معنویت در نهج البلاغه – ۶-۲

فرق نظریه پردازی با سخن کلی و عام گفتن این است که شاید من در مقام نظریه پردازی نباشم ولی درمقام سخن متن کلی و عام باشم. نظریه پردازی غیر از سخن عام و کلی گفتن است. اگر من بگویم آب در صد درجه به جوش می آید، سخن کلی گفته ام و نظریه پردازی نکرده ام، چون نظریه پردازی…

فرق نظریه پردازی با سخن کلی و عام گفتن این است که شاید من در مقام نظریه پردازی نباشم ولی درمقام سخن متن کلی و عام باشم. نظریه پردازی غیر از سخن عام و کلی گفتن است. اگر من بگویم آب در صد درجه به جوش می آید، سخن کلی گفته ام و نظریه پردازی نکرده ام، چون نظریه پردازی وقتی مطرح می شود که من در مقام تبیین یک واقعیت هستم نه در مقام بیان یک واقعیت.. …

(قدردانی و سپاس از دوست گرامی جناب زمانیان که امکان بازنشر این درسگفتار را فراهم آورند.)

درسگفتار استاد ملکیان

آذرماه ۱۳۷۹

پرسش و پاسخ

فرق نظریه پردازی با سخن کلی و عام گفتن این است که شاید من در مقام نظریه پردازی نباشم ولی درمقام سخن متن کلی و عام باشم. نظریه پردازی غیر از سخن عام و کلی گفتن است. اگر من بگویم آب در صد درجه به جوش می آید، سخن کلی گفته ام و نظریه پردازی نکرده ام، چون نظریه پردازی وقتی مطرح می شود که من در مقام تبیین یک واقعیت هستم نه در مقام بیان یک واقعیت. آب در صد درجه به جوش می آید. سخن کلی گفته ام و نظریه پردازی نکرده ام. چون نظریه پردازی نکرده ام چون نظریه پردازی وقتی مطرح می شود که من در مقام تبیین یک واقعیت هستم، نه در مقام بیان یک واقعیت. آب در صد درجه ی سانتیگراد به جوش می آید، یا ” اجسام در اثر افزایش دما افزایش حجم پیدا می کند.” این ها همگی جملات کلی هستند ولی هیچ کدام نظریه پردازی نیست، چون تبیین واقعیت نیستند.

نظریه پردازی وقتی است که در جمله ی کلی من یک مفهوم نظری ( ترم تئوریک) استعمال بشود یعنی در مقام تبیین باشم نه در مقام بیان واقعیت. قبول داریم که شاید گفته شود متون مقدس در مقام نظریه پردازی نبوده اند، ولی به این معنا نیست که جمله ی کلی و عام نگفته اند، ممکن است جمله های کلی و عامی گفته باشند که بیان واقعیت هست و چون بیان واقعیت هست، نظریه پردازی نیست، ولی چون عام و کلی است پس عام و کلی هم هست. در متوان مقدس دینی و مذهبی نظریه پردازی نیست ولی سخنان عام و کلی هست.البته برای آشتی مقدم و موخر راه های مختلفی وجود دارد ولی انسان هر یک از این راه ها را بگوید، باید جدی بگوید و در مسائلی تجدید نظر کند.

یکی این که می گوید قرآنی که ما در اختیار داریم نقل به معناست و نقل به لفظ نیست. اگر این را بگوییم ممکن است مساله حل شود ولی چیزهای دیگری را هم باید در نظر داشت که لوازمی دارد، توجه کنید که این یک راه است. راه دیگر آن است که گفته شود قرآن اصلاً بیان تاریخی ندارد و چون بیان تاریخی ندارد نباید در ذکر جزئیات دقت کرد. مثل کلیله و دمنه که برای نویسنده اش رساندن پیام پشت داستان و بیان واقعایت ها به عنوان قصه مهم است، نه جزئیات قصه و پس و پیش کردن مطالب. قرآن نیز نمی خواهد تنها وقایع تاریخی را بگوید بلکه می خواهد پشت این ها پیامی را برساند که آن وقت توجیه دومی دارد.

ولی اگر گفتید لوازم دیگری در جایی دیگر پیدا می کند این جور نیست که مساله ی به این سادگی را حل کنید، اگر با یک متدی این مساله را حل کردید باید این متد را در همه جا منتظم باشید که نتایجی را در جاهایی دیگر نیز برای شما پدید می آورد. ( این یک راه) راه دیگر این که کسی ادعا کند که در مقام نقل یا کتابت قرآن یا آگاهانه تحریف شده یا ناآگاهانه انحراف حاصل آمده است. این یک راه حل است. اما این راه لوازم خیلی خطیر و مشکلاتی دارد. فرق است بین انسانی که چیزی را جدی می گیرد و کسی که چیزی را جدی نمی گیرد.

من در جایی گفتم که یکی از دفاع هایی که از روشن فکران دینی در مقابل دیدگاه های سنتی هنگام اختلاف می توان کرد این است که روشن فکری دینی به جهت غلبه ی روحیه ی عقل گرایی امور را جدی می گیرد، یعنی اگر متدی برای استخراج مراد نویسنده درست است باید این را همه جا به کار زد. البته نمی خواهیم روحانیون و متفکران سنتی را تخطئه کنیم، ولی یکی از مواردی که می شود از روشن فکری دینی دفاع کرد این است که روشن فکری دینی به دلیل غلبه ی روحی عقل گرایی، نمی توان به آن ها یک بام و دو هوا بازی کرد. سنتی ها به این مساله توجه نمی کنند، مساله را مقطعی حل می کنند، به یک مشکل برخورد می کنند آیه را به گونه ای حل می کنند، اما روشن فکر می گوید اگر این متد ( چه درست و چه غلط) کاراست، اگر غلط است که برای این آیه سودمند نیست و اگر درست است بگذارید در سایر آیات دیگر از این متد استفاده کنیم، و اگر استفاده کند با مذاق متفکر سنتی ناسازگار درمی آید.

من نمی خواهم بگویم هر چه روشن فکر دینی می گوید درست است و یا هر چه روحانیون سنتی می گویند نادرست است. این حرف حق نیست، مصلحت هم نیست اما مساله این است که باید به این مطلب هم توجه کنیم که این قدر نسبت به روشن فکر دینی بی رحمی نورزیم. من به عنوان یک آدم حق طلب می توانم این انتظار را داشته باشم که لااقل در استنباط از دین سه کار نباید صورت بگیرد:

۱-   وقتی که چیزی می گویید و به دین نسبت می دهید این با کل متون مقدس دینی و مذهبی باید هماهنگی داشته باشد. نومن ببعض و نکفر ببعض نباید باشد. یک چیزی این جا نگویید که به آیه و جای دیگر نخورد.

۲-   آن چیزی که می گویید باید بتوانید از آن یک نوع دفاع عقلانی هم بکنید. چه دفاع عقلایی پراگماتیک و چه دفاع عقلایی رئال.

۳-   باید توجه کنیم که بالاخره یک مقداری از دین بستگی به اوضاع و احوال خاص دارد. پای بست بودن متون مقدس دینی و مذهبی به اوضاع و احوالی که متون صادر یا نازل شده را باید در نظر گرفت. نمی توان هرگونه پیوند را با اوضاع و احوال نفی کرد. نمی توان گفت همه جا عمومیت دارد. اگر به عمومیت قائل هستید، لااقل باید در پیام پشت این متون مقدس به عمومیت قائل شوید، مثلاً در قرآن آمده: یا ایها الذین آمنوا لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا.

این اصلاً به هیچ چیز قابل تعمیم نیست. اگر راعنا عربی نبود و در زبان عربی راعنا با راعینا قابل التباس نبود و یهودیان سوء استفاده نمی کردند، وقتی مومنان می گفتند راعنا، آن ها می گفتند راعینا، راعینا و یک معنای دیگر اراده نمی کردند که این آیه نازل نمی شد. اگر فرض کنیم زبان عربی وجود نداشت و یا وجود داشت و کلمه ی راعنا و راعینا این قدر قریب المخرج نبود و یا قریب المخرج بود و راعینا معنای بدی نداشت دیگر قرآن نمی گفت یا ایها الذین آمنوا لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا. وقتی پیامبر احکام و تعالیم زیادی می گفتند، اعراب می گفتند راعنا، راعنا، مراعات حال ما را بکن، ذهن ما این قدر نمی کشد. چون درباره ی راعنا یا راعینا ( چوپان ما)، یهودیان می گفتند این ها یک مشت گوسفند هستند و رفتند پیش شبان خودشان و مسخره می کردند. خداوند فرمود: نگو راعنا، بگو: انظرنا. چاره ای نیست که بگوییم این بستگی به اوضاع و احوال خاصی دارد. البته اگر پیامی در پشت این درک کردید، آن پیام را تعمیم دهدی. مثلاً این پیام این باشد که اگر از جمله یا گفته ای می توان سوء استفاده کرد آن را نگویید؛ این مساله پشت این جمله است.به همین ترتیب ” تبت یدا ابی لهب” هم همین طور است، مگر این که کسی پشت این تبت یدا ابی لهب چیزی بیابد و بگوییم هر چه که درک کردید، تعمیم دهید. اگر این نکته جدی گرفته شود یک سری توالی پیدا می کند که فاسد هم نیست، ولی از دیدگاه سنتی ممکن است فاسد به نظر بیاید. این غیر از این است که از دیدگاه من فاسد به نظر می آید، یا می خواهی از دین خروج کنی. البته نمی خواهم بگویم که هیچ روشنفکر دینی فر گریز از دین را ندارد، ولی بالاخره این را نمی توان تعمیم داد. کما این که ممکن است برخی از روحانیون بخواهند از دین سوء استفاده کنند ولی این را نمی توان به همه ی روحانیون تعمیم داد.

چرا حب به معنای اطاعت است؟ خوب، آدمی تا به کسی حب نداشته باشد یا اطاعت نمی کند یا اگر اطاعت می کند به لحاظ معنوی اجری برای آن نیست. مثل اطاعتی که شاید ما از قوانین اجتماعی می کنیم. ممکن است هیچ محبتی در جایی وجود نداشته باشد ولی چاره ای جز این ندارد.مایستراکهارت می گوید: حب قبل از اطاعت است و از این نظر سه گانه ( ایمان، امید و عشق) هیچ کدام اطاعت نیستند. او می گوید عشق، هیچ کدام از این سه تایی که پولس قدیس گفته است فضایل سه گانه را پولس گفته و در اناجیل اربعه نیست، اما در رساله ی اول پولس به رومیان است و البته الان مسیحیت، مسیحیت پولسی است، این موجود من تنهای مطلق هستم. از ما خواسته اند نسبت به خدا این گونه باشیم. پس در این جا سه عنصر وجود دارد. تعلق و وابستگی به یک موجودی که بدون او احساس می کنم تنهای مطلق هستم و پولس از ما خواسته که این گونه باشیم.

محبت انسان به همه ی انسان ها چیست؟ منشأ آن کدام است؟

بعضی گفته اند محبت انسان به همه ی انسان ها به ان دلیل است که خدا را دوست دارد من احب شیئا احب آثاره هر که خدا را دوست بدارد، هر چه را هم که خدا آفریده است را دوست می دارد. عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. اگر این دیدگاه درست باشد، غیر عارفان نمی توانند همه ی انسان ها را دوست داشته بدارند. می توانند نسبت به همه ی انسان ها عدالت و احسان بورزند ولی از عدالت و احسان نمی توانند بالاتر بیایند، این درباره ی منشأ است.

دیدگاه یاسپرس و گابریل مارسل می گوید محبت انسان به همه انسان ها می دانید مال چیست؟ آدم احساس می کند و می فهمد که همه مثل خودش هستند. چون انسان همیشه دلش به حال خودش می سوزد، به حال دیگران هم می سوزد. من این را قبول ندارم، لذا برای دوست داشتن دیگران همیشه باید خودکاوی داشته باشید. هر که خودکاوی کرد و در درون خودش فهمید چقدر بیچاره هست، آن وقت می گوید پس دیگران هم مثل من هستند و دلش به حال دیگران می سوزد. نمونه ی خیلی خوبش این است که مثلاً در اتاق انتظار اطباء همه رفیق هم هستند. اولین بار یاسپرس تفطن پیدا کرد. بعدها گابریل مارسل کتابی در این باب پرداخت که فقط و فقط در تنهایی و خودکاوی است که انسان های دیگر را دوست می داریم.این دو دیدگاه درباره ی منشأ دوست داشتن دشمن است. یعنی چه می شود که ما انسان های دیگر را دوست می داریم؟ اما یک بحث اولی هم وجود دارد که دوست داشتن همه ی انسان ها یعنی چه؟ به نظر می رسد این دوست داشتن به معنای شفقت است. شفقت در لسان عادی به معنای دلسوزی است ولی در لسان دقّی و عربی به معنای دلسوزی نیست.

احساس نیاز به ورود به حریم دیگری.یعنی احساس نیاز به کشف مناطق روان دیگری. این عشق که گفته می شود به معنای شفقت هست، یعنی این که می گویند انسانی همه ی انسان ها را دوست می دارد به این معناست، در این جا معنای دوستی را می گوییم نه منشأ آن را. گفته اند هر انسانی دوست دارد وارد مناطق انسان های دیگر بشود و این ورود به مناطق روان دیگران از هر سه لحاظ ( دانش، عاطفه، اراده) رجوع کنید به کتاب the nature of love. ترجمه شده از فرانسه به انگلیسی، از خانم گابریل که در اصل یک مقاله ی مفصلی بود که بعدها تفصیل پیدا کرده است.

اسم مقاله: مقاله ی جستاری درباره ی عشق. که بعدها انتقادات و تأییدات فراوان به کتاب شده است.

فهرست