نصری: باید میان عقیده و معرفت تفکیک قائل شد

عبدالله نصری گفت: باید تفکیکی میان عقیده و معرفت قائل شد چرا که اینگونه نیست که معرفت، همواره به عقیده منجر شود، و عوامل بسیاری در این که فردی به چیزی معتقد شود، دخیل است.   به گزارش خبرگزاری مهر، جلسه اول ارائه عبدالله نصری در درس گفتگوی «بازخوانی جریان روشنفکری دینی» در مدرسه آزاد فکری مهاجر برگزار شد. آنچه…

عبدالله نصری گفت: باید تفکیکی میان عقیده و معرفت قائل شد چرا که اینگونه نیست که معرفت، همواره به عقیده منجر شود، و عوامل بسیاری در این که فردی به چیزی معتقد شود، دخیل است.

 

به گزارش خبرگزاری مهر، جلسه اول ارائه عبدالله نصری در درس گفتگوی «بازخوانی جریان روشنفکری دینی» در مدرسه آزاد فکری مهاجر برگزار شد. آنچه در ادامه مطالعه می کنید گزارشی از این جلسه است.

ابتدا باید توجه داشت که، در عالم اندیشه و تفکر، باید جانبداری را کنار گذاشت و از طرح مسائل جدید استقبال کرد. نباید شخص را مقدس انگاشت به گونه ای که سخنانش قابل نقد نباشد. هر اندیشه ای قابل نقد است.

ضمناً باید تفکیکی میان عقیده و معرفت قائل شد چرا که اینگونه نیست که معرفت، همواره به عقیده منجر شود، و بسیاری عوامل دیگر مانند مسائل اجتماعی و … نیز در این که فردی به چیزی معتقد شود، دخیل است؛ عوامل و مسائل بسیاری که دقیق و پیچیده اند و نیاز به کالبدشکافی دارند.

آنچه که آموختن آن، مهمتر از آموختن یک سلسله اندیشه است، آموختن راه اندیشیدن است. در مسیر اندیشیدن باید اصول مختلفی را مد نظر قرار داد. اول همان که کسی را خاتم الفلاسفه و غیره ندانیم و هرگز از اخلاف نظر نترسیم و راه بحث و گفتگو را همیشه باز بگذاریم. دوم آنکه سعی کنیم با اندیشه های متنوع روبرو شویم و پنجره ذهنمان را به دیگر اندیشه ها باز نگاه داریم.

علاوه بر این، باید سعی کنیم که با اندیشه ها مواجهه مستقیم داشته باشیم و در نهایت آنچه بسیار مهم است آن است که بنا را بر آن بگذاریم که از دیگران “یاد بگیریم.” یعنی حتی اگر در حال نقد اندیشه ی دیگر هستیم، این احتمال را همچنان مفروض بداریم که ممکن است مسائلی نیز از آن بیاموزیم. با چنین اصولی است که شخصیت هایی مانند علامه جعفری و شهید مطهری شکل می گیرند. در جهان عرب نیز، اندیشمندانی که مانند حامد ابو زید برجسته شدند، به علت همین مواجهه پیدا کردن با میراث اندیشه های غربی (که برای جهان اسلام تازگی داشت) و در نتیجه فعال شدن ذهنشان بود که توانستند مسائل جدیدی طرح کنند.

اصل بحث:

مهمترین پرسش و محل بحث در مسائل فکری و عقیدتی، مربوط به «تصویر ما از خدا» است. در طول تاریخ نیز، یکی از بزرگترین خدماتی که پیامبران به انسان ها کرده اند، اصلاح تصویر آنها از خدا بوده است و به ندرت دیده می شود پیامبران برای اثبات وجود خدا برهان اقامه کنند یا به دفع شبهات فلسفی مانند مسأله شر و غیره بپردازند. (بر عکس فلاسفه) عظمت عرفا نیز در تاریخ اسلام، تا حد زیادی مربوط به تصویر آنان از خدا است. در نهایت بالاترین تصویر را، می توان در قرآن و بیانات ائمه یافت. در طول تاریخ اسلام نیز، که بحث عقاید مطرح بوده است، فلاسفه و متکلمین در جهان اسلام هر کدام راه خود را پیش گرفتند، اما می توان ریشه بسیاری از اختلافات و مشکلات را در همان بحث توحید جستجو کرد.

به طور خاص در بحث تحلیل وحی نیز، که فلاسفه و متکلمان بسیاری مانند فارابی، ابن سینا و ملاصدرا آن را طرح کرده اند، هر یک در چارچوب تصویری که خود از خدا داشته اند به بحث پرداخته اند. در دوران اخیر نیز، تلاش های خوبی برای ترجمه آثار متفکران غربی در زمینه ی هرمنوتیک انجام شد و توجه خوبی به مباحث طرح شده توسط امثال هایدگر و گادامر مبذول گردید که یک نمونه خوب آن کتاب «ساختار و تأویل متن» بابک احمدی است. خود استاد نیز کتابی در سال ۸۰ با نام «راز متن» منتشر نمودند.

اما در این زمینه، چند پرسش اساسی مطرح است. اول آنکه یک معرفت و به طور خاص معرفت دینی چگونه شکل می گیرد؟ دوم آنکه سر اختلاف معرفت های دینی در چیست؟ سوم آنکه ریشه تحول و تطور معرفت از جمله معرفت دینی چگونه است؟ و چهارم آنکه منطق فهم دین چگونه است؟

آنجایی می توان از اختلاف در فهم و قرائت یاد کرد، که همچنان تعریف مشترکی از مسأله وجود داشته باشد که بتوان پیرامون آن سخن گفت و گر نه، با نداشتن هیچ معیار و ملاک مشخصی برای سنجیدن نسبت هر قرائت و فهم با اصل مسأله و مختصات اصلی آن، دیگر بحث از اختلاف قرائت نیست و صحبت از دو مفهوم متفاوت خواهد بود. (اگر به ذات هم قائل نباشیم، باید از اقلاً مولفه های مشترکی را برای تعریف مفاهیم استفاده کنیم.)

در بحث نبوت و وحی، سه پرسش اساسی وجود دارد که پاسخ ما به این سه و ارتباط آنها با هم است که منظومه فکری ما را مشخص می کند:

۱) ضرورت وحی، بعثت یا نبوت

۲) چگونگی و کیفیت نزول وحی

۳) چگونگی فهم مضامین و محتوای وحی (بحث های هرمنوتیکی در اینجا وارد می شود)

فلاسفه و متکلمان در سنت اسلامی، آنجایی به این سه پرسش پاسخ می دهند که پیشفرض های دیگری را پیش از آن پذیرفته باشند. به این ترتیب که خدایی وجود دارد که این خدا، دارای صفاتی است (متشخص است) و البته بحث تفصیلی دارد که آیا آن صفات انسان وار هست یا نه و اصولاً به چه معنی انسان وار است.

دیگر اینکه راه ادراک صفات را و اینکه آیا پیشاتجربی است یا به تجربه وابسته است و مسائلی از این دست را به بحث می گذارند. در زمینه ی هر یک از صفات نیز بحث های مفصلی جریان دارد که مربوط به الهیات به معنی الاخص است. از دیگر پیشفرض ها اینکه خدا حکیم است، مخلوقات، همه مخلوق اویند و این که خدای حکیم، انسان ها را برای نیل به هدفی آفریده است. (هدفمند بودن خلقت) دیگر آنکه خدای حکیم بر خودش فرض نموده که هدف نهایی انسان را و هم راه نیل به آن هدف را به او نشان دهد و لازمه ی این امر نیز آن است که پیامبرانی را برگزیند تا آنان، پیام های او را به مردم ابلاغ کنند.

اما تلقی دیگری نسبت به این مسائل هست که دکتر سروش در بحث از تجربه نبوی مطرح نموده اند. آنچه مهم است که ما متوجه آن شویم آن است که نظریه ایشان، تعارضات بسیاری با نظریه حکما دارد و لذا نه تنها با هم قابل جمع نیست، بلکه چنان فهمشان از مفهوم نبوت با هم متفاوت است که این اختلاف فهم از نبوت را دیگر نمی توان صرف یک اختلاف قرائت معرفی نمود.

در تلقی حکما، وحی یک امر قدسی است که منشأ آن بیرونی است و از جانب خدا است (پیامبر منشأ نیست) اما در تجربه نبوی، وحی یک امر انفسی است که منشأ آن نیز نامعلوم است. در نظریه حکما، وحی کلام خدا است در حالی که در تجربه نبوی، وحی کلام پیامبر است. در نظریه حکما، گزاره های وحیانی خطاناپذیر اند اما در تجربه نبوی، برخی گزاره ها خطاپذیر اند.

دیگر آنکه پیامبر در تئوری حکما، برگزیده خدا است اما در تجربه نبوی خیر. در نظریه ی حکما، پیامبر از جانب خدا مأمور ابلاغ پیام الهی است (و لذا برای آنکه برای دیگران ثابت شود که از طرف خدا آمده است، دارای معجزه است) اما در تجربه نبوی، صاحب تجربه نبوی، خود احساس مأموریت می کند. (به این معنا که یقین روانشناختی دارد، اما نه یقین منطقی و یقین او، مستدل و قابل توجیه برای دیگران نیست) در آخر آنکه حکما می گویند، وحی با پیامبر خدا خاتمه یافته است در حالی که در بسط تجربه ی نبوی، خیر، تجربه های نبوی بسط پذیر بوده و استمرار پیدا می کند و لذا نبوت خاتمه نیافته است.

در نتیجه ی این تعارضات، نمی توان هر دو نظریه را صحیح دانست و اقلاً یکی از این دو غلط خواهد بود، و لاجرم آن نظریه ای که غلط باشد، باید در جایی از پیشفرض های مقدماتی آن دچار ایراد باشد چرا که نمی توان مقدمات را تأیید کرده و سپس از قبول نتایج باز زد.

به طور کلی، این که در عالم انسانی هر کسی ادعا کند که قرائت خاص خودش را از دین دارد، خب یک واقعیتی است که می تواند رخ دهد و قابل انکار نیست، اما قرائت ها مرز دارد و در مقام داوری، تا جایی می توان دو حرف را دو قرائت مختلف دانست، که ماهیت (ذات یا مختصات اصلی) آن امر از دست نرود وگرنه اگر دو نظریه در این مختصات و مؤلفه های اصلی با هم متعارض شد، نمی توان آنها را دو قرائت از امر واحد یا یکی از دو نظریه را قرائت دیگری دانست. در بحث نبوت نیز، اگر تعریف یک طرف قضیه از نبوت را بپذیریم، آن چه دیگری در نظریه خود آن را نبوت می نامد دیگر طبق تعریفی که شده نبوت نخواهد بود چرا که دیگر هیچ مختصات مشترکی میان این دو چیز که هر دو آن را نبوت می نامند وجود ندارد. این، لازمه ی عدم اجتماع ضدین است.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
2 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
abbas 2
abbas 2
مرداد ۳۱, ۱۳۹۵ ۴:۳۱ ب٫ظ

سلام
موضوع ” تفکیک میان عقیده و معرفت” ومتن نوشته با یکدیگر ارتباط ندارد.

مجید
مجید
مرداد ۳۰, ۱۳۹۵ ۵:۴۱ ب٫ظ

با سلام:آنچه فرموده اید تمام وکمال درست است، روشنفکری دینی که باید در اصل به زدودن پیرایه ها از دین و کارامد کردن آن می پرداخت به “تیشه زدن به ریشه” پرداخته و با این حساب کلا به قهقرا رفته است….. هزار البته که هر قرائتی پذیرفته نیست و فی المثل اگر نبوت صرفا احساسی درونی بر پایه تخیلات نبی و وحی نیز مجموعه خوابها و رویاها ( بخوانید: توهمات) آنهم غیر قابل تعبیر او باشد دیگر چیزی از دین باقی نمی ماند که بخواهیم بدان ایمان بباوربم!و تمامی اینها نیز برمی گردد به تلقی طرف از مفهوم (وجود یا… مطالعه بیشتر»

فهرست
2
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x