تأملی در وضعیت فعلی کشور و ارائه راهکارهایی برای برون رفت از آن

حسین رضا تاجیک:  انقلاب اسلامی با شعار نه شرقی و نه غربی بر سر کار آمد و به دنبال گشودن راه سومی در میانه دو بیراهه لیبرال دموکراسی ، سرمایه داری غربی و نظام کمونیستی ، مارکسیستی ، لنینیستی شرقی ، برای نجات ایران و ایرانی و حتی همه انسان ها بود. اما متاسفانه آنچه تا حال شاهد بودیم این…

حسین رضا تاجیک:  انقلاب اسلامی با شعار نه شرقی و نه غربی بر سر کار آمد و به دنبال گشودن راه سومی در میانه دو بیراهه لیبرال دموکراسی ، سرمایه داری غربی و نظام کمونیستی ، مارکسیستی ، لنینیستی شرقی ، برای نجات ایران و ایرانی و حتی همه انسان ها بود. اما متاسفانه آنچه تا حال شاهد بودیم این است که در چهل سال اخیر از حد و حدود شعارهای پر طمطراق و رویایی اول انقلاب چندان جلوتر نیامدیم و به هیچ وجه نتوانستیم تئوری منقح و شفاف و کارآمد و قانع کننده و پیشبرنده ( همانطور که غربی ها دارند ) برای اداره  و پیشبرد آدم و عالم ، به ویژه در بعد اقتصادی که اساس زندگی مدرن است، ارائه دهیم.

 

 ***

 تاملی در وضعیت فعلی کشور و ارائه راهکارهایی برای برون رفت از آن

|حسین رضا تاجیک*|

 

 عده ای آشفتگی های اقتصادی در تیرماه  سال ۱۳۹۷ ، که منجر به اعتراضاتی در بازار تهران شد و البته معضل آب ، که موجب اعتراضاتی در برخی شهرهای خوزستان و نیز بوشهر شد را معلول تحریم های اقتصادی آمریکا قلمداد کردند ؛  حال همانطور که همه می دانند این تحریم ها هنوز شروع نشده است . شاید بهترین دلیل بر عدم ارتباط این اعتراضات با تحریم ها این باشد که در سال گذشته ، دی ماه ۱۳۹۶ ، آشوب ها و اعتراضات گسترده ای در بسیاری از شهرهای کشور شکل گرفت در صورتی که در آن زمان هنوز آمریکا از برجام خارج نشده بود و تحریمی نیز شروع نشده بود . به هر روی شاید بهترین تحلیل از این آشفتگی های اقتصادی و به تبع آن اعتراضات اجتماعی اخیر را رییس مجلس ارائه کرده باشد که آن را بیشتر معلول سوء مدیریت مسئولین اجرایی کشور قلمداد نموده است .

اگر بخواهیم عواملی را که علل اصلی برای حوادث سال ۹۶ و امسال است را بر شماریم باید آن را در چهار مساله خلاصه می کنیم :

اول : نداشتن نظریه و تئوری مشخص و روشن و کارآمد برای اداره کشور .

دوم : سوء مدیریت و بی کفایتی و عدم توانایی مسئولان در اداره کشور  .

سوم : فساد نهادینه شده و ساختاری و سیستماتیک و رسوخ آن در همه زوایای کشور ، به ویژه در نظام مالی و اقتصادی و اداری . 

چهارم : نهادینه نشدن قانون و عدم تحکیم پایه های مردم سالاری دینی و تزیینی دانستن رای و نظر مردم و نیز قانون .

توضیح عامل اول آنکه ،  انقلاب اسلامی با شعار نه شرقی و نه غربی بر سر کار آمد و به دنبال گشودن راه سومی در میانه دو بیراهه لیبرال دموکراسی ، سرمایه داری غربی و نظام کمونیستی ، مارکسیستی ، لنینیستی شرقی ، برای نجات ایران و ایرانی و حتی همه انسان ها بود. اما متاسفانه آنچه تا حال شاهد بودیم این است که در چهل سال اخیر از حد و حدود شعارهای پر طمطراق و رویایی اول انقلاب چندان جلوتر نیامدیم و به هیچ وجه نتوانستیم تئوری منقح و شفاف و کارآمد و قانع کننده و پیشبرنده ( همانطور که غربی ها دارند ) برای اداره  و پیشبرد آدم و عالم ، به ویژه در بعد اقتصادی که اساس زندگی مدرن است ،  ارائه دهیم .

متاسفانه مراکزی که از آنها انتظار نظریه پردازی می رفت که در راس آنها حوزه های علمیه بودند ( زیرا دانشگاههای ما چندان دعوی درانداختن طرحی نو نداشتند و اساسا توقع نظریه پردازی از دانشگاهیانی که اکثر آنان ، موجوداتی بی هویت و خودباخته که یا غربزده اند و یا شرق زده ، و اکثرشان هم افرادی هستند که عمری گذاشتند و مدرکی گرفتند و حالا هم به دنبال کاسبی و دکان داری و جبران مادی عقب افتادگی زندگیشان از اقرانشان هستند و نه افرادی که به دنبال خدمت به حق و حقیقت و یا خدمت به کشور و مردم و جامعه شان باشند ، توقع معقولی نیست ،  به هر روی این حوزه و حوزویان بودند که  چنین ادعا هایی بزرگی داشتند و دارند ) به هر روی حوزویان در این چهل سال اخیر نتوانستند به این ادعا و آرمان و آرزوی رویایی که برای جامعه  ترسیم کرده بودند جامه تحقق بپوشند . ( اگر چه افراد و شخصیت هایی هستند که دایم در رسانه ها به ویژه رسانه ملی در حال سخنرانی و حرف پراکنی اند و رسانه ها و خود آنها می کوشند آنها را نظریه پرداز و تئوریسین جلوه دهند ؛ اما حقیقت آن است که جای نظریه پردازی صدا و سیما و از مسیر کلی گویی و شعار دهی و مهمل و مبهم بافی برای عوام نیست و آن چه تجربه این سالها نشان می دهد آنها جز وراجی و حرافی و پر کردن ساعت رسانه ، کار دیگری نکردند و اساسا آنچه کار نظریه پردازی را پیش می برد تالیف به ویژه تالیف کتاب است نه وراجی های رسانه ای و تلوزیونی توسط ابوالحرف ها ).

 وضع زمانی اندوه بار می شود که شاهدیم حوزه های علمیه ما با وجود بودجه های هنگفت مردمی ، تحت عنوان سهم مقدس امام (  تعدادی از روحانیون در رسانه ملی دایم سخن از ضرورت پرداخت خمس توسط مردم می گویند و کسانی که خمس نمی پردازند را نکوهش می کنند و چه بسا حرفشان حق باشد ، اما جای سئوال دارد که با این مبالغ فعلی خمس که پرداخت می شود ، چه کار می شود ؟ و خروجی و نتیجه این مبالغ انبوه چه بوده است ؟ متاسفانه دیگر در حوزه از کسانی چون شهید مطهری و شهید صدر و علامه طباطبایی خبری نیست ! در حالیکه با توجه به امکانات امروزی حوزه و نیز نیاز شدید انقلاب باید حداقل دهها مطهری و صدر و طباطبایی در حوزه وجود داشته باشد . ولی افسوس که چنین نیست ! به هر حال خود آنها باید در پیشگاه تاریخ و نیز در روز قیامت پاسخگوی کم کاریشان باشند . )  و نیز بودجه های عظیم حکومتی  ( بودجه های حکومتی که بعد از انقلاب به حوزه ها سرازیر شد باعث وابسته شدن حوزه ها به حکومت و تا حدودی از دست دادن استقلال و قدرت انتقاد از نظام و حاکمیت و عدم حرکت به نفع مردم شد جالب این است که حوزه های شیعی در طول دوران سنت که همه نهادهای دینی وابسته به حکومتها بودند به تدبیر ائمه اطهار وابسته به مردم و البته مدافع مردم ، بودند و حال در دوره جدید که همگان بدین نتیجه رسیدند که برای جاودانه ماندن بجای تکیه بر حاکمیتها باید وابسته به مردم بود ، آنها وابسته به حکومتها و حتی دولتهای مستعجل شدند و متاسفانه توجیه گر و لاپوشانی کننده اعمال حکومت ها و دولتها ) .

به هر روی حوزه های علمیه ، به جای تربیت متفکران و اندیشمندان و نظریه پردازان ِ شجاع ، مبدع ، سنت شکن ، پیشرو و راهگشا ، به تربیت امام جماعت ، واعظ  و یا قاضی و امام جمعه و یا کارمند و مدیر اجرایی  و حداکثر نماینده مجلس بسنده کرده اند . در حالیکه یک متفکر بدیع اندیش و جسور و راهگشا به هزاران هزار فرد اجرایی می ارزد ( زیرا تا نظام و برنامه اندیشگی مدون و روشن وجود نداشته نباشد هیچ فرد اجرایی نمی تواند قدم صحیحی از قدم بردارد ) . متاسفانه بسیاری از روحانیون ما نسبت به اهمیت نظریه پردازی به ویژه نظریه پردازی در مسایل اقتصادی و اثرات بی بدیل آن در سرنوشت  جامعه اسلامی و حفظ و حراست از آرمان های انقلاب اسلامی غافلند ( مهمترین زمینه و  عرصه ای که نیاز مبرم به نظریه پردازی دارد ، این است که چه نوع نظام اقتصادی باید در کشور حاکم باشد . چرا که اول انقلاب و طی اصل ۴۴ قانون اساسی نظام اقتصادی شبه مارکسیستی با لعاب اسلامی حاکم شد ( اقتصادی که مرکب از سه بخش دولتی ، تعاونی و خصوصی بود و مهمترین و بزرگترین بخش اقتصاد هم همان بخش دولتی بود . این نظام بیشتر حول عدالت اجتماعی می گشت و نه توسعه آزادانه اقتصادی و لذا با روحیه عدالت طلب مردم ایران سازگاری نسبتا خوبی داشت ) اما بعد از چندین سال که کشور نتوانست توسعه مناسب و مطلوبی را در بعد اقتصادی تجربه کند، مجبور شد به بازخوانی و حتی قلب این اصل  بپردازد و تحت عنوان سیاستهای کلی اصل ۴۴ قانون اساسی این اصل قانون اساسی را ، بدون طی کردن فرآیند قانونی و به همه پرسی عمومی گذاشتن آن ، کاملا دگرگون و زیر و رو گرداند ، و نظام اقتصادی شبه لیبرالی را البته باز با لعاب اسلامی ، اختیار کند ( نظام اقتصادی شبه لیبرالی که در تحت عنوان سیاست های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی ابلاغ شد خواستار واگذاری ۸۰ درصد اقتصاد دولتی به بخش خصوصی شد ) البته این سیاستها هم در اجرا چیز دیگری شد و جواب نداد ، زیرا اساسا نظام سرمایه داری و فرهنگ سرمایه داری با فرهنگ و سنت دینی ما و نیز روحیه عدالت جوی مردم ایران سازگار نیست ، و این مساله امروز به گره کور و بن بستی در انقلاب و نظام تبدیل شده است و ایکاش می شد متفکران برجسته ای در علم اقتصاد مدرن پیدا می شدند و به همراه علمای اسلام شناس و قرآن شناس و البته زمان شناس و همچنین به همراهی ایرانشناسان آگاه به تاریخ و فرهنگ و روحیات ایرانی ، به طراحی نظام اقتصادی مدرنی که متناسب با اصول اساسی اسلام و فرهنگ و روحیات ایرانی باشد ، می پرداختند و مملکت را از این بن بست نظری و عملی نجات می دادند ) .

متاسفانه بسیاری از روحانیون بیشتر به زندگی شیرین زناشویی و امور متعارف روزمره خود و البته در کنار و حاشیه آن  نیز به درس و بحثهای تکراری و کم ثمر طلبگی و مباحثه های کم حاصل بر روی کتاب های بسیار کهن ، با چند صد سال قدمت ، که عمدتا هم کتاب فقهی نظیر لمعه و شرح لمعه اند ، می باشند  مشغول هستند ؛ در حالیکه تنها کمتر از ۹ درصد قرآن که کتاب محوری اسلام است به فقه و شریعت اختصاص دارد ، به هر روی طلاب از رهگذر مطالعه و یادگیری این کتابهاست که مجوز دریافت شهریه را نیز به دست می آورند . ( ایکاش همه ما اعم از روحانی و دانشگاهی و … که ادعای خداپرستی و دینداری و اعتقاد به عالم آخرت ما ، گوش فلک را  کر کرده است ، به اندازه کارل مارکس که یک یهودی زاده ملحد بود و به آخرت و هیچ چیز دیگر هم باور نداشت به راه و هدفمان باور و ایمان داشتیم ؛ چرا که آن ملحد بی خدا ، به خاطر آرمان های طبقه کارگر و نجات و آسایش این طبقه رنج برده و زحمت کشیده حاضر شد انواع سختی ها و مرارت ها را در زندگی متحمل شود تا جاییکه سه کودکش را بر اثر فقر و گرسنگی و بیماری از دست داد ولی حاضر نشد دست از آرمانش بکشد ، اما حال و روز ما خدا پرستان ِمعاد باور چگونه است؟!) .

البته بسیاری از روحانیون ما ترجیح می دهند، حالا که در تحت لوای حکومت دینی زندگی می کنیم ،  بجای زحمت دادن به خود برای  تولیده ایده بدیع ، متناسب با زمانه جدید ، که خودش مدافع خودش باشد و جوانان و نسل جدید را کاملا قانع و متقاعد سازد  ؛ از رهگذر زور و اجبار و دگنگ نهادهای انتظامی حکومت و یا  حداکثر ترساندن از زجر و عذاب اخروی مردم و جوانان را به احکام اسلام مقید سازند . ( راهی که واقعا می بینیم چقدر پر ثمر و مفید بوده است ! )

متاسفانه آن دسته از روحانیونی هم که ضرورت نظریه پردازی برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی و آینده ایران و اسلام را درک کردند . بجای آزاد اندیشی مطلق و رها کردن کامل تفکر خود در طبیعت و جامعه و تاریخ ، به عنوان کتاب تکوین حق ، که کتاب اصلی حق است چرا که هیچ انسانی در آن دخیل نیست ، به سراغ کتاب های تدوین ، که کتب فرعی هستند زیرا انسان ها در آن دخالت دارند  ، رفته و چنین فکر می کنند که با مطالعه و تحقیق بر روی منابع قدیمی کتابخانه ای می توان نظریه پردازی کرد و علم اسلامی – انسانی تازه  برای انسان قرن جدید ، تاسیس نمود .

در واقع بسیاری از مشکلات امروز ما در همین نحوه تفکر این افراد است که معتقداند  سلف صالح و اندیشمندان قدیمی هر چه باید و شاید را گفته اند و وظیفه ما تنها استنباط و استخراج موارد مورد نیاز خود از کتاب های آنها و تطابق دادن آن با نیازهای روز و نیز نظم و نسق مدرن دادن به آنهاست. ( امروزه مراکز متعدد و نسبتا پر شماری  در قم و دیگر شهرها برای تحقیق و تتبع در علوم اسلامی – انسانی تاسیس شده اند اما متاسفانه آنها نیز جز استخراج و تنظیم مرده ریگ گذشتگان کاری نکردند و البته این را هم اضافه نمایم که از چنین مراکزی که پژوهشگران در آن به شکل کارِ کارمندی به تحقیق می پردازند توقعی بیش از این نمی توان داشت چون آنانکه جهان را ساخته اند کارمند ِ حقوق بگیر با ۸ ساعت کار در روز  که دایم به دنبال پیچاندن و زیرابی رفتن و روز را به شب رساندن و فرار کردن و یا  اضافه کار الکی ایستادن و خلاصه تکرار مکررات هر روزه هستند ، نبودند . بلکه مخلصان و یا بهتر بگوییم دیوانگانی بودند که با دل و جان و ۲۴ ساعته و بی هیچ توقع و انتظاری از هیچ کس ، چه از خلق خدا و چه از خود خدا ، و صرفا  از سر احساس مسئولیت  و تعهد در قبال انسان و انسانیت و جامعه و تاریخ کار  کردند . اینها بودند که دنیا را چندین قدم جلو آوردند ).

به هر روی نتیجه این نحوه فکر و عمل کارمندی را همگی شاهدیم که چیزی جز آب در هاون کوبیدن نبوده است . اما متاسفانه روحانیون ما دست از این اعمال بی ثمر خود بر نمی دارند و ضرورت یک انقلاب همه جانبه و تحول بنیادین در علوم اسلامی حوزوی را درک نمی کنند . حقیقت آن است که تجربه چهل ساله انقلاب و نظام اسلامی روشن ساخته است که دیگر با فقه جواهری و فلسفه صدرایی و کلام تجرید الاعتقادی نمی توان به نیازهای انسان مدرن و جامعه مدرن پاسخ داد و ما امروز بیشتر از هر چیز نیازمند یک ” انقلاب الهیاتی ” تمام عیار هستیم .

( براستی تا چه زمانی می توان به حاشیه نویسی یا شرح و تفسیر نویسی بر متون کهن ، آنهم تفاسیر چند ده جلدی که در این زمانه بی زمانی بشر کسی را یارای خواندن آن نیست ،  دلخوش کرد و از مردم خواست که گمشده و نیازهای کاملا جدید خود را از همان شرح و تفسیرهای نوشته شده بر منابع قدیمی برداشت نمایند .  متاسفانه باید اینجا به مطلب مهمی اذعان کنیم و آن اینکه امروز نعش بزرگان دیروز ما بر روی شانه های فکری جامعه و جوانان سنگینی می کند و تا ما نعش این بزرگان را از دوش فکر و فعل خود زمین ننهیم و دفن نکنیم نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم .؛ براستی تا چند صد سال دیگر ما بایست نعش ملاصدرا را تشییع کنیم و بارش را بر دوش فلسفه مان تحمل کنیم ؟ آیا زمان آن فرا نرسیده که نعش این بزرگوار را پس از نزدیک به چهارصد سال دفن کنیم تا کمی فارغ و سبک بال و آسوده خاطر شویم و  به تبع آن بتوانیم خودمان کاملا آزاد و بی تعلق و مستقل و به دور از هر گونه شخصیت پرستی ، فکر کنیم و بیاندیشیم ؟ به نظر می رسد که یکی از عوامل بدبختی و بیچارگی و عقب ماندگی ما همین شخص پرستی و بزرگ کردن بزرگان بیش از حد است که خود این امر چیزی جز توهین به دیگران و تحقیر فکرها و اندیشه های دیگران به ویژه جوانان نیست .زیرا ما وقتی کسی را بیش از حد بزرگ می کنیم و در پوستش می دمیم ؛ دیگر کسی جرات انتقاد کردن از آن شخص و فرا رفتن و پشت سر گذاشتن آن شخص به اصطلاح بزرگ را نخواهد داشت و این معنایی جز بیهوده دور خود چرخیدن و قدمی جلو برنداشتن ندارد . ( به قول یکی از اندیشمندان : اگر بزرگان بزرگ به نظر می رسند بخاطر بزرگی آنان نیست ، بخاطر این است که ما زانو زده ایم ).

یکی از بزرگترین بدبختی ها و بیچارگی های ما این است که ما بزرگان خود را پدر فرهنگ و تمدن خود می شماریم که کسی حق کوچکترین بی احترامی و بی اعتنایی و یا نقد و جرح آنان را ندارد ، در حالیکه این بزرگان تنها فرزندی از فرزندان فرهنگ و تمدن ما هستند و کاملا محتمل است که در آینده فرزندانی والاتر ، توانمند تر ، اندیشمند تر و با قدرت فکری بسیار بیشتر ظهور کنند .) .

به هر روی این را هم بگوییم که البته گهگاهی و به ندرت افراد صاحب فکرت در حوزه پیدا می شوند که می خواهند دست به ابداع و نوآوری بزنند و حرکتی متناسب با زمانه جدید کنند و گرهی از گرههای جامعه بگشایند ولی اندوهبار است که همین تعداد معدود روحانی زمان شناس ، که بعضا در حتی در حد مرجعیت نیز هستند ،  مورد سخت ترین بی اعتنایی ها و بی احترامی ها قرار می گیرند و حتی سرکوب و منکوب می شوند .

دومین عامل که موجب وضع آشفته اخیر شده مساله سوء مدیریت است . البته می توان مساله سوء مدیریت را هم به همان نداشتن نظریه روشن و سیستماتیک و پیش برنده در اداره کشور برگرداند . اما به هر روی باید به این مساله توجه داشت که کشور ما از نداشتن مدیران لایق و شایسته و با کفایت شدیدا رنج می برد . گذری و نظری به کشورهایی که در روزگاری نه چندان دور وضع و حالی شبیه ما داشتند ، نظیر ژاپن ، کره جنوبی ، مالزی ، ترکیه و… ، عمق فاجعه سوء مدیریت در اداره کشورمان را بیشتر روشن می سازد .

البته جا دارد در همین جا نکته ای تاریخی را مطرح سازیم و آن اینکه کشور ما و مردم ما و نخبگان و مدیران ما پس از حمله اعراب مسلمان به ایران ، دچار نوعی بی کفایتی و سوء مدیریت در اداره کشور خودشان شدند . توضیح آنکه اگر ما در اوضاع ایران پیش از اسلام بنگریم می بینیم که در آن ۱۲ قرن ، ایران یکی از بزرگترین قدرت های جهان محسوب می شد و حتی در دوره تمدن ایران هخامنشی ، نخستین و بزرگترین امپراطوری جهان شمرده می شد و در دوران اشکانیان و ساسانیان نیز تقریبا نیمی از جهان متمدن آنروز جزو قلمرو ایران قلمداد می شد . اما اگر به وضع و حال ایران پس از حمله اعراب مسلمان بنگریم به مساله جالبی برمی خوریم که حقیقتا ارزش تامل و تدبر را دارد و  آن اینکه شاهدیم که پس از سقوط سلسله ساسانی و قتل  آخرین پادشاه آن ، یعنی یزدگرد سوم ، در سال ۳۱ هجری قمری تا سال ۱۳۴۴ قمری ( که می شود مصادف با انقراض حکومت منحط و منحوس قاجار و آغاز مرحله تازه ای از تاریخ ایران  و یا ظهور ایران نوین  ). در واقع در این فاصله زمانی ۱۳۱۳ ساله تنها در ۲۸۶ سال آن ایرانیان بر کشور خودشان حکومت کردند ( طاهریان ، صفاریان ، سامانیان ، دیلمیان و در دوران متاخرتر زندیه ) و در طی مدت ۱۰۲۷ سال از تاریخ شاهد حکمرانی و فرمانروایی بیگانگان مهاجم یعنی اعراب و ترکان و مغولان  بر سرزمین خود هستیم . این نشانگر آنست که ایرانیان پس از هجوم اعراب مسلمان توانایی و قدرت ِ مدیریت کشور خودشان را از دست دادند و دچار نوعی بی لیاقتی و بی کفایتی و بی عرضگی و شاید هم عدم اعتماد به نفس سیاسی و مدیریتی شدند . حال علت آن چیست ؟ تا کنون بر ما پوشیده مانده است . البته بی انصافی است اگر به این مطلب اعتراف نکنیم که درست است که ایرانیان پس از اسلام ، به هر دلیلی ، کفایت و لیاقت و عرضه اداره  سیاسی و نظامی کشور خود را از دست دادند اما در عوض از لحاظ علمی ، فکری ، فرهنگی و ادبی موفقیت های بزرگی کسب کردند به طوری که ما حتی درصد کمی از آن را نیز در ایران پیش از اسلام سراغ نداریم . ( ما هر چه دانشمند و فیلسوف و ادیب و شاعر و متفکر قابل اعتنا داریم در پس از اسلام داریم ) .

به هر روی مقصود ما از این سخنان این است که متاسفانه هنوز هم آن بی کفایتی و سوء مدیریت در اداره کشور کم و بیش ادامه دارد و دلیل روشن آن وضعیت امروز ماست . در حالیکه ملت ایران در عرض کمتر از ۷۵ سال ( از ۱۲۸۵ ش تا ۱۳۵۷ ش ) سه انقلاب بزرگ صورت داد .( نهضت ملی شدن نفت را هم حقیقتا باید انقلاب دانست ) اما این سه انقلاب هیچ کدام نتوانست در وضعیت او به ویژه در وضعیت اقتصادی او تحول و ترقی خاصی ، از نوع که در کشورهای پیشرفته رخ داد ، ایجاد نماید ( البته تذکر این نکته ضروری است که ملت ما همواره به دنبال یک منجی و انسان کامل و بی نقص است تا آن منجی و انسان کامل بیاید و یک تنه تمام مسایل و مشکلات یک کشور بلکه کل جهان را حل کند در حالیکه غافل از آنند که هر تحول و ترقی اگر بخواهد صورت گیرد باید ابتدا از درون تک تک افراد یک جامعه بجوشد و سپس به دیگر افراد و تمام جامعه و جهان تسری یابد . در واقع از رهگذر تحول تک تک افراد است که جامعه نیز به تبع آنها تحول می یابد ؛ در واقع باید به این مساله مهم توجه داشت که این انسان کامل نیست که تک و تنها جامعه را متحول و مترقی می کند و تکامل می بخشد ،  بلکه این جامعه کامل است که با تکامل و تعالی خود زمینه ظهور و حضور انسان کامل را آماده می کند. به عبارت دیگر انسان کامل ، مولد جامعه کامل نیست بلکه مولود جامعه کامل است ).

 به هر روی این وضع ما بعد از سه انقلاب است  ، در حالیکه می بینیم کشور کوچک ، کوهستانی و دورافتاده ای ، از چهارراه تمدن بشری ، و نیز از نظر منابع طبیعی فقیر ، یعنی ژاپن ، با انجام تنها یک انقلاب یا سلسله اصلاحات سیاسی – اجتماعی ، یعنی انقلاب میجی ، توانست به جایگاهی عجیب در جهان دست یابد و به یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای دنیا و همچنین دومین قدرت صنعتی جهان بدل شود . یا کشور کوچک و دور افتاده دیگری یعنی کره جنوبی با مساحتی کمی بیشتر از استان سمنان ایران ، حدود ۱۰۰ هزار کیلومتر ، که تازه در سال ۱۹۴۵ به استقلال دست یافت توانسته است با مدیریت مسئولان با کفایت و با عرضه خود دومین رشد سریع اقتصادی دنیا در چهار دهه اخیر را دارا ‌باشد. در کره جنوبی، از سال ۱۹۶۳ و فقط ظرف مدت ۴۰ سال، درآمد سرانه بر حسب قدرت خرید، چیزی نزدیک به ۱۴ برابر افزایش یافت. دست یافتن به چنین نتیجه‌ای برای کشور پیشرفته ای مثل انگلستان بیش از دو سده ( از اواخر سده هجدهم تا حال ) و برای آمریکا در حدود یک و نیم سده ( از ۱۸۶۰ تا کنون ) طول کشید.  این پیشرفت قابل توجه که کشور کوچک  کره جنوبی را در کمتر از نیم قرن بدل به کشوری پیشرفته و ثروتمند نمود، اغلب به عنوان  معجزه رودخانه هان می شمرند و در مجامع بین‌المللی، صفت «ببر آسیا» را به این کشور کوچک و بی تاریخ داده اند .

براستی علت این پیشرفت های عجیب و غریب این کشورها و عقب ماندگی نسبی کشور ما ، در حالیکه ما از ثروت نفت نیز برخورداریم ، چه می تواند باشد ؟ به نظر می رسد همانطور که گفتیم دلیل اول نداشتن تئوری روشن و کارآمد برای توسعه است و دلیل دوم سوء مدیریت تاریخی ماست .

باید توجه داشت که کشور ما به دلیل اینکه از یک سو دارای دین و آیین و سنت و فرهنگ نسبتا قوی و غنی ای است نمی تواند مانند کره و ژاپن و ترکیه و مالزی و… در فرهنگ مدرن غربی استحاله و ذوب شود و راه آن را در پیش گیرد و از سوی دیگر به دلیل اینکه یک احساس استغنا و بی نیازی کاذب و خود کامل پنداری دروغین و نیز  تنبلی و کسالت فکری و البته تحجر و تعصب بر سنت های کهن ، در ما وجود دارد لذا قدرت باز تولید و نوسازی سنتها را  و در انداختن طرحی نو متناسب زمانه جدید را  از دست داده ایم.

در واقع ما در میانه برزخ  بزرگ سنت ، گیر کردیم  چرا که سنت ما نه چندان ضعیف است که به راحتی در برابر تمدن و فرهنگ مدرن غربی کوتاه بیاید و سپر اندازد و نابود شود و خیال همه را راحت کند و نه چندان قوی و پویا و زایاست که بتواند خود را متانسب زمانه و زمینه جدید بازآفرینی و نوسازی و به روز کند و این برزخ بزرگی است که در آن گرفتاریم .

دومین علت عقب ماندگی ما هم همان سوءمدیرت و بی کفایتی و بی لیاقتی تاریخی ماست ، که همانطور که بیان شد در پس از حمله اعراب مسلمان به ایران دامن گیر ما شد و تاکنون نیز دست از سر ما بر نداشته است . ( برای رهایی از این بی کفایتی و سوءمدیریت تاریخی شاید اولین کاری را که باید انجام داد همان مفهوم سازی و تئوری پردازی باشد ؛ مثلا می توان این اندیشه را پروراند که در آدمی یک نیروی بنیادین وجود دارد و آن نیروی بنیادین ، اراده ایجاد نمایی است ، که این اراده ایجاد نمایی در دو  اقلیم برون ذات و اقلیم درون ذات صورت تحقق می پذیرد ، البته این اراده ایجاد نمایی در چارچوب رقابتی که در برقراری ارتباط با دیگران صورت می بندد شکل می گیرد و آن رقابت در برقراری ارتباط با دیگران نیز معطوف به تشخص شاکله است . که از آن می توان به : ” اراده ایجاد نمایی در چارچوب رقابت در برقراری ارتباطِ معطوف به تشخص شاکله ”  یاد کرد .  به هر روی اراده ایجاد نمایی در دو اقلیم برون ذات و درون ذات رخ می نماید و باید توجه داشت که اقلیم برون ذات اقلیم اصلی ، محوری و طاغی است که شامل سه عرصه علم و فلسفه و هنر می شود و در میان این سه عرصه نیز ، عرصه علم ، عرصه مهمتری است ، چون بیشتر از دو عرصه دیگر ایجاد نمایی می کند ، و در عرصه علم نیز علم اقتصاد ، مهمترین رشته علمی است زیرا که بیشترین ایجاد نمایی ها را مدیریت و هدایت می کند. همچنانکه در عرصه فلسفه ، انسان شناسی مهمترین شاخه است و در عرصه هنر نیز ،  معماری مهمترین رشته هنری است . ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات آبادانی دنیا را به همراه دارد . اما افراط و توجه صد درصدی به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات عواقبی هم در پی دارد که اهم آن عبارت است از  :

۱- دیگری خواری  : افراط در ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات که در چارچوب رقابت با دیگری منعقد می شود ، موجب ایجاد انگیزه دیگری خواری در او می شود . زیرا برای مردم آنچه هدف نهایی از ایجاد نمایی است تشخص شاکله خود اوست و چیزهای دیگر در چارچوب تشخص شاکله است که اهمیت پیدا می کنند .

۲- بی کس و کاری : گفتیم زندگی مردم چیزی جز ارتباط معطوف به تشخص نیست ، همین امر موجب بروز صفت دیگری خواری در او می شود و همین دیگری خواری که ظاهرا منفعت مادی او را تامین می کند اما این عارضه را دارد که مردم را روز به روز نسبت به یکدیگر غریبه تر و در ورطه دنیا بی کس و کار تر می کند .

۳- سکر و سکس  : مردم چون بی کس و کار و به دنبال آن غریبه و آشفته می شود ، لذا تحمل این وضعیت برایش بسیار دشوار می شود و لذا برای فرونشاندن غربت و آتش آشفتگی اش به سراغ سکر و سکس می رود و با پرداختن به آن خودش را برای دقایقی از آتشی که بر قلبش شعله می کشد تسکین می بخشد .

۴- اضطراب عدم شدن : انسانی که به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات پرداخته و از ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات که ضامن حیات ابدی و جاودانگی انسان است غفلت کرده وقتی به مرگ و نیستی اش نزدیک می شود ،  دچار اضطراب عدم شدن می شود که بزرگترین و آخرین زجر اوست .

البته ایجاد نمایی در اقلیم دومی هم صورت می گیرد که آن اقلیم درون ذات است که اقلیم فرعی ، تبعی و تائب است که تنها شامل عرصه دین می باشد و ایجاد نمایی در آن جاودانگی و حیات ابدی را به همراه دارد  . اما افراط در ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات و عدم توجه به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات عوارضی هم در پی دارد که مهمترین آن عبارتند از :

۱- بی شور و شوقی  : بی شور و شوقی در زندگی این دنیا در افرادی که به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات می پردازند ، شدت می گیرد . این بی شور و شوقی موجب ویرانی مضاعف این دنیا نیز می گردد .

۲- حسرت گناه : عقوبت بی شور و شوقی  چیزی نیست جز حسرت گناه . اجتناب ها و پرهیزهای طولانی و لذت نبردن های مکرر ،  آدمی ای که به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات مشغول است را دچار یک حسرت همیشگی در فراق لذت گناه می کند . حسرت گناه آدمی را به موجودی افسرده و که دایم حسرت می خورد و بوتیمار صفت است ، تبدیل می کند .

۳- صوم و صلات : آدمی که داغ حسرت گناه کردن به دل دارد برای تسکین آن به صوم و صلات افراطی می پردازد و می کوشد تمام ناکامی های و حسرت های به دل مانده شان را با این بهانه که ما راه خدا را می پوییم تسکین بخشد .و همین صوم و صلات اسباب کسالت و سستی و بی نشاطی مضاعف  آنان را به همراه می آورد.

البته کامل ترین جامعه ها ، جامعه ایست که به طور هماهنگ و متعادل به  ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات و ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات توجه کند و در چنین جامعه کاملی است که انسان کامل ظهور و بروز خواهد کرد . ان شاء الله ).

در هر حال بهتر است سراغ بحث اصلی خود برویم ؛ دیگر کاری که برای رهایی از بی کفایتی و سوءمدیریت باید انجام داد ؛ این است که با تاسیس و توجه بیش از پیش به رشته های بسیار مهم و کلیدی مثل انواع رشته های زیر مجموعه اقتصاد  و نیز  مدیریت و… و سوق دادن جوانان با استعداد به این رشته ها به توانمندی جامعه در این مورد بیافزاییم ، همچنین با تنظیم و تصویب قوانینی ، برای گردش و تغییر و تحول افراد در نظام مدیریت کشور و مجال دادن به دیگر افراد به ویژه جوانان ، شاید بتوان از شدت این بحران بی کفایتی کاست ).

سومین عامل عقب افتادگی ما ، مساله فساد نهادینه شده در همه زوایای کشور و به ویژه نظام اقتصادی است . علت این فسادهای افسار گسیخته و نهادینه شده چیست ؟ به نظر می رسد مهمترین دلیل آن عدم حاکمیت قانون و ضابطه مداری است . متاسفانه در تاریخ کشور ما همیشه حاکمان اصلی کشور خود را از قانون بالاتر و فراتر می دانند و تن دادن به قانون را نوعی تحقیر و اهانت به خود تلقی می کنند و طبیعی است وقتی رییس کشوری خود را برتر از قانون بداند مردم عادی و عامی نیز به تبع او  چنین حقی را برای خود قایل می شوند . (زیرا چنان که در احادیث ما نیز آمده :  الناس بأمرائهم اشبه منهم بآبائهم . و یا :  النّاس على دین ملوکهم ) . البته این مساله ، یا بهتر بگوییم معضل عدم قانون مداری ما ایرانیان و عوارض و عواقب سوء  و کمر شکن آن بر سرنوشت مردم و جامعه  ، امریست که به ویژه در دوران مشروطه نیز بدان توجه شد . چنان چه یکی از موثرترین روشنفکران مشروطه ، روزنامه مشهورش را ” قانون” نام گذاشت و یا روشنفکر دیگری رساله ای با عنوان ” یک کلمه ” ، که منظورش همان قانون بود ، تالیف کرد و راه نجات و پیشرفت کشور را در همان کلمه قانون مداری همه افراد جامعه ، از عالی ترین مقام تا دانی ترین آنها ، بر شمرد .
 درد آور است که باید بعد از بیش از ۱۲۰ سال اعتراف کنیم که جامعه ما هنوز اهمیت و ضرورت همین یک کلمه را درک نکرده است و هنوز هم همه افراد  قانون را چیزی تزیینی و تشریفاتی و یا برای افراد بی دست و پا و بی عرضه تلقی می کنند . همین عدم التزام به قانون در بین ما به ویژه در میان سران کشور یکی از عوامل فساد افسار گسیخته و وسیع در کشور ما محسوب می شود .

( البته جالب است که قانون گذاران ما نیز قانون را طوری می نویسند که بیش و پیش از آنکه قابلیت رعایت کردن داشته باشد امکان دور زدن و پیچاندن و معطل گذاشتن داشته باشد ) .

 نکته ای در اینجا وجود دارد که  چه بسا طرح آن جالب باشد و آن اینکه در جامعه ایرانی و اسلامی ما که همه ادعای مسلمانی داریم ،  تقریبا همه مردم جامعه ما مدعی کار و کوشش برای کسب رزق و روزی حلال برای خانواده و زن و بچه خود هستند اما در عین حال شاهدیم ، که بر اساس گزارش های مستند سازمان های بین المللی ، کشور ما در زمره فاسد ترین کشورهای جهان از نظر اداری و مالی و اقتصادی قرار دارد ! و این تناقضی عجیب است . جالب است که در کشور ما اگر پای سخن تک تک افراد جامعه بنشینی می بینی که دم از حلال خوری و کسب رزق پاک برای زن و بچه خود می زنند و نسبت به دزدی های افراد دیگر گله مند و شاکیند . اما اگر کمی صحبت را ادامه دهی می بینی که علت آنکه آنها  حلال می خورند ناتوانییشان از حرام خواری است و اگر کوچکترین فرصتی برای کسب مال و منال از راه نامشروع به دست آورند در انجام آن به خود کوچک ترین شک و تردیدی راه نمی دهند ؛ در واقع همه افراد جامعه ما با فعل دزدی و حرام خواری مشکلی ندارند ، بلکه با فاعل آن مشکل دارند . در واقع آنها نمی گویند چرا دزدی شد ؟ بلکه می گویند : چرا فلانی دزدی کرد ؟ و در تقدیر سخنشان این است که چرا من دزدی نکردم . چرا زن و بچه من از نعمت ِمال و منال فراوان و بی زحمت ِدزدی برخوردار نشدند و آن نصیب دیگران شد .  در واقع آنها با فعل دزدی چندان مشکل و مساله ندارند ، بلکه با فاعل آن مشکل دارند .  حقیقتا همه ما ، به ویژه نگارنده ، چنینیم و این دردی است که نمی دانیم بر آن بگرییم یا به ریش خود بخندیم ؟!

البته نکته دیگری هم وجود دارد که به نظر می رسد از عوامل مهم در اشاعه فساد مالی و اقتصادی و اداری در جامعه ما باشد که ریشه آن در فرهنگ و سنت ماست و آن این نحوه تفکر است که : ” همه انسانها ذاتا و فطرتا پاک و سالم و درستکار تلقی می شوند که باید به همه آنها اعتماد کرد ، مگر آنکه خلافش ثابت شود ” . همین نحوه نگرش به انسان و تلقی مثبت از او که در فرهنگ ما ریشه دارد موجب اعتماد بی جا به موجود ذاتا پست و شریر و بدکاری چون انسان شده است و همین اعتماد بی خود  و ساده لوحانه به انسان است که  ، اسباب فساد و تباهی و سوء استفاده در جامعه ما را فراهم آورده است زیرا که با نیک و پاک شمردن انسان ، راهکارهای مناسب برای حراست و کنترل و مهار او در جامعه ایجاد نمی شود و همه انسانها به امان خدا و امان وجدان خودشان رها می شوند و طبیعی است که موجود ذاتا فاسد و تبهکاری چون انسان وقتی رها و یله شود جز فساد و تباهی کاری نخواهد کرد . ( البته عده ای نگرش مثبت به انسان را به قرآن ارجاع می دهند و می گویند قرآن انسانها را فطرتا پاک می داند و معمولا تنها به این آیه استناد می کنند :

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ

 در حالیکه این آیه به هیچ وجه نشانگر ذات پاک انسان ندارد و حتی اگر هم به سختی بپذیریم ابتدای آیه چنین دلالتی داشته باشد آخر آیه آنجا که می گوید : وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ . تمام توهمات کسانی که انسان را فطرتا پاک می دانند در هم می ریزد . به هر روی کسانی که عمیقا با قرآن آشنایند می دانند که در قرآن بیشترین نکوهش ها و سرزنش ها از انسان شده است و خدای قرآن به هیچ وجه روی خوشی به انسان نشان نداده است و او را مذمت های سخت کرده است . مثلا :  

وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا

وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلًا

إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً

 إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ

وَ کانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً

 قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ

وَمَا اَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُوْمِنِینَ

 البته آیاتی از این دست بسیار است که ذکر آن در این مقال نمی گنجد. اما شاید بهترین آیه بر ذات فاسد انسان دلالت دارد آیه ۵۳ سوره یوسف باشد که از قول پیامبر الهی حضرت یوسف می فرماید :

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ

و از این آیه کاملا می توان به ذات خبیث و کثیف انسان پی برد البته تنها کسانی مستثنا هستند که خدا به آنها رحم کند و این افراد شاید در هر یک میلیون یک نفر باشند ، و اگر باشند باید در حد پیامبران خدا باشند و می دانیم این افراد که تربیت دینی پذیرفته اند و شایسته رحمت الهی شده اند چقدر نادرند و النادر کالمعدوم . در واقع باید اذعان کرد که بسیار بسیار کم اتفاق می افتد که انسان تربیت پذیر ، آنهم از نوع تربیت دینی که سخت ترین تربیت هاست ، باشد و در واقع بجای تلاش کم هوده برای تربیت انسان باید کوشید به هر طریقی که می توان  وی را مهار کرد و کنترل کرد و لجام به او زد تا شاید کمی کمتر فساد و پلیدی به پا کند ).

به هر روی متاسفانه در فرهنگ اسلامی به غلط و برخلاف نظر قرآن انسان موجودی پاک تصویر شده است و عوارض آن نیز تا بحال دیده ایم اما بر عکس این مساله را در فرهنگ غربی مشاهده می کنیم زیرا در آنجا این اندیشه راجع به انسان حاکم است که انسان ذاتا و فطرتا بد و شریر و فاسد و گناهکار است و حتی گناهکار به دنیا می آید و از رهگذر این نگرش است که همه راهکارها و ابزار و اسبابی که برای کنترل و مراقبت و مهار این موجود پست و تبهکار  لازم است در جامعه و سیستم حکومتی تعبیه می شود و مطلقا انسان به حال خودش و یا وجدانش رها نمی شود و به نظر می رسد این خود یکی  از عوامل پایین بودن فساد مالی و اقتصادی و اداری در جوامع غربی و نیز جوامع تابع فرهنگ و تمدن غربی ، می باشد . ( به نظر می رسد از جمله کارهای ضروری که برای مهار کردن غریزه حرام خواری ، تجاوز و تعدی به حقوق دیگران و دزدی و هیزی کردن ، که در میان همه انسانها و از جمله مردم جامعه ما وجود دارد ، باید کرد و و البته باید دقت کرد که آنانکه قدرت و امکانات و توانمندی بیشتری دارند ، یعنی حاکمان و مدیران و مسئولان جامعه ، بیشتر به تجاوز و دست درازی متمایلند ( آدمی که ذاتا کثیف و فاسد است وقتی به قدرت که آنهم ذاتا کثیف و فاسد است دست یابد ، معلوم است که باید منتظر چه وضعیتی بود! ) به هر روی برای مهار قدرتمندان دزد و فاسد  کارهایی باید صورت پذیرد ، که نخستین آن  محدود کردن و بستن دست و پای آنها برای دزدی و تعدی است که آنهم از طریق تصویب قوانین سخت گیرانه امکان پذیر است . برای مثال جا دارد به هنگام بازنگری در قانون اساسی کشورمان ، که شدیدا نیاز به اصلاح و تکمیل دارد ،  این اصل را وارد آن کنیم که :

” همه سران نظام ، اعضای هیات دولت ، نمایندگان مجلس ، قضات و کارکنان قوه قضاییه ،  فرماندهان نظامی و انتظامی  و در واقع کلیه کارمندان و کارکنان حکومت در هر نهاد و در هر رده ای که باشند ، نمی توانند بیش از یک شغل حکومتی ، به استثنای مشاغل آموزشی ، داشته باشند . همچنین ایشان تا زمانی که بر سر شغل حکومتی خود هستند ، نمی‏ توانند و حق ندارند که عضو هیات‏ مدیره‏ شرکتهای‏ خصوصی‏ یا نماینده‏ آنها باشند. همچنین‏ اشتغال‏ به‏ فعالیتهای‏ تجاری‏ یا صنعتی‏ یا هر گونه مشاغل‏ آزاد برای آنها مطلقا ممنوع‏ می‏ باشد ، همچنین کلیه کارکنان حکومت، به‏ طور مستقیم‏  یا غیر مستقیم‏، حق‏ شرکت‏ در پیمانکاریهای‏ حکومتی یا مزایده‏ و مناقصه‏ را با وزارتخانه‏ ها، سازمانها و دوایر یا شرکتهای‏ حکومتی را ندارند ” ..

البته نکته دیگری که لازم است در اینجا مطرح شود افزایش استقلال و اقتدار دستگاههای نظارتی و به ویژه دستگاه قضایی است . حقیقتا جا دارد برای افزایش اقتدار ، سلامت و صلابت و البته پاسخگویی دستگاه قضا ، در هنگام تکمیل و اصلاح قانون اساسی این اصل اضافه شود که :

” رییس دستگاه قضایی نیز همانند دو قوه دیگر با رای مستقیم مردم و برای یک دوره  ۵ ساله که فقط برای یک بار پیاپی قابل تمدید است ،  برگزیده شود .  اینکار بدین منظور صورت می گیرد که بر اقتدار و استقلال و سلامت دستگاههای قضایی و نظارتی کشور افزوده شود و نیز این دستگاهها در برابر افکار عمومی جامعه پاسخگو تر باشند ” .  

البته برای جلوگیری از ابتذال و روزمرگی و عوام زدگی و خدایی نکرده عمل بر موازین غیر دینی توسط این قوه ، لازم است این ماده به قانون اساسی اضافه شود که :

” کلیه نامزدهای ریاست قوه قضاییه پیش از آنکه در معرض رای مردم قرار گیرند . از نظر صلاحیت علمی و عملی و نیز داشتن ملکه اجتهاد ، زهد و تقوا و پاکدستی و ساده زیستی و حسن سابقه و شهرت نیک و نیز وابسته نبودن به ثروتمندان و مافیای اقتصادی و البته نداشتن روحیه تبانی گری و نداشتن اشتهار به جانب داری از حزب یا جناحی خاص و همچنین داشتن توانایی کافی برای مدیریت ، مورد تایید همه اعضای شورای نگهبان و پیش از آن مورد تایید مقام رهبری قرار گیرند . ضمن اینکه مقرر می شود همه نامزدهای ریاست دستگاه قضایی و نیز رییس دستگاه قضایی پس از انتخاب ، به هیچ وجه حق ندارد وعده ای دهد  و یا  کاری کند و یا  بخش نامه و پیشنهادی و لایحه ای ارائه دهد که بر خلاف اصول اساسی اسلامی و یا  نصوص قرآنی مورد اجماع فقهای شیعه باشد . ( تشخیص اینکه چه چیزهایی اصول اساسی اسلامی و نصوص قرآنی موارد اجماع فقهای شیعه است ، بر عهده مجلس خبرگان است ) “

.( ممکن است عده ای بگویند این کار ، یعنی انتخاب رییس قوه قضا به وسیله مردم در دنیا رواج ندارد . در پاسخ باید بگوییم که ؛ اول : در برخی از کانتون های سوییس و نیز برخی ایالات آمریکا این امر وجود دارد . دوم : هر کشوری ویژگی های خاص خود را دارد و باید در تدوین قوانین ، به ویژه قانون اساسی ،  به این ویژگی های خاص خودش توجه کند نه تقلید و گرته برداری از دیگر کشورها  . سوم :  دستگاه قضایی ما متاسفانه این عیوب را دارد که از صلابت کافی در برابر مجرمان و قانون شکنان برخوردار نیست و  نیز  قضات و کارکنان آنان از سلامت مالی و اقتصادی و رفتاری ، آنطور که در خور کشور اسلامی ماست ، برخوردار نیستند و البته در برابر مردم نیز به اندازه کافی پاسخگو نیست و نسبت به آنان رفتار مناسبی ندارد و این کاملا بر خلاف عقل و شرع است . پس ضرورت دارد که رییس این دستگاه توسط مردم برگزیده شود ، چهارم : کشورهای دیگر ما را متهم به نبود مردم سالاری می کنند حال اگر تمام سه قوه نظام ما منتخب مستقیم مردم باشند دیگر این تهمت به مقدار زیادی بی اثر خواهد شد . پنجم : یکی از انتقادات تندی که بر مقام رهبری می شود ، به علت عملکردهای قوه قضاییه است . قوه ای که رییس آن را رهبری تعیین می کند . حال اگر رییس این قوه توسط مردم انتخاب شود ، البته همانطور که گفتیم نامزدهای این منصب ، باید مورد تایید شورای نگهبان و پیش از آن مورد تایید رهبری قرار گیرند ،  از میزان انتقادات بر مقام رهبری کاسته خواهد شد . به هر روی  باز تاکید می کنیم که انتخاب مستقیم رییس قوه قضاییه توسط ملت ، هزار حسن دارد و می توان با تمهیداتی ، که برخی از آنها را در بالا آوردیم ، جلوی معایب آن را نیز گرفت و امیدواریم که عملی شود ).

همچنین برای نظارت بیشتر بر مسئولان کشور جا دارد سازمانی زیر نظر قوه قضاییه ، تاسیس شود که بر اساس قانون :

”  کلیه سران نظام  ، وزرا و نمایندگان مجلس و مقامات ارشد قضایی و همه مسئولان و مدیران ارشد حکومتی ، در هر قوه ای و در هر نهادی ، ملزم هستند ، پیش از مشغول شدن به سمت و مسئولیتشان ، میزان ثروت و دارایی خود را و اینکه آن ثروت را از چه طریقی کسب کرده اند به این سازمان اعلام نمایند و در صورتی که تشخیص داده شود که از راه غیر مشروع کسب کرده اند ، به هیچ وجه صلاحیت احراز آن مسئولیت را نخواهند داشت . همچنین این سازمان موظف است میزان ثروت مسئولان و همسر و فرزندان و پدر و مادر و برادران و خواهران پیش از اشتغال بدان مسئولیت و پس از فراغت از آن ، بررسی و کنترل کند و در صورتی که بر ثروت ایشان و یا نزدیکانشان در طول دوره مسئولیت ، به ناحق و به صورت نا متعارف افزوده شده بود بدان رسیدگی و مبالغ اضافی را به بیت المال مسترد کند و با خاطی طبق قانون عمل کند . مصادیق مقامات ارشد را قانون مجلس مشخص می کند . ( البته رسیدگی به دارایی های رهبری ،  رییس قوه قضاییه و مسئولان عالی قضایی و فرماندهای ارشد نظامی و انتظامی و ائمه جمعه و کلیه مسئولانی که با حکم مستقیم رهبری منصوب می شوند و همسر و فرزندان و پدر و مادر و خواهر و برادرانشان ، بر عهده مجلس خبرگان  خواهد بود . همچنین برای مسئولیت هایی که زمان دار نیستند تعیین زمان لازم برای رسیدگی بر میزان دارایی ها ، بر عهده مجلس خبرگان خواهد بود  ).

همچنین جا دارد به وظایف شورای نگهبان این مورد افزوده شود که :

 ” کلیه نامزدهای مقامات انتخابی کشور ، اعم از ریاست جمهوری ، ریاست قوه قضاییه ( در صورت انتخابی شدن آن ) ، نمایندگی مجلس شورای اسلامی ، نمایندگی مجلس خبرگان ، ملزم و موظف هستند که میزان هزینه های تبلیغاتی خود و نحوه به دست آوردن و چگونگی خرج کردن آن را به شورای نگهبان ، به عنوان ناظر انتخابات ،  به طور شفاف و مستند گزارش دهند “.

همچنین شورای نگهبان وظیفه دارد که نظارت کند که :

” کلیه نامزدهای مقامات انتخابی کشور ، اعم از ریاست جمهوری ، ریاست قوه قضاییه ( در صورت انتخابی شدن آن ) ، نمایندگی مجلس شورای اسلامی ، نمایندگی مجلس خبرگان در تبلیغات انتخاباتی خود وعده و شعاری ندهند که بر خلاف اصول اساسی اسلام ، قانون اساسی ، منافع ملی و تمامیت سرزمینی و اصالت ایرانی باشد و اگر نامزدی چنین وعده ای یا شعاری مطرح کرد ، پس از سه بار تذکر اگر از عمل خود بازنگشت با تشکیل جلسه فوق العاده ای توسط شورای نگهبان صلاحیت او مورد بررسی مجدد قرار می گیرد و در صورت لزوم از نامزدی آن سمت کنار گذاشته می شود “.

همچنین باید یک مرکز نظارتی به صورت مستقل زیر نظر وزارت دادگستری برای رسیدگی به میزان ثروت و دارایی های قضات و کارکنان قضایی و همسر و فرزندان و پدر و مادر و خواهر و برادران ایشان و نیز رسیدگی به نحوه رفتار و برخورد قضات و کارکنان  و کلیه ضابطین و مامورین قضایی و…  با مراجعه کنندگان ، متهمان و مجرمان ، تشکیل شود و به شکایات مردمی نیز در این خصوص با شفافیت و دقت و سرعت رسیدگی نماید .

همچنین بهتر است در هر دستگاه و نهاد حکومتی ، مرکز مستقلی زیر نظر مستقیم رییس آن نهاد و دستگاه جهت رسیدگی به شکایات مردمی از نحوه برخورد و رفتار کارکنان  با مراجعین و نیز  دریافت گزارش های مردمی از اختلاس ، ارتشا و یا هر گونه سوء استفاده مالی مدیران و کارکنان آن دستگاه ، تاسیس شود .

همچنین به صلاح است که در قانون اساسی طی ماده ای صراحتا ذکر شود که :

 ”  هر شخصیت حقیقی یا حقوقی و به ویژه رسانه های عمومی ، اگر گزارشی از هر گونه فساد ، اعم از فساد مالی ، اقتصادی ، اداری ، رفتاری و اخلاقی در هر جایی از کشور ، به ویژه در دستگاههای حکومتی ، به صورت مستند ارائه دهد باید مورد تقدیر و تکریم قرار گیرد و پاداش مالی شایسته دریافت نماید . ( تفصیل بیشتر را قانون مشخص می کند ) ” .  

چهارمین عامل عقب افتادگی جامعه ما ، نهادینه نشدن و عدم تحکیم و استقرار مردم سالاری دینی در کشور است . متاسفانه با گذشت بیش از ۱۱۰ سال از انقلاب مشروطه و چهل سال از انقلاب اسلامی ، هنوز که هنوز است تعداد پر شماری از شخصیت های تاثیر گذار در جامعه ما برای رای و نظر مردم اصالت قایل نیستند و آن را بیشتر امری تزیینی و یا تشریفاتی تلقی می کنند که صرفا نقش تایید کننده و یا نوعی بیعت ، برای اوامر  و فرامین حاکمان دارد ؛ در واقع آنها مردم را اصلی نمی دانند  که حاکمان حاشیه و فرع و تبع آنها هستند بلکه حاکمان را اصل و مردم را فرع و تبع آنها می شمارند .

البته همین جا باید بگوییم که ما با دموکراسی به شکل و شیوه غربی به هیچ وجه موافق نیستیم و آن را سمی مهلک برای اسلام و ایران می دانیم و آنهم به دو دلیل : یکی دینی و دیگری میهنی .

 دلیل دینی آنکه اعتقاد داریم که درست است که مردم حق دارند در تعیین مقدرات خود آزاد باشند اما این آزادی تا جایی است که کاری خلاف اصول اساسی و نصوص قرآنی مورد اجماع علمای اسلام صورت نپذیرد ؛ زیرا اگر خدایی ناکرده خلاف این امر ، چیزی صورت تحقق پذیرد و نظامی شبیه دموکراسی های غربی حاکمیت یابد نتیجه آن می شود که اخلاق و ایمان پایمال غرایز حیوانی انسان می شود و به بهانه آزادی ، انسان به حیوانی غریزی ( بیشتر غریزه شکم و شهوت ) که هدفی جز ارضای غرایز بطنی و فرجی ندارد بدل می شود و این به بیراهه رفتن است. در واقع ما معتقدیم انسان باید ضمن برخورداری از آزادی در تعیین مقدرات مراقب باشد که ایمان و اخلاق و تربیت اسلامی را لگدکوب نکند .

اما دلیل میهنی که موجب می شود ما با تجویز دموکراسی غربی برای ایران موافق نباشیم این است که کشور ما به دلیل داشتن قومیت ها و اقلیت های متعدد و مختلف ،  که گاه ویژگی های کاملا متضادی به ویژه از نظر مذهبی و زبانی دارند ، که موجب می شود هر کدام ساز خاص خود را  بزنند ، اگر قرار باشد چیزی شبیه دموکراسی غربی در آن حاکم شود ، قطعا دچار تعارض ها و تناقض های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و زبانی و دینی و مذهبی می شود و به احتمال قوی در طی مدت نه چندان طولانی کشور به انحطاط و زوال و فروپاشی و نابودی دچار می شود .بنابراین لازم است در کشور ما  مردم سالاری خاصی که متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی و جغرافیایی و تاریخی آن است شکل گیرد . در واقع مردم سالاری باید در کشور ما شکل گیرد که تا جاییکه می تواند ضمن پاسداشت حقوق و آزادی های مردمی ، از تجزیه و پاره پاره شدن و فروپاشی و نابودی کشور نیز ممانعت به عمل آورد . ( اندیشمندی می گفت ایران ما زمانی شیر بوده است ولی ما غفلت کردیم و حالا گربه شده است اما اگر امروز  چهار چشمی مراقب آن نباشیم ، عده ای از داخل و خارج ، آن را به موش کوچکی تبدیل می کنند ) .

این را هم در اینجا بگوییم که ما ضمن موافقت کلی با نظام جمهوری اسلامی ،  قانون اساسی و اصل وجود مقام رهبری ، معتقدیم که  برای پویایی و بالندگی بیشتر و کارآمدی فزون تر ِ این نظام و جلوگیری از ، خدایی ناکرده ، فروپاشی و نابودی آن ، و نیز صدور آن به دیگر کشورها به عنوان الگوی حکومتی ، لازم است تغییراتی در قانون اساسی فعلی صورت بگیرد . چرا که نظام سیاسی کشور ما به شدت فقهی و آنهم متاثر از فقه شیعی آنهم از نوع فقاهت ایرانی آنست ، در حالیکه فقه تنها بخشی از اسلام است ،  بنابراین طبیعی است که هیچ کشوری ، ولو اسلامی ، تمایل به الگوگیری از آن ندارد و حتی مشاهده کردیم که کشور شیعی عراق نیز بدین کار علاقه ای نشان نداد .

 بنابراین بهتر است که تغییراتی در فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی ایجاد نماییم . ( اگر چه نظام جمهوری اسلامی بیش از هر چیز متکی بر فقه سیاسی است تا فلسفه سیاسی ، اما همین فقه سیاسی شیعی نیز بیشتر ریشه و پایه در فلسفه سیاسی سنتی دارد ) و می دانیم که فلسفه سیاسی سنتی از ” انسان آنچه باید ” سخن می گوید و نگرشی رو به بالا دارد در حالیکه در فلسفه سیاسی مدرن از ” انسان آنچه هست ” سخن می گوید و نگرشی رو به پایین دارد.

مزیت فلسفه سیاسی مدرن این است که به نیازها و ناتوانی ها و محدودیتهای انسان و از آن مهمتر حقوق فطری انسان توجه ویژه می کند و همین توجه ویژه موجب شده که دیگر امروزه ، از آن  ظلم ها و ستم ها که در گذشته با هر بهانه و دستاویزی به انسان می شد و انواع رنج ها و زجر ها را برای او به وجود می آورد ، خبری نباشد یا کمتر باشد و جهان به مراتب از از آنچه در گذشته بود مطلوب تر و مطبوع تر جلوه کند. اما باید دقت داشت در کنار این مزیت و حسنِ تحسین شدنی فلسفه سیاسی مدرن ، این عیب نیز در آن وجود دارد که توجه بیش از حد به انسان و آنچه هست ، موجب شده که انسان از تعالی و تکامل باز ماند و روز به روز بیشتر در چاه بی انتهای نفسانیات و صفات رذیله و ناپسند فرو رود. به عبارت دیگر محور فلسفه سیاسی مدرن یعنی ” انسان آنچه هست ” انسان را دچار نوعی سکون ، رکود و نزول اخلاقی و معنوی کرده است که شاهد مشهود آن را در غرب مدرن و کشورهای غربزده مشاهده می نماییم. ( وضع قوانینی چون مشروعیت روابط بی بند و بار جنسی حتی با محارم ، مشروعیت ِ همجنس گرایی، سقط جنین ، اوتانوزی (مرگ آسان) ، خود پرستی مفرط و هزار و یک بی اخلاقی و معنویت گریزی دیگر، از جمله این موارد است.

پرسشی که اینجا مطرح می شود این است که چه باید کرد که هم از دستاوردها و مزایای فلسفه سیاسی مدرن سود بریم و هم از دستاوردهای فلسفه سیاسی سنتی ؟

پاسخ آن است که باید میان ” انسان آنچه هست ” و ” انسان آنچه باید ” تلفیقی و ترکیبی ایجاد نماییم و راهی برگزینیم که ثمره آن حکومتی متعالی شود. و آن راه این است که در نظام حکومتی دو رکن تعبیه شود  : رکنی متغیر و رکنی ثابت .

 رکن متغیر ، که رکنی اصلی ، حداکثری و اجرایی است، آنست که بر اساس خواست مردم تغییر کند و بکوشد تا آنجا که خلاف مصالح عمومی و منافع ملی نباشد ، نیازهای طبیعی و حقوق فطری آنها را به بهترین وجه تامین کند. البته حکومت نه تنها موظف است که نیازهای طبیعی مردم را تامین کند بلکه باید بکوشد که به طور روزافزون و بی توقف ، بیشترین عمران و آبادی که از آن به عنوان ” ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات ” نیز می توان تعبیر کرد تحقق بخشد . این رکن در واقع  ضامن ایجاد حیاتی خوش و مرفه و سعادتمندانه این دنیایی برای انسان می باشد .

 رکن ثابت ، که رکن تابعی ، حداقلی و نظارتی است، آنست که بر اساس خواستهای نفسانی و غیر اخلاقیِ مردم ( منظور اصول اخلاق و ایمان اسلامی است ) تغییر نکند و همواره پاسدار اخلاق و معنویت و شرف متعالی مردم و جامعه باشد و با حفظ کرامت و حرمت شهروندی جایی که لازم است در برابر خواسته های نفس اماره آنان بایستد تا شرافت و کرامت الهی آنان لکه دار نشود. ( داور اخلاقی باید بیرون از آدمی ، که خود یک طرف دعواست ، باشد ؛ چرا که اگر قرار باشد آدمی هم داور باشد و هم طرف دعوا ؛ طبیعی است که داوری دادگرانه ای نخواهد داشت . نکته دیگر آنکه ما اگر بخواهیم قضاوت کنیم که چه کاری اخلاقی است و چه کاری غیر اخلاقی است ؟ ابتدا باید خود را به عنوان ناظر بی طرف بیانگاریم و آنگاه آن فعل و عمل را با فعل و عملی متناقض با آن بسنجیم و آنگاه بی طرفانه حکم کنیم آیا آن عمل اخلاقی است یا خیر ؟ برای مثال عمل سقط جنین را با عمل متناقض آن یعنی حفظ جنین مقایسه کنیم و آنگاه حکم کنیم کدام یک از این دو عمل بهتر و پسندیده تر است . و یا عمل زنای با محارم را با متناقض آن یعنی عدم انجام چنین عملی بسنیجم و آنگاه داوری کنیم کدامیک از این دو فعل به نزد وجدان انسان نیکوتر جلوه می کند و یا عمل روابط بی بند و بار جنسی را با عدم انجام چنین عملی در یک کفه ترازو بنهیم و ببینیم کدامیک از این دو عمل ما را خشنود تر می کند و قس علی هذا  )

به هر روی حکومت موظف است در برابر خواستهای مردم که برخلاف اصول اخلاق و ایمان اسلامی است ، بایستد (برای مثال: اعمالی چون سقط جنین ، زنای با محارم ، همجنس بازی، بی و بند و باری جنسی و معنویت گریزی و… ) که از این امر با عنوان ” ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات ” نیز تعبیر می شود که ضامن ابدیت و جاودانگی انسان است .  .
حکومتی که بتواند این دو رکن را در خود تعبیه کند و به کار اندازد ، به نظر می رسد که ، متعالی ترین حکومتها خواهد بود که هم هنرهای سنت را دارد و هم خوبی های مدرنیته. نه به حرمت و حقوق ذاتی و طبیعی انسانها بی توجهی می کند و نه به اخلاق و ایمان اسلامی آنها که البته این نوع حکومت در کشورهایی با تاریخ و فرهنگ و مدنیت مختلف  شکل و شمایل مختلف می گیرد .

بنابراین بر اساس این فلسفه سیاسی متعالی که در بالا ترسیم کردیم و  ترکیب فلسفه سیاسی سنتی و مدرن  است  لازم است در نظام سیاسی جمهوری اسلامی نیز تغییرات و تعدیلاتی ایجاد نماییم . مهمترین تغییر این است که نظام جمهوری اسلامی از نظامی صرفا فقهی ، فقه تنها بخشی از دین و قرآن است ، به نظامی اخلاق مدار ، ایمان مدار و آراسته به ادب و تربیت اسلامی و البته با محوریت فقه و شریعت تبدیل شود . بنابراین لازم است که ”  مقام رهبری به عنوان مجتهدی عادل باید مظهر اخلاق و ایمان و ادب و تربیت اسلامی و نمونه  پارسایی و پرهیزگاری و ساده زیستی و تواضع و نیز آراسته بودن به حسنات افعال و مکارم اخلاق و سلوک ابرار  و دور بودن از خود محوری و قدرت طلبی و داشتن روحیه رحمت و رافت بر بندگان خدا و مروت و مدارا با ایشان ، که خودش نیز یکی از آن بندگان خدا است ، در جامعه اسلامی شناخته شود و بنا بر داشتن این صفات پسندیده اخلاقی  او این وظیفه و حق را دارد که اگر در هر دستگاه و نهادی ، برنامه ای یا رویه ای یا فعالیتی خلاف اخلاق و ایمان و ادب و تربیت اسلامی صورت گرفت یا خواست صورت بگیرد ، بدان دستگاه تذکر دهد و آن دستگاه ملزم باشد در سریع ترین زمان ممکن ، نسبت به اصلاح آن رویه و عمل اقدام کند ” .

همچنین در ادامه ما پیشنهاداتی در مورد انجام تعدیلات و تغییراتی در قانون اساسی جمهوری اسلامی به منظور تقویت و تکامل رکن متغیر که همان رکن اصلی است ، ارائه می دهیم . امید که مفید واقع شود .

  اول : بهتر است که به منظور تثبیت بیشتر امور ، دوره ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس از چهار سال به پنج سال افزایش یابد .

 دوم : بهتر است رییس جمهور به عنوان رییس مجمع تشخیص مصلحت نیز قرار گیرد و نیز بهتر است اعضای ثابت مجمع ، عبارت باشند از سران قوا ، پنج نماینده از قوه مجریه و پنج نماینده از قوه مقننه و سه نماینده به طور جداگانه از قوه قضاییه ، مجلس خبرگان و شورای نگهبان و ۱۸  نماینده نیز از سوی مقام رهبری که می شود در مجموع ۴۰ نفر .

 سوم : بهتر است که اعضای حقوقدان شورای نگهبان پس از معرفی از سوی رییس قوه قضاییه ، مورد تایید رییس جمهور نیز قرار گیرند و سپس به مجلس معرفی شوند .

. چهارم : بهتر است که اعضای فقیه شورای نگهبان از سوی مجلس خبرگان به رهبری معرفی شوند و پس از تایید رهبری ، منصوب شوند .

پنجم : بهتر است که شمار اعضای شورای نگهبان از دو ، شش نفر به دو ، نه نفر یعنی در مجموع ۱۸ نفر  افزایش یابند .

ششم: بهتر است که ریاست سازمان صدا و سیما و نیز سیاست های کلی اداره این سازمان را ، شورایی مرکب از نمایندگان سه قوه و مجلس خبرگان هر کدام دو نماینده و نیز چهار نماینده از سوی مقام رهبری تعیین کنند .

هفتم : بهتر است که فرمانده نیروی انتظامی از سوی وزیر کشور و از میان فرماندهان خوش سابقه و لایق و متدین نظامی یا انتظامی ، به رهبری معرفی شود و پس از تایید رهبری با حکم رهبری منصوب و به همین ترتیب نیز عزل شود .

 هشتم : بهتر است در میان شرایطی که نامزدهای ریاست جمهوری باید داشته باشند که یکی از آنها از رجال سیاسی و مذهبی بودن است شرط رجل اقتصادی بودن نیز به آن شرایط  ، با توجه به اهمیت مسایل اقتصادی در دنیای مدرن و کشور ما ، افزوده شود . همچنین این شرط نیز لحاظ شود که نامزدهای پست ریاست جمهوری باید دارای سوابق درخشان مدیریتی آنهم مدیریت در سطح کلان کشور باشند و البته این شرط نیز اضافه شود که نامزدهای ریاست جمهوری از نظر مالی و اقتصادی باید حداکثر جزو طبقات متوسط جامعه محسوب شوند و دارای گذشته کاملا روشن و شفاف از نظر مالی و اقتصادی باشند . ( زیرا یکی از بلایای نظام سرمایه داری حاکم شدن سرمایه دار ها بر مردم است که عوارض فاسدش را شاهدیم ).

نهم : بهتر است که در شورای عالی امنیت ملی ، علاوه بر رییس مجلس ، دو نماینده دیگر نیز از سوی مجلس شورای اسلامی انتخاب شده و از اعضای این شورا باشند .

دهم : بهتر است که رییس جمهور و رییس قوه قضاییه  ملزم شوند که در پایان هر سال شخصا و به اتفاق مسئولان ارشد قوه خود در مجلس شورای اسلامی حضور یابند و گزارش عملکرد یکساله خود را به نمایندگان ملت ارائه دهند و در پایان ، به سئوالات و اشکالات و ابهامات نمایندگان ملت پاسخ دهند.

یازدهم : بهتر است  نحوه بازنگری و  تغییر در قانون اساسی کشور نیز به این شکل تغییر یابد که ارائه پیشنهاد بازنگری در قانون اساسی  و نیز موارد مورد بازنگری ، از دو سوی امکان پذیر باشد : یکی از سوی مقام رهبری و پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت کشور  و دوم : از سوی حداقل ۸۰ درصد نمایندگان مجلس شورای اسلامی . پس از ارائه پیشنهاد ، در ظرف کمتر از سه ماه ، شورای بازنگری قانون اساسی با ترکیب : سران قوا  ، ۱۵ نماینده از سوی رهبری ، ۱۰ نماینده از قوای سه گانه یعنی در مجموع ۳۰ نماینده  ، ۷ نماینده از مجلس خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام و شورای نگهبان در مجموع ۲۱ نماینده  و ۳ نماینده از سوی شورای عالی استانها  ، که در مجموع می شوند ۷۲ نفر به ریاستِ رییس جمهور تشکیل می شود . و در پایان موارد تغییر در قانون اساسی به تایید اکثریت مطلق مجموع اعضا برسد و سپس به رهبری ابلاغ شود و بعد از تایید رهبری با فرمان ایشان به همه پرسی عمومی گذاشته شود .  

به هر روی هر چه نظام حکومتی ما با مردم و جامعه خود بیشتر هماهنگ و هم آوا باشد و  توانایی تغییر و امکان انعطاف پذیری با شرایط جدید را داشته باشد ( البته ضمن حفظ اصول کلی اسلامی و نیز حراست از منافع ملی و تمامیت سرزمینی ) جلوی اعتراضات و شورش های کور مردمی که معمولا منجر به تغییرات ناگهانی و بنیادین و یا انقلابات سیاسی – اجتماعی ، می شوند ، انقلاباتی که هزینه های سنگین مادی و معنوی برای کشور و مردم و همگان دارد ، بیشتر گرفته می شود و حقیقتا نظامی را باید موفق دانست که خود پیشگام تغییر و تحول و اصلاح  به نفع مردم و جامعه اش شود . ( البته نباید از این هراسید که ممکن است زمانی فرا رسد که مردم به اسلام و قرآن پشت کنند چرا که اسلام و قرآن بخشی از وجود این مردم است و همین مردم بودند که انقلاب اسلامی کردند و نظامی اسلامی با مسئولان مسلمان را بر سر کار آوردند و به هیچ وجه نباید مسئولانی که این مردم آنها را بر سر کار آوردند ، خود را مسلمان تر و دیندار تر از مردم شمارند و یا خدایی ناکرده خود را قیم یا ولی نعمت مردم یا مسیطر بر آنها و یا جبار آنها به راه حق بشمارند ).

در هر حال ، در این مقاله ما چهار عامل را به عنوان عوامل اصلی به وجود آمدن معضلات کنونی جامعه ایران مطرح کردیم که عبارت بودند از : اول : نداشتن نظریه و تئوری مشخص ، روشن ، نظام مند و کارآمد برای اداره کشور که بعد از انقلاب دچار آن شدیم .  دوم : سوء مدیریت و بی کفایتی و عدم توانایی مسئولان در اداره کشور که حداقل در ایران پس از اسلام شاهد آن شدیم  . سوم : فساد نهادینه شده و ساختاری و سیستماتیک و رسوخ آن در همه زوایای کشور ، به ویژه در نظام های مالی و اقتصادی و اداری .  چهارم : نهادینه نشدن و عدم تحکیم پایه های مردم سالاری دینی و تزیینی دانستن رای و نظر مردم .

به هر روی مساله ای که جا دارد آن را هم بیان کنیم این است که کشور ما در شرایط فعلی در یک بزرخی دیگر ، علاوه بر برزخ سنت و مدرنیته ، قرار دارد و آنهم برزخ میان قوت و ضعف است . توضیح آنکه کشور ما نه چندان قدرتمند است که دیگر کشورها و به ویژه ابرقدرت های جهانی ، قدرت او را به رسمیت بشناسند و در برابر او کوتاه بیایند و او را در جرگه ابرقدرت ها راه دهند ، چنانکه برای مثال در مورد چین چنین شد ، و نه چندان ضعیف است که خود ایرانیان در برابر غرب کوتاه بیایند و بزرگی و سیادت و آقایی فرهنگ و تمدن غرب را  بر خود به رسمیت شناسند ، اتفاقی که در مورد اکثر کشورهای جهان افتاده است و آنها به عظمت فرهنگ و تمدن غربی معترف شدند .

اما حال  چه باید کرد ؟ و چگونه باید از این برزخ لعنتی خارج شد ؟ و چگونه باید از این باتلاق عبور کرد ؟ چنین به نظر می رسد که ما چاره ای جز تلاش مضاعف برای قدرتمند تر شدن ، به ویژه در عرصه اقتصادی که امروز محور اصلی قدرت و پیشرفت هر کشوری محسوب می شود ، نداریم و البته برای تغییر وضعیت اقتصادی باید وضعیت فرهنگی نیز تغییر نماید. چرا که در فرهنگ سنتی ما دنیا گریزی ، بی توجهی به زخارف دنیا ، قناعت به آنچه هست و عدم تلاش برای تولید بیشتر  و کلا تحقیر دنیا محوریت دارد . برای مثال ؛  حافظ که محبوب ترین شاعر ایرانی و در واقع تجلی روح جمعی ملت ایران است در تحقیر دنیا می گوید :    

 تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا  

  حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

 و یا سعدی معلم اخلاق و زندگی برای ایرانیان در غزلی زیبا و کم نظیر ، در تحقیر و کوچک داشت دنیا و مافیها چنین می سراید :

دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است           نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم    

 

از این موارد در ادب فارسی بی شمار است و نیازی به آوردن آنان در اینجا نیست چرا که هر کسی که کمی با ادبیات ایران ما آشنا باشد به این مساله اذعان دارد . همچنین جا دارد به یک مورد دیگر از سعدی نیز اشاره شود . سعدی در کتاب گلستان خود  ، که از اولین کتاب هایی بود که کودک ایرانی می خواندند و هنوز هم تقریبا کتاب مرجع و محبوب ایرانیان است فصلی را به فضیلت قناعت اختصاص می دهد و طبیعی است که قناعت در مصرف ، خود در واقع مقدمه ایست برای قناعت در کار و کوشش و تولید . ( عده ای فکر می کنند که می شود در مصرف قناعت کرد ولی در تولید حرص زد و طمع ورزید و بر همین اساس ، شعار محوری در اقتصاد اسلامی – ایرانی  را ” حرص در تولید و قناعت در مصرف ” مطرح می کنند . ( می توان این شعار را به زبان فلسفی ، که بحث را عمق بیشتری می بخشد ،  اینطور تعبیر کرد که شایسته است انسان به حدی از تعالی برسد که ” برخوردار باشد از قادریت ایجاد نمایی ، بدون داشتن قابلیت ایجاد پذیری ” . توضیح  بیشتر آنکه در عالم به سه مرتبت قایلیم :  یک مرتبت که در واقع بالاترین مرتبه است ؛ همانا ذات خداست. ذات خدا ، در عالم ، قابلیت ایجادپذیری و تاثیر پذیری از غیر ، ندارد . بلکه فقط می توانند ایجاد نماید و منشا اثر باشد . مرتبت دیگر که پایین ترین مرتبت است و جماد و نبات و حیوان در آن جای دارند این ویژگی را دارند که صرفا در عالم هستند و ایجاد را از دیگران می پذیرند بی آنکه بتوانند خود ایجادی نمایند و منشا اثری گردند. اما مرتبت سوم که در میانه مرتبت خدا و مرتبت جماد و نبات و حیوان قرار دارد ، مرتبت انسان است که هم قابلیت ایجادپذیری دارد و هم از قادریت ایجادنمایی برخوردار است اما کمال و نقطه اوج انسان ، نکته مهم در اینجاست ، که کمال و نقطه اوج انسان در این است که همچون ذات خدای تعالی ، تنها ایجاد نمایی کند و ایجاد نمای محض باشد و به هیچ وجه ایجاد پذیر نباشد و چنین است که فرمود : تخلقوا باخلاق الله ) .

این نظر در ابتدای کار جالب و مطلوب می نماید .  اما با کمی تدبر متوجه می شویم که حقیقت این است که انسان های معمولی دوست دارند هر چه بیشتر کار می کنند بیشتر هم مصرف کنند و در واقع آنها دوست دارند نتیجه کار و کوشش خودشان را در سر سفره شان و زندگی  روزمره خودشان و زن و بچه شان ببیند و واقعا اندک شمارند کسانی که حرص در تولید و ولع در کار  و کوشش داشته باشند ولی در مصرف قانع و بسنده کار باشند و مازاد درآمد خود را صرف نیازمندان و ایتام و بیچارگان می کنند ، تنها شخصی که به نظر می رسد مصداق این تفکر باشد . امیرالمومنین بوده است که با زحمت چاه آبی می کند و یا باغی را آباد می کرد ولی آن را وقف مستحقان و بی نوایان و یتیمان می کرد .البته همانطور که بیان شد  باید توجه داشت که آدم های متعارف و معمولی این عظمت روحی و سعه شخصیتی و کرامت نفسانی را ندارند و دوست دارند پول و درآمد حاصل از کار و دسترنجشان ، صرف آسایش و رفاه و خوشی بیشتر خودشان و یا حداکثر زن و بچه شان شود  ، اگرچه در دوران مدرن بعضی ها روا ندارند حاصل دسترنجشان را حتی همسر و فرزندانشان بخورند ). به هر روی ما نظر بعضی از روشنفکران را تکرار نمی کنیم که برای پیشرفت باید کتاب های بزرگ و کلاسیک ادبیات فارسی که محورشان دنیا گریزی و صوفی گری است در جشن کتاب سوزان به شعله های آتش سپرد . اما ما چاره ای نداریم  جز اینکه این کتاب های ارزشمند را مورد بازخوانی انتقادی قرار داده و آنها را هم آوا با زمانه مدرن کنیم .

عرصه دیگری که باید در آن تلاش و کوشش مضاعف کرد ، عرصه  نظامی است . ما باید تا جاییکه می توانیم برای دستیابی سریعتر به بمب اتمی و حتی بمب هیدروژنی ، که اهمیت این سلاحها را در عمق مخالفت غربیها با دستیابی دیگر کشورها بدان می توان درک کرد ، سعی و کوشش کنیم .در این خصوص  متاسفانه مشکلی نسبتا پیچیده ای هم وجود دارد و آن این است که گویا ملت ما هنوز از لحاظ روانی آمادگی کامل و  اعتماد به نفس کافی برای در اختیار گرفتن بمب هسته ای و بمب هیدروژنی را ندارد و گویا هنوز در ضرورت داشتن بمب اتمی و بمب هیدروژنی متذبذب است . اما باید دانست که اگر بخواهیم به شان و منزلت تاریخی خود نزدیک شویم باید به این سلاح ها  دست یابیم تا دیگر کسی جرات تحقیر ما را به خود راه ندهد .

زمینه دیگری که باید تقویت شود ، بعد فرهنگی و هنری کشور است . زیرا تا بعد فرهنگی و هنری کشوری تقویت نشود تقویت بعد اقتصادی و حتی سیاسی به قدرتمند شدن همه جانبه آن کشور در جهان کمک شایانی نمی کند و حرکت آن کشور به سوی رشد و پیشرفت اقتصادی ، حرکتی می شود در ذیل تمدن های غالب دیگر ( که در حال حاضر تمدن غالب ، غرب مدرن است ) . بهترین شاهد این مدعا اکثر کشورهای پیشرفته غیر غربی جهان هستند که بیشتر هویتشان و فرهنگشان فرهنگ و هویت غربی شده است و فرهنگ و هویت خاص خود را تا حدود زیادی از دست داده اند . بنابراین اگر ما می خواهیم کشوری پیشرفته و با فرهنگ و هویت خاص خود باشیم . توجه به چند امر ضروری است : اول ضرورت تدوین و تالیف تاریخ فکر و فرزانش در ایران است . ( باید به این مساله بسیار مهم توجه داشت که  تدوین تاریخ اندیشه برای یک تمدن کهن ، که ضمن حفظ تشخص و اصالت خود می خواهد در دنیای جدید نیز زنده و منشا اثر باشد ، یکی از ضروری ترین کارهاست . متاسفانه در کشور ما چندان اعتنایی به این مساله نشده است و هنوز در ایران ما که دست کم حدود ۱۵۰۰ سال سابقه فکر فلسفی ثبت شده و مستند ، منظور فلسفه به شکل یونانی آن است  و ۳ هزار سال سابقه اندیشه و فرزانش است ، منظور اندیشه های هستی شناسانه و تبیین گر عالم و آدم است نه فلسفه یونانی ، یک کتاب جامع و معتبر و متقن که سیر آن را ترسیم کند ، وجود ندارد.

 به هر روی برای تدوین و تبیین تاریخ فلسفه ایران پیش از هر چیز ترسیم دورنمایی از مراحل سیر آن ضروری است . اگر بخواهیم سیر تطور فکر و فرزانش در ایران را تقسیم بندی نماییم باید چهار دوره را در این مسیر از هم ممتاز گردانیم : الف) از پیشا زردشت تا پاولوس پارسی . ؛ ب) از پاولوس پارسی تا زکریای رازی . ج) از زکریای رازی تا مدرس زنوزی . د ) دوران معاصر . البته این بحث نیاز به تفصیل بسیار بیشتر دارد و از حوصله این مجال بیرون است ).

دومین مساله مهم برای حفظ تشخص و اصالت فرهنگی و هنری ، داشتن نظریه و تئوری منقح راجع به فرهنگ و هنر و به خصوص هنر است . باید به این نکته مهم توجه داشت که ما در دو تمدن دین محور قبلی یعنی تمدن ایران هخامنشی و  تمدن اسلام و ایران از لحاظ بعد نظری و تئوریک فرهنگ و هنر و به ویژه هنر ، به دلیل کم کاری گذشتگان خود و نیز فضای فقه زده جامعه سنتی ، میراث چشمگیر و قابل توجهی از نظر فلسفه هنر نداریم و لذا نیازمند تامل و تفلسف جدی در عرصه هنر به عنوان مقدمه ای برای ترقی و تعالی خود هنر ، هستیم .

به نظر می رسد که برای رونق هنر اندیشی و فلسفه هنر ، چاره ای نیست جز اینکه ابتدا خود را از سنگینی سیطره فقه رها کنیم و فکر را جایگزین فقه گردانیم تا شاید بتوانیم کاری کنیم . ( باید اذعان کرد که حذف هنر از یک تمدن و یا کمرنگ کردن آن  ، با هر بهانه و دستاویزی که باشد ، چیزی جز کریه المنظر شدن و زشت و مشمئز کننده شدن آن تمدن ندارد )

البته باید هنر را از سیطره فقه نجات بخشید و نه از لوای اسلام . زیرا به نظر می رسد که راه رهایش و گشایش ما توجه به عقلانیت آزاد قرآنی و حتی عقلانیت آزاد در اصول مشترک در ادیان ابراهیمی و فروگذاری فقه فرقه ای است؛ جای تعجب و تأسف است که فقه و آیات الاحکام که کمتر از ۹ درصد قرآن را به خود اختصاص داده امروز به ۱۰۰ درصد و حتی هزار درصد قرآن و اسلام تبدیل شده اند و این یکی از عوامل عقب افتادگی مسلمین است). یکی از هنر اندیشی هایی که از دل همین عقلانیت آزاد قرآنی بیرون می آید؛ اندیشه خدا مانندگی انسان در عین خدا بندگی و خدا بندگی او در عین خدا مانندگی»است؛ («صِبْغَهَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَهً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ ۱۳۸ سوره بقره : رنگ خدایی بخود بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدا و {بگویید} ما تنها او را پرستش می‌کنیم»)در مدار این اندیشه ،  انسانِ مسلمانِ مدرن می تواند همانند خدا به ایجاد نمایی و آفرینشگری بی محدودیت و گسترده در همه عرصه ها و از جمله عرصه هنر دست زند و نه تنها دیگر مانعی برای هنرهایی چون مجسمه سازی و صورتگری و موسیقی نیست بلکه هر چه آزادانه تر و جدیدتر به ایجاد نمایی هنری دست زند به خدا شبیه تر و نزدیک تر شده است؛ چرا که خدا خود اولین و بزرگترین هنرمند است ،  چه مجسمه ساز و چه معمار و چه صورتگر و … چرا که خود فرمود : « هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ ۲۴ سوره حشر . او خداوندی است خالق ، آفریننده ای بی سابقه ، و صورتگری  بی نظیر و برای او نامهای نیک است».

گر چه باید توجه داشت که این خداگون شدن به معنای تقلید و محاکات افلاطونی از طبیعت نیست بلکه به معنای آفرینش کاملا بدیع و بی سابقه است ( در این منظر هنر آبستره و انتزاعی به دلیل کاملا بدیع بودن بر هنر فیگوراتیو ارجحیت و افضلیت دارد ) . هنرمند مظهر نام خداوند است و چون خدا خود نو و بدیع آفرین است

 « بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ ۱۰۱ سوره انعام : پدیدآورنده بى‏سابقه و بى‏الگوى آسمان‏ها و زمین است. «هنرمند نیز باید بدیع کار باشد البته این خداماننده شدن باید در عین خدا بندگی باشد، یعنی نباید هنرمند بر کامه و ضدِ ایمان و اخلاق قرآنی و یا اصول مشترک در ادیان ابراهیمی هنری ایجاد نماید ، چرا که انسان اگر از اصول مشترک ایمانی و اخلاقی در قرآن و یا ادیان ابراهیمی فرا رود کرامت و شرافت متعالیش خدشه دار و لکه دار می شود و این خود بر خلاف روح هنر متعالی و رهایی بخش خواهد بود.   
بنابراین هنری را که به دنبال بیشترین و بدیع ترین ایجاد نمایی در ساحت هنر ضمن پاسداشت حرمت ایمان و اخلاق قرآنی و یا اخلاق و ایمان مشترک در ادیان ابراهیمی است ، را می توان ” هنر  قرآنی و یا هنر ابراهیمی” نیز نامید ) .

در هر حال باید به فرهنگ و هنر توجه ویژه شود که امروزه و در دنیای مدرن  مهمترین بخش فرهنگ و هنر ، هنر سینماست. زیرا که در دنیای جدید  سینما تاج هر فرهنگی محسوب می شود و در واقع نتیجه همکاری و محصول نهایی همه هنر هاست .

  در عرصه سینما و تلوزیون توجه به ساختن سریال ها و فیلم های فاخر مانند : سریالهایی راجع به شخصیت های برجسته ایرانی که مورد احترام دیگران نیز هستند ضرورت دارد . برای مثال ساخت آثاری از زندگانی سلمان فارسی و مولانا جلال الدین بلخی و … و یا ساخت آثاری برگرفته از داستانهای شاهنامه به عنوان حماسه ملی ایران و یکی از سه حماسه بزرگ بشری و یا به تصویر کشیدن پیروزی های بزرگ ایرانیان در تاریخ ، نظیر پیروزی غرور آفرین سورنا سردار ایرانی اشکانی و نیز موفقیت  شاپور یکم ساسانی در شکست امپراطوری روم ، که موجب افزایش غرور و افتخار ملی به ویژه در میان جوانان است ، در راس برنامه های فرهنگی قرار داد . و مهمتر از اینها ، بهتر است فیلم یا سریالی راجع به کوروش ذوالقرنین ، البته نه به عنوان یک شخصیت ایرانی بلکه به عنوان یک شخصیت قرآنی ، نظیر داستان موسی ،  اصحاب کهف و یوسف پیامبر و… ، ساخته شود .  با اینکار میان ایران و اسلام که عده ای می خواهند جدایی و دوئیت و اختلاف اندازند ، تفاهمی اساسی حاصل می شود ( جالب است بدانیم هم تمدن ایران هخامنشی ، که کوروش ذوالقرنین پایه گزار آنست ، و هم تمدن اسلام و ایران ، هر دو مظهر اسم جمالی خدا و  تمدنهایی تائب اند که هر دو به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات می باشند البته با این تفاوت که تمدن اسلام و ایران یک گام پیشتر و جلو تر از تمدن ایران هخامنشی آمده است ) .

به هر روی ، با این کار ، کسانی که حتی در خاک ایران ، به دشمنی با  ایران و پدر آن ، یعنی کوروش ذوالقرنین می پردازند ، سر جای خود خواهند نشست. ضمن اینکه به این نکته ارزشمند باید توجه داشت که کوروش ذوالقرنین تنها به ایرانیان و یا مسلمانان تعلق ندارد و یهودیان و مسیحیان نیز به تبع بزرگداشتی که کتاب مقدسشان از کوروش ذوالقرنین کرده است  بدو احترام می گذارند . و حقیقتا شاید کمتر شخصیتی در جهان بتوان یافت که مورد احترام این طیف وسیع از ااقوام و ادیان مختلف باشد .

به هر حال ساخت سریال و یا فیلمی فاخر از زندگی و سیرت کوروش ذوالقرنین ، که باید برخوردار از فیلمنامه ای قوی و توسط کارگردانی کارکشته با تیمی مجرب و بازیگرانی بین المللی و در سطح آثار برجسته سینمای جهان و هالیوود ساخته شود ، می تواند نقش بسزایی در هویت بخشی به جوانان پریشان هویت و متذبذب ، بین سنت و مدرنیته ، در ایران امروز ما داشته باشد و نیز موجب وحدت و یکپارچگی بیشتر همه اقوام و اقلیت های ایرانی شود و  البته به تبلیغ فرهنگ و ارزش ها و آیین های اسلامی – ایرانی در جهان نیز بپردازد . ( متاسفانه کشورهایی که نه پیشینه و تاریخی به کهنی و عظمت و افتخار ایران ما دارند و نه فرهنگی به ژرفای فرهنگ ایرانی ، امروزه با ساخت سریال ها و فیلم های فاخر از تاریخ و گذشته خود به دنبال تاریخ سازی و هویت تراشی برای جوانان خود هستند و علاوه بر این می کوشند تا نفوذ فرهنگی خود را در جهان گسترش دهند و مرزهای فرهنگی بزرگتر از مرزهای جغرافیایی برای خود ترسیم کنند . اما ما ایرانیان متاسفانه از اهمیت این مساله غافلیم و قدر تمدن و فرهنگ کهن و گرانبار خود را نمی دانیم ؛ جالب است که از میان چهار تمدن بزرگ و محوری تاریخ یعنی : ۱- تمدن ایران هخامنشی که مظهر اسم جمالی خدا و  تمدنی تائب بود که به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات بود .۲- تمدن یونان و روم باستان که مظهر اسم جلالی خدا و تمدنی طاغی بود که به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات بود  . ۳- تمدن اسلام و ایران که مظهر اسم جمالی پیشرفته خدا و تمدنی تائب بود که به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات بود . ۴- تمدن غرب مدرن که مظهر اسم جلالی خدا و تمدنی طاغی است که به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات است .

از میان این چهار تمدن بزرگ و محوری که تا به حال پا به عرصه تاریخ گذاشتند ؛ یک تمدن آن کاملا متعلق به ماست ، یعنی تمدن ایران هخامنشی  و در یک تمدن هم سهم بسزایی داریم ، یعنی تمدن اسلام و ایران . و همچنین ان شاء الله  در آخرین تمدن بزرگ و محوری تاریخ که ” تمدن اشراق ” می باشد ، تمدن اشراق پنجمین و آخرین تمدن بزرگ و محوری تاریخ و مظهر اسم اعظم خدا می باشد ، نیز ما ایرانیان ان شاء الله نقش اساسی خواهیم داشت چرا که انقلاب اسلامی مردم ایران طلیعه و مقدمه تمدن اشراق است . تمدنی که ترکیبی از مدرنیته غربی و اسلام و ایران است و به دنبال ایجاد نمایی همزمان و متعادل در دو اقلیم برون ذات و درون ذات است. تمدن کاملی که بشر را وارد مرحله نهایی پیشرفت و تکامل خود خواهد کرد و از دل آن نیز انسان کامل پا به عرصه خواهد گذاشت  . ان شاء الله  ).

البته جا دارد کار دیگری نیز برای تقویت اصالت ایرانی انجان داد و آن این است که نام واحد پول ملی را از تومان ، که نامی مغولی است ، به نامی ایرانی تغییر داد . با این کار کسانی که جمهوری اسلامی را به بی اعتنایی به فرهنگ ایرانی متهم می کنند و شعار جمهوری ایرانی می دهند ، سر جای خود خواهند نشست . ( جمهوری اسلامی که به بازسازی و قرائتی نو از  نظریه فره ایزدی حاکمان که در ایران باستان رواج داشت و در دوره سلطنت های پس از صفویه و به خصوص پهلوی به شدت آسیب دیده بود ، در نظریه ولایت فقیه پرداخت و البته اقتضاآت عالم مدرن را تا حدودی لحاظ کرد ، باید ایرانی ترین شکل جمهوری دانست و بیان کنندگان شعار جمهوری ایرانی را به بی اطلاعی از گذشته و فرهنگ ایرانی متهم کرد.  البته این را هم بگوییم که همانطور که در قسمت های قبلی همین مقاله آوردیم ؛ کاملا به  ضرورت تعدیل و تغییر در قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی برای پویایی و تعالی بیشتر کشور قایلیم ) .

در پایان  این قسمت ، ما پیشنهاد می دهیم که نام ایرانیی که برای واحد پول ملی برگزیده می شود بهتر است  نام کهن و اصیل ” دریک ” باشد که قدیمی ترین واحد پولی جهان است و انتخاب آن مایه افتخار ما ایرانیان خواهد بود . ( گرچه پیشنهاد دیگر ما این است که برای شناخت بهتر خود و دیگری رشته ایرانشناسی و غرب شناسی ، زیرا بزرگترین دیگری در زمان ما غرب است ، در دانشگاههای کشور تاسیس و توسعه یابد ) .

همچنین جا دارد کشور ما به همگرایی بیشتر با سه کشوری که از لحاظ  تاریخی ، سرزمینی ، فرهنگی ، زبانی و مذهبی به ما  نزدیکترند یعنی :  افغانستان ، تاجیکستان و جمهوری آذربایجان بیاندیشد و عمل کند و حتی اگر توانست به وحدت و یکی شدن با این کشورها و تشکیل کشور واحد بیاندیشد و برنامه ریزی کند و عمل کند .  عده ای از مسئولین کشور شعار افزایش جمعیت را مطرح کرده اند ( افزایش جمعیت ، تکثیر نسل و به وجود آوردن یک موجود دیگر  و وارد ساختن یک انسان دیگر در دایره این دنیایی که اگر بخواهی اخلاقی و ایمانی زندگی کنی زندگی ای پر از رنج  و درد خواهی داشت ، و اگر بخواهی بی اخلاق و بی ایمان مانند ما همچو دد و دام ، زنده بمانی باید در آن دنیا عذاب بکشی ، چه حاصلی در بر خواهد داشت ؟ آیا ما حق داریم تا برای لذت کوتاه مدت خود موجود دیگری را به ورطه ای طولانی مدت از درد و رنج یا در این دنیا و یا در آن دنیا بکشانیم و در واقع فرد جدیدی را برای آتش دنیوی یا اخروی هیزم کنیم ؟! )

به هر روی حتی اگر ما تکثیر نسل را افزودن فردی جدید بر هیمه زجر و عذاب دنیوی یا اخروی نشماریم .  اما حقیقت این است که با توجه به شرایط و ظرفیت های زیست محیطی کشور ، به ویژه مساله کمبود شدید آب در کشور که اساس همه چیز است ، و نیز سوء مدیریت حاد و شدیدی که در کشور داریم ، و بهترین شاهد بر این سوء مدیریت ، زندگی سخت و دشوار متولدین دهه شصت است ، این شعار نه ممکن و نه به مصلحت کشور است (حتی اگر بحران کمبود آب و سوء مدیریت هم نداشتیم باید توجه می کردیم که جمعیت زیادتر از رقم فعلی ، احتیاج به کنترل و مهار بسیار پیچیده تری دارد ) پس بهتر است که بجای طرح شعار افزایش جمعیت در وسعت فعلی کشور به دنبال راه دیگری برای افزایش اقتدار  باشیم و آن راه ، اتحاد و یکی شدن با کشورهای همسایه است ؛ ایران اگر با افغانستان و تاجیکستان و جمهوری آذربایجان یکی شود از نظر وسعت دهمین و از نظر جمعیت یازدهمین کشور بزرگ جهان خواهد شد و می تواند امید داشته باشد که در زمانی نه چندان طولانی در زمره ۱۰ کشور اول جهان از همه ابعاد و همه جنبه ها قرار گیرد و به نقش و اهمیت بی بدیلی که در عصر تمدن ایران هخامنشی داشت ، که بزرگترین قدرت جهان بود ، حداقل نزدیک شود ). البته اگر هم تشکیل کشور یکپارچه ایران بزرگ با اتحاد با این سه کشور در کوتاه مدت میسر نشود ، می توان به تشکیل یک فدراسیون ، شبیه فدراسیون روسیه یا سوییس ، و یا یک کنفدراسیون با حضور این کشورها و به محوریت ایران اندیشید .  ( البته پیشنهاد ما این است که کنفدراسیون ایران بزرگ با حضور ۷ کشور ایران و پاکستان و افغانستان و تاجیکستان و جمهوری آذربایجان و عراق و بحرین تشکیل شود که البته هر کشور قانون اساسی خاص خود را داشته باشد فقط در سیاست های کلی بین المللی با هم هماهنگ باشند . ( پیشنهاد تشکیل کنفدراسیون را اول ظاهر شاه پادشاه افغانستان و سپس ایوب خان رییس جمهور پاکستان داد که متاسفانه از سوی ایران استقبالی نشد ).  اگر چنین اتفاقی بیافتد به احتمال بسیار بتوان حق وتو را نیز به دست آورد و زبان فارسی را که زبان میانجی این ۷ دولت و ملت خواهد بود نیز به عنوان هفتمین زبان رسمی سازمان ملل جا انداخت . همچنین می توان به ساخت آبراهه یی که دریای مدیترانه را به خلیج فارس متصل می کند و از دو کشور سوریه و عراق می گذرد ، اندیشید زیرا با این کار بر اهمیت تنگه هرمز و به تبع آن قدرت ایران افزوده خواهد شد . ان شاء الله ).

مساله مهم دیگری که وجود دارد ؛ مساله انتقال پایتخت است . انتقال پایتخت از تهران به یک شهر تازه ساز و کاملا جدید که از صفر تا صد آن منطبق بر ویژگی های معماری اسلامی – ایرانی مدرن از پیش برنامه ریزی شده و طراحی شده باشد کاملا ضروری به نظر می رسد . چرا که تهران علاوه بر داشتن مشکلات عدیده ای از جمله جمعیت بسیار زیاد ،  ترافیک سنگین ، آلودگی هوا ، گرمای هوا در تابستان ها  ، معماری آشفته و غرب زده و مهمتر از آنها وجود افراد نسبتا زیادی که متاسفانه در غرب الینه شده اند و با معیار ارزش های غربی زندگی می کنند ، شهر مطلوبی برای پایتختی ایران اسلامی نیست و بهتر است که حداقل پایتخت اداری و حکومت داری ، نه لزوما پایتختی اقتصادی ، به یک شهر تازه ساز ، کم جمعیت ، خوش آب و هوا منتقل شود و تا از خطرات احتمالی که آینده مرکز ایران اسلامی را تهدید می کند تا حدودی رهایی یابد . البته این شهر باید کاملا بدیع و نوساز باشد زیرا انتقال پایتخت به یکی از  شهرهای فعلی موجب افزایش رقابت های ناسالم میان شهرهای کنونی کشور و افزایش تنش میان آنها می شود  و البته این را هم بیفزاییم که انتقال پایتخت به شهری جدید به معنای رها کردن تهران و یا کم توجهی به مسایل و مشکلات این شهر که اهم آن مساله حمل و نقل درون شهری است نمی باشد بلکه باید به طور جدی به حل مشکلات این کلان شهر به خصوص در عرصه حمل و نقل درون شهری توجه شود و البته بهتر است که پایتخت جدید در جایی نزدیک تهران فعلی ، مثلا نزدیک به شمال کشور ، ایجاد شود . تا امکان دسترسی جمعیت زیادی از کشور که در تهران ساکنند به آن آسان باشد . ممکن است مسئولان کشور این کار را بزرگتر از توانایی خود بدانند اما باید توجه داشت . انتقال پایتخت در کشورهای جهان سومی نیز تجربه شده و کاملا هم موفق بوده مثل کاری که مالزی کرد در انتقال پایتختش به پوتراجایا ، یا قزاقستان انجام داد در انتقال پایتختش به آستانه و یا کاری که کشور همسایه ما کرد در انتقال پایتختش به اسلام آباد . بنابراین این کاری شدنی است و نباید از آن هراسید و مسئولین نباید به دلیل  تنبلی یا بی عرضگی از انجام کاری که چه بسا به سرنوشت انقلاب و نظام اسلامی گره خورده باشد ، تن زنند .

به هر روی ما تا اینجا مطالبی که به ذهنمان می رسید که موجب وضعیت نه چندان مطلوب فعلی کشورمان شده است و نیز راهکارهای برای نجات و برون رفت از این وضعیت نا مطلوب را ، تا آنجا که توانایی فکریمان بود  ، مطرح کردیم ، امیدواریم این نظرات مفید واقع شود و البته فتح بابی شود برای تعاطی افکار و اینکه دیگران نیز نظرات خودشان را برای برون رفت از وضعیت ناچندان مطلوب فعلی ارائه دهند . ( البته ما آرمان های جدیدی در بالا مطرح کردیم و البته این بدین معنا نیست که ما یک شبه به این آرمانها برسیم حتی اگر پنجاه سال هم طول بکشد بازهم خوب است ).

در پایان ، جا دارد مطالبی نیز راجع به تهدیداتی که آینده کشورمان را  ، اگر چهار چشمی مراقب نباشیم ، به خطر خواهند انداخت بیان کنیم .

به نظر می رسد امروز سه تهدید یا بهتر بگوییم سه زیاده خواهی آینده ایران را تهدید می کند ، که به ترتیب بیان می شود :  زیاده خواهی روحانیون ، زیاده خواهی قومیت ها به ویژه ترکها ، زیاده خواهی زنان

اول : زیاده خواهی روحانیون : آنچه از سخنان بزرگان روحانی انقلاب ، یعنی امام خمینی و شهید مطهری ، بر می آید این است که آنان با زیرکی تمام به هیچ وجه به دنبال دخالت در امور اجرایی نبودند زیرا بر پیچیدگی ها و ظرایف کارهای اجرایی  و البته عوارض و عواقب منفی آن ، کاملا آگاه بودند. در واقع  ایشان به دنبال نظارت عالیه روحانیون بر حسن اجرای امور بودند . ولی متاسفانه با فاصله گرفتن از اول انقلاب به دلایل متعددی ، که به نظر ما یکی از آنها زیاده خواهی روحانیون و این امر که همه امور باید صد درصد مورد تایید ایشان باشد ، روحانیت در امور اجرایی وارد شد. حال آنکه امور اجرایی و کشورداری به ویژه در عرصه ای که خود محتاج دانش و تخصصی پیچیده  و تجربه و پیشینه ای عمیق می باشد کاری اشتباه و به ضرر کشور است ، چرا که موجب افزایش بحران سوء مدیریت و بی کفایتی تاریخی ما ایرانیان می شود .

به هر روی تجربه دیگر کشورها و نیز تجربه چهل سال دخالت روحانیون در امور اجرایی در کشور ما کاملا نشانگر آنست که بهتر است روحانیون برجسته و مجتهد در راس امور قرار گیرند ، یعنی مقام رهبری و از آن منظر ، ناظر باشند که مبادا کاری خلاف اصول اساسی اسلام و نصوص قرآنی موارد اجماعی فقهای شیعه صورت بندد و علاوه بر این  از دخالت در کارهای اجرایی که نیازمند تخصص و تجربه ژرف می باشد امتناع نمایند ( متاسفانه روحانیون ما این خوی را دارند که اگر کسی راجع به حوزه کاری آنها ، که بیشتر فقه هست ،  اظهار نظر کند فوری برافروخته و غضبناک شده و می گویند : کسی که  در فقه تخصص ندارد نباید در این حوزه دخالت کند و اظهار نظر کند چرا که فقهای ما بعضا چهل ، پنچاه سال تحصیل کردند تا توانستند در این مورد اظهار رای و نظر کنند . ولی جالب است که خود این روحانیون در همه امور دخالت می کنند و راجع به همه چیز از امور پیچیده اقتصادی گرفته تا مسایل نظامی ، تا سیاست خارجی تا ورزش و حتی تا مسایل هسته ای و… اظهار نظر می کنند ولی به هیچ وجه به این امر نمی اندیشند که این امور نیز به ویژه در دنیای بسیار پیشرفته و پیچیده مدرن امروزی ، احتیاج به تخصص و سالها تحصیل دارد و البته جالب تر اینکه ایشان نظرات خود را هم کاملا صائب و بر حق و درست که موی لای درزش نمی رود می شمارند ) . به هر روی بهتر است که روحانیون در امور اجرایی که در راس آن منصب ریاست جمهوری است دخالت نکنند ( حتی می توان در قانون اساسی طی ماده ای تصریح کرد افرادی که نامزد مناصبی مثل ریاست جمهوری و ریاست مجلس می شوند به هیچ وجه نباید روحانی باشند )  و در واقع بهتر است روحانیون به همان مناصبی که قانون اساسی برای آنها مشخص کرده ، یعنی مقام رهبری ، ریاست قوه قضاییه ، فقهای شورای نگهبان ، ائمه جمعه و… ، که البته کم شمار و کم اهمیت هم نیستند اکتفا کنند و اشتباهی که شاه کرد و به اختیاراتی که در قانون اساسی مشروطه برایش مشخص شده بود اکتفا نکرد و سرانجام آن شد که همه دیدند و شنیدند ، تکرار نکنند و از تاریخ عبرت گیرند پیش از آنکه عبرت تاریخ شوند و این امری است که به صلاح کشور و نظام و مردم و خود روحانیت است ( حقیقتا روحانیت اگر می خواهد خدمتی به اسلام و ایران و انقلاب کند بهتر است که در همان عرصه تئوریک و نظریه پردازی برای تحول و ترقی انقلاب و  کشور  وارد شود و خدمتی شایسته کند ؛ البته باید اذعان کرد که این کار بسیار سختی است و از هر کسی ساخته نیست ، همچنین روحانیت اگر به اسلام و ایران و انقلاب علاقه دارد می تواند به وظیفه ذاتیش که همانا  تربیت اخلاقی و ایمانی جامعه است همت بیشتری بگمارد . متاسفانه اخلاق و ایمان عرصه ایست که روز به روز در حال تحلیل رفتن است و متاسفانه جامعه به ویژه جوانان روز به روز از این دو آموزه دورتر می شوند . همچنین تذکر نکته ای در اینجا ضروری است و آن اینکه ایکاش روحانیون ما در تبلیغات خود به جای آموزش چگونه خوب مردن و یاد از شب اول قبر و عالم برزخ و قیامت و… به آموزش چگونه خوب زندگی کردن می پرداختند چون متاسفانه ما مسلمانان ، و مخصوصا ما شیعیان ، خوب مردن را خوب آموختیم ولی خوب زیستن را نیاموختیم (  جا دارد در اینجا توضیحی درباره انواع زندگی دهیم ؛ زندگی چهار نوع است که به ترتیب فضیلت و ارزشمندی بدین قرارند : زندگی خوب با فایده ؛ مثل زندگی پیامبران . زندگی بد با فایده : مثل بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان غربی ، زندگی خوب بی فایده : مثل بسیاری از عارفان و صوفیان ایرانی  ، زندگی بد بی فایده : مثل اکثر آدم هایی نظیر ما که نه اخلاقی زندگی می کنند نه به دیگران فایده ای می رسانند ) .

به هر روی ما اخلاقی و ایمانی زیستن را اصلا بلد نیستیم . ( نمونه اعلای این مساله را در کسانی می بینیم که دیروز در جبهه تا پای نثار جان خویش و خوب مردن پیش رفتند ولی امروز در دنیای مادی و حرام چنان غوطه ور و غرقه شده اند که به هیچ وجه باور کردنی نیست و این هم ناشی از عدم آموختن این است که چگونه می توان خوب و اخلاقی و ایمانی زیست ؟ ) به هر روی حتی اگر با وجود این همه وظایف و رسالت های جدی ، باز هم برخی روحانیون علاقه مند به کاری اجرایی و مدیریتی هستند ، به آنها توصیه می کنیم که بهترین مدیریت آن است که به مدیریت  آقازاده های گرانمایه خود بپردازند که مبادا خدایی ناکرده برخی از  آقازاده های ایشان بر اثر حرص به دنیا و قدرت طلبی و ثروت طلبی و… ، به اعتماد مردم به اسلام و انقلاب و آبروی هزار ساله روحانیت شیعه ضربه و لطمه ای بزنند که با هیچ چیز قابل جبران نباشد . البته این را هم بگوییم که ایکاش مسئولین جمهوری اسلامی ، اعم از روحانی و غیر روحانی ، که اکثرا ادعای دینداری دارند به اندازه بعضی دزد های قدیمی معرفت و شرافت و ایمان به غیب داشتند چرا که در داستانهای عرفانی نقل است در قدیم الایام دزدی کیسه زر فردی را سرقت کرد ، چون کیسه را گشود دید در آن آیه الکرسی نوشته شده است . آن دزد فورا  کیسه را در راه فردی که از او سرقت کرده بود انداخت و بازگشت . وقتی رفیقش اعتراض کرد و علت کارش را پرسید . در جواب گفت : من دزد مال مردمم نه دزد ایمان ایشان . اگر کیسه زر او را می دزدیم آن فرد که با یک  ایمان و امید به غیب آن آیه الکرسی را در کیسه قرار داده بود در ایمانش تزلزلی ایجاد می شد و من نمی خواستم هم دزد مال باشم و هم دزد ایمان . واقعا ایکاش بعضی از مسئولین به ظاهر متدین نظام اسلامی ما هم به اندازه آن دزد شرف و انسانیت و صداقت داشتند ) .

دوم : زیاده خواهی قومیت ها و به ویژه پان ترکها  : دومین تهدیدی که آینده ایران و در واقع ماهیت و اصالت و شخصیت منحصر به فرد ایران  ، به عنوان یکی از قدیمی ترین تمدن های بشری ، را تهدید می کند ، زیاده خواهی قومیت ها و به ویژه پان ترکها می باشد . ابتدا بگوییم علت اینکه ما بر زیاده خواهی پان ترکها تاکید داریم این است که در میان قومیت ها ، ترکها بیشترین جمعیت را دارند و بزرگترین قوم محسوب می شوند و لذا بیشتر از دیگر قومیت ها زیاده خواهی های ، برخی از آنان یعنی پان ترکها ، بازتاب و تاثیر منفی بر ایران خواهد داشت .

نکته دیگری که در ابتدا باید بگوییم این است که ایران کشوری کثیر القوم می باشد و این وضعیت را ما از همان تمدن ایران هخامنشی ، که نخستین تمدن بزرگ و محوری تاریخ و سر آغاز تاریخ ایران است ، به وضوح شاهدیم . بنابراین طبیعی است که آنها حق داشته باشند با زبان قومی خود با خانواده و خویشاوندان و همسایگان و هر کس دیگری که به زبان آنها تکلم می کند به زبان قومی خود تکلم کنند . اما باید به این نکته بسیار اساسی توجه داشت که زبان فارسی یگانه زبان رسمی و ملی همه ایرانیان می باشد و تنها پل ارتباطی اقوام متعدد و  مختلف ایران زمین با یکدیگر می باشد . براستی اگر بنا باشد هر قومی زبان خود را در مدارس آموزش ببیند و با آن زبان بزرگ شود ، دیگر چه چیزی می تواند عامل پیوند او با اقوام دیگر باشد ؟ و اصلا چه وجه مشترکی موجب می شود تا ما همه ایشان را ایرانی بدانیم و بنامیم ؟ اگر قرار باشد هر قومی در مدارسش به زبان قومیش آموزش ببیند آیا این چیزی جز تضعیف وجه شباهت و عامل همبستگی همه ایرانیان و تقویت عامل جدایی و وجه تفاوت ایشان خواهد بود ؟ در این صورت چه وجه شباهتی یک بلوچ را به یک ترک و یا یک عرب را به یک کرد پیوند می دهد و موجب می شود تا همه آنها ایرانی شمرده شوند ؟ آیا این مقدمه ای نخواهد بود بر تجزیه و تکه تکه شدن کشور عزیزمان ؟

به هر روی به نظر می رسد زبان فارسی تنها رابط و وسیله اتصال اقوام ایرانی با یکدیگر و در واقع زبان میانجی  است و چنین مقامی را هیچ چیز دیگر ، باز تاکید می کنیم هیچ چیز دیگر ، ندارد . حتی دین و مذهب نیز در ایران ما دارای تنوع و تعدد است و حداقل چهار دین در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده است که هر کدام از ادیان و به ویژه دین رسمی یعنی اسلام حداقل دارای دو مذهب شیعه اثنی عشری و تسنن است . بنابراین ما حتی از دین و مذهب هم نمی توانیم توقع مرکز ثقل و نقطه اتصال اقوام ایرانی بودن را داشته باشیم و این مقام در درجه اول مختص به زبان فارسی و در درجه بعدی به دین مبین اسلام و مذهب تشیع اختصاص دارد .

در همین رابطه مطلب مهم دیگری که وجود دارد این است که ما ایرانیان از معدود ملت هایی هستیم که دچار گسست تاریخی چشمگیری نشدیم و تقریبا دارای پیوستگی تاریخی با اجداد و نیاکان خود ، به ویژه اجداد هخامنشی خود هستیم ، و تنها چیزی که ما را به آن اجداد پر افتخار متصل می کند چیزی جز زبان گرانمایه پارسی ، که جزو چهار زبان کلاسیک جهان است ، نیست . ( جالب است بدانیم در سال ۱۸۷۲ در نشست ادیبان و زبان‌شناسان اروپایی در برلین، چهار زبان یعنی یونانی، فارسی، لاتین و سانسکریت به عنوان زبان‌های کلاسیک جهان برگزیده شدند. بر پایه تعریف، زبانی کلاسیک به شمار می‌آید که یکم، باستانی باشد، دوم، ادبیات غنی داشته باشد و سوم در آخرین هزاره عمر خود تغییرات اندکی کرده باشد ؛ در نشست برلین زبان شناسان پذیرفتند که ادبیات فارسی در قرون وسطی در صدر و پیشگاه ادبیات دیگر ملت‌‌ها بوده و ایران در آن سده‌ها بیش از هر ملت دیگری سراینده، نویسنده و اندیشمند ( حکیم یا فیلسوف) داشته‌ است . همچنین در نشست‌های سال‌های ۱۹۲۲ و ۱۹۳۶، جایگاه زبان فارسی ، به عنوان یک زبان کلاسیک هند و اروپایی بار دیگر تایید شد ) .  

به هر روی ما ایرانیان در طی بیش از دو هزار و پانصد سال حداقل دو بار دین خود را عوض کردیم ولی به تصریح همه زبان شناسان زبان ما ، با همه تغییراتی که کرده ، در ادامه و دنباله زبان اجداد باستانیمان محسوب می شود و این بزرگترین افتخار ماست که مانند ملتهایی حتی ملتهایی به کهنی مصر زبان خود را از دست ندادیم و عرب زبان نشدیم و یا مانند مردم آناتولی ، زبان خود را از دست ندادیم و ترک زبان نشدیم . اگر چه این افتخار تمام نیست زیرا برای مثال نواحی بین النهرین که زمانی فارس زبان بودند و پایتخت تاریخی ایران یعنی تیسفون در آنجا قرار داشت متاسفانه در عربیت استحاله شدند و عرب زبان شدند و یا نواحی مثل مرو و سمرقند و بخارا و فرغانه و خوارزم و بسیاری از جاهای دیگر که زمانی یا فارس زبان و یا ایرانی زبان بودند در فرهنگ مهاجم و متجاوز ترک استحاله شدند و ترک زبان شدند . اما خوشبختانه کانون اصلی زبان فارسی ، یعنی ایران فعلی ، به همت بزرگانی چون فردوسی و سعدی و … و نیز عواملی دیگر از استحاله در فرهنگ های مهاجم عرب و ترک ، حداقل تا به حال ، در امان ماندند .

اما متاسفانه در سالهای اخیر برخی از اقوام ، به ویژه پان ترکها ، با زیاده خواهی های خود موجبات تهدید این یگانه عامل پیوند ایرانیان با یکدیگر و تنها عامل پیوند با پیشینیانشان شدند . پان ترکها با انجام کارهایی چون نامه نوشتن به رییس جمهور ( متاسفانه جناب رییس جمهور در زمان تبلیغات ریاست جمهوری برای دستیابی به یک مسند دنیایی کم ارزش ، وعده هایی خلاف مصلحت ایران به اقوام داد و حالا باید چوبش را فرهنگ و هویت ایرانی ما بخورد . ایکاش در قانون اساسی این ماده قرار گیرد که : ” کلیه نامزدهای مقامات انتخابی کشور ، اعم از ریاست جمهوری ، ریاست قوه قضاییه ( در صورت انتخابی شدن آن ) ، نمایندگی مجلس شورای اسلامی ، نمایندگی مجلس خبرگان در تبلیغات انتخاباتی خود وعده و شعاری ندهند که بر خلاف اصول اساسی اسلام ، قانون اساسی ، منافع ملی و تمامیت سرزمینی و اصالت ایرانی باشد و اگر نامزدی چنین وعده ای یا شعاری مطرح کرد ، پس از سه بار تذکر اگر از عمل خود بازنگشت با تشکیل جلسه فوق العاده ای توسط شورای نگهبان صلاحیت او مورد بررسی مجدد قرار می گیرد و در صورت لزوم از نامزدی آن سمت کنار گذاشته می شود  ) .

به هر روی پان ترکها از ریاست جمهوری تقاضای رسمی شدن زبان ترکی در ایران و نیز تدریس به زبان ترکی و نیز تاسیس فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی ؛ درخواست های نامشروع و گستاخانه دیگر کرده اند و باید با اندوه بگوییم که می خواهند از این راه به شکستن کمر زبان فارسی و به تبع آن اصالت و ماهیت ایران کهن بپردازند . ( بعضی از این خائن های بی ریشه فکر می کنند اگر تقاضای به رسمیت شناختن زبان ترکی کنند بهتر است تا تقاضای تجزیه طلبی کنند . در حالیکه تمام اصالت و شخصیت ایران ، به زبان فارسی است و اگر این زبان آسیب ببیند دیگر ایرانی وجود نخواهد داشت و ما با شرمندگی در برابر تمام کسانی که برای ایرانیت ایران جان باختند و به ویژه فردوسی ، ایران را به توران تبدیل کردیم و خودمان یوغ بندگی ترکان و تورانیان را بر گردن نهادیم و ای وای از آن روز ) .

در اینجا باید مطلبی را به همگان تذکر دهیم که ترکهای ایران را باید به دو دسته تقسیم کرد : یکی ترک زبان ترک تبار و دوم ترک زبانان ایرانی تبار .

الف )  ترک زبانان ترک تبار : ترک زبانان ترک تبار که ترکهای اصیل و واقعی هستند ، اقوامی نیمه وحشی از نژاد زرد می باشند که گرچه در گذشته بیشتر در غرب چین و مغولستان قرار داشتند ولی اینکه بر اثر مهاجرت ها و تهاجم ها در آسیای غربی و تا بخش‌هایی از اروپای شرقی نیز ساکن‌ شده اند. اینها به زبان‌هایی از خانواده زبان‌های ترکی‌تبار سخن می‌گویند.
خاستگاه اصلی مردمان ترک‌تبار واقعی ، غرب چین و مغولستان بوده و این مردمان زرد پوست مغول سان به تدریج و با مهاجرت و تهاجم و تجاوز به زنان غیر ترک و قهر و غلبه در غرب آسیا، خاورمیانه، آناتولی و اروپای شرقی سکونت یافتند. و بخش‌های بزرگی از مردم هندواروپایی نواحی جدید نیز  ترک‌زبان کردند. بررسی دی‌ان‌ای در ترکیه نشان می‌دهد که مردم ترکیه نوادگان مردم مختلف ساکن آناتولی مانند یونانی، ارمنی، قفقازی (آسیانی) و کرد میباشند که در سده‌های معاصر ترک‌زبان شده‌اند و از لحاظ ژن از نژاد ترک (زردپوست مغول‌سان) بهره بسیار کمی برده اند. کمتر از ۱۰% مردم ترکیه دارای این نژاد می‌باشند. در مورد ترک زبانان آذربایجانی نیز این قضیه صادق است که از لحاظ ژن به سان مردم ایرانی و قفقازی هستند . این را از تفاوت در ظاهر و فیزیک ترکان ایران و آناتولی که آریایی تبارند با ترکان زرد پوست آسیای مرکزی مثل قرقیزستان و قزاقستان و ازبکستان و … می بینیم .  .
بسیاری از اقوام ترک شده و ترک‌زبان، زبان ترکی را بر اثر تجاوز مردان ترک شبه وحشی و یا ارتباط و آمیزش با ترک‌زبانان اخذ کرده‌اند، ( شبیه اتفاقی که در جاهایی مثل مصر و تونس و… شد که مردم آن نواحی با آن که عرب نژاد نبودند بر اثر قهر و غلبه اعراب زبان اصلی و مادری خود را از دست دادند و عرب زبان شدند و بدین وسیله در هویت عربی استحاله شدند . جالب این است که حتی بعضی ازاین  عرب شده ها در تفکرات پان عربی و تعصب عربی از اعراب واقعی و اصیل که ساکنان حجازند گوی سبقت را ربودند ! شبیه بعضی از ایرانیان و آریایی تباران خودمان که در فرهنگ و زبان ترکی چنان استحاله و الینه و آسیمیله شده اند و خود را ترک واقعی و اصیل می شمارند و چنان در حمایت از فرهنگ گرگ پرست ترکی سینه دری می کنند که آدم نمی داند به حال این بی هویت ها بگرید یا بخندد !
از میان اقوامی که امروزه ترک نام گرفته‌اند بسیاری از اقوام ایشان ، در تاریخ قدیم هیچ‌گاه خود و قوم خود را ترک نمی‌نامیدند. در مورد بخشی از این اقوام ساکن آسیای میانه تنها پس از وارد شدن نظریه پان‌ترکیسم توسط آرمینیوس وامبری یهودی و فرستاده پنهانی وزارت خارجه بریتانیا به عثمانی این نام رفته‌رفته برای این اقوام نیز رواج یافت . به هر روی این ترک تباران ترک زبان زرد پوست هستند و به هیچ وجه جزو ساکنان اصلی ایران محسوب نمی شوند.

ب ) ترک زبانان ایرانی تبار : این ترکها که ترکهای اصیل و واقعی و زرد پوست نمی باشند بلکه در آذربایجان ایران زبانشان ، پیش از ورود ترکان ، پهلوی آذری بوده است ولی در بعد از اسلام و با برداشته شدن سد حکومت مرکزی قوی ای مثل ساسانیان که دایم با اقوام ترک زرد پوست در نبرد بودند ، پای اقوام زرد پوست به ایران بازشد اینها با گفتن شهادتین وارد جهان اسلام آنروز که ایران هم بخشی از آن شده بود می شدند . روند  ورود ترکان در ایران در دوره سلجوقی تشدید شد و با تشکیل حکومت سلاجقه روم حضورشان در آذربایجان شدت گرفت و  بعدها با حمله مغولان ، که هم نژادان و برادران ترکان محسوب می شوند ، ادامه پیدا کرد و در زمان ایلخانان که پایگاهشان در آذربایجان و پایتختشان مراغه بود تشدید شد و در دوره صفوی به اوج رسید . این ترک تباران زرد پوست در نواحی آذربایجان که جایگاه صفویان بود به طور جدی تری ساکن شدند و با قهر و غلبه و تجاوز ، زبان خودشان را بر ایرانیان آریایی تحمیل کردند . همانطور که گفتیم بررسی دی‌ان‌ای در ترکیه نشان می‌دهد که مردم ترکیه نوادگان مردم مختلف ساکن آناتولی مانند یونانی، ارمنی، قفقازی (آسیانی) و کرد میباشند که در سده‌های معاصر ترک‌زبان شده‌اند و از لحاظ ژن از نژاد ترک (زردپوست مغول‌سان) بهره بسیار کمی برده اند. کمتر از ۱۰% مردم ترکیه دارای این نژاد زرد پوست می‌باشند. در مورد ترک زبانان آذربایجانی نیز این قضیه صادق است که از لحاظ ژن به سان مردم ایرانی و قفقازی هستند ، که بر اثر تهاجم و تجاوز ترک زبان شده اند . این را از تفاوت در ظاهر و فیزیک ترکان ایران و آناتولی که آریایی تبارند با ترکان زرد پوست آسیای مرکزی مثل قرقیزستان و قزاقستان و ازبکستان و … می بینیم .

به هر روی ما به پان ترکهایی که ترک زبان ترک تبار هستند و به ایران آمده اند و خواهان رسمی شدن زبان ترکی در ایران و نیز تدریس به زبان ترکی و نیز تاسیس فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی  و دارای دیگر درخواست های نامشروع هستند ( عده ای گمان می کنند که بهتر است در برابر پان ترکها کوتاه آمد و در برابر خواسته های آنها تسلیم شد اما حقیقتا اشتباه می کنند !  واقعا اشتباه می کنند ! یقینا اشتباه می کنند ! دریغا که نمی دانیم به این افراد ساده لوح به چه زبانی بگوییم که اشتباه می کنید ؟! ) به هر روی ما به این پان ترکهایی که از فرط بی ریشگی و بی هویتی و بی اصالتی به جعل تاریخ و جغرافیا و شخصیت برای خود می پردازند چنانکه ولادیمیر مینورسکی  خاورشناس روس در مورد ایشان گفته  : «هر جا که پرسش حل‌نشده‌ای در زمینه فرهنگ قوم‌های شرق باستان پدید آید ترکان بی‌درنگ دست خود را همان‌جا دراز می‌کنند » .

همچنین مینورسکی ضمن انتقاد از روش مورّخان پان‌ترکیست، بیان می‌دارد که «مسائل علمی حل‌نشده‌ای در زمینه فرهنگ اقوام شرق باستان» بستری برای جعل تاریخی و توجیه مقاصد ایدئولوژیک پان‌ترکیسم فراهم ساخته‌ است .

همچنین جالب است بدانیم این پان ترکها که نسب خود را به گرگ آسنا می رسانند در جنایت و آدم کشی و بی ناموسی و تجاوزگری و خباثت و رذالت دست کمی از گرگ نیز ندارند و این پان ترکیستها تنها پنج نسل کشی در قرن بیستم انجام دادند نسل کشی ارامنه با یک و نیم میلیون کشته ؛ نسل کشی یونانیان با ۵۰۰ هزار کشته ؛ نسل کشی آشوریان با ۳۰۰ هزار کشته ، نسل کشی کردها و نسل کشی علویان .( البته اینها تنها جنایت آنها در قرن بیستم است و خدا می داند در گذشته اینها چه جنایتهایی مرتکب شده اند ؛ برای مثال یکی از اولین کشتارهای های ترکان ، کشتار ایرانیان از قرن پنجم تا قرن هفتم و هشتم است . متاسفانه این نسل کشی ها مغفول مانده است . نسل کشی و وحشی گری اقوام ترک تا حدی بوده است که اصطلاح ترکتازی در زبان فارسی برای بیان وحشیگری است . برای مثال انوری شاعر عصر سلجوقی قصیده ای دارد در بیان وحشی گری ها و تجاوزگری های قوم ترک غز که با این دو بیت شروع می شود : به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر   نامه اهل خراسان به بر خاقان بر  نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان   نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر )

 به هر روی این پان ترکهای ترک تبار زرد پوست و گرگ نسب از نواحی دیگر به ایران کوچ کرده اند و ما به آنها می گوییم : ایران کشور شما نیست و شما با رعایت احترام و ادب حداکثر مهمان ما هستید و مهمان باید حرمت صاحب خانه را نگهدارد و درخواست ناحق نکند و اگر باز هم نمی توانید ایران آریایی را تحمل کنید بهتر است به نزد اجداد زرد پوست نیمه وحشیتان  در غرب چین و مغولستان بازگردید و ایران را برای ایرانیان آریایی بگذارید . ( البته بهتر است دستاویزهای پان ترکها از دست آنها گرفته شود ؛ مثلا اصل ۱۵ قانون اساسی که بر خلاف اصالت ایرانی است حذف شود و یا تیم تراکتورسازی که نماد پان ترکها شده از لیگ فوتبال کنار گذاشته شود ) .  اما خطاب ما به برادران هم میهن ترک زبان اما ایرانی و آریایی تبار خود که بر اثر قهر و غلبه ترک تبارهای زرد پوست گرگ نسب  ، ترک زبان شده اند می گوییم که زبان اصلی شما پهلوی آذری است که از خانواده زبانهای ایرانی است و شما اگر می خواهید به اصل خویش بازگردید و در فرهنگ ترک تباران زرد پوست استحاله نشوید و همانند اجدادتان به زبان ایرانی تکلم کنید بهتر است دست از زبانی که به زور بر شما تحمیل شده بردارید و به زبان شیرین فارسی که نزدیکترین زبان به زبان آذری است برگردید و به این زبان سخن بگویید .

سوم :   زیاده خواهی زنان :  سومین تهدیدی که آینده ایران اسلامی و انقلاب را تهدید می کند . مساله زیاده خواهی زنان است . ابتدا بگوییم که در اسلام به کرامت و شرافت زنان تصریح شده است . پیامبر اسلام فرمودند : ” ما أَکرَمَ النِّساءَ إلاّ کَریمٌ و َلا أَهانَهُنَّ إلاّ لَئیمٌ   :   زنان را گرامى نمى دارد، مگر انسان بزرگوار و به آنان اهانت نمى کند مگر شخص پَست و بى مقدار  ” . پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز و به ویژه بعد از جنگ تحمیلی ، شاهد رشد و ارتقای جایگاه زنان در جامعه بودیم . افزایش میزان دانشجویان زن تا جاییکه حضور  دختران و زنان در دانشگاهها ، که پیش از انقلاب به دلیل فساد گسترده موجود در دانشگاهها و عدم اطمینان به محیط آن تقریبا توسط زنها و خانوادهایشان که اکثرا مذهبی بودند تحریم شده بود ، به دلیل امنیت نسبی حاکم بر آن در پس از انقلاب به حدی رشد کرد که شمار دختران دانشجو بر پسران و مردان پیشی گرفت و این یکی از شاخصه های بسیار مهم است زیرا که کسب تحصیلات عالیه توسط زنان زیر ساخت و پایه و زمینه تحول و ترقی جایگاه زنان در باقی زمینه هاست . حضور پر شمار زنان در ادارات و نهادهای دولتی و خصوصی در سالهای اخیر ، که ن تبعی از همان حضور گسترده آنها در دانشگاههاست ، به ویژه در تهران و دیگر شهرهای بزرگ کاملا محسوس و ملموس شده است و البته تغییر قوانین جاری کشور به نفع زنان ، مثلا ارث بردن زن از مرد هم از عرصه و هم از اعیان که پیشتر فقط از اعیان بود و نیز اعطای حق حضانت فرزندان ،  چه دختر و چه پسر ، تا هفت سالگی به مادر و…  از این موارد است .

به هر روی این نکات مثبتی بود که در زندگی زنان جامعه ما پس از انقلاب رخ داد و البته به نظر می رسد که نکات مثبت دیگری به نفع زنان و نه لزوما به نفع کل جامعه در حال شکل گیری است ، مثلا طرحی برای برابر سازی دیه زن و مرد در مجلس مطرح است  و یا طرح سهمیه بندی جنسیتی نمایندگان که به نفع زنان تمام می شود و از آن با عنوان تبعیض مثبت یاد می شود در دولت و مجلس مطرح است و یا طرح بی نیازی دختران بالای بیست و هشت سال ، البته در صورت داشتن  شرایطی خاص ،  از کسب اجازه از پدر برای ازدواج  نیز مطرح است .

به هر صورت کسب این امتیازات شاید به ظاهر نکات مثبتی باشد که زنان پس از انقلاب به دست آوردند ( البته زنها در سراسر جهان در سالهای پس از جنگ جهانی دوم امتیازات بی شماری به دست آوردند که حتی تا حدودی موجب برتری زنان بر مردان شد به طوری که یکی از نویسندگان فمنیست از زنان با عنوان جنس اول یاد می کند بنابراین جا دارد به قول یکی از نویسندگان ، جهان مدرن را جهان استیلای زن و زر و ابزار نامید ) .

در ادامه می کوشیم نکات و ابعاد منفی و مضر امتیازگیری زنان از جامعه را به حال جامعه مورد بررسی قرار دهیم .  

حضور بیشتر دختران و زنان در دانشگاه که منتهی به این می شود که در جامعه زنان و دختران با سطح تحصیلات بالاتری به نسبت  مردان را شاهد باشیم ظاهرا  فی النفسه مطلوب است اما وقتی به این موضوع بیاندیشیم که این دختران طبیعتا نیاز به ازدواج و تشکیل خانواده دارند و باید ازدواج کنند  ، مساله کمی پیچیده تر می شود . چرا که به دلیل حضور بیشتر دختران در دانشگاه ، شمار زیادی از آنها باید با مردانی ازدواج کنند که سطح تحصیلات پایین تر و به تبع آن نگرش متفاوت تری به مسایل زندگی مشترک دارند و طبیعی است که چنین ازدواج هایی اگر صورت بگیرد البته اگر صورت بگیرد ، نمی تواند رضایت کامل را  برای دخترانی که معمولا روحیه ایده آل طلبی و کمال طلبی دارند و دوست دارند با مردانی ازدواج کنند که سطح بالاتری از خودشان داشته باشند به دنبال داشته باشد . و البته این ازدواج ها برای مردان نیز که طبیعتا دوست دارند رییس خانواده و محور آن باشند نمی تواند صد درصد مطلوب باشد ( طبق تحقیقی که اخیرا در یکی از دانشگاهها شده بود مردانی که با زنانی بالاتر از خود ازدواج می کنند تمایل بیشتری به خیانت به همسر دارند چرا که می خواهند با اینکار ضعف و کمبود خود در برابر همسرانشان را جبران کنند و نشان دهند که مثلا هنوز هم قویتر و مرد ترند ) .

  البته مساله به اینجا ختم نمی شود زیرا وقتی دختری تحصیلات بالاتری داشته باشد به تبع آن شغل بالاتر و در پی آن درآمد و حقوق بیشتر و به دنبال آن منزلت اجتماعی بالاتری در جامعه و خانواده کسب می کنند و اگر هم با مردان پایین تر از خود ازدواج کنند به دلیل آنچه آن را تفاوت در نگرش به زندگی مشترک و مسایلی مانند تربیت فرزندان و…  می توان دانست چنین خانواده هایی خانواده هایی سست  و لرزان می باشند که با کوچکترین تلنگری از هم فرو می پاشند . افزایش سرسام آور طلاق در سالهای اخیر شاهدی بر این مدعاست طلاق به حدی افزایش یافته که طبق آمار  ۳۰ درصد ازدواج ها به طلاق منتهی می شود و البته قطعا در آینده بیشتر نیز خواهد شد.

البته برای افزایش طلاق علل و عوامل متعددی باید متصور شد که قطعا یکی از آنها هم شان و هم سطح نبودن و به دنبال آن تفاهم نداشتن زن و مرد است ( البته عواملی چون : تنوع طلبی و شهوت پرستی و زیاده خواهی جنسی و بی مسئولیتی و …  در میان دختران و پسران از عوامل مهم رشد طلاق است . ) .

به هر روی حتی اگر ازدواج نا متناسبی هم صورت بگیرد و به طلاق هم منتهی نشود . در خانواده ای که زن قویتر و مقتدرتر و برتر از مرد باشد باید منتظر چه اتفاقاتی بود ؟ ابتدا باید بگوییم که اساسا ازدواج و عمل زناشویی و تشکیل خانواده مستلزم پذیرفتن برتری نسبی مرد بر زن  است و بر همین اساس است که فمنیست ها تاکید دارند برای اینکه تن به سلطه مردان ندهیم اساسا باید قید ازدواج با با مردان را بزنیم و  به همجنس بازی و اکتفا به زنان روی آوریم .

به هر روی در خانواده هایی که  زن بر مرد برتری دارد عواقبی در پی دارد که مهمترین آنها ، چنانکه فروید می گوید ، این است که در خانواده ای که زن قویتر و برتر و بالاتر از مرد باشد میل به همجنس بازی در میان پسران خانواده به شدت افزایش می یابد و البته شاهد این مدعای فروید  را در غرب مدرن و افزایش روزافزون همجنس بازی در میان ایشان می بینیم .

البته همانطور که گفتیم در خانواده های زن محور میل مرد به خیانت و نیز به وجود آمدن احساس بی مسئولیتی و بی تفاوتی و بی تعهدی در قبال خانواده در مرد بیشتر می شود . ( طبق تحقیقی که در یکی از دانشگاههای غربی صورت گرفته است .؛ برای مقابله با به وجود آمدن روحیه خیانت ، بی مسئولیتی و بی تعهدی در مردان ،  لازم است زنان حتی اگر کار می کنند حداکثر درآمدشان ۶۰ درصد درآمد شوهر باشد تا با اینکار به اقتدار مرد و احساس وفاداری و احساس مسئولیت وی در قبال زن و زندگی آسیب کمتری برسد ) .

ما در بالا یکی از عوامل کاهش میل پسران به ازدواج را به وجود آمدن روحیه تنوع طلبی جنسی در آنها دانستیم . باید اذعان کرد یکی از عوامل کاهش میل دختران به ازدواج نیز همین افزایش میل به تنوع طلبی جنسی و عدم اکتفا به یک مرد باید دانست . متاسفانه وقتی مردی همکار زن خود را بیشتر از زن واقعی خود می بیند و با او بیشتر حشر و نشر و گفتگو و آمیزش دارد آیا می توان به او امیدوار بود که به دنبال تنوع طلبی و زن های تازه به تازه نرود ؟ و البته این مساله در مورد زنان نیز کاملا صادق است . ( در جامعه مدرن زن و مرد آنقدر همدیگر را می بینند و آنقدر در هم دیگر می لولند و آنقدر راحت و بی پروا با یکدیگر آمیزش و سکس می کنند که نتیجه آن می شود که در طی مدت زمان کوتاهی برای یکدیگر ملال آور و تکراری می شوند و لذا به دنبال شریک جدید و تازه و نو برای سکس می گردند . به همین دلیل است که در دنیای مدرن از آن عشق های آتشین و افسانه ای نظیر رومئو و ژولیت یا لیلی و مجنون و … ، که ناشی از حرمان ها و هجران ها بود ،  خبری نیست در واقع به قول یکی از نویسندگان ، در دوران مدرن عاشق و معشوق دیگر وجود ندارد بلکه آنچه وجود دارد ساکس و مسکوس است و زنان و مردان به دنبال اتصال روح ها نیستند بلکه صرفا به دنبال اتصال مجاری ادرار به یکدیگرند و همین دنبال سکس و اتصال اسافل اعضا بودن است که ما انسانهای مدرن را بر خلاف گذشتگان خود ، آنقدر تنها و بی کس و کار کرده است ).   به هر روی افزایش شمار خیانت های زنان به شوهرانشان در سالهای اخیر به شدت چشمگیر بوده است برای مثال طبق یک تحقیق ۳۳ درصد زنان متاهل کرجی به شوهر خود خیانت کرده بودند . همچنین افزایش پدیده نوظهور شوهر کشی در میان زنان در سالهای اخیر چشمگیر بوده است ( اگر چه آمار دقیقی هنوز وجود ندارد ولی خوانده ها ، آنچه در روزنامه ها و یا سایت ها منعکس می شود که تازه آنهم بخشی از واقعیت است ، و شنیده ها حاکی از افزایش سرسام آور پدیده شوهر کشی در کشور ظاهرا اسلامی و دیندار ماست ) .

 شوهر کشی  ها اکثرا پس از آشنایی زن با یک نره بی حمیت ،  در فضای حقیقی یا در فضای مجازی ، که عطش سکس دارد و چشمش هم به دنبال ناموس مردم است شروع می شود و با دل باختن زن بدان  مرد چاپلوس که راه فریب دادن زنها را بلد است ادامه می یابد .  زن هم که معمولا شخصیتی واکنشی دارند و بیشتر از راه گوش عاشق می شوند در ادامه رابطه ،  ناگهان به این نکته مهم پی می برند که شوهرش حرفش را نمی فهمد و درکش نمی کند و پاسخگوی خواسته هایش نیست و یا این مطلب مهمتر را متوجه می شود که از اولش هم  شوهرش را نمی خواسته و او مرد ایده آل و مطلوبش نبوده ، بدین ترتیب کار به جاهای باریک می کشد و در ادامه هم به منظور از سر راه برداشتن عامل مزاحم آهنگ قتل شوهر زن را  می کنند و سرانجام هم به دست آن نره فاسق و با همکاری زن،  قتل مردی که چه بسا زن از او فرزند هم داشته باشد ، صورت می گیرد. .

 البته فساد و فحشا تنها مختص زنان شوهر دار نیست بلکه دختران مجرد نیز از ایشان عقب نمانده اند.  برای مثال طبق یکی از تحقیقات در تعدادی از دبیرستانهای دخترانه شهر تهران ، مشخص شده ۸۰ درصد آن دختران دارای روابط نامشروع جنسی بوده اند و کاملا قابل پیش بینی است دخترانی که پیش از ازدواج به راحتی خود را لو داده و در اختیار دیگران قرار داده اند پس از ازدواج نیز نمی توانند به شوهران خود ، وفادار بمانند و دنبال مورد جدید و غیر تکراری نروند و البته این در مورد مردان و پسران آلوده نیز صادق است . ( واقعا جای تاسف دارد که این افراد تر دامن چگونه می خواهند فردا مادر شوند و یا پدر شوند و کودکی که در چنین دامن های آلوده ای رشد خواهد کرد چگونه خواهد بود و آینده کشور اسلامی ما را چگونه رقم خواهد زد ؟! )

در اینجا بیان مطلبی ضروری است و آن اینکه در گذشته  افراد دیندار جامعه ما در اکثریت بودند ، انقلاب اسلامی بهترین شاهد آنست ، ولی امروزه این آمار در حال کاهش است .  در واقع دارد توازنی میان افراد مومن و بی ایمان در جامعه شکل می گیرد . این توازن و نصف نصف بودن دینداران و بی دینان آهسته آهسته و در آینده نه چندان دور موجب ایجاد شکاف عمیق فرهنگی در جامعه می شود گرچه این شکاف قبلا هم بوده ولی به دلیل حائز اکثریت نسبی بودن دینداران ، این شکاف ، موجب تنش بسیار جدی در جامعه نشد ، بخشی از علل ایجاد حوادث سال ۸۸ را می توان به وجود تنش و چالش میان دینداران و بی دینان تعبیر کرد البته نه همه علل آن را ،  در هر حال با کم شدن شمار دینداران و افزایش شمار بی دینان و به حد تساوی رسیدن این دو طبقه فکری ، در آینده شاهد چالشهای جدی و تنش های اساسی در جامعه خواهیم بود  . (جالب است در غرب طبقات اجتماعی بیشتر بر پایه میزان ثروت و منابع اقتصادی شکل می گیرند و در ایران بیشتر بر حول باورهای دینی و اعتقادات مذهبی ) . به هر روی تا دیر نشده باید فکری برای این چالش ها و تنش های بالقوه که میان دو طبقه دیندار و بی دین شکل خواهد گرفت ، کرد و نگذاشت کار به بحران اجتماعی بکشد .

سراغ بحث اصلی خود می آییم و آن اینکه با این گسترش عجیب فساد و فحشا در جامعه چه باید کرد ؟ با این انقلاب جنسی که در راه است چه باید کرد ؟ ( عده ای حتی جنبش سبز سال ۸۸ را و نیز شورش های جوانان در سال ۹۶ را پوششی می دانستند که در زیر آن  تمایل جوانان به داشتن آزادی در روابط جنسی و میل به رهایی از دست قید و بندهای فرهنگ سنتی در مورد امور جنسی ، وجود داشت و البته این مطلب تا حدود زیادی هم درست است )  به نظر می رسد برای چاره کردن این آزادی خواهی جنسی ما دو راه پیش رو داریم : یکی استفاده از ظرفیت های سنت برای ارضای میل جنسی جوانان است . یعنی اینکه بهتر است  ” مراکزی ویژه ازدواج موقت ” در کشور تاسیس شود که در آن مراکز پسران و دختران مجرد و یا مردان و زنان بیوه بتوانند با یکدیگر ازدواج کرده و نیاز خود را رفع کنند ( اگر چه دختر باکره برای ازدواج نیاز به اذن پدر دارد ولی خوشبختانه هستند بعضی از مراجع تقلید هستند که برای ازدواج دختران باکره اذن پدر را لازم نمی شمارند ، البته نگاه داشتن عده را لازم می دانند ، به هر روی این فتوا می تواند برای دختران مجرد که نیاز و یا آز به ازدواج دارند گره گشا باشد ) .  اما راه دوم این است که در برابر خواسته هایی که پاسخ و چاره ای در دین برای آنها وجود ندارد و جزو ضروریات دینی شمرده می شود ، ایستادگی کرد و بر ضروریات دینی پای فشرد .

یکی از این خواسته های نامشروع و بر خلاف ضروریات دین مساله حجاب است. حجاب از ضروریات دین و از نصوص قرآنی مورد اجماع علمای اسلام است و چاره ای نداریم جز اینکه در برابر در خواست نامشروع زنان هرزه و فاسدی که مرض خود نمایشگری دارند و خواهان برداشتن حجاب هستند . بایستیم . ( البته این زنها به این نکته توجه ندارند که اگر حجاب زنان آزاد شود در نتیجه باید تجاوز مردان به زنان نیز آزاد شود و یا مجازاتش از وضع فعلی که اعدام است بسیار کمتر شود . چون معنا ندارد که زنان آزاد باشند که هر چه خواستند بکنند و هر جور خواستند بگردند ولی مردان ملزم باشند که حتی نگاه چپ به زنها نکنند و آزادی عمل نداشته باشند . اگر چه می دانیم این زنهای بی حیثیت از تجاوز به خودشان زیاد ناراحت نمی شوند ) .

در واقع زنان بدکاره ای که خواهان آزادی حجاب هستند ( البته آنان خود را بدکاره و آلوده دامن نمی دانند و بلکه بسیار هم نجیب و پاکدامن می شمارند . البته این طبیعی است چرا که هیچ گناهکار و تبهکاری ، عملش را گناه و تباهی و خودش را هم گناهکار و تبهکار نمی شمرد . همه ما گناهکاران پیش از انجام گناه و منکر ، ابتدا برای آن یک توضیح و توجیه دست و پا می کنیم و وقتی دلمان راضی و نفسمان را مجاب کردیم که کارمان بد و ناپسند نیست دست به آن میازیم ؛ مثلا پزشک زیر میزی بگیر و دزدی می گفت : من دزدی نمی کنم بلکه فقط حقم را از جامعه می گیرم . یا قاتلی می گفت : من او را نکشتم بلکه مردنش را جلو انداختم . زن فاحشه ای هم می گفت : من نه مال کسی را می خورم نه دستم را به خون کسی آلوده می کنم بلکه فقط لذت می برم و لذت می دهم و… از این توجیهات زیاد است و همه ما دامان شرفمان به این توجیهات آلوده است و ان شاء الله  خدا از سر تقصیراتمان بگذرد ).

به هر روی زنهای هوسبازی که به دنبال بی حجابی اند ، می خواهند تا با آزاد شدن حجاب در کوچه و خیابان به هرزه گردی پرداخته و غلیان شهوت ِ نره پرستی خود را با نره هایی  فاسد تر از خودشان ، ارضا کنند و بدین ترتیب جامعه را به مرکز فحشا تبدیل کنند و اساس خانه و خانواده را سست و متزلزل کنند . ( نمی دانم این سکس چیست که همه ما برای آن له له می زنیم واقعا اگر به عنوان یک ناظر بی طرف به این عمل بنگریم و آن را با عمل مخالف آن بسنجیم ؛ حکمی جز ناروا بودن آن خواهیم کرد ؟! به هر روی برای ارزیابی ، بررسی و شناخت عمیق و دقیق ماهیت سکس ، ایجاد رشته ای دانشگاهی با عنوان ” فلسفه سکس ” یا فلسفه امور جنسی و نیز تشکیل مرکزی علمی در بهزیستی یا هر سازمان و نهاد مرتبط دیگر برای بررسی همه جانبه مساله سکس و علل ضعف انسان در برابر آن ، که آنچه به نظر می رسد ما انسانها هیچ نقطه ضعفی بزرگتر از لغزش در برابر سکس نداریم ، کاملا ضروری به نظر می رسد ).

به هر روی باز تاکید می کنیم که حجاب از اصول اساسی اسلامی و از نصوص قرآنی مورد اجماع همه فقهای اسلام است و جایی برای کوتاه آمدن در آن وجود ندارد .

در پایان باز تاکید می کنیم که در برابر زیاده خواهی زنان آلوده دامن ، که به بهانه حجاب آزاد در طلب بی بند و باری و تنوع طلبی جنسی هستند ، باید ایستاد ( البته همانطور که گفتیم تاسیس ” مراکزی ویژه ازدواج موقت ” ، برای زنان و مردانی که یا همسر ندارند و یا به بیش از یک همسر نیاز دارند ، کاملا ضروری است ) .

 البته باید تمهیداتی برای پاک سازی و ایمانی سازی فضای جامعه اندیشید ؛ .برای مثل : ترویج ازدواج آسان و بهنگام در جامعه از طریق رسانه ها و به ویژه رسانه ملی البته برای زمانی طولانی  ، قرار دادن سهمیه در استخدام دولتی برای افراد متاهل ( چه مرد و چه زن ) به منظور تشویق جوانان به ازدواج و همچنین در نظر گرفتن سهمیه در کنکور ارشد و دکتری برای شرکت کنندگان متاهل به منظور ترغیب ایشان به ازدواج ، بومی گزینی در دانشگاهها و موسسات آموزشی ، جدا سازی دختران و پسران در دانشگاهها و نیز ایجاد و گسترش دانشگاههای تک جنسیتی چه پسرانه و چه دخترانه ( چون بسیاری از مفاسد از دانشگاهها شروع می شود ) ،  جداسازی زنان و مردان شاغل در محیط کار برای کاهش روابط نامشروع جنسی ، افزایش مرخصی زایمان زنان شاغل به دو سال ، کاهش ساعات کار برای زنانی که فرزند کوچک دارند ، افزایش دورکاری برای زنان شاغل ، اعطای حقوق ماهیانه مستقیم به زنان خانه دار از طریق کسر حق عایله مندی مردان و یا پرداخت یارانه مستقیم آنهم تنها به زنان خانه دار ، ایجاد و گسترش مشاغل خانگی ویژه زنان  ، متوقف ساختن طرح های خائنانه ای مانند طرح توانمند سازی زنان ( چرا که توانمند ساختن زنان بدون توانمند ساختن مردان و پسران تحقیر مردان و خیانتی آشکار به همگان است ، خیانتی که یکی از عوارض آن افزایش خشونت علیه زنان ، توسط مردانی است که در برابر آنها احساس حقارت می کنند )  و کارهایی نظیر اینها می تواند به بهسازی فضای جامعه کمک کند .

البته این را هم بیفزاییم که با توجه به افزایش سرسام آور فساد و فحشا در جامعه که حقیقتا آینده ایران اسلامی و انقلاب را تهدید می کند و کشور را در سرازیری انحطاط و زوال قرار می دهد بهتر است یک وزارتخانه کوچک و چالاک و چابک ، نه پر از حشم و خدم بی فایده ،  با عنوان ”  وزارت سلامت رفتاری و مقابله با آسیب اجتماعی ” تاسیس گردد تا با ایجاد مرکزی برای اجتماع جامعه شناسان و روان شناسان و آسیب شناسان و آینده پژوهان و علمای دین و …  بر آسیب های رو به گسترش اجتماعی متمرکز شود و به چاره اندیشی و راه حل جویی برای این مسایل بپردازد و البته باز هم تاکید می کنیم تاسیس ” مراکزی ویژه ازدواج موقت ” در جامعه ضرورت حیاتی دارد ( زیرا در جامعه ما سطح رفاه در حال ترقی است و در هر جامعه ای که نیز سطح رفاه بالا رود میل و رغبت و اشتیاق افراد به تفریح و لذت بردن از اوقات فراغت ، افزایش می یابد و بالاترین تفریح هم چیزی جز تفریح جنسی نیست بنابراین تشکیل عاجل ” مراکزی ویژه ازدواج موقت ” کاملا ضروری به نظر می رسد .

در اینجا تذکر نکته ای ضروری است که آدم ها در زندگی معمولا دو گروهند : یک گروه که در دنیای مدرن امروز گروه اکثریت هستند در بستر و زمینه و چارچوبی که به دنیا آمده اند حرکت می کنند و مشغول امور روزمره و زندگی عادی ای هستند که اجداد و نیاکانشان مشغول بودند ، این گروه کار می کنند تا بتوانند بیشتر لذت ببرند و لذت می برند تا بتوانند بیشتر کار کنند . این گروه اخلاق را ، به ویژه اخلاق جنسی را ، رعایت نمی کنند . و سکر و سکس را بالاترین لذتها می دانند و در اوقات فراغت می کوشند از آنها بیشترین بهره ها را ببرند . امروز بیشتر مردم دنیا در این دسته اند و در کشور ما نیز تعداد این افراد روز به روز در حال افزایش است .

گروه دوم  که تقریبا شبیه گروه اول هستند ، همانند ایشان در بستر و زمینه پدرانشان حرکت می کنند و در واقع مشغول زندگی عادی و روزمره هستند ولی با گروه اول این تفاوت را دارند که لذت را تا عالم آخرت و بهشت موعود و حور و کوثر و تسنیم به تعویق می اندازند و طبیعی است چون در این دنیا کمتر لذت می برند کمتر هم می توانند کار کنند و در آبادی این دنیا سهیم باشند .

 ( این دو نوع زندگی را می توان زندگانی ناخودآگاهانه تلقی کرد که اولی ناخودآگاهانه کافرانه و دومی ناخودآگاهانه دینی است ) .

گروه سوم که می کوشند از مشغولیت های روزمره و تکراری زندگی بگذرند و برای خودشان آرمانی عالی و هدفی بلند انتخاب  کنند و به سمت آن کوشش و پویش  کنند ، شمار افراد این گروه بسیار کم است ؛ مانند پیامبران و روشنفکران و دانشمندان بزرگ . البته افراد این گروه خود دو صنفند صنفی که در ضمن حرکت به سوی هدف ، ایمان و اخلاق را رعایت کنند و صنفی که ایمان و اخلاق را ، مخصوصا اخلاق جنسی ، پایمال می کنند .  ( نوع زندگی این گروه را می توان زندگانی خودآگاهانه محسوب کرد که البته گفتیم دو صنفند : صنف اول خودآگاهانه ایمانی و اخلاقی و صنف دوم خودآگاهانه بی ایمان و بی اخلاق ).

 این را هم در پایان این بخش بگوییم که انجام همه طرح هایی که در بالا پیشنهاد شد ، نیاز به شجاعت و جسارتی بسیار زیاد دارد که ان شاء الله توسط مسئولان دلسوز عملی شود . .

در پایان این مقاله ، تاکید می کنیم که ما در این مقاله به این امر اعتراف کردیم که که وضعیت فعلی کشور و انقلاب و ایران و نظام اسلامی  به هیچ وجه مناسب و مطلوب نیست و با آرمانهایی که اول انقلاب برای مردم ترسیم می شد بسیار فاصله دارد و یکی از علل آن ضعف تئوریک انقلابمان و این ضعف هم به دلیل کم کاری اندیشمندان به ویژه روحانیون است و البته ما راهکارهایی هم ارائه نمودیم که یکی از آنها تعدیل قانون اساسی است .

به هر روی ما تا آنجا که سوادمان قطع می داد راهکارهایی برای برون رفت از وضعیت فعلی ارائه دادیم و البته امیدواریم که این راهکارها ، عملیاتی و اجرایی باشد . ( البته ما آرمان های جدیدی هم مطرح کردیم که یکی از آنها تلاش برای قرار گرفتن ایران در زمره ۱۰ کشور اول جهان از همه لحاظ می باشد و نیز دستیابی به سلاح هسته ای و بمب هیدروژنی و…  البته این بدین معنا نیست که ما یک شبه به این آرمانها برسیم حتی اگر پنجاه سال هم طول بکشد بازهم خوب است ).

در پایان این مقاله تاکید می کنیم که جمهوری اسلامی، پایان تاریخ ملت ایران است و هر اصلاح و تغییری باید در چارچوب کلی همین نظام صورت گیرد و باز  ابراز امیدواری می کنیم که با تلاش مردم و مسئولین و اندیشمندان بتوانیم از این مرحله سخت فعلی عبور کنیم و بتوانیم ایران و ملت ایران را و  انقلاب اسلامی ایشان را که خون بهای دهها هزار شهید و آخرین تیر ترکش خدا باوران و ودیعه نهایی پیامبران و ان شاء الله نوید بخش تمدن کامل یا همان تمدن اشراق است ، به جایگاه واقعی آن برسانیم و البته این مهم نیازمند سعی و مجاهدت و تلاش جان برکفانه و صبر و بردباری همگان دارد .

به هر حال این مقاله را با همان جمله ای که در متن مقاله نیز از قول اندیشمندی آوردیم به پایان می بریم که می گفت  : ” ایران ما زمانی شیر بوده است ولی ما غفلت کردیم و حالا گربه شده است اما اگر امروز  چهار چشمی مراقب آن نباشیم ، عده ای از داخل و خارج ، آن را به موش کوچکی تبدیل می کنند ” .

 

* دانشجوی دکتری ایرانشناسی دانشگاه شهید بهشتی

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
3 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
بنائی
بنائی
اردیبهشت ۲, ۱۳۹۸ ۶:۵۲ ق٫ظ

نویسنده محترم
مقاله تان تحسین برانگیز و زحمتتان ستودنی است.
طولانی بودن مقاله و بررسی ابعاد مختلف از مسائل عدیده، نشان از دغدغه مندی و نیز کل گرایی ذهن شما دارد.
به نظرم شما یک تقریر مضطرب از «جنگل مسأله ها» و یک صورت اجمالی از «شبکه راه حل ها» را ارائه کردید. این برای تسکین ذهن شما خوب است اما قابلیت ارائه ندارد.
به نظرم حالا بر مبنای یک وجه تقسیم بندی منطقی و نیز فلسفی، مسائل را دسته بندی کنید و سپس در یک انگاره کل گرا و نظام مند در جستجوی پاسخ برآیید.
موفق باشید
متشکرم

سلیمی
سلیمی
فروردین ۲۸, ۱۳۹۸ ۸:۵۰ ق٫ظ

طولانی بود ولی خواندم. بعضی نقطه نظرات در باره بعضی مسائل صرف نظر از قابلیت اجرایی داشتن یا نداشتن جالب و تا حدی بدیع و البته اندکی هم شوخ طبعانه بودند.اما باید گفت جناب آقای تاجیک، مشکلات را خوب بیان کرده اید (می شود صدها مشکل هم اضافه کرد: محیط زیست، بانک، مسکن، معیشت، آموزش، وضعیت دانشگاهها، ارتباطات، سانسور، رسانه ….) اما راه حلها یا با جامعه ما بسیار فاصله دارند یا خیالی بیش نیستند. همین هسته ای شدن که در آخر بیان کرده اید، اگر تمام کشورها مثل ما فکر کنند دیگر کره زمینی باقی نخواهد ماند تا درباره… مطالعه بیشتر»

فیلسوف ناشناس
فیلسوف ناشناس
فروردین ۲۷, ۱۳۹۸ ۶:۵۳ ق٫ظ

طرز فکر شما تاسف برانگیز است

برای بهبود آینده کشور چشم اندازهم ارائه میفرمایید؟

ارائه نفرمایید سنگین ترید

فهرست
3
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x