دین ، عدالت ، قدرت (گفتگوی لایو در گروه تلگرامی انجمن ترویج حقوق شهروندی )

بسم الله الرحمن الرحیم .با سلام خدمت دوستان و عزیزان اعضای انجمن ترویج حقوق شهروندی و شما جناب آقای صفدری که زحمت گفتگوهای تلگرامی گروه را تقبل می کنید  و تبریک روز عید خدمت همگی دوستان و هموندان محترم .باعث خوش وقتی است که در روزی می خواهیم در مورد عدالت ، دین و قدرت گفتگو کنیم که تصادفا میلاد…

بسم الله الرحمن الرحیم .

با سلام خدمت دوستان و عزیزان اعضای انجمن ترویج حقوق شهروندی و شما جناب آقای صفدری که زحمت گفتگوهای تلگرامی گروه را تقبل می کنید  و تبریک روز عید خدمت همگی دوستان و هموندان محترم .باعث خوش وقتی است که در روزی می خواهیم در مورد عدالت ، دین و قدرت گفتگو کنیم که تصادفا میلاد بزرگ مرد تاریخ عدالت نیز هست و روز پدر .پدر از ان جهت اهمیت دارد که ایده ” پدر ” با ایده عدالت در هم تنیده بوده ، به طوریکه تاریخ دین با اسم و رسم پدر و پدریت گره خورده است .بعدا در جریان تحلیلی که از ایده عدالت می دهم متوجه می شویم که این ایده چقدر با ایده قانون پدری در هم تنیده است .شاید در طلیعه تاریخ این دو یکی بوده اند .

اهمیت ایده ” پدری ” در روانکاوی دو چندان می شود .ایده لاکانی ” نام پدر ”  استعاره از همه قوانین و عرف اجتماع و اخلاقیاتی است که تحت عنوان دیگری بزرگ از همان ابتدا باعث جدایی کودک از مادر می شود .ایا همین قانون پدری نبوده که باعث هبوط آدمی شده و او را از بهشت عدن  پرتاب کرده است و ایا نخستین منع الهی در بهشت مبنی بر نزدیک نشدن آدم به درخت سیب ( و چه نقشی بازی می کند این درخت سیب در تاریخ ما ) همان قانون پدری جدایی از مادر نبوده است ؟
من اینجا در ابتدا مقداری بحث تئوریک می اورم و سپس تلاش می کنم وارد بحثهای پراکتیکال  شوم .و در ادامه  تلاش می کنم گفتگویی را با هم داشته باشیم .

من ابتدا مختصری از تعاریف بنیادی مفاهیم مورد نظرم و ارتباط آنها با انسان مطرح می کنم و سپس تلاش می کنم دیدگاه خودم را اینجا مطرح کنم .در پایان هم خوشحال خواهم شد دوستان اگر نقطه نظری دارند بفرمایند تا بتوانیم گفتگو را ادامه دهیم .

عدالت شرایط عدم ظلم را می گوییم .ظلم را عدم حق می گوییم .هم مفهوم عدالت و هم مفهوم حق در نسبت با انسان تعریف می شوند .
هم عدالت و هم حق در نسبت با غیریت مطرح می شود .اینجا منظور از غیریت ، غیر خود است .عدالت و حق در جایی مطرح است که پای دیگری وسط باشد .
بنابراین هم عدالت و هم حق مشروط به شروط بنیادی هستی انسانی می شوند ، لازم است که قبل از تبیین عدالت ، مسئله هستی انسانی را تبیین کنیم .
انسان قبل از اینکه خودش شود ، به عبارتی بگوید ؛ من ، وجودش وابسته به دیگری است .به جهان ، به پدر مادرش ، به کشورش ، به زبانش که جایگاه این ” من ” را برایش فراهم کرده .
از سوی دیگر ، این انسانی که می گوید ؛ من ، از ناحیه دیگری تهدید می شود .ابتدا از طرف مرگ که روزی او را دربرخواهد گرفت ، سایه تهدید مرگ از همان روزهای اولیه جنینی بر سر اوست و هیچگاه او را رها نمی کند .سپس همین پدرمادری که ارامش او را تامین می کنند ، از او انتظار ات به خصوصی دارند ، سپس دیگران و نیز جامعه .
پس مواجهه انسان با این مولفه غیریت، دوسویه است. از طرفی دربرگیرنده و عطوفت آمیز و از سوی دیگر تهدید کننده و آزاردهنده.
دیگری هم می تواند برای من امیدبخش و امنیت باشد ، و هم می تواند تهدید کننده و عامل خشونت باشد.
تصور می کنم همین دوسویه گی در هستی انسانی است که در الهیات کلاسیک به اخلاق خدا هم فرافکن شده .
بنابراین دیگری در خود من حضور دارد و تعیین کننده میل و رفتار من است. حضور دیگری در واقع وجود همین دوسویه گی در انسان است .دیگری خودش را به شکل همین فاصله نشان می دهد .دیگری دقیقا همین فقدان تمامیت و کلیت در آدمی است.


انسان به واسطه حضور دیگری ، دچار این فقدان و کمبودگی  شده است .منظور از دیگری هر مولفه ای است که انسان را از خودش خارج می کند .درگیر جهان و دیگران می کند.
انسان به واسطه همین درگیر شدن با جهان است که عدالت برایش مسئله می شود .
گفتیم که چیزهایی مثل مرگ، آینده پیش بینی ناپذیر ، زبان و جهان از قبل بر انسان احاطه دارند. انسان به واسطه همان فقدان اشاره شده، توسط رویدادی دربرگیرنده احاطه شده است. مرگ ، آینده ، جهان و دیگری نشانه هایی از همین دربرگیرندگی هستند. بر این اساس می توان دربرگیرندگی را بنیاد همان فقدان انسانی دانست. انسان از ان جهت دچار فقدان و کمبودگی و تناهی است که دربرگرفته شده ، چیزهایی هستند که بر او سبقت دارند .به واسطه سبقت این آینده نامشخص است که وجود آدمی همواره با تعویق و تاخیر مشخص می شود .این همان خصلت زمانمندی ادمی است که عنصر تمایز او از حیوانات است. همین درگیر بودن و نگران آینده بودن است که انسان را درگیر زمان می کند.


بر این اساس انسان وجودی است که توسط امری دربرگیرنده که همواره بر او سبقت دارد، احاطه شده است.
از نظر ما این جوهر دین است. دین تذکر همین تعویق و تاخیر آدمی نسبت به آن دربرگیرندگی است. دین یاد تناهی انسانی است. دین همین ترس و امید نسبت به آینده است. آینده ای مطلقا نامشخص که قابل پیش بینی و برنامه ریزی نیست. آینده ای که هر نوع برنامه ریزی را بهم می ریزد.


همین نامشخص بودن آینده است که عدالت را تبدیل به یک مسئله برای انسان می کند. عدالت یک وضع آینده است. آینده نامشخصی که آمدنش قطعی است. قطعی بودن این آینده نه حکمی معرفت شناسانه که هستی شناسانه است. اگر بتوان یک حکم قطعی در مورد انسان صادر کرد، همین آینده آمدنی و پایان است.

اما انسان فقط حضور دیگری و آینده نیست ، بلکه بخشی از وجود ادمی خودش است .همان بخشی که می گوید ” من “
علی الظاهر  ادمی همه وجودش از خودش است و به همین خاطر همیشه ” من ” است .عموما آگاهی انسان به همین خود یا من بر می گردد و از حضور دیگری یا مرگ و یا آینده در وجود خود غفلت می کند .این همان بخشی است که تظاهرش به شکل ” خود شیفتگی ” است .قدرت یکی از تظاهرات این خودشیفتگی است و همینطور آزادی .اصولا انسان آزادی را برای گسترش مالکیت و حدود خود می خواهد .” من ” تمایلی به محدودیت ندارد .از این جهت است که هر امری که این به اصطلاح ” من ” را محدود کند ، اجباری خواهد بود .
تحلیل من بر اساس همین گپ و شکاف در وجود آدمی است .توجه داشته باشیم که مفاهیمی مثل دین ، عدالت ، قدرت تنها وقتی معنا دارند که انسانی وجود داشته باشد .
حتی مفهوم دیگری و غیریت و حتی آینده ، وقتی معنایی دارند که انسانی وجود داشته باشد .بنابراین تحلیل ما صرفا در ساحت انسانی خواهد بود .به همین دلیل بدون ” من ” ، دیگری هم وجود نخواهد داشت .تا قدرتی نباشد عدالت بی معنی خواهد بود .
بر همین اساس تعریفی که از دین می دهیم وابستگی تامی به همین خصلتهای وجودی انسانی دارد .از طرفی نیروهای ” خودشیفتگی ” را داریم که قدرت و آزادی از تظاهرات آن است و از سوی دیگر حضور دیگری را داریم که عدالت و دین تظاهراتی از همین حضور دیگری و غیر در وجود ادمی است .

نکته دیگری که باید یادآور شوم این است که حضور دیگری همواره برای نیروهای ” خودشیفتگی ” حد و مرز است .به عبارتی هم عدالت و هم دین نیروهایی تنظیم کننده و محدود کننده هستند و  ازادی و قدرت نیروهای ایجابی و شروع کننده هستند .
پس باید بین دو نوع قدرت تفاوت گذاشت ؛ قدرت مثبت یا شروع کننده که نیروهای خود شیفتگی هستند ، نیروهایی که هیچ حدی نمی شناسند و تمایل به حداکثر کردن خود دارند و نیروهای تعدیل کننده ، تنطیم کننده و حد زننده که در واقع نمودی از حضور دیگری در وجود آدمی است .
نکته دیگری که باید ذکر شود این است که اگرچه این به اصطلاح حضور دیگری در وجود فرد فرد آدمیان لانه کرده اما عموما در اجتماع است که کارکرد خود را پیدا می کنند .
به عبارت دیگر هم دین و هم عدالت با تعاریف ذکر شده ، در حوزه زیست جمعی معنا پیدا می کنند .هر چند از طرف دیگر نیروهای ” خود شیفتگی ” هم عموما در اجتماع دیگران است که تمایل به حداکثر کردن خود دارند .
بر این اساس هم دین و هم عدالت هیچگاه نمی توانند در جایگاه قدرت ایجابی قرار گیرند .بر این اساس هر ساخت سیاسی  که بخواهد بر اساس  نیروهای دین یا عدالت ، برنامه ریزی اجتماعی کند ، پیشاپیش با شکست مواجه خواهد شد .

بحث نظری را به پایان می رسانم و تلاش می کنم چند پرسش را که ممکن است  ذهن دوستان  را درگیر کند  پاسخ دهم.


ممکن است پرسش شود اگر نیروهای دین و عدالت صرفا نیروهایی تحدید کننده و تنظیمی هستند، چرا مثلا پیامبر اسلام حکومت تشکیل داد و در قرآن هم اطاعت از رسول امده؟

در پاسخ باید گفت ؛ عموما دعوت پیامبران الهی به عبودیت خدا و وعده رستاخیز بوده. این دو اصل در نوشته ما به صورت امر دربرگیرنده و ترومای پیشآمد یا آینده آمدنی، توصیف شد. منظور از عبودیت خدا ، پذیرش این دربرگیرندگی است. آگاهی به این حضور دیگری، محدود بودن نیروهای خودشیفتگی بوده است. معنای عدالت هم منتج از همین دربرگیرندگی و احاطه بر انسان است، عدالت یعنی حضور دیگری را به رسمیت شناختن ، همینکه خود را محدود بپذیریم چه در ساحت هستی و چه در ساحت دانایی، همینکه بپذیریم ما در احاطه آینده پیش بینی ناپذیر و آمدنی ، هستیم در واقع تسلیم دین شده ایم.

قرآن هم به کرات اشاره کرده که این کتابی است که صرفا برای تذکر امده است.
إِنَّهَا لَإِحْدَى الْکُبَرِ
که آیات [قرآن] از پدیده ‏هاى بزرگ است
نَذِیرًا لِلْبَشَرِ
بشر را هشداردهنده است (۳۶ ، ۳۵ مدثر )


اشتباه بزرگی است که فکر کنیم اسلام یک برنامه عملی برای قدرت و زیستن است. در هیچ کجای قرآن به پیامبر حکم نکرده که برو و حکومت تشکیل بده. بلکه تشکیل حکومت از ابداعات خود پیامبر بوده. بسیاری از احکام حقوقی که در قرآن آمده یا تاییدی بوده یا ابطالی. واقعیتهای اجتماعی یا تایید شده اند یا ابطال. حکم تاسیسی اگر هم باشد استثناست. و این به خاطر ماهیت پیام خداست.

البته باید در نظر داشت که پیام خدا در شکل قران یا متن اسلام هم در زمان خودش وضعیت مند شده است .اگر ابطالی یا تاییدی بوده بر اساس همان روابط و نیروهای تنظیمی است. اگر هم واقعیتی به نام حکومت اسلامی داریم عملا همان عرفهای اجتماعی زمان خودشان بوده که تلاش می کردند به واسطه همان احکام حقوقی ابطالی یا تاییدی مهر دینی بر خود بزنند. به همین خاطر بوده که هیچگاه در تاریخ بشر حکومتهای دینی نه پایدار بوده اند و نه موفق و کارامد. هم نمونه پادشاهی اسرائیل در یهودیت، هم نمونه کلیسایی آن که تفتیش عقاید نمود ناکارآمدی و ظلم آنها بود و نمونه معاصر ان هم که معرف حضور است.


یکی از دلایل اصلی این ناکارآمدی، عوض کردن جایگاه نیروهای ایجابی و ایجادی از یک طرف و نیروهای تنظیم کننده از طرف دیگر است. و همین خودش مصداق بی عدالتی است. چون هم خطای آناکرونیسم می کند و هم خطای روشی.
همین ناکارامدی و شکست گریبان حکومتهایی که صرفا بخواهند عدالت را تبدیل به یک برنامه عملی کنند هم می گیرد. نمونه آن حکومت های کمونیستی که مدعی اجرای عدالت بودند اما در پایان بی عدالتی و فساد محض از خود به جا گذاشتند.

به همین دلیل من دموکراسی را عادلانه ترین و دینی ترین شکل حکومت می دانم. چون در دموکراسی حضور دیگری به رسمیت شناخته می شود. دموکراسی اگرچه با نیروهای خودشیفتگی شروع می کند اما ضمن حفظ آزادی، نیروهای “دیگری “هم در آن فعال هستند. حکومت دموکراتیک، ساختار سیاسی همواره پرتنش است. گسل  نیروهای خودشیفتگی و دیگری همواره در دموکراسی ها فعال هستند.
هنر دموکراسی این است که ضمن نگه داشت نیروهای خودشیفتگی ، نیروهای تنظیم کننده عدالت و دین را نادیده نمی گیرد.


پ ن :
از انجا که عدالت سویه ” دیگری ” از وجود آدمی است همواره به تعویق می افتد، به این علت که اصولا حضور دیگری در وجود آدمی خودش را به شکل نگرانی یا امید  از آینده نشان می دهد . به واسطه قطعی بودن این آینده که هم ممکن است ترسناک و خوف انگیز باشد و هم امیدبخش ، عدالت هم قطعی است منتها همواره با تعویق و تاخیر. به همین دلیل هیچ قدرتی قادر نیست عدالت مطلق را به منصه ظهور برساند. یک وجه حضور دیگری در وجود انسان همین حالت انتظار است. انتطار در انسان تظاهری از شکاف و فاصله بین نیروهای خودشیفتگی و نیروهای “دیگری” در وجود اوست و همین حالت است که برسازنده انتظار عدالت  است.

بحث نظری که اینجا مطرح کردیم دلالت بر امتناع عدالت و دین ایجابی برای حکومت و جامعه بود. این اصل ایده من است. که دین و عدالت مفاهیمی تنظیمی هستند نه ایجابی.

اما در عمل همیشه دغدغه عدالت وجود داشته و بشر ارزومند حکومت و جامعه ای عادلانه بوده است اما هر بار با شکست مواجه شده است. شاید پرسش اساسی این باشد که علت این شکستها چه بوده؟
به تصور من این برمی گردد به ماهیت عدالت که ایده ای است متعلق به آینده، یعنی همواره به عقب می افتد. این تعویق عدالت ناشی از ضرورت قطعی آینده است. به همین دلیل کوششهای مربوط به عدالت در طول زمان ایده هایی شکست خورده و حتی ناعادلانه باشند. بدون در نظرگرفتن زمانمندی مفهوم عدالت همواره ممکن است در تحلیل و عمل با مشکل مواجه شویم.

به همین دلیل امری که در زمانی عادلانه محسوب می شده امروز ممکن است ناعادلانه تلقی شود .بنابراین هم مفهوم دین و هم عدالت زمامندند یعنی وابسته به زمان تعریف می شوند .به همین دلیل مثلا ایده عدالت در اسلام که در صدر اسلام شکل گرفته ممکن است در دوران مدرن با تغییرات اجتماعی و اقتصادی که اتفاق افتاده جوابگوی شرایط جدید نباشد.

نسبت آزادی و عدالت؛
شاید این پرسش مهمی باشد برای دوستان و من با توجه به تحلیل خودم تلاش می کنم مسئله را تشریح کنم.
گفتیم که عدالت ، دین و آزادی همه ایده هایی هستند  ناشی از وجود خود انسان ، در واقع این حضور دیگری و یا غیریت در وجود آدمی است که باعث دیالکتیک آزادی و عدالت می شود .اما اشاره کردیم که هم دین و هم عدالت در واقع دلالت فقدان و کمبود وجودی انسان و اجتماع است .بر خلاف آن آزادی ایده ” خود ” است .آزادی همان نیروی خودشیفتگی است و این شرط بقاست .اما باید توجه داشت که اینجا ” خود ” ظرف و میزانسن دیگری است .دیگری از قبیل دوست ، افراد اجتماع ، مردم جهان ، دشمنان ، خدا ، و از این قبیل در حفره و خلا خود لانه می کنند .به عبارت دیگر تا خود نباشد ، حضور دیگری معنایی ندارد .البته حضور دیگری بعدا در تحلیل پس نگرانه اولویت پیدا می کند .خود بعدا به این آگاهی می رسد که بدون دیگری بقایی نخواهد داشت .وابستگی آزادی و عدالت همچون در هم تنیدگی خود و دیگری است .بدون آزادی ، ایده عدالت مفهومی نخواهد داشت ، اما این عدالت است که بقای آزادی و مالکیت  را تضمین می کند .بدون این عدالت آزادی و مالکیت و همینطور قدرت دوامی نخواهند داشت.
بنابراین از نظر سیاسی آزادی در اولویت است اما افراد آزاد باید به این آگاهی برسند که بدون عدالت ، حکومت یا آزادی دوامی نخواهد داشت .نمونه این نوع حکومتها ، حکومتهای لیبرال اروپایی و آمریکا بودند که آنچنان اهمیتی به عدالت توزیعی نمی دادند و در دهه ۳۰ قرن بیستم گرفتار بزرگترین ورشکستی خود شدند .به واسطه همین شکست بود که اقتصاددانان لیبرال تلاش کردند دخالت دولت را مشروع جلوه دهند .

پرسش و پاسخ :
صفدری :
جناب اقای دکتر: اگر جوهره دین را بنا بر تعریف آزادی بدانیم ؛ دین به آزادی اصالت و ارجحیت می دهد . از سوی دیگر شریعت ( نظام حقوقی دین )که باید و نباید های دین را در بر می گیرد آزادی را محدود می کند . به نظر شما چگونه شریعت میل به عدالت پیدا می کند ؟

پاسخ ؛
عرض کنم در اینجا ما بین دین و شریعت تفاوت می گذاریم. دین را همان امر دربرگیرنده و آینده قطعی دانستیم که توضیح دادم اما شریعت را وضعیت مند شدن این امور می دانیم. بنابراین اگر چه عدالت به یک معنا ارمان دین است اما چون همواره به شکل شریعت نازل می شود زمانمند است و مشمول اصل تاریخ مندی می شود .به همین خاطر بوده که شرایع دایما نو می شده و امروز هم چاره ای از ان نیست .در مورد جوهر دین من تاکید می کنم که اصولا امر دربرگیرنده و اینده امدنی ( خدا و اخرت ) محدود کننده آزادی و خودشیفتگی هستند .بنابراین دین و شریعت بر اساس آزادی و باید و نباید تفکیک نمی شوند بلکه بر اساس تاریخی بودن خود این باید و نباید تفکیک می شوند .اگرچه این بایدها و نبایدها همیشه تاریخی هستند و ناب نیستند.

رضا باقری :
جناب دکتر نص قرآن تصریح کرده که هدف از بعثت  همه انبیاء این بوده است که “ناس”(که شامل عموم مردم بدون هیچ خصوصیتی می شود) قیام به “قسط”(عدالت)کنند.فرمایش حضرتعالی اجتهاد در برابر “نص”نیست؟
پاسخ :
شکی نیست که هدف انبیا دعوت به عدالت بوده اما با توجه به تعریفی که از عدالت دادیم ، عدالت در ظرف زمان معنا پیدا می کند .یعنی ما عدالت ناب نداریم بلکه هر چه هست تاریخ عدالت است .
رضا باقری :
عدالت دارای ارزش مطلق است.بله در هر عصر و مصری ممکن است چگونگی اجرای آن و مصداق آن تفاوت داشته باشد ولی به هرحال برای انسانهای عادی و سالم علی العموم قابل فهم است .آزادی ارزش مطلق نیست؛ولی عدالت ارزش مطلق دارد.در هیچ زمینی و زمانی و در هیچ شرایط متصور و ممکنی ظلم(ضدعدالت)قابل قبول نیست.چنین ارزش مطلقی مدنظر و هدف بعثت انبیاء قلمداد شده و نه آزادی که ارزش مطلق ندارد و همواره قابل تحدید است..

پاسخ :

مسئله تفکیک عدالت به عنوان امری قطعی که همواره سبقت بر واقعیت دارد ، و عدالت به عنوان امر واقع شده است .ببنید ما واقعیتی به نام عدالت ناب نداریم .عدالت ناب یک فیکشن یا فانتزی از بی عدالتی در جهان است .پس انچه که واقعیت دارد خود کمبود و لنگش کارهاست که ایده عدالت را خلق می کند .انچه واقعی است همین تاریخ مبارزات عدالت طلبانه است .
بله تایید می کنم که هدف انبیا آزادی نبوده ، بلکه محدود کردن ازادی با اصل عدالت بوده البته منظور من از آزادی ازادی نیروهای خودشیفتگی است .اما یک معنای آزادی ، آزادی از خود و امیال خود است که این به واسطه همان خصلت عدالت طلبانه انسان شکل می گیرد و امکان تعالی و خروج از خودشیفتگی را فراهم می کند .

البته ما اینجا نمی خواهیم بحث کنیم که اولویت با ازادی است یا عدالت .طبق تعریفی که ارایه دادم اینها مفاهیمی درهم تنیده هستند که بدون یکدیگر معنا و بقایی ندارند .همچون مفهوم خود و دیگری .ازادی را از نیروهای خود دانستیم و عدالت را از نیروهای دیگری .و گفتیم که از همان ابتدا دیگری در وجود خود لانه کرده و عموما عدالت طلبی بشر بر همین اساس است یعنی عدالت طلبی یک خصلت وجودی است .

صفدری :
درود بر شما جناب آقای دکتر اردستانی !
ابتدا از تقبل زحمت برای بحث عدالت ، دین و قدرت تشکر می کنم . استفاده کردیم . 
اجازه بفرمایید برای ایضاح مباحث مطروحه چند سئوال مطرح کنم .
۱- رابطه ‌نسبت بین عدالت و آزادی رابیشتر توضیح دهید ؟
۲- همان طور که می دانید از قائل شدن تقدم عدالت بر آزادی سوسیالیسم و درنتیجه اصالت دادن به آزادی لیبرالیسم حادث می شود . به نظر شما کدام یک از این گوهرهای گرانبها تقدم و ارجحیت دارند. چرا و چگونه؟
۳- اگر مسامحتا عدالت را برابری و مساوات بدانیم ؛ آیا اصالت و تاکید و پافشاری بر عدالت مانع پیشرفت و شکوفایی اقتصادی نیست ؟

پاسخ :
من در قسمت قبل مختصری نظریه ان را آوردم. تصور می کنم این دوگانگی به وجود امده محصول نااگاهی بشر بوده. یعنی بشر عصر روشنگری که یک ” خود فربه و متورم ” را برای خودش تصور کرد و خودش را مرکز عالم دانست. طبعا این خودشیفتگی باعث شد اهمیت آزادی بیشتر باشد و خوب در تاریخ عقاید سیاسی می بینیم که لیبرالیسم متقدم تر از سوسیالیسم است. البته باید گفت عدالت صرفا عدالت اقتصادی نیست بلکه عدالت معرفتی ، جنسیتی ، نژادی و جهانی هم مطرح است .امروز بشر هم نسبت به قرون هیجده و نوزده ، فروتن تر شده و هم آگاهی بیشتری به دست آورده .متاسفانه همچنان بی عدالتی در جهان غوغا می کند .شکاف بین کشورهای توسعه یافته و عقب مانده زیاد شده و تفاوتهای اقتصادی ، معرفتی و از این قبیل هم بیشتر شده و این برای بشر آینده سم است .همینطور اسیبی که به کره زمین  وارد شده.

بنابراین تصور می کنم مبارزات عدالت طلبانه و آزادی خواهانه باید متوجه نجات زمین ، برطرف کردن شکاف نابرابری بین کشورهای شمال و جنوب و تقسیم منابع بین همه افراد باشد و این البته لازمه اش زبان تیز و فضای آزاد است .
رضا باقری :
به هرحال میان دین و شریعت تفاوت است.پیامبران فی الواقع دین نیاورده اند. دین یک امر فطری است به تعبیر قرآن.

پاسخ :
بله ما شریعت را دین وضعیت مند شده تعریف کردیم .دین در هر عصری به شکل شریعت می آید و البته تاریخ دین تاریخ همین شریعتها بوده و ما دین ناب را هیچ وقت تجربه نمی کنیم .البته همیشه باقیمانده ای هست ، در هر شریعتی در طول زمان مشکلاتی ایجاد می شود و همین ایده دین و عدالت ناب است که آدمی را به تجدید نظر در شریعت وا می دارد.دین پذیرش دربرگیرندگی احاطه بر آدمی و آمادگی و گشودگی برای آینده است که قرآن از آن تعبیر به  خدا و آخرت می کند .
صفدری ؛
در برداشت فقهی از دین شریعت فربه شده و ایمان را تحت شعاع قرارداده و به حاشیه برده است.

پاسخ :

مشکلی که نظریه دکتر سروش ایجاد کرد همین جاست .عده ای فکر می کنند  دین یک چیز است شریعت یک چیز دیگر و حالا شریعت آمده جا را بر دین تنگ کرده اما بر اساس تعریفی که اینجا گفتیم شریعت ظهور دین است یعنی همیشه دین خودش را به شکل شریعت نشان داده بنابراین تفاوت بین دین و شریعت نیست بلکه بین شریعتهای مختلف است.

رضا باقری ؛

شریعت اگر اصالت داشته باشد،یک انسان دیندار تسلیم آموزه های آن خواهد بود.البته با ملاحظه روح شریعت که باید عدالت و اخلاق و عقلانیت باشد.منظور من از اصالت تکیه به وحی و  صدق قول نبی است .

پاسخ ؛

جناب باقری ، شما مطلبی به ذهنتان می آید و ان را به زبان می آورید و سپس آن را می نویسید ، آیا قول و نوشتار شما با آنچه در ذهنتان بود ، صد در صد مطابقت دارد یا تفاوت اندکی ممکن است داشته باشد ؟

رضا باقری :
ممکن است اندکی تفاوت داشته باشد

پاسخ :
آیا این تفاوت نشانه عدم صداقت شماست ؟ یا از اراده شما خارج است ؟

رضا باقری ؛
طبعا خارج از اراده است.

پاسخ :
بسیار خوب ، انچه منظور من از تفاوت قول نبی با ذهن خدا بود ، همین تفاوت است .ذهن خدا وقتی تبدیل به قول نبی می شود و سپس توسط پیروان تبدیل به نوشتار می شود یک تفاوت جبری و خارج از اراده را ایجاب می کند که البته نشانه عدم صداقت هم نیست .تفاوت شریعت با دین هم همین است .شریعت وقتی به قول نبی و سپس نوشتار تبدیل می شود متفاوت از ذهن خداست .بنابراین ما هیچگاه شریعت  خالص نداریم حتی اگر بر شرط صداقت قول نبی بمانیم ( فعلا کاری به منکران ندارم ).منظور من از ذهن خدا همان باقیمانده قول نبی است .اینطور نیست که ما ابتدا از این آگاه شویم واقعیت همین تفاوت هست که ما را به این رویکرد انتقادی می رساند که بین ذهن خدا و قول نبی تفاوت قائل شویم .ما از نابسندگی قول نبی به ذهن خدا می رسیم همانطور که از کمبود عدالت به عدالت ناب می رسیم.

رضا باقری :

جناب دکتر حضرتعالی بداهتا خلاف “نص”اجتهاد می فرمایید.قرآن تصریح می کند که اینطور نیست.قرآن به صراحت می گوید که وقتی وحی نازل می شود،تو زبانت را تکان نده.وسعی نکن که آن را حفظ کنی.حفظ و نگهداری آن برعهده ماست.تصریح می کندکه اگر قولی به ما نسبت بدهی،رگ قلب تو را قطع می کنیم.ذهن خدا و دهن رسول و …این مفاهیم ابدا با منطوق آیات سازگار نیست.

پاسخ : 
تفاوت کتاب با ام الکتاب چیست ؟
که می گوید قرآن در ام الکتاب جایگاه بالایی دارد ؟
گفتم که ابتدا ما در صداقت قول نبی هیچ شکی نداریم .تفاوت بین قول نبی با آنچه که وحی می شود و آنچه که نوشته می شود که اصلا هم بحث نسبت دادن مطرح نیست معلوم است که پیامبر صادق بوده و چیزی اضافه یا کم نکرده بحث بر سر تفاوت های جبری که قبلا کردیم است .

رضا باقری ؛

ام الکتاب یک مفهوم دیگری است.امری تکوینی است.

پاسخ :
تکوینی در مقابل چه ؟

رضا باقری :
در مقابل تشریعی
پاسخ :
پس تکوین هنوز باقی است

رضا باقری :
بله بر این اساس

پاسخ :
سخن بر سر تفاوت تکوین و تشریع است .همین تکوینی که هنوز برقرار است ، مازادی ایجاد می کند که تشریع پاسخگوی آن نیست .مگر اینکه فکر کنیم امر تکوین به پایان رسیده و منکر خالقیت نو خدا شویم .

مهدی :
ذهن بشر ظرفیت اجرای عدل را دارد؟
 و یا بعنوان پیش فرض موجودی غیر عادل است؟یا عادل
و برای عادل شدن باید تربیت شود چگونه؟

پاسخ :
عدالت را تظاهری از حضور دیگری دانستیم بنابراین بخش عمده ای از بار عدالت طلبی بشر با تربیت اوست .
صفدری :

اقای دکتر مقداری هم راجع به رابطه عدالت و قدرت بپردازید

پاسخ :

با رویکرد اتخاذشده، البته عدالت باید همواره بر سر قدرت ناظر باشد .یعنی دین که متولی عدالت است باید همواره ناظر قدرت باشد. این به معنای این است که دین و شریعت نباید هیچگاه خودشان متکفل اجرای قدرت شوند چون اصولا حوزه عدالت اجرای قدرت نیست بلکه تنظیم کننده قدرت است .این خطا هر گاه عدالت یا دین خواسته قدرت مدار هم بشود اتفاق افتاده و این عین بی عدالتی است .و طبعا خارج شدن امور از جایگاه خود .
در پایان چند نکته را عرض کنم و بحث را خاتمه دهیم .

پذیرش دیگری یکی از نشانه های تربیت و تکامل انسان است .بنابراین هر چه انسانی فرهیخته تر باشد طبعا توجه به امورات دیگران هم خواهد داشت .ایثار چه مال و چه جان و چه هر نوع دیگر آن مثلا مبارزه در جهت عدالت و آزادی ، اخلاقی ترین رفتار بشری است .
بر این اساس پذیرش دربرگیرندگی ( خدا ) و آینده پیش آمد و تروماتیک ( اخرت ) علامتی از اخلاقی بودن انسانهاست .چه اخلاقی بودن مقدمه محدود کردن خود است .
به همین نسبت قدرتی که دیگری را در خود لحاظ کند اخلاقی تر و دینی تر از قدرت خودمدار است.
به همین دلیل من فکر می کنم حکومتهای دموکراتیک هم اخلاقی تر و هم دینی تر از حکومتهای دینی استبدادی هستند. حضور و بروز جامعه مدنی نشانه ای از سلامت و اخلاقی بودن حکومت و جامعه دارد. جامعه مدنی و به خصوص سازمانهای مردم نهاد مدافع عدالت و حق در برابر قدرتهای مستبد و تمامیت طلب هستند. تعبیر قرآن از قدرت نامحدود فرعونیت است. فرعون قدرتی است که هیچ محدودیتی را نمی پذیرد و می خواهد جای خدا بنشیند. بنابراین حضور خدا محدود کننده فرعونهاست و جوهر دین هم محدود کردن قدرت استبداد است.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x