و آنان که روایت گرِ خویش اند

سحر سلمانیان: چه بسیار بوده اند راویانِ تاریخ که زندگی ها را سینه به سینه از زوالِ گذر زمان نجات داده اند. اما چه اندک، کسانی که “خود” موضوعِ کتاب خویش شدند و صادقانه به داوری خویش رفته و روایتِ حالِ خویش را کرده اند. کسانی چون تولستوی، ژان ژاک روسو،آگوستین،غزالی و مونتنی… «…گذار را وصف میکنم نه هستی را؛…

سحر سلمانیان: چه بسیار بوده اند راویانِ تاریخ که زندگی ها را سینه به سینه از زوالِ گذر زمان نجات داده اند. اما چه اندک، کسانی که “خود” موضوعِ کتاب خویش شدند و صادقانه به داوری خویش رفته و روایتِ حالِ خویش را کرده اند. کسانی چون تولستوی، ژان ژاک روسو،آگوستین،غزالی و مونتنی…

«…گذار را وصف میکنم نه هستی را؛ نه گذار از عصری به عصری دیگر یا، به تعبیر عوام الناس، هفت سال به هفت سال، بلکه روز به روز، دقیقه به دقیقه.

سرگذشتِ مرا باید در لحظات جای داد.چه بسا ، پس از اندک زمانی ،نه تنها سرنوشت، بلکه نیّتِ من جهت عوض کند. قصه ی من فهرستی است از رویدادهای گوناگون و مواج و افکار مبهم و مردد و ، در صورت اقتضا، متضاد: خواه خود من فرق کنم، خواه موضوعات را در موقعیت ها و اشتغالات فکری گوناگونی اخذ کنم.همواره این هست که چه بسا برایم پیش آید قول خود را نقض کنم؛ اما با حقیقت مخالفت نمیکنم.

اگر میشد که نفس من آرام و قرار گیرد، در خود به آزمایش دست نمیزدم و مصمم میشدم؛ اما نفس همواره در حال آموختن و تجربه و احساس کردن است.

زندگیی که عرضه میدارم مبتذل و بی نور است، اما فرق نمیکند. میتوان از زندگی عادی و خصوصی نیز همان حکمت و نتیجه ی اخلاقی را گرفت که از زندگیی از قماش نفیس تر. هر کس صورتِ تامِّ سرنوشت انسانی را حامل است.» ۱

شاید بتوان یکی از عوامل نا امیدی در عرصه ی اندیشه ورزی و بی اعتمادی به آراءِ اندیشه ورزان را ناهماهنگی میان اندیشه ها و گفته های آنان و احوالات  وزندگیِ روزمره شان  دانست. به بیان دیگر، گاه به این نتیجه میرسیم که عده ای  فقط خوب حرف میزنند یا حرف های خوب میزنند، اما خوب زندگی نمیکنند. اما شاید دلیل این نفاقِ جدایی افکن این است که ما تنها قسمتی بریده شده از زندگی آن اندیشمند  که روایت خود او هم نیست میدانیم ، وبر اساس دانسته ی اندکمان، داوری ما هم ناقص خواهد بود.

این بحث که گوینده باید به گفته ی خود عامل باشد یا اینکه اصلا رابطه بین قائل و قول قطع است، اینجا مورد بحث نیست. در واقع کنجکاوی ما نسبت به کارکردِ عملی اندیشه ها هیچ گاه فرو نمی نشیند.

و  مجزا از کارکرد عملیِ اندیشه ها ، اینکه هر فکر تازه ای چگونه متولد شده است ودر چه شرایطی  رشد کرده است، یا به عبارتی تاریخچه ی تولد هر اندیشه ای حائز اهمیت است.

درواقع ما با فرآیند تفکر و فرآورده ی تفکر روبرو هستیم.

فرآورده ی تفکر آن محصولیست که در نهایت به دست ما میرسد، اما فرآیندِ تفکر  چگونگیِ مسیر شکل گیری یک تفکر را روشن میکند.

و اینجا سوالی دیرینه مطرح میشود که آیا “ما آنگونه زندگی میکنیم که می اندیشیم، یا آنگونه می اندیشیم که زندگی می کنیم؟”

در هر دو صورت اهمیت بازخوانیِ بسترِ یک تفکر یا همان فرآیند تفکر تقلیل ناپذیر است،چه آن بستر، خود محصولِ تفکری باشد، چه مولدّ اندیشه ی تازه ای.

اگر دنیای پدیداری منحصر به فرد هر شخص را بپذیریم ، چگونه میتوانیم از تحولات فکری و روحی او صرف نظر کنیم و تنها به موشکافیِ موجودیتِ حاضرِ اندیشه ی او بسنده کنیم، که چه بسا اندیشه هایی که به اشتباه برداشت شده اند و بسط  و گسترش یافته اند، تنها به این دلیل که در فضای پدیداریِ گوینده باز خوانی نشده اند.

حتی به گمانم، تاریخچه ی شکل گیری یک اندیشه و حتی سیر تطورات شخصیِ گوینده از اهمیت بیشتری برخوردار است تا میزانِ عاملیت شخص به قول خود.

آنگاه که با مسیر پیدایش و نموّ اندیشه ای همراه با حالات روانشناختیِ اندیشمند آشنا شویم، راحت تر میتوانیم به داوری اندیشه اش بنشینیم. داوری نه در باب ردّ یا تایید آن، بلکه در باب میزان ِ کارآمدی آن اندیشه در بستر زندگی خودمان.

حتی در بررسی تاریخچه ای می توان عوامل دوگانگی میان گفتار و عملکرد فرد را نیز یافت و قضاوتِ منصفانه تری کرد.

خود نوشت یا به تعبیری صادقانه تر اعتراف نامه ، در تاریخِ زندگی قدیسان و فیلسوفان و اندیشه ورزان سابقه دارد. شاید اهمیت چندانی به این آثار داده نشود،مثلا شاید بیشتر افراد آراء سارتر را خوانده باشند اما خودنوشت کوتاه اش را نه، ممکن است بیشتر افراد آراء روسو را خوانده باشند اما اعترافاتش را نه، وشاید حتی زندگی نامه ی اندیشه ورزان نیز نسبت به آثارشان  از اهمیت کمتری برخوردار باشد ،اما نمیتوان انکار کرد که همین نوشته ها چه تاثیر بی نظیری در شناخت جهان آن افراد دارند. به عنوان مثال، قدیس آگوستین را بی اعتراف نامه اش تصور کنید، روسو را بی اعتراف نامه اش، و همچنین تولستوی و غزالی را.

چه خسرانِ جبران ناپذیری رخ می دهد آنگاه که ندانیم تولستوی چگونه و به چه مشقتی به باورِ ساده زیستن می رسد، اگر ندانیم نویسنده، پشت داستانِ مشهورش “مرگ ایوان ایلیچ” چه فراز و فرود های روحی را متحمل شده است.

چه حقیقتی را از دست می دهیم آنگاه که ندانیم آگوستینِ قدیس چگونه به تعبیر خودش از کودکیِ دچارِ گناهش به چنان باور عاشقانه ای دست می یابد.

و مهمتر از همه، اعتراف به گناه یا خطا در این خود نوشت ها چه تاثیر نا گفتنی ای بر پیروان آنها خواهد گذاشت، چه رخنه ها یی را میان آنها و دیگران پر خواهد کرد  و چه اسطوره سازی ها و بتکده هایی را ویران خواهد ساخت.

با نگاه به همین اعترافات است که یادمان می آید، بزرگ مردان و بزرگ زنان تاریخ هم چون ما گوشت وپوست و استخوان داشتند، چون ما خطا کرده اند، طمع ورزیده اند،عاشق شده اند، گریسته اند ،هرچند با اراده وعزمی استوارتر برای یافتن حقیقت.

حال اگر بگذریم از معدود کسانی که  به روایت خویش  قلم زده اند، در کنارشان هستند بی نهایت  افرادی  که گزارش  احوالات خویش  را از ما دریغ کرده اند. وبوده اند عده ای هم ،چون  فروید که عامدانه در مبهم ماندن احوالات و زندگی خود کوشیده اند و از ابراز صادقانه ی خود سر باز زدند که در نهایت موجب قضاوت های نه چندان دقیق درباره ی خودشان شده است.

اما و هزاران اما… چه موهبتِ وصف ناشدنی ای نصیبمان میشد اگر اندیشه ورزان، صادقانه به سهیم شدن زندگیشان دست می بردند.

اگر با ما سهیم می شدند، تولد ها را، کودکی ها را، بازی ها را، حرص ها را و هوس ها را، نوجوانی ها را، غرورها و بلوغ ها را، دوستی ها را، مهر های تازه رسیده را،جوانی ها را، شک های نو رسته را، عصیان ها را، جنگ های روحی را ، خطا رفتن ها را، عهد بستن ها، عهد شکستن ها و دوباره عهد  بستن ها را، ضعف ها و ترس ها را، از خود گذشتن ها و شجاعت ها را، لحظات ناب عاشقی را، پیری را، تنهایی را و مرگ را…

مگر میشود از این ها گذشت؟ مگر میشود تفکر آدمی را از تمام این بودن ها جدا دانست؟

ای کاش همّتی تازه از قلم ها بر آید، همّتی که راهروانِ حقیقت را با زندگی ِ عریان راهبر شود.

و کیست که نداند، چه شهامتی میخواهد  خود را روایت کردن،

و چه روشنایی بر ذهن ها و جان ها خواهد نشست از این روایت صادقانه.

***

«من دست به کاری می زنم که هرگز سابقه نداشته است.می خواهم مردی را  با تمام خصوصیات حقیقی وطبیعی خود به همنوعانم نشان دهم. و این مرد، من خواهم بود.

بانگ صور قیامت گو هر گاه که می خواهد برخیزد، خواهم آمد، این کتاب را به دست گرفته در پیشگاه داور متعال حاضر خواهم شد و به آواز بلند خواهم گفت: این است آنچه کرده ام ، آنچه اندیشیده ام، آنچه بوده ام. بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده ام. نه از بدی نکته ای را ناگفته گذاشتم و نه چیزی بر نیکی افزوده ام.توانسته ام آنچه را که می دانستم ممکن است حقیقت داشته باشد، بینگارم و نه هرگز آنچه را که می دانستم دروغین است.خود را بدان گونه که بودم نشان دادم؛پست و فرومایه،هر گاه چنان بوده ام و نیز خوب و بخشنده و بزرگوار، هرگاه چنان بوده ام. باطنم را بدانسان که تو خود آن را دیده ای، آشکارکرده ام.ای ذات ابدی، انبوه بی شمار همنوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند،باشد که از رذالت هایم به ناله درآیند، باشد که از مصیبت هایم شرمسار شوند. باشد که هر یک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلبی خویش پرده بردارد.» ۲

پی‌نوشت‌ها:

۱.  تتبعات مونتنی/(دفتر سوم،۲،درباره ندامت)صفحه ۱۳۶/ ترجمه احمد سمیعی(گیلانی)

۲.  اعترافات ژان ژاک روسو/کتاب اول/دفتر اول/صفحه ۱۳/ ترجمه مهستی بحرینی

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x