معنویت در نهج البلاغه – ۴-۱

مصطفی ملکیان: سخن به مولفه های معنویت در نهج البلاغه رسید، مولفه های معنویت در نهج البلاغه را می توان به سه قسم، مابعدالطبیعی ( هستی شناختی)، انسان شناختی و وظیفه شناختی ( اخلاق) تقسیم کرد. انسان باید به این سه دسته امور التزام عملی و نظری داشته باشد، تا بتوان از او به ” انسان معنوی” تعبیر کرد.مراد از…

مصطفی ملکیان: سخن به مولفه های معنویت در نهج البلاغه رسید، مولفه های معنویت در نهج البلاغه را می توان به سه قسم، مابعدالطبیعی ( هستی شناختی)، انسان شناختی و وظیفه شناختی ( اخلاق) تقسیم کرد. انسان باید به این سه دسته امور التزام عملی و نظری داشته باشد، تا بتوان از او به ” انسان معنوی” تعبیر کرد.مراد از جهان هستی ،دنیاست. جهان هستی، یا دنیا یا عالم طبیعت، به گونه ای شناخته شده است که همیشه باید این دو حالت را جمع کنیم.

جلسه اول /   جلسه دوم  / جلسه سوم  / جلسه چهارم

مصطفی ملکیان: سخن به مولفه های معنویت در نهج البلاغه رسید، مولفه های معنویت در نهج البلاغه را می توان به سه قسم، مابعدالطبیعی ( هستی شناختی)، انسان شناختی و وظیفه شناختی ( اخلاق) تقسیم کرد. انسان باید به این سه دسته امور التزام عملی و نظری داشته باشد، تا بتوان از او به ” انسان معنوی” تعبیر کرد.مراد از جهان هستی ،دنیاست. جهان هستی، یا دنیا یا عالم طبیعت، به گونه ای شناخته شده است که همیشه باید این دو حالت را جمع کنیم.

۱-     احساس عدم امنیت

۲-     احساس عدم یاس

خدا جهان هستی را به گونه ای خلق کرده که انسان هم باید احساس ناامنی کند و هم احساس عدم یاس. به تعبیر امام حسین (ع) در دعای عرفه که می فرماید: ” الهی انَّ اختلافَ تدبیرکَ و سرعهَ طواء مقادیرک مَنَعَا عِبادکَ العارفین بکَ عن السکون الی عَطاء و الیاسِ مِنک فی البَلاء، خدایا از بس به سرعت تصمیمات پشت سر هم می گیری و از بس به سرعت وضع را عوض می کنی، این اختلاف تدابیر[۱] تو دائماً جانشین هم می شوند و با هم فرق می کنند و آن قدر تقادیر تو سریع الطویه هستند و سریعاً عوض می شوند که این دو پدیده باعث شده کسانی که تو را می شناسند و در دنیا دو حال را هیچ وقت ندارند، یکی وقتی عطیه ای به آن ها می دهی هیچ وقت احساس امنیت نمی کنند، چون می گویند چه بسا لحظه ی بعد این عظیه از ما گرفته شود. و از طرفی هم هر وقت بلیه ای بر آن ها عارض می کنی، احساس یاس نمی کنند، چون می گویند چه بسا لحظه ی بعد این بلیّه مرتفع شود. بنابراین هنگامی که عطایا و خوشایندهای زندگی را می بینید، احساس امنیت خاطر نمی کنند، چون می گویند در لحظه ی بعد ممکن است از بین برود، وقتی که ناخوشایندها و غم ها بر آن ها نازل می شود، احساس یاس نمی کنند چون می گویند در لحظه ی بعد ممکن است زائل شود و همه چیز عوض شود. احساس عدم امنیت در هنگام شادی ها و خوشایندها و احساس عدم یاس هنگام فرود غم ها و ناخوشایندها، یک معنای خوف و رجاء است. ناامنی که احساس می کنند به این معناست که همیشه خائف اند و امیدواری احساس می کنند، معنایش این است که همیشه راجی هستند و اذا این معنا، حالت جمع بین خوف و رجاء است، که ما همیشه نه احساس امنیت می کنیم و نه احساس یاس.[۲]

معنای دیگرخوف و رجاء در ادیان ابراهیمی که بر آن تاکید شده این است که شما نمی دانید وقتی میمیرید بر چه حال خواهید بود، بنابراین همیشه باید در حال خوف و رجاء باشید. در قرآن آمده است که یعقوب به فرزندانش می گفت: ” تَموتُّن الّا و انتم مُسلِمون” [۳]، فرزندانم نمیرید مگر در حال تسلیم خدا بودن. مسلمان ( به معنای لغوی یعنی تسلیم اراده ی الهی بودن) بمیرید.مفسران مفصل بحث کرده اند که چرا یعقوب به فرزندانش نفرموده ” اَسلِموا یا کُونُوا مسلمینَ”، چرا گفته است در حال مرگتان مسلمان باشید، نکند در حال غیر مسلمانی بمیرید.یعقوب به این دلیل این طور سخن گفته است که وضع کنونی ما چندان قابل اعتنا نیست. تا زمان مرگ، هزاران فراز و نشیب در زندگی پیش می آید. بنابراین همیشه تاکید بر این است که نمیرید مگر در حال اسلام، چون مهم آن لحظه ی آخر است. معنایش این است که نمی توان به وضع کنونی اتکا ورزید، همه وقت باید خائف بود. اگر وضع کنونی من وضع مطلوبی است، ( حال این وضع مطلوب را اسلام، ایمان، فلاح و… بنامید) نباید گمان کنم که در یک دژ استوار تسخیرناپذیر قرار گرفته ام و از هر گونه فریب های دنیوی و فریب های نفس که خودم به خودم می دهم، مامون هستم. مهم این است که آخرین لحظه در چه وضعی باشیم. اگر این مطلب را منضم کنید بر این که چون هیچ کس نمی داند آخرین لحظه ی عمرش چه موقع است، دو ثانیه ی دیگر، یا همین الان؟ بنابراین در هر آن مسلم باشید. گفته اند چندان غره ی وضع کنونی خود نباش، ممکن است تا می آیی بمیری، هزاران تطور در تو پدید آید. وقتی می میری دیگر در حال اسلام و ایمان، مسلمان و مومن نمیری. اما در عین حال این سخن را بر این مطلب که در ادیان ابراهیمی مورد تاکید است منضم کرده اند و آن این که برای یک انسان معلوم نیست که این نفس آخرین نفسش نباشد، چون چنین است و می خواهیم در آخرین نفس مسلمان باشیم، پس باید در هر آنی مسلمان باشیم. در این جا هم خوف و رجاء است. اگر الان وضع مطلوبی نداریم، این هم تو را ناامید نکند، همیشه راه توبه باز است؛ البته توبه به معنای دقیق ( حضرت علی (ع) در نهج البلاغه فرموده اند توبه شش معنا دارد).  پس این معنای دوم خوف و رجاء است که وضع مطلوب کنونی تو را غره نکند، خائف باشد و وضع نامطلوب کنونی هم تو را ناامید نکند، یعنی باز هم راجی باش.

اما معنای سوم: شخص اگر خدا را انسان وار ببیند، ( چنان که در ادیان ابراهیمی خدا را انسان وار می بینند). یعنی خدا علاوه بر این که تشخص دارد، شخص هم هست و متشخص است، یعنی موجودی از موجودات است. برخلاف دین بودا که خدا در آن موجودی از موجودات نیست، خدا در ادیان ابراهیمی علاوه بر این که متشخص است، شخص هم هست، یعنی انسان وار است و ویژگی های کمالی که ما انسان ها داریم، در او هم هست، منتها در او به صورت مطلق یا کامل یا متناهی ( این سه به لحاظ معنا با هم فرق می کنند) وجود دارد. در ادیان ابراهیمی از جمله اسلام و در نهج البلاغه، خدا انسان وار[۴] است. ما انسان ها دستخوش غضب می شویم، خدا هم غضب می کند، ما انسان ها رضا پیدا می کنیم، او هم رضاپیدا می کند و … به تعبیر دیگر در ادیان ابراهیمی خدا فقط دارای صفات متافیزیکال مثل واجب الوجود، علت العلل، قیوم بالذات، نامتناهی، مجرد، فوق بودن نیست، بلکه ویژگی های moral مثل رضا، غضب، اراده، علم، قدرت، خیرخواهی، خشم، خشنودی و … هم دارد. وقتی خدا متشخص باشد، در ادیان ابراهیمی امید و خوف یک معنای سومی دارد و آن این که:

خدای متعال یک منطقه ی الفراغی برای پاداش و کیفر دادن خود دارد، که البته با حکمت خدا سازگار است ولی فوق عدالت است. خدای متعال در ادیان ابراهیمی فقط عادل نیست، بلکه فوق عدالت با ما رفتار می کند. او اهل احسان است و احسان فوق عدالت است. احسان خدا با حکمت او منافات ندارد، ولی به تعبیر حضرت علی در نهج البلاغه، غور رفتن ما به آن جاها نمی رسد. لایناله غورا بقوس الفتن، ولی اجمالاً می دانیم که احسان او هم حکمت آمیز است، ولی بالاخره تصوری که ما از عدالت داریم، می بینیم عین عدالت نیست، بلکه چیزی است فوق عدالت. عدالت یعنی خود فرد را ذره ای کم یا بیش نمی دهند، ولی احسان یعنی بیش از حق فرد به او عطا کردن. خدا در ادیان ابراهیمی محسن است، وقتی این طور است جا برای امید باز می شود، بدین معنا که وقتی به اعمالم می نگرم می بینم که اعمال من سزاوار و متناسب فلان درجه پاداش یا کیفر است ولی در عین حال چون خدا را محسن می دانم امیدوارم به این که خدا فوق آن چیزی که انتظارش را دارم به من بدهد. یک نوع امید به این که پاداش من فوق آن چیزی است که وضع و عمل من اقتضا می کند. به این معنا من امیدوارم. از سوی دیگر خدا در ادیان ابراهیمی دارای ویژگی املا و استدراج است و این همیشه انسان را در معرض خوف قرار می دهد. خدا دام پهن کن هم هست، خدا خیر الماکرین است، مظاهر مکر خدا املا و استدراج هستند، در واقع خدا هم در املا و هم در استدراج در مقام مکر است. مکری که به ما می کند عین حکمت اوست. هر وقت گفته می شود حکمت، یعنی آن ویژگی که هیچ معیار انسانی ندارد. عدالت معیار انسانی دارد، قدرت، علم و … معیار انسانی دارند. حکمت و به تعبیر مسیحیان حکمت رازآمیز خدا ویژگی ای است که غورش را هیچ کس نمی داند. به این معنا فقط می توانیم حس کنیم ولی نمی توانیم فهم کنیم که وضع از چه قرار است. درست مثل این که انسانی را معصوم بدانیم و لی نتوانیم با توسل به معصوم دانستن این انسان پسش بینی کنیم که او چه می کند، فقط می توانیم بگوییم هر چه می کند خطا نکرده است. در باب حکمت الهی چنین وضعی هست، یعنی حکمت الهی واقعاً هیچ معیار انسانی ندارد و قابل سنجش نیستند. ولی کسانی مثل معتزلی نیز ( که همه ی ویژگی های خدا را قابل تعیین محک می دانستند) در باب حکمت الهی می گویند: ما می دانیم کارهای خدا حکیمانه است ولی این که اقتضای حکمت او چیست، این را نمی دانیم. لذا حکمت الهی رازآمیز است.املا و استدراج از مقوله ی مکر الهی است و مکر الهی با حکمت خدا سازگار است، ولی ما بیش از این نمی توانیم در باب آن سخن بگوییم. بالاخره خدا دام پهن کن است، لذا جای خوف هم هست. آدمی باید همیشه توجه داشته باشد که نکند این وضع را پیش آورده اند تا یک باره بلغزم و یک آزمایش حائلی برای من پیش بیاید. پس معنای سوم این شد که چون خدا فوق عادل است و محسن، باید راجی بود، ولی به دلیل ماکر بودن خدا باید خافی هم باشیم. البته مکر الهی فقط در املا و استدراج خلاصه نمی شود، املا و استدراج دو شاخصه از شاخصه های مکر الهی هستند. فریبندگی دنیا، خلق شیطان، هوای نفس برای ما قرار دادن، خود فریبی که خدا قدرتش را درون ما نهاده است، ما می توانیم خودمان را هم فریب بدهیم، این ها همه مصداق مکر الهی هستند و مصادیق دیگری نیز دارد.

نکته: آیا خوف از خدا معنای چهارمی هم که در میان عوام الناس رایج است را دارد، یا خیر؟ گاهی در میان عوام الناس خائف بودن به معنایی غیر از این سه معنا استفاده می شود، ولی این معنای چهارم درست نیست. اگر خدای متعال عادل است که عادل است، خوف از عادل چه معنایی دارد؟ اگر معلمی را صد در صد عادل بدانید، در این صورت اگر دانش آموز گفت من از این معلم می ترسم، سخن او به چه معناست؟ به نظر می رسد که اگر از چنین معلمی بترسم بدین معناست که از کم کاری و درس نخواندن خود ترسیده ایم. در واقع از عدالت او به این دلیل می ترسیم که می دانیم اگر پای محاسبه پیش بیاید، تکلیف خود را درست انجام نداده ایم ومعلومات خوبی حاصل نکرده ایم، پس ترسیدن از شخص عادل عند التحلیل، ترس از عدالت است و ترس از عدالت یعنی ترس از کم کاری و بد کاری خود. و علم به کم کاری و بدکاری خود، ترس از عدالت را حاصل می کند. به این معنا اصلاً نباید از خدا خوف داشت. از این نظر است که حضرت علی (ع) در نهج البلاغه[۵] می فرمایند: اوصیکم بخمس لو ضربتم الیها آباط الابل لکانت لذالک اهلاً، به چنج چیز شما را سفارش می کنم که اگر برای این پنج چیز تمام عمرتان را بگذرانید، شایسته است. ( یعنی این پنج تا در واقع رکن سعادتند).

۱- ” لایرجونَ احدُ مِنکُم الّا ربَّه “، فقط به خدا امیدوار باشید. ” و لا یَخافنَّ الّا ذنبه “، خوف تان فقط از گناه خودتان باشد. از هیچ چیز دیگری نترسید چون تنها چیزی که آدم را خاکستر نشین می کند، گناه خودش است. زیرا اگر خدا عادل است، به عدالت رفتار می کند و لذا متناسب با عمل من از خودش عکس العمل نشان می دهد. بنابراین اگر از او می ترسم، از عمل خودم می ترسم. این تعبیر ترس از گناه، ۱۷ مورد در نهج البلاغه تکرار شده است که فقط از گناهان بترسید و از هیچ چیز دیگری نترسید. فقط آن چه خودتان می کنید می تواند شما را به زمین بزند و نه هیچ چیز دیگر. در قرآن آمده است: ” یا ایّها الّذین آمَنوا عَلیکُم انفسکم لا یضُرّکم من ظلَّ اذا اِهتدَیتم” یعنی حتی آن هایی که به دلیل دشمنی می خواهد به شما ضربه بزنند، امکان ضربه زدن از آن ها سلب شد. گمراهان هم نمی توانند هیچ ضربه ای به شما بزنند، البته اگر خودتان مهتدی باشید. معنایش این است که هیچ کس نمی تواند به تو ضربه بزند، مگر خودت به خودت ضربه بزنی، وقتی که به جای روش اهتدا روش ضلال در پیش گرفته باشی. اگر خیالت از خودت راحت است، دیگر خیالت از همه راحت باشد و اگر خیالت از خودت راحت نیست، فقط خیالت از خودت راحت نباشد. ” لهم ما اکتسبت و علیها ما اکتسبت” سودها را تو خودت به جیب خودت می کنی و زیان ها را هم خودت متوجه خودت ساخته ای. کسی نمی تواند با تو کاری بکند. این معنای خوف که خدا موجود مخوفی است، نادرست است، چون خداعادل است.

نکته: قبلاً در باب ” گذرایی جهان” سخن گفتیم. اما حضرت علی (ع) بر چیز دیگری به نام                ” زودگذری” تکیه می کند. این زودگذری امری است نسبی، حضرت به چه حیثی می فرماید جهان زودگذر است؟ یک وقت می گویید فلان ماشین ساکن است، یک وقت می گویید فلان ماشین در حال حرکت است. اما اگر گفتید فلان ماشین تیزرو یا کند رو است، این جا باید یک چیز دیگر غیر از ماشین را در نظر گرفته باشید. گذرایی جهان امری است نسبی و در خود جهان دیده می شود که جهان گذراست و همه چیز یک روز از بین می رود. اما گاهی حضرت می فرمایند جهان زودگذر است. در این جا باید چیز دیگری در نظر گرفت و نسبت به آن گفت که جهان زودگذر است. این سریع السیر بودن را چگونه می شود فهم کرد؟ البته شارحان نهج البلاغه به این گونه مطالب کمتر توجه کرده اند و اصلاً رویکرد اگزیستانسی به نهج البلاغه نداشته اند. این که حضرت می فرمایند جهان زودگذر است، جهان را با چه می سنجند و می گویند زودگذر است؟به نظر می رسد در تصویری که معلمان ومربیان به ما تعلیم داده اند، گذشت دنیا انکار نمی شده، ولی این گذشت کند القا شده است. پس زودگذر بودن جهان یعنی زود گذرتر از آن چه ما گمان می کردیم. چیز دیگری وجود ندارد که بتوان گذر جهان را با آن سنجید. پدر و مادر من هیچ گاه به من نمی گفتند که تو تا آخر عمرت جوان می مانی، اما تصویری که از جوانی گذرا به من می دادند، تصویری بود که به نظر می آمد که جوانی کند گذرتر از این هست که هست. حالا که جوانی ام گذشته است، درمی یابم که تند گذرتر از آنی بود که معلمان و مربیان به من می گفتند. یعنی  تند گذرتر از آنی بود که توقع و انتظار داشتیم. این توقع و انتظار را تعلیم و تربیت بر ما القا کرده بود. چون این امور، امور نسبی اند. تا با چیز دیگری مقایسه نشوند نمی شود فهمید که زودگذراند و دنیا را نمی توان با چیز دیگری مقایسه کرد. البته می شود دنیا را از لحاظ گذرایی با امور دیگری که گذرا نیستند، در نظر بگیریم.اما در باب زودگذری به نظر می آید که یک نکته ی مهم وجود داشته باشد. این مساله به آن چیزی که قبلاً در باب عادت گفتم، برمی گردد. آگوستین قدیس می گفت یکی از بزرگ ترین موانع رشد معنوی، عادت است. یک سلسله عادت های ما از طریق تعلیم و تربیت کسب می شوند و از طریق تعلیم و تربیت به امری معتاد می شویم. به ما نمی گویند جوانی شما بسیار زودتر از آنچه گمان می کنید، می گذرد. هر کدام ازاین امور، زودگذری خود را بعد از این که از دست رفتند، نشان می دهند. با این که گذشتن آن در حین داشتن آن هست. ولی درمورد زودگذری، وقتی آن را از دست داد، می یابد. به تعبیر فلسفی گذرایی امور، امری objective، ولی زودگذری آن ها امری است subjective، بنابراین زودگذری را باید تجربه کنیم.حضرت بر این زودگذری خیلی تاکید می کند، مثلاً نمی گوید امروز به فرا بدل خواهد شد، یا این که امروز خواهد رفت و فردا خواهد آمد. بلکه می فرماید: ” انَّ غداً من الیوم قریبٌ ” [۶]، فردا به امروز نزدیک است، این نزدیکی محل بحث است. در خطبه ی ۱۵۰ راجع به زودگذری می فرماید: فَلا تستعجَلوا ما هو کائنٌ مَرصَدٌ و لا تستبطئوا ما یَجیءُ به الغَدُ. فکم من مستعجلٍ بما اِن ادرکَهُ و دَّ انَّهُ لم یدرکه. و ما اقرب الیوم من تباشیر غَدٍ.[۷]

” بندگان خدا، در شدن آنچه شدنی است تعجیل نکنید و ابطاء و استبطاء در آن هم نداشته باشید، چون «آن چه باید بشود می شود، بسیار کسانی را می بینیم که برای این که چیزی به دستشان برسد عجله می کنند، اگر هم برسد می گویند ای کاش به دست ما نرسیده بود. بعد می فرماید: چقدر امروز به طلیعه ی فردا نزدیک است.

ما دردار دنیا با نظام نشانه ای مواجه ایم که این نظام نشانه ای دو معنا دارد، و هر دو معنا در متون مقدس دینی و مذهبی، از جمله در نهج البلاغه آمده است.معنای اول این است که جهان به صورتی ساخته شده که اگر کسی متنبه و هوشیار و بیدار باشد و به اصطلاح، معنوی باشد، همیشه از پدیده های جهان هستی درس می گیرد. یعنی پدیده های جهان هستی فقط خود را بر او عرضه نمی کنند، بلکه علاوه بر آن چیز دیگری را هم نشان می دهند. مثل تابلو که هم خود را نشان می دهد، مثلاً می گوید جنس من از آهن و شکلم مربع یا دایره و … و هم وضع جاده را می گوید که این گونه است، مثلاً شیب دار می شود یا به پیچ خطرناک نزدیک می شوید یا…؛ یعنی غیر خودش را نیز به ما نشان می دهد.از نظر انسان معنوی همه ی جهان هستی این گونه است که علاوه بر خود، چیز دیگری را نیز به ما نشان می دهد. علی ابن ابی طالب نزدیک به ۲۷۰ مورد به این نکته التفات می دهد که جهان هستی غیر خودش را نیز نشان می دهد. یک شیمی دان فقط خود آب را می بیند که H2O است و یا ساختمان مولکولی آن این چنین است، ولی وقتی یک آدم معنوی به آب می نگرد، می بیند که آب در عین ملایمت، از سنگ سخت سبق می برد و لذا نتیجه می گیرد که آدمی هم می تواند در زندگی اش ملایم باشد ولی در عین حال از سختی دل ها و کسانی که اهل درشتی و زمختی هستند نیز سبق ببرد. یعنی می تواند از آن ها جلو بزند و برنامه های آن ها ناکام بمانند. احتیاجی نیست که در مواجهه با انسان خشن، خشن بود تا موفق شد. بلکه می شود مثل آب بود که با کمال ملایمتی که دارد بر سنگ غلبه می کند و بر او سبقت می گیرد. این دیگر از ساختمان مولکولی آب نتیجه نمی شود، بلکه با نظر انتباه آمیز به آب حاصل می آید. در واقع آب می گوید، فقط ساختمان مولکولی مرا مبین، من علاوه بر آن چیزهای دیگری هم به تو نشان می دهم. به همین ترتیب سنگ، ابر و… می توانند چیزهای دیگری هم به ما نشان بدهند. پس خدا جهان هستی را این گونه ساخته است که دائماً به انسان های اهل معنا و اهل انتباه درس هایی می دهد، البته به شرط این که این انسان ها متنبه باشند. یعنی به اشیا فقط نظر استقلالی نکنند، بلکه نظر آلی هم بکنند، نظر مرآتی بکنند. انسان هم خود آیینه را می بیند. پس انسان باید با نظر به موجودات، چیزهایدیگری را هم ببیند. حالا آن چیز دیگر چیست؟ قبلاً گفتیم که این چیز در ادیان ابراهیمی با ادیان شرقی فرق می کند.

در ادیان ابراهیمی موجودات پیرامون ما، مظاهر اسما و صفات الهی هستند و با تامل در آن ها به اسما و صفات الهی پی می بریم. در این ادیان می گویند عالم مظهر قدرت، حکمت، علم، خیرخواهی و شفقت الهی است وهر که تنبه داشته باشد، این ها را می بیند. در ادیان شرقی علاوه بر این چیز دیگری وجود دارد. درآن جا معمولاً بحث این نیست که صفات خدا را بیابیم. زیرا در ادیان شرقی به جز آیین هندو بقیه اصلاً به خدای personal قائل نیستند، بلکه بحث بر سر این است که با دقت در پدیده های پیرامون پیش پای ما روشن می شود. یعنی در جهان تنبه پیدا می کنیم، روش زندگی یاد می گیریم، می فهمیم چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم.پس به معنای اول، نظام نشانه ای یعنی جهان هستی به گونه ای ساخته شده است که با دیدن آن می توان به چیزهای دیگری پی برد. آن چیزهای دیگر می توانند صفات و اسماء الهی باشند و می توانند روش زندگی باشند. البته در ادیان ابراهیمی هم گاهی به این نکته اشاره دارند که پدیده های جهان هستی روش زندگی را نشان می دهند. این مورد در نهج البلاغه کم است. حضرت علی (ع) بعد از ضربت خوردن و قبل از شهادت سه یا چهار مورد سخنانی بیان فرموده که یک مورد آ« خطبه ی ۱۴۹ با تصحیح صبحی صالح است.” یا ایها الناس کل امریء لاقٍ مایَفِرُ فیه فی فراره. الاجل مساقُ النفس و الهَرَبُ منه موافاته کم اطردت الایّام ابحثها عن مکنون هذا الامر فابی الله الا اخفاءه. هیهات علم مخزون.” مردم بدانید که هر انسانی از هر چه بگریزد به همان چیز دچار می گردد. این جور نیست، که هر چه ما بخواهیم همان بشود. در جهان اموری وجود دارند که تغییر ناپذیرند. این امور، اموری هستند که هرچقدر از آن ها بگریزیم، باز به دامان آن ها می افتیم. هر انسانی ملاقات می کند آنچه را از آن می گریزد. ( حالا آن چیز چیست؟) می فرمایند یکی از آن امور اجل است. اصلاً سوق دادن نفس، به سوی مرگ است. نفس آمده که رانده شود به طرف مرگ و مرگ چیزی است که هر چه از آن بگریزیم به او نزدیک تر می شویم. ( چون برای گریختن از مرگ باید کارهایی کرد. خود این کارها نیرو و استعداد و عمر(وقت) شما را می گیرد و گرفته شدن این سه تا یعنی نزدیک شدن به مرگ). بعد می فرماید: من راجع به مرگ در زندگی خیلی فکر کردم و خیلی وقتم را صرف کردم که کنه این امر را درک کنم، اما خدا این را تا الان بر من مخفی می کرد. حالا که در بستر مرگ افتاده ام می فهمم که مرگ یعنی چه، برای شماها که به وضع من دچار نیستید، علمی است مخزون و مکنون و پوشیده. از شما دور نیست که بفهمید چیست. بعد توضیحات دیگری می دهد و سرانجام می فرماید:” انا بالمس صاحبکم و انا الیوم عبرهُ لکم و غداً مفارقُکُم غَفَر اللهُ لِی و لَکم”.” ان تثبت الوُطاهُ فی هذاه المزَلَّهِ فذاک و انَّ تَدحضِ القَدَمُ فانّا کنّا فی افیاء اغصانٍ و مَهَبَّ ریاحٍ. و تحت ظلِّ غمامٍ اضمحلَّ فی الجوِّ متلفِّقَها و عَفا فی الارض مَخَطُّها “. دیروز من همنشین شما بودم و امروز مایه ی عبرت شما و فردا نیز از شما دور خواهم شد و مفارقت خواهم کرد و خدا من و شما را بیامرزد. اگر بتوانم از این وضعی که اکنون بدان دچار شده ام نجات بیابم، یعنی به زندگی برگردم که مطلوب است و اگر بتوانم در این لغزش گاه قدم استواری پیدا کنم که به سوی مرگ نلغزم، که خوب است، ولی اگر لغزیدم و به سوی  مرگ رفتم، چیز عجیب و غریبی نیست. زیرا یک عمر پدیده های جهان به من گفتند که مرگ نزدیک است.این یک مورد از آن مواردی است که می گفتم پدیده های جهان هستی روش زندگی را به ما یاد می دهند، نه صفات و اسماء الهی را.حضرت می فرماید: مگر من در عمرم گاهی زیر سایه ی درختان نمی نشستم، آیا سایه به من نمی گفت که گذراست؟ ما در دنیا در سایه ی غصن می نشستیم، یعنی زیر سایه ی شاخه های درختان می نشستیم، مگر نمی دیدیم که سایه می رود، باید می فهمیدیم که من هم دارم می روم. مگر هیچ وقت باد به ما نوزیده؟ باد می گفت من دارم می روم، تو هم داری می روی. در واقع از ابر و سایه ی درختان و باد باید گذرایی را می آموختیم. لذا گذرایی چیز عجیب و غریبی نبود. مگر من نمی دیدم که در آسمان هیچ کجا باد نمی تواند قرار بگیرد وهمه جا باید مضمحل شود. اصلاً باد وجودش در اضمحلال اوست. باد، باد بودنش به اضمحلال اوست. مگر نمی دیدم بر روی زمین برای سایه ها جایی باقی نمی ماند، من باید از این درس می گرفتم که من در گذرم و روزی فرا می رسد که چیزی از من باقی نمی ماند.” و انما کنت جاراً جاورکم بدنی ایّاماً و ستُعقَبون منّی جثَّهً خلاءً ساکِنَه بعد حراک و صامِتَهً بعد نطق. لیعظکم هُدُوّی و خُفُوت اطراقی و سکون اطرافی فانه اوعظ للمعتبرین من المنطق البلیغ و القول المسموع “. من دیروز همسایه ی شما بودم و بدنم چند روزی مجاور بدن شما بود و به زودی از بدن من یک جثه ی بدون روح دریافت می کنید. مرا می بینید که بعد از حرکت های بسیاری که داشتم، به سکون رسیده ام، و بعد از نطق هایی که می کرده ام، صامت شدم. بعد می فرماید: این ها برای شما درس است. اولاً وقتی جسدم آرام گرفت، این یک موعظه است برای شما. وقتی چشم هایم فرو افتاد و دیگر پلک هایم باز نشد، آن هم درس دیگری است و وقتی دیدید که نه دست هایم و نه پاهایم، این هم درس دیگری است. همین چیزهایی که در من می بینید، برای کسانی که اهل اعتبارند، از هر منطق بلیغی اندرز دهنده تر هستند و از قولی که فقط به گوش می خورد پند دهنده تراند ( چون می بینید و رویت می کنید).این در واقع یک نوع نظام نشانه ای از مقوله ی دوم است، یعنی از مقوله ای که نمی خواهد مظاهر اسماء و صفات الهی را به ما بیاموزد، بلکه می خواهد بگوید یک روش زندگی متناسب با این وضع، در پیش بگیرید. از پدیده ها برای چگونه زیستن و چگونه تلقی داشتن خود درس بگیرید.

در این نظام نشانه ای مقوله ی دوم، دو قسم قابل تمایز است:

۱-     از انسان های دیگر چیز بیاموزیم. در نهج البلاغه این قسم رایج است.

۲-     از پدیده های غیر انسانی درس بگیریم مثل ابر، باد، سایه و …

یک قسم درس آموزی از انسان، یعنی از سرنوشت انسان هایی که در جامعه ی شما و هم زمان با شما زندگی می کنند و انسان هایی که قبل از شما آمده اند، درس بگیریم. به تعبیر دیگر هم از جامعه و هم از تاریخ درس بگیریم. این سخن حضرت علی (ع) که ” انا بالمس صاحبکم و انا الیوم عبرهُ لکم “، از مقوله ی درس آموختن از انسان های دیگر است.حال به تحلیل این درس آموختن می پردازیم و می گوییم این درس آموختن چه نوع درس آموختنی است؟ چگونه باید از آن چه بر دیگران می گذرد برای زدگی خودم درس بگیرم؟حضرت علی ابن ابی طالب در نامه ای به حسن ابن علی می فرماید: من ۶۰ سال بیشتر عمر نکرده ام، ولی به دلیل این که به تاریخ رجوع کرده ام، مثل این است که همه ی تاریخ را زندگی کرده ام. این نامه وقتی نوشته شد که حضرت برای جنگ صفین دوم آماده می شد. حضرت در این نامه می نویسند که آخر عمرم است، من الان به سنی رسیده ام که فقط باید در اندیشه ی خودم باشم و روزهای آخر عمر، دو دلیل دارد: ۱- ۶۳ سال عمر داشته است. ۲- برای جنگ آماده می شود و احتمال کشته شدن در این جنگ وجود داشته است.تقریباً دو هفته بعد از این نامه حضرت لشکر را برای جنگ سامان داده بود که در ۱۹ رمضان ضربت خورد و شهید شد و جنگ صفین دوم رخ داد.در این نامه می گویند: با این که ۶۰ سال از عمرم می گذرد ولی مثل این است که همه ی تاریخ را زیسته ام و از همه ی تاریخ باخبرم.

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

فهرست