آمیزد . اما از آن جهت که در ایمان با حقیقتی مطلق پیوند می خوریم، ایمان با عشق تفاوت دارد.

در عشق دو انسان، وحدتی متعالی تجلی می کند . اما این هر دو انسان، شخص هایی محدود و مقیدند . که البته این اتحاد وجود آنها را گشودگی و وسعت و استعلا می بخشد و آنها را تا کرانه های بی کرانگی سیر می دهد اما این اتحاد عاشقانه با پیوستن به امر مطلق تفاوت دارد؛ در اینجا قطره به دریا می پیوندد . به همین دلیل است که برخی از متفکران کلام جدید و فلسفه دین مانند شلایر ماخر ایمان را اتکاء انسان به امر مطلق یا مواجهه با امر قدسی = ( مطلق / ناب /مطهر ) تعریف کرده اند . به تعبیر دیگر، ایمان پیوستن آگاهانه و عاشقانه ی شخص مقید به شخص مطلق ( امر قدسی / خدا ) است .اما خدا با همه بی کرانگی اش ، با همه دریاوش بودنش، با همه اقیانوس وار بودنش هستی مقید انسان را نفی نمی کند . انسان را در خویش معدوم نمیکند ؛ مقام فناء فی الله نیز در متون عارفانه مقدمه مقام بقاء بالله است . سالک واصل در خدا معدوم نمی شود . استهلاک او ، استهلاک حدود و تعینات اوست . فنای انسان، فنای جنبه های عدمی او و عین باقی شدن او در دریای مطلق وجود است . به همین دلیل است که می گوییم خدا وجود انسان را به رسمیت می شناسد و با او مواجه می شود. و این از عمیق ترن تجربه هایی است که انسان می تواند داشته باشد: مواجهه با خداوند و مخاطبه و مکالمه با حقیقتی مطلق. خداوند متکلم است و با زبانهای مختلف وجودی و اعتباری با ادمی حرف می زند؛ خداوند از دورن دل انسان از طریق فطرت و وجدان او و احولات قلب او با او سخن می گوید و همچنین از طریق فرشته وحی و گاهی مستقیم با انسان سخن می گوید ( = نبوت ) و شخص نبی این تجربه مخاطبه و مکالمه با خداوند را با دیگر انسان ها تسهیم می کند و به اشتراک می گذارد و به تصریح یک روایت از پیامبر خاتم ص :
کسی که قران تلاوت می کند جز این نیست که وحی را در میان دو پهلوی خود تجربه می کند.و این مخاطبه از ان حکایت می کند که خداوند انسان را به مثابه شخص به رسمیت شناخته است . چرا که شی ء نمی تواند موضوع مخاطبه و مکالمه باشد . تا ما چیزی را به عنوان شخص تلقی نکنیم با او گفت و گو نخواهیم کرد او همچنین مرتبا انسان را به گفت و گوی با خویش دعوت می کند : ادعونی استجب لکم یک دعوت عام و با شکوه برای گفت وگوی همه انسان ها به عنوان یک شخصیت با خداوند به عنوان یک شخصیت است در این گفت وگوها که ما از آن به دعا و نماز و نیایش تعبیر می کنیم ، تجربه وحدت، تکرار و تکثیر می شود و استعلا می یابد . و نتیجه وجودی چنین مخاطبه ای تقویت و تکامل ایمان است واساساً ایمان پدیده ای سیال ، پویا ، تجدید شوند، نو شونده، و مواج است. بنابراین زیستن مومنانه ، زیستنی پویا و سیال و استعلایی است و با انجماد و انقیاد سازگار نیست . انسان ایمان می ورزد تا از قیود عدمی رهایی یابد و به وجودی مطلق بپیوندد . و در سایه این اتصال به آرامشی رهیده از عدم و رستگاری از پوچی می رسد .

پس کارکرد دین نمی تواند افزودن قیدی بر قید دیگر و حدی علاوه بر حدودی دیگر باشد؛ ایمان انسان را از قیود می رهاند و از کرانه ی باریک و تنگ حیات دنیوی که در حصار تاریخ و جامعه و سنت و آگاهی کاذب و ایده ئولوژی و عادت های بد قومی و شخصی و هواهای نفسانی اسیر شده است، رهایی و آزادگی می بخشد. اولین مشخصه امر مطلق رهایی و آزادی او از هر گونه قید و حد و وصفی است. لذا ارایه یک تعریف مقید به حدود ماهوی از خداوند، حجابی است که به روی امر مطلق کشیده می شود . به همین دلیل است که امام علی ع در خطبه معروفی از نهج البلاغه می گوید اگر کسی خدا را توصیف کند ، برای او حدی قایل شده است . کسی که برای او حدی قایل شود به او کفر ورزیده است ( امر مطلق را در جامه امر مقید معرفی کرده است ) حال اگر کسی بخواهد توصیف و تعریف ناقص خود را از خدا به دیگری تحمیل کند . باعث تضعیف ایمان دیگران و در نهایت فرو مردن ایمان می شود؛ چرا که به جای هدایت انسان ها به سوی پیوستن به امر مطلق . آنها را به امر مقیدی که خود می پندارد، رهنمون کرده که این عمل عین نقض غرض و نفی ایمان است .یعنی انسان های گریزان از قید و بند و حد را به بندی دیگر و قیدی دیگر در انداخته است و این آفت بزرگ دینداری است . جامعه ای که تصویر های ثابت و مقیدی از سیمای خدا اریه می کند، خدا را به عنوان امر مطلق کنار می گذارد و این چنین می شود که یک تلقی از خدا می میرد ( نگاه کنید به تعبیر تامل بر انگیز نیچه که با جسارت می گفت خدایان مرده اند و اینک نوبت ان است که مرد برتر بیاید ) شاید مراد نیچه از مرد برتر . شخصی است که مقید به هیچ قیدی و محدود به هیچ حدی نیست و این واکنش تامل برانگیز انجمادی است که نهادهای دینی می توانند بیافرینند. این نهاد ها ی اقتدار گرای دینی ، آفت خطرناک دیگری هم پیدا می کنند: آنها ناچار می شوند در خلائ خدای مطلقی که خود آنرا کنار گذاشته اند، شخصیت مطلق و دروغین دیگری را بگذارند تا کارکرد خدا را داشته باشد. شخص انسانی و مقیدی که قدسی شده و تا مقام امر مطلق بالا آمده است و جامعه را به انقیاد و اطاعت خویش می خواند. چنین نهادی نا خواسته نیازمند انقیاد مطلق اعضای خویش است و با عبودیت جامعه ، وجدان آشفته خویش را – که گناه میراندن خدا او را مقصر می داند- آرام می سازد . اما این شخص قدسی شده، تفاوت گوهری با خدا دارد . او اینک مقیدی است در لباس مطلق . محدودی است با نقاب نامحدود و درد ناک ترین رنجی که می آفریند این است که به دلیل محدودیت خویش مجبور به نفی دیگر شخص ها است او نمی تواند مانند خدای واقعی انسان را به مثابه یک شخص به رسمیت بشناسد و با او نرد عشق و مخاطبه ببازد او به دلیل اینکه در ذات خویش محدود و تهی شده است برای اثبات خود محتاج نفی دیگران است . او پوچی خویش را با تقدسی کاذب تشفی می دهد و با عبودیت بندگانی دروغین، کاریکاتوریی از خدایی دروعین به نمایش می گذارد و از نشانگان این خدای دروغین این است که ناچار است با بندگان خویش به مثابه شی ء رفتار کند و هیچ شخصی را در جنب خویش تحمل نمی کند .

انسان به عنوان شخص، داری ذهنیتی است که به واسطه آن می تواند حد چیزی را به چیزی دیگر بدهد و انبوهی از ادراکات غیر حقیقی بسازد. ( نگاه کنید به مقاله چهارم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم مرحوم علامه طباطبایی ره با عنوان ادراکات اعتباری ) و به همین واسطه می تواند حدود ماهوی شی ء را به شخص نسبت دهد و برعکس حدود و لوازم شخص را به شیء نسبت دهد و براین اساس با اشیاء همچون اشخاص معامله کند و با اشخاص چونان اشیا ء عمل نماید . در معامله اول ما با پدیده سابجکتیوی با عنوان شی ء شدگی روبرو می شویم و در معامله دوم با مساله با عنوان تشخص یا personification روبرو خواهیم شد . اینک برای هرکدام مثالهایی می توان ارایه کرد . در تاریخ تمدن و تفکر بشری دوره ای وجود دارد که فیلسوفان تاریخ به ان دوره اسطوره ای – ربانی می گویند. گوهر ذاتی این عصر این است که انسان با اشیاء و پدیده های طبیعی، همچون شخص رفتار می کند. مثلا برای خورشید روحی در نظر می گیرد و آن روح را به مثابه شخصی آگاه و دارای خواست و اراده می پندارد و به دلیل قدرت فوق العاده ای که برای اراده خورشید قایل می شود خورشید را خدایگان و الهه می پندارد و برای او نیایش ها و مناسکی می افریند و این چنین است که آیین مهر پرستی ( میتراییزم ) پدید می آید . این نگاه را آنی مییزم ( Animism ) می نامند . آنی میزیم رویکردی اسطوره ای – دینی است که مطابق آن برای هر شیئیتی، روحی و جانی در نظرمی گیرند و بسیاری از ادیان ابتدایی و قدیم در محتوای خود در بردارنده انی میزیم بوده اند .

از نقطه نظر فلسفی انی میزیم، همان شخص پنداشتن اشیاء است . نمونه ساده و ابتدایی جاندار انگاری اشیا ء همان کاری است که کودکان با اسباب بازی ها، به و یژه عروسک ها می کنند . آنها با ماشین و توپ و عروسکهای خود حرف می زنند و قهر و اشتی می کنند . دعوا می کنند . و هچنان یک شخص رفتار می کنند . برخی از متفکران حوزه جامعه شناسی دین مانند اگوست کنت، اعتقاد یافته بودند که انی میزیم ریشه بنیاد دین است و دین با تشخص بخشی به اشیا ء آغاز می شود . صرف نظر از انتقاداتی که به این نظریه از حیث تبیین علل پیدایش دین شده است، می توان با این نظریه تا آنجا همدلی داشت که در دوره ای از تاریخ بشر با اشیاء به مثابه اشخاص رفتار می کرده است و به این وسیله اسطوره ها آفرینش شده اند. پس پرسونافیکیشن منشاء اسطوره هاست و در هر جامعه ای متناسب با مقتضیات آن جامعه اسطوره هایی معین شکل گرفته و تکامل یافته اند . و البته بین اسطوره ها شباهت هایی مانند شباهت مورفولوژیک اعضای یک خانواده وجود دارد که در جای خود به آن پرداخته اند. اما در خصوص شی ء شدگی شخص نیز مثال هایی تاریخی وجود دارد که پرداختن به نمونه ها از جهت فلسفی – انسان شناسی – روان شناسی – جامعه شناسی – فرهنگ و حتی تاریخ علم حقوق خالی از لطف نیست . یکی از نمونه های تلخ آن مساله کریه و دلخراش زنده به گور کردن فرزندان دختر در دوره جاهلیت عرب است. در این نمونه در شکل افراطی ان با جنس زن همچون شخص رفتار نمی شد. زن یا شی ء تلقی می شد و یا در شرایط بهتر چیزی بین شی ء و شخص یا شخص درجه دوم محسوب می شد ( نگاه کنید به اثرمشهور اندیشمند انسان گرای معاصر خانم سیمون دوبوار با عنوان جنس دوم ) در این رویکرد زن شیئی بود در اختیار مرد؛ قابل تملک و خرید و فروش همچون دیگر اشیا ء. مالک طبیعی زن در درجه اول پدرش بود که می توانست در همان کودکی و یا بدو تولد او را زنده به گور کند . عجیب این است که کودک مونث را پس از کشتن دفن نمی کردند . همچنان که زنده بود و ضجه و فریاد می زد و به زبان وجود حیات خود را تقاضا می کرد دفن می شد.

درست مانند تکه سنگی یا تکه فلزی یا هر چیز بی فایده دیگری که باید به خاک باز گردد . گویا این موجود زنده هیچ گونه درک و آگاهی و خواست و اراده و حقی ندارد، همچون اشیاء که فاقد آگاهی و اراده اند.
با زنانی که از قید این سنت جاهلی می رستند و زنده می ماندند نیز همچون اشیا رفتار می شد و اگر زنی آنچنان خوشبخت می بود که قلب مردی را می ربود، تازه آن مرد عاشق با معشوق خود همچون شخصی درجه دو ( مقامی میان انسان و حیوان ) رفتار می کرد.
مرد جاهلی عرب معشوقه خود را چنان دوست می داشت که مثلا اسب اصیل و تعلیم دیده خود را دوست میداشت. بسیاری از مناسبات رایج در عصر جاهلی که چه بسا در قالب عرف و سنت و بعدها قواعد حقوقی و فقهی صورتبندی می شد ، تابع همین رویکرد بود که زن را شی ء یا شخص درجه دوم در نظر می گرفت. خرید و فروش کنیزکان، هبه کردن آنان ، بهره برداری و تمتع کوتاه مدت از آنان ، آشکارا حکایت از آن داشت که کنیزکان ابزار یا شیئت هایی برای لذت بردن مردانند .

بسیاری از قواعد و رسوم بعدی مانند اینکه باید در خانه بماند و بی اذن ولی یا همسر خود از خانه خارج نشود . تنها با اذن ولی قهری خویش حق انتخاب شوهر داشت ( در واقع همواره انتخاب میشد و هیچگاه انتخاب نمی کرد ) و بسیاری سنت های دیگر که توسط دیانت اسلام یا منسوخ شد و یا تعدیل و تلطیف شد همه و همه نشانه ان بود که با زنان همچون شیئت رفتار میشد و صد البته وضعیت شی ء شدگی زنان در همه جای دنیای آن روزگار در همین شکل بود. در اروپا ، چین و افریقا نیز وضع همین طور بود . شاید کمی در ایران و یونان وضع متمدنانه تری رایج بود اما جهان نامتمدن دچار حجاب شی ء شدگی جنس زن بود و قرن ها مبارزه و مجاهده و روشنگری لازم بود تا فهمیده شود که زن نیز شخص است و نه شیء وکماکان رسوبات ان اندیشه جاهلی در ناخود اگاه مدنیت جدید حضوری بد فرجام دارد .

برده داری نمونه دیگری از شی ء انگاری شخص انسانی است . عجیب است که انسان می پنداشته است چون برخی از ادمیان رنگی دیگر دارند یا به قومیت و نژادی دیگر تعلق دارند یا مذهب آنان به ما ادمیان استاندارد نمی ماند پس می تواند با انان همچون اشیا یا حیوانات رفتار کرد و انان را به بردگی گرفت. بی شک الغای برده داری که با تلاش بنیان گزاران اولیه مدنیت آمریکایی صورت گرفت یکی از بزرکترین انقلابهای فکری – فرهنگی و احتماعی بشر بوده است . پس می توان با کمی مسامحه در تعبیر و مبالغه اعلام کرد که تاریخ فکر بشر ، تاریخ شخصیت انگاری اشیاء و شی ء شدگی شخص هاست . بنا براین نگاه به مسایل مهم بشری از این زاویه، هنوز حاوی نکاتی ارزنده ، روشنگر و پند آموز است و شایسته است که تمامی قواعد فقهی – حقوقی – فرهنگی از این منظر مورد باز نگری قرار گیرد و معلوم شود که کدام قواعد و رسوم و مقررات ناشی از رویکرد شی ء انگاری اشخاص است و کشف آن ها، کشف منشاء ظلم و ستمی است که به انسان به ما هو انسان میرود.

 * عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی – واحد تهران جنوب

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x