تا کی باید ناف ما وصل به ناف مرده‌ها باشد؟

ابراهیم منهاج دشتی: آیا اسلام تا ابد باید با همین ادبیات شناخته و تعریف شود؟ کتاب‌های درسی فقه و اصول و منطق و حتی ادبیات عرب باید همین کتاب‌ها باشد؟ رساله توضیح المسائل ما باید تا همیشه به همین نظم و ترتیب و با همین فتاوا و با همین نثر و عبارت و با همین احکام بهداشتی که برای شرائط…

ابراهیم منهاج دشتی: آیا اسلام تا ابد باید با همین ادبیات شناخته و تعریف شود؟ کتاب‌های درسی فقه و اصول و منطق و حتی ادبیات عرب باید همین کتاب‌ها باشد؟ رساله توضیح المسائل ما باید تا همیشه به همین نظم و ترتیب و با همین فتاوا و با همین نثر و عبارت و با همین احکام بهداشتی که برای شرائط زندگی قرن‌های گذشته بیان شده باشد؟ آیا این حالت به معنی نوعی تقدیس و پرستش گذشتگان و ابزار و وسائل آنها نیست؟

شاید ما هم مانند سایر ملت‌ها حق داشته باشیم به گذشته و گذشتگان خود و هرچه متعلق به آنها بوده انس و علاقه داشته باشیم و به آنها افتخار کنیم. به آثار آنها به زبان و ادبیات و عادات و عرفیات آنها به علوم وفنون واصطلاحات و کتا‌ب‌های آنها حتی به آثار باقی مانده از شهر‌ها و خانه‌ها و قبر‌های آنها و به مدارسی که در آنها درس خوانده و منبری که روی آن نشسته و تدریس یا موعظه کرده‌اند و به یونیفورم لباس و نحوه آرایش موی سر و ریش آنها علاقه داشته باشیم و به آنها افتخار کنیم و به نسل آینده خود هم بسپاریم که به گذشتگان خود افتخار نمایند.

بلی این حالت ممکن است به خودی خود عیبی به شمار نیاید ولی آیا لازمه علاقه به آثار گذشتگان این است که خودمان هم مقید به استفاده از ابزار و لوازم و عادات و زبان و نثر و ادبیات و کتاب‌های آنها و روش درس خواندن و نحوه لباس پوشیدن آنها باشیم؟ آیا همه ملت‌ها و اقوامی که به آثار گذشتگان خود علاقه دارند و به آن افتخار می‌کنند، همین کار می‌کنند؟ یا اینکه به گذشتگان افتخار می‌کنند که از آنها عبرت بگیرند و شرائط و زمینه رشد و سر افرازی آیندگان خود را فراهم سازند؟

تفکیک بین احترام به گذشتگان و عدم تقید به ادبیات و کتاب ها و روش آنها یک امر ضروری و اجتناب ناپذیر است و عدم توجه به آن خسارات جبران نا پذیری در پی خواهد داشت که به تعدادی از آنها اشاره می‌شود.

مضرات عدم تفکیک بین احترام به گذشتگان و تقید به ادبیات آنها

۱-یکی از مضرات این حالت این است که ما آگاهانه یا نا آگاهانه از دیگران توقع داشته باشیم که هرچه ما باور داریم، باور داشته باشند و هرچه ما نمی‌پسندیم، نپسندند و از هر چه ما خوش‌حال می شویم خوش‌حال باشند و از هر چه ما غمناک می‌شویم غمناک شوند. البته این حالت یک امر طبیعی است همان طور که شاعره عرب در سوگواری بر مرگ برادرخود می‌گوید:

أیا شجر الخابور ما لک مورقا–کانک لم تجزع علی ابن طریف.

ای درخت خابور چرا این طور سبز و خرمی مثل اینکه تو برای ابن طریف سوگواری نکرده‌ای.

اینکه ما در کنار دوست مصیبت دیده خود تظاهر به غم می‌کنیم و در کنار دوست شاد خود تظاهر به شادی می‌کنیم برای این است که می‌خواهیم توقع او را برآورده سازیم. ولی وقتی این گونه حالات را ملاک و مبنای اسلام شناسی قرار دهیم بسیار زیان بار خواهد بود.

۲- زیان دیگر این حالت این است که اسلام شناسی را منحصر به ادبیات و کتاب‌ها و روش گذشتگان مورد علاقه خود بدانیم و از دیگران توقع داشته باشیم که اگر بخواهند در صدد اسلام شناسی بر آیند، باید به همین روش و همین ادبیاتی که ما به تقلید از گذشتگان برنامه خود قرار داده‌ و بدون دقت لازم آنها را تکرار می‌‌کنیم در صدد شناخت اسلام بر آیند و قهرا به همان نتایجی که ما رسیده‌ایم برسند و باور‌های‌مارا باور کنند و با ادبیات ما سخن بگویند.

۳- زیان بارتر این است که ما این حالات و این احساسات و این گونه عادات خود را ملاک و مبنای سنجش عقاید و باور‌های دیگران و صحت یا عدم صحت افکار و نظرات آنها قرار دهیم و احیانا بعضی را به دلیل همین حالات محکوم به انحراف و ضلالت بدانیم و آنها را از خود دور سازیم و به سپاه دشمن سوق دهیم با اینکه از قدیم گفته‌اند صد تا دوست کم است و یک دشمن بسیار و با اینکه یکی از صفات بر جسته پیامبراسلام که در قرآن هم از آن یاد شده را این می‌دانیم که بنای بر جذب و محبت با افراد داشت و به ندرت با لحن تند و خشن با کسی بر خورد می‌کرد.

۴- زیان و ضرر دیگر این حالت و این رویه این است که با مقید کردن برنامه‌های تحصیلی حوزه‌های علمیه به خواندن کتاب‌های گذشتگان و روش آنها و عدم اقدام در جهت تهیه کتاب‌های بهتر و روش و برنامه بهتر، بسیاری از وقت طلاب را ضایع می‌‌کنیم و فرصت‌ها از دست می رود و از زمان و از تاریخ عقب می‌افتیم. با اینکه با مقایسه تحصیل کردگان حوزه با تحصیل کردگان دانشکده الهیات تفاوت بین آنها بسیار آشکار و مشهود است.

باز بینی حالات خود:

وقتی به حالات و احساسات خود در این چند دهه اخیر مرور کنیم که از چه چیز‌هائی ناراحت می‌شدیم و آنها را خلاف شئون روحانیت یا خلاف دین می‌دانستیم و تدریجا با آنها انس گرفته و عادت کردیم و حالا نه تنها از قبح آنها صحبتی نمی‌کنیم بلکه بسیاری از آنها را مورد تحسین قرار می‌دهیم، اگر به این حالات خود توجه کنیم به خوبی به این مطلب پی می‌بریم که عدم تحمل ما در برابر بسیاری از امور به خاطر انس و عادت به گذشته بوده نه به خاطر دفاع از دین یا شئونات روحانیت که عمدتا برای جلب توجه عوام و پیشی گرفتن بر رقیبان به وجود آمده و از وهمیات سرچشمه می‌گیرد.

جهت توضیح مختصری پیرامون این حالات به چند مطلب اشاره می‌شود:

سابقا طلاب و روحانیون نعلین آخوندی به پا می‌کردند و پوشیدن کفش‌های معمولی را بر خلاف شئون روحانیت می‌دانستند ولی تدریجا پوشیدن کفش‌های معمولی چنان رائج شده که پوشیدن نعلین بر خلاف متعارف تلقی می‌شود. سابقا طلاب و روحانیون مقید بودند سر خود را بتراشند و بلند گذاشتن مو را عیب و بر خلاف شئون روحانیت می‌دانستد. ولی فعلا سرتراشی به کلی منسوخ شده. سابقا مقید به پیراهن آستین گشاد بودند ولی حالا همه آستین‌ها دکمه دار شده. سابقا طلاب و روحانیون از غذا خوردن با قاشق و چنگال خود داری می‌کردند و حتی بسیاری از مردم هم به احترام آنها سر سفره آنها چلو خورشت را با دست می‌خوردند ولی حالا این کار را عیب و زننده می‌دانند.

حدود صد سال پیش وقتی مرحوم میرزا حسن رشدیه در تبریز اقدام به تاسیس کلاس دبستان با نیمکت و تخته سیاه و آموزش خواندن و نوشتن به سبک رائج امروز به جای مکتب‌خانه‌ها به سبک قدیم کرد جمعی از طلاب حوزه تبریز به عنوان اینکه این کار یک بدعت است مدرسه مرحوم رشدیه را آتش زدند. و مرحوم رشدیه در این کار بارها در تبریز و تهران با مشکل مواجه شد. یکی از وعاظ معروف نجف که در منزل علما منبر می‌رفت از صحبت در بلند گو امتناع می‌کرد و به پسر خود که آنهم منزل علما منبر می‌رفت توصیه کرده بود که تا او زنده است در بلند گو صحبت نکند.

حدود پنجاه سال پیش یکی از مدارس نجف تجدید ساختمان شد و وقتی خواستند لوله آب به توالت‌های آن ببرند یکی از علما مانع شد و گفت طلاب مانند همیشه باید آفتابه‌های خود را از حوض وسط مدرسه پر نمایند و دستور او اجرا شد.

وقتی حکومت سابق دستور داد گذرنامه زنها باید عکس دار شود این دستور ضد اسلام تلقی شد و باعث انتقاد شدید شد ولی بعدا این صحبت مطرح که پوشاندن صورت و دست‌ها تا مچ و پاها تا قوزک بر زن‌‌ها واجب نیست و تدریجا این مسئله جا افتاد و زنهای علما و غیر علما در تلویزیون ظاهر شدند و عکس آنها در مجلات و روزنامه‌ها چاپ شد و به صورت یک امر معمولی و رائج در آمد.

سابقا ریش تراشی حرام به شمار می‌آمد و شخص ریش‌تراش متجاهر به فسق محسوب می‌شد و به همین دلیل گفته می شد غیبت او جایز است ولی وقتی ریش‌تراشی عادی و معمولی شد و وحشت ازآن از بین رفت و ما با آن انس گرفتیم تدریجا ادله حرمت تراشیدن ریش مورد مناقشه قرار گرفت و معلوم شد که ادله آن نا تمام است.

نجاست کافر نیز در فقه شیعه یک مسئله مورد اتفاق تلقی می‌شد و هر چند ادله آن کاملا قطعی نبود کسی جرات فتوی بر خلاف آن نداشت ولی در اثر اختلاط بسیار و غیر قابل اجتناب با غیر مسلمان‌ها و احساس نیاز به فتوای به طهارت، تدریجا افرادی جرات کرده و فتوی به طهارت اهل کتاب دادند و کسان دیگری پا فرا تر گذاشته و فتوی به طهارت همه کفار دادند.

یکی از عوامل عمده اختلاف بین مجاهدین خلق و روحانیون در زندان رژیم گذشته نیز همین مسئله نجاست کافر بود که روحانیون کمونیست‌های زندانی را نجس می‌دانستند و با آنها معاشرت نمی کردند ولی مجاهدین همکاری و معاشرت با آنها را برای مبارزه با رژیم شاهنشاهی لازم می‌دانستند. و اصرار بر این امر زمینه اختلافات بعدی و تغییر مواضع ایدئولوژیک را فراهم ساخت که این همه خسارت در پی داشت و شهادت شهید مطهری و شهید بهشتی و بسیاری دیگر را به پیش آورد.

پیش از انقلاب و بر پائی حکومت اسلامی کسانی که خون اضافی داشتند می‌رفتند بیمارستان و در ازاء مبلغی خون می‌دادند و این خون‌ها به مصرف بیماران نیاز‌مند به خون می رسید. پس از پیروزی انقلاب با استدلال به اینکه خون نجس است و خرید و فروش اشیاء نجس العین هم جایز نیست از این کار جلو گیری شد و بیمارستان‌ها با کمبود خون مواجه شدند و اقدام به وارد کردن آن از خارج نمودند و در خلال این جریان مقداری خون آلوده به ویروس ایدز وارد و به بعضی از بیماران تزریق و باعث پخش این بیماری در ایران شد.

ولی آیا واقعا خون گرفتن از اشخاص با وسائل امروز و تزریق آن به افرادی که حفظ جانشان متوقف بر تزریق خون است از مصادیق همان حرمت خرید و فروش اعیان نجسه است که در کتب فقهی قدیم آمده یا اینکه تفاوت بین آن دو تفاوت بین زمین و آسمان است؟ و آیا این گونه فتوا‌ها به معنی ملا نقطه‌ای بودن و تقلید کور کورانه نیست؟

وقتی ما با چشم خود می‌بینیم و با تمام وجود خود لمس می‌کنیم که در اثر علاقه به گذشته و گذشتگان ناخودآگاه دچار حالات و عواطف و احساسات خاصی شده‌ایم و دچار توهماتی شده‌ایم که به ذهن و فکر و روح ما احاطه کرده و مانند عاشق دلباخته دل به آثار گذشتگان سپرده‌ایم و به تمام معنی هم در فروع و هم در اصول و هم در ادبیات و زبان مقلد آنها شده‌ایم و در عین حال خیال می‌کنیم اجتهاد را زنده نگه داشته‌ایم، جا دارد فکری به حال و احوال خود بکنیم و پیش از پرداختن به معالجه دیگران به فکر علاج خود بیفتیم.

البته از عاشق دلباخته شیدا و سر گشته و غافل از غیر معشوق نمی‌توان انتظار داشت که به آسانی بپذیرد که حالش طبیعی نیست و تعادل روانی ندارد ولی وقتی افراد متعددی از بین خود ما و دوستان ما مکررا به ما تذکر و هشدار می‌دهند و حال و طرز تفکر و روش ما را غیر طبیعی و غیر متعادل می‌دانند جا دارد که ما کمی در باره خود بیندیشیم و اقلا در باره طبیعی بودن یا نبودن حال خود شک کنیم شکی که مقدمه باز یابی و باز سازی خود باشد.

چرا ما به سخن دوستان و همفکران و همکاران خود که به ما هشدار می‌دهند توجه نمی‌کنیم و نصیحت آنها را حمل بر سوء نیت یا انحراف می‌کنیم. از اکثر جمعیت که طبیعتا مقلدند و شاید غیر از این راهی نداشته باشند توقع و انتظاری نیست ولی چرا آنان که به این وضع توجه دارند با هم متحد نمی‌شوند و طرح مشترکی ارائه نمی‌دهند و از این بدتر گاهی اوقات به دلیل اختلاف در روش یا بعضی ملاحظات دیگر به صف مخالفین همفکران و دوستان خود می‌پیوندند و به تخریب وجهه آنها می‌پردازند. مگر عوام داری و پیشی گرفتن بر رقیبان برای جذب عوام یا حفظ ارتباط با بعضی افراد غافلی که عده‌ای از عوام دور آنها را گرفته‌اند تا چه اندازه اهمیت دارد که این همه باید برای آن هزینه شود.

+ منبع:  وب سایت نویسنده

فهرست