اقبال علوم انسانی اسلامی، ادبار فقاهت و اجتهاد

مجتبی فرقانی: چه شد که اجرای حدود الهی جای خود را به علوم انسانی اسلامی داد؟ مگر قرار نبود کسب خمس و زکات و پرهیز از ربا گره گشای اقتصاد، اجرای احکام قصاص و حدود حلّال بزه اجتماعی، ذکر خدا آرام بخش دلها، نفی سبیل سیاست رابطه با جهان و خلاصه دوای همه دردها بوسیله اجتهاد ولی امر از دل…

مجتبی فرقانی: چه شد که اجرای حدود الهی جای خود را به علوم انسانی اسلامی داد؟ مگر قرار نبود کسب خمس و زکات و پرهیز از ربا گره گشای اقتصاد، اجرای احکام قصاص و حدود حلّال بزه اجتماعی، ذکر خدا آرام بخش دلها، نفی سبیل سیاست رابطه با جهان و خلاصه دوای همه دردها بوسیله اجتهاد ولی امر از دل قرآن و حدیث بیرون آید و قوانین مجلس با نظر فقهای شورای نگهبان تأیید یا رد شوند و عمل به رهنمودهای ولی فقیه جامع الشرایط چراغ روشن راه انقلاب؟ پس علوم انسانی اسلامی چیست که قرار است ماده خام خود را از قرآن و حدیث بگیرد و در کوره روش علمی عمل آورد؟ آیا این انقطاع از وحی نیست؟

این از نظر اقبال لاهوری درباره وحی استخراج نشده است که در مقاله احمدوند و سلگی [۱] اینچنین صورتبندی می شود؟:

  “هرچه جانداری از نظر تکامل بالاتر برود، از قدرت غریزه کاسته می شود و به تدریج عقل جانشین غریزه می شود. ازاین رو انسان نسبت به حیوان، کمتر تحت تأثیر غریزه است. همان طور که موجودات در مراحل ابتدایی نیازمند غریزه هستند و به تدریج که نیروی حس و تخلیل و اندیشه در آنها رشد می کند از هدایت غریزی کاسته می شود، انسان نیز که امروزه دوران کودکی خویش را پشت سر گذاشته، دیگر نیاز .به وحی ندارد و عقل و ملکۀ نقادی می تواند جانشین وحی شود… او خاتمیت را با ابتنای بر تقسیم دوران زندگی بشر به دوران قدیم و جدید بیان می کند. از نظر وی، وحی پیامبر به دوران قدیم تعلق داشت، ولی روح تعالیم پیامبر که دعوت به مطالعه در طبیعت و تاریخ و تعقل است، به دوران جدید تعلق دارد. بنابراین وحی انقطاع می یابد اما تعقل، مطالعه در طبیعت و تاریخ – به مثابۀ روح حاکم بر تعالیم وحی – تداوم می یابد. وی پیامبر را ایستاده میان جهان قدیم و جهان جدید تصور می کند و سپس ظهور اسلام را به مثابۀ ظهور و ولادت عقلِ برهانیِ استقرایی تلقی می نماید… [۱]”

 یکی از مدعیات مدعیان علوم انسانی اسلامی غفلت علوم غربی از تجربیات درونی و الهام دینی است چیزی که در منظومه فکری اقبال وجود دارد:

“وی به سه منبع اصلی برای معرفت بشری اعتقاد داشت که شامل طبیعت یا تجربۀ علمی، تاریخ و تجربۀ درونی یا دینی می شود. او در کنار عقل و مطالعۀ تجربی طبیعت و نگرش های تاریخی، منبع دیگری را به نام تجربۀ درونی یا دینی – به مثابۀ گونه ای وحی که خاص انسان نیست – مطرح می کند… [۱]”

 

با همه دشمنی مدعیان علوم انسانی اسلامی با علوم غربی اما دست یازی به روش علمی غربی را مجاز دانسته و حتی در مواردی داوری دستاوردهای علوم انسانی اسلامی را از روش غربی مدد می جویند. چنین نگرشی از سوی اقبال مطرح شده که این چنین صورت بندی شده است:

 

” او روش تجربى علوم و تقدیس طبیعت را امرى اسلامى و اساسى تلقى می‌کند که مورد غفلت مسلمین قرار گرفته است و با نگاهی خوش بینانه، گرایش به جنبۀ علمی اروپا را خالی از خطر می دانست، چراکه علم اروپایی را- به خلاف فرهنگ و تمدن اروپایی – دنباله رو و امتداد علم  ازاین رو برخلاف نیچه، مخالف علم نیست و حتی – اسلامی می دید [۱].”

زمانی مخالفان سروش بر صور ترجمه بودن قبض و بسط شریعت و صراط های مستقیم و بسط تجربه نبوی دمیدند اما امروز همان طیف و دوستان شان بی سرو صدا اندیشه های کسی را پی می گیرند که منکر مهدویت و  معتقد به انقطاع وحی است. تیغ دو لبه اقبال، از یک سو بخت علوم انسانی اسلامی را می گشاید و از سویی سینه فقاهت و اجتهاد می شکافد.

 

[۱] مبانی اندیشۀ فردریش نیچه و اقبال لاهوری با تأکید بر انسان شناسی و فلسفۀ سیاسی، محسن سلگی – شجاع احمدوند ۱۳۹۳

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x