اسلام حکومتی و جامعه توده ­ای

امیرحسـین بنـائی: مدرنیزاسیونی که رضا شاه حدود صد سال پیش در ایران آغاز کرده بود و لائیسیته و سکولاریزاسیون از لوازم منطقی آن در آن برهه زمانی به شمار می­رفت، با وقوع انقلاب ۵۷ متوقف شد. انقلابیون، مبارزه همزمان با آمریکایی شدن فرهنگی و مارکسیسم­ گرایی شرقی و بازگشت به اسلام ناب را شعار اصلی انقلاب خود در عرصه فرهنگی…

امیرحسـین بنـائی: مدرنیزاسیونی که رضا شاه حدود صد سال پیش در ایران آغاز کرده بود و لائیسیته و سکولاریزاسیون از لوازم منطقی آن در آن برهه زمانی به شمار می­رفت، با وقوع انقلاب ۵۷ متوقف شد. انقلابیون، مبارزه همزمان با آمریکایی شدن فرهنگی و مارکسیسم­ گرایی شرقی و بازگشت به اسلام ناب را شعار اصلی انقلاب خود در عرصه فرهنگی اعلام می­کردند.هم ­اینک با گذشت ۴۰ سال از آن انقلاب و صَرف هزینه ­های فراوان انسانی و مادی، باید انقلاب ۵۷ را از حیث فرهنگی شکست­ خورده دانست زیرا آن انقلاب نتوانسته بجای فرهنگ توده ای مدرن و مصرف­گرای غربی که از همان روزها تا هم­اکنون در حال شیوع و سیطره در جامعه ایران بوده، چیزی بهتر از «فرهنگ توده ای اسلامِ حکومتی» را به عنوان جایگزین معرفی نماید.

 

***

اسلام حکومتی و جامعه توده ­ای

 |امیرحسـین بنـائی|

درآمد:

مدرنیزاسیونی که رضا شاه حدود صد سال پیش در ایران آغاز کرده بود و لائیسیته و سکولاریزاسیون از لوازم منطقی آن در آن برهه زمانی به شمار می رفت، با وقوع انقلاب ۵۷ متوقف شد. انقلابیون، مبارزه همزمان با آمریکایی شدن فرهنگی و مارکسیسم گرایی شرقی و بازگشت به اسلام ناب را شعار اصلی انقلاب خود در عرصه فرهنگی اعلام می کردند.
هم اینک با گذشت ۴۰ سال از آن انقلاب و صَرف هزینه های فراوان انسانی و مادی، باید انقلاب ۵۷ را از حیث فرهنگی شکست خورده دانست زیرا آن انقلاب نتوانسته بجای فرهنگ توده ای مدرن و مصرف گرای غربی که از همان روزها تا هم اکنون در حال شیوع و سیطره در جامعه ایران بوده، چیزی بهتر از «فرهنگ توده ای اسلامِ حکومتی» را به عنوان جایگزین معرفی نماید. نتیجه، اتمسفر فرهنگی ای که محصول آن، جامعه ای توده ای و روبه انحطاط است که شاخص های فرهنگی آن (آمار طلاق، آمار فرار نخبگان، میزان خودکشی، نرخ اعتیاد به مواد مخدر، میزان مصرف مشروبات الکلی، مدرک گرایی، آمار چکهای برگشتی، نرخ مصرف لوازم آرایشی، میزان تجرّد قطعی، سطح و میزان سرمایه اجتماعی کشور، الگوی مصرف ملّی و …….) خود بهترین معرّف آن است؛ جامعه ای که تبدیل به مشتی آدم شده که انگار به صورت اتفاقی کنار هم قرار گرفته اند.

این مقاله به کنکاش پیرامون این مسأله و بررسی اجمالی علل و ابعاد آن پرداخته و فرهنگ امروز جامعه ایران را در وهله نخست نیازمند یک تغییر عمده پارادایمیک دانسته است.

*****

جامعه توده ای [۱] ، جامعه ای با فرهنگ توده ای است و فرهنگ توده ای، مولود مدرنیته است؛ بنابراین بیش از آنکه بتوان اصطلاح «فرهنگ توده ای» را به عنوان انتقادی از سوی متفکران چپ به ایده لیبرالیسم و منطق سرمایه داری معرفی کرد، می-بایست آن را در وهله اول، اعتراض متفکران بر علیه مدرنیسم و تأثیرات منفی آن در تجاری و صنعتی شدن فرهنگ عامه دانست.
مهمترین ادعای نظریه جامعه توده ای این است که فرایندهای صنعتی شدن و شهری شدن عواقب مخربی دارند : از بین رفتن کارهای زراعتی، نابود شدن جوامع روستایی سنتی، افول مذهب و سکولار شدن جوامع که با گسترش دانش علمی پیوند خورده، رواج کارهای ماشینی یکنواخت و کارهایی که موجب ازخود بیگانگی کارگران در کارخانه ها می شود، تثبیت الگوهای زندگی [مصرفی] در شهرهای بزرگ و نابسامان مملو از توده های بی نام و نشان، و فقدان نسبی وحدت اخلاقی، همه و همه در ظهور جامعه توده ای و فرهنگ توده ای نقش داشته اند [۲] . در جامعه توده ای افراد هیچ نوع رابطه منسجم و معنادار اخلاقی با یکدیگر ندارند و ایمان دینی جای خود را به فردگرایی عقلانی و سکولاریزم مصرف گرا می دهد. به عبارت دیگر مردم در یک جامعه توده ای هم از نظر اجتماعی و هم از نظر اخلاقی متفرق می شوند. نه تنها تماس بین مردم صرفاً رسمی و قراردادی و بر مبنای منفعت می-شود، بلکه از داشتن حس عمیق یکپارچگی اخلاقی نیز محروم می شوند. آنها به مصرف کنندگان منفعلی تبدیل می شوند که در مقابل نفوذ مؤثر رسانه های جمعی آسیب پذیرند؛ لذت کاذب مصرف جمعی، اراده شان را سست کرده و تقریباً بدون تفکر، تأمل و خودآگاهی، با کنار گذاشتن تمامی آرزوهای سرنوشت ساز و نیازهای حقیقی شان خیلی زود در مقابل وسوسه خریدن کالاهایی که فرهنگ توده ای تولید می کند، تسلیم می شوند [۳] . آنها دیوانه وار وارد یک مسابقه مصرف، لذت جویی، و دنیاگرایی می شوند (به تعبیر قرآن کریم: بل تؤثرون الحیوه الدنیا / اعلی:۱۶). به علاوه فرهنگ توده ای، فرهنگی است که فاقد چالشها و جذابیت های فکری است و سهولت و آرامشی را که در تخیل و گریز از واقعیت وجود دارد ترجیح می دهد، فرهنگی است که تلاش برای اندیشیدن را محکوم کرده و واکنش های هیجانی و احساسی را از پیام گیران خود انتظار دارد [۴] .

*****

دهه پنجاه، دهه اوج گیری مدرنیزاسیون در ایران بود. آپارتمان سازی رفته رفته در کشور و خصوصاً در پایتخت فزونی گرفته و سیل مهاجرت مردم از روستاها به شهرها و حاشیه شهرها آغاز شده بود. به این تحولات جمعیتی باید صنعتی شدن تدریجی کشور، ورود محصولات فرهنگی غربی (خصوصاً صنعت فیلمفارسی) و رواج تکنولوژی ها و کالاهای مصرفی عمدتاً خارجی را هم اضافه کرد. این در حالی بود که مدرنیسم از حمایت رسمی حکومت وقت برخوردار بود و هرگونه مبارزه با آن، با انگ ارتجاع و سنت گرایی تخطئه می شد. در چنین شرایطی، آیت الله خمینی که فقیهی نوگرا بود به هدف مبارزه با جریان دین گریز مدرنیته که توسط دستگاه سلطنت ترویج می شد و به بهانه احیای فرهنگ دینی، انقلاب کرد. او اگرچه یک فقیه صِرف نبود (بلکه برخلاف جریان عمده حوزه علمیه آنزمان با فلسفه و عرفان هم سر سازگاری داشت) اما فقط به کمک وجهه فقاهتش توانست از سرمایه اجتماعی فقهای نامدار سلفش همچون آیت الله العظمی بروجردی کمال بهره برداری را نموده و با سوار شدن بر دوش اعتبار آنان، جایگاه مناسبی را در افکار عمومی به دست آورَد. او مسأله اصلی کشور را رژیم پهلوی و وابستگی آن خاندان به غربیها می دانست. برای همین هم جهت گیری قیامش را از ابتدا نه فقط مبارزه با نظام داخلی، که با امپریالیسم فرهنگی و سیاسی آمریکا در پرتو دکترین «اسلام سیاسی» قرار داد و به همین خاطر و برای اینکه بتواند در میان سایر کشورهای اسلامی وجاهتی کسب کند، شعار «محو اسراییل» را سر داد و از صدور انقلابش و تشکیل امت واحده اسلامی سخن راند.

در داخل اما با پیروزی انقلاب ۵۷ و به حکومت رسیدن روحانیون، تب دین گرایی در کشور بالا گرفت و طبقه دیندار سنتی که بخش عمده جمعیت ایران را تشکیل می داد و طعم زندگی دیندارانه را در دوران پیش از محمدرضا شاه تجربه کرده و از تغییرات دین گریزانه جامعه در عصر پهلوی دوم ـ نظیر: رواج کاباره ها، تولید فیلم های مستهجن، و ….. ـ دل خوشی نداشت، به گفتمان رژیم جدید پیوست. به این عقبه فرهنگی ملت، باید دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی ـ که گردانندگان آن (یعنی روحانیون و روضه خوانان) پیش از رسیدن به قدرت در کار خود سخت حرفه ای و متبحر شده بودند ـ را هم افزود. این دستگاه تبلیغاتی خصوصاً در شرایط جنگ، نقش بی بدیلی را در اشاعه ایدئولوژی حکومتی و تهییج و ترغیب مردم برای پیوستن به حکومت ایفاء نمود.

با پایان جنگ و مرگ آیت الله خمینی، ورق رفته رفته برگشت. با به رهبری رسیدن آقای خامنه ای [۵] که علیرغم سوابق مبارزاتی اش با رژیم گذشته و منصب های اجرایی اش در نظام فعلی، از منصب فقاهت و مرجعیت بی بهره بود، عملاً نظریه فقاهتی «ولایت فقیه» از مدعیات و بنیان های خود عدول کرد. این امر سبب شد تا زخم تازه التیام یافته رابطه بین مرجعیت سنتی فقه گرا با روحانیون حکومتی نوگرا مجدداً سر باز کند. این زخم با اعلام مرجعیت آقای خامنه ای، به شدت دردناک و خون آلود شد تا آنجا که برخی از روحانیون غیرحکومتی آن را «ابتذال مرجعیت شیعه» نامیدند. حکومت جمهوری اسلامی به گردانندگی شاگردان آقای خمینی برای اینکه عقبه دینی مشروعیت بخش خود را حفظ کند لازم دید تا علاوه بر به مرجعیت رساندن آقای خامنه ای، دست به حربه های دیگری نیز بزند: تأیید و تبلیغ رسمی مرجعیتِ روحانیون ذینفوذ حکومتی نظیر آیت الله مکارم شیرازی، حمایت از جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و کنترل آنها در جهت اهداف حکومت با پرداخت کمک هزینه های سرسام آور غیرمعمول به حوزه های علمیه، سامان دهی مداحان مجیزگوی ولایت معاش، و …… .

در طرف حکومت، مسأله اما چیز دیگری بود و آن عبارت بود از خالی بودن دست حکومتی که ادعای اسلامی بودن داشت از نظریه ها و ابزار اسلامی جهت اداره امور عمومی. بی کفایتی اسلامیزه کردن تئوری های غربی (نظیر قانون بانکداری بدون ربا) هم رفته رفته بر همگان به اثبات رسیده بود. اینجا بود که انشقاق درون حکومت به وقوع پیوست. بخشی از حکومت به سردمداری هاشمی رفسنجانی، به لیبرالیسم و بعدها با ریاست جمهوری محمد خاتمی به لیبرال دموکراسی روی آوردند؛ از بازار آزاد، سیاست درهای باز، گردش آزاد اطلاعات، توسعه سیاسی، گفتگوی تمدن ها، پلورالیزم فرهنگی، تساهل و تسامح و …… دم زدند و بخش دیگر که چرخش به سمت لیبرالیسم را برنمی تافتند و در عین حال مکتب جایگزینی هم نداشتند، به سردمداری علی خامنه ای ترجیح دادند همان عَلَم «چپ اسلامی» ـ که ظاهراً فقط به درد انقلاب کردن می خورد و ناکارآمدی اش در عرصه اداره کشور اثبات شده بود ـ را بلند نگه داشته و فریاد مبارزه با: شبیه خون فرهنگی، غربزدگی، شکاف طبقاتی، زر اندوری و رفاه طلبی مسؤولان، صهیونیسم بین الملل و ….. سر دهند و خود را دلواپس انقلاب و خون شهدا و نگران آرمانهای جامعه مهدوی جا بزنند.
این دو دستگی اگرچه به مدت دو دهه ـ یعنی تا قبل از اعتراضات مردمی سال ۸۸ ـ از منظر عمومی مخفی ماند اما این دو جریان در پشت پرده و پنهان از چشم توده مردم و به هزینه فرزندان این سرزمین (خصوصاً متولدین دهه های پنجاه و شصت) به تقابل با یکدیگر می پرداختند.

دسته اول که خود را کارگزاران پیشرفت و سازندگی ایران دانسته و خودشان را با دستاوردهای مدرن دولتشان معرفی می کردند، تکنوکرات های غربگرایی بودند که از اسلام جز بستن دکمه بالای پیراهن و رویاندن ریش به چیز دیگری در عرصه مدیریت پایبند نبودند. رانت خواری، افزون طلبی، پارتی بازی، رفاه زدگی، تجمل پرستی، ویژه خواری، آقازاده پروری و ….. جزء اصول عقاید فکری این طبقه از حکومتمردان جمهوری اسلامی بود. آنها حامیان جامعه توده ای (به معنی غربی آن که پیشتر مفصلاً توضیح داده شد) بودند. جامعه ای که در حد ایده آلش مردم در آن آغشته به مادیات و لذات بوده و برای رسیدن به منافع خود به شیوه ای کاملاً دموکراتیک و براساس مکانیزم بازار عمل کنند: هر که داراتر و تواناتر، برخوردارتر.

و دسته دوم که خود را به تبع جایگاه و منصب سردمدارشان خود را «ولایت مدار» معرفی می کردند، یا با تمسک به آراء هایدگری مرحوم فردید و یا با چنگ زدن به قواعد خشک و مقدس مآب فقهی و با تکیه بر ظاهرگرایی (مثلاً در سخت گیری بر پوشش بانوان یا صدور احکام و قوانین صوری توخالی مانند ممانعت ورود بانوان به ورزشگاه ها) ، مروج اسلام حکومتی شدند و قرائتی از اسلام که در ظاهر نسخه عملی مکتب توحیدی رسول الله(ص) ولی در باطن دستاویزی برای ماندن آنها در قدرت و واگذار نکردن میدان به حریف بود را به اجرا درآوردند. این دسته نیز که اسلام ظاهرگرا، قدرت طلب، حکومتی و اطاعت مدارشان با اسلام اجتماعی، رحمانی و درونی قاطبه مردم همخوانی نداشت، مجبور شدند برای مردمی نشان دادن خود دست به تشکیل «یک اجتماع مردمی از حامیان خود» زده و از همین رو با به استخدام درآوردن افرادی از طبقات محروم جامعه در سازمانهای ایدئولوژیک در قبال پذیرش بی چون و چرا از هنجارهای آنها، و نیز امتیاز دادن به کسانی که قبلاً به هر دلیل برای این انقلاب هزینه داده بودند، و نیز با خط دهی فکری روحانیون و مداحان حکومتی، این طبقه اجتماعی که درواقع حامیان اسلام حکومتی بودند را ایجاد نمایند. طبقه -ای که بیش از هر چیز در تجمعات رسمی حکومتی نظیر راهپیمایی ها، نماز جمعه ها، و ….. به کار حکومت می آید و می تواند با به تصویر کشاندن آنها ـ که حداکثر ده درصد جمعیت جامعه را تشکیل می دهند ـ به رقبای داخلی و خارجی قدرت نمایی رسانه ای کند و مردم ساده اندیش داخل را بفریبد.

اگرچه سردمداران چنین طبقه ای از حکومتمردان جمهوری اسلامی نیز غالباً همانند سردمداران طبقه قبل، علیرغم ظاهرسازی ها و ادعاهایشان به وفور از سفره پربرکت انقلاب اسلامی! برخوردار شده اند [۶] و درواقع منش و کنش رهبران آنها با منش و کنش اسلامیست های لیبرال تفاوت چندانی (مگر در حفظ ظاهر) ندارد؛ اما مسأله اصلی ـ که موضوع محوری مقاله حاضر نیز می باشد ـ آنجا است که جامعه تشکیل شده در لوای اسلام حکومتی نیز اگرچه ظاهراً در غایت و هدف نهایی با جامعه توده ای مدرن و لیبرالیستی تفاوت دارد اما از حیث روش و ویژگی ها دقیقاً یکی است: اسلام حکومتی هم از طرفداران خود می خواهد که به آیین خود ایمان بسته بندی شده داشته باشند یعنی ایمانی که بدون گذر از سرزمین معرفت به دست آمده باشد، درواقع در مکتب اسلام حکومتی هم هیچگونه جذابیت فکری ای وجود ندارد و در عوض تا دلتان بخواهد جذابیت های روحی و احساسی وجود دارد که به دست مداحان هنرمند و روحانیون حکومتی داستان سرا و غالی آفریده می شود. اسلام حکومتی نیز مردم را یکدست و یکرنگ می-خواهد، تفاوت ها را برنمی تابد، قرائت های مختلف از دین را باطل می داند و همه را گوش به فرمان قدرت مرکزی می پسندد [۷] . از طرفی چون ذات اسلام حکومتی، اسلامِ در خدمت منافع اهداف حکومتی است (یعنی حکومت از شکل یک «وسیله» خارج شده و به یک «هدف» تبدیل گشته که حفظ آن از اوجب واجبات محسوب می شود) فلذا با «منفعت طلبی» گره خورده است. به همین دلیل پیروان آن نیز اگرچه ظاهراً هم آیین و هم مسلک اند اما چون دین آنها نه بر محور حقیقی اعتقاد جازم و عملی به یگانگی پروردگار عالم و نبوت رسول الله، بلکه بر پایه منافع مشترکشان بنا شده است لذا دینی خالی از همبستگی واقعی و ایمانی بوده و درواقع این منافع آنها (و نه دینشان) است که آنها را در قالب یک اجتماع دینی به هم پیوند داده است. برای همین هم در مساجد کنار هم نماز می خوانند اما در عین حال بر سر هم کلاه می گذارند، با هم اختلاف شدید دارند، از هم بدگویی می کنند، به هم اعتماد ندارند، و …….. : جماعت تنها، جماعت کم جمعیت، جماعت منفعت محور!

در جامعه توده ای برآمده از اسلام حکومتی نیز مصرف گرایی و دنیاطلبی حرف اول را می زند. زهد اسلامی نیز در چنین جامعه ای استحاله شده و به استفاده حداکثری از دنیا تفسیر می شود. آدم های چنین جامعه ای نیز اتم وار در کنار یکدیگر زندگی می کنند. وقتی اصل بر رقابت و حداکثر برخورداری باشد، حج رفتن و کربلا رفتن هم به تفاخر و مسابقه کشیده می شود و آنوقت در چنین جامعه ای احسان و ازخودگذشتگی هم معنایی نخواهد داشت. اگر آدم های جامعه توده ای مدرن به سبب تسلط ماشین ها بر خودشان به صورت مکانیکی و ماشین وار و کاملاً منفعلانه رفتار کرده و دیوانه وار به دنبال ارضاء نیازهای کاذب القاءشده از سوی رسانه های جمعی به خودشان هستند، آدم های جامعه توده ای اسلام حکومتی هم کلیشه وار بر طبق بخشنامه های عقیدتی صادر شده از طریق منابر و تریبون های حکومتی و آیین ها و مراسمات روزمره مذهبی، یک زندگی ماشین وار دینی!! را می گذرانند. دین آنها فاقد روحیه کشف حقیقت و تجربه ناب عرفانی است و در شرکت در مراسم مذهبی ـ که برنامه سالیانه اش از قبل معلوم است!! ـ ، پایبندی به عقاید استاندارد صادرشده از سوی حاکمیت، التزام به مناسک عبادی ولو خالی از روح عبادت، و تمسک به هنجارهای منفعت محور دنیوی شان خلاصه می شود. آنها به سبب بمباران تبلیغاتی یکسویه و ایدئولوژیک رسانه های تکصدای حکومت، خود را بر محور حق و حقیقت فرض کرده و مخالفین خود را باطل قلمداد میکنند. از همین رو است که این خودحق -پنداری، آنها را از جستجو برای کشف حقیقت معاف داشته و در عوض، دنیاگرایی غریزی انسان در کنار زمینه مساعد بهره مندی از بیت المال مسلمین و نیز الگوگیری از قاطبه مدیران ارشد جامعه، آنها را به دنیاپرستی، تکاثر و هم چشمیِ مادیگرایانه کشانده است.

*****

در مجموع می توان گفت که انقلاب ۵۷ در مقطعی از زمان اتفاق افتاد که فرهنگ مدرن آمریکایی می رفت تا جامعه ایران را به یک جامعه توده ای (به معنای غربی اش) تبدیل کند و از دین اجتماعی و ریشه دار ـ ولی به شدت سنتی و بدون پایه عقلانی ـ آن جامعه هم کاری برنمی آمد. انقلاب ۵۷ ، آن فرایند آمریکایی سازی را برای مدتی متوقف کرد. اما فقدان نظریات دینی برای اداره جامعه (و تأکید صِرف بر مبانی و امهات تفکر اسلامی در قالب شعارهای دینی) از یکسو، و دنیاطلبی و ناشایستگی حکومتمردان جمهوری اسلامی از سوی دیگر، آن انقلاب را دچار استحاله کرده و به چیزی بر ضدّ خودش تبدیل کرد. گویی مدرنیته، این انقلاب به اصطلاح «اسلامی» را نیز به درون خود کشید و آن را هضم کرد.
جامعه ایران هم اینک به یک جامعه توده ای دوقطبی تبدیل شده که هر از گاهی این دوگانگی و شکاف به منصه ظهور می رسد. به عبارت دیگر در ایران امروز مشکلات دوهسته ای بودن جامعه ایران را باید در مشکلات توده ای بودن جامعه ضرب کرد.

پی نوشت:
۱. mass society
۲. مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، دومینیک استریناتی، ترجمه ثریا پاک نظر، نشر گام نو، چاپ دوم : ۱۳۸۴، ص ۲۸ـ۲۷).
۳. همان، صص ۳۶ـ۲۸.
۴. همان، ص ۳۸.
۵. حواریون آقای خمینی اصلاً دوست نداشتند که قدرت از دستان آنها خارج شده و به فرد یا گروه دیگری منتقل شود. آنها در جلسه انتخاب رهبری پس از آیت الله خمینی، با محوریت اکبر هاشمی رفسنجانی و با به قدرت رساندن علی خامنه-ای، قدرت را در بین خود نگه داشتند.
۶. برای نمونه می توان از آیت الله مهدوی کنی نام برد که تا پایان عمرش در صف روحانیون حکومتیِ ولایت مدار بود و علاوه بر مالکیت دانشگاه خانوادگی امام صادق و خانه ویلایی چندصد متری اش در بهترین نقطه شهر، چه پاساژها، مسجدها، و ….هایی هم که برای کمک به اشاعه اسلام نساخت!! برای اطلاع انتقادی بیشتر از وضعیت دانشگاه امام صادق مراجعه کنید به مقاله: «کدام دانشگاه؟ کدام امام صادق؟» ، به قلم همین نویسنده در سایت خبری راه سبز (جرس)، ۵ تیر ۱۳۹۳، به نشانی:
http://www.rahesabz.net/story/83887
۷. آنهم قدرت مرکزی ای که به دست فردی غیرمعصوم اداره می شود.

۱۱/۰۴/۱۳۹۷
و من الله التوفیق

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
5 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
حاجی محمد شادکام
حاجی محمد شادکام
شهریور ۱۱, ۱۳۹۷ ۷:۰۰ ب٫ظ

هم ظلومیم هم جهول
باید ما را پس عقول
بر این باشیم ما پابند
خود به سازیم ما با پند
و آنکه گوید من دانم
پس نگوید انسانم
اینست تنها راه حل
شورا کنند بی خلل
اذن باشیم چون نبی
هم نگوییم من ولی
جا نسازیم بر هم تنگ
پی کرسی با هم جنگ
ما را بایست همیاری
تا یار باشد هم باری
این شرط بود از خدا
بهر برخورد از نوا

خواننده
خواننده
مرداد ۳۰, ۱۳۹۷ ۶:۳۵ ب٫ظ

نویسنده محترم مطلب کاملا عمیق و دقیقی را طرح کرده اند. ما در حوزه اقتصادی، لیبرالی عمل کردیم و در حوزه فرهنگ، سوسیالیستی.
یکی را به یک گروه واگذاشتیم و دیگری را به گروه رقیبش. بی توجه به اینکه اینها حوزه های مستقلی نیستند و هردو بر یکدیگر اثرگذارند. نتیجه این شده که هم در فرهنگ سقوط کرده ایم و هم در اقتصاد.و جامعه هم دوپاره و درهم و برهم شده است.

دومی
دومی
مرداد ۶, ۱۳۹۷ ۸:۵۶ ب٫ظ

ظاهرا شما فحش دادن و انگ زدن رو بهتر بلدین! خواستیم چنان سایتی بزنیم حتما از تجربیات و منویات حضرتعالی استفاده میکنیم!!!!
شما فرق حیثیت «انتزاعی» و «انضمامی» جامعه شناسی را نمیفهمین و ضمنا دچار شعور کاذب میباشید.

یکی
یکی
تیر ۲۶, ۱۳۹۷ ۳:۳۲ ق٫ظ

عین آدم یه سایت سیاسی بزنید و فحش سیاسی بدهید. سواد جامعه شناسی و فلسفه ندارید خودتون و مخاطبان را علاف نکنید لطفاااااا
نه شما بلدی چطور باید جلوی مدرنیزاسیون ایستاد و اسلام ناب را پیاده کرد

مرادی
تیر ۲۵, ۱۳۹۷ ۵:۲۴ ب٫ظ

خوب میشد اگر نویسنده محترم راه حل خود را نیز ارائه می دادند… تحولات ۵۷ برای مقابله با چپ گرایی جهانی عجولانه و بدون نفوذ در اعماق دین و مذهب توسط صاحبان ثروت که در طول تاریخ خود را پشت مذهب پنهان کرده اند تدارک دیده شد… راه خروج از چنبره سلطه مذهب رقابت گزین و مشوق سبقت در مال اندوزی درک حقیقت دین و مذهب و ترویج آن است…یا مقابله توام با خشونت تمام عیار با آن… بنظر میرسد در جامعه مذهبی حتی قیام توام با خشونت نیز لازم است همراه با درک عمیق و قلبی بر باطل بودن… مطالعه بیشتر»

فهرست
5
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x