انسان با طعم خدا

|محمد علی رضایی| حضرت محمد ص فرمودند: الدنیا مزرعه الآخره. دنیا مزرعه خدا برای کشت بذر خود در انسان است. در این مزرعه خداوند بذر خود را که اندیشه است در نهال انسان کشت می کند تا میوه آن را که انسانیت و خداگونگی است برداشت نماید. انسانی که این ایده را در مورد خود می پذیرد و خود را…

|محمد علی رضایی|

حضرت محمد ص فرمودند: الدنیا مزرعه الآخره.

دنیا مزرعه خدا برای کشت بذر خود در انسان است.

در این مزرعه خداوند بذر خود را که اندیشه است در نهال انسان کشت می کند تا میوه آن را که انسانیت و خداگونگی است برداشت نماید.

انسانی که این ایده را در مورد خود می پذیرد و خود را بذر خداوند می داند تمام سعی و تلاش خود را بکار می برد تا ثمره کشت خداوند را در خود با همان کیفیتی که مطلوب خداوند هست حاصل نماید. اما کسانی که این ایده را نمی پذیرند در این کشت با خدا و پیامبرش همراهی و همکاری نمی کنند. آنها نه تنها این جهان را مزرعه خداوند نمیدانند بلکه به آنهایی هم که این ایده را پذیرفته اند اجازه رشد در این مزرعه را نمی دهند و میوه و محصول مطلوب خداوند براحتی حاصل نمی شود و دنیا و مزرعه خداوند پر می شود از علف های هرز.

ای برادر تو همه اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای 

مولانا

از نگاه مولانا وجود انسان مبتنی بر اندیشه است. جسم او ظرف نگهدارنده یا گلدان این گل و گیاه (اندیشه) است. هدف از کاشتن این گیاه در این گلدان نه ظرف گیاه (گلدان) است و نه خود گیاه است، بلکه میوه آن است. این میوه را اگر انسانیت بنامیم نام مناسبی است. انسانیت میوه خاص با رنگ و طعم معمولی و ثابتی مثل سایر میوه ها نیست که بتوانیم مشخصات این میوه را بر شماریم و کار تمام شود. انسانیت، خداگونگی است که سرانجام آن به خودش یعنی به خدا و اندیشه برتر برمی‌گردد و ما به عنوان انسان اکنون از آن آگاه نیستیم. تنها چیزی که ما از این میوه مبارک، انسانیت یا خداگونگی آگاهیم عطر و طعم و بوی آن است که آنهم وصف ناپذیر و غیرقابل گفتن است. و تا به آن نرسیم نمی توانیم بگوئیم این همان عطر و طعم است یا همان نیست. 

این خلاصه زندگی بشر است. 

تنها کاری که ما باید بکنیم این است که اولاً انتخاب کنیم که آیا می خواهیم این گیاه و درخت خدا باشیم یا خیر. انتخاب این درخت خدا بودن شاید بنظر آسان بیاید اما تاریخ گذشته انسان به ما می گوید که بسی سخت و دشوار است. 

الا یا ایها ساقی ادر کسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود 

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 

حافظ

اما بهر حال اگر جرات کردیم و این راه را برای انسان بودن و انسانیت خود بر گزیدیم. چگونه قدم برداشتن در این راه 

پر از خار مغیلان را قرآن در سوره والعصر خیلی خلاصه به ما گفته است. 

در بیابان گر به شوق مکه زد خواهی قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

انسان اندیشه ورز :

اما این اندیشه، که گفته می‌شود جوهر وجود و بذر خداوند در انسان است، چیست؟ 

اندیشه همان است که کودک وقتی برای اولین بار فهمید که در سرش چیزهایی وجود دارد که اگر آنها را به انجام برساند می تواند به خواسته هایش برسد و خوشحال شود و این را تجربه کرد، دیگر دست از اندیشیدن و فکر کردن بر نمی دارد. از آن پس فکر می کند و یاد میگیرد و انجام میدهد. به خوب و بدش هم در اوایل چندان کاری ندارد. همینکه بتواند اسباب بازی دوستش را بزور بگیرد و اگر نتوانست یواشکی آن را برباید، او یاد میگیرد که نه تنها از فکر کردن و اندیشه ورزی دست بر ندارد، بلکه باید جهت و مسیر فکر کردنش را مرتب عوض کند. که این خود نوعی رشد و تکامل فکری و اندیشه ورزی و اندیشگی است.

بنابراین هر انسانی یک موجود اندیشه ورز است که برای بقای خود در درجه اول و بعد برای رسیدن به خواسته هایش اندیشه ورزی می کند. از آنجا که خواسته‌های انسانها گاهی در تعارض با هم قرار میگیرند، اندیشه هایشان نیز در تعارض با یکدیگر قرار میگیرد که باید یا مثل حیوانات به جان هم بیفتند و یا با هم گفتگو کنند. 

لذا در همان آغاز تمدن انسانی زبان را برای گفتگوی خود اختراع کردند. از آنجا این زبان به تنهایی نمی تواند و یا بیشتر انسانها هنوز از توانایی های لازم و کافی زبانی برخوردار نشده اند، هستند در گوشه و کنار دنیا و متاسفانه حتا در حد بسیار گسترده، جنگ و دعوای حیوانی و بلکه خیلی پیشرفته تر از حیوانات بر سر منافع و خواسته‌های انسانها را مشاهده می کنیم.

اما این اندیشه ورزی علیرغم همه فراز و نشیب هایی که در طول تاریخ بشر داشته هنوز بدرستی شناخته نشده و اغلب انسانها هنوز بجای آنکه فاعل اندیشه باشند بیشتر مقهور و مفعول اندیشه خود اند. 

تقریباً هیچ انسانی نیست که دوره ای از زندگی خود را در مقهوریت و مفعولیت اندیشه های خود تجربه نکرده باشد. انسانها پس از اینکه این دوره را بسلامت از سر گذراندند تازه متوجه صدمات و زیان‌های آن می‌شوند که با مطالعه و کار زیاد بر روی فکر و اندیشه خود می توانند کم کم از مفعولیت فکری در بیایند و به فاعلیت فکری در خود برسند. 

اندیشه های نو و تازه و فکر نشده بدلیل اینکه زنده اند و در اکنون زندگی می کنند همیشه بر اندیشه های کهنه که مرده اند یا رو به موت هستند چیره و غالبند. اکنون همیشه زنده و رو به رشد است و گذشته کهنه و فرسوده و رو به مرگ و موت است. این از ویژگی ها و خواص زندگی است. 

اینکه ما از تغییر و دگرگونی میترسیم، دلیل ذهنی و فکری و اندیشگی دارد. دلیلش این است که ذهن ما و فکرشدگی ما و مفعولیت فکری یا فکر و اندیشه موجود ما که برابر با موجودیت ماست، از فکر نو و فکر تازه می ترسد. همانطور که چیز کهنه و فرسوده تاب و توان مقابله با چیز نو و تازه و سرزنده و رو به رشد را ندارد. از تغییر می ترسد. تغییر پیدا کردن را خراب شدن و مرگ میداند، نه زنده شدن و رشد کردن. و لذا در مقابل آن مقاومت می کند و رنج می برد و می خواهد همان بماند که هست. 

اینکه مدرنیته بر سنت غلبه می کند دلیلش این است که مدرنیته پر از اندیشه‌های نو و تازه و فکر نشده است. اندیشه های کهنه و فرسوده هر چند فایده مند و مفید هم باشند فقط به این دلیل که مرده اند و مربوط به گذشته اند و ساکن شده‌اند در مقابل اندیشه‌های زنده و نو مدرنیته دوام نمی آورد هر چند اندیشه های مدرن احتمالن ضرروزیان و بدیهایی هم داشته باشد تنها بدلیل نو و تازه بودن بر سنت غلبه می کنند. 

اما در این اندیشگی و اندیشه ورزی، بدن انسان و به تبع آن بعضی از رفتار و اعمال او، وقتی برای یک مدتی با یک اندیشه لذت آور خو گرفت به آن عادت می کند و معتاد میشود. این اعتیاد مربوط به بدن انسان است که بخشی از اندیشگی انسان در مغز او را تصاحب می کند و در اختیار خود می‌گیرد و شخص قادر نیست که ذهن و اندیشگی خود را از آن برهاند. لذا در انسانهای معتاد می بینیم که شخص اگر چه از اعتیاد خود ناراضی است اما برای زنده نگهداشتن بدنش و اینکه درد نکشد حاضر است این کهنگی در اندیشگی ذهن را بپذیرد تا درد نکشد. این نوعی سازشکاری معتاد با ذهن خودش است. 

اگر می بینیم که جوانان ما جذب افراد عجیب و غریب مثل تتلو خواننده بی ادب می شوند، همه بدلیل غالب بودن اندیشه ورزی و اندیشگی انسان است که فکر های نشده را بر فکرهای شده ترجیح میدهد.

اینکه بعضی دست به خودکشی میزنند، دلیلش می تواند این باشد که او به کهنگی اندیشه هایش واقف است و نمی تواند نه اندیشه های خودش و نه اندیشه های دیگران را که برایش گفته یا می گویند به عنوان اندیشه زنده و نو و اکنونی بپذیرد و خودش هم از خلاقیت لازم برخوردا نیست که اندیشه نوی بیافریند. لذا چاره کار را در آن می بیند که یک اندیشه نادری را یعنی مرگ را بیازماید به امید اینکه از دست اندیشه های کهنه رهایی یابد. 

 همیشه نو بر کهنه غلبه دارد. این رسم زندگی است. 

چون ز زنده مرده بیرون می کند 

نفس زنده سوی مرگی می تند 

مولانا

خداوند را اما باید اندیشه برتر دانست. اندیشه ای که بقول مولانا کن فیکونی است. انسانها هر اندیشه نوی را فقط با اسباب و علل می توانند به عمل در آورند. اما خداوند اندیشه هایش و نوع اندیشگی اش خاص خود او و کن فیکونی است.

دم ام جان دهدت رو ز نفخت بپذیر 

کار او کن فیکون است نه موقوف علل

مولانا 

بهر حال من بعد از گذشت دوران مفعولیت فکری اکنون می خواهم اگر بتوانم و خدا کمکم کند دوره فاعلیت فکری خود را آغاز کنم. و لذا انسان شدن (انسانیت) خود را با طعم خدا انتخاب کرده ام. امیدوارم که بتوانم کشت خوبی برای خدا باشم و سختی هایش را بتوانم تحمل کنم و از آن لذت ببرم . 

مزرعه خداوند یقیناً بهشت خواهد شد اگر که درختها و گلهای خدا همه عطر و بوی خدا را از یکدیگر استشمام کنند. انسانهایی که انتخاب کرده اند شدنشان و انسانیتشان با عطر و طعم خدا همراه باشد، می دانند که هر کدام آبستن چه میوه ای هستند. از دیدن زیبایی های یکدیگر لذت می برند. از هر حرکت هم لذت می برند و در باغبانی و امور اجتماعی مزرعه (دنیا) به باغبان بزرگ کمک می کنند. باغبانی می آموزند، بهشت را توسعه میدهند و جهنمی را هم اگر ببینند به بهشت تبدیل می کنند.

انسانهای بذر خدایی، خود را جسم خاکی میدانند که مال خودشان نیست. میدانند که این جسم خاکی در اختیار آنهاست تا در عمر خود، بذر خدا و امانت خدا را که در این ظرف و گلدان خاکی کاشته شده بپرورند و دست آخر و در پایان گلدان را که فرسوده شده واگذارند و میوه این نهال را سالم و رسیده تحویل خدا بدهند. آنها میدانند که در طول کشت، هر کجا مال و اموالی بدست آوردند اینها مال خداست. موقتاً در اختیار آنهاست تا با آن کار کنند و خرج بدنشان را با آن در بیاورند و بقیه و اضافات آن مال خداست. نباید آن را از دیگر نهالان خدا دریغ کنند. باید مراقب باشند که باغ خدا پژمرده نشود و همیشه تازه و سرسبز باشد. نه به خود ظلم کنند و نه به دیگران. در این مزرعه همه انسان‌ها، گلها و گیاهان یک باغ هستند به باغبانی خدا. 

انسانیت، میوه ای با طعم خدا :

بر طبق اندیشه های دینی انسان موجودی خاص است که خداوند روح خود را در او می دمد تا در این دنیا رشد کند و خداگونه شود. مولانا این پروسه را به کشت اول تشبیه کرده است.

روح او با روح شه در اصل، خویش

پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش

مولانا 

اما انسان وقتی به این دنیا می آید بدلایلی که شرح مفصل آن در مثنوی معنوی مولانا آورده شده است این کشت اول که توسط خدا انجام شده را و همچنین هدف از این کشت را فراموش می کند. و در غیاب باغبانان و پیامبران و یا بی توجه به راهنمایی آنها، کشت دوم یا کشت ثانی را آنطور که خود می خواهند در این مزرعه شروع می کنند. مزرعه را تکه تکه می کنند و اسناد جعلی برای آن درست می کنند و آنها را بنام خود می زنند و از مالک اصلی مزرعه و باغبانان اصلی مزرعه جز نامی باقی نمی ماند. صاحبان غصبی در این مزرعه های غصبی خود بذرهای نااصل و نامرغوبی می کارند که حاصلش چیزی جز میوه های تلخ و انسانهای ظالم امروزی نیست. آنها به این کشت و زرع نابکار و نااصل کار آنقدر ادامه میدهند تا از کشت اول اثری باقی نماند. اما غافل از انکه بذر خداوند اثرش در دلها باقی میماند. اگرچه مدتی ممکن است مانند طلا زیر خاک پنهان بماند اما سرانجام خاکها کنار می روند و طلا از زیر خاک بیرون می افتد و دوباره برق وجودش چشمها را خواهد زد و هیچکس را یارای آن نیست که در مقابل خداوند بتواند برای همیشه مقاومت کند. و همه چیز به خداوند و مالک اصلی باز خواهد گشت. 

اما چگونه شد که انسان خدایی بودن خود را در دنیا فراموش کرد، فریفته این جهان شد و شیطانی شد. 

انسان بهمراه چند ابزار ابتدایی وارد این جهان میشود. این ابزارها قرار بود ابزار و نردبان رشد و ترقی او باشند تا او با آنها بتواند به اوج و غایت خود یعنی انسانیت برسد. 

این ابزار ها دو دسته اند. ابزارهای درون کالبدی و ابزارهای برون کالبدی. ابزارهای درون کالبدی شامل بدن، ذهن و احساس، و ابزارهای برون کالبدی شامل همه لوازم زندگی مانند خانه و خودرو و دیگر امکانات است. انسان با این ابزار ها و البته به یاری اجتماعی همدیگر، باید روح خود را تکامل بخشد و ارتقاء دهد و به غایت خود که انسانیت است برسد حتا اگر دیگر همنوعان کم یاری کنند و یا اصلاً یاری نکنند انسان به تنهایی باید راهی پیدا کند که این کار را بخوبی انجام دهد و امانت الاهی را بدست صاحبش و به مقصود اصلی و به مقصد اصلی برساند. اما انسان نادان در جریان سروکار داشتن با ابزارها کم کم شیفته این ابزارها میشود و جذب آنها می شود و با آنها همانیده میشود و ارتقاء روحانی خود را که هدف اصلی اش بوده بکلی فراموش می کند و از غایت انسانی و انسانیت خود غافل می شود و صرفاً به نگهداری و توسعه ابزارها می پردازد. گویا خودش را تماماً با ابزارهایش یکی گرفته و با آنها همانیده شده است. شبانه‌روزش را صرف اینکار می نماید. ولی دست آخر و البته در پایان عمر از آنها سرخورده میشود چون هیچکدام از این ابزارها آنطور که به آنها دلبسته بود و امید پیدا کرده بود به او وفا نمی کنند و هنگام نیاز و درماندگی و مرگ هیچ کمکی از دستشان بر نمی آید و نهایتأ به احساس پشیمانی و تباهی (خسر الدنیا و الآخره) می رسد. 

این هبوط واقعی انسان است که از عرش به فرش سقوط کرده و دل به چیزهای ناپایدار خوش میکند. 

در زندگی تنها اندکی از آدمیان متوجه این جربان سقوط و هبوط هستند و به ابزار بودن امکانات تا آخر توجه دارند و با ابزارها حتا ارزشمندترین و مهم ترین آنها هم همانیده نمی شوند و همیشه در حضور خداوند و پا به پای او زندگی می کنند. و جایگاه اصلی خود را هیچگاه فراموش نمی کنند.

انسان ظلوم و جهول : 

و از هر چه از او خواستید به شما ارزانی داشت که اگر بخواهید آنها را بشمارید نمی توانید. بی شک انسان، ظلومی ناسپاس است .(سوره ابراهیم ۳۴)

همانا ما امانت خود (؟) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، پس آنها از تحمل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را بر دوش گرفت که او ظلومی جهول است.(سوره احزاب ۷۲) 

ظلم اولیه و ظلم ثانویه:

ظلم اولیه انسان ناشی از نادانی و اشتباه فکری اوست که براحتی با اصلاح تفکر و جبران ساده و بازگشت زبانی و ذهنی (توبه) قابل بخشش است. در قرآن هم که کافران برابر با ظالمان دانسته شده اند به همین دلیل است. کافران کسانی که روی حقیقت را می پوشانند و حقیقت را مخفی و کتمان و یا انکار می کنند، ظلم فکری می نمایند. اما ظلم ثانویه، ظلم  آگاهانه انسان است که خیانت به انسانیت و خدا محسوب میگردد و ظلم بسیار بزرگی است که خداوند آن را نمی بخشد مگر اینکه ظالم آن را با عدالت و احسان جبران نماید.

اما مردم اغلب شناخت درستی از ظلم ندارند و اندازه آن را به درستی نمی شناسند. و چون اندازه ظلم را نمی شناسند، برابری اندازه آن و جبران آن را هم که عدالت نام دارد را هم نمی شناسند و چون چون معمولاً خودشان می خواهند به ظلمی که به آنها شده رسیدگی نمایند و بقولی خودشان عدالت را اجرا نمایند اشتباها مرتکب ظلم مضاعف می شوند و به این ترتیب خود بخود موجب گسترش ظلم می شوند. مردم در مورد اندازه ظلم و جبران آن با احساس خود قضاوت می کنند. در مواردی که بین طرفین دعوا قرارداد مکتوبی وجود ندارد برای اندازه ظلم و ضرروزیان و خسارت و جبران آن و عدالت باید به قوانین و مقررات مربوطه مراجعه کرد. 

مردم معمولاً ظلم را براحتی می شناسند اما برای شناختن اندازه ظلم و برابری آن با عدالت نیاز به علم و آموزش عالی دانشگاهی و تجربه کاری کافی میباشد. 

در یک جامعه انسانی معقول اندازه گیری درست در هر امری و مخصوصاً ظلم بسیار مهم و از الزامات بسیار ضروری است. 

اندازه نگهدار که اندازه نکوست 

هم لایق دشمن است هم لایق دوست

اغلب مردم اگر آزادی و عدالت می خواهند فقط برای خود می خواهند. به ندرت عدالت و آزادی را برای دیگران هم می خواهند. عدالت می خواهند یعنی ظلم از آنها برداشته شود. آزادی می خواهند که بتوانند ظلم کنند. به ندرت انسانی را پیدا می کنید که آزادی را بخواهد که به درماندگان برسد و به نیازمندان کمک کند و خود را به زحمت بیندازد. مگر پیامبران و اولیاء الله. 

یک مثال ساده :

برای شناخت بیشتر ظلم یک مثال ساده وجود دارد. وقتی کسی به کسی سلام می گوید، کار نیک و احسان انجام میدهد. اگر سلام کننده سلام هم نگوید، عدالت را نقض نکرده است. اما با سلام گفتن کار نیکی انجام داده است و طرف مقابل باید این عمل نیک او را جبران کند و پاسخ دهد و عدالت را انجام دهد. به همین دلیل سلام گفتن مستحب و پاسخ سلام دادن را واجب کرده اند. ولی اگر پاسخ نگوید و جبران نکند، ظلم کرده است. حالا اگر گوینده سلام از پاسخ ندادن طرفش برنجد، او نیز بر خود ظلم کرده است. باید او را ببخشد و از اینکه پاسخ احترام و احسان خود را دریافت نکرده رنجیده خاطر نشود. این اخلاق و معنویت دینی است. و عمل به آیه :

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

انواع ظلم :

ظلم بر دو نوع است ظلم به خود و ظلم به دیگری. 

انسان در مراودات و تعاملات و ارتباطات و کارهایی که نسبت به دیگران انجام میدهد از این ۳ کار خارج نیست. یا ظلم می کند یا عدل و یا احسان انجام میدهد و یا در حال صبر کردن است و کاری انجام نمی دهد اما در حال فکر کردن به آن است. 

برای رفع ظلم هیچ دارویی وجود ندارد جز عدالت و عدالت چیزی نیست جز رفع ظلم. رفع ظلم با جبران و باز گردندان به حالت آرامش اول. جلب رضایت مظلوم با احسان، با نیکوکاری و تا انجام این کارها صبر از طرف مظلوم. راه دیگری وجود ندارد. و اگر کسی بگوید وجود دارد مثل تلافی و انتقام و اینجور چیزها. اینها همه خود عین ظلم اند. ظلمی در مقابل ظلم اول. ظلمی روی ظلم اول. 

این روش عادلانه و منصفانه زندگی انسان است که پیامبران بنام دین خدا برای انسانها هدیه آورده اند. روش دین برای انسانیت بطور خلاصه در سرود زندگی مسلمانان (نماز و سوره والعصر) آورده شده است. 

دین وسیلت نیست بل خودغایت است 

غایتی در خورد انسانیت است 

غایت انسان نیست جز اخلاق نیک 

خلق نیکو عین عقلانیت است 

چرا انسان ظالم میشود؟ 

اما چرا انسان وارد ظلم میشود و از یک موجود روحانی و نظر کرده خداوند تبدیل به یک ظالم میشود. 

انسان به عنوان یک عضو زندگی، روحمند و هوشمند، وقتی متولد می شود با ذهن و ضمیری کاملاً پاک وارد این جهان می‌شود. اما بدلیل نیازهای طبیعی که دارد کم کم به چیزها و اشخاصی که نیازهایش را برای او تأمین می کنند تعلق خاطر پیدا می کند و دوستشان میدارد و به آنها وابسته یا همانیده میشود. این نیازمندی ها که ادامه می یابد، تعلق خاطر او هم بیشتر و بیشتر میشود. ذهنش کم کم به آن تعلقات خاطر عادت می کند و بطور معتادگونه ای با آنها یکی می شود. از این پس انسان آنقدر از نظر ذهنی و روانی وابسته و معتاد این تعلقات ذهنی می‌شود که فکر میکند او دقیقاً خود این تعلقات خاطر و تصورات ذهنی است. دیگر هیچ جدائی بین خود و تصاویر و محتویات ذهنی خود احساس نمی کند و اگر کسی به آن تصاویر دشنام بدهد یا بی احترامی کند، بر می آشوبد، ناراحت می شود و عکس العمل شدید و نابرابر (ناعادلانه و غیرمنصفانه) از خود نشان میدهد. 

این آغاز ظلم انسان و علت ظالم شدن اوست

وابستگی به ذهن و همانیده شدن انسان با تصورات و توهمات ذهن خود، آنقدر در انسان قوی است که ممکن است حتا کسی که در گذشته به او توهین کرده یا او را تحقیر کرده یا کار بدی نسبت به او انجام داده، با اینکه مدتها هم از آن گذشته، اما او خاطره آن را در ذهن خود حفظ کرده و با یادآوری آن دچار ناراحتی و استرس و احساس درد و رنج و غم و اندوه و خشم و عصبانیت در خود شود. 

همه این دردها و رنج ها تنها برای انسانی پیش می آید که دچار عشق احمقانه شده باشد.

یک مثال ساده از همانیدگی و وابستگی ذهنی و دوست داشتن احمقانه اشیاء و حتا بعضی افراد این است که فرض کنید شما پولی را که یک عمر زحمت کشیده اید و بدست آورده و مراقب بوده اید و حفظ کرده اید ناگهان در اثر حادثه ای آن را از دست بدهید. اگر بسیار ناراحت شوید و سروصدا راه بیندازید و خشمگین شوید و کارهای ناشایست دیگر انجام دهید بیشتر مردم به شما حق میدهند و این رفتار شما را طبیعی و حتا منطقی میدانند. در واقع بین شما و معشوقتان که پول است جدایی افتاده، شما ناراحت شده اید اما معشوقتان هیچ ناراحت نیست و به احتمال زیاد معشوق شما الآن در اختیار شخص دیگری است که آن شخص از در اختیار داشتن معشوق قبلی شما خوشحال است. در اینجا شما اگر کمی فکر کنید متوجه میشوید که شما تا کنون عاشق چیزی بوده اید که او کمترین احساسی نسبت به شما نداشته است. شما این همه برای معشوقتان زحمت کشیده و ارزش قائل هستید اما او برای شما هیچ ارزشی قائل نیست. آیا این عشق احمقانه نیست؟ مثال های زیاد دیگری در این زمینه وجود دارد. تنها عشقی احمقانه نیست که معشوق شما هم به همان اندازه ای که او را می خواهید، او هم شما را بخواهد.  

فعل توست این غصه های دم به دم 

این بود معنی قد جف القلم 

مولانا

این اولین ظلمی است که انسان نسبت به خود ناخواسته مرتکب می شود. زیرا : 

خودش را از جایگاه رفیع روحانیت به جایگاه پست جسمانیت و توهمات ذهنی تنزل میدهد.

از حضور در این لحظه که حضور خداوند و زندگی است و شادی و شعف رشد و بالندگی و لذت پاسخ به نیازهای زندگی در این لحظه را با خود بهمراه دارد وانهاده و به کنج زندان تنهایی ذهن و به خاطرات مرده و زمان گذشته روی آورده و افسردگی و پژمردگی را بر زندگی و روئیدن ترجیح داده است. 

با یکی دانستن خود با محتویات ذهنش، خودش را که یک وجود عرشی است به یک موجود فرشی فرو می کاهد. 

خود را که میزان و ترازوی زندگی است به سنگ ترازو تقلیل میدهد و تحقیر می کند.  

روح آزاد و پر از وجود خدایی خود را به تصورات و توهمات توخالی ذهن خود فرو می کاهد. 

و درد و رنج را بر خود تحمیل می نماید.

این فرآیند یعنی یکی دانستن خود با تصورات و توهمات ذهن و همانیده شدن انسان با محتویات ذهن خود یک فرآیند طبیعی و عادی است که برای همه انسانها در دوران کودکی اتفاق می افتد و از آن گریزی و گزیری نیست. البته بسته به میزان هوشمندی و دانایی فردی و شرایط محیطی و فرهنگ زندگی اجتماعی هر کس ممکن است فرق کند. اما بهر حال بعد از پشت سر گذاشتن دوران کودکی کم کم انسان به این فرآیند اشتباه و زیانبار در خود پی می برد. مخصوصاً اگر در معرض آموزه های دینی و افکار و اندیشه های بزرگان دین قرار بگیرد، خیلی زودتر با این پدیده منحوس در ذهن و روان خود آشنا می‌شود و انسان خواهد فهمید که یک شخصیت و من توهمی در ذهن و ضمیر او شکل گرفته که از تجرببات و تصورات او در ذهنش ساخته شده است. این من توهمی یا من ذهنی بسیار ظلوم و نادان است. من ذهنی (ایگو) پس از آنکه توسط انسان در خود شناخته شد، مانند یک مار و اژدهای وحشتناک و یک شیطان فریبکار، روح پاک انسان را تهدید می کند، می آزارد و می فریبد. تنها حربه موثر در مقابل من ذهنی و تنها علاج و درمان این بیماری، تعقل، خردورزی، عمل صالح، حقمداری و صبر است. خداوند در سوره والعصر راهکار ساده و موثری را به انسان نشان میدهد که هر کس آن را بکار ببندد می تواند از ضرروزیان های من ذهنی اش در امان بماند. 

انسان رنجدیده از من ذهنی باید خود را تحت تربیت و هدایت خداوند قرار دهد و به این آیه قرآن گوش جان بسپارد :

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

انسانی که نتواند و یا نخواهد از من ذهنی خود جدا شود، روحانیت ش از او جدا می‌شود و تنها و درمانده گردد. احساس ترس و عدم امنیت می کند و انگار که یار صمیمی و پشتیبان همیشگی خود را از دست داده است. باید خیلی مراقب باشیم چون با کوچکترین ظلم و ستمی که من ذهنی انجام میدهد، از یار صمیمی و معشوق و پشتیبان خود دور می شویم و اگر بهر دلیل از او دور شدیم باید برای بازگشت دوباره یار دعا کنیم. 

 انسانهای ظلوم و بیمار من ذهنی علاوه بر ظلم به خود از ظلم به دیگران هم ابایی ندارند و برای کسب امکانات بیشتر مادی و گاهی هم به بهانه دفاع از عقاید و باورها و محتویات ذهن خودشان دست به هر ظلم و جنایتی می زنند و از بدی کردن به دیگران هیچ ابایی ندارند.   

پیروی از من ذهنی (ایگو) یک بیماری ذهنی و روانی است که انسان به آن مبتلا می شود. بیماری من ذهنی یعنی اینکه انسان آزادی کامل خود را که قبل از تولد داشت بعلت همانیده شدن با محتویات ذهنش از دست بدهد و فکر کند که او همان تصاویر ذهنی خودش است. در این حالت انسان دیگر آزاد نیست. بلکه گرفتار شیطان ذهن و تصورات و توهمات ذهن خودش شده است. از این به بعد هر وقت که تصاویر موجود در ذهنش مورد تهدید قرار بگیرند، من ذهنی بیمارش  می ترسد و برای دفاع از خود دست به عکس العمل ناروا می زند و کاری می کند که هیچ شایسته (عادلانه و منصفانه) نیست. و اگر این کار موجب ضرروزیان خودش یا ضرروزیان دیگران شود ظلم محسوب میگردد و باید با دادن جریمه جبران کند و به عدالت بازگردد. در اصطلاح دینی شخص مرتکب گناه شده است و باید کیفر ببیند.

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

کار انسان نیست این ظلم بل صبر و عدل

کار صبر هست ضد ظلم ، همیار عدل

کار سوم بعد کار صبر و عدل

هست احسان، عالیتر است ازصبروعدل

آدمها بیشتر از آن که عدالت بورزند و احسان و نیکی کنند و با صبر و آرامش کار کنند، وقت و انرژی خود را صرف کار ظلم می کنند. 

  گاهی حتا انسان مشغول انجام هیچ کاری هم نیست و در جایی نشسته است ولی در همان حال مشغول مرور افکار خود در ذهن اش هست. اگر در حال مرور افکار ناراحت کننده خود باشد، بدون تردید در حال ظلم کردن به خود است. زیرا او با میل خود افکار مرده و گذشته ای که در ذهن دارد را فعال کرده و بدست خود ناراحتی و غم و اندوه را برای خود ایجاد می نماید و این سرنوشت را برای خود رقم می زند. 

فعل توست این غصه های دم به دم

این بود معنی قد جف القلم

مولانا 

هر انسانی که ظلم می کند از این ٣ حالت خارج نیست :

١- نمی داند که ظلم چیست و ندانسته و ناآگاهانه ظلم می کند. 

٢- نمی تواند که ظلم نکند و مجبور است که ظلم کند و از خود اختیاری ندارد. یا تحت زور کسی ظلم میکند و یا تحت زور ذهن خود ظلم میکند و بنوعی معتاد به ظلم شده است. 

٣- نمی خواهد که دست از ظلم بردارد، منافعش ایجاب می کند و یا خوشش می آید و دوست دارد که ظلم کند تا به منافعش و خواسته هایش برسد. 

ظلم :

هرگونه کاری که موجب شود آرامش انسان بهم بخورد و یا ضرروزیانی و یا درد و رنج جسمی یا روانی بر او وارد شود، ظلم محسوب می شود. زیرا بهم خوردن آرامش انسان باعث میشود که نهال خداوند خوب در او رشد نکند و میوه انسان با طعم خدا (انسانیت) خوب حاصل نشود. 

ظلم بر دو نوع است. ظلم به خود و ظلم به دیگران. هیچ انسانی آگاهانه دست به ظلم نمی زند مگر آنکه از نظر ذهنی و روانی بیمار باشد که آنهم نوعی ناآگاهی از خود است. 

عدل :

عدل یا عدالت یعنی برطرف کردن ظلم و باز گرداندن ضرروزیان یا جبران آن، بطوریکه انسان مظلوم راضی شود و آرامش و تعادل دوباره به او بازگردد. 

احسان :

احسان یعنی هر گونه پاسخ و رفع نیاز از نیازمندانی که آرامش و تعادل روانی آنها بهم خورده و رنجیده خاطر شده باشند.

صبر :

صبر ضریب توانمندی و ظرفیت انسان در مقابل با تلاطم های فکری، ذهنی و روانی است. صبر با تجربه و تمرین مداوم و در اثر اتفاقات ناگواری که در زندگی شخص می افتد بدست می آید و یک امر ذهنی بدون تجربه عملی نیست. صبر یعنی تحمل هر گونه ظلم و بدی از طرف دیگران و حفظ آرامش و فضاگشایی برای اینکه نهال خداوند در ما صدمه نبیند. صبر یعنی جلوگیری از هرگونه واکنشی در ما که موجب ظلم به خود و دیگران شود و در رشد نهال انسانیت ما خلل وارد کند و انتظار برای رفع ظلم یا رسیدن وقت انجام عدالت. صبر یعنی حفظ آرامش، فضاگشایی و سعه صدر نه با پنهان کردن غم و اندوه و فشار آوردن بخود بلکه به امید رفع ظلم از طرف ظالم با کمک باغبان عالی عالم. 

ذهن و بهداری و بهداشت آن

ذهن برای فکرکردن و گره گشایی از مشکلات زندگی است. ذهن طوری ساخته شده است که همه فکرهای انجام شده و کهنه شده را و همه اطلاعات مربوط به اتفاقات و تجربیات و آموزش ها و خاطرات گذشته ما را جمع آوری و در خود ذخیره و نگهداری می کند. اگر این اطلاعات آلوده و ناپاک باشد مانند سمی که بر چشمه آب صافی ریخته شود، آب چشمه ذهن ما را هم آلوده می کند و اگر ما با فرد دیگری هم در ارتباط باشیم که ذهن صاف تر و روشن تری نسبت به ما داشته باشد آب ذهن او هم آلوده و ناپاک میگردد. افکار و اندیشه های ناپاک کم کم زمین و چشمه جوشان فکرهاو اندیشه‌های پاک ما را که همان دل ماست را کم کم بیمار می کند و مانع از پذیرش حق در ما میشود. 

انبیاء گفتند در دل علتی ست 

که از آن در حق‌شناسی آفتی ست 

مولانا  

باید ساختار ذهن مان را بشناسیم. افکاری را که مانند آب آلوده از بیرون در ذهن ما جاری شده است شناسایی کرده و آنها را از ذهن خود خارج کنیم تا از بیماری ذهن و بیماری های دل رهایی پیدا کنیم.

ما انسانها هر کدام با یک ذهن پاک و ضمیری روشن به این دنیا می آییم. ذهن طبیعی و صاف که بدون هر گونه اطلاعاتی است و همان دل خدایی و بقول مولانا «دل اللهی» ماست. اما این ضمیر روشن بتدریج مانند چشمه ای که از بیرون بر آن آب آلوده اضافه شود قابلیت آلوده شدن را دارد. مثلاً در همان زمانی که ما در جنین مادر هستیم ممکن است اطلاعاتی آلوده مربوط به دوران بارداری مادرمان بر ذهن و ضمیر پاک ما اضافه شود. فکرها و اندیشه‌هایی که از بیرون بر ذهن و ضمیر پاک ما اضافه میشود اگر آلوده باشد مانند غبار و آب آلوده ای چشمه جوشان فکرها و اندیشه‌های ما را هم غبارآلود و ناپاک می کند. دل پاک مصدر ظهور و بروز اندیشه‌های نووپاک در ماست. اگر این چشمه آلوده گردد دیگر اندیشه های تازه و پاک از آن بیرون نمی آید. به همین دلیل است که بزرگان ما گفته اند گاهی باید با ذکر اندیشه های خوب و دعا و مناجات افکار و اندیشه‌های پاک را بطور مصنوعی از بیرون هم که شده بر ذهن و ضمیر خود بیفزاییم و جاری کنیم تا با آن اثرات فساد و آلودگی را از ذهن و ضمیر خود بزداییم و برطرف کنیم. این تنها و مهم ترین فایده دعا و مناجات است. پاکسازی ذهن و روان خود از اندیشه های فاسد و آلوده تا به بیماری ذهن و بیماری دل مبتلا نشویم. ارتباط با افراد مفسد و بیش از آن انجام کارهای بد و ظالمانه به همین در دین ممنوع گردیده و گناه محسوب می شود. مولانا در این زمینه ابیاتی دارد که می گوید : خداوند جارویی بدستم داد و گفت غبار از سطح این دریا پاک کن. منظورش همین غبارها و آلودگی هایی است که با انجام کارهای بد و ظالمانه و یا در اثر همنشینی و هم صحبتی با افراد بدکار، ظالم و گناهکار بر سطح دریای ذهن و ضمیر ما می نشیند و آن را غبارآلود می کند.

خلاصه کلام اینکه در اثر تاثیرات بیرونی دل ما از آن حالت پاک بودن به یک حالت آلوده و ناپاک «شدن» تبدیل می‌شود و همین «دلشدگی» کار ما را خراب می کند. ما اگر بتوانیم باید در همان حالت «دل بودن» اولیه بمانیم و «دلبوده» ترجیح دارد بر «دلشده». 

اما روانشناسان ذهن را به دو بخش مجزا و البته مرتبط تقسیم و تفکیک کرده اند. 

۱- بخش ناخودآگاه که همان دل است

۲- بخش خودآگاه، که همان ذهن و عقل است 

بخش دوم یعنی بخش اکتسابی، بخش شدن ما و عقل ما را تشکیل میدهد که بعد از تولد بتدریج با آموزش ها و یادگیری در ذهن ما ساخته می‌شود و شکل میگیرد. اما بخش ناخودآگاه، لدنی و دل ما که بخش طبیعی و ذاتی ماست، از قبل از تولد در درون ما وجود داشته و مربوط به ژنوم و سیستم ژنتیکی ماست. 

بخش خودآگاه دانش و اطلاعات خود را از بیرون و از طریق حواس پنجگانه دریافت می کند.

کار اصلی این بخش که بخش اکتسابی ذهن است یادگیری است. نقطه ضعف مهم این بخش از ذهن این است که علاوه بر اینکه افکار و اندیشه‌ها را یاد میگیرد و تقلید می کند، خودش نیز به تولید فکر و اندیشه‌ مشغول میشود و آنها را نیز به دیگران انتقال می دهد و چون تعداد داد و ستد این افکار و اندیشه ها بسیار زیاد و فراوان شود آنها را بصورت خودکار به بخش ناخودآگاه ذهن نیز منتقل می‌نماید. و می‌شود دل و مرکز ما. 

از آنجا که بخش ناخودآگاه ذهن یا دل ما در تصمیم گیری های ما خیلی نقش دارد و در واقع مدیر اصلی زندگی ماست لذا در هدایت و یا گمراهی ما نقش اساسی دارد.

جلوگیری از این فرآیند یعنی جلوگیری از انتقال اطلاعات از سطح ذهن به عمق و زمین ذهن، ضمیر و دل ما، کار بسیار دشوار و پیچیده ای است که هر کسی از پس آن بر نمی آید. شاید بتوان گفت که ۸۰ درصد از مردم اصلاً این فرآیند انتقال اطلاعات از سطح ذهن به عمق ذهن و دل را قبول ندارند و انکار می کنند. ۲۰ درصد بقیه هم که قبول دارند، ۸۰ درصد آنها آنچنان به این فرآیند عادت کرده و وابسته شده اند که باوجودی که آن را قبول دارند ولی نمی توانند در عمل از این کار دست بردارند و از این فرآیند جلوگیری نمایند. تنها می ماند حدود ۴ درصد از مردم که سعی می کنند از انجام این فرآیند در خود جلوگیری نمایند و یا آن را کنترل نمایند.

خود درمانی :

اما برای درمان بیماری من ذهنی انسان باید خود درمانی کند. 

این خود درمانی به اینصورت ممکن می شود که خود را تحت تربیت صحیح  طبیبان بزرگ اخلاق قرار دهد.

راه بسیار کلی و روشن این درمان عبارتست از :

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

عدالت بورزید، احسان کنید و صبر پیشه کنید. 

توضیح بیشتر آن را مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس ارائه نموده است. 

اصل دین ای خواجه روحانیت است

دوزخ است آنجا که جسمانیت است

دین وسیلت نیست بل خودغایت است 

غایتی در خورد انسانیت است 

غایت انسان نیست جز اخلاق نیک 

خلق نیکو عین عقلانیت است  

دین الاهی ویژگی هایی دارد که باید تمامی آیات و نشانه های آن را یاد گرفت و بکار بست. 

صبر و شکیبائی یکی از این آیات و نشانه های دین الاهی است. صبر در مقابل ظلم و بدی که از طرف دیگران به ما میشود و کلا در سختی های زندگی بسیار درمانگر و راهگشاست. با صبر و شکیبایی می توان به بهترین صورت ممکن در مقابل سختی های زندگی مقاومت کرد. با صبر و شکیبایی ضمن حفظ آرامش خود می توانیم حتا بر دشمنان و کسانی که با از در ظلم و ستم وارد شده اند تاثیر بگذاریم و دل آنها را نسبت به خود نرم کنیم و بدین تربیت عدل و احسان را در جامعه نیز گسترش بدهیم.

هیچ تسبیحی ندارد آن درج 

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

مولانا

رفتار درمانی یا اخلاق درمانی دینی :

از نظر مولانا دین برای شکوفا شدن انسان و به ثمر رسیدن اوست. 

اصل دین ای خواجه روزن کردن است 

دوزخ است آن خانه کان بی روزن است 

مولانا 

امروز می توان مهم ترین آموزش را آموزش دین برای گسترش انسانیت و راه درمان ظلم و بیعدالتی در جامعه دانست. آموزش دین به روش مولانا برای تمام انسانها در همه سطوح اجتماعی لازم و کارساز و موثر است. 

 آموزش آیه فوق می تواند موجب سعادت جمعی انسانها در جامعه شود. 

انسان با دین و اخلاقی که می آموزد باید بتواند در درمان درد ظلوم و بیماری من ذهنی خود، خودش طبیب باشد و خود درمانی کند. و حتا در ارتباطاتش با مردم با استراتژی نیکی و حقمداری و عدالت و صبر با انها ارتباط برقرار کند تا هم خود کمتر صدمه ببیند و هم بتواند بیشتر بر روی مردم اثر مثبت بگذارد. 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 

با دوستان مروت با دشمنان مدارا 

در ضرورت آموزش دین (اخلاق) به روش مولانا این پرسش‌ها را هم باید در نظر داشت :

آیا دین در گذشته توانسته عدالت، احسان و صبر را که ارکان دین است به انسانها یاد بدهد؟ 

جنگ و ستیز ها را کاهش دهد یا از بین ببرد و صلح ایجاد نماید؟ 

اگر نتوانسته دلیلش چه بوده؟ 

آیا بی دینی بعضی از افراد بوده؟ 

آیا دین جدید بشر یعنی دموکراسی به تنهایی می تواند این ۳ رکن اصلی زندگی یعنی عدالت، احسان و صبر را به انسانها یاد بدهد و آنها را متقاعد کند که به آنها ایمان بیاورند و عمل کنند؟ یا باید دموکراسی را به کمک دین آورد و کمبود های روشی دین را با آن تکمیل نمود تا با دین کامل تر و دین مجهز به دموکراسی انسان به دین ایمان پیدا کند و عمل کند؟ 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x