کدام آغاز؟ کدام پایان؟

علی زمانیان: وقتی پایانی نیست، مگر آغازی ممکن هست؟ تا پایانی نباشد، در انتظار کدام آغاز باید بود؟ زندگی بر خطی ممتد، همان تکرار بیهوده ای است که در آن، نه هیچ چیز آغاز و نه هیچ چیز تمام می شود. تکرار ملال انگیز روزها و سال ها، چیزی جز مردن پنهانی نیست. روزها و سال های خاکستری، از پی…

علی زمانیان: وقتی پایانی نیست، مگر آغازی ممکن هست؟ تا پایانی نباشد، در انتظار کدام آغاز باید بود؟ زندگی بر خطی ممتد، همان تکرار بیهوده ای است که در آن، نه هیچ چیز آغاز و نه هیچ چیز تمام می شود. تکرار ملال انگیز روزها و سال ها، چیزی جز مردن پنهانی نیست. روزها و سال های خاکستری، از پی هم می آیند و می روند و ما خوشحال از آن که سال، نو می شود. سال، نو می شود، اما نو شدن سال به ما چه ارتباطی دارد؟

طبیعت، از خواب زمستانه برمی خیزد، برخواستن طبیعت از خواب، چه دخلی به خواب طولانی ما دارد؟ درختان، به کنایه می گویند: دوباره زاده شدیم و سبز گشتیم، ما شکوفه کردیم، و با اشاره می پرسند: ما چنین شدیم، شما چه کردید؟ کدام آغاز را شروع کردید؟ و ما در پاسخ به چنین پرسشی مهیب و عمیق و جدی، و در واکنش به بهار طبیعت، کفش و لباس نو می خریم و  به تن می کنیم تا نشان دهیم ما هم نو شده ایم و در برابر این پرسش مقدر در نمانیم. بگوییم ما هم جامه ی نو به تن کرده ایم، ما نیز نو شده ایم. اما رخت و پوشاک نو کجا و جانی شکوفا و جهانی سرسبز کجا؟

کدام شکوفه از جان بی حاصل ممکن است؟ کدام گل از درونی کویری رشد می کند؟ نوشدن سال را وانهیم و اندکی در کهنه شدن و بطالت روزگار خویش تامل کنیم.  بیندیشیم که چرا هیچ چیز در ما آغاز نمی شود. بیندیشیم در کدامین بن بست در جا می زنیم که هیچ چیز شروع نمی گردد. برون را بگذاریم و درون را بنگریم. چشم به خرابه ی درون بدوزیم که چرا چنین ویران است که ترنم هیچ بارانی و نسیم هیچ آوازی به گوش نمی رسد.

روزگار بسر می بریم در انقیاد و تاریکی، در پیروی و تبعیت از آن چه بیشینه ی مردمان از آن دنباله روی     می کنند. کالای خود را از بازار  توده وار فرهنگی فرودست تهیه می کنیم و از این رو است که زندگی بی پرسش و زیستنی بی فروغ داریم. سبب آن است که ما تکرار یکدیگریم. تکرار و تکرار و تکرارهای بی انتها. رونوشتی از دیگران و زندگی نسخه بردای شده از زندگی دیگران. ما خودمان نیستیم. “ای کاش که جان، زمان و آسودگی آن را می یافت که دمی بزند و در خود فرو رود…. هیچ کس از آنِ خویشتن نیست، هر کس به پاسِ دیگری خود را هزینه می کند. آن یک، سرسپرده ی این است. این یک، سرسپرده ی آن. هیچ یک سرسپرده ی خویشتن نیست.”[۱]

هیچ از خود پرسیده ایم که سال نو می شود، اما چرا من نو نمی شوم؟ طبیعت آغاز می کند، چرا در من هیچ چیز آغاز نمی گردد؟ طبیعت، بارها زاده می شود، در این میان چرا من یکبار زاده ام؟[۲] دریابیم ضرباهنگ تکرار سال های از دست رفته، از چیست؟ ما که حتی از دوبار شنیدن سخن حکمت آمیز گریزانیم، چرا با مکررات دل آزار و نافرجام، خو کرده ایم و هیچ احساس دلزدگی و دل خستگی نمی کنیم. مولانا از این رکود و تکرار بی حاصل و انجماد شکایت می کند و می سراید:

نه ز جان، یک چشمه جوشان می‌شود

نه بدن از سبز پوشان می‌شود

نی صدای بانگ مشتاقی درو

نی صفای جرعه ی ساقی درو

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند

این چنین کُه را بکلی بر کنند  (مثنوی معنوی، دفتر دوم)

طبیعت هر ساله فریاد می زند و در فریادش که هیچ به گوش خاموشان نرسد، دست کم پنج پیام دارد. پیام هایی دیر آشنا که همگان با آن مواجه می شوند. اما از فرط پیدایی، پنهان است. همه، این ها را شنیده ایم اما کسانی اندک، بدان آگاه می شوند. شنیدن را نباید با آگاه شدن یکی دانست. در آگاهی است که جان آدمی معطوف به دانستن می شود و نه فقط قوه ی سامعه. اما آن پنج پیام کدام است؟:

پیام اول آن که؛ باید از نو آغاز کرد. هر ساله پیامش را تکرار می کند: اکنون را وانهید و بگذارید تمام شود و راهی نو آغار کنید. رکود، راه به اضمحلال و شکست دارد، باید از بیهودگی روزمرگی بیرون بیایید و در رودخانه ی زمان، به پیش رانید و از نو زاده شوید. اما کدامین گوش می شنود؟ جان پاییزی را چه نسبتی با بهار درختان و سبزه ها است؟

دو دیگر پیامش این است که: چشمه ی جوشان،  سبزپوشی، بانگ مشتاقی و جرعه ی ساقی را نه از برون که از درون خویش باید جستجو کرد. هر چه هست در درون توست. در خود جستجو کن، همچون درخت سرو و بوته های گل، در خود و از خود سبز شو. به تعبیر حافظی:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

تمنای از بیگانه را مقدمه ای است و آن؛ بیگانگی با خویش است. آن کس که  خویش­آشنا و خویش­سازگار است، از بیگانه طلب نکند. دست خواهش پیش هیچ کس نبرد و جز به شکوفایی سرزمین خویش در انتظار موعودی ننشیند. پاس خویش بدارد و به عمارت درون مشغول گردد.

سدیگر آن که، زمان از دست خواهد شد. ما میرندگان، سقف زندگی را بر ستون نا استوار و لرزان و ناپایدار جهان زده ایم. هم چون روز و ماه و سال که تمام می شود ما نیز در انتهای بودن و هستی خویش، سفر خواهیم کرد و تمام می شویم. روزگار ناپایدار و محدود را به انتها خواهیم برد. آدمیان بسیاری، از کوتاهی عمر شکوه می کنند. اینان به درازای زندگی و نه به کیفیت و پهنای آن می اندیشند. اما در این میان “سِنِکا”[۳] رای مخالف دارد. او بر این باور است که:” به ما زندگانی کوتاه داده نشده است، ماییم که آن را کوتاه می گردانیم. ما بینوایان و تهیدستان نیستیم، بادْدستان و گزافه­کارانیم. سرچشمه ها و دارایی ها، به هر پایه پهناور و شاهانه باشد، آن گاه که در دستان خداوند و دارنده ای بد می افتد، در دمی بر باد می رود.” و نیز معتقد است، آدمی آن هنگام که زندگانی در شکوهی بیهوده و در سستی و فرونهادگی می گذراند و عمر را در راه رسیدن به نیکی هزینه نمی کند، آن زندگانی است که سرانجامش دستخوش مرگ خواهد شد در حالی که سپری شدنش را در نیافته است.[۴]

چهارم پیامش این است که روزگار، به بی حاصلی و بی ثمری نباید از دست داد. هر ساله شکوفایی و سبزی و پرباری را باید به نمایش گذاشت. پیامش این است که زمان را به بیهودگی به هدر ندهید. می توان شکوفا شد. می توان و باید از نو آغاز کرد. در واپسین روزهای پایان، از خود خواهیم پرسید که کدام ثمره و میوه از درخت زندگانی من سربرآورده است؟

و در نهایت، پنجم پیام نو شدن سال و در آمدن بهار طبیعت این است که: بی ثمر زیستن، بیهوده زیستن است. و بیهوده زیستن، ارزش زیستن ندارد. هم چنان که شکوفه ها و درختان بر زیبایی های این عالم می افزایند، هم چنان که بر این عالم چیزی می افزایند و هم چنان که جهان را شاد و با طراوت می کنند، ما آدمیان نیز بر زیبایی ها بیفزاییم. اگر از عالم مصرف می کنیم و از آن می کاهیم، چیزی بر آن بیفزاییم. در شادابی و طراوت پیرامون خویش اهتمام ورزیم.

جان آدمی از چشمه ی معرفت و آگاهی سیراب می شود و به گل می نشیند. به تعبیر دورکیم(جامعه شناس)، آگاهی، نوعی سرچشمه ی حیات است و این خود، از عوامل اساسی زنده بودن به طور کلی است.[۵] آدمی در رستاخیز جان خویش به تعالی می رسد. رستاخیز را نه در برون، که در درون خویش بر پا می کند. بهار و نو شدن را نه در برون که در حیات خود جستجو می کند. “مزلو”(روان شناس موج سوم)، با برشمردن ۳۵ نشانه برای کسانی که به تعالی رسیده اند، جان های بهاری را به تصویر می کشد.[۶] در این تصویر، آدمی می تواند از زمان، فرهنگ، از “من”، از مرگ و درد و بیماری و از نیازهای اساسی فراتر رود. “پیاده شدن از چرخ و فلک، راه رفتن در کشتارگاه بدون آلوده شدن به خون، تمیز بودن حتی در میان کثافت، فراتر رفتن از تبلیغ یعنی برتر بودن از آن ، تاثیر نپذیرفتن از آن و آلوده نشدن به آن. به این ترتیب آدمی می تواند از همه نوع اسارت، بندگی و غیره فراتر رود.”

تولد دوباره یعنی فراتر رفتن از عقاید دیگران، یعنی از فرو نهادن ارزیابی های عاریتی، بر پای خود ایستادن و بر پای خود زیستن. و این یعنی خودبسنده بودن و خود سامانی. “کارِ انسان در زندگی ، به دنیا آوردنِ خویشتن است تا آن کسی شود که توانایی اش را دارد و جایی را پر کند که هیچ کسِ دیگر توانِ پر کردنِ آن را ندارد. در این مسیر باید همگام و همراه با آموزگارِ طبیعت، صبر و شکیبایی را آموخت. صبوری بسیار بیش تر از یک فضیلت است ، رازِ طبیعت در رشد و شکوفایی بذر ها و گیاهان و بالندگیِ جنینِ جانداران صبوری است.”[۷] آنان که دوبارزادگان و چند بار زادگانند، بیش از همگان به “حقیقت”، “نیکی” و “زیبایی” حساس اند. شفقت ورزی و مدارا (در مقام عمل) و جستجوگری و طلب حقیقت (در مقام نظر) ویژگی بارز اینان است.

برای نوزایی، لازم است، جویندگی حقیقت را هیچ از دست ندهیم، پروانه وار بر گرد گل های معرفت بچرخیم و خود را از هیچ حکمتی محروم نکنیم. لازم است کنش بی خواهش را در خود تقویت نماییم. هم چون درختان، سایه ای شویم بر رهگذران خسته و از نام و آیین شان نپرسیم. همچون جویباران، آبی شویم بر لبان تشنه، بی هیچ شرط و اما و اگری. همچون آسمان آبی، همچون شکوفه ها، همچون دشت های سبز و هم چون نسیم خنک بهاری، جهان دیگران را با شفقت ورزی بی چشمداشت، زیباتر و شاد تر کنیم و از سنگینی اندوه شان بکاهیم تا شاید لبخند بر صورت شان بنشیند. برای نوزایی و دوباره شکوفا شدن، در کلاس درس طبیعت حاضر شویم، بنشینیم و درس بیاموزیم.

این همان عید درون یا عید انفسی است. بهار آفاقی را می توان درسی برای بهار انفسی گرفت و نو شدن برون را اشاره ای برای نو شدن درون و تولدی دوباره تلقی کرد. همراه بهار طبیعت به بهار جان خویش همت ورزیم و جهان درون را خرم و سبز کنیم.

پی‌نوشت‌ها:

[۱] – زندگی در بهروزی و کوتاهی زندگی – سنکا ، ترجمه ی کزازی

[۲] – مراجعه شود به: تنوع دین در روزگار ما، چارلز تیلور؛ برگردان: مصطفی ملکیان

[۳] – لوسیوس سنکا «Lucius Annaeus Seneca» (که به سنکای جوان مشهور بود)، (۶۵ پیش از میلاد) اهل رم، فیلسوف رواقی، سیاستمدار، نمایشنامه نویس [۲]، معلم و مشاور نرون.: http://fa.wikipedia.org

[۴] – زندگی در بهروزی و کوتاهی زندگی – ۷۲

[۵] – در باره ی تقسیم کار اجتماعی، ترجمه باقر پرهام. تهران- طرح نو . ۹۰

[۶] – رجوع شود به “زندگی در این جا و اکنون” هنر زندگی متعالی. ترجمه مهین میلانی. فصل هفتم. بخش ۲۱

[۷] – http://ravantahli.l.com/Home.aspx/31

تاریخ  انتشار نخست در این سایت:  پنج شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۲

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x