معنویت در نهج البلاغه -۳

 استاد ملکیان:  گفتگو در باب شاخصه ی معنویت بود، یعنی کسی که دارای معنویت است ( انسان معنوی)، با هر امری، پدیده ای، خبر یا اخباری که مواجه می شود، نخستین سوالش این است که به عمل من چه ربطی دارد؟ یعنی اگر وضع این گونه است که شما می گویید، من چه باید بکنم؟ برای چگونه عمل کردن و…

 استاد ملکیان:  گفتگو در باب شاخصه ی معنویت بود، یعنی کسی که دارای معنویت است ( انسان معنوی)، با هر امری، پدیده ای، خبر یا اخباری که مواجه می شود، نخستین سوالش این است که به عمل من چه ربطی دارد؟ یعنی اگر وضع این گونه است که شما می گویید، من چه باید بکنم؟ برای چگونه عمل کردن و زیستن من چه نتیجه ای از این وضع عاید می شود؟ پرداختن به هر چیزی که به این ” چه باید بکنم ” اثباتاً و نفیاً ربطی پیدا نمی کند و هیچ نتیجه ای از نظر یک انسان معنوی نداشته باشد؛ تضییع عمر، استعداد و نیرو است.

گفتیم مجموع پیام های معنوی نهج البلاغه سه قسم اند:

الف. مابعد الطبیعه، یا به تعبیری هستی شناسی نهج البلاغه

ب. انسان شناسی نهج البلاغه

ج. اخلاق، یا به تعبیری وظیفه شناسی نهج البلاغه

بحث اول درباره ی هستی شناسی، متافیزیک و مابعدالطبیعه ی نهج البلاغه بود. بعضی از عناصر این هستی شناسی قبلاً گفته شده است و حال به ادامه ی مولفه های هستی شناختی نهج البلاغه می پردازیم.

گفتیم جهان هستی بی ثبات و بی قرار آفریده شده است و بی ثباتی و تحول و سیلان و دگرگونی و تغیّر جبلی و ذاتی جهان پیرامون ماست که ما در آن زندگی می کنیم. از همین نکته ( بی قراری عالم)، در باب ” چه باید کرد”، سلسله نتایجی استخراج می شود که به آن می پردازیم.یکی از نتایجی که از بی ثباتی عالم می شود گرفت این است که این بی قراری برای ما عدم امنیت و عدم یاس توامان پدید می آورد، چون در جهانی بی قرار زندگی می کنیم که هم امنیت نیست و هم یاس نیست. هم هر که خودش را در امن و امان احساس می کند، خطا می کند و هم هر که مایوس است خطا می کند. در جهانی که همه چیز در حال تطور و تحول و سیلان و دگرگونی است، در هیچ وضعی نباید امنیت دید، از طرف دیگر در هیچ وضعی نباید مایوس شد. حتماً به یاد می آورید که در تتمه ی دعای عرفه که به امام حسین (ع) نسبت داده شده – تقریباً محرز است که دعای عرفه از امام حسین (ع) است – این جمله آمده است: ” الهی انَّ اختلافَ تدبیرکَ و سرعهَ طَواءِ مقادیرِکَ منَعا عبادَکَ العارفینَ بِکَ عنِ السّکونِ الی عَطاءٍ و الیاسِ منکَ فی بَلاءٍ “، یعنی در واقع به پیشگاه خدا این نکته را عرض می کند که خدایا ” انَّ اختلافَ تدبیرکَ “، این که تدابیر تو به سرعت پشت سر هم می آیند و این که تدبیرات تو خیلی سریع الطویه اند ( یعنی به سرعت می آیند و می روند)؛ این دو واقعیت یعنی تدابیر تو با یکدیگر تفاوت دارند و هم این که تقادیر و مقادیر تو به سرعت جای هم می نشینند. این دو پدیده بندگانی که تو را می شناسند را از دو چیز منع کرده است: یکی از سکون الی عطاء و یکی هم از والیاس منک فی بلاء، یکی هر وقت عطا و دهشی نسبت به آن ها می کنی این ها نباید سکون کنند و بگویند خوب به ما که داده شد. چون ممکن است به همان سرعتی که داده شده، به همان سرعت هم از آن ها گرفته شود؛ زیرا خداوند اختلاف تدبیر و سرعت مقادیر دارد، یعنی به محض این که داده شد امکان دارد گرفته شود، پس هیچ سکون و آرامش و دل آرامی نباید برایشان حاصل شود، چون انسان به چیزی دل آرام است که بداند تا مدتی آن چیز در اختیارش است. چیزی که ممکن است در همان لحظه ای که داده می شود بلافاصله گرفته شود، آدم نمی تواند به آن سکون داشته باشد. از سوی دیگر، در عین این که ” عنِ السّکونِ الی عَطاءٍ ” را منع کرده اند، ” و الیاسِ منکَ فی بَلاءٍ “، وقتی که بلیه ای برایشان وارد می شود، مایوس نمی شوند، چون ممکن است این بلیه به سرعت مرتفع شود. پس این دو خصلت وجود دارد؛ یعنی ممکن است عطیه ها به سرعت گرفته شوند و بلیه ها هم به سرعت رفع و زائل شوند، ازاین لحاظ وقتی به این ها چیزی می دهی، دل آرامی ندارند و امنیتی احساس نمی کنند، چون می گویند چه امنیتی، وقتی چیزی که داده شده است می تواند به سرعت از انسان گرفته شود و خودشان را هیچ مامون و در امن نمی بینند. از آن طرف هم وقتی به بلیه ای دچار می شوند، چون در همان لحظه ممکن است مصیبت برطرف شود؛ زیرا تو سرعت طواء مقادیر و اختلاف تدبیر داری.پس انسان هایی که به این گونه اند، احساس امنیت نمی کنند، چون همیشه در حال خوف اند، از آن طرف هم احساس یاس نمی کنند، چون همیشه در حال رجاء هستند. به این خاطر یکی از صفاتی که در دین آمده همین است که انسان باید همیشه در حال خوف و رجاء باشد ( یکی همین است، دو معنای دیگرش را بعداً خواهیم گفت). ما همیشه خائفیم، چون همیشه ممکن است نعمت ها از ما گرفته شوند و همیشه راجی و امیدواریم چون ممکن است بلیه ها از ما مرتفع شوند. این به دلیل بی قراری جهان است، وقتی جهان بی قرار است، آدم نباید مایوس شود چون شاید چیز بد زائل شود وچون جهان بی قرار است، هیچ وقت نباید مطمئن و مامون باشیم و خودمان را در امن و امان احساس کنیم، چون ممکن است نعمتی که الان در آن غوطه می خوریم از ما گرفته شود.

تا آن جا که من احصاء کرده ام علی ابن ابی طالب در بیش از سی مورد در نهج البلاغه به این موضوع اشاره کرده است، این که هیچ وقت احساس امنیت نکنید و از سوی دیگر هیچ وقت احساس یاس نکنید، به دلیل این که ممکن است همه چیز عوض شود، در خطبه ی ۷۹، طبق نهج البلاغه ی صبحی صالح آمده است؛ قاله لبعض اصحابه لمّا عزم علی المسیر الی الخوارج فقال له یا امیر المومنین ان سرت فی هذا الوقت خشیتُ ان لاتظفر بمرادک، یکی از اصحاب حضرت، وقتی حضرت آماده ی رفتن به جنگ خوارج می شد به ایشان گفت: ان سرت یا امیر المومنین فی هذا الوقت، اگر الان راه بیفتی می ترسم به مراد خود ظفر نیابی و در جنگ شکست بخوری، من طریق علم النجوم ، من از طریق علم نجوم این را فهمیدم ( همین چیزی که در میان ما متداول است که الان ساعت یمنی نیست، ساعت نحسی است، یا بالعکس). حضرت در جواب این صحابه شان فرمودند: اتزعم انک تهدی الی الساعهِ الّتی من سارَ فیها صُرِفَ عَنهُ السّوءُ، گمان می کنی که علم پیدا کرده ای به وقتی که در آن وقت هر کس سیر کند، به او بدی نمی رسد و تُخَوَّفُ مِنَ الساعهِ الّتی من سارَ فیها حاقَ بهِ الضُّرُّ، دیگران را می ترسانی از ساعتی که در آن ساعت هر که به راه بیفتد، به او ضرر می رسد. تو فکر می کنی  می توانی ساعتی را که در آن خوبی به انسان نمی رسد و ساعتی را که در آن بدی به انسان می رسد یا بالعکس را تعیین کنی؟ هر که این سخن تو را تصدیق کند، قرآن را تکذیب کرده است. واستَغنَی عن الاستعانه باللهِ، چنین شخصی دیگر از این که از خدا کمک بگیرد، بی نیاز شده است، چون می گوید اگر الان ساعتی است که من در آن هر کاری بکنم به من ضرری نمی رسد، دیگر هیچ نیازی به استعانت از خدا ندارم و اگر ساعتی است که در آن هر کاری بکنم به من بدی می رسد، باز هم نباید به خدا استعانت کنم، چون دراین صورت ساعتی که بدی ها به آدم نمی رسد، دست به عمل می زنم و در هیچ کدام از این دو حال نیازی به استعانت از خدا ندارم. واستَغنَی عن الاستعانه باللهِ فی نیل المحبوبِ وَ دفعِ المکروهِ، دیگر انسان در نیل به محبوب خودش و در دفع مکروه از خودش نیازی ندارد که از خدا کمک بگیرد، وضع مشخص و روشن است. وتَبتَغی فِی قولِکَ للعامِلِ باَمرِکَ ان یولیکَ الحمدَ دونَ رَبِّه، در این صورت یک کار دیگر هم می کنی، و آن این که می خواهی حمد و ستایش خدا را به جای این که معطوف به خدا باشد، معطوف به خودت بکنی. چون بعد از این مردم باید سپاس گذار تو باشند، که وقت هایی که بدی به آن ها می رسد نشان دادی و وقت هایی را هم که خوبی به آن ها می رسید نشان دادی و تَبتَغی فِی قولِکَ للعامِلِ باَمرِک، می خواهی در سخنت به کسی که به آن عمل می کند، ان یولیکَ الحمدَ دونَ رَبِّه، حمدش را متوجه تو بکند و نه متوجه پروردگارش؛ لاَنّکَ بزَعمِکَ انتَ هدَیتَهُ الی السّاعهِ الّتی نالَ فیها النفع و امِنَ الضُرَّ، برای این که به زعم خودت تو بودی که هدایتش کردی به ساعتی که در آن ساعت نفع می رسد و ضرری نمی رسد. بعد حضرت جملاتی می گویند که نمی خواهیم فعلاً وارد بحث آن ها بشویم. ایها الناسُ ایاکُم و تعلُّم النجوم، مردم بر شما باد که از ستاره شناسی – به تعبیر دقیق تر باد گفت ستاره بینی – دوری کنید، الّا ما یهتَدی بِه فی برِّ اَو بحر، مگر آن مقدار که بشود راه های آسمانی و زمینی را از راه ستارگان تشخیص داد که جنوب کجاست و شمال کجاست، ولی غیر از این را نه. فانها تدعو الی الکهانه و المُنَجّمُ کاکاهنِ کالساحرِ و الساحرُ کالکافرِ و الکافرُ فی النّارِ، سیروا علی اسمِ اللهَ. به یاد خدا در هر کاری به راه بیفتید.

مورد دیگر خطبه ی ۶۵ صبحی صالح است. حضرت در آن جا می گویند: هر که در حال نقمت الهی به سر می برد، املش را از آن نباید از دست بدهد، یعنی باید امیدوار باشد که همین لحظه این نقمت مرتفع بشود و هر که هم در حال نعمتی از نعمات الهی به سر می برد، باید ترسش را از دست ندهد، چون ممکن است این نعمت همین لحظه از دستش گرفته شود. در قسمت آخرش می گوید: تو خدایا این جوری هستی، المامول مع النقم المرهوب مع النّعَم، تو کسی هستی که وقتی نقمت می باری ما املمان را هم چنان به تو نگه می داریم و وقتی هم که نعمت می باری، ترسمان را هم چنان نسبت به تو محفوظ نگه می داریم، نمی گوییم که ” نعمت ” که دیگر نباید ما را از تو بترساند، چون ممکن است همین لحظه نعمت از ما گرفته شود و نمی گوییم ” نقمت ” نباید ما رااز تو ناامید کند، چون ممکن است این نقمت همین الان از بین برود. این تعبیر که در عین نعمت ها ترسان باشیم و در اوج نقمت ها باید امیدوار باشیم، این به تعبیر آگوستین قدیس در ” اعترافات “، بزرگ ترین قدمی است که آدم می تواند در راه استکمال معنوی خودش بردارد، در ” اعترافات ” در سه موضع بحث مفصلی در این باب می کند که بزرگ ترین مانعی که ما در راه استکمال معنوی خودمان داریم این است که عادت زده می شویم، عادت بزرگ ترین مانع استکمال معنوی است. عادت یعنی به وضعی که در آن هستیم خو بگیریم و دیگر در این اندیشه نباشیم که این وضع ممکن است همین الان عوض بشود، هر که در این وضعی که الان هست خو بگیرد، چه این وضع، وضع نعمت آمیز باشد و چه نقمت آلود باشد، همین که عادت کرد و فکر کرد که این وضع دیگر ادامه خواهد یافت، همین مانع استکمال معنوی او خواهد شد. عادت یعنی خو گرفتن، یعنی اعتیاد، خو گرفتن به معنای خوش آمدن نیست.[۱] من ممکن است به چیز ناخوشایندی خو بگیرم، خو گرفتن یعن تلقی ام این است که وضع همین گونه خواهد ماند و بنابراین با آن کنار می آیم، چه خوب و چه بد.به تعبیر آگوستین قدیس استکمال ما همین است که به این وضع نرسیم، یعنی همیشه باید به این توجه کنیم که همه چیز در حال گذر است.

علی ابن ابی طالب وقتی بحثی راجع به نظام جهان می کنند – نظامی که به دست خدا و اراده و اختیار خدا ساخته شده است – دائماً توجه می دهند که این نظامی که بر شما محیط است، نظام نعمت و شکر است، نه نظام عمل و حساب. نظام نعمت و شکر است، نعمت یعنی چه؟ یعنی آن چه دیگری به ما می دهد، اما نه به ازای کاری که کرده ایم و می بایست می کردیم و به ازای کاری که نکرده ایم و نمی بایست هم می کرده ایم، نعمت از مقوله ی عِوَض نیست، از مقوله ی اجر هم نیست، هم عِوَض و هم اجر از این جهت مشترک اند که در ازای کاری که باید می شده و شده و یا در ازای کاری که نباید می شده و نشده به کسی تعلق می گیرد. علی ابن ابی طالب به دفعات بسیار عدیده ای – شاید بیش از صد مورد – در نهج البلاغه می فرماید که این جا نظام دهش و سپاس است، نظام دهش و شکر است. یعنی آن چه به شما در این جا داده می شود، پاداش کاری که کرده اید نیست و بنابراین شما مستحقش نبوده اید، و حق تان را نگرفته اید و کاری نکرده اید که حقی داشته باشید و مستحق باشید که این حق به شما داده شود؛ این جا در واقع داده می شود بدون این که استحقاقی در نظر گرفته شود. وقتی دهش است، فقط دهش انعام آمیز است، طبعاً از آن ناحیه چیزی جز سپاس نباید باشد. اقتضای دیدگاه دینی این است که در دار دنیا انسان فقط باید سپاس گزار باشد. اگر چیزی را نداده اند، نباید می داده اند که ما طلبکار باشیم و اگر هم چیزی را داده اند، باز نباید می دادند که ما بگوییم حق مان را گرفته ایم. انسان در قبال چیزی که اجر و عوض اوست، سپاسی به کسی بدهکار نیست، اما چیزی که نعمتی است که به او داده می شود، در برابرش سپاس بدهکار است.[۲] این چیزی است که عارفان مسیحی از آن به appreciation ( قدردانی و سپاس گزاری از نعمات) تعبیر می کنند، یعنی می دانم که حقم نیست ولی با این همه گرفته ام، بنابراین سپاس گزارم که به من داده اید.

این چیزی است که در دار دنیا وجود دارد، برخلاف آن چیزی که در ارتباط دنیا و آخرت وجود دارد. در دار دنیا هر چیزی که به ما داده می شود فقط نعمت است.حضرت علی (ع) در خطبه ی ۴۵ می فرماید: وَ لا مَخلُوَّ مِن نعمَتِه، و بعد از چند جمله باز بر این تاکید می کنند و می گویند: و لا تفقد له نعمه، هیچ انسانی در جهان مخلوّ از نعمت الهی نیست، یعنی همه در حال گرفتن نعمت الهی اند و اصلاً کاری به این نیست که چه می کنند و چه نمی کنند. باز هیچ انسانی مفقود از نعمت الهی نیست. هر چیزی را ناخنک بزنید، می بینید که نعمت های الهی است. نکته: نعمتی که در زبان عربی و در زبان نهج البلاغه و قرآن است با نعمتی که در بیان ماست فرق می کند. ما وقتی در بیانمان می گوییم خدا به کسی نعمت یا نعمت های الهی داده، همه ی چیزهای خوب را نعمت می گوییم[۳] و فقط به خوب بودن و خوشایند بودن آن توجه داریم و در مقابل آن هم نقمت را به کار می بریم که به بد بودن و ناخوشایند بودنش توجه داریم. اما نعمت در زبان عربی توجه به خوشایند بودنش نیست[۴] که گفته اند نعمت، بلکه توجه به این است که انعام شده و از سر تفضل داده شده است. نعمت، نعمت بودنش به این است که منعَم است، منعَم است که منعِمی بر منعَم علیه داده است.نعمت و نقمت، عوض و اجر و جزا نیست. به ما عوض کاری که کرده ایم نداده اند. همین طور بدون این که توجه شود که ما نیکوکاریم یا بدکار و امثال ذلک، به ما داده اند.چنین مواردی بسایر زیاد است و تنها چند مورد را ذکر می کنیم.

حضرت برای این که به جنگ معاویه برود ( خطبه ی ۴۸)، این جمله را می گوید: و الحمد الله غیر مفقودِ الانعام و لا مکافَاءِ الافضال، خدایا سپاس تو را که هیچ کس از انعام تو خالی و عاری نیست. همه، همیشه در حال دریافت انعام تو هستند و بعد هم افضال و انعام تو در برابر چیز دیگزی نیست؛ کافا نیست. مکافات یعنی برابر کردن چیزی با چیز دیگر. افضال های تو در عوض چیزی نیست. در واقع بدون عوض و بدون این که تلقی عوض از آن بشود داده شده است.در خطبه ی ۵۲ که یکی از خطب عمیق نهج البلاغه است، حضرت این جملات راتاکیداً می فرماید: و الله لو انماثَت قلوبُکُم انمِیاثا و سَاَلت عیونُکم من رغبهٍ الیه او رهبهٍ منه دَماً ثُم عُمِّر تُم فی الدنیا ما الدنیا باقیهُ ما جَزَت اعمالُکم عنکم و لَو لم تُبقُوا شیئاً من جهدِکم انعُمه علیکم العِظامَ و هُداهُ ایاکُم لِلایمان. ببینید چقدر تاکید در این عبارت به کار رفته است. یکی این که تاکید کرده ” و الله “، یکی دیگر می گوید ” لو انماثَت قلوبُکُم انمِیاثا “، اگر دل هایتان آب شود و دیگری ” سَاَلت عیونُکم من رغبهٍ الیه او رهبهٍ منه دَماً “، اگر از چشم هایتان به سبب رغبتی که به خدا دارید، یا ترسی که از او دارید خون ببارد، ” ثُم عُمِّر تُم فی الدنیا ما الدنیا باقیهُ “، تا وقتی دنیا باقی است اگر به شما عمر هم بدهند، در دنیا مشغول این کارها باشید، ” ما جَزَت اعمالُکم عنکم و لَو لم تُبقُوا شیئاً من جهدِکم انعُمه علیکم العِظامَ “، باز هم نعمت های بسیار عظیمی که به شما داده شده است اصلاً مساوی نیست با اعمالی که شما انجام داده اید؛ این ها اصلاً ربطی به آن ندارد. فکر نکنید که تمام این اعمال هم به اندازه ی نعمت های خدا بر شما خواهد بود. و لَو لم تُبقُوا شیئاً من جهدِکم، ولو در تمام مدت عمرتان، ذره ای کاری را که می توانستید بکنید را فروگذار نکرده باشید، باز هم فکر نکنید که وزن این نعمت ها، وزن آن نعمت هاست. این ها اصلاً در مقابل آن کارهایی که می کنید داده نشده است. و باز یک مورد دیگر در خطبه ی ۶۴ حضرت می فرماید: پس چون این طوری است، هیچ وقت به ما که داده می شود نباید شاد شویم و فکر کنیم که ما در واقع مستحق این بوده ایم. نسال الله سبحانه ان یجعلنا و ایاکم مِمَّن لا تُبطِرُه نعمه، از خدا می خواهیم ما را از کسانی قرار دهد که وقتی نعمتی به آن ها می رسد، شاد نمی شوند. و موارد فراوان دیگر.دنیا دار عمل و محاسبه نیست، دنیا دار دهش های بدون محاسبه است. و چون دهش ها بدون محاسبه است همیشه باید سپاس گزاری همراهش باشد.

بحث دیگر، بحث دنیا و آخرت است. علی ابن ابی طالب دائم می فرماید: الیوم عمل و لا حساب و غداً حساب و لا عمل. اصلاً این جا جای محاسبه نیست، این جا هر چه داده نمی شود بدون توجه به این است که چه کرده ای و چه نکرده ای، در آخرت است که هر چه داده می شود فقط براساس کارهایی است که کرده اید و یا کارهایی که نکرده اید. این هم خدا اراده کرده است که جهان این گونه باشد، اگر خدا اراده کرده که جهان این گونه نباشد، ما هم نباید جز این را بخواهیم. به تعبیر حضرت باید توجه کنیم که این جا وضع از همین قرار است، بنابراین نباید نداده ها شخص را غمگین و داده ها شخص را شاد کنند، از این لحاظ در این جا هیچ چیزی حساب و کتابی ندارد.

ویژگی دیگری که علی ابن ابی طالب (ع) می فرماید خدا جهان را با آن ویژگی آفریده این است که خدا جهان را جوری آفریده که شنیدنش همیشه بهتر از دیدنش است و هرچه به آن نزدیک می شویم، می بینیم که بدتر از آنی بوده که گمان می کرده ایم. ۳۲ مورد این مطلب در نهج البلاغه آمده که دنیا را هر چه از دورتر با آن سر و کار داشته باشید زیباتر است، یک گام نزدیک تر می شوید، زشت تر می شود و گام دیگر، زشت تر هرچه نزدیک تر می شوید زشت تر می شود. هر چه دورترید دنیا را زیباتر می بینید و هر چه نزدیک تر می شوید زشت تر. در خطبه ی ۸۳ حضرت می فرماید: فان الدنیا رَنِقُ مَشرَبُها، هر که از دنیا نوشید، دید که آب کدری نوشیده است، ردغ مشرعها، هر کس به سرچشمه اش نزدیک شد، دید سرچشمه ی پر گل و لایی دارد، یونِقُ منظَرُها و یُوبِقُ مَخبَرُها، هر کس که نگاه به آن کرد دید که خیلی زیباست، دست که به آن زد دید که مسموم کننده و زهرآلود است. یک جای دیگر حضرت دنیا را به مار تشبیه می کند و می گوید: مارها را دیده اید که برای بچه ها خیلی زیبا هستند، چون خط و خال دارند؛ بزرگ ها می دانند که این زیبایی ها ظاهری است و هیچ وقت به آن نزدیک نمی شوند، بچه این زیبایی ظاهری را می بیند و فکر می کند که باطن آن هم زیباست، نزدیک می شود و زهرش را احساس می کند. دنیا هم همین جور است، وقتی نظر می کنی خیلی زیبا و اعجاب انگیز است، اما و یوبق مخبرها، دست که به آن بزنید هلاک می شوید؛ یک چنین وضعی دارد. می فرماید: غُرورٌ حائل و ظلُّ زائلٌ و سنادٌ مائلٌ، همه اش زیبایی ظاهری و همه اش زشتی باطنی است.

در خطبه ی ۱۱۴ به صورت کلی و واضح آمده است: ” و کلٌّ شیئٍ من الدنیا سَماعُهُ اعظمُ مِن عیانِهِ ” هر چیزی در دنیا شنیدنش خیلی شگفت انگیزتر از دیدنش است، آدم وقتی می شنود بیشتر لذت می برد، وقتی       می رود و می بیند که آن قدر هم لذت آور نبوده است. و بعد می فرماید: در آخرت درست برعکس این است. قرآن هم می فرماید: ما تدری نفس ما اخفی لهم من قره عین، بعد از این که نعمت های الهی را شمارش می کند، بعد می گوید که تازه این ها را که می شنوید نمی دانید که چیست، از شنیده ها نمی فهمید که چی است و نمی توانید قیاس بکنید. ما تدری نفس ما اخفی لهم من قره عین، آن چه از خوشایند ها در آنجا هست، آن ها را نمی فهمید بفهمید که چقدر لذت بخش است. حضرت در این جا ” و کلٌّ شیئٍ من الدنیا سَماعُهُ اعظمُ مِن عیانِهِ”، می فرماید ” و کلٌّ شیئٍ من الاخره سَماعُهُ اعظمُ مِن سماعهِ”، اما در مورد آخرت عکس این است، هر چه که در اینجا از آخرت می شنود به آن صورتی که در آنجا می بیند لذت نمی برد، دنیا را این جوری آفریده اند. معنایش این می شود که در دنیا میزان نزدیکی شما به یک شیئ همان است و میزان این که می فهمید که آن نبوده که فکر می کردید همان. به این حیث است که حضرت علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه بیش از ۲۰۰ مورد از فریبندگی دنیا تعبیر می کند.فریبنده یعنی چیزی می نماید که در واقع نیست. در خطبه های ۹۹، ۱۱۱، ۱۰۳، ۶۳، ۱۱۳، ۸۳، ۸۹ و در خطبه های فراوان دیگری دائماً از این که دنیا فریبنده است و در دنیا چنین وضعی برقرار است، آمده.[۵] در نهج البلاغه ویژگی دیگری که برای این وضعی که آفریده شده، آمده این است که در جهان موجوداتی که آفریده اند، مدت ماندشان و هم آنچه رزقشان در جهان است، مقسوم و معین است. بنابراین هیچ کوششی در راه وسیع تر کردن رزق و روزی کسی در دنیا، قرین توفیق نیست، یعنی هیچ کس نمی تواند نه طول مدت ماندنش در دنیا را بیشتر کند و نه رزقش را در دنیا بیشتر کند.در زبان عربی، رزق آن چه که من دارم نیست، بلکه آنچه از داشته ها بهره می برم، می باشد. برای مثال فرض کنید که من ده تا خانه داشته باشم ولی در تمام مدت عمرم فقط موفق شوم در دو تا از این خانه ها اقامت گزینم و از آن لذت ببرم. در این صورت رزق من ده خانه نبوده است، نعمتی که به من داده شده ده تا خانه بوده اما رزق من آن دو خانه بوده. رزق آن چیزی نیست که من دارم، آن بهره ای است که از داشته هایم می برم، بنابراین امکان این که دامنه ی رزق من به مراتب از نعمتی که بر من هست، تنگ تر باشد، فراوان است. رزق یعنی آن چیزی که از گلو پایین می رود نه آن چیزی که در سفره است. اگر همه ی نعمت ها از مقوله ی خوردن بود، آن وقت نعمت آن چیزی می شد که در سفره تان بود، اما رزق آن چیزی می شد که از گلویتان پایین می رود و عایدتان می شود. در زبان عربی به هر نعمتی رزق نمی گویند ومورد رزق اخصّ از مورد نعمت است.[۶] در موارد متعددی اشاره شده است که خدا هم عمر شما و هم نعمتی را که بهره می برید مشخص کرده و برای تغییر این شما هیچ نمی توانید بکنید. در خطبه ی ۹۱ ( خطبه الاشباح) علی ابن ابی طالب می فرماید: و قَدَّر الارزاقَ فَکَثَّرَها و قَلَّلها، خداست که رزق ها را مشخص و تقدیر کرده و به اندازه فرو فرستاده است. فَکَثَّرَها و قَلَّلها، بعضی را خودش زیاد کرده و بعضی را هم خودش تقلیل و کم قَسَّمَها عَلَی الضَّیقِ و السَّعَهِ، خود خدا این رزق ها را تقسیم کرده، چه آن وقت که ضیّق است و چه آن وقت که موسّع است. فعَدلَ فیها، در هر دو حال هم ظلمی نکرده است. بله، بعد از این که این کمی و بیشی را فراهم کرد، طمینه را برای چیزی که می خواست فراهم آورد. لِیَبتَلیَ مَن ارادَ بِمَیسورِها و مَعسورِها و لیَختبرِ بذلِکَ الشُّکرَ و الصَّبرَ من غَنیَّها و فقیرِها، اراده کرد تا آزمایش کند آنهایی را که کم داده بود، با دشواری های زندگی و آن هایی را که بیشتر داده بود، بافراخناهای زندگی، تا ببیند آن هایی که فراوان به آن ها داده شده، آیا شکر می کنند یا نه؟ و آن هایی که به آن ها کم داده است صبر می کنند یا نه؟ همیشه از فقیر انتظار صبر، از غنی انتظار شکر می رود، اما در عین حال نباید بگوییم که این زمینه سازی به قیمت فراوانی فراهم آمده است، یعنی نباید بگوییم که اگر بنا بر آزمایش بود، می خواستند ببینند که شکر می کند یا نه؟ و چه کسی صبر می کند و چه کسی صبر نمی کند، شکر را از غنی انتظار داشته باشیم و صبر را از فقیر. در این صورت این زمینه سازی گران تمام شده است، چون فقرا همیشه در تنگنا هستند تا زمینه ی آزمایش فراهم بیاید، حضرت می فرمایند این طور هم نیست. و بلافاصله می فرماید: ثم قرن بِسَعَتِها عَقابیل… اما در عین حال خدا ثروتمندان را مامون نکرده، گفته است امکان دارد به دنبال این سعه بلافاصله گزش فقر و فاقه بیاید و بسلامتها طوارق آفاتها، سلامت هایی هم که داده می شود همه وقت در معرض آفات است، یعنی ممکن است این سلامت گرفته شود و بفرج افراحها غُصَصَ اتراحِها، هر جا خدا گشایشی فراهم آورده، رخنه هایی را هم فراهم آورده که بتواند با این رخنه ها فوراً تنگنا را به وجود آورد، این جور هم نیست که همیشه به همین منوال باقی بماند.

بنابراین این ویژگی وجود دارد که رزق ها، رزق های مقسومی هستند. حضرت می فرماید: همه ی شما یا به دنبال چیزی می دوید که رزق تان است و یا به دنبال چیزی می دوید که رزق تان نیست. اگر به دنبال چیزی می دوید که رزق تان است، ندوید، چون رزق تان است  و به شما می دهند و اگر به دنبال چیزی می دوید که رزق تان نیست، باز ندوید چون به شما آن را نمی دهند. نعمت بی حساب و کتاب داده می شود، اما مهم رزق است، این رزق مشخص است که تو چقدرداشته باشی و چقدر باید بهره ببری، به دنبال رزق ننهاده نباید بروی چون ننهاده است و به دنبال رزق نهاده هم نباید بروی چون نهاده است.

اما ویژگی بعدی که ایشان بر آن تاکید می کند این است که در این دنیا چون همه چیز در تطور است و شما دائماً مظاهر تطور را می بینید به این لحاظ باید ابن الوقت باشید، پس باید لحظه را پاس داشت. معلوم نیست که چه بشود و آینده اندیشی افراطی یعنی آن چه که از آن به طول الامل یا افراط التدبیر تعبیر می شود و آدم بخواهد در باب آینده زیاد تدبیر داشته باشد، یا طول الامل داشته باشد، این ها در واقع مذموم هستند. به دلیل این که همه چیز نامشخص است، آدم همه وقت باید براساس داده ها محاسبه کند، یعنی با توجه به اطلاعاتی که دارد برای آینده بریزد. اما این محاسبه ها وقتی درست در می آیند که داده هایمان ثابت بمانند، وقتی معلوم نیست که داده ها ثابت بمانند، بنابراین محاسبه را باید تا می شود کوتاه مدت و به آینده نزدیک کرد. نزدیک ترین آینده چه موقع است؟ آینده ای که فاصله اش با ما صفر باشد، یعنی همین الان. بنابراین محاسبه ها باید مصروف الان شوند، نه مصروف آینده های دورتر، این در واقع ابن الوقت بودن است. به معنای دقیق ابن الوقت بودن، یعنی در بند آینده نبودن و البته در اندیشه ی گذشته هم نبودن.حضرت دائماً به این اشاره می کند که شما گذشته را که گذشته، در اختیار ندارید و آینده را هم که در اختیار ندارید، بنابراین فقط حال را در نظر بگیرید.چیزی که مجوز و توصیه کننده ابن الوقت بودن است این است که ما بین دو عدم نشسته ایم و بین دو عدم را دیگر نمی شود محاسبه کرد. حضرت در این شعر می فرماید:

ما فات مضی و ما سیاتیک فاین

قم فغتنم الفرصه بین العدمین

آن چیزی که فات گذشت و آن چیزی که خواهد آمد، الان که نیست، فرصت بین دو عدم را غنیمت بشمارید. در باب ابن الوقت بودن ( اغتنام فرصت) سه نکته را اشاره می کنیم:

۱- وقتی گفته می شود ابن الوقت باشید و شما نباید برای آینده برنامه ریزی کنید، معنایش این است که کاری را که الان باید انجام دهید، انجام بدهید نه این که کاری را که باید انجام بدهید انجام ندهید، چون وقت تان را الان صرف آرزو اندیشی و محاسبه ی آینده می کنید.پس اگر کاری را که در هر آنی باید بکنم، آن را بکنیم و وقت و فرصتی را که الاندر میان دو تا عدم در اختیار داریم را صرف کار دیگری نکنیم، در اینحالت اگر کاری را که الان باید بکنم، آینده اندیشی باشد، آن وقت آینده اندیشی کارالان من است و من در واقع کار الانم را انجام می دهم؛ این نکته مهم است. توجه کنید که به ما گفته اند در هر آنی کاری را که باید بکنید، بکنید و با آینده اندیشی و طول الامل وقت الانتان را از بین نبرید. این درست است اما اگر کاری را که الان باید بکنم مربوط به آینده است ولی این را باید الان بکنم، دراین صورت اگر من بیایم و کار مربوط به آینده را بکنم، باز من ابن الوقت هستم، باز هم دارم کار الانم را انجام می دهم. به تعبیر دیگر آن چیزی که اهمیت دارد ایناست که در هر لحظه کاری را که باید کرد، بکنیم و خودمان را از کاری که باید کرد، به کار دیگر مشغول نکنیم. حالا اگر کاری را که باید کرد، درباره ی آینده است، باز هم وقتی داریم آن را انجام می دهیم کاری است که الان باید انجام بدهیم، بنابراین مشمول آن طول الامل ها و آرزو اندیشی نخواهیم بود.

۲- نکته ی دیگر این که ابن الوقت بودن همیشه به این معناست که من همه وقت باید براساس آگاهی های کنونی ام تصمیم بگیرم، نه براساس آگاهی هایی که بعداً ممکن است پدید بیایند، مثلاً من براساس اطلاعاتی که الان دارم وظیفه ام این است که کار x را انجام بدهم، اما امکان دارد که در آینده اطلاعات من بیشتر بشوند، یا در آینده معلوم شود که این اطلاعاتی که من دارم خطا بوده و چون این امکان است، پس الان دست از عمل بردارم؛ این هم باز معنای ابن الوقت نبودن است. ابن الوقت بودن معنایش این است که در هر آن من در گروی آگاهی هایی هستم که در همان آن دارم و باید براساس آن ها عمل کنم. این که برخی از این آگاهی ها فردا معلوم شود که آگاهی نبوده و یا جهل مرکب بوده و یا معلوم شود که سه فقره آگاهی هم بعدها می توانستم داشته باشم، این ها نباید مرا از این کاری که الان باید بکنم بازدارند، به تعبیر دیگر کاری که همیشه باید کرد، به میزان آگاهی هایی است که در لحظه ی کار داریم، آن است که معلوم می کند چه کاری را باید انجام بدهیم و چه کاری را نباید انجام بدهیم، آن به میزان اطلاعاتی که در آینده پیدا خواهیم کرد، است.

۳- معنای سومی که از ابن الوقت بودن ملحوظ است، این است که انسان کاری را که باید بکند، باید بکند، ولی منتظر هیچ گونه نتیجه ای نباید باشد چون هر وقت آدم نتیجه نگر می شود، آینده نگر می شود و آن همان چیزی است که در آیین هندو ” کالی یولیگا ” ( کنش بی خواهش)، عمل بی امل گفته می شود، یعنی من آن چه را که الان باید بکنم، می کنم؛ اما دیگر مترصد نتیجه نیستم، چون مترصد نتیجه بودن یعنی مترصد و در انتظلر آینده بودن و این چیزی است که ما موظفیم نکنیم ( به این معنا که به ما گفته اند نکنید)، بلکه اگر بکنیم ناکامیم. به تعبیر علمای ما امر در این جا ارشادی است نه مولوی. اگر این که گفته اند نکنید، بکنید، می بینید که به ناکامی دچار می شوید.بنابراین ابن الوقت بودن نه به معنای دم غنیمتی است که گفته اند. به نظر می آید بین معنویت و دم غنیمتی چیز سومی وجود ندارد، انسان یا معنوی است یا دم غنیمتی. آن دم غنیمتی چیز بدی است، و با ابن الوقتی نباید خلط کرد؛ دو چیز است.به تعبیر دیگر ابن الوقت بودن به مقام وظیفه باز می گردد، یعنی در هر آن همان کاری را که باید بکنند، بکن، نه این که وقتت را با غم گذشته از بین ببر و نه وقتت را با نگرانی آینده از بین ببر. اما خوش بودن یا به تعبیری دم غنیمتی یعنی در هر آنی هر لذتی که در اختیارت است، حتماً از آن استیفا کن، یک وقت از لذتی که در اختیارت است غافل نباشی. این دم غنیمتی چیزی را پدید می آورد که کرکگور از آن به مرحله ی علم الجمالی و استحسانی و زیبایی شناختی زندگی تعبیر می کرد و به نظرش ناقص ترین وضع انسان حالت دم غنیمتی است، وضعی که در آن انسان می گوید من در هر لحظه ای خوش باشم و از هیچ لذتی که خودش را بر من عرضه می کند، نباید خودم را محروم کنم. فکر من فقط باید این باشد که لذت ها را به چنگ بیاورم و از الم ها خودم را دور کنم. این مرحله ی استحسانی و علم الجمالی زندگی است و بعد کرکگور نشان داد که چقدر این مرحله خیبط زاست، یعنی سرخوردگی برای آدم فراهم می آورد. به تحلیل وی آدم هایی که دم غنیمت اند، جز به سرخوردگی نمی رسند.در عین حال می گفت برای این که انسان در این مرحله ی استحسانی نماند باید معنوی باشد، شق سومی وجود ندارد، انسان یا استحسانی است یا معنوی یا علم الجمالی زندگی می کند یا معنوی. بنابراین معنویت و به تعبیر ما دین، شکل بدیل دم غنیمتی است. اما ابن الوقت بودن شکل بدیل دین نیست، چیزی است که یا باید دیندار باشیم و یا ابن الوقت باشیم. به تعبیری دم غنیمتی رقیب دین است، ولی ابن الوقت بودن خود دین و عین دین و معنویت است. در واقع در وعنویت آدم فکر این است که من در این لحظه چه باید بکنم، همان را بکنم و حتی فکر این هم نیست که چه نتجه ای عاید آن خواهد شد، و حالا نتیجه از هر سنخی که می خواهد باشد.

ویژگی دیگر این است که دنیا وجه دلا لی دارد و نظام اش آیه است. در نهج البلاغه بیش از ۱۷۰ مورد با عبارات کوتاه یا بلند، گفته شده که دنیا وجه دلالی دارد، خدا جهان را جوری ساخته است که به غیر دلالت می کند.نکته: نظام جهان نشانه ای[۷] است و وجه دلالی دارد، دو معنا دارد و هر دو معنایش هم در نهج البلاغه مورد تایید است.

یک معنا این است که جهان هستی چنان ساخته شده که اگر کسی هوشیار و بیدار باشد، از هر پدیده ای از پدیده های جهان هستی می تواند درس هایی بیاموزد و مهم نیست که خود آن پدیده ای که آدم از آن چیزی می آموزد، جماد باشد یا نبات یا انسان دیگری یا جامعه یا تاریخ باشد، این ها مهم نیستند یعنی خود آن موجود نباید در مقام تعلیم باشد که در آن صورت علم و اراده داشته باشد بتواند در مقام تعلیم به من و ما داده باشد، آن موجود می تواند هر چیزی باشد و می شود هم از موجودات درس گرفت.حضرت علی (ع) در خطبه ی ۱۱۴ ( این چهار ویژگی که گفتیم را خلاصه می کند.) می فرماید: ثُمَّ انَّ الدُنیا دارُ فَناءٍ و عَنَاء و غِیَرٍ و عِبَرٍ، می فرماید دنیا چهار ویژگی دارد:

۱-     دار فنا است.

۲-     دار عناء و رنج است.

۳-     دار غیر، دگرگونی یا حول است.

۴-     دار عبر است.

و هر کدام از این چهار ویژگی فنای جهان می فرماید:

فَمِنَ الفناء ان الدهرَ موتِرُ قَوسَهُ لا تُخطِیُ سِهامُه و لا توسی جراحُه، این که می گویم دنیا فنا دارد، به این دلیل است که دنیا همیشه تیر در کمان نهاده و هیچ وقت هم تیرش به خطا نمی رود و این جراحتی هم که به انسان وارد می سازد، هیچ موقع التیام پذیر نیست، حالا این چگونه تیراندازی است؟ یرمی الحیَّ بالموت، به همه ی زندگان تیر پرتاب می کند. و الصحیح بالسَّقم، همه ی تندرستان را تیر بیماری به سویشان پرتاب می کند. و النّاجی بالعَطبَ، به طرف همه ی کسانی که آسوده خاطرند تیر رنج پرتاب می کند. آکل لا یشبع و شارب لا ینقع، دنیا از این جهت خورنده ای است که سیر شدنی نیست و آشامنده ای است که سیراب شدنی نیست. دائماً کارش این است و همیشه در پی کشتن انسان زنده ی دیگری است.

اما در باب عناء و درد و رنج دنیا می فرماید: و من العناء ان المرء یجمع ما لا یاکل و یبنی ما لا یسکن، در این دنیا چه بسا چیزهایی را که انسان با درد و رنج فراهم می آورد، اما خودش نمی خورد. حضرت به تنها بودن انسان تاکید دارد و از این تنها بودن انسان نتایجی می گیرد که یکی از آن ها این است که شما آدم ها اندک بسیار کمی از آنچه را که جمع می کنید، خودتان می خورید، بقیه را دیگران می خورند. برای دیگران کار نکنید، شما که تنهایید و می دانید که کسی به فکر شما نیست، چرا شما در اندیشه ی دیگران هستید. ان المرء یجمع ما لا یاکل، چه بسیار چیزها که ما گرد می آوریم ولی خودمان نمی خوریم، یعنی درد و رنجش مال ماست، خورنده اش کس دیگری است. چقدر بناهایی که درست می کنید و خودتان در آن ساکن نمی شوید. ثم یخرج الی الله لا ما لا حَمَل و لا بناء نقل، بعد می روید پیش خدای متعال، نه مالتان را روی دوش تان می برید و نه این ساختمان ها را می توانید به آن طرف منتقل کنید.حضرت در باب ویژگی عبر دنیا می فرماید: و من عبرها ان المرء یُشرفُ علی اَمَلِه فَیَقطَعهُ حُضورُ اجَلِهِ. ازدرس هایی که می شود آموخت، یکی این پدیده است که چقدر انسان هایی که به محض این که به آرزویشان رسیدند و خواستند از این آرزو کام بگیرند، اجل حاضر شد و بین امل و آمل انقطاع حاصل شد. فلا امَلٌ یُدرَک و لا مومَّلٌ یُترک، اجل نه گذاشت به امل برسد و نه خود آن آرزو اندیش را سر جای خود گذاشت، او را هم با خودش برد. فسُبحان الله ما اغر سرورها و اظماریها، که تعجب می کنم[۸] چقدر کم سرور در این جهان است و چقدر کم سیراب می شود انسان در تشنگی هایی که در جهان دارد، کم سیراب می شود.

حال، یکی از وجوه این درس آموزی این است که پدیده هایی را که می بیند از این پدیده ها درس بگیرد، و از این درس گرفتن ها در نهج البلاغه بسیار است. اما انصاف باید داد که بین علی ابن ابی طالب و بودا و دائو فرقی که هست این است که درس آموزی ها از زندگی انسان های دیگر است، چه آن انسان هایی که هم عصر ما هستند و چه انسان هایی که قبل از ما آمده اند و رفته اند. این نوع درس آموزی ها، یعنی درس آموزی از جامعه و تاریخ که در نهج البلاغه فراوان است. اما درس آموزی از جمادات، نباتات و حیوانات در نهج البلاغه دیده نمی شود.

در آیین بودا و دائو به این معنا، درس آموزی از جمادات و نباتات هست. درس آموزی هایی که در این دو آیین وجود دارد، عرفانی تر است از درس آموزی هایی که در نهج البلاغه وجود دارد. در واقع در نهج البلاغه فقط و فقط پدیده های انسانی به انسان درس می آموزد و نه پدیده های غیر انسانی. ولی در آن جا پدیده های انسانی هم به غیر از جمادات و نباتات درس می آموزند. تفاوت دیگری که به طور کلی بین آیین بودا و دائو با نهج البلاغه و قرآن و اسلام وجود دارد این است که درس هایی که در اسلام و آیین یهود و آیین مسیح می آموزیم، بیشتر این است که از پدیده های این جهان ویژگی های خداوند را می آموزیم، مثلاً از پدیده هایی که در این جهان می بینیم، پی به قدرت، علم، خیرخواهی، حکمت و عدالت خدا می بریم، به تعبیر دیگر مدلول های این دال ها صفات الهی اند. در ادیان شرقی یعنی دائو . بودا که درس آموزی از بودا خیلی مهم هستند، مدلول های این دال ها، ویژگی های یک خدای متشخص نیستند، بلکه کارهایی است که از طریق این درس آموزی ها پیش پای من گذاشته می شود. مثلاً همان طور که در شعر سهراب سپهری است، بودا می گوید: شما وقتی به آب نگاه می کنید، ببنید که آب به شما چه چیزی در عمل می آموزد. آب وقتی که به مانعی برخورد می کند، هیچ در برابر این مانع قد علم نمی کند، وقتی که در مسیر نهری سنگی وجود دارد، آب وقتی به این برخورد می کند قد علم نمی کند، بلکه مانع را دور می زند و راهش را پیدا می کند. یعنی وقتی آب به سنگ برخورد می کند پشت سنگ نمی ایستد و نمی گوید که من باید مبارزه کنم و این سنگ را از پیش پا بردارم و بروم. راهش را از گوشه ای که سنگ به آن منتهی می شود، ادامه می دهد. بودا این را می گفت تا هیچ وقت در برابر کسانی که برای شما مانع اند، در مقابلشان نایستید، دورشان بزنید.ضمناً آب در عین این که بسیار نرم است کاری می کند که هیچ سختی نمی کند، در واقع نرم باشید ولی سخت کار، نرم سخت کوش، تعبیری که خود دائو در ذمّ پده دارد، می گوید آب نرم است و سخت کار، به طوری که سنگ سخت را مقهور خودش می کند. شما هم مثل این آب باشید، یعنی مدارا بورزید اما هدفتان را فراموش نکنید، آب در واقع هرچه قوی تر می شود ساکت تر می شود، می گفت شما هم همین طور باشید، هر چه سر و صدا داشته باشید پس آب کمتری هستید. انسان وقتی هویت اندک دارد، سر و صدا دارد. آب یک نهر بیشتر از آب دریا سر و صدا دارد و آب دریا بیشتر سر و صدا دارد تا آب اقیانوس.این نوع درس آموزی ها در جهت این است که من چکونه باید باشم. از این لحاظ بودائیان از طبیعت خیلی استفاده کرده اند و دائماً به این فکر می کنند که از آتش، آب، سنگ و … چه چیزهایی می شود آموخت. اما این ها را دال بر صفت یک موجود متشخص انسان واری به نام خدا نمی گیرند. ولی ویژگی هایی که در نهج البلاغه است ما را بیشتر به صفات الهی پی می برند – بیشتر و نه منحصراً.

گاهی هم درس آموزی هایی برای طرز عمل کردن ما وجود دارد که این را نظام نشانه ای می گویند. نظام نشانه ای به معنای اولش یعنی به جهان نظر استقلالی نکنید؛ به آن نظر آلی بکنید. یک شیمی دان به آب نظر استقلالی می کند و می گوید که آب، آب است و می رود ببیند ساختمان مولکولی و ترکیب شیمیایی آن چیست، نظر استقلالی به آن می کند.اما یک بودا نظر آلی می کند و می خواهد بگوید که من از طریق آب به چه چیزی می توانم برسم.

نظام نشانه ای دوم، جهان به صورتی ساخته شده است که اگر شما کل آن چیزی را که در مقام تصمیم گیری، باید بکنید کردید، ولی از حیرت بیرون نیامدید، خدا شما را از طریق غیر عادی از حیرت بیرون می آورد. به نظر می آید به ما نیروهایی داده شده که ما را با آن نیروها وارد جهان کرده اند، این نیروها در مقام تصمیم این که من چه کنم و چه نکنم به من کمک می کنند. حالا این نیروها چه نیروهایی هستند؟ آن دو نیرویی که به خصوص در انسان می بینیم لااقل می توان گفت عقل و وجدان اخلاقی هستند و اتفاقاً نهج البلاغه هم بر عقل و هم بر وجدان اخلاقی به عنوان دو نیرویی که انسان می تواند گوش به فرمان آن ها باشد، تاکید می کند. هر دو در نهج البلاغه تایید شده است؛ هم عقل و هم وجدان اخلاقی که می تواند مشاور معتمد انسان باشد و آدم با آن مشورت کند. ( به این معنا می شود گفت که ژان ژاک روسو درست می گفت که وجدان ندای خداست، نهج البلاغه هم به نظر می آید وجدان اخلاقی را ندای خدا می داند.) این دو نیرو، نیروهایی هستند که ما در مقام عمل به آن ها رجوع می کنیم تا ببینیم چه باید کرد و چه نباید کرد؟ اینتمامنیرویی است که ظاهرا ما در  اختیار داریم، یعنی آن چیزی که انسان از آن رو که انسان است در اختیار دارد، همین دو نیروست. این که می گوییم انسان از آن رو که انسان است، چون حواس ظاهری هم هستند و حواس ظاهری بین انسان و حیوان مشترک اند و داده هایشان باید بر عقل و وجدان اخلاقی عرضه شوند. یعنی حواس ظاهری خودشان به انسان نمی گویند که چه باید کرد و چه نباید کرد، اما عقل و وجدان اخلاقی از داده هایی که حواس ما در اختیارشان می گذارد استفاده می کنند، این دو تا نیرو وقتی به کار گرفته شدند این جور نیست که انسان همیشه بتواند راه خود را پیدا کند، گاهی وقت ها علی رغم این که با کمال صداقت و جدیت این دو نیرو را به کار می گیرد، باز هم متحیر است و حیرت زده می ماند که چه باید کرد و چه نباید کرد؟ در این صورت نظام نشانه ای معنایش این است که خدا باید از یک طریق غیر متعارفی، ما را از این حیرت بیرون بیاورد، چون ما آنچه را که بر دوش داشته ایم انجام داده ایم و دیگر کار نکرده نگذاشته ایم، وقتی آن چه باید بکنیم، با کمال صداقت و جدیت انجام داده ایم، یعنی به این دو سرمایه ی خود رجوع کرده ایم ولی باز هم در حیرت مانده ایم، آن وقت خدای متعال باید ما را از این حیرت بیرون بیاورد.[۹]

[۱]  خو گرفتن غیر از راضی بودن است. خو گرفتن یعنی این که انسان گمانش بر این باشد که این وضع دوام داشته باشد، به این می گویند خو گرفتن. سپاس گزار بودن یعنی همین را که الان دریافت کردم – استحقاق نداشتم که دریافت کنم ولی دریافت کردم – سپس این را می گویم. من در مجله ی نقد و نظر عرض کرده یودم که جهان بینی الهی اقتضایش این است که انسان هر چه را دریافت می کند، سپاس گزارش باشد، چون می داند که حقش نیست. گاهی ما مادیت اخلاقی داریم نه مادیت مابعدالطبیعی. مثلاً اکثر ما مادیت اخلاقی داریم و مادیت مابعدالطبیعی نداریم. دو تا مظهر از مظاهر مادیت اخلاقی این است که یکی وقتی کسی وضعش خوب است می گویند که خدا به او رو کرده، این چیزی است که می دانیم نزدیک سه قرن تمام کاتولیسیسم در برابر پروتستانیسم در این مساله مقاومت کرد. پروتستان ها یکی از بدعتهایشان به قول کاتولیک ها این بود که می گفتند اقبال دنیوی علامت این است که خدا نسبت به آن شخص نظر مساعد دارد و به خاطر این بود که بعد از پروتستانیسم سرمایه داری و غربیان این قدر رشد کردند. یکی از اصول تعالیم لوتر و کالون این بود که می گفتند هر که فقیر است باید بفهمد که یک کاری کرده، یعنی مورد غضب خداست، از پیش چشک خدا افتاده است یا اگر مریض شد همین طور. و هر که ثروتمند و سالم است، باید بداند که خدا به او رو کرده است، یعنی در واقع نعم دنیوی را دالّ بر این می گرفتند که انسان مورد نظر لطف الهی است و یا برعکس، این که انسان مورد غضب و خشم الهی است. کاتولیسیزم خیلی مقاومت می کرد. سه قرن تمام مجادلات کلامی داشتند و هنوز هم اکثر کاتولیک ها اعتقادشان بر این است که اصلاً نعم دنیوی، به معنای عادی اش یعنی خوشایندهای دنیایی که پیش می آید، این ها دلالت بر این نمی کند که این شخصی که مورد این خوشایند است، مورد نظر و لطف است یا مورد قهر است، اما ما مثل این که این دیدگاه پروتستان ها را قبول کرده ایم و در تداول مان می گوییم کهخدا به او روی کرده و یا خدا روی گردانده که فقیر شده است. با این که دیدگاه الهی اقتضایش این نیست، جهان بینی الهی دنیا را دار این نمی بیند، دنیا را حقیرتر از این می داند که وقتی آدم مورد لطف الهی قرار می گیرد آن وقت از این دنیا چیزی به او بدهند. حضرت علی (ع) درمورد همه ی پیامبران در نهج البلاغه می فرمایند اگر دنیا چیز خوبی بود، خدا نردبان خلود را اول به پیامبرانش می داد، ولی این کار را نکرد. و بعد می گوید ببینید که داوود چگونه سبد می بافت و زندگی می کرد، عیسی و پیامبر ما را ببینید که سنگی روی سنگی نگذاشت و اصلاً برای خود خانه نساختند. جهت دیگری که در اخلاق ماست ونوعی مادیت اخلاقی است، این که ما چیزی را دریافت می کنیم فکر می کنیم حقمان است، و دیده ایم که می گویند آقا ما زحمت کشیده ایم، وقتی مساله ی مالیات پیش می آید، می گویند آقا چرا مالیات می گیرند، عمری زحمت کشیده ام – من نمی گویم که مالات بگیرند یا نه، به این اصطلاح کار دارم – می گوید که حقم است. حضرت علی (ع) می فرماید: قارون هم همین استدلال را کرد که هلاک شد، گفت حقم است، زحمت کشیده ام و پول به دست آورده ام. نمی دانست که حق کسی را در دنیا نمی دهند، آخرت است که حق آدم را می دهند؛ اینجا همین طور بی حساب و کتاب می ریزند و می پاشند، همین طور می دهند و بنابراین قارون هم نباید بگوید که حقم است. آن قدر انسان ها زحمت کشیده اند که حتی به یک دهم ثروت قارون هم نرسیده اند، ولی این جا حق کسی را نمی دهند، فقط می دهند ببینند ما چه کار می کنیم، صبر می کنیم یا شکر می کنیم. البته ورای این یک بحث عمیق تری است که عقل هیچ انسانی به آن نمی رسد و آن این که حالا که همین جوری می ریزند، چرا ما آن طرف سفره قرار گرفته ایم که یک رقم خورشت است و یک کسی این طرف سفره قرار گرفته که هشت رقم خورشت است؟ این را دیگر عقل به آن نمی رسد، به ما گفته اند که نمی دانیم که چرا ما این جای سفره قرار گرفته ایم و او آن جای سفره قرار گرفته ولی بدان که کل این سفره در نظر خدا بی ارزش است. کسی که هشت رقم خورشت جلویش است شکر بکند، آن هم که یک رقم خورشت جلویش است، صبر بکند و فکر نکند که اصلاً کل سفره چیز باارزشی است، اما این که فکر کند چرا ما این جا افتاده ایم و چرا آن جا نیفتاده ایم، من این را نمی دانم. ولی هیچ جا ندیدم که کسی معترض این بشود، البته در قول به تناسخ یک راه حلی می خواستند برایش پیدا کنند، اما آن هم مشکلات دیگری دارد.

[۲]  اعمال در واقع در این که چه چیزی به ما برسد، اثر می گذارند. چیزهایی که به ما می رسد اعم است از نعمت و عوض. نعمت را با توجه به انعام بودنش نعمت می گویند. البته چیزهای دیگری هم به ما می رسد که آن از مقوله ی نعمت نیست. در نهج البلاغه علی ابن ابی طالب یک جا م فرماید: خدای متعال برای این که نشان دهد هیچ چیزی به هیچ چیزی در این جهت در عالم نیست، رسول الله را نعمت دنیایی کم می داد، اما دشمنانش را نعمت دنیایی زیاد می داد.

حضرت می فرماید: قد حقرت دنیا و سقرها و اهون بها و هونها و علم ان الله ذباها عنه اختیاراً، پیامبر دنیا را تحقیر کرد و کوچک شمرد و خوارش داشت و می دانست که خداوند متعال دنیا را برای او تنگ کرده، چون خیر او را می خواسته نه این که بد او را می خواسته است. و بسطها لغیره احتقاراً و بسط داد دنیا را برای غیر او، برای این که حقیرش می شمرد. اگر چیز ارزشمندی بود، به دوست خودش بیشتر می داد و چون این چنین بود، فاعرض عن الدنیا بقلبه، وقتی فهمید که خدا دنیا را حقیر شمرده است، آن وقت با قلبش از دنیا اعراض کرد و اماته ذکرها عن نفسه، اصلاً یاد دنیا را از دلش بیرون برد. و احب عن تغیب زینتها عن عینه و اصلاً دوست می داشت که زینت دنیا از چشمش غایب باشد. لکیلا یتخد منها ریاشا، برای این که خدشه ای از دنیا بر قلبش وارد نشود، چون آدم اگر یک زیبایی را ببیند به اندازه ی یک زیبایی تحت تاثیر قرار می گیرد، دوست نمی داشت این زیبایی ها را ببیند. ( این در خطبه ی ۱۰۹ نهج البلاغه است) این نعمت البته غیر از داستانی است که دنیا دار مکافات است.

[۳]  ابن ابی الحدید می گوید این ها توجه نمی کنند به این که نعمت اعم از خوب و بد است. ما در زبان امروزمان نعمت را به معنای خوب به کار می بریم، اصلاً محل بحث فقط دهش نعمت است. آن چیزی که انعام می شود، عوض و اجر و جزای چیزی نیست. از این لحاظ، چون این طور است و اعم است، ولو بیشتر به خوشایند ها منصرف است، ولی چون اعم است می شود صفت حسن برایش به کار ببرند. به خاطر توجه دادن به آن اعمش، آن وقت چون اعم مراد باشد، حسن می آید که اخص را بیاورد.

[۴]  ما تعبیر خوشایند و بدآیند می آوریم و نمی گوییم خوب یا بد. یعنی آن چیزی که با طبع اولیه ی انسان سازگاری ندارد، یا با طبع اولیه ی انسان سازگاری دارد. ( طبع اولیه یعن طبع پیشاوری انسان، طبعی که انسان قبل از این که تعمق بکند، نسبت به امری در خودش احساس می کند، اعم از این که خوشایند و بدآیند باشد).

[۵]  در خطبه ی ۶۷ نهج البلاغه، آنجا حضرت در باب نفروختن خود به دنیا می فرماید: چرا دنیا از دید خدا تحقیر شده است؟ چون خدا اراده کرده است که خوار باشد، شماها هم باید دنیا را خوار بخواهید، به دلیل این که اگر دنیا را خوار نخواهید دنیا را دو مشکل پیش می آید.( که بعد خواهیم گفت).

[۶]  متکلمان گفته اند که خدا وقتی رزق را تعیینکرده همه ی این ها را لحاظ کرده است، اگرچهخود این هم مشکلی را پدید می آورد و آن این که پس معلوم می شود یک نحوه ی تلاشی در رزق اثر می کند. این هم بحث جالبی است، گفتیم رزق آنی نیست که در سفره است، آنی است که از گلو پایین می رود. یکی از عرفای مسیحی بیانش لطیف تر از این است. این عارف می گوید رزق آنی هم نیست که از گلو پایین می رود، آن لذتی است که از گلو پایین رفتن می بریم. تو اگر در حال خوردن چلو کباب هستی و ضمناً مضطرب و مشوش هم هستی، آن لقمه ای که از گلویت پاییم می رود، رفته، اما هیچ چیز عیدت نمی شود. مهم آن لذتی است که عایدت می کند، آن رزقش است.

یادتان می آید آن داستنی که در ” اغانی” ابوالفرج اصفهانی است، در آنجا می نویسد هارون الرشید در لباس مبدل با زنش رفته بود بیرون، بعد دید در تون حمامی در وضعی که بوهای خیلی آزار دهنده و حرارت و آلودگی اش مشخص است، یک پیرمرد و پیرزنی نشسته اند و ظرف نانی گذاشته اند و نان خشک را در آن خرد کرده اند، بعد پیرزن نان را از آب در می آورد و می گذارد در دهان پیرمرد و پیرمرد هم لقمه ی نان را می گذارد در دهان پیرزن. هیچ کدام غذای خودشان را نمی خوردند، بعد هارون الرشی به زبیده گفت: آیا لذتی از این بالاتر دیده است؟ آن وقت زبیده یک بیت شعر گفت که: من هیچ لذتی بالاتر از این فکر نمی کنم که در هیچ قصری، سلطانی احساس کرده باشد، این رزقش بیشتر از آن است، یعنی زبیده و هارون هم وقتی با هم غذا می خورند هر کدام هزار غم و غصه ی دیگر دارند، این لقمه که از گلویشان پایین می رود آن لذت را نمی برند که این زن و شوهر از این نان خشک در آب خالی برای این که نرم بشود، می برند.

رزق آدم آن لذتی است که آدم می برد، ازاین لحاظ است که رزق را در عربی می گویند متاع، یعنی متعه ی شما است و تمتعی که می برید. متعا در عربی یعنی آن که عایدتان می شود وگرنه خود آن لقمه باز عاید من نمی شود، من اصلاً از حشور لقمه در معده ام بی خبرم، آن که از هر لمه عایدم می شود، آن لذت و کیفی است که عایدم می شود.

[۷]  نظام نشانه ای، نظامی است که همه ی عرفا به آن قائل اند، معنای نظام نشانه ای است که واقعاً آدم از پریدن یک کلاغ هم می تواند درس بگیرد. در قرآن البته یکی دو مورد آمده است. یکی آن جا که هابیل و قابیل را می گوید، یک کلاغی می آید و کلاغ دگر را می کشد و این می گوید: عجب! بعد هم خودش چیزی یاد می گیرد و هم عملش را یاد می گیرد این است که انسان در مواردی می تواند از یک کلاغ هم نادان تر باشد و لذا عجب نباید داشته باشد و یکی این که فهمید که باید مردگان را دفن کرد؛ چون این کلاغ مرده را دفن کرد، این در واقع نظام نشانه ای است. وقتی طرف واقعاً در جهان حیرت می کند، آن وقت یک چیزهایی از طرق غیر عادی به انسان آموخته می شود.

گاهی گفته شده که هم تطیر در دین غلط است و هم تفال و بعضی گفته اند که تطیر غلط است ولی تفال اشکالی ندارد، اما اساساً تطیر و تفال یعنی چه؟ طیره و فال هر دو یک وجه مشترکی دارند که با بحث ما فرق می کنند. یک وقت بحث این است که من می خواهم از چیزی درس بیاموزم برای این که یا به تعبیری خدا را بشناسم، یا به تعبیر دیگر بدانم که چه باید کرد. یک وقت هم بحث این است که می خواهم آینده را پیش گویی کنم که در آینده چه خواد شد، تطیر و تفال، طیره و فال در این جهت که پیش گویی آینده را می کنند مشترک اند. منتها یکی پیش گویی نیکی می کند و یکی پیش گویی بدی را می کند. اما این جا اصلاً بحث آینده نیست، بحث این است که من چه باید بکنم و چه نباید بکنم. این را باید بفهمم. این در لسان عرفای ما هست، مخصوصاً عرفای قبل از پیدایش عرفان نظری محی الدینی و شاید یکی از کثیر التکرار ترین تم های عرفای خراسان بزرگ، همین بحث نظام نشانه ای است که چقدر می شود از این پدیده ها درس آموخت، اما این البته با تطور و تفال فرق می کند.

[۸]  سبحان الله اداتی است که عرب ها برای تعجب به کار می برند.

[۹]  مارتین بوبر بحث جالبی در این مورد دارد، ببینید خود نشانه حتماً باید تفسیر شود – آن کلاغی که می آید و کلاغ دیگر را می شکد را که هزار گونه می شود تفسیر کرد – اما بحث من این است که اگر من هم که متحیرم و اگر خدایی که بر عالم حاکمیت دارد و دارای علم و خیرخواهی علی الاطلاق است، این باید پدیده ای را که پیش می آورد چنان پیش بیاورد که در ساحت آگاهی من تفسیر مورد نظر انجام بگیرد، یعنی در واقع حالت subjective. بنابراین اگر بناست که من از تحیر بیرون بیایم و که نظام نشانه ای بر عالم حاکم باشد، باید این پدیده چنان باشد که با مجموعه آگاهی هایی که من دارم تفسیر حیرت براندازی برای من بشود، و لو صد تا تفسیر دیگر هم بشود کرد، وگرنه بر من که دیگر نشانه نبوده است. بنابراین همه وقت پدیده ای باید بیرون بیاید که خدا با آن قدرت فائق و علم لایتناهی خودش می داند که این پدیده در قالب آگاهی من تفسیری می شود که موجب زوال حیرت می شود و گرنه اگر در قالب آگاهی من تفسیری بشود که به درد حیرت زدایی من نخورد، آن وقت باز نظام، نظام نشانه ای نبوده است.

ما هم نشانه ی فارسی را به همان معنا می گیریم، نشانه همه وقت یعنی نشانه، یعنی او نُما، به تعبیر بسیار جالب تیلیش می گفت ساین ای ونت. می گفت در متون مقدس ادیان غربی آیه را باید به sign- event ترجمه کرد، یعنی رویداد نشانگرغیب. آیه در عربی هم همین جور است و به این لحاظ تیلیش می گفت که هیچ وقت نباید آیه را با معجزه اشتباه گرفت. می گفت این sign- event است آن miracle است، miracle غیر از sign- event است. Miracle فقط برای نشاندادن عجز ماست اما sign- event ها نه، این ها نشان دهنده ی امور دیگری هستند.

 آذرماه ۱۳۷۹  – موسسه نگاه معاصر

فهرست