نقدی بر طباطباییزم

| سید مهدی رضوی فرد | «ملاحظات درباره دانشگاه» یکی از کتابهای متعدد دکتر جواد طباطبایی است که تقریبا هر اهل کتابی او را میشناسد و این کتاب امروز بهانه ای شد که کمی در مورد او بنویسم. جواد طباطبایی که بیشتر با نظریه انحطاطش در علوم سیاسی شناخته شده است از جایی به بعد بیش از آنکه در پی به ثمر…

| سید مهدی رضوی فرد |

«ملاحظات درباره دانشگاه» یکی از کتابهای متعدد دکتر جواد طباطبایی است که تقریبا هر اهل کتابی او را میشناسد و این کتاب امروز بهانه ای شد که کمی در مورد او بنویسم. جواد طباطبایی که بیشتر با نظریه انحطاطش در علوم سیاسی شناخته شده است از جایی به بعد بیش از آنکه در پی به ثمر رساندن برنامه ها و پژوهشهای خویش باشد به نقادی پرداخت و این نقدها در نشریات مختلفی که طرفدارانش گرداننده آنها بودند منتشر شد و خودش در جایی گفت: «من روشنفکر نیستم که یک آکادمیسین و نقادم.» ( نقل به مضمون). مرد فاضل و دانشمندی که با تسلط بر زبانها و منابع اصیل فلسفه سیاسی غرب و البته تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، کتابهای بسیاری را در این عرصه به نگارش درآورده است و انصافا در سپهر فلسفه سیاست ایران طرحی نو درافکند.

کتاب «ملاحظات درباره دانشگاه» مجموعه مقالاتی است درباره انحطاط علمی و اخلاقی  دانشگاههای ایران، البته در حوزه علوم انسانی و علوم اجتماعی که مطابق عادت استاد به اطناب و درازگویی دچار است. البته بخش قابل توجهی از این درازگویی به دلیل دیگر عادت ایشان است در امر نقد بی پرده بلکه پرده دری و بعضا نِق و نه نقد که در هر سطر به شکل جمله های معترضه خودنمایی میکند. قاعدتا اهل مطالعه نقدهای تند ، بی پرده و البته گاهی بی ادبانه ایشان را خوانده اند. این کتاب هم حاصل جمع همین انتقادهای اوست بر دانشگاه که البته بیشتر پته بر آب ریختنِ اساتید آن است، خصوصا دانشگاه تهران یا به قول خود استاد دانشگاه مادر. روشن است که این نقدها کم ارزش نیستند اما با این اطناب شاید وجهی نداشته باشد. چه بخش قابل توجهی از آنها به حاشیه نویسی شبیه شده است که اجل از شأن علمی کسی چون جواد طباطبایی با آن پروژه فکری ایرانشهریش است. خصوصا وقتی استاد وقت را تنگ میدانند و گمانم در آخرین کتاب‌شان از بیماری و کسالتی سخن میگویند که ناگزیر پروژه ایشان را _ که دهها کتاب به پایانش باقی مانده_ ناتمام و ابتر میگذارد. افزون بر آنکه این کتاب و دیگر نقدهای استاد فقط نقادی را به خواننده می آموزد و نه تنها آداب نوشتن علمی را نمی آموزد که غالبا فاقد پیشنهادی کارآمد است ، بلکه ادب نوشتن هم نمی آموزد. چرا که این نوشتارها گاه به تقریر منبرِ سخنران تندمزاجی شباهت پیدا کرده که با آب و تاب برای مریدان و شنوندگان مرعوبش داد سخن میدهد و اصلا و ابدا نظم و نسق یک نوشته علمی دست اول را ندارد. افزون بر این ، این نقدها گاه بر ایراداتی متمرکز می‌شود که انصافا منصفانه نیست تا جایی که ایشان از اغلاط مطبعی و حروف‌چینی هم درنمیگذرد و همه را به پای بیسوادی و فارسی ندانی نویسندگان میگذارد، حال آنکه اگر قرار باشد این وسواس را به خرج بدهیم کتاب خود ایشان نیز  خالی از این ایرادات  نیست. البته خود ایشان به گونه ای دیگر پاسخ می‌دهند که «مخالفین من میخواهند نقدها را در پشت پرده مندرس اخلاق و سخنان سخیف این چنینی پنهان کنند»، اما خواننده خود می‌تواند قضاوت کند. واقع آن است که این لحن غیرعلمی و منبرمآبانه، خود نقدی جدی بر قلم جواد طباطبایی است. قلم پرده دری که جوهرش بعضا از جزمیت استاد می‌تراود؛ اینکه «کمتر کسی می‌داند و تنها منم که میدانم»! و اگر هم کسی چیزی می‌دانسته بیشتر به یک خاطره نوستالژیک شبیه است و متعلق به روزگاران گذشته است.

نکته دیگر آنجاست که هرچه این قلم را بیشتر می‌خوانید به این نوع بیان عادت میکنید و سِر میشوید و خود من نیز برخلاف اوایل کتاب که رنج می‌کشیدم در آخر کتاب چندان غمم نبود و حال مریدان استاد را بیشتر درک کردم که از منظر عاشق اینها عیب نیست. (عین المحب عمیه عن معایب المحبوب و اذنه صماء عن قبح مساویه)

این سخنان در عین حالی است که این قلم خود اعتراف دارد مثل بسیاری از استاد طباطبایی بسیار آموخته است هرچند تخصص دانشگاهیش سیاست نبوده است و چندان در این عرصه مطالعه ندارد. کسی چون او استاد ملا و حقیقت گویی است که باید شجاعتش را ستود. شجاعتی که به تنهایی خود را آماج انتقاد قرار بدهد. انتقاد کردن آن هم در این سطح توانمندی و غنای علمی بالایی میطلبد که اتفاقا از خزینه دانش طباطبایی برمی آید. ضمن آنکه او چه بسا با انتقادات تندش آبی در لانه مورچگان ریخته باشد و سبب شده باشد دانشگاهیان کاهل و کم دانش جدیتر به ترجمه و تدریس و تألیف و تدریس بپردازند و به قول خود او متفنانه به این امر شریف نپردازند. اما آن نقادی که سری یکسویه داشته باشد و فراستی وار همه را زیر بگیرد بی آنکه حتی یکبار از روی شاهنامه خوانده باشد، از جنس های هوی است. البته طباطبایی را با فراستی مقایسه نمیکنم. حرفم آن است که نقدهای او بسیاری اوقات بی هیچ پیشنهادی است چنان که بسیاری به او ایراد کرده اند و از این رو برخی از آنها را نق خواندم که «دال» نقد از انتهای آن افتاده و دلیل هیچ متحیری نیست و به هیچ راه صوابی دلالت نمیکند. نقدهای ترجمانی او‌ نیز به آنجا می انجامد که هیچ مترجمی متن را نفهمیده و از «قادریِ» جهاد دانشگاهی گرفته تا «ادیب سلطانی» را هم در برمی‌گیرد و حتی اگر درست باشد که البته در حیطه تخصص من نیست از آنجایی که عمدتا پیشنهادی هم نمیدهد، ناگزیر آدمی را به یک نتیجه می‌رساند؛ این که با این میزان ناتوانی همه باید دست از کار بشویند و هیچکس هیچ کاری نکند. حال آنکه حقیقت آن است که ترجمه به معنای اتم کلمه محال است!

همه اینها را اما نه از باب نقد طباطبایی بلکه در جهت نقد «طباطباییزم» میگویم. چرا که می‌خواهم مشخص شود نه در مقامی هستم که کسی چون طباطبایی را نقد کنم نه چنین قصدی دارم، که او حقا دانشمند فحلی است. سویه نقدم اتفاقا بیشتر به این جریان مرادپروری متمایل است که گمان میکنم مثل گذشته دامن‌گیر این روزهایمان است. آری مرادپروری نه مریدپروری! چیزی که شاید همواره آفت مان بوده است. و این مرادپروری در مورد طباطبایی از سوی کسانی چون محمد قوچانی و حامد زارع و… سر میزند که اتفاقا صدای بلندی در نشریات اندیشه ورز ایران دارند. دلباختگی و سرسپردگی این سردبیرانِ باتجربه تا آنجاست که طباطبایی را تنها صدای ملی گرا یا به قول خودشان ایرانشهری این سرزمین میدانند که یکه و تنها و مسیح گون در برابر طوفان ایران ستیزی ایستاده است که البته باوری است خام. اندیشه ای که بعید نیست از جو جدید حاکم سر برآورده باشد چنانچه قبلتر برای کسانی دیگر بود. زمانی شریعتی با حرفهای بی سر و تهش دلبر برخی بود و زمانی دیگر سروش با نثر مسجعش(به قول استاد) در نشریاتی چون کیان و مدرسه و… صدای بلندی داشت و امروز باید شنوای تک‌صداییِ جواد طباطبایی در سیاستنامه و مهرنامه و آگاهی نو و… باشیم که به برخی تکیه گاهی داده است که  به خیال اینکه در حد و اندازه طباطبایی اند، به هر اندیشمندی برچسب میزنند و توهین آمیز بر همه زحماتشان قلم رد میکشند و بعید هم می‌دانم همیشه در بر همین پاشنه بچرخد. این باورم هم از آنجا ریشه می‌گیرد که سروصدا و گرد و غبار ژورنالیستی چندان بقایی ندارد.

نگارنده از اینکه کسی چون جواد طباطبایی صدای بلندی بیابد غمی ندارم، چه ملی گرایی و اندیشه ایرانشهری او بسیار به مذاق شخص من خوش می آید که از قضا عاشق ایرانم و آخر هر ترم به دانشجویانم می‌گویم «اگر فقط سوسویی از عشق ایران را در دلتان روشن کرده باشم کلاهم را به آسمان می‌اندازم» و با همین دانش کم اگر به تحقیقی دست ببرم ردپایی از ایراندوستی  در آن مشهود است و چه کسی برای این اندیشه ایرانشهری بهتر از مرد ملا و زباندان و آشنا به غرب و شرقی چون طباطبایی؟ اما هراسم از آن است که این امر به جای آنکه یک استراتژی باشد رخت ایدئولوژی به تن کرده باشد. به جای اینکه ابزاری باشد در مقابل ایران ستیزان و ایران گریزان، باوری و هدفی شده باشد که طباطبایی _بت شکن سابق _ را باید چون بتی پرستید. این مریدان دست و دل بریده از طنابهای پوسیده پیشین چنان به دامن حبیب تازه چنگ انداخته اند که آدمی گمان میکند اینان تا پیش از این اهمیت ایران را نمی‌دانستند و معلوم نیست این همه سال با چه باوری می‌نوشتند و منتشر می‌کردند! هراسم از آن روست که تنفر بعدیِ مرید همیشه بیشتر از دیگران است و بیش از پیش تیشه بر ریشه مراد میکوبد، چنان که در احوالات برخی میبینیم. به گفته استاد دادبه که با همان صداقت و صمیمیت یزدی و طنز فیلسوفانه همیشگی اش می‌گفت : «مشکل کسی چون من آن است که مریدپروری بلد نیستم و نمیخواهم بلد شوم» که به نظرم این سخن باید چراغ راهمان باشد.

 بر اهل مطالعه و فکر پوشیده نیست که ایران و اندیشه ایرانشهری مختص طباطبایی نیست و با او آغاز نشده که مریدان او دوست دارند چنین باشد و حتی در آغاز این سده نیز مجله ای به نام ایرانشهر منتشر میشد، (فارغ از آنکه محتوای آن چقدر مورد تایید نگارنده یا مریدان طباطبایی باشد). غرض آنکه دستکم در روزگار مدرن، سنتی صدساله دارد و اگر از درگذشتگان معاصر چون قزوینی و مینوی و… هم بگذریم و آنها را فعال حوزه ادب بدانیم، از ایران دوستان زنده ای چون اسلامی ندوشن ها و دادبه ها و مجتبایی ها ووو نمیتوان گذشت که همگی مبلغ کلانی از عمرشان را صرف فرهنگ ایرانشهر کردند و اتفاقا به حوزه‌های حقوقی و فلسفی و سیاسی هم نظری داشته اند(هرچند هرکسی در حوزه تخصصی خویش).

باید بدانیم و این مریدان نیز باید بدانند که او در اندیشه ایرانشهری نه تنهاست و نه میتواند تنها این بار را به منزل برساند و برای ثمر دادن این درخت-اندیشه سترگ باید دیگرانی که در این راه از جان هزینه می‌کنند را بپذیرد و همان طوری که خود او در نقد دیگران دایما تکرار میکند: “نظراتشان به پراکندگی و نفی وحدت ملی انجامیده”، خود ابزار پراکندگی را فراهم نکند و به وحدت دامن بدهد.

و دیگر هراسم آنکه گمان نرود با اندیشه ایرانشهری همه مشکلات حل خواهد شد چنان که برخی گمان کردند با ظهور روشنفکری دینی و به قول برخی سروشیزم همه مشکلات حل خواهد شد و از این رو امروز که هنوز مشکلات خیره خیره به ریشمان میخندند، همه ارث پدری خود را از این متفکران، طلب دارند گو اینکه کسی مدعی بوده همه مشکلات عالم با دوفقره اصلاح فکر ایدئولوژیک حل خواهد شد. امروز هم به همین واسطه دیواری کوتاهتر از ایشان پیدا نمی‌کنند و چپ و راست بر سرشان میکوبند و انصاف را فروگذاشته اند که انصافا تحولاتی فکری در زمان خویش ایجاد کرده اند. اصرار نگارنده بر آن است که این تصور که با اندیشه ایرانشهری همه مشکلات حل خواهد شد ، توهمی از جنس توهمهای پیشین است.

بدیهی است که ایران دوستی بسیار مهم است و به قول استاد دادبه «بعد از نماز، اوجب واجبات»؛ اما نقطه ای نیست که با کشف دیرهنگامش گمان کنیم مسایل ایران امروز را حل کرده ایم و تنها راه چاره همین بوده و الباقی نفهمیده اند و به تیغ طرد و ردشان برانیم که : «همانا شما بیسوادانید»!

ختم کلام آن که ایرانشهری با طباطبایی آغاز نشده، به او هم ختم نمیشود و البته پایان کار هم نیست. و نکته آنجاست که با این «آگاهی های نو» باید طباطبایی را خواند!

(اگر مجالی و توفیقی دست دهد البته تصمیمم بر آن است که در این رابطه مقاله ای تخصصی تر نوشته شود و نقدهای جدی تر را به آن حواله میدهم.)

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x