در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد

حامد فرنقی زاد: از روزگاران گذشته مرگ به عنوان یکی از غامض ترین پدیده هایی که آدمی با آن روبرو بوده است مورد تامل و کنکاش قرار گرفته است. بشر همواره به دنبال پاسخ به سوالاتی از این دست بوده است که آیا زندگی با مرگ پایان می یابد؟ آیا مرگ دروازه ای است برای ورود به زیستی جدید؟ و…

حامد فرنقی زاد: از روزگاران گذشته مرگ به عنوان یکی از غامض ترین پدیده هایی که آدمی با آن روبرو بوده است مورد تامل و کنکاش قرار گرفته است. بشر همواره به دنبال پاسخ به سوالاتی از این دست بوده است که آیا زندگی با مرگ پایان می یابد؟ آیا مرگ دروازه ای است برای ورود به زیستی جدید؟ و باقی سوالاتی که ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. به همین دلیل مسئله مرگ از منظرهای مختلفی مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته است. از تاریخ مرگ و سوگواری و مراسمات مربوط به آن در میان انسانهای نخستین و تغییر و تحول آن تا اثرات مرگ بر فلسفه اخلاق و اثرات زیست شناسانه آن و کاوشهای روان شناسانه بسیار عمیق در خصوص مرگ.

 

****

  در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد

|حامد فرنقی زاد|

مقدمه:  از روزگاران گذشته مرگ به عنوان یکی از غامض ترین پدیده هایی که آدمی با آن روبرو بوده است مورد تامل و کنکاش قرار گرفته است. بشر همواره به دنبال پاسخ به سوالاتی از این دست بوده است که آیا زندگی با مرگ پایان می یابد؟ آیا مرگ دروازه ای است برای ورود به زیستی جدید؟ و باقی سوالاتی که ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. به همین دلیل مسئله مرگ از منظرهای مختلفی مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته است. از تاریخ مرگ و سوگواری و مراسمات مربوط به آن در میان انسانهای نخستین و تغییر و تحول آن تا اثرات مرگ بر فلسفه اخلاق و اثرات زیست شناسانه آن و کاوشهای روان شناسانه بسیار عمیق در خصوص مرگ.

با این حال پرسش از نسبت میان مرگ و زندگی کمتر مورد تدقیق قرار گرفته است. چرا که به صورتی پیش فرض، مرگ (موت) معادل نبود زندگی (حیات) در نظر گرفته می شود و تصور میشود که مرگ  بالقوه ای است که هر گاه بالفعل شود زندگی پایان می یابد. به زبان فلسفی به طور پیش فرض، مرگ و زندگی متناقض اند، که هم ارتفاعشان محال است و هم اجتماعشان.

من در این نوشته میخواهم به نسبت میان مرگ و زندگی نظر کنم و تبیینی دیگر برای نسبت میان این دو بیابم. کار خود را با بررسی برخی آیات و روایات آغاز خواهم کرد. اگرچه با این کار خود را درون چارچوب دین (و در این مورد خاص اسلام) محصور خواهم کرد اما مرا سریعتر به آنچه که میخواهم میرساند و از مطرح کردن مقدمات طولانی معاف میکند، ضمن آنکه آشنایی آدمیان با ماهیت پدیده مرگ از طریق ادبیات دینی (آیات و روایات) بوده است. البته در بند متون دینی نخواهم ماند و سعی خواهم کرد تئوری خود را در فضای برون دینی بنا کنم. علت قوت ادیان در این زمینه این است که پاسخ به سوال از چیستی مرگ، در کنار پاسخ به سوال در مورد خدا، دو پایه اصلی ادیان الهی است و تمام تلاش خود را مصروف آن ساخته اند که حداقل پیروانشان را نسبت به این دو پرسش قانع کنند و اساسا ادیان پیرامون (و بلکه برای) پاسخ به این دو سوال شکل گرفته اند. علم (science) حرف چندانی برای زدن ندارد جز آنکه به لحاظ زیست شناسانه برخی مسائل را به طور اجمالی بیان کند. فلسفه (یا به طور کلی تر متافیزیک غیر دینی) نیز در این موضوع (نسبت میان مرگ و زندگی) به طور مستقیم حرفی نمیزند، البته پیرامون حواشی آن سخن بسیار دارد و مطالعات بسیار خوبی صورت گرفته است. البته جمله اخیر را با تسامح نوشته ام چرا که خود نیز اگرچه سوال اصلی و ابهام اصلی مورد مناقشه را از درون آیات و روایات بیرون میکشم اما در پاسخ به آن از نظریات فلسفی بهره خواهم برد، اما معتقدم که فلسفه در این زمینه در پیش فرض تناقض مرگ و زندگی (یا مرگ یا زندگی) به سکون رسیده است.

مرگ در فراق

در این بخش چند آیه و روایت را بررسی خواهم کرد که در آن سخن از مرگ رفته است و پرسشی اصلی که آغاز شکل گیری این مقاله بوده است را از دل آنها بیرون خواهم آورد.

۱- آیه ۳۰ سوره زمر: إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ

در تمام ترجمه های مرسوم، در ترجمه این آیه چنین آمده است که «ای رسول ما، تو خواهی مرد و آنان نیز خواهند مرد». در تفاسیر نیز چیزی بیش از این در خصوص این آیه گفته نشده است. در تفسیر نمونه به نقل از برخی از تفاسیر آمده است که برخی از مشرکان انتشار مرگ پیامبر اسلام را میکشیده اند و این آیه و آیات قبل و بعدش در پاسخ به آنها آمده است.

این ترجمه ها اگرچه در ظاهر درست هستند اما یک مشکل اساسی دارند و آن اینکه در ترجمه زمان جمله رعایت نشده است. زمان جمله عربی مضارع است در حالی که زمان ترجمه فارسی اش آینده است. ترجمه دقیق این آیه این است که «ای پیامبر، تو مرده ای و آنان نیز مرده اند». زمان این جمله فعلی را نشان میدهد که انجام شده است، پیامبر که مخاطب این آیه است «نخواهد مرد»، بلکه «مرده است». به نظرم ملا فتح الله کاشانی این نکته را دریافته بوده است که در تفسیر کبیر منهج الصادقین خود این آیه را چنین ترجمه میکند که ”(انک میت) به درستی که تو متصفی به صفت موت ( و انهم میتون) و به تحقیق که کفار نیز مرده اند و این تسمیه شیء است به اسم ما یؤول، یعنی مآل تو و ایشان موت است“. اگرچه ملا فتح الله در ترجمه به مشکل زمان جمله برخورده است اما آن را مطابق قول مشهور به گونه ای تفسیر کرده است که باز هم معنای اتفاقی در آینده را بدهد.

۲- آیه استرجاع، بخشی از آیه ۱۵۶ سوره بقره: إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَ‌اجِعُونَ

در ترجمه این بخش از آیه ۱۵۶ سوره بقره نیز زمان جمله رعایت نشده است. آیات ۱۵۳ تا ۱۵۷ این سوره بایستی در کنار هم ترجمه و تفسیر شوند. در آیه ۱۵۳ خداوند مونان را به صبر و نماز توصیه میکند و میگوید که خدا با صابران است. در انتهای آیه ۱۵۵ خداوند به پیامبر دستور میدهد که به صابران بشارت دهد، و آیه ۱۵۶ توصیف صابران است؛ صابران کسانی اند که «اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون». در تمام ترجمه های مرسوم قسمت دوم این آیه چنین ترجمه است که «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم». تفاسیر نیز در تفسیر این آیه نسبت به زمان آن حرفی نزده اند. در تفسیر المیزان سخن از مالکیت اعتباری و حقیقی رفته است و اینکه چون مالک حقیقی انسان نیست فلذا در بروز مصیبتها بایستی صبر پیشه کرد و در تفسیر نمونه نیز در توضیح قسمت دوم این آیه آمده است که «ما از این جهان خواهیم رفت و جایگاه ما جای دگر است». ملا فتح الله کاشانی نیز این آیه را طبق فهم عرفی ترجمه کرده است. اما زمان کلمه «راجعون» در این آیه مضارع است. یعنی اینکه ما هم اکنون در حال حرکت به سوی خدائیم. چیزی در آینده اتفاق نمی افتد بلکه در تمام عمر خود در حال رفتن به سوی خدائیم. تفسیر این آیه بسیار مفصل تر از آن چیزی است که در ظاهر امر نشان میدهد و مجالی دیگر را طلب میکند.

۳- آیه ۵۸ سوره صافات: أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ
این آیه نقل قولی است از بهشتیان که این جمله را بیان میکنند. در ترجمه های معمول این آیه را چنین ترجمه کرده اند که بهشتیان از روی شوق میگویند «آیا دیگر روی مرگ را نمیبینیم؟»، اما ترجمه دقیق تر این است که «آیا ما دیگر مرده نیستیم؟»

۴- آیه ۱۵ سوره مومنون: ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ
این آیه دقیقا بعد از آیاتی است که خداوند شکل گیری نطفه انسان را در آفرینش بیان میکند و دقیقا بعد از جائی که میفرماید «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» این آیه را میگوید، در اینجا نیز زمان جمله مضارع است. یعنی خداوند میگوید بعد از آنکه خلق شدید مرده اید. (تاکید میکنم نه اینکه قطعا خواهید مرد، بلکه قطعا مرده اید!)

۵- حدیثی اخلاقی: یا محمدعِشْ ما شِئت فَاِنَّکَ مَیِّت

بنظر میرسد این حدیث اخلاقی که از زیباترین احادیث در این زمینه است، از طریق کتاب شریف کافی (فروع) وارد ادبیات اسلامی شده است. متن حدیث این است: «حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ أَسَدٍ اَلْأَسَدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَرِیرٍ وَ اَلْحَسَنُ بْنُ عُرْوَهَ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْوَهْبِیُّ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَیْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا زَافِرُ بْنُ سُلَیْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُیَیْنَهَ عَنْ أَبِی حَازِمٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ: جَاءَ جَبْرَئِیلُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلنَّبِیِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مَیِّتٌ وَ أَحْبِبْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُفَارِقُهُ وَ اِعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مَجْزِیٌّ بِهِ وَ اِعْلَمْ أَنَّ شَرَفَ اَلرَّجُلِ قِیَامُهُ بِاللَّیْلِ وَ عِزَّهُ اِسْتِغْنَاؤُهُ عَنِ اَلنَّاسِ».

بخش نخست موعظه جبرئیل مربوط به موضوع این  مقاله است. جبرئیل پیامبر را اینگونه موعظه میدهد که ای پیامبر آنگونه که دوست داری زندگی کن، چرا که تو مرده ای! این حدیث در الاعتقادات شیخ صدوق نیز آمده است. در ترجمه ای که توسط انتشارات اسلامیه از این کتاب مهم منتشر شده است این بخش از این حدیث اینگونه ترجمه شده است که «زیست کن چندان که خواهی که آخر میمیری». اما مرحوم آیت الله خمینی در شرح چهل حدیث خود در فصلی در خصوص فضیلت نماز شب، با توجه به زمان جمله آن را ترجمه کرده است و ترجمه ای مشابه ترجمه ملا فتح الله کاشانی از آیه ۳۰ سوره زمر دارد؛ «ای محمد (ص)، عیش کن هرچه خواهی، زیرا تو مردنی هستی».

مشخص است که در تعابیری که از این آیات و روایات به وجود آمده است یک پیش فرض نقش اساسی را بازی میکند و آن اینکه مرگ مسئله ای مربوط به آینده است که اگر رخ دهد زندگی پایان می یابد. این پیش فرض در تمام دیدگاه های عرفی در باب مرگ و حواشی آن رسوخ یافته است و به همین دلیل است که در ترجمه این متون به زمان جمله ها دقت نشده و مطابق پیش فرض تغییر یافته اند.

حال باید به این سوال پاسخ داد که چرا در این آیات و روایات از زمان مضارع استفاده شده است؟ و البته پرسش اصلی این است که اگر بخواهیم زمان جمله را رعایت کنیم باید چه تعبیری از مرگ داشته باشیم؟

مرگ در وصال

در بخش قبل مدعی شدم که در ترجمه هایی که از آیات و روایات صورت میپذیرد (در این مورد بخصوص در مورد مرگ) به علت وجود پیش فرض های عرفی زمان جمله رعایت نمیشود و با نشان دادن چند مثال شواهدی برای مدعای خود آوردم. اما یک کار دیگر باید صورت پذیرد و آن اینکه در برای این مسئله تبیینی ارائه دهم که قانع کننده باشد. من در تبیین این معنا سه پاسخ را در ذهن دارم که در ادامه به آنها خواهم پرداخت:

اولین تبیینی که میتوان برای این مسئله ارائه داد این است که وحی (آیات قرآن) یا سخنی که فرشته با پیامبر میگوید (به هر معنایی که از وحی و فرشته در ذهن داشته باشیم) از فضایی خارج از بعد زمان می آید. بنابراین چون گوینده و شنونده هر دو در خارج از بعد زمان هستند تمام افعال و جملات زمان مضارع دارند و فرد نسبت به وقایعی که در گذشته یا آینده رخ میدهد با ادبیات مضارع سخن میگوید چرا که گذشته و آینده در جهان مادی که زمان معنا دارد وجود دارند و در دنیای بی زمان (خارج از بعد زمان) گذشته و آینده ای وجود ندارد و همه چیز مضارع است. برخی همین مسئله را دلیلی بر سخن گفتن از قیامت و بهشت و جهنم به صورت ماضی یا مضارع در قرآن میدانند.

تببین دوم این است که در هر لحظه از زمان که بایستیم، برای لحظه بعدی اش هزارات حالت ممکن بالقوه وجود دارد که تنها یکی از آن حالات بالقوه به وقوع میپیوندد و دیگر حالات آن از بین میرود و بدون آنکه امکان تحقق بیابد نابود میشود. پس بنابراین یک موجود (به طور کلی) نسبت به یک ساعت بعدی اش میتواند هزاران حالت مختلف داشته باشد. اگر ما در لحظه اولیه به موجودمان نگاه کنیم برای یک ساعت بعد از آن میتوانیم هزاران هزار حالت را تصور کنیم که همگی بالقوه اند. حال تنها یکی از آن حالات بالقوه امکان تحقق یافتن دارد و بقیه حالات به همراه حالت حال حاضر آن موجود از بین میروند یا به عبارتی میمیرند. با توجه به این نکته میتوان تعبیر کرد که همه موجودات به طور مدام در حالت مرگ اند، حالت فعلی و حالات بالقوه شان میمیرد. بنابراین مرگ نه در تناقض با زندگی که در کنار زندگی است و اساسا زندگی بدون مرگ مدام غیر ممکن است. البته در اینجا مرگ به معنای از بین رفتن بالقوه هاست. این تبیین را میتوان برگرفته از تئوری حرکت جوهری ملاصدرا دانست. بر این اساس تنها یک موجود وجود دارد که از این قاعده مستثنی است و آن خداوند است چرا که موجود غیر مادی است که تماما بالفعل است و بالقوه ای در او راه ندارد فلذا هرگونه صفات مادی من جمله حرکت در او راه ندارد. بسط این معنا سخنی مستقل را طلب میکند که در این مقال نمیگنجد.

ریشه تبیین سوم را میتوان در نظراتپارمنیدس فیلسوف پیشا سقراطی دانست که به نظر من صحیح ترین تبیینی است که میتوان به این مسئله داد. پارمنیدس جمع نقیضین را محال نمیداند بلکه به نظر او در هر حالتی، هر دو نقیض وجود دارند اما هر موجودی نسبت به ه کدام از آن نقایض گرایشی دارد. من در به کار بردن کلمه احتمال به جای گرایش تعمد دارد، چرا که حداقل دو معنای دیگر برای احتمال (به غیر از گرایش یک موجود به یک حالت برای رخ دادن) وجود دارد. در تفکیک این معانی پوپر در کتاب نظریه کوانتوم و تفرقه در فیزیک خود توضیح بسیار خوبی ارائه داده است. بر این مبنا مرگ و زندگی متناقض اند اما درون هر موجودی هر دوی این نقایض موجود است و هر کدام گرایشی را به خود اختصاص میدهند. برای مثال حالات مرزی یک انسان را حالتی تعریف کرده اند که در آن گرایش انسان نسبت به مرگ و زندگی برابر با هم باشد. در حالیکه برای یک انسان جوان گرایش به زندگی بسیار بیشتر از گرایش به مرگ است و برای یک انسان سالخورده و بیمار گرایش به سمت مرگ سنگینی میکند. بنابراین همواره درون همه موجودات هم مرگ وجود دارد و هم زندگی، ما همزمان هم با گرایشی مرده ایم و هم با گرایشی زنده ایم. آنچه که در انسان تغییر میکند اصل وجود مرگ و زندگی یا چنان که فتح الله کاشانی میگوید متصف شدن به صفت موت نیست بلکه گرایش نسبت به مرگ و زندگی است که تغییر میکند. بنابراین یک انسان یا هر موجودی را میتوان همزمان هم زنده دانست و هم مرده.

نتیجه گیری

من سعی کردم تا جای ممکن این سه تبیین را خلاصه بیاورم تا از اطاله کلام جلوگیری کرده باشم، هرچند امیدوارم خواننده گیج نشده باشد. در این مقاله سعی کردم نشان دهم که بر خلاف تصور عامه مرگ چیزی خارج از موجودات زنده نیست، بلکه پدیده ای است که همواره درون همه موجودات زنده (و آدمی) در حال رخ دادن است. نخست برای طرح پرسش از آیات و روایات بهره بردم و از آن مدخل وارد بحث شده و سپس به تببین مفاهیم مربوط به آن پرداختم. در توضیحات خود سه گونه تبیین را بیان کردم که از آن میان بنظرم تببین سوم بهتر میتواند مفهوم مرگ در عین حیات یا مرگ در وصال را توضیح دهد.

من اعتقاد دارم که بزرگان عرفای ما نیز به مرگ از همین دریچه نظر میکرده اند هرچند شاید به لحاظ نظری آن را شفاف بیان نکرده باشند. مولانا در دفتر اول مثنوی خود ابیاتی را می آورد که بسیار با مفهومی که در اینجا بیان کردم همخوانی دارد. در این ابیات آدمیان مدام در حال تجربه مرگ اند و مدام زنده میشوند و این فرآیند درون کالبد انسان مخفی است به گونه ای که در ظاهر زندگی به صورت پیوسته جریان دارد و خبری از مرگ نیست، در حالی که در باطن مرگ است که مدام رخ میدهد:

صورت از بی صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است

مصطفی فرمود دنیا ساعتی است

هر نفس نو می شود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو میشود

مستمری مینماید در جسد

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x