بازشناسی آرای شریعتی و اصلاح گران دینی در گفت وگو با احسان شریعتی

 احسان شریعتی: بینش شریعتی نه بینش التقاطی بلکه یک بینش خلوص نگر است و البته این خلوص نگری به معنای دگماتیسم و جزم اندیشی نیست و افق هایش به روی همه ی مکاتب و جریانات دینی و غیر دینی باز است و با آنها در دیالوگ و به صورت دیالوژیک بده و بستان دارد و مقایسه می کندو در اساس…

 احسان شریعتی: بینش شریعتی نه بینش التقاطی بلکه یک بینش خلوص نگر است و البته این خلوص نگری به معنای دگماتیسم و جزم اندیشی نیست و افق هایش به روی همه ی مکاتب و جریانات دینی و غیر دینی باز است و با آنها در دیالوگ و به صورت دیالوژیک بده و بستان دارد و مقایسه می کندو در اساس سیستمی که بوجود می آورد دگم نیست بلکه باز است.

مصاحبه صدای ایران با دکتر احسان شریعتی :

صدای ایران – حیدر سمیر کرم: چند روز مانده به سی و هفتمین سالروز درگذشت یکی از سرشناس ترین و شاید بتوان گفت تاثیرگذارترین اندیشمندان معاصر ایرانی که منشاء اثرات بسیار در نظر و عمل شد یعنی دکتر علی شریعتی فرصت یافتیم در گفتگویی تفصیلی با دکتر احسان شریعتی فرزند دکتر به واکاوی و بازخوانی مجدد اندیشه های شریعتی بپردازیم. آنچه در ادامه می خوانید ماحصل این گفتگوست.

صدای ایران: با سلام وتشکر از وقتی که به ما دادید اولین سئوال بنده این است که اگر دکتر شریعتی هم اکنون زنده بودند چه دیدگاهی نسبت به پروژه خویش بالاخص روشنفکری دینی داشتند؟

دکتر شریعتی: منظورتان این است که چه انتقاداتی به پروژه قبلی روشنفکری دینی وارد است؟

صدای ایران: بله؛بالاخص پروژه خودشان چون دیدگاهی وجود دارد وآن اینکه دکتر شریعتی اولین کسی بود که دین را ایدئولوژی کرد وانچه که محقق شده است به گونه ای عینیت یافته افکار دکتر شریعتی است؟

دکتر شریعتی: دکتر شریعتی در بحثی به نام دقیق ها و آرزوها که در مجموعه آثارش هم منعکس شده است در اواخر عمر یک نقد از پروژه روشنفکری دین یا آن چیزی که به این نام مصطلح شده است که منظور پروژه رفرماسیون یا بازپیزایی وی یا رنسانس و یا نوزایی در عالم اسلام است. امری که توسط سید جمال الدین اسد آبادی و سپس در شبه قاره هند اقبال لاهوری و در شمال آفریقا توسط محمد عبدو و در ایران نسل اول روشنفکری دینی که استاد محمد تقی شریعتی در خراسان بعد از شهریور ۱۳۲۰ با ایجاد کانون نشر عقاید اسلامی و در تهران آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان در انجمن های اسلامی شروع کردند.

و همزمان از نظر سیاسی جنبشی به نام خداپرستان سوسیالیست به رهبری محمد نخشب و بعد هم نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران به رهبری دکتر مصدق در دهه بیست تا سی شروع شد که دکتر شریعتی و نواندیشان اسلامی هم در آن فعال بودند.

نسل دو آنها هم خود شریعتی بود که در دهه چهل و پنجاه که به انقلاب ایران نیز انجامید، موثرترین گفتمان را تولید کردند که همان بازگشت به خویش بود شریعتی و غرب زدگی جلال آل احمد بود.

ولی خود شریعتی انتقادی که از سبک سید جمال الدین اسد آبادی داشت که می خواست اسلام از بالا توسط حاکمیت ها جاری شود که این درست نبود از این نظر که مخاطب را باید مردم بگیرم و باید کار اساسی زیربنایی بکنیم.

در نتیجه محمد عبدو که رفت روحانیت را اصلاح کند و اقبال لاهوری که فقط به جنبه فلسفی موضوع پرداخت و فکر می کرد ایجاد یک کشور برای مسلمانان در هند مثل پاکستان افکارش تحقق بیابد همه اینها ناکام شدند به این دلیل که مخاطب را مردم انتخاب نکرده بودند و کار زیربنایی انجام نداده بودند.

این جمع بندی بود که دکتر شریعتی نه فقط از پروژه اصلاح دینی بلکه از خود جنبش های اجتماعی ایران از مشروطه تا نهضت ملی و همچنین نهضت های منطقه ای تا صدر انقلاب اسلامی داشت. او می گفت انقلابات زودرس را من نفی می کنم و به یک کار فرهنگی زیربنایی و مردمی بلند مدت فکر می کرد.

اما در دهه پنجاه به دلیل بحرانی که پیش آمد از نظر سیاسی رژیم شاه نتوانست خودش را با سیاست خارجی کارتر که مبتنی بر گشایش و خواستار اصلاحی در فضای کشورهای وابسته به خودشان بودند که دیکتاتوری مطلق نباشد، هماهنگ کند.

یک همچنین اصلاحاتی را هم قبلا در اوائل دهه چهل پیشنهاد دادند از طریق دکتر علی امینی که بعد شاه آمد این کار را با اصلاحات ارضی خودش انجام داد. بر مبنای آن برای اینکه کشور به دست کمونیست ها نیفتد طبق اتفاقاتی که در ویتنام و بعد از آن روی داده بود .

آمریکایی خواستند در ایران اصلاحاتی توسط خود حاکمیت از بالا انجام شود که این امر هم به بحرانی انجامید که در پانزده خرداد قیامی رخ داد

بنابراین علی رغم این خواست آمریکا، شاه نتوانست اصلاحات را ایجاد کند و در طی پانزده سال از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ آنقدر سرکوب و اختناق زیاد بود که در سال ۵۷ مثل یک دیگ زودپز منفجر شد.

پس از فروپاشی نظام کار به دست نیروهای به خصوص اسلامی افتاد که اینها هم آمادگی لازم از نظر فکر و برنامه ریزی نداشتند. البته علما و روشنفکران جلساتی می گذاشتند که ما اگر بخواهیم یک نظامی برقرار کنیم اقتصادش باید چطور باشد سیاست چطور باشد. اما هیچ کس پیش بینی نمی کرد که به این سرعت کار به اجرا و آزمون این برنامه ها بینجامد.

سو برداشتی که از تعابیر و ادبیات و محبوبیت فردی شریعتی شده است این است که به عمق آن توجه نشده و فقط همین ادبیات و چند شعار که هر انقلابی دو چهر ه دارد و شعارهایی که در آغاز انقلاب مردم می دادند که آغازگر بیداری معلم شهید ما بود.

ولی به لحاظ استراتژی شریعتی مورد شناسایی عمومی قرار گرفته نشد و فقط به عنوان یک روشنفکری که افکار و عقایدی را مطرح کرده در جامعه طرح شد.

این بود که ما خودمان از آغاز انقلاب که به شریعتی به عنوان یک خط مشی و پروژه اجتماعی که نگاه می کردیم طبعا با روندهایی که پیش آمد در نظام برخاسته از انقلاب و حاکمیت بعدی به شکل مستقل و انتقادی و البته اصولی با در نظرگرفتن منافع ملی و مصالح عمومی نه به شکل افراط و تفریطی که اپوزسیون انجام می دادند

ما به عنوان یک اپوزسیون ملی و مردمی و از نظر عقیدتی هم اسلامی و شیعی با این روندها مخالف بودیم و مستقل ماندیم تا الان و منتقد همچنان.

و بنابراین این سوبرداشت ها که در ادبیات و تبلیغات و جدل ها از شریعتی استناداتی می آورند کافی نیست بر اینکه بگوئیم آنچه بعد از انقلاب رخ داده نتیجه افکار شریعتی است و این یک مغلطه است و این مغلطه را بیشتر کسانی انجام می دهند که خودشان دچار این اشتباه شده اند. آنها فکر می کنند چون بعضی افکار شریعتی مذهبی و دینی بوده پس بعد از انقلاب هر چه به نام دین رخ داده پس اینها نتیجه آن زمینه ساز شریعتی برای دین است.

در حالی که دغدغه شریعتی این نبوده است که دین در جامعه کم مطرح است و ما باید احیای دین برای خود دین بکنیم. بلکه شریعتی می خواسته به اصلاح دینی بپردازد.

یعنی وقتی دینی وجود دارد و جامعه ای مذهبی است و تاریخ ما که اسلامی و مذهبی و شیعی بوده است را باید بشناسیم. بنابراین دعوت می کند حتی از روشنفکران غیر اسلامی که بیایند بشناسند اسلام را. در مقدمه اسلام شناسی نوشته است.

یعنی می گوید ما باید تاریخ اسلام را بشناسیم و بدانیم که در یک جامعه اسلامی زندگی می کنیم تا بتوانیم آن پروژه تغییر و تحول اجتماعی که داریم را با شناخت این ذائقه ملی و مذهبی و تاریخی درست انجام دهیم و در مردم هضم شود و ممکن شود.

صدای ایران: پروژه چه بود؟

پروژه رسیدن به یک جامعه آزاد، برابر و متعالی بوده است. این در آخرین تزی که شریعتی داده است و مانیفست او بوده است به نام عرفان، برابری و آزادی مطرح شده است. یعنی یک جامعه ای که در آن دموکراسی باشد و سوسیال دموکراسی باشد و دموکراسی معنوی باشد یعنی متعالی باشد از نظر عرفانی یا اخلاقی.

اینها یک مجموعه ای است که وقتی ما آنچه ما وضعیت موجود را با آن مقایسه می کنیم هم از آزادی و هم از نظر برابری و هم از نظر تعالی معنوی دچار اشکال است و به آن اهداف نرسیده است.

اما از نظر استقلال چرا. چون می دانیم شعار های انقلاب اسلامی ایران، استقلال، آزادی و حکومت عدل علی یا جمهور اسلامی بوده است. بنابراین ما به استقلال رسیدیم. یعنی وابسته مثل زمان شاه نیستیم به امپریالیسم و قدرت های خارجی مانند آمریکا

ولی از نظر آزادی و حقوق بشر و حقوق شهروند واز نظری برابری و عدالت مشکل داریم و بنابراین دین و معنویت و عرفان ما هم تبدیل به شعار و موعظه و نصیحت شده است.

بنابر این این نمی تواند محصول فکر شریعتی بوده باشد بلکه برعکس شریعتی در قیاس با تمام روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی پیشتازترین در نقد سنت و روحانیت و میراث حوزوی بوده است و مخالف با هر گونه تئوکراسی یعنی حاکمیت به نام دین با نمایندگی خدا بر روی زمین بوده است. بلکه او طرفدار دموکراسی بوده به این معنا که نماینده خدا بر روی زمین مردم هستند و نه یک اقلیت اقتصادی، اقتصادی و یا عقیدتی.

اینها مسائل روشن و آشکاری است که در بلند مدت در نامه هایی که خطاب پدرش نوشته است و می گفت همانطور که دکتر مصدق اقتصادی منهای نفت را می خواهیم ما هم اسلام را منهای آخوندیسم می خواهیم. که البته در آن منظور کل روحانیت نیست بلکه یک گرایش تحجر و تعصب و انحطاطی در روحانیت است که ایشان به نام آخوندیسم ذکر کرده است.

چنانچه تفکرات ایشان را با تمام جریانات مذهبی و غیر مذهبی دیگر مقایسه کنید می بینید که ایشان زودتر این دعوای فکری درون خانوادگی را با نیروهای سنتی و بنیادگرا راه انداخته است و برای همین حتی متهم شده است که با نظام گذشته همسو است. از سوی برخی از روحانیت از جمله روحانی زیارتی که هر هفته در تلویزیون مباحث تاریخی را مطرح می کند. ایشان خواسته است بگوید تز های شریعتی تز های استعماری و روشنفکری الحادی بوده است که شریعتی آورده است و تمام تاریخ ایران را به این تز ها توضیح داده است و وقتی به او اعتراض کرده اند گفته است تا حالا تاریخ فراماسونی داشتیم و حالا می خواهیم تاریخ آخوندی (کنایه) بنویسیم.

منظورم از این مثال این است که شریعتی متهم شده است که چرا با وجود اینکه نظام گذشته علیه روحانیت و جامعه دینی بوده است، ایشان نقد فکر را راه انداخته است و گفته است که ما با روحانیت و نیروهای سنتی یک خانواده هستیم و مانند دعوای پسر و پدر است.

اما در این دعوای فکری لازم است روشن شود که به کجا می انجامد. تا زمانی که ما نتوانیم اسلام را از زندان ارتجاع آزاد کنیم، نمی توانیم مسلمانان را از زندان استعمار و استبداد رها کنیم. این ارزیابی شریعتی است.

در حالی که الان اینطور گفته می شود که محصول افکار شریعتی همین روحانی سالاری و تئوکراسی است. در حالی که این مغلطه است.

یعنی صرف اینکه ایشان دینی بوده است و یا ادبیات دینی داشته و تصور خوبی از دین داده است نمی شود چنین قضاوتی کرد.

این همان جنگ مذهب علیه مذهب است. اینکه مذهب حقیقی و حقیقت دینی سرچشمه مذاهب است درست است و شریعتی از پیامبران و از سرچشمه ها و نهضت ها دفاع می کند در مقابل نظام ها و نهادهایی که بعدا می آیند به نام این سرچشمه ها می آیند انحرافاتی را ایجاد می کنند. بنابراین ما در تاریخ همیشه جنگ مذهب علیه مذهب را داریم

پس معنی این امر این نیست که این دو تا مذهب یکی هستند بلکه ایشان دارد راجع به جنگ مذهب علیه مذهب صحبت می کند ولی برخی نیروها که تمایلات غیرمذهبی دارند می گویند نخیر این مذاهب همه یکی است و فرقی با هم ندارند که این امر هم یک مغلطه است.

به این دلیل که حتی در جوامع غیر مذهبی مگر دیکتاتوری و استبداد و استعمار و نبوده است؟ یعنی اگرایشان یک جامعه لائیک و سکولار را تبلیغ می کرد، دیگر استبداد و استحمار نداشتیم؟ چرا وجود داشت. برای اینکه استحمار دو نوع است. یکی شکل کهنه و دگری شکل نو.

شکل نوی استحمار هم همین ایدئولوژی ها و نظام های موجود جهان حال چه توتالیتاریسم های کمونیستی و فاشیستی و چه خود امپریالسم و کاپیتالیسم که در غرب هم وجود دارد و هم اکنون هم هنوز بقایایش وجود دارد. مانند همین جنگ هایی که در منطقه و جهان راه انداختند که معلوم شد همه آنها بیهوده بوده است. جنگ هایی که در عراق و افغانستان به راه انداخته شد و یا مسائلی که با اسرائیل وجود دارد.

یعنی اینکه ما غیرمذهبی باشیم ممکن است مذاهب مدرن شبه عقلانی و شبه انسان گرایانه ای بوجود بیایند که وضعیت را بدتر کند و شاید نگوییم بدتر چون از نظر شریعتی بدترین شکل استحمار همان شکل دینی اش است بخاطر اینکه می گوید نماینده خداست.

ولی این نظام های غیر دینی توتالیتر از نظر آمار و ارقام صدها و بلکه هزاران بار بیشتر از استحمار مذهبی باعث قربانی بشر شده است. چه فاشیسم و چه کمونیسم باشد و یا خود امپریالسم که برده داری در آفریقا و آمریکای لاتین و استحمار در همه جای دنیا بوجود آورده است.

بنابراین از این سطحی تقسیم کردن مسائل به مذهبی و غیرمذهبی باید فراتر برویم و بگوییم کدام مذهب و کدام جهت گیری؟

بنابرابن در هر مذهب و ایدئولوژی این دو گرایش وجود دارد. مثلا همین ایدئولوژی های مدرن در سرچشمه به واسطه یک آرمان حقانیتی مشروعیت داشتند. بطوری که مدرینته و عصر جدید بر اساس آرمان آزادی و انسان محوری عقل گرایی به صحنه آمد ولی در عمل از درونش نظام هایی درآمد که می گفتند دنیا را غارت کردند.

و یا آنکه در جایی به نام آرمان عدالت چه کارهایی که انجام نشد و یا در جایی به نام ناسیونالیسم، فاشیسم و نازیسم و .. چه کار هایی که انجام نداند.

پس می بینیم که ما بیائیم در مقابل دین به ایران باستان گرایی و ناسیونالیسم تکیه کنیم و یا بیائیم در مقابل ایدئولوژی عدالت طلب شریعتی بیایم به لیبرالیسم تکیه کنیم و یا برعکس به سوسیالیسم و کمونیسم متکی شویم، اینها هم باز مغلطه است.

چون ما همه این ادیان را تجربه کردیم. تمام مذاهب و گفتمان ها و فراروایت های بزرگ در تاریخ تجربه شده و نتیجه همه آنها دیده شده است.

پس بشر امروز با گفتن اینکه ما به نام خدا سخن می گوییم یا طبقه کارگر و یا انسان و یا آزادی، به نام ها توجه ندارد. بلکه به مسما و محتوای آنها توجه دارد و اینکه شما که هستید و نتیجه کار شما چه بوده است؟

حال اگر به اصل بحث برگردیم که همان روشنفکری دینی است، البته در واژه چندان مناقشه نیست. چون ممکن است پرسیده شود کدام دین؟ ما انواع دین داریم. دین هایی که خدا ندارند و دین های شرقی و غربی. در اینجا منظور دین های ابراهیمی و توحیدی و به طور مشخص اسلام و در اسلام نیز گرایش شیعه است.

خود شریعتی از واژه مذهبی استفاده می کند. چون مذهب از ذهب و راه می آید، این مفهوم را نسبت به دین که خیلی کلی است، بهتر می رساند.

هم دین کفر داریم و هم دین توحید داریم که هر به عنوان دین در قرآن از آنها یاد شده است ولی این دو دین یکسان نیستند.

ما فکر می کینم چون یک واژه دین می گوییم خوب است، در حالیکه دین یعنی آئین و عقیده است. پس باید در این واژه ها تدقیق کنیم. چون این روشنفکری که می گوییم یک ریشه اش در روشنگری است که آن بر اساس آنچه شعار فلسفه قرن هجده است و توسط کانت مطرح شده، شجاعت اندیشیدن داشته باش و یعنی خودت بیندیش. پس روشنگر کسی است که خودش مستقل از قیمومیت سنت دینی و سیاسی، می اندیشد. مثل طفلی که به بلوغ می رسد و از والدینش مستقل می شود و دیگر تحت قیمومیت نیست.

یک معنی دیگر روشنفکری ادامه راه انبیاست که تعریف آرمانی روشنفکری می باشد. در عصر مدرن به قول شریعتی روشنفکران مانند انبیا هستند که رسالتی برای آگاهی بخشی و دعوت جامعه به سمت عدالت، آزادی و تعالی دارند.

یک معنی رئالیستی و واقع گرایانه از روشنفکری وجود دارد که از جانب گرامشی است بدین معنا که هر طبقه و قشری نیروهای فرهنگی دارند. این نیروهای فرهنگی یا سنتی کار هستند مانند آکادمینیست ها و کار فرهنگی به شکل حرفه ای می کنند.

یک عده ای از اینها می آیند در جلوی صحنه و مطرح می شوند که اینها روشنفکران ارگانیک هستند و به این معنای رئالیستی یک سری روشنفکران دارد

بعضا گفته می شود روشنفکران زمان شاه که ممکن است در دستگاه باشند. این در حالی است که روشنفکر باید از قدرت مستقل باشد .

یا به یک نیروی سنت گرا مانند استاد سید حسین نصر می گویند روشنفکر، در حالیکه که ایشان مخالف مفهوم تجدد و روشنفکری ست برای اینکه سنت گرا است.

در تعریف شریعتی روشنفکر به معنای ادامه راه انبیا یعنی تعریف ایده آلیستی به یک معنا و از طرف دیگر معنای رئالیستی دارد هرکسی می تواند روشنفکر باشد که بتواند جهت را درست تشخیص بدهد. به عنوان نمونه یک آدم عامی مثل ستارخان روشنفکر است ولی علامه قزوینی ممکن است روشنفکر نباشد.

پس از نظر شریعتی روشنفکر آن نیست که الان تصور بکنیم تحصیلکردگان مدرن که اداهای و پاتوق های خاصی دارند.

بلکه از نظر شریعتی یعنی آن عامی یا روحانی و حتی یک انسانی که ظاهر روشنفکر ندارد هم می توان روشنفکر باشد و نسبی هم می باشد و ممکن است در خود حکومت ها و بین ملت ها هم یک انسان خاص روشنفکرتر باشد.

بنابراین باید ببنیم این معانی و اصطلاحاتی که رایج می شود اصلا تعاریفش چیست؟ لذا ما الان باید یک جنگ تعاریف راه بیندازیم. یعنی باید دوباره ببنیم که اصلا منظور از روشنفکر چیست؟

ولی چون در زبان رایج و اصطلاحات مرسوم صحبت می کنیم سخن ازروشنفکری دینی به میان می آوریم.

پروژه روشنفکری دینی پس چنانچه بخواهیم جمع بندی کنیم از نظر شریعتی این ضعف ها را داشته است که مقداری سیاسی کاری به معنای دخیل شدن با مسائل مرتبط با حکومت ها که فکر کنیم همه چیز از طریق سیاست و قدرت حل می شود.

در حالی که مسئله خیلی عمیق تر و ریشه ای تر است و سیاست اتفاقا یک وجه سطحی آن می باشد. به همین دلیل است که در حوزه سیاسی تغییراتی ایجاد می شود و حاکمیت ها و نظام های سیاسی عوض می شود، اما در سطوح دیگر هیچ تغییری رخ نمی دهد.

بنابراین بعثتی که شریعتی می گوید یعنی نوعی خودانگیختگی که پیامبرانی می آورند که این با انقلاب های مدرن فرق دارد.

انقلاب های مدرن بانا به تعریف هانا آرنت تغییر رادیکال با خشنونت است. یعنی ما می خواهیم نوسازی کنیم و چون این به صورت ریشه ای و ساختاری ناممکن است، خشنوت هم مانند انقلاب فرانسه لازم می شود.

البته انقلاب هایی مانند انقلاب آمریکا هم وجود دارند که کمتر خشونت داشته و یا قانون مند تر هستند. ولی انقلاب فرانسه که خود بنیاد است و به قانون التزامی ندارد، به ترور و وحشت و جنگ داخلی می انجامد.

پس بعثت یک انقلاب ویژه است که با انقلاب سیاسی مدرن و رایج فرق دارد و همچنین با رفرم هایی که فقط روساخت عوض شود و اصل ماجرا عوض شود باز متفاوت است و بنابراین با رفرمیست رایج هم فرق دارد.

بلکه یک انقلاب عمیق است که روحی و روانی و فکری و رفتار و منشی و کنشی و بینشی که در آن انسان ها عوض می شوند و تغییر می کنند و شریعتی دنبال چنین انقلاب بوده است که مردم و انسان جدیدی بسازد.

صدای ایران: این هدف آرمانی یا ناممکن نیست؟

خیر. اینطور نیست. به این دلیل که خود او این کار را کرد و دگرگون شده است. خود شریعتی یک معلم و یا یک استاد شهرستانی بوده است. او آمده است یک بازبینی در تاریخ گذشته و خودبازبینی و ارزیابی نفسانی کرده و چون سپس دچار یک تحول روحی شده است، می خواهد این را به جامعه منتقل کند.

او این کار را توانسته است با زبان روان و رسایی انجام دهد که موثر نیز واقع افتاده، بطوری که در دل مردم جای گرفته بگونه ای که با وجود این همه مخالفت ها که با او شده است، نتوانسته اند او را حذف کنند.

صدای ایران: شما مرز تفکر شریعتی با تئوکراسی و آنچه سلطنت طلب ها آن را دنبال می کردند به خوبی بیان کردید. مرز تفکر شریعتی با سوسیالیسم چیست؟

سوسیالیسم دولتی را شریعتی قبول ندارد و سخن از سوسیالیسم منهای دولت و دولت گرایی می کند. چون سوسیالیست های مارکسیستی و کمونیستی و لنینستی می خواهند از طریق دولت اقتصاد را کنترل کنند و سپس با یک نظام تک حزبی و به شیوه های توتالیتر که به نام عدالت و یا طبقه کارگر اداره همه امور جامعه را در دست بگیرند، در واقع یک دیکتاتوری است.

دکتر شریعتی با این دولت گرایی و بروکراسی و دیکتاتوری که بوجود می آید مخالف است و بناباین از روز اول با کمونیسم مخالف بوده است.

با لیبرالیسم هم سر مساله استثمار و ترجیح منافع اقلیت بر اکثریت مخالف است چون از نظر اقتصادی موجب بی عدالتی و جامعه طبقاتی و استثمار انسان از انسان می شود.

ولی سر مساله آزادی و حقوق بشر و شهروند از خود لیبرالیسم رادیکال تر از آزادی های بلا قید و شرط انسان دفاع می کند.

بنابراین با هر مکتبی چه سوسیالیسم، چه لیبرالیسم و چه اگزیستیسیایسم و یا هر ایسم دیگری که شریعتی آورده است، نگاه انتقادی داشته و جنبه درست آن را از جنبه غلط آن تفکیک کرده است.

اینطور نبوده است که بنا به گفته عده ای می خواهد اسلام را با مارکسیسم و یا حتی لیبرالیسم انطباق دهد. همه اینها به معنای نشناختن روش شریعتی است که روشی تطبیقی و نه انطباقی است.

تطبیقی به این معنا است که سنجشی می باشد و یعنی شما دو مکتب را با یکدیگر را می سنجید و به شکل آنالوژیک بطوریکه a رو b مساوی است با c روی d.

A با c یکی نیست، بلکه تناسب اینها در هر سیستم با یکدیگر باید با هم مقایسه شود.

یعنی وقتی ما قسط در اسلام با عدالت در سوسیالسم را می آوریم می تواند با همدیگر سنجیده و مقایسه شود، اما خلط نمی شود.

در حالیکه شریعتی متهم به التقاط شده است. ولی این یک اتهام است و در بینش شریعتی بالعکس، آن نظام هایی که چنین اتهامی می زنند، خودشان التقاطی هستند.

به این دلیل که نظام هایی هستند که فلسفه یونان و یا تصوف هندی را با اسلام و جهان بینی توحیدی و قرآنی را یکی قرار داده و انطباق می دهند. یعنی اسلام و قرآن اندام یک اسکلت یک نظام دیگری می شود. در حالی که خود اسلام و قرآن یک جهان بینی فلسفی خاص دارد که با فسسفه آن با فسلفه یونان و عرفانش با عرفان هندی متفاوت است.

ما می توانیم مقایسه کنیم و ببینیم که این عرفان اسلامی با عرفان ها شرقی و هندی و یا حتی اسلامی چه فرقی دارد و یا این قسط و عدالتی که در اسلام وجود دارد با عدالت سوسیالیستی چه تفاوتی دارد؟ حتما تفاوت ها و شباهت هایی دارد. ولی در ذات فلسفی در نگرش به عالم و آدم متفاوت است.

ما هم می گوییم که می خواهیم عدالت بیاید ولی با یک انسان دیگری و این در حالی است که سوسیالیسم مارکسیستی در اساس انسانی جز این می سازد. چون هستی شناسی و انسان شناسی اش متفاوت است.

بنابراین بینش شریعتی نه بینش التقاطی بلکه یک بینش خلوص نگر است و البته این خلوص نگری به معنای دگماتیسم و جزم اندیشی نیست و افق هایش به روی همه ی مکاتب و جریانات دینی و غیر دینی باز است و با آنها در دیالوگ و به صورت دیالوژیک بده و بستان دارد و مقایسه می کندو در اساس سیستمی که بوجود می آورد دگم نیست بلکه باز است.

در واقع یک شمای هندسی است که می گوید در این شمای هندسی، انسان و جهان و تاریخ و جامعه جایگاههایش اینطور است و حالا مکاتب را با آن مقایسه می کنیم و مکاتب از طریق این دیالو گ ها می خواهند به یک تفاهمی برسند، ولی هر کدام خودپیشگی و استقلال خود را دارند و التقاط نمی شوند.

اما التقاط یک معنای خوب هم دارد و آن اینکه ما می خواهیم قسمت های خوب همه مکاتب قبلی را که با هم همخوان باشند، با یکدیگر جمع کنیم. این معنای خوب التقاط است و همه سیستم های گذشته ادم از علمی و فلسفی به یک معنا التقاطی بودند و عناصر درست سیستم های قبلی را در خود جمع داشتند و اینطور نبوده که یک سیستمی بیاید و هیچ ربطی با دیگران نداشته باشد. لذا این خلط امور بی ربط با هم است که غلط و اشتباه می باشد.

هرچند ما باید به خود شریعتی هم نگاه انتقادی داشته باشیم، همانطور که ایشان نیز به پیشینیانش نگاه انتقادی دارد. انتقاد نیز این است که چه زمینه های وجود داشته که سوء برداشت ها از تفکر شریعتی شده و چرا اینطور بوده است؟

می دانیم از شریعتی سوء برداشت های زیادی شده است. به طور مثال اینکه می گویند بنیادگرایی و سنت گرایی از درون افکار او بیرون آمده است و یا نظریه امت و امامت که گفته می شود ولایت و ولایت مطلقه از آن بیرون آمده است.

وقتی ما به خارج از کشور رفتیم اولین گروهی بودیم که درباره نظریه امت و امامت را مورد حلاجی و نقد و بررسی قرار دادیم و آنجا طرح کردیم که در این نظریه چه ابهاماتی وجود دارد که دکتر به آن اشاره نکرده است.

خود صورت مساله درست بوده است و آن اینکه ما چطور می توانیم در جامعه ای که به آگاهی نرسیده است به رای اتکا کنیم و در اساس این رای به چه معناست؟

این بجث از زمان مصدق پیش آمد که یک جامعه ای که در آن سواد و آگاهی وجود نداشته باشد، فئودال ها می توانند دهقان ها را بسیج کنند که یک کاندیدای خاص رای بدهند. مصدق در پاسخ به این سوال گفت باید سواد داشته باشند.

ولی ما می دانیم که حتی اگر سواد ظاهری هم داشته باشند، کافی نیست و شما می توانید در بعضی مناطق پایین شهر رای مردم را با دادن پول تغییر دهید. مگر اینکه یک شهروند آگاه و آزاد و متمکن در یک حدی که محتاج نباشد که منافع عمومی را بشناسد و بتواند آن را درست تشخیص دهد.

پس شریعتی صورت مساله را درست مطرح کرده ولی پاسخی که در ابتدا می دهد که روشنفکر باید تا وقتی که مردم آگاه نشدند، خودش قدرت را بگیرد و آنها را هدایت کند؛ اشتباه بوده است و او در کتاب های بعدی خلاف این را مطرح کرده است و آن اینکه روشنفکرپایش را به دایره قدرت بگذارد و بلکه باید از میان خود مردم نمایندگانی برخیزند و آنها قدرت را در دست بگیرند.

یعنی مساله ای که دیده نشده است در آن تحلیل؛ چون از تجربه کشورهای مستقل شده است از استعمار که در باندونگ جمع شدند و گفتند چون ما نمی توانیم یک شبه به دموکراسی لیبرال برسیم باید مرحله گذار را بگذرانیم و شرایط را آماده کنیم و تا آن موقع انقلابیون باید قدرت را نگه دارند، بطوریکه انتخابات به تعلیق در می آید، که به آن دموکراسی هدایت شده می گفتند.

این تز هست که آنجا به تجربه گذاشته شد در الجزایر و یوگسلاوی و هند و مصر. این تز است که مورد بحث است که تجربه ناموفقی بوده است، ولی خود صورت مساله درست است یعنی ما باید به این آگاهی ها برسیم.

اما خود این روند دموکراتیک رای گیری و تناوب قدرت موجب آگاهی بخشی می شود و نه اینکه ما آن را به تعلیق در آوریم.

پس باید این بازخوانی ها از افکار شریعتی انجام شود. این یک برداشت بنیاد گرایی بود که شما مطرح کردید و من توضیحاتی درباره آن دادم.

یک برداشت دیگر با تکیه به شعارهای دکتر در مورد زر و زور و تزویر مانند گروه فرقان است که بر طبق آن باید بگوییم هرچه بازاری و نظامی یا روحانی است باید از بین ببریم.

این هم یک برداشت دیگر باز از آن طرف بام است که هیچ کدام از اینها ارتباطی به شریعتی ندارد و اینها افراط و تفریط هایی است که در خوانش ها می شود. زیرا کلیت افکارش فهمیده نشده و با او به شکل گزینشی و مکانیکی برخورد شده است.

رادیو و تلویزیون خود ما هم همینطور به شکل گزینشی در سالروز درگذشت شریعتی علیه غرب و علیه مدرنتیه می آورد، که چه به صورت عامدانه و یا ناآگاهانه این سوء استفاده از افکار شریعتی است و اینها شریعتی نیست.

صدای ایران: از یک صحبت شما استفاده می کنم برای سوال بعدی. شما مطرح کردید که از دیدگاه دکتر یکی از مشکلاتی که روشنفکرها دارند این که خود را به سیاست و قدرت مرتبط کنند. دو تاصحبت هم پیش از این شما مطرح کرده بودید. یکی اینکه بعد از انقلاب گفتمان چپ انقلاب خیلی احساس قرابت می کرد با گفتمان دکتر شریعتی و از گفتمان چپ اسلامی بود که روشنفکری دینی تداوم پیدا کرده بود. نقدی که شما آنجا وارد کردید این بود که گفتمان چپ یا اصلاح طلب ها متناسب با موقعیت های زمانی گوناگون که داشتند برداشت های خودشان را بر گفتمان شریعتی تحمیل کردند. دومین موضوعی که شما نقد وارد کردید به روشنفکری بعد از انقلاب این بود که گفتید روشنفکران پساانقلاب ارتباط خویش را با روشنفکران قبل از انقلاب بریدند لذا دچار بحران شدندو می خواستم ببینم اگر این دو مورد را بخواهیم نگاه کنیم آیا میتوانیم این مباحث را به عنوان نقاط ضعف جریان روشنفکری پس از انقلاب بدانیم؟

این البته دو موضوع است. یکی موضوع قدرت است که یک بخشی از آن نیروهایی که به آنها اصلاح طلب اطلاق می کنیم و قبلا آنها را خط امامی و چپ درون حاکمیت می نامیدیم، بخشی از اینها مانند اعضای مجاهدین انقلاب اسلامی از شاگردان خود حسینیه ارشاد بودند و تفکر شریعتی الهام گرفته بودند.

ولی بعد در جمهوری اسلامی به جناحی از آنها بوجود آمد. در حالیکه در آن زمان ما به عنوان پیروان اندیشه شریعتی چنین کاری را انجام ندادیم و خواستیم مستقل بمانیم.

این افراد که وارد حاکمیت شدند، از ما در تعیین حوادث سیاسی موثرتر بودند، چون در قدرت بودند. البته در قدرت رفتن هم الزاما بد نیست و از ما هم انتقاد می شود که چرا شما سعی برای ورود به قدرت نمی کنید و در نتیجه نقش تعیین کننده ندارید.

ولی جنبه منفی شرکت در قدرت بیشتر است و آن اینکه شما هم شریک اتفاق هایی که می افتد، می شوید و وقتی شما شریک این موارد می شوید، حقانیت و مقبولیتتان کم می شود و دیگر ناظرِ ناقد بی طرف نیستید.

این است که ما معتقد بوده و هستیم همیشه باید در جامعه باید یک نیروی ناقد و ناظرِ بی طرف و مستقلی باشد. نقشی که معمولا در طول تاریخ روحانیون به عنوان نماینده دین و اخلاق انجام می دادند.

اگر همه می خواستند وارد قدرت شوند دیگر اکنون نمی توانستند سخن بگویند ولی ما می ایستیم و سخن می گوییم و از نقد سلطنت طلب ها که ساقط شده اند شروع می کنیم. بطور مثال برای آقای هویدا باید سالهای سال دادگاه می گذاشتند تا خاطراتش را بگوید و مشخص شود که در آن سالها چه گذشت، تا به جای انتقام جویی سریع تبدیل به کلاس آکاهی بخش برای مردم شود.

بنابراین ما از روز اول باید یک سیاستی در پیش می گرفتیم از نظر حقوقی که انقلاب ما که یک انقلاب اخلاقی و انسانی بود و می خواست یک مدل متعالی را به بشر ارائه کند، با مخالفین خودش درست برخورد کند.

اگر می خواست از فکر شریعتی و یا مصلحین اول بیرون بیاید، تبدیل به پروژه های عملی می شد که ما با عالم و آدم یعنی از محیط زیست و طبیعت تا محیط اجتماعی و خود و دیگری، همه نمونه هاو مدل هایی هستند که تمام نظام ها و ایدئولوژی ها نتوانستند آن را تحقق بخشند در زمینه آزادی و عدالت ارائه بدهند، که خوب می بینیم که اینطور نشد.

البته دوستان ما هم تا حدودی مقصر هستند که اینطور ایفای مسئولیت و نقش کردند. فقط نمی توانیم بگوییم که آن جناح رقیب همه کاره بوده است.

نکته دیگری که فرمودید درباره آنکه ما انتقاد کردیم به روشنفکران بعد از انقلاب. باید توجه کرد که این روشنفکران خاستگاهشان از خود نظام بوده و در واقع یک ریزشی از خود نظام بودند. پس مقداری با روشنفکران مذهبی قبل از انقلاب فاصله گرفتند و بیشتر به اصولگرایی و سنت گرایی که در خود نظام بوده، نزدیک بودند.

البته بعد به روشنفکران قبلی بازگشت کردند ولی چنانچه الان هم از آنها بپرسید نمی گویند که ما پروژه شریعتی، بازرگان و طالقانی را داریم و می گویند ما خود سخن جدیدی را مطرح کرده ایم.

این سخن درست نیست. به این دلیل که همانطور که هوسر فیلسوف آلمانی مطرح کرده علوم جدید ریشه بحرانشان در این است که خود را ادامه فلسفه یونان و غرب و از گذشته نمی دانند.

چنانچه خود را ادامه آنها بدانند، این یک پروژه بوده است. فلسفه یونان یک پروژه بوده که گفته برای یک انسان باید اینطور آموزش پیدا کند و یک رسالت معنوی کلی داشته است.

ولی علوم جدید چون خود را خودبنیاد می دانند و می گویند ما فقط کار خود را انجام می دهیم و رسالتی نداریم، ممکن است اقدامات خیلی خطرناک انجام دهند. بطور مثال در فیزیک به بمب اتم می رسیم.

عالم فیزیک چگونه باید متوجه باشد که نتیجه کارش در دست قدرت ها و ثروت ها نیفتد و به ضد انسان تبدیل شود؟ او باید رسالت معنوی هم داشته باشد که ریشه آن در همان پروژه اولیه است.

این است که شریعتی خود را همیشه ادامه سیدجمال و اقبال و آن پروژه قبلی می دانست و ما هم خود را ادامه همه آن پروژه باضافه شریعتی می دانیم و نمی گوییم چون علوم جدید رشد کرده و دوران عوض شده، پس به حقایقی دست پیدا کردیم که دیگر لازم نیست به شریعتی رجوع کنم و من خودم یک شریعتی هستم و صفر هم آغاز می کنم و به گذشته به عنوان پشتوانه خود نگاه نمی کنم.

برخی روشفکران اشتباهی که می کنند این است که باید روز میز دکارت را پاک کنند و با گذشته قطع ارتباط کنند. در حالیکه چنین امری نه ممکن و نه مطلوب است. ممکن نیست به این دلیل که همین زمانی که ما داریم با آن صحبت می کنیم محصول تمام تاریخ گذشته امان است. پس ما می خواهیم درباره جامعه ای مطالعه کنیم که همه اینها از قبل موجود بوده است و البته می خواهیم اینها را بازسازی و نوسازی کنیم. پس باید از طریق آنچه از پیش بوده این کار را انجام دهیم و نه اینکه ارتباط با گذشته را قطع کنیم.

از آنجا که برخی از روشنفکران بعد از انقلاب این رابطه را خوب توضیح نمی دهند، بحران هایی بوجود آمده و باعث شده عده ای از آن بر بام بیفتند و بگویند ما نه دینی هستیم و نه روشنفکر. یعنی خودشان که به عنوان روشنفکر دینی مطرح هستند این پروژه را زیرسوال می برند.

و برخی نیز پیدا شده اند و می گویند این پروژه دیگر مرده و تمام شده و ما باید فقط نواندیشی در حوزه درون فقه دینی بکنیم و توسط خود فقها یکسری اصلاحات صورت بگیرد و همین کافی است و اصلا روشنفکر لازم نیست.

صدای ایران: اگر دکتر شریعتی زنده بودند و انقلاب بوجود می آمد، آیا احتمال داشت که مانند خیلی از روشنفکران بعد از انقلاب برای تشکیل حکومت وارد صحنه عمل شوند ؟شاید کسانی که بعد از انقلاب رفتند درون حاکمیت به این امید رفتند که آنچه درقبل از انقلاب مطرح می کردند زمینه شکل گیری اش بوجود آمده و بنابراین آمدند و آنچه در عالم قبلا به صورت تئوری مطرح می کردند ، هم اکنون در عالم واقع بخواهنداجرا کنند. بعد مشاهده کردند که شکل اجرا دچار یک اشکالات ساختاری است که امکان پذیر نیست . این ریزش هایی که می گویید بعد از انقلاب بوجود آمد از این بود که دیدند که باید یک بازخوانی جدیدی از مفاهیم دینی نسبت به آنچه قبل از انقلاب وجود داشت باید ایجاد شود. من فکر می کنم. مفاهیم همان مفاهیم است ولی تعاریف جدیدی نیاز دارد.

چرا صورت مساله عوض شده است. چون بعد از انقلاب ما چنین پدیده ای را پیش بینی نکرده بودیم. حال ما در یک صورت بندی جدیدی قرار گرفته ایم و تا کنون روشفکران دینی به آن حد مطلوب نتوانسته اند به موضوع پاسخ دهند.

البته تلاش هایی شده است. نیاز به اصلاحات در نیمه دهه هفتاد و یا همین الان در انتخابات قبلی که دولت جدید تعیین شد، نشان می دهد که جامعه مدنی ما نسبت به آغاز انقلاب خیلی رشد کرده و چه بسا اکثریت آن بنا به آمار انتخاباتی خواستار تغییر و تحول جدی در اوضاع هستند و نواندیشی دینی و ملی را طلب می کنند و این خواست اکثریت ملت ماست و آمار آخرین انتخابات این امر را نشان می دهد. حال چه آنهایی که شرکت کردند و چه آنهایی که شرکت نکردند.

پس در جامعه مدنی ما این تحول رخ داده که مثبت است و حال مانع تنها برخی ساختارهای رسمی و مافیای قدرت و ثروت هستند که مانع هستند و نمی خواهند این تحول صورت بگیرد.

چون ملت ما نمی خواهد به صورت خشونت آمیز عمل کند که نشان از رشد و پختگی آنان است و همچنین مشاهده انقلاب های در منطقه مانند مصر که به وضعی بدتر از گذشته افتادند، می خواهند که با یک روشی باشد که مطمئن و گام به گام ما به نقطه معلوم برسیم و بنابراین بسیار محتاط عمل می کنند.

به عنوان نمونه من اخیرا هنگامی که با یکی از شاگردان مصری ام مکاتبه می کردم، وی معتقد بود که شما ایرانی ها برخلاف ما نتایج بهتری بدست آورده ایدو بهرحال ما این مجموعه کاستی ها و پیشرفت ها را داریم.

چنانچه بخواهیم جمع بندی کkdم نه اینطور که عده ای می گویند ما از دوران مشروطه تا کنون درجا می زنیم صحیح است و نه اینکه شرایط ایده آلی داریم، بلکه ما در یک بخش هایی پیشرفت داشته ایم و یک بخش های دیگر پسرفت داشتیم.

جمع بندی کلی ساده نیست. چون در کوتاه مدت نتایج خیلی از کارها معلوم نمی شود و در ظاهر و باطن یعنی زیربنایی بودن و یا روبنایی بودن آنها مشخص می شود.

ما نتایجی که از انقلاب مشروطه و تا انقلاب بهمن ۵۷ و تا اصلاحات و مجموعه تلاش های جامعه مدنی ایران به تدریج خود را نشان خواهد داد. چون اکنون شرایط داخلی و جهانی برایش مناسب است در دراز مدت مثبت خواهد بود و تا کنون نیز مثبت بوده است. مثلا مداخله زنان در جامعه پس از انقلاب بسیار زیاد شد. آزادی بیان با وجود همه مشکلات با آنچه در زمان شاه بود قابل مقایسه نیست و در خیلی از شاخص ها مانند مطبوعات و داشتن افکار عمومی پیشرفت داشتیم و در خود حاکمیت ما نسبت به خیلی از دیگر حاکمیت های منطقه در آن گرایشات و تنوع بسیار بیشتر است. بنابراین اینها جنبه های مختلف جامعه ایران است که باعث می شود جنبه خوب و بد با یکدیگر آمیخته باشند و قضاوت یکرفه نباید باشد.

ولی بطور کلی پتاسیلی که جامعه ایران دارد خیلی قوی است و من با یک فرانسوی که مسئول اقتصادی بود صحبت می کردم می گفت ایران اگر امروز این تحریم ها برداشته شود پنج سال طول می کشد تا به حالت عادی بازگردد. ولی چون پتانسیل و ظرفیت بالایی ایران دارد می تواند در مدت کوتاهی تبدیل به فانوس منطقه شود. بخاطر قدمت جامعه مدنی و منابع عظیمی که دارد چنانچه درست مدیریت شود و بحران ها را از سر بگذراند می تواند تبدیل به یک قدرت بزرگ منطقه ای شود. برای رسیدن به این نیاز به بینشی داریم که بتواند از نطر ملی و مذهبی یک تفاهمی بین اقوام و فرهنگ ها بوجود آورد. این کاری است که براساس اندیشه سیدجمال، اقبال و شریعتی باید پیگری شود و فقط مذهبی نیست، بلکه ملی هم هست.

صدای ایران: با تشکر از اینکه توانستیم از آرا ونظرات شما بهرمند شویم

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x