«خدای نامتشخص» و زائد بودنِ «مفهومِ خدا» در این سیاق (قسمت ۲)

|علیرضا موثق| در نهایت و در مقام جمع-بندیِ این قسمت از سخن ام، به نظر می رسد که دکتر محدثی، مدعی نیست که قرآن در نفس الامر چنین بوده و محمد بن عبدالله واقعاً به اسطوره و خلافِ واقع بودنِ قصه هایی که راجع به خلقتِ شش روزه یا شش دوره ایِ جهان و یا فرشته و شیطان و یا…


|علیرضا موثق| در نهایت و در مقام جمع-بندیِ این قسمت از سخن ام، به نظر می رسد که دکتر محدثی، مدعی نیست که قرآن در نفس الامر چنین بوده و محمد بن عبدالله واقعاً به اسطوره و خلافِ واقع بودنِ قصه هایی که راجع به خلقتِ شش روزه یا شش دوره ایِ جهان و یا فرشته و شیطان و یا سرنوشتِ قوم لوط و ثمود و یا بارداریِ بدونِ اسپرمِ مادرِ عیسی می گوید، خود-آگاهی داشته است؛

(زمان لازم برای خواندن مقاله ۹ دقیقه و ۱۲ ثانیه)

بلکه دکتر محدثی نظر به چالش هایی که ذهن انسانِ جدید در هنگام مواجهه با قرآن به آن دچار می شود، پیشنهاد می کند که بیاییم به این متن به《مثابه-ی یک نمایشنامه-ی دراماتیکِ قدسی》نظر کنیم و چنین چشم-اندازی را اختیار و مفروض بگیریم و سپس از این ایستاد-نگاه، از قرآن طلب هدایت کنیم؛ منتها در این راستا ملاحظاتی انتقادی قابلِ طرح است:

اول) ذهن ما در چنین مواردی از ما دستور نمی گیرد؛ مثل مصطفی ملکیانِ اندیشمند و عزیز که می گوید دلایلِ له و علیه وجودِ خداوند، هم-کفو و هم-وزن هستند و (صرفنظر از اینکه وجودِ خداوند، قابلِ اثبات و یا ابطال نیست) دلایلِ له و علیهِ وجودش به لحاظِ میزانِ قوت، نسبت به یکدیگر ارجح نیستند؛ منتها با این وصف، بیاییم چنان زندگی کنیم که گویا خداوند وجود دارد(!)

دوم) برای هر نوع مواجهه ای با قرآن، ابتدا باید به نحو پیشینی، موضعی منقح نسبت به《خداوند》و نسبت اش با《قرآن و مدعایِ وحی》اتخاذ کنیم.

سوم) اگر صدورِ حکم راجع به گزاره هایی از قرآن که دلالت بر واقع می کند (مثل وجود هفت زمین و هفت آسمان، جن، خلقتِ جن از آتش و شهاب سنگ هایی که وسیله-ی دفعِ شیاطین بوالفضول هستند و…) را با عین علم به خلافِ واقع و یا بلادلیل بودن شان، داخل اپوخه بگذاریم؛ اما نهایتاً در خصوصِ مقوله-ی《هدایت و بندگیِ الله》لازم است که افکار و عواطف و امیال و گفتار و کردارِ ما، از احکام و ارزش ها و اوامر و نواهیِ قرآن تبعیت کند و جهت بگیرد تا متناسب با میزانِ این تابعیت و انطباق، مفهومِ هدایت و بندگیِ الله (در سیاقِ قرآن)؛ در عالَمِ واقع و در وجود ما تحققِ عینی و طیفی پیدا نماید.

چهارم) چهره و شخصیت الله از حیث روانشناختی، در مؤمنین تأثیر می گذارد؛ بدین توضیح که الله خالق و سلطانِ جهان است و بزرگترین و عالم ترین و عادل ترین و قادرترین موجودِ عالم است و ما در مقابل اش، حتی به اندازه-ی یک ارزن در مقابل اقیانوس نیستیم و مآلاً وقتی الله مرتد و کافر را به جهنم می برد (ولو اگر حکم جهاد ابتدایی و نجاست و پلیدیِ کافر و یا قتلِ مرتد را فعلاً داخلِ اپوخه بگذاریم)، عواطفِ مؤمنین نمی تواند متأثر از الله نباشد و در جهتِ معکوسِ الله شکل بگیرد؛ به همان قیاس که یک کودک؛ وقتی هنوز رشد و بلوغ فکری و استقلال شخصیتی و فردیت ندارد؛ قاعدتاً اشخاصی که محبوبِ والدین شان نباشد را محبوب نمی بیند.

پنجم) اگر ما از گزاره هایِ ناظر به واقع در قرآن عبور و عدول کنیم و در وهله-ی بعد، این عبور و عدول را به گزاره هایِ ناظر به ارزش و حق و تکلیف و نیز به چهره و شخصیتِ الله برسانیم و حتی مراقبت کنیم تا در ساحتِ عاطفی و روانشناختی نیز از چهره و شخصیتِ الله جهت و اثر نگیریم؛ دیگر چه کارکردی از مطالعه-ی قرآن متصور است؟

اگر ما بین مسلمان و کافر، تبعیض حقوقی و ارزشی نبینیم و کافران و مرتدان را نیز دوست بداریم و حقوق شان را رعایت کنیم و《دیگری-ستیزی》نکنیم و از فرهنگ و افق و حصار و کانتکستِ《اسطوره ای و سلطانی و قبیله ای و استبدادی و مردسالار》رها شویم و به شرطِ رعایت اخلاق عام بشری توسط کفار، آنها را سعادتمند و نجات-یافته تلقی کنیم و بهتان بستن نسبت به کفار را روا نبینیم و یک کافر و مرتدِ عالم و اخلاقی و مدیر را حتی شایسته-ی منصب رهبری و ریاست جمهوری در جوامع اسلامی ببینیم‌؛ در این حالت دقیقاً چه هدایتی از قرآن اخذ کرده ایم؟ و چگونه بنده-ی الله شده ایم؟ آیا جز این است که در حالِ هدایت شدن توسطِ عقل و عدل و اخلاقیاتِ زمینه و زمانه-ی تاریخیِ خویش هستیم؟ و آیا جز این نیست که اساساً عدالت و اخلاق، مقوله ای بیرون-دینی است؟

البته پیشنهاد من این است که ما بهتر و مفیدتر است تا از خطاهای قرآن عبرت بگیریم و از این منظر، خود را هدایت کنیم و از این حیث، خود را از جمله در حوزه-ی معنویت رشد دهیم و گفته ام که به نظرم بزرگترین خطای قرآن و امثالِ آن《خداوند می فرماید که…》است؛ یعنی ادعایِ متوهمانه و متفرعنانه-ی دسترسی به ذهنِ خداوند و تقریرِ افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطفِ او.

🔳 بخش دوم؛ پیرامونِ خدا-شناسی:

۱⃣ در چهار قسمت قبل و در بخشِ نخستِ این نوشتار ایده-ی دکتر حسن محدثی در خصوصیِ《قرآن به مثابه-ی نمایشنامه-ی دراماتیکِ قدسی》را از منظر《پیامبر-شناسی》نقد کردم و اکنون از منظرِ《خدا-شناسی》سخن و ملاحظاتِ انتقادی ام را ادامه می دهم.

به نظر می رسد که یکی از اساسی ترین نقدهایی که به روشنفکرانِ دینی به طورِ عام وارد است؛ از منظرِ《خدا-شناسیِ》ایشان است.

انسان ها فی المجموع و عموماً، قبل از《کانت و نیچه و فروید و مارکس》؛ حقیقت را آشکار و خودشان را خیلی منطقی تصور می کردند و عقل را آینه ای می دیدند که اگر کمی زنگار از رخ اش بزداییم؛ واقعیت را طابق النعل به النعل منعکس می کند و از این《ذهن-شناسی و معرفت-شناسی》تا《خدا-شناسی و ادعای اثبات و کشف و فهمِ حقیقت و حاقِ هستی》سر سوزنی فاصله بیش نبود.

اما روشنفکران دینی چنین خام-اندیشی ها و ساده-لوحی هایی ندارند و خصوصاً بخشِ متاخرِ این نحله-ی فکری، با فلسفه-ی غرب و کلام جدید و معرفت-شناسی و زبان-شناسی به نحو طیفی و نسبی آشنا هستند و به اطوارِ ذهن و زبان و به حیثیتِ تاریخیِ معرفت و به بازی هایِ《اراده-ی قدرت و ضمیرِ ناخودآگاه و نظامِ معیشت》و نقشِ《عللِ غیر معرفتی》در فرآیندِ حصولِ معرفت و به حدودِ تنگِ قوه-ی فاهمه و ناطقه تفطن دارند و از ایرادهایِ عقلی و نظریِ وارده به خدایِ متشخص و انسانوار و عادل و قادر و عالِمِ مطلق و خالقِ ادیان (چون ایرادِ شرورِ گزاف) و از نقدهایِ مرد-افکنِ مطروحه نسبت به ادله-ی اثباتِ وجودِ خدا و از توهم و تفرعن-آمیز بودنِ طرحِ ادعایِ اثباتِ قطعی و برهانیِ وجودِ خدا، مطلع اند.

روشنفکران دینی به طور عام (به غیر از مهدی بازرگان که به نظر می رسد، خداشناسی اش با قرآن زاویه-ی چندانی نداشت) تا جایی که نگارنده می فهمد و اطلاع دارد، خدا را وحدتِ وجودی و نامتشخص و راز-آلود و حیرت-افکن تصور می کنند.

حال، نکته-ی چالش برانگیز این است که روشنفکران دینی چطور می خواهند چنین خدایی را با اسلام محمدی و الله (این سلطانِ مستبد و مذکر و این خدای متشخصِ انسانوار و دارایِ جهنمِ آشویتسی) جمع کنند؟

مگر خدای نامتشخص و وحدتِ وجودی، مانندِ خدایِ متشخصِ انسانوار و عالِم و عادل و قادرِ مطلق و خالقِ ادیانِ تاریخی، هدایت می کند؟ و پیامبر و نامه-رسان ارسال می نماید؟ و معجزه و فرشته دارد؟ و سخن می گوید؟ و اراده می ورزد؟ و سخن (دعا) می شنود؟ و هدایت و تشریع و امر و نهی می کند؟ و کافر-مرتد را به جهنمِ آشویتسی می برد؟ و بهشت و حوری و غلمان دارد؟ و وعده و وعید های مادی و جسمی برای زندگیِ پس از مرگ می دهد؟ و تهدید و نفرین و توهین می کند؟ و با پارتی-بازی، قوانینِ هستی را نقض و مآلاً مریمِ باکره را باردار می کند؟ و جلادانه، تر و خشک و پیر و جوانِ قومِ ثمود را سر ماجرای شتر صالح می سوزاند و هلاک می نماید؟ و یا اساساً مگر می توان در موردِ ذهنِ خدایِ حیرت-افکن و راز-آلودِ وحدتِ وجودی و در موردِ افکار و احکام و ارزش ها و اهداف و عواطف اش چون قرآن، پر حرفی کرد؟ و از《خداوند می فرماید که…》سخن گفت؟

۲⃣ خلاصه-ی الهیاتِ مورد قبولِ راقمِ این سطور، بسیار مینیمال و لیبرال و متواضع است و در یک خط بدین شکل صورتبندی می شود:

《خدا بسیار کم به زبان می آید؛ پس بسیار در موردش سکوت باید کرد》؛

در مورد اصل وجود خدا، برای اعتبارِ ظنی امیدوارانه (چنانچه خواهم گفت) می توان تا حدودی بدونِ ادعای اثباتِ قطعی استدلال کرد؛ اما در مورد محتویات ذهن اش، مطلقاً باید سکوت کرد و به نظرم ادب ایمان-ورزی همین است و مآلاً بنیانِ زاویه ام با اسلامِ متوهم و متفرعن این است که ادبِ ایمان-ورزی را رعایت نکرده و از ادعایِ اثبات و یقین در موردِ وجودِ خود خدا فراتر رفته و به تقریرِ ذهن خدا و افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطف اش نیز پرداخته است(!)

آقایان با چه جسارتی می گویند:《خدا فلان جا خشمگین شد و یا مکر کرد و یا بهمان شخص و گروه را دوست دارد و یا آن دیگری و دیگری ها را دوست ندارد؟!》. به نظرم این امر، شیطان-زدگی است و نه تدین.

◾️الهیاتی که من آن را موجه می دانم دو وجه دارد؛ اول) سلبی و دوم) ایجابی.

در وجهِ سلبی، پر قدرت نشان می دهد که چقدر دستِ کسانی که مدعی شده اند《خداوند می فرماید که…》خالی است و چقدر ادعای بلادلیل مطرح کرده اند و خرافه بر خرافه بافته اند و چقدر جهلِ مقدس و ظلم مقدس آفریده اند و چقدر با توهم و تفرعن‌؛ ذهن و افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطفِ خدا را تقریر کرده اند.

اما الهیاتِ موردِ نظرم در وجهِ ایجابی به لوازم استدلال-ورزی (استدلال بین الاذهانی) و به روشِ نقدی در حدِ وسع ملتزم می ماند و بسیار مینیمال و لیبرال و متواضع از چیزکی در حدِ گمانه-زنیِ ظنی سخن می گوید؛ آنهم:

اولاً) بدونِ ادعایِ اقامه-ی برهان و بدونِ ادعایِ اثبات و بدونِ سوار شدن بر《خرِ شیطانِ یقین》

و

ثانیاً) بدونِ ورود به ادعایِ تقریرِ ذهنِ خدا و صرفاً در موضوعِ وجود خود خدا

و

ثالثاً) بدون ورود به ادعایِ وجودِ روح و زندگیِ پس از مرگ و آخرت (چون از وجودِ خدایِ حتی متشخص نمی توان به وجود روح و زندگیِ پس از مرگ رسید).

پس ما لازم است تا چند مقوله را از یکدیگر تفکیک کنیم:

اول) وجود خود خدا (ناماتریالیسم) و بررسیِ میزانِ قوتِ دلایلِ ناماتریالیسم و ماتریالیسم در قیاس با یکدیگر.

دوم) نوع خدا که به حصر عقلی، در شکلِ کلی دو گونه است:《متشخص (اعم از انسانوار و نا-انسانوار) و یا نامتشخص》و مآلاً بررسیِ میزانِ قوتِ دلایلِ مؤیدِ هر یک در قیاس با یکدیگر.

سوم) امکانِ اطلاع از اوصاف و یا محتویاتِ ذهنِ خدا به لحاظ معرفت-شناختی و روش-شناختی.

چهارم) امکانِ اثباتِ قطعی و حصولِ یقین در خصوصِ وجودِ خدا؛ به لحاظ معرفت-شناختی و روش-شناختی.

پنجم) وجود روح و زندگیِ پس از مرگ و امکانِ حصولِ معرفت نسبت به این امور.

ششم) کارکردِ هر نوع خدا در حوزه-ی روانشناختی و یا اخلاقی برای مؤمنان و پرداختن به وجوهِ تمایزِ خدایِ متشخصِ انسانوار و متشخصِ نا-انسانوار و نامتشخص از منظرِ کارکرد و آثار و نتایج.

نکته: در خدای متشخص، ما اگر n موجود و هستومند فرض کنیم؛ خداوند n + 1 است و غیریت دارد؛ در این تلقی، خالق و مخلوق، یکی نیستند و دوئیت وجود دارد و مخلوق، غیر از خداست؛ لکن در ذیلِ مفهومِ خدای نامتشخص، خداوند چیزی غیر از n موجود نیست و هر موجود و هستومند، حصه ای از خداست و نه تمامیتِ او.

ادامه دارد…

(قسمت اول را اینجا بخوایند یا در اینجا)


۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مرادی
مرداد ۲۱, ۱۳۹۹ ۰:۰۹ ق٫ظ

جناب موثق بنظر میرسد بسیاری ازصحنه هایی که در قرآن توصیف میشوند “شبیه سازی” هستند… مثلا برای ترساندن از جزا در آخرت بابت ارتکاب خطا در حیات این جهانی میباشند یا عرش و ملائکه یا شبیه سازی کافرین به “دابه” و حیوانات در این دنیا…و این همان تفاوت بین “متشابهات” و “ماتشابه منه” در آیه ۷ از سوره آل عمران است… که خطای برداشت دیر پایی است…. “ماتشابه منه” همان “متشابهات” نمی باشند…متاسفانه بسیاری آنها را یکی میدانند… آیات قرآنی مستقل از برداشت انسان بطور پیش فرض و از ابتدا دو نوع هستند “محکمات” و “متشابهات”…. هنگام مطالعه و برداشت… مطالعه بیشتر»

فهرست
1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x