دوگانگی داوری میان “خود” و “دیگری”

 علی زمانیان: ما آدمیان آن هنگام که خود را زیر ذره بین سنجش و داوری قرار می دهیم  و آن زمانی که در باره ی رفتار، گفتار و کردار خودمان داوری می کنیم، در مقایسه با مواقعی که رفتار، گفتار و کردار دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم، روش واحد و هماهنگ با یکدیگر نداریم و از یک منطق…

 علی زمانیان: ما آدمیان آن هنگام که خود را زیر ذره بین سنجش و داوری قرار می دهیم  و آن زمانی که در باره ی رفتار، گفتار و کردار خودمان داوری می کنیم، در مقایسه با مواقعی که رفتار، گفتار و کردار دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم، روش واحد و هماهنگ با یکدیگر نداریم و از یک منطق سازگار و یکسان پیروی نمی کنیم، بلکه  شیوه ی دوگانه و بعضا متضادی را پیش می گیریم.

به عنوان مثال، یک کنش غیر اخلاقی مانند خلف وعده را در نظر بیاورید، دوگانگی در کنش داوری سبب می شود که حکم اخلاقی در باره ی این کنش، با فاعل فعل متناسب گردد. به همین سبب، شدیدا وابسته به این است که چه کسی مرتکب آن شده است. آیا من خلف وعده کرده ام و در موقع مقرر در جایی حاضر نشده ام و یا دوست من وفای به عهد نکرده و در زمان تعیین شده حاضر نبوده است. اگر من خلف وعده کرده ام به یک نحو در باره ی آن داوری می کنم و اگر دیگری خلف وعده کرده است نوع دیگری داوری و قضاوت خواهم کرد. بنابر این اولا، گویی احکام اخلاقی از قطعیت سقوط می کند. ثانیا حکم اخلاقی، به جای آن که معطوف به فعل گردد، عمدتا ناظر به فاعلی می شود که مرتکب فلان فعل خاص شده است. به تعبیر دیگر، نقش فاعل (ونه فعل) در ارزیابی های اخلاقی پررنگ شده تا جایی که ممکن است در باره ی یک کنش خاص که از سوی دو کنشگر به وقوع می پیوندد، دو حکم و داوری متضاد اخلاقی صادر گردد. به جای آن که فاعل را در موقعیت عینی و شرایط روانی اش تحلیل کنیم، او را در نسبتی که با ما برقرار می کند مورد توجه و واکاوی قرار می دهیم. هر چه فاعل به ما نزدیک تر باشد، داوری ما در باره ی رفتار او سهل گیرانه تر و با اغماض و حسن نیت بیش تری همراه خواهد بود. تا جایی که اگر پای من و یا خویشاوندان من در میان باشد، موضوع بنیادا چیز دیگری خواهد شد و حکم اخلاقی به کلی متفاوت از گذشته می شود. دراین گونه داوری، فاعل به جای فعل می نشیند و در نتیجه، حکم اخلاقی با قبض و بسط نسبت ها و روابط میان آدمیان دچار فراز و نشیب ناپایدار می گردد.

ترازوی داوری آدمی در دو موقعیت من – تو، یکسان عمل نمی کند و در هر دو مورد دچار خطا می گردد. چه آن زمان که رفتار و عمل خود را در آن می نهیم و ارزیابی می کنیم و چه آن زمان که رفتار و کنش دیگران را وزن می کنیم، به خطا و اشتباهی مبنایی و پنهان دچار می شویم. ترازی داوری از آن رو وزن افعال را درست و دقیق نشان نمی دهد که نسبت به آن چه وزن می کند سوگیری ارزشی – عاطفی دارد. به تعبیرمولانا،

گر ترازو را طمع بودی به مال[۱]

راست کی گفتی ترازو وصف حال

ترازویی که با خوشایندها و بدآیندها، تمایلات، عقده ها، نیازها، عواطف و احساسات، کج و راست می شود و نمی تواند منصفانه و از سر بی طرفی وزن کالای نهاده شده در خود را نشان دهد، قابل اطمینان نیست.

خطاهایی در ناحیه ادراک و فهم مسئله و در صدور احکام اخلاقی وجود دارد که موجب می گردد رابطه ی آدمی با دیگران مخدوش و مکدر شود. من وقتی به خود و رفتارهایم می اندیشم و خود را ارزیابی می کنم، خوبی ها را فربه تر از آن که واقعیت دارند، می بینم. و آن هنگام که که خوبی های تو را می بینم، آن را کم تر از آن که واقعیت دارد ارزیابی می کنم. متقابلا؛ بدی های خودم را کم تر از آن که هست می بینم و همان بدی را نزد دیگران بسیار بیش تر از آن که هست می یابم. به واقع، گویی قوه ادراک و مرکز صدور حکم اخلاقی که در آدمی نهفته است، دچار دو گونه خطای پر شماری و کم شماری است.

خطایی که در ترازوی داوری رخ می دهد سبب می گردد که آدمی در موقعیت های یکسان اما در نسبت مختلف با افراد، متفاوت عمل کند. از آن جا که در قوه ی سنجش گر و مرکز ارزیابی ذهن، خطایی سیستماتیک اتفاق می افتد، متوجه این خطا نمی شویم. فقط کسانی اجمالا و به نحو کلی از چنین خطایی آگاه می شوند که دارای بصیرت اخلاقی هستند و مکانیسم ادراک و سنجش آدمی را هم به لحاظ معرفت شناختی و هم از نظر روان شناختی به خوبی می شناسند. اما حتی چنین اشخاصی عملا نمی دانند تحت تاثیر کدام عامل یا عوامل، به فلان نتیجه و قضاوت رسیده اند. از این رو این گروه، ترجیح می دهند تا آن جا که ممکن است از قضاوت کردن در باره ی دیگران بپرهیزند و قوه ی داوری شان را در باره ی رفتارها و کنش های دیگران به حالت تعلیق درآورند. بیش تر از آن که به داوری و قضاوت مشغول شوند، تلاش می کنند به فهم و درک درست تری از واقعیت ها دست یابند و به جای ارزیابی دیگران به واکاوی در خود و سنجش رفتارها و اعمال خود مشغول می شوند.

داوری ، زمانی به انصاف نزدیک تر می شود که در هنگام داوری در باره ی کنش یک شخص، دوری و یا نزدیکی او را به خود، در محکمه ی قضاوت راه ندهیم و فقط “شخص” را صرفا با موقعیت و شرایطش در نظر آوریم و از حکم انتزاعی و آرمانی بپرهیزیم. منظور از “شخص”، فرد خاصی (مثلا دوست و یا فرزند من) نیست. بلکه منظور، “انسان” (از آن رو که انسان است و نه از آن رو که در دایره ی دوستی و یا خویشاوندی من قرار می گیرد)، در موقعیت هایش مورد ارزیابی قرار می گیرد.

انسان شناسی و آگاهی از تردیدها، ضعف ها، قوت ها و سایر ویژگی های اگزیستانسیال و روان شناختی  سبب می شود زندگی اخلاقی تری داشته باشیم. زیرا می دانیم که همواره احتمال می دهیم در داوری ها دچار یک و یا چند خطا شده باشیم. از این رو به پندارهای خویش بدگمان می شویم و پرونده ی داوری ها را باز نگه می داریم تا در رابطه ی فعال دو سویه با محیط، تایید و یا تکذیب گردند.یافته ها را مطلق نمی دانیم و حاضر می شویم با نشانه ها و علایم بعدی، برداشت ها و پنداشت های پیشین را تصحیح کنیم. کسانی که داوری خود را دقیق و مطلقا درست می دانند نمی توانند نشانه های مخالف برداشت خود را ببینند و دلایل مقابل را خوب بشنوند و بی طرفانه در باره ی آن ها بیندیشند. از این رو در برابر اطلاعاتی که با داوری شان منافات داشته باشد مقاومت روانی می کنند و از پذیرفتن آن سر باز می زنند. یک بار و برای همیشه به نتیجه و قضاوتی می رسند و پرونده ی آن را برای همیشه پایان یافته تلقی می کنند.

منطق دوگانه ی داوری، در لایه ی پنهان ناخودآگاه آدمی جریان دارد. عموم آدمیان چندان نسبت به آن آگاهی ندارند و از این رو کمتر می توانند کنشی اخلاقی داشته باشند. این در حالی است که لازمه ی اخلاقی زیستن، پیروی از یک منطق و مواجهه ای یکسان و برخوردی واحد با کنش هایی است که از سوی افراد مختلف ابراز می گردد. جهت گیری عاطفی – ارزشی و عدم مهارت کنترل سوگیری های روان شناختی، قوه داوری و حکم را مختل می کند و در نهایت، سبب انحراف داور از جاده ی انصاف و عدالت می شود.

مواجهه ی دوگانه با خطاها و لغزش های”خود” و “دیگری”

همان گونه که پیش تر اشاره شد، عموم آدمیان در هنگام داوری و قضاوت میان خود و دیگران، دچار خطای من – تو می شوند. خطایی که سبب داوری غیر اخلاقی شده و راه انصاف را مسدود می کند.  خطای من – تو، یعنی خطایی که اگر از من سر بزند، یک نوع مورد داوری قرار می گیرد که اگر همان خطا از تو سر بزند به گونه ای دیگر با آن روبرو می شوم. برخی از مصادیق خطای من – تو، (و یا داوری دوگانه در برابر خطایی واحد و مشترک میان من و تو)، بدین قرار است:

۱- اسناد سرشتی در مقابل اسناد موقعیتی

خلاصه ی تئوری اِسناد که در روان شناسی آمده است چنین است: ما می خواهیم بدانیم چرا دیگران این گونه رفتار می کنند، زیرا احساس می کنیم که دانستن علل رفتار می تواند به ما کمک کند تا رفتارهای دیگران را در آینده پیش بینی کنیم.[۲] درواقع، اسناد به تلاش های ما برای درک علل زیر بنایی رفتار دیگران، و در برخی موارد علل رفتار خودمان اطلاق می شود. (۱۳۷- بارون)  برای فهم رفتار، آن رفتار را به چیزی اسناد می دهیم تا بتوانیم آن را بشناسیم.

خطای بنیادین شیوه ی  داوری ما در این است که رفتار خودمان را به علل موقیتی (بیرونی) و رفتار دیگران را به سرشت (درون)، نسبت می دهیم. مثلا وقتی ما شخص دیگری را می بینیم که لیز می خورد و می افتد، گرایش به این داریم که این رویداد را به دست و پا چلفتی بودن او اسناد بدهیم. اما اگر خودمان سُر بخوریم، بیش تر احتمال دارد که این رویداد را به علل موقعیتی، مثلا یخ زدگی پیاده رو اِسناد بدهیم. (۱۵۱ – بارون). به تعبیر دیگر، اشتباه خود را به شرایط و موقعیت های بیرونی نسبت می دهیم و اشکالات دیگران را به سرشت و خصلت آنان اسناد می دهیم. “او دروغ می گوید چون ناصادق است، او دست بزن دارد جون پرخاشگر است، او ناسزا می گوید چون آدم بی ملاحظه ای است.” اما زمانی که خودمان و یا آشنایی که رابطه ی عاطفی قوی با او داریم اگر دروغ بگوییم به دلیل شرایط سختی است که برای ما ایجاد شده است. پرخاشگری می کنیم چون دیگران ما را عصبانی می کند. خلف وعده می کنیم و دیر به جلسه می رسیم زیرا ترافیک شهر سنگین است و مثال های از این قبیل.

چرا تمایل داریم خطاهای دیگران را به صفات پایدار و شخصیت آنها نسبت دهیم اما خطاهای خود را به علل بیرونی و موقعیت اجتماعی و شرایط زیستن مان اسناد می دهیم؟ برخی روان شناسان اجتماعی  مانند “کاندا” بر این باورند که پیش زمینه های فرهنگی موجب می شود که رفتار دیگران را به گونه ای خاص تشریح نماییم و آن را فهم کنیم. اما روان شناسان بیش تر به علل روان شناختی اشاره می کنند. به عنوان مثال، بلیزر و همکارانش (۱۵۵ – بارون)، معتقدند افسردگی که رایج ترین اختلال روانی است بر اسناددهی رفتارها اثر فراوان می گذارد. به نحوی که اشخاص افسرده، عملکرد های منفی خود را به علل درونی پایدار از قبیل صفات خود یا فقدان توانایی نسبت می دهند. اما عملکرد مثبت خویش را به علل بیرونی ناپایدار از قبیل شانس یا لطف خاص از سوی دیگران اسناد می دهند. این در حالی است که افراد بهنجار و غیر افسرده، رفتارهای مثبت خود را به علل درونی پایدار و رویدادهای منفی را به علل درونی ناپایدار نسبت می دهند.

این که رفتار نابهنجار و کنش غیر اخلاقی دیگران را به سرشت، شخصیت و جنبه ی پایدار روان آنها نسبت می دهیم اما رفتار نابهنجار خود را به علل موقعیتی اسناد می دهیم، به یک و یا دو و یا سه عامل زیر بستگی دارد:

الف)  به دلیل روان شناختی نظیر افسردگی

ب)  به دلیل علل اجتماعی مانند شیوه ی تعلیم و تربیت و یا فرهنگ مسلط

ج)  به دلیل ضعف و سستی اخلاقی

فارغ از این که چه علل و عواملی سبب چنین داوری و قضاوتی می گردد، آگاهی از چنین پروسه ای و شناخت شکل گیری پروژه ی  قضاوت در آدمی می تواند به ما کمک کند که داوری های مان را با تامل بیش تر، منصفانه تر و واقعی تر انجام دهیم و همواره به قضاوت خویش بدگمان باشیم و رای و داوری خود را صحیح، قطعی و پایان پذیرفته نپنداریم.

۲-  تئوری جبر و اختیار

آدمی به چه میزان مختار و تحت چه شرایط و اوضاع و احوالی آزاد است و یا در کدام اوضاع و احوال تحت نیروهای جبر کننده عمل می کند؟ آیا آدمی همواره در همه ی حالات از اختیار وآزادی برای ابراز و یا امتناع از کنش برخودار است؟ وقتی خود را غیر مختار و در بند احساس می کنیم، آن نیروهایی که ما را در چنگال خود اسیر کرده اند کدامند؟ و دیگران را صددر صد مختار می‌دانیم و خود را صددرصد مجبور و از این رو درباره دیگران به‌شدت سختگیریم و بدبین و درباره خودمان به شدت آسانگیر و خوشبین.[۳] در یک کلام، این که آدمی در رفتارهای خود چقدر آزادی دارد و یا چقدر فاقد اختیار است؟ این پرسش ها و نظایر آن، پرسش هایی مهم اند و باید در جای دیگر به آن پرداخت، در این جا اما قصد دیگری از طرح این پرسش در میان است. در میان آوردن مسئله ی جبر و اختیار از آن رو است که شیوه ی ناموجه داوری میان خود و دیگری مورد واکاوی قرار گیرد.

دومین خطایی که در هنگام داوری در باره ی خود و دیگران مرتکب می شویم این است که خطاها و رفتارهای نابهنجار خود را بر اساس نظریه جبر موجه می کنیم اما آن هنگام که خطا و رفتار نابهنجار از سوی دیگری رخ داده باشد، با اتکا به نظریه ی اختیار به قضاوت رفتار دیگران می پردازیم. گویی ما دراین مورد، خود را در چنبره ی نیروهایی پنهان و نادیدنی اسیر می یابیم. به نحوی که آن نیروهای نادیدنی، از درون و یا از بیرون راه را بر ما می بندند و ما را مجبور به فلان رفتار غیر اخلاقی می کنند. به عنوان مثال،  همواره با جملاتی از این قبیل مواجه می شویم که: دیگران مرا مجبور می کنند دروغ بگویم، تو مرا مجبور کردی رفتار خشن و دور از نزاکت از خود نشان دهم، شرایط به گونه ای بود که مجبور بودم دست به دزدی، پرخاشگری و یا  خیانت در امانت بزنم. وسوسه های درونی مرا به این کار اجبار کرد و از این قبیل مدعیات غیر اخلاقی.

همبستگی مستقیمی میان احساس اجبار و میزان زشتی رفتار وجود دارد. به این معنا که هر چه قبح و زشتی فعل بیش تر می شود احساس عدم اختیار و احساس جبر افزون تر می گردد. به عنوان مثال، قاتل در شرح چگونگی قتل، توضیح می دهد که در هنگام اقدام به قتل، کنترل خود و شرایط را تماما از دست داده بود و اساسا نمی دانسته که وارد چه معرکه ای شده و چه اتفاقی در حال تکوین است. از دست دادن حس تسلط بر خود و محیط پیرامون، به این معنا است که در این میان گویی شخص دیگری کنترل او را به دست گرفته است. بنابر این، دیگری از طریق دستان او مرتکب قتل شده است. اما در دیگر سو و آن زمان که در باره ی رفتار غیر اخلاقی دیگران داوری می کنیم، بر این باوریم که دیگران از آزادی لازم برای ارتکاب و یا اعراض از رفتار غیر اخلاقی برخوردارند. دیگران را بیش از آن که آزاد و مختار باشند، آزاد می پنداریم. به نحوی که معتقدیم رفتار غیر اخلاقی آنان در کمال آزادی و بر اساس خواسته و اراده ی خود انجام پذیرفته است.

چرا خود را مجبور و دیگری را دارای اختیار و آزادی می دانیم؟

فیلسوفان اخلاق یادآوری می کنند فعلی مشمول حکم اخلاقی قرار می گیرد که از انسان مختار سر زده باشد. بنابر این تمام افعالی که از روی اجبار انجام می گیرد از شمول حکم اخلاقی خارج می شوند. به تعبیر دیگر، در باره ی این گونه افعال، نمی توان داوری اخلاقی کرد. حسن و قبح، صرفا می تواند صفت فعل اختیاری است. از این رو  در باره ی شخصی که وادار به رفتار ناهنجار و کنش غیر اخلاقی می شود، نمی توان حکم اخلاقی صادر نمود. به عنوان مثال اگر امانتی از شما نزد من باشد و امانت توسط راهزنان به زور و اجبار دزده  شود، دراین صورت گرچه امانت را نمی توانم به شما بازگردانم، اما این بدان معنا نیست که خیانت در امانت کرده ام.

تلاش می کنیم رفتارهای ناهنجاز و غیر اخلاقی مان را زیر لوای جبر (جبر روان شناختی – جبر اجتماعی – جبر طبیعی و غیره) ببریم تا از بار مسئولیت پاسخگویی و داوری های اخلاقی دیگران در امان باشیم. گویی جبر، وسیله ای کارآمد برای سلب مسئولیت از خویش می شود. بارها شنیده ایم که افرادی، خشونت رفتاری خود را با خانواده و اطرافیان را ناشی از فشارهای طاقت فرسای مادی و زندگی می دانند. کم نیستند کسانی  که دزدی، اعتیاد، رفتارهای ناهنجار … را ناشی از جبرهایی چون فقر و  یا قرار گرفتن در فشارهای اجتماعی می دانند . در این جا گویی تاسی به مفهوم جبر، ما را از بردوش گرفتن مسئولیت خطایی که انجام داده ایم معاف می دارد.

۳-  جهل و عدم آگاهی نسبت به ماهیت ونتایج عمل

سومین خطایی که ممکن است در هنگام داوری رخ دهد این است که خواسته یا ناخواسته خود را از ماهیت و نتایج رفتاری که انجام داده ایم بی خبر و جاهل نشان دهیم و متقابلا، دیگران را همواره آگاه از ماهیت ونتایج رفتارها معرفی کنیم.

خطای جهل یکی از روش های موجه ساختن رفتار و رهایی از بار گناه عواقب تلخی است که گریبان وجدان ما را گرفته است. با اقرار به جهل و یا دست کم با استفاده از تئوری غفلت، خطای غیر اخلاقی را به خطا در محاسبه تبدیل می کنیم. به سادگی بیان می کنیم که اگر مرتکب فلان فعل غیر اخلاقی شدم از این رو بود که نمی دانستم آن فعل غیر اخلاقی است و یا از عواقب و پیامدهای آن اطلاعی نداشتم. این جمله ها کم و بیش برای همه آشنا است که: اگر من می دانستم  تو از این حرف رنجیده می شوی، آن را بر زبان نمی آوردی. نمی دانستم که تو از سخن من ناراحت می شود. من نمی دانستم که آن چه می گویم دارای این نتایج است. یا گاهی خود را به غفلت می زنیم و غافلانه می گوییم: رفتاری که کردم و حرفی که زدم، رفتار و گفتار بدی نبود، من چیز بدی نگفتم، کار بدی نکردم. فکر نمی کردم که رفتار من به این نتایج برسد. با این گونه سخنان می خواهیم نشان دهیم از قبح فعل و نتایج گسترده و عمیق آن غافل بوده ایم و از رو مرتکب آن شده ایم.

برای کاهش رنج ناشی از خطا و فرار از مسئولیت اخلاقی، خود را به تغافل می زنیم و یا حتی خود را نسبت به قبیح بودن فعل جاهل نشان می دهیم اما آن زمان که نوبت داوری در باره ی دیگری فرا می رسد، غفلت و جهل فاعل  را رد می کنیم و جهل و غفلت را برای دیگری نمی پذیریم. دیگری را همواره نسبت به بدی رفتار و نتایج آن مطلع و آگاه تصور می کنیم. دیگری موجودی همیشه آگاه است که در تمامی رفتارهایش می داند که کدام رفتار قبح اخلاقی دارد و می داند که چه عواقب و نتایجی بر هر فعل بار می شود. به همین دلیل است که هیچ دلیلی نمی تواند قبح فعل او را موجه سازد. بدین سان، سومین دوگانگی در هنگامه ی داوری شکل می گیرد. دو گانگی که میان من و دیگری تفاوت قایل می شود و راه خروج از بن بست را برای من باز می کند و برای دیگری می بندد.

۴-  انگیزه و انگیخته

یکی دیگر از دوگانگی هایی که در هنگام داوری میان خود و دیگری، به آن مبادرت می ورزیم، این است که، اگر من مرتکب رفتار و گفتار غیر اخلاقی شده ام، داوری را به سمت و سوی نیت و انگیزه می برم ولی اگر فعل غیر اخلاقی از دیگری سر بزند، انگیزه و نیت خوانی را فراموش می کنم و تمام توجه خود را به سمت انگیخته (عمل انجام شده) معطوف می دارم.

در هنگام ارتکاب رفتار زشت و قبیح، پای نیت و انگیزه ی خیر  بدین سبب به میان می آید که شاید نیت خیر بتواند قبح فعل را پاک کند و آن را موجه نشان دهد. بنابر این دروغ می گوییم، رفتارمان خشن داریم، خیانت در امانت می کنیم، حقوق دیگران را زیر پا می گذاریم و مرتکب انواع رفتارهای غیر اخلاقی می شویم. و تلاش می کنیم همه ی این رفتارها را با نیت و انگیزه ی خیر، موجه نشان دهیم. مسلم است که یکی از ارکان بنیادین کار خیر، داشتن نیت و انگیزه ی نیکو و انسانی است. اما نمی توان با نیت و انگیزه ی خیر دست به هر عملی زد و مرتکب هر رفتاری شد. با این همه، در هنگام قضاوت در باره ی رفتار و گفتار خود، سهم نیت و انگیزه را بالا می بریم و سعی می نماییم افعال خود را با این عامل توضیح دهیم. غافل از این که نیت خیر با رفتار اخلاقی، تکمیل می شود.[۴]

توجه به نیت و انگیزه خوانی، چیزی است که در هنگام داوری در باره ی خود بروز می دهیم اما آن زمان که به داوری در باره ی دیگری می نشینیم نظر و نگاه ما به رفتار و کنش (انگیخته) معطوف می شود و آن چه در محکمه و میز قضاوت حاضر می شود، انگیزه نیست بلکه انگیخته ای است که در قالب رفتار و یا گفتار درآمده است. دراین نوع محاکمه، رابطه و نسبت میان انگیزه و انگیخته قطع می شود. کم وبیش برای ما مهم نیست که دیگری با چه انگیزه و نیتی دست به عمل قبیح اخلاقی زده است، بلکه آن چه اهمیت دارد رفتار غیر اخلاقی است که باید در باره ی آن به قضاوت نشست.

توجه به نیت و انگیزه های خود در هنگام بروز رفتار غیر اخلاقی و معیار قرارگرفتن انگیخته ها و رفتارها ی عینی دیگری، صرفا در هنگامی است که پای رفتار غیر اخلاقی و فعل قبیح در میان باشد اما اگر رفتار حسن و کنش زیبا مطرح شود، پروسه ی توجه و اعتنا به انگیزه و انگیخته، معکوس می شود. به این معنا اگر من رفتاری خوب و پسندیده داشته باشم، به نیت و انگیزه ام که سبب این رفتار شده است توجه نمی کنم و تلاش می کنم نظر شما را به خود فعل جلب نمایم. اما هنگامی که بخواهم در باره ی رفتار خوب و پسندیده ی دیگری قضاوت کنم، به انگیزه و نیت او توجه بیش تری می کنم. به همین سبب است که کمکی که من به نیازمندی می کنم تماما رفتاری درست به نظر می آید اما اگر دیگری کنشی همدلانه و شفقت آمیزی نسبت به نیازمندی داشته باشد، آن را به رفتار ریاکارانه و با نیت خود خواهانه تفسیر می نماییم. اگر من با تو احترام آمیز برخورد می کنم کاری درست و اخلاقی انجام می دهم اما اگر تو  با احترام با من برخورد  کنی، شاید بخواهی مرا را بفریبی و یا در پی اهداف خویش هستی.

۵-  کم شماری خود و پر شماری دیگری

ما آدمیان تمایل داریم وزن رفتار غیر اخلاقی خود را کمتر از آن چه هست نشان دهیم و در مقابل، به رفتارهای خوب و نیکو را وزنی بیش تر از آن چه واقعیت دارد عطا کنیم. کم شماری در ناحیه ی افعال غیر اخلاقی و ناپسند و پرشماری در افعال خوی و نیکو.

منظور از این که کم شمار و یا پر شمار هستیم این نیست که تعداد و آمار رفتار غیر اخلاقی را پایین می آوریم و یا آمار رفتار خوب مان را افزایش می دهیم (که البته گاهی چنین می کنیم)، بلکه منظور این است: وزنی که به یک رفتار خاص می دهیم کمتر و یا بیش تر از چیزی است که واقعیت دارد. اگر رفتار، غیر اخلاقی باشد از وزن منفی و نتایج ناگوار آن می کاهیم و چنان چه رفتار، خوب و حسن باشد نمایشی بیش از آن را ارائه خواهیم داد. به عنوان مثال: در یک صبح سرد زمستانی در حالی که بخاری ماشین روشن است و به موسیقی ملایمی گوش می دهیم، در حال رانندگی و رفتن به سوی محل کار خود هستیم. پشت چراغ قرمز لحظاتی متوقف می شویم. در این هنگام، دست های سرمازده ی نیازمندی به سوی ما دراز می شود. در این هنگام دست در جیب می بریم و مقدار پول ناچیزی را به او هدیه می کنیم و راه می افتیم. و گاهی وجد و سرور سراپای وجود ما را فرا می گیرد و احساس می کنیم که در اول صبح کسی را خوشبخت کرده ایم.  فکر می کنیم با همین کمک ناچیز، مشکل او را حل کرده ایم و او را از سرما و فقر نجات داده ایم. متقابلا، بدترین رفتارها را با همسر و یا فرزند و همسایه ی خود روا داشته ایم، اما هنگامی که با خود خلوت می کنیم و در باره ی رفتارمان داوری می کنیم، احساس می کنیم که چندان رفتار سخت و بدی هم نداشته ایم. این جمله به گوش همه ی ما آشنا است که: مگر من چه گفته ام؟ مگر من چه کرده ام؟ من فقط فلان حرف را و یا فلان رفتار را داشته ام. استفاده از واژه ی “فقط” در این جمله برای کاستن از وزن منفی است که بر رفتار بار می شود. بسیاری از تعارضات و اختلافات بین فردی، به دلیل کم شماری در هنگام رفتارهای غیر اخلاقی است.

داوری دو گانه میان خود و دیگری سبب می گردد، وزن واقعی رفتار غیر اخلاقی و دل آزار دیگری را بیش از آن چه هست احساس کنیم و در نتیجه او را مستحق ملامت بیش تری بدانیم. در نقطه مقابل؛ خوبی های او را کم تر ببنیم و در نتیجه، پاداش کم تری از آن چه استحقاق دارد، به او بدهیم. این همان ترازویی است که مولوی از آن یاد می کند. ترازویی که وزن ها را بنا به این که به آن کالا دلبستگی دارد و یا خیر، کم و یا زیاد نشان می دهد.

داوری منصفانه آیا ممکن است؟

داوری منصفانه، کار ممکن اما بسیار سخت و دشوار است. برای تقرب (ونه وصول) به انصاف درقضاوت، چه باید کرد؟ به چه مهارت ها و شایستگی هایی محتاجیم؟

برای نزدیک شدن به داوری منصفانه، آگاهی از واقعیت ها و آن چه در پنهان ترین بخش ذهن و لایه های توبرتوی روان آدمی، ضرورت تام دارد. شناخت مکانیسم روان آدمی و  آگاهی از شرایط اجتماعی حاکم بر کنشگر، افزایش بصیرت اخلاقی و پالوده شدن از گرایش های شخصی در هنگام داوری، راه تقرب به حقیقت را سهل تر و قضاوت را منصفانه تر می کند. راه صعب و بسیار دشوار داوری منصفانه، ما را به دو کنش وادار می کند:

اولا، تا جایی که ممکن است از بلندی های نفس گیر، لغزنده  و صعب العبور داوری و قضاوت عبور نکنیم. بر کرسی قضاوت تکیه زدن کاری سهل می نماید اما از پس داوری منصفانه بر آمدن دشوارتر از چیزی است که به نظر می رسد.[۵] بی دلیل نیست که حکیمان اخلاق، توصیه می کنند تا جایی که ممکن است از داوری در باره ی دیگران حذر کنیم.

ثانیا، نوک پیکان نقد و داوری را از سوی دیگران برداریم و به سوی خود برگردانیم. تغییر جهت داوری، به اصلاح خویش یاری می رساند واز آن جا که به درون خویش آگاهی داریم، داوری ما واقعی تر خواهد شد. مولوی معتقد است که غفلت از خویش باعث می شود که خود را بگذاریم و به دیگران بپردازیم. پرداختن به دیگران نیز ما را از خود غافل می کند:[۶]

هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش

غافل اند این خلق از خود ای پدر

لاجرم گویند عیب همدگر

من نبینم روی خود را ای شمن

می ببینم روی تو تو روی من

——————————————————————–

منابع:

۱-  روان شناسی اجتماعی (ویراست یازدهم) – رابرت بارون و همکاران – ترجمه یوسف زمانی- نشر روان

۲- شناخت اجتماعی – زیوا کاندا – ترجمه حسین کاویانی – انتشارات  مهر کاویان

۳- مثنوی مولانا

۴- درسگفتار روان شناسی اخلاق استاد ملکیان

۵- فلسفه ی اخلاق

[۱] – مثنوی – دفتر دوم – ۵۷۵

[۲] – برای مطالعه ی بیش تر در باره ی تئوری اسناد به فصل سوم روان شناسی اجتماعی – رابرت بارون، دان بیرن با ترجمه ی یوسف کریمی و فصل یازدهم شناخت اجتماعی – زیوا کاندا با ترجمه ی حسین کاویانی مراجعه شود

[۳] – به درسگفتار روان شناسی اخلاق استاد ملکبان جلسه بیست یکم و سی و نهم مراجعه شود

[۴] –  مولوی در داستان “رنجاندن امیری خفته ای را که مار در دهانش رفته بود” (دفتر دوم – عاقلی بر اسب می آمد سوار – دردهان خفته ای می رفت مار) گویی می خواهد رفتار خشن و به ظاهر غیر انسانی را با نیت پاک توجیه کند و چنین رفتار خشنی را حتی انسانی و دلسوزانه و مجاز نشان دهد.

[۵] –  اشاره به  داستانی از مثنوی.- شکایت قاضی از آفت قضا – دفتر دوم – ۲۷۴۹ – ۲۷۶۰

[۶]  –  دفتر دوم – بیت ۸۸۰

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x