سال اول نزول قرآن

یوسف بهرامپور : مطالعه هر کتاب روش های گوناگون دارد.نوع مطالعه و نگارش افراد مختلف متفاوت است. حتی فردی که برای اولین بار کتابی را می خواند نوع برداشت و مطالعه متفاوت به نسبت بعد دارد. شخصی که از سابقه و روند تاریخی نگارش آن اطلاع دارد قضایا را جور دیگر می بیند. آنکس که بدنبال پاسخی برای پرسش های…

یوسف بهرامپور : مطالعه هر کتاب روش های گوناگون دارد.نوع مطالعه و نگارش افراد مختلف متفاوت است. حتی فردی که برای اولین بار کتابی را می خواند نوع برداشت و مطالعه متفاوت به نسبت بعد دارد. شخصی که از سابقه و روند تاریخی نگارش آن اطلاع دارد قضایا را جور دیگر می بیند. آنکس که بدنبال پاسخی برای پرسش های خویش نگاهی متفاوت دارد، حاصل هم متفاوت و گاهی متضاد خواهد بود. بررسی یک کتاب از جهت تحقیقی با مطالعه آن از جنبه انتقادی دو مطلب جداگانه است. مطالعه قرآن هم از این قوائد مستثنی نیست و هیچ روشی وجود ندارد که بتواند دیکته کند که چگونه باید قرآن را مطالعه کرد. هرکس به فراخور موقعیت خویش آن را می خواند و برداشت می کند.

 

 ****

  سال اول نزول قرآن
 
| یوسف بهرامپور |

مقدمه

        مطالعه هر کتاب روش های گوناگون دارد.نوع مطالعه و نگارش افراد مختلف متفاوت است.حتی فردی که برای اولین بار کتابی را می خواند نوع برداشت و مطالعه متفاوت به نسبت بعد دارد.شخصی که از سابقه وروند تاریخی نگارش آن اطلاع دارد قضایا را جور دیگر می بیند.آنکس که بدنبال پاسخی برای پرسش های خویش نگاهی متفاوت دارد ، حاصل هم متفاوت  وگاهی متضاد خواهد بود.بررسی یک کتاب از جهت تحقیقی بامطالعه آن از جنبه  انتقادی دو مطلب جداگانه است.روشن کردن زوایای مختلف یک مساله در یک کتاب یا کل آن و حتی طرح مسائل ودیدگاههایی که چنین هم شاید بتوان به آن نگاه کرد.اگر باچنین نیت وبر اساس معیار های قابل قبول صورت پذیرد به خودی خود ارزشمند بوده و چه بسا که جاذبه ای باشد برای جذب .مطالعه قرآن هم از این قوائد مستثنی نیست و هیچ روشی وجود ندارد که بتواند دیکته کند که چگونه باید قرآن را مطالعه کرد.هرکس بفراخور موقعیت خویش آن را می خواند و برداشت می کند.

       مطالعه آیات سال اول وحی بر اساس ترتیب پیشنهادی جناب آقای مهندس بازرگان در کتاب سیر تحول درقرآن  چنین روندی را دردنبال می کند مسیر تاریخ وار آن در کتاب پا به پای وحی اثر جناب آقای مهندس  مورد بررسی قرار گرفته است و بر خلاف توصیه ایشان برداشت های حاضر در پی نگرش دیگر به مساله است.شاید بتوان گفت که از طرح سوالات ویا ایجاد ابهام ویا به تعبیر ایشان(تفسیر های معوج  ومرموز وتوصیه های من عندی)احتراز نشده است.زیرا فرض برآن است که مطالعه کننده کسی است که از روند تاریخی آن اطلاع کافی نداشته و ثانیا مطالعه براساس خداشناسی انجام می دهد یعنی نویسنده کلیه مسایل و اشکالات  را از دیدگاه خداشناسی آن می بیند که شاید در مجالی دیگر مساله را بازگو کند با چنین نگرشی که مدعی  هم  نیست جواب مساله را بدرستی درک کرده باشد مسایل را تجزیه و تحلیل میکند.

      رسالت دانشگاهی بودن چنین تحقیق و روشی را مجاز می شمارد .بر صاحبنظران است که با نقادی خویش برداشتهارا تصحیح و ودر مسیر درست قرار دهند .حاصل کار پیش روی شماست نکته زیر حائز اهمیت است که نتایج بدست آمده نتیجه تفکر و تدبر نویسنده است و اگر قبلا این  نتایج بدست آمده و منبع آن در این تحقیق ذکر نگردیده ،صرفا زاییده بی اطلاعی است و نه خدایی ناخواسته ضایع شدن حقی و بنوعی سرقت فکری و اندیشه ای که خداوند آگاه و پاداش دهنده است .ثانیا مسئولیت هرگونه اشتباه بعهده نویسنده می باشد که پیشاپیش همه نظریات نقادانه را بجان می خرد زیرا هدف،ارائه روش های درست برای جذب هرچه بیشتر افراد به این مکتب است که راهگشای همه امور می باشد.

علق ۱-۵

   اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ     (۱)      بخوان به نام پروردگارت که [همه آفریده ها را] آفریده؛

خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ     (۲)]      همان که] انسان را از علق به وجود آورد.

اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ    (۳)      بخوان در حالی که پروردگارت کریم ترین [کریمان] است.

الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ     (۴)          همان که به وسیله قلم آموخت،

عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ   (۵)      به انسان آنچه را نمی دانست تعلیم داد.

 

غار حرا آغاز پیامبر و حرکت او نیست، از لحظات و ایامی که پیامبر در ارتباط با الله بوده نشانی دیده نمی شود، شبهای تاریک و سیاه و یا مهتابی و زیبا در کویر و یا غاری در کوه تجربه مسافرت و مسافرتهایی به شام. و بدیهی است در اکثر اوقات دنبال راهیست برای ارتباط با الله، آیا این مسیر تکاملی است و یا حداقل در مواردی یکباره. بمانند قل هوالله احد و تکامل در جهت شناخت.رسیدن به توحید ویا اعتراف به ان بیکبار وشناخت امری تدریجی.

حاصل تلاش و مجاهدتها، تفکرات و تدبرات و غرق در دنیای عرفانی – به اخلاص رسیدن و تجربه تنها با او بودن و… سرانجام به غار حرا میرسد. هر متفکر و متعبدی و یا هر سائل و دانشمندی و… به غار حرای خویش می رسد، بودن در میان جمع و عدم تنهایی فیزیکی مانع از آن نخواهد شد که با تمام وجود تنهایی احساس نشود. تنهایی که خاص است و هرکس را یارای ورود به تنهایی دیگران نیست، غار هرکس از آن خود اوست و درون غار پر از التهاب و رمز و راز و حاصل آن از ابعادی روشن و شفاف. توحید پیامبر به مرحله ای رسیده است که علاوه بر تحولات و تغییر و تکامل بیشتر شخصی باب رابطه جدیدی را  گشوده است. عظمت پیامبر و خصوصیات منحصر به فرد او داشتن کامل ارزشهای والای الهی او را منتخب قبول مسئولیت نبوت ساخته است رسولی که بزرگیش برای دنیای کوچک عربستان آن زمان می باوراند که او به دلیل فساد قومی همانند بسیاری از پیامبران پیشین برانگیخته نشده است بلکه ارزشهای محمدی بگونه ای است که از او پیامبری زود رس ساخته است، پیامبری که رسالتش جهانی از برای کل ابعاد انسانی و نبوتی فارغ از زمان .

رسالت پیامبر تک بعدی نیست بمانند نوح و یا لوط و …. .اتفاقی که بر پیامبر گرامی افتاده به اندازه کافی بزرگ و یا به اندازه ای  بزرگ است که هر انسانی را حتی در ابعاد محمد(ص) دگرگون میکند و عکس العمل میتواند متفاوت باشد: حیرت زدگی تعمیق روابط با الله، تائیدی بر روابط گذشته و تحول در روابط، رخدادهای فیزیکی و…. همه میتواند او را به عکس العملی وا دارند. اما گوشه ای از این تغییرات هم ناشی از محتوای پیامیست که دریافت کرده است و مسئولیتی که بر روابط گذشته اضافه شده است.

 هر لحظه و به طور مداوم هر آنچه که بر او رفته است مرور میشود هیچکس به درستی نمیداند که در درون پیامبر چه میرفته! شاید احساس ،عقل ،تدبر،و … و همه تواناییهای او در حال عملند، ابعاد واقعه به اندازه کافی بزرگ است و شاید او مزمزه می کند «اقرا» چرا و چه باید بخواند و بر چه کسی و چگونه خواندن بر خود و بر دیگران؟! آیا باید خود بخواند و یا آنچه که خوانده است و میخواند و یا برای او خوانده می شود بر دیگران بخواند. یا امر به خواندن است و یا جواب پاسخی که همه موارد میتواند باشد. پیامبر در آنچه که مربوط به الله است به یقین رسیده است سرنوشت انسان برایش مهم است و دغدغه اش چگونه شدن دیگران است. شاید باور به الله و شناخت او مکمل یکدیگر باشند و تنها باور به توحید چگونگی و شناخت را تبیین نکند و چنین است که پیامبر با خیل عظیمی از پرسشها روبروست، سوالاتی که پاسخشان نیاز به راهنما و راهنمایی دارد. بعدی از« اقرا »به شخصیت پیامبر و دغدغه هایش بر میگردد و پاسخی به سوالاتش وبدین سان «اقرا» آغاز می شود و جهت می گیرد. هر خواندنی مطلوب نیست و جهت می خواهد. اگر بر پیامبرعرضه میشود آنچه باید بخواند باید انتخاب کند  روابط او با آن منبع کار را به بدینجا کشانده است. او راهنمایی خواهد کرد که چه بخواند و در کدام جهت و … 

    او رب پیامبر است و از دید او رب همه و همه مسائل به او ختم  می شود و شروع هر حرکت و تداوم آن … و خلاصه همه چیز او و چنین است که خواندن باید از او شروع شود او که رب است و می پروراند. اگر بر خود بخواند  با آنکه بر دیگران بخواند باسم ربش متفاوت است– اگر بر خود بخواند و فقط بخواند نشان از رابطه خاص و رب اوست و اگر بر دیگران بخواند دیگران باید بدانند که آنچه که او میخواند از رب اوست و از طرف ربش می خواند و میخواند و هر آنچه که ربش بر او خوانده است او باید بخواند ربی که خالق است رب و خالق یکی اند نمی توان تربیت مخلوق را به غیر خالق واگذار کرد و خالقی که رب است خالق عام است اما رب شخصی رب تو آیا نشان از آن دارد.

    علی رغم ماهیت اصلی ربوبیت که یکی ،یک رب واقعی بیش نیست ،انسان و یا هر موجودی رب خود را انتخاب میکند .امری که در مورد خلقت امکان پذیر نیست. هر موجودی و بالاخص آنانکه بنوعی متفاوتند مانند پیامبران ،دانشمندان ،مصلحین اجتماعی و یا هرغار حرا دیده ای! و … با دو سوال اساسی روبروست:موجودیت خویش و نوع خویش و خدا .

     بنابراین برای هر انسانی دو سئوال اساسی ، همچنین انتخاب مکاتب و چگونه بودن انسان بستگی به جوابی دارد که به این دو سوال میدهد و در حقیقت معیار انتخاب مکتب و چگونه بودن به  پاسخ این دو سوال بستگی دارد، استدلال و برهانها … بعد از انتخاب مکاتب است و در چارچوب اصول آن مکتب و اولین خواندن هایی که بر پیامبر است و لاجرم بر مخاطبین که پیامبر بر آنها می خواند پاسخی است به جنبه هایی از دو سوال. رب تو خالق است خالقی که انسان را از علق آفریده است، بعد فیزیکی قضییه که برای هر انسانی مفهوم است بدیهی است که انسان در این بعد به عنوان فرد و تنها موردنظر است اما انسان یک نوع است و مخاطب و توانایی ها هم میتواند فردی باشد و هم جمعی. این موجود دو خاصیت ویژه دارد هم ترتیب پذیر است و هم تعلیم پذیر هم رب دارد و هم معلم و خدای محمد در هر سه بعد یکی است تا اینجا رب اوست ادعای خالقیت عام دارد و معلم همه انسانهاست چه بخواهند و چه نخواهند! 

      درحرا و قبل از آن مسایلی پیشامده آمده است که پیامبر پرورانده شده است اگر چه چگونگی انتخاب رب و انتخاب او توسط رب در ابهام قرار دارد .چگونه این رب و رب های دیگر خود را به انسان  نمایند که او انتخاب میکند و یا همه رب ها در پی آنند که انسانها مسیری راکه آنها میگویند انتخاب کنند. اگر تربیت یک امر تدریجی و مستمر باشد تحولات تربیتی در پیامبر باید مورد توجه قرار گیرد.

     چگونگی تربیت پیامبر هم در طول عمرش و خطابهای قرآن به او میتواند سرمشق مدعیان باشد که ادعای پیروی از مکتب او را دارند . شاید یکی از راههائی که به انسان کمک می کند رب خود را انتخاب کند علمی است که به او داده میشود و رب پیامبر مدعی تعلیم انسان است در آنچه که نمیداند. رب یک مساله شخصی است و انتخاب بر عهده انسان و این خود نشانه  از وجود مسیرهای مختلف گوناگون و آزادی انسان برای اتنخاب. انسان حق انتخاب رب داردوبرای اینکارعلم میخواهد واله یا رب ؟

    پیامبرمدعی است که به انسان اموخته است انچه را که نمیدانست وابعادی ازاین علم در رابطه با انتخاب رب است برای هر انسانی به اندازه ای که بتواند ربوب راازهم تشخیص دهد وانتخاب کند علم داده شده است.این امر ابعاد زیادی خواهدداشت. انتظاراتی که ازرب میرود وازسرنوست نهایی انسان در صورت پیروی ازربش و…وپیامبر باید بخواندبرخود وبر دیگران ابعادی را این علم میتواند هم فردی باشد وهم جمعی برای نوع انسان.اگاهی وتعلیم از مشخصات رب است بدست اوردن این علم مکانیزمهای مختلفی میتواند داشته باشد توانایی های انسان در کسب علم باید مورد کنکاش باشد ومهمتر از همه باید بدین نکته توجه شود که ایا این علم وقسمتی از ان بدون هیچ تلاشی در اختیار انسان قرار میگیردویا قسمتی ازان وبدست آوردنش وظیفه انسان است.

    دراین موضوع یک تقسیم بندی درعلم به معنی اعم ان لازم است ،از دیدگاه این مکتب اکرام رب وظیفه انسان است ورب پیامبراکرم است.شایدبرای انسان های منطقی ومستدل برای اکرم بودن لازم باشدکه همانا تعلیم خلقت وربوبیت اوست تا این مرحله وتوحیدی که همه چیزرااومیدانداما اله فه نفسه مکرم است و اکرام از او نتیچه میشود و در مورد او استدلال اینکه چرا باید اینگونه باشد محلی از اعراب ندارد. رب مکرم همان است که با قلم اموزش میدهداموزشی که قابل انتشاراست اموزشی همگانی اموزشی که با خواندن بدست میاید وهرازگاهی بدون نیاز به معلم کتاب معلم است اموزشی که مینویسند ولازمه ان تفکر تدبر تعقل … وفعال کردن نیروهای انسانی باشدوچنین است که قسمتی از علم حاصل کارانسان است .انسان است که قلم بدست میگیردهم بعنوان فردوهم بعنوان جامعه انسانی درنوشتن است که هم میسازد وهم ساخته میشود.اگر چه ریشه همه نوشته ها دراله است اما گاهی وهرازگاهی حالت خاص میگیردیعنی علاوه بر انسان کسان دیگری هم هستند که مینویسنداز منبعی شاید مستقیمترازتوانای های انسانی وچنین است پیامبرباید بخواند انچه را که نوشته اندوبدو نشان داده اند وشاید انچه را که بعدا خود خواهد نوشت واموزش ببیند وبیاموزاند

 

مدثر:۱_۷

یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ    (۱)     ای جامه برخود پوشیده!

قُمْ فَأَنذِرْ    (۲)      برخیز و بیم ده،

وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ       (۳)        و پروردگارت را بزرگ دار،

وَثِیَابَکَ فَطَهِّرْ    (۴)   و جامه ات را پاک کن،

وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ        (۵)         و از پلیدی دور شو

وَلَا تَمْنُن تَسْتَکْثِرُ    (۶)     و [احسانت را بر دیگران] در حالی که [آن را] بزرگ و فراوان بینی، منت مگذار،

وَلِرَبِّکَ فَاصْبِرْ    (۷)        و [بر آزار دشمنان] برای پروردگارت شکیبایی ورز.

       چه باید کرد؟ گویند که بین آیات علق و مزمل وقفه ای ایجاد شده است. از جبرئیل خبری نیست، بر پیامبر چه می گذرد؟ و چه باید بکند؟به نظر می رسد که هنوز به مرحله ای نزدیک نشده که بتواند خود تصمیم بگیرد. آنچه که بر او گذشته است عکس العمل طبیعی دارد. چرا؟ چرایی این  وقفه روشن نیست؛ دادن فرصتی به پیامبر؟ و یا شیوه ای برای تربیت؟ و یا منتظر عکس العمل بودن؟

    رفتار پیامبر دور از انتظار نیست و اگر عده ای معتقد باشند که مقام پیامبری مبرا از هر نوع واکنش انسانی است باز باید پذیرفت که پیامبر الگوی انسانهاست و عکس العمل او مانند هر انسانی می تواند باشد، هر مصلحی و یا هر رهبر حرکتی و …. میتواند در موقعیت پیامبر قرار گیرد. رفتار پیامبر می تواند آموزشی باشد برای دیگران. بر چه باید تکیه کند؟ عقل؟ قرآن؟ مشورت؟ — قرآن که هنوز تنها آیاتی از آن را در اختیار دارد؟… تنها یک مسئولیت در برابر او قرار دارد، خواندن؟ شناخت از انسان و توانایی های او برای حرکت همانست که در آیات علق به آن وحی شده است؟جایگاه پیامبر کجاست؟ و چه باید بکند؟ آیا محتوای آیات اقرا تنها کاری است که از او خواسته انجامش دهد؟  چه باید کردو— چگونه باید دریابد؟ آیا اقرا تنها مسئولیت اوست و یا مسئولیت دیگری هم بر عهده او خواهد بود؟ از رابطه های دیگری که ممکن است پیامبر با منبع وحی داشته باشد بجز قرآن اطلاع دیگری در دست نیست. براستی چه باید کرد؟ تنها این مساله کافیست تا پیامبر را به حالتی در آورد که به او خطاب شود، یا ایها المدثر. یک رابطه مستقیم.

     مربی است که به او خطاب می کند. انهم مستقیم. از توانایی های خویش برای چه باید کرد بهره نمی برد؟ شاید حیرت و سرگردانی در انتخاب مسیرهای چه باید کرد مساله را بیش از اندازه طولانی کرده است. مساله مساله ای نیست که با مشورت حل شود. یک مساله کاملاً شخصی و…. راه به آنجا ختم میشود که مستقیماً از منبع وحی مسیر حرکتی آغاز شود. پیامبر به مانند هر پیامبری مامور به انذار میشود.آغاز رسالت. مخاطب انذار کیانند و انذار به چی؟ مکانیزم انذار کدام است. گرچه پیامبر در محیط کوچک عربستان است، اما مخاطب همه انسانها و انسانیت است. انذار جهانی است و امریست مستمر. مستمر است هم برای انذار دهنده و هم برای انذار شونده. آنکه انذار می دهد مسئولیتش مستمر است و آنکه انذار می شود باید مستمراً در انذار—- باشد. موضوع انذار هم سرنوشت انسان است. در انذار است که سئوالی ایجاد می شود. باید کجا برویم؟ چه باید کرد؟راه حل کدام است؟در وهله اول به خود آمدن است از رفتن ایستادن و به انذار توجه کردن و مکانیزم آن بسته به زمان و مکان و مخاطبین مختلف. اگرچه روشهای پیامبر می تواند آموزنده باشد. آیا پیامبر در آنچه دیده بود تردید به خود راه خواهد داد؟ کس نمی داند که بر پیامبر چه رفته است، اما نتیجه راضی کننده است فرشته وحی باز می گردد، جبرئیل باز می گردد.

    عکس العمل پیامبر آنچنان است که شایستگی پیامبری دارد و چنین است که  قم فانذر. فرشته وحی دو جهت را برای او مشخص می کند، دو جهت حرکت به سوی یک هدف واحد. قسمت هایی از مسئولیت های او در دو جهت تعیین می شود. دو جهت حرکتی در رابطه با دو سئوال اساس او —- نیز خدا و انسان.

      حرکت شخصی و رابطه شخصی فرد با خدا و حرکت شخص و مسئولیت او در رابطه با انسان و جوامع انسانی. دو حرکتی که باید هماهنگ باشند حرکت در جهت تربیت خویش با توجه به رهنمودهای پروردگار و انجام مسئولیت ها در قبال انسان و جوامع انسانی با هدایت او.

     این هدایت را نه همواره مستقیم بلکه به کمک توانایی های انسان از قبیل عقل و… بر اساس اصولی که او تععین می کند میتوان به دست اورد.پیامبر در خود فرو رفته است و اگرچه ظاهراً در جامه پوشیده شده است. اما در زیر این پوشش به او چه میگذرد.از نکات زیبای مکتب الهی پویایی است در این مکتب ایستایی و جود ندارد آنچه هست پویایی وآن امریست مستمر. سکون بی معنی است. هیچ موحدی سکون را نمی پذیرد تنها حرکت او را راضی می کند، راه رفتن همیشه باز است نهایتی نسیت. بهرجا که برسی باز هم راه برای رفتن هست. پیامبر هم مستثنی نیست باید برود و هم انسان و جامعه انسانی را به حرکت وادارد و یا به مسیر درست هدایت نماید. باید حرکت کرد و یا حرکت داد،چه باید کرد؟ در خود فرو رفتن راه چاره نیست. آگاهی که به پیامبر داده شده و یا به هر انسانی که داده شود از او یک انسان مسئول ساخته و دیگران هم باید احساس مسئولیت کنند. «قم فانذر» خفتگان را بیدار و رهروان را جهت.

     اولین گام و نخستین شیوه حرکت پیامبر انذار است شاید هم به خود و حتماً به دیگران. انذار دعوت به فعال کردن توانایی های انسان است. در رابطه با خلقت او. انذار آگاهی دادن است به وضعیت موجود و دعوت به طی مسیری درست و در جهت بهینه سازی سرنوشت خویش. هرکس در هر جایگاهی که باشد می تواند در وضعیت بهتری باشد حتی یک موحد در شناخت الله نهایتی ندارد و میتواند مستمراً شناخت خویش را افزون سازد. بنابراین انذار به انسان است و مخاطب عام.

     هیچ کس مستثنی نیست. هم فرد انسانی و هم جامعه انسانی. انذار آگاهی دادن است و بعبارت بهتر علم دادن همراه با هشدار.  

     انذار انسان را به تفکر و تعقل وا می دارد.آیا عکس العملی خواهد بود؟ در پی هر هشداری انتخابی است. موافقتی، مخالفتی و یا بی تفاوت. انذار باید مستمر باشد تا شاید به نتیجه ای برسد. هشدار دهنده باید راه حل ارائه نماید. در غیر اینصورت سرگردانی به بار خواهد آمد و یا به سرگردانی افزوده خواهد شد. انذار اولین گام حرکتهای فردی و اجتماعی است. به چالش کشیدن وضعیت موجود!

      در حرکتهای پیامبران ریشه همه مسائل در رابطه با توصیه معنی پیدا می کند و لاجرم اولین انذار الهی به چالش کشیدن توصیه است. و چون فرد مسئول است هم برای خود خود و هم برای جامعه خویش، پس توصیه مشخصی زیر سوال میرود. بعبارت دیگر در اولین گام فرد است که مخاطب است. رفتارهای انسانی و سوالات مربوط به انسان در رابطه با توصیه معنی میدهند. الله است که انسان شناس واقعی است. او که خلاق – معلم و رب اوست تا این مرحله انذار را به عنوان اولین گام حرکتی پیامبر و پیامبران و همه مصلحین توحیدی تعیین کرده است. و اگر به جامعه انسانی تعمیم دهیم همه انسانهای موحد مستمراً در حال انذارند هم به خود و هم به دیگران.

      انذار پیامبران در رابطه با توحید الهی خواهد بود. جهت انذار در رابطه با سوال اساسی خداشناسی است. میتوان خدایان دیگر را چون ابراهیم به چالش کشید ویا خدا خود را بزرگ و برجسته کرد. روش محمدی بزرگ شمردن پروردگار اوست. بخشی از انذار میتواند بزرگ شمردن رب اش باشد اگرچه اهداف دیگری را هم دنبال کند. انذار اما یک حرکت به اصطلاح انقلابی نیست ایجاد یک آشوب نیست بلکه همانگونه که از حرکت پیامبری ببینیم یک حرکت نرم است و اگرچه آشوب درونی ایجاد کند ، این حرکت نرم بر بزرگ شمردن و به عظمت یاد کردن استوار است. هر دو حرکت جهت دار حاصل این عمل است، رابطه رب و مربا رابطه ایست شخصی اما به نظر میرسد تحت ضوابط مشترکی. بزرگ شمردن رب یکی از وظایف مرباست. پیامبر با بزرگ شمردن رب خود هم به تربیت خویش می پردازد و هم به جامعه و افراد انذار می دهد.

 

عصر  ۱_۲

وَالْعَصْرِ  زمان    (۱)     سوگند به عصر [ظهور پیامبر اسلام]

إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ      (۲)]       که] بی تردید انسان در زیان کاری بزرگی است؛

      پارامتربزرگ ،نوع انسان وفرد انسانی است.اگرمانند پیامبردرمدثرباشی ویادرهرحالت دیگری ویاجامعه انسانی درحالتی باشی درخسرانی شاید بزرگترین انذاری که میشود داد خسران ،آنهم در زمان هرانسانی وجامعه انسانی.ارام وقرار را این چنین از موحدان میگیرد وبلکه از بسیاری ازانسانها.

    عنصرزمان درروند حرکتی انسان بسیارتعیین کننده است.یکی ازعوامل خسران عنصر زمان است.اگر پیامبرجامه درسر کشدوزمان بگذرد همه درخسرانند.باید انذار دادبه پیامبر وانسان.دین واقع گراست نه مدینه فاضله پرست وواقعیت این است که انسان ها متفاوتند گروهی طالب بهشتند وگروهی ازجهنم بیم دارند.عده ای فارغ از بیم وامیدپیر اخلاقند گروهی موحند وگروهی بت پرست و…اما همگی سرمایه دارند برای انچه که باید بشوندوتوانایی لازم اگرچه نهایت برای همه مساوی ویکسان نیست والزاما یکجور هم نیست اماتا هر کجا که اراده شود راه برای رفتن هست وبه تعبیری نهایتی نیست.مومن شدن نهایت ندارد متقی شدن هم و…وبالاخص موحدالهی شدن.

    چنین است که در زمان وهر عصر هر انسانی وجامعه انسانی در خسران است.چه کسی تعیین میکند که سود وزیان درچیست .ایا معیاری واحد برای همه وجود داردویاازانسانی به انسانی متفاوت.انکس که انسان را خطاب کرده است همه را زیانکارمیداندودلیل این امر شناخت کامل ازانسان است ازفلسفه خلقت او  ازتوانایی او ازسرمایه او و…واوست که بعنوان رب پیامبربدو راه مینماید وانذاروپیامبراست که پیام رامیگیرد واحساس مسولیت میکند.اگرانسان وجامعه انسانی را درحال حرکت بگیریم هرلحظه شدن است ودرزمان ساخته شدن انسان باحرکت خود را میسازدوزمان تعبیر دیگری ازحرکت است ویا بهتر با حرکت زمان ساخته میشود درسکون زمان ثابت است چیزی عوض نمیشود تغییر وتحولی نیست انسان ساکن زیانکاراست ودرحرکت هم اگر جهت درست نباشد درخسران.

      محاسبه این خسرآنچه وقت صورت میگیرد لحظه ای است ویا درپایان کار اصلا پایان کار کدام است؟بنظر میرسد که در لحظه خسران محاسبه میشود وانسان است که بر اساس معیارها میتواند خسران رابسنجد وآنکس که معیار داده است ورب مطلق است از خسران بکاهد ویا آنرا به صورتی دیگر تیدیل کند  شاید زمان دراختیار باشد وچنین بینشی حرکت آفرین است وپویا.انسانی که میتواند چنین باشد ونشده اودر چنین مقامی قراربگیرد ونگرفته .آنهایی وجودندارد هرقدرتلاش کنی وبروی راه برای رفتن هست وبرای شدن امکان.همیشه درراهی وهرگام جایگاهت  راتعیین.

       اما نهایتی نیست آیا دراین مسیر ودرهرلحظه زیانکارنیستی؟ خسران میزان میخواهدوچه میزانی است که چون با ان سنجیده شود.خسران همواره هست؟ربی که درهرزمان با انسان است وبدو راه مینمایاندوانسانی که توان همراهی ندارددر هرزمان خسران دارد وآنگاه که درمسیرقرارداردازآن خسران فاصله میگیرد وشایدچنین زمانی است که شایستگی قسم خوردن دارد والعصر.انسان وجامعه بشری چگونه زیستن وچگونه بودن خود رابا نگرشش به پروردگارانتخاب میکند وبا معیارهای اوست که میزان خسران مشخص میشودوچون نیک به گذشته بنگرد زیان را متوجه خواهدشدوتلاش برای کم کردن خسران باید اغاز شود آنهم با معیارهای پروردگار ونه آمال وارزوهای بشری.

ذاریات ۱-۶

وَالذَّارِیَاتِ ذَرْوًا    (۱)     سوگند به بادهای افشان کننده [که ابرهای باران زا و گرده های نرینه و مادینه گیاهان را می افشانند.]

فَالْحَامِلَاتِ وِقْرًا    (۲)    سوگند به ابرهایی که بار سنگین باران را با خود [به نواحی مختلف] حمل می کنند.

فَالْجَارِیَاتِ یُسْرًا      (۳)         و سوگند به کشتی هایی که به آسانی روی آب دریاها روانند.

فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا    (۴)    و سوگند به فرشتگانی که [به امر خدا] کارها را [برای تدبیر امور هستی میان خود] تقسیم می کنند،

إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ    (۵)     که بی تردید آنچه را [از اوضاع و احوال روز جزا] به شما وعده می دهند، راست ویقینی است.

وَإِنَّ الدِّینَ لَوَاقِعٌ    (۶)      وقطعاً [روز] جزا واقع خواهد شد.

     بسوره ذاریات ایات ۱تا۶میرسیم ایاتی که مبهم وسوال برانگیز است اولین ابهام پیداکردن مخاطب است روی سخن با چه کسانی است انسان ویاگروهی از انسانها ویا موجوداتی که انسان هم میتواند دردایره انها باشد.کسانی که ازنظام هستی اطلاعاتی دارندویا این آگاهی ها ازطرق دیگری بدانها داده شده است مثلا فطرت زیرا هنوز درقران ازوعده های خبری نیست وشروع قران است ازمقسمین امورصحبتی بمیان نیامده لهذا یا مخاطبین خاصند ویا باید منتظر آیات آتی بودویا این وعده ها از طرق دیگر به مخاطبین خواهدرسید .

     مخاطب هر که میخواهدباشد اما سخنگوبا اوآشناست وقسم را در رابطه با اومیبیند برای آگاهی دادن ویا باورانیدن ویا…روابط بین قسمها واطلاعات بعدی مهم است شاید اگرموجودی مخاطب نباشد ویا نتواتد خود را شایسته مخاطب بودن کند رابطه ها را نمیتواند پیدا کند وبدینگونه هراازگاهی به برداشتهای نامناسب برمیخوریم ولازم است عذر خواهی کنم اگرچنین اتفاقی درنوشته های اینجانب موجود است .برای وعده های صادق

     وواقع شدن دین چهارپارامتر درنظر گرفته شده است اگرچه بیشتر برداشتها سه عنصر را که عبارتند ازبادوابر وکشتی دنیوی ومقسمات امر را فرشتگان میدانند اما اگر به معنای دقیق کلمات ونه به برداشتهای آن توجه شود صور دیگر هم امکان پذیراست.

     این رابطه ها دوگونه میتواند باشدکه مانع الهجمع هم نیستند اولین آن است که برای تحقق وعده های صادق وواقع شدن دین چهار عنصر لازم است درست مانند کاشتن یک درخت ونتیجه گرفتن به عناصر باد وباران وآب جاری وباغبان نیاز است ویا اینکه برای واقع شدن دین به طوفان وسیل و… نیاز است وبرای پیامبر وهر مصلح اجتماعی درسی است تادردادن وعده های صادق وواقع شدن دین حرکت خود این چهار عامل را درنظرداشته باشداگرچه در اموردینی ارتباط با دنیای ویا دنیاهای دیگر باید مد نظر باشدوانهارا دخیل بنابراین برداشتهای دیگر ومسول دانستن ویا تناظر هرکدام ازعوامل فوق ویا نحوه دخالت انها دور از انتظار نیست .

    اگربپذیریم که سوگندهادررابطه اندبامسایلی که بدنبال انهامطرح میشوند به این نکته اساسی برخواهیم خورد که سوگندهای سوره ذاریات دررابطه اند باروزی که خواهد آمداگردین رابه معنای روزجزابگیریم سوگندها سه بعدفیزیکی دارندویک بعدغیرفیزیکی میشودبرداشت کردکه پراکندگان خاک کنایه ازبازشدن گورها وکنایه ازآمادگی برای زنده شدن وبارش باران وابرهای گران باربرای زنده کردن باشد. وکشتیهاسوارکنندگان نجات یافته ها واما مقسمین اموردووجه میتواندداشته باشند یادرانروزاموری اتفاق میافتد که نیازبه مقسم داردویاآنکه اموری اتفاق افتاده است که براساس انهاداوری صورت میگیرد ومقسمین امورنقشی مانندشاهدررابازی میکنندهدف ازسوگندها چیست؟ایا مخاطب عام است؟ ایامخاطب عام است ولی هرکس رامسولیتی ؟ایاجملات خبریند؟ویامسولیت زا؟

     بنظر میرسد که همه موارد میتواند باشد اگر معنی مخاطب را تعمیم دهیم و قبول کنیم که جهان و فیزیک حاکم بر آن هوشمنداست پس بادوابرهم هوشمندند و مقسمین امورهم و همه چیز تحت ضابطه. و در این میان پیامبر مخاطب خاص است آیا او یکی از مقسمین امور است؟ ایا آنچه واقع خواهد شد برای او به تصویرکشیده میشود؟ اوچه بایدبکند.تحولاتی که هرمخاطبی باید داشته باشد،فردمسئولی بمانندپیامبرراچگونه متحول خواهد کرد؟

      برپیامبرچه میگذردچه ابعادی ازشخصیت وتوانایی های اومتحول میشودوادامه راه رابراو هموار خواهدکرد.یک بررسی تاریخی لازم است تاروشن شودپس ازهرنزول چه تحولات وتغییراتی درحالات ورفتارپیامبرشکل گرفته شده چه شخصی وچه اجتماعی.طبیعی است که رفتار و  عکس عملهای انسانی بعدازشنیدن ایات نازل شده متفاوت باشدامارفتارپیامبردرروندحرکتی نهضت موثراست والگو.تکیه بر روز دین واعتقادبه وقوع ان علاوه برانسان شناسی گوینده موید سرنوشت محتوم بشرداردامابازگویی مکانیزم  آن بیان چه چیزی است ویامخاطب این بیان چه کسانند دانستن این مطالب چه کمکی خواهدکرد آیااین مرحله فردی است یعنی بامرگ هرشخص آغازخواهد شددراینصورت یک امرمستمرصورت میگیرد  ومخاطب میتواندهمه عوامل موثردرآن باشدویابعدازمرگ همه انسان هادریک مرحله اتفاق خواهد افتادکه دراین صورت بازگوکردن مکانیزم آن نکته ای داردکه برای من حل نشده است.

    یک نکته فکرمرامشغول کرده آیانفهمیدن نکته ای ازقرآن بدلیل مخاطب نبودن است ویاشیوه غلط خواندن قرآن درحقیقت برای خواندن قران نباید تنهابریک بعدمثلاعقل ویامنطق ویاشیوه علمی تکیه کردوبین خودوقرآن فاصله انداخت کارعلمی فاصله میاندازد بین محقق ومطلب یعنی یک واقعیات جداازمحقق وتلاش محقق برای درک ان ازطریق منطق ویاهرروش علمی دیگراما درقرآن دربعضی موارد نباید این فاصله موجود باشدبایدباتمام وجودبا قرآن یکی شد وآنراحس کردوبدینسان بگاه گوش دادن ویاخواندن بایدبدون فاصله بود وشایدطریقی باشدبرای مخاطب شدن وبهمین دلیل است که فهم قرآن برای عده ای مشکل میشود.

     ذهن پیش ساخته وتکیه بریک روش، بهمراه یکی نکردن خود وقران ،زمینه سازنفی قران است.

تکاثر۱-۲

أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ    (۱)   مباهات و افتخار بر یکدیگر [به ثروت و کثرت نفرات] شما را [از پرداختن به تکالیف دینی و یاد آخرت] بازداشت؛

حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ    (۲)     تا جایی که گورها را دیدار کردید [و به تعداد مردگان هم به یکدیگر مباهات و افتخار نمودید!!]

     هیچ چیز بیهوده آفریده نشده است وبه هرکس مسئولیت فراخورش داده اند.انسان از این قائده مستثنی نیست،محدوده حرکت هر چیز مشخص است.حوزه حرکتی انسان به مراتب وسیع تر است واو حق انتخاب دارد،آفات حرکت و مسیربه او گفته خواهد شد واوست که با آگاهی انتخاب می کند مسئولیت انسان رسیدن به توحید و حرکت در این مجموعه با این نگرش است.معیار ومیزان به نسبت قرار داشتن در مسیر تعیین می شود.حرکات انسانی هم جامعه را شامل می شود وهم فرد را.حاصل برای انسان در حرکت در مجموعه می تواند نتیجه تلاش جامعه انسانی باشد.

    تداوم حرکت ویا لازمه بقاو تعادل امکان پذیر است واگر حرکتی صورت پذیرد وبه سر انجام برسد در روز جزا میزان ضرر وزیان معین خواهد شد.زیاده روی وزیادت خواهی یکی از آفت های حرکت برهم زننده تعادل است.زیادت خواهی وافزون طلبی با معیار ومیزان سر و کار دارد یعنی باید تعادلی باشد تا عبور از مرز تعادل ، زیادت خواهی را معنی کند.انسان در مجموعه حرکت می کند وبنابراین در قبال هر آن چه که می تواند انجام دهد ساکت نخواهد نشست.زیادت طلبی مذموم است.چون انسان را از هدف نهایی دور  واز مسیر اصلی به بیراهه می کشاند وانسان برای این خصلت خویش اقدام خواهد کرد.از طرف دیگرچون انسان مسئول است می تواند برای جلوگیری از خصلت های نا پسند چه در جامعه وچه در خویش اقدام کند.یک اصل کلی استنباط می شود:جنبه ای از حرکات واعمال واحکامی که توصیه می شود ویا انتظار آنست که جامعه بدانها توجه کند اعتدال است.پرداختن به یکی و غفلت از دیگری مشکل ساز است میزان ضرر وزیان رادر رابطه با هر دو حرکت اندازه می گیرند.شاید که مرزها برای همه یکسان نباشد.بستگی دارد که در کجای مسیر قرار داری.

       اگر به هر کس مسئولیت درخوری داده اند آیا انسان مستثنی شده است؟بر عهده انسان نیز وظایفی است و انجام آنها انتخابی.زیادت طلبی و افزون خواهی مذموم است.انسان می تواند زیادت خواه باشد ویا نباشدومیتواند مسئولیت بپذیرد که در اعتدال خویش و جامعه بکوشد. جامعه انسانی وانسان تهی شده است از زیان طلبی ومسئول است در عدالت خواهی.حرکت در مجموعه خود محتاج تعادل وعدالت است پس جامعه انسانی بایدبین مسائل فرهنگی-اقتصادی و…وکلیه احتیاجاتوخواسته بشری تعادل بر قرار کند.غفلت از این امر وبها دادن بیش از حد به مسئله ای خودغفلت را بوجود می آورد، غفلت از هدف اصلی ونهایی توحید و حرکت در مجموعه باتوجه به آن.

      مسئولیت انسان ایجاب می کند که در ساختن یا جامعه متعادل کمک کند هر سیستم مدیریتی باید این اصل را مد نظر داشته باشد.سیستم را طوری پایه ریزی کند که امکان بهره وری از زیادت خواهی رابه حد اقل برساند.

     افزون طلبی بادیست که همه چیز را بهم میریزد.جامعه و فرد را.آرامشی وجود نخواهد داشت جامعه افزون طلب وانسان زیادت خواه بر کشتی نجات سوار نخواهند شدوبه آرامی حرکت نمی کنند.شاید افزون طلبی اولین مشخصه انسانی باشد که باید باآن مبارزه شود. یکی از عوامل اخراج انسان از بهشت زیادت خواهی او بود.زمین به این بزرگی برای قابیل کوچک بود که نخوستین قربانی زیادت طلبی را رقم زد.مرگ هابیل.برادر به دست برادر کشه خواهد شد وبهشت انسانی به جهنم تبدیل می شود.زیادت طلبی تنها به احساس آن رضایت نخواهد داد.بلکه عمل خواهد کرد.حرکت انسان در مجموعه تا لحظه مرگ برای او ملموس است.در این فاصله زمانی بایدهدف اصلی راجست و عمل کرد.

      زیاده روی در هر چیز راه رامی بندد.هشدارها را نادیده می گیرد از لحظات تغییر وتحول به آسانی می گذرد و فقط یک چیز را خواهد دید.افزون طلبی می آورد وگم کردن راه را.غفلت از توحید واحتمالا جایگزین او با همان چیزی که می خواهی!حاصل حرکت در مسیر غلط در مجموعه را.اگر غفلت کردی رب چیز دیگر می شود.معلمت هم چز دیگر،وتو به فرمان آنهاست که حرکت می کنی هر آنچه که برای بدست آوردنش لازم باشد را انجام می دهی.همه چیز یک معنی پیدا خواهد کرد بدست آوردن آن چه که میخواهی.توحید نوعی نگرش است ونه رسیدن به چیزی ملموس!یعنی بدست آوردن چیزی که از آن تو باشد وفقط از آن تو.رب تو رب همه است.انحصاری نیست.در توحید همه چیز از آن یک رب است زمان از دست رفته است آیافرصت دیگری خواهند داد؟

 

 طور۱-۸ :

وَالطُّورِ   (۱)    سوگند به [کوهِ] طور،

وَکِتَابٍ مَّسْطُورٍ  (۲)      و به کتابی که نوشته شده،

فِی رَقٍّ مَّنشُورٍ    (۳)       در صفحه ای باز و گسترده،

وَالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ    (۴)     و به آن خانه آباد،

وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ     (۵)       و به آن سقف برافراشته،

وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ   (۶)      و به آن دریای مملو و برافروخته،

إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ لَوَاقِعٌ     (۷)      که بی تردید عذاب پروردگارت واقع شدنی است؛شاید که از وجوه تشابه

مَّا لَهُ مِن دَافِعٍ     (۸)       و آن را هیچ مانع و بازدارنده ای نیست.

 

     باز هم سوگند و قسم.به کوه و دریا و آسمان اما ترتیب ها متفاوت با قبل.چه حکمتیست؟ وکتاب : کتابی سطر به سطر در صفحه ای نشر داده شده و خانه ای معمور که می تواند خانه ی دل باشد که با کتاب آباد گشته ویا خانه ای که با سنگ کوه معمور است.شاید از وجوه تشابه کوه وکتاب هم سطر بندی است که سطر به سطر به قله راهنمایی می کند وهر کس می تواند در سطری قرار گیرد.اگر خانه دل آباد گردد پیام را به سادگی دریافت وپذیرش خواهد کرد.سطر بندی کوه چنان است که می توانی تا ابد یک سطر ویک بند را دور بزنی ویابه پایین سقوط کنی ویابه قله ره یابی.کتاب نشر داده شده است وهر کس مقداری از آن رادر می یابد شاید مراد از منشور هم آن باشد که تلالویی دارد که کس را یارای دیدن آن نیست وشاید مراد کتابی باشد که بشر آن را بنویسد چه هر انسانی به تنهایی وچه جامعه انسانی و حاصل آن که خواننده کتاب نتیجه ای رابه انتظار می نشیند.

    احتمالا قسمت های قرآن به گونه ای است که همه افراد بشر بتوتنند از آن برداشت کرده واطلاعی هم از آن داشته باشند چون در حقیقت مخاطب مردمند سوگند بمواردیست که هر کس بگونه ای بتواند آشنایی با وجه ای از آن راداشته ویابرداشتی نماید به عبارت دیگر سوگند ها یک بعدی ویک وجهی نیستند همانگونه که آحاد بشر تصوری از آسمان،کوه و دریا را دارند یا خانه به گونه ای با مسئله کتاب هم آشنایند واحتمالابرداشتی از کتاب باید به مسئله مورد نظر رهنمون شود.به نظر میرسد که وجه دیگر آیات حول وحوش سکون وآرامشیست که انسان رادر برگرفته وبه گونه ای فراموشی وغفلت مبتلایش ساخته واو رادر یک حالت شک وتردید قرار داده است.عظمت و پایداری کوه بعدی از دریا وسقفی که می تواند حافظ باشد وخانه ای آباد ایجاد محیطی برای بشر می نماید که او راغافل ونتیجه کار را در حالت ابهام قرار می دهد.

     کتاب می تواند راهنما این نکته باشد که این آرامش برای همیشه نخوهد بود شاید نمی توانی بنکاتی که خداوند بدانها اشارت می کند برسی آنست که چنین محیطی برای خود فراهم آورده ای واگر سقفی راکه برای خود کشیده ای بشکافی واز خانه ای آبادی که از برای خویش ساخته ای بیرون آیی واگر خود رابه قله کوه رسانی ویا در دریا فکنی ویا کتاب را راهنما قرار دهی بنکاتی که اشاره می رود خواهی رسید.دعوتیست به یک پویایی وگریز از خمودگی یا انتخابی مناسب چون کتاب.

      نتیجه آنکه برای درک سوگند یاباید خود را در محیط آن قرار دهی ویا آن رابشکنی!تنها در حرکت مجموعه ای نیست که تغییر وظعیت بدیدگاه های پیام منتهی خواهد شد بلکه در حرکت سوی الله هم سکون و احساس محیط امن توصیه نمی شود وچنین است که هم عارف وهم زاهد بی عمل مجموعه وهم حرکت دنیوی بدون حرکت بسوی الله سدیست در دریافت پیام وچون بیرون آیی ویابمانی ونیک بنگری به سنتی از سنت های الهی خواهی رسید عذاب الهی.ومگرنه این که برای عده ای بودن وسکون وآرامش وخانه امن نوعی عذاب است اگر غفلتی حاصل وبی تفاوتی نصیب واحساس امنیتی کاذب بدست آید چه عذابی از آن بدتر؟اگر بمانی ونیکو بنگری عذاب را خواهی دید وچون بیرون آیی سنت عذاب را می بینی. عذابی که یا برای توست ویا دیگران را در بر خواهد گرفت.این نکته رادر خواهی یافت که هیچ چیز بیهوده نیست ولاجرم همه چیز داوری دارد ونتیجه عذاب برای اعمالی.وتو چون خود را در سیر عذاب قرار دهی فرار نتوانی که کس جز خدا یارایی آن ندارد وسنت و قانون الهی برآن است و سنت الهی لا یتغیر.اگر در نیابی که  زندگی کاذب امن که حاصلش فراموشی خداست عذاب می باشد عذاب را در حرکت مجموعه ای خواهی دید ویا در روزی که همه داوری خواهند شد.

 

 

اخلاص ۱ -۴:

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  (۱)     بگو: او خدای یکتاست؛

اللَّهُ الصَّمَدُ   (۲)     خدای بی نیاز [همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند.]

لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ      (۳)       نزاده، و زاییده نشده است،

وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ     (۴)      و هیچ کس [در ذات و صفات] همانند و همتا و شبیه او نمی باشد.

     قله اوج همین جاست .پیامبر گفت بگویید «لا اله الا الله» تارستگار شوید .وخداوند نقطه اوج رانشان می دهد.«قل هو الله» احد.همه ی تلاش ها ورفتن ها همین یک کلمه است .زیباترین خالص ترین ،مجرد ترین آن در آیه دیگر گفته می شود:«لیس کمثله شئ».نحوه بر خورد انسان با این مساله چگونه بودنش را می سازد.

    روشهای گوناگون برای متوجه کردن انسان وجود دارد. برخورد ابراهیم ویابعبارت بهتر شیوه ابراهیمی در تبیین موضوع بسیار جالب است.وابراهیم بازیر سوال بردن کاندیداهای خدای،بشر را بسوی توحید و لیس کمثله شئ راهنمایی می کند.خورشیدی که غروب می کند از نظر ابراهیم نمی تواند خدا باشد.موجودی که قادر نیست،برازنده خدایی نیست.وقتش علیهذا.

      موسی تقاضای دیدار خدا رامی کند یعنی مو جودی قابل رویت.تجلی خدابرکوه طور یعنی خط بطلان بر اندیشه موسی.موسی نماینده طرز تفکری از انسان هاست ودر روش قرآنی بابر شمردن انتظاراتی که از  خداباید داشت یعنی به نوعی شیوه ای متضاد با روش ابراهیمی.با خلاقیت،ربوبیت،عالم بودن،شروع می کند.توحید ویگانگی که حتی تصوری دویی برای آن وجود ندارد اگر مورد سوال قرار می گیرد.تصورات نادرست و بر داشت های بشر از آن .موجودی که مثل هیچ چیز نیست با تصوراتی از شی اشتباه گرفته می شود ونفی واثبات می شود.در قسمت های بعد قرآن،افراد بر اساس اشتباهاتشان در خداشناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرند ونتایج حاصل از آن در دو حرکت بررسی می شود.

     شیوه های مختلف برای زدودن تصورات غلط است،شاید در مرحله نخست«قل هو الله احد»توصیه به گفتن باشد. یعنی بگویید اله یگانه است ،سعی نکنید که به تصویر بکشید این یگانگی خالص وناب، بدون تصویر-محض محض-«لیس کمثله شی».تقسیم بندی انسان ها از همین نقطه شروع می شود.ابراهیم برای رسیدن به این قله به نوعی رفتار می کند،طریقه موسی نوع دیگر است و روش محمدی چیز دیگر.در روش محمدی در همان آغاز انسان رابا جدیت می خواند از قله شروع می کند.نابترین وخالص ترین افراد بدون گذشت زمان می توانند در این مکتب تربیت شوند.علی را نگاه کنید. از بالا شروع می کند. چون بدو گفته شود«قل هو الله احد»می گوید و به اوج می رسد. از اوج نگاه می کند.

      هر انسانی در این مکتب می تواند از همین نقطه شروع کند.اگر از اینجا شروع کردی مسیرت چیز دیگری می شود در غیر این صورت باید با روش های دیگر تو را به این نقطه رهنمون شوند.روش های مانند ابراهیم،موسی،و…روش های استدلالی و فلسفی و…وآیا ضرر نکرده ای؟

     شاید دو آیه بعدهم روشن است.موجودی هست که هنگام احتیاج بدو روی میکنی.هر انسانی محتاج است.هرموجودی نیاز دارد وگاه نیاز های راکه حس میکنی ترا بسوی موجودی می کشاند .مریض محتاج ،دانشمند محتاج وجود یک کانون. و هر انسانی بستگی به ظرفیتش ومساله اش محتاج بشر می تواند از احتیاج شروع کند وبدین نکته برسد که الله احد.شاید عده ای در تفکر خویش فلسفی خویش غرق،نگاه فاعل مفعولی دارند نگاه علت ومعلولی دارند. هر چیز باید زاییده چیزی باشد.ودر نهایت شاید جواب آخر که موجودی هست که زاییده هیچ چیز نیست وتولید مثلی هم ندارد!«الله احد».

       دو دیدن در انسان احتیاج بوجود می آورد.بشر در هر موردی که دو می بیند باید تصور دو داشته یعنی باید حدود داشته باشد مرز داشته باشد ومحدودیتی.آنکه محتاج دو دیده شدن است نمی تواند خدا باشدپس«هو الله احد».شاید لازم دو دیده شدن نوعی تولید مثل است انکه دو دیده شده یازاییده است ویا زاییده شده وچنین موجودی به استناد روش ابراهیمی نمی تواند خدا باشد.موجودی محتاج تولید مثل، وجودی نیازمند،اما موجودی زاییده شده بهر حال شبیه دارد ومانند.وبر اساس قسمت قبل محتاج دو بودن است.اساسا دو بودن احتیاج را بوجود می آورد.

     بهر دلیلی که امکان دو بودن بوجود آید به اشکال بر می خوریم هر راهی که برویم در نهایت به«الله احد» می رسیم اگر اورا مانند موجودی تصور کنیم یعنی «لیس کمثله شی» راقبول نداشته باشیم اگر او را زاییده و زاینده بدانیم به دو بودن می رسیم وتنها راه است که بگوییم او یگانه است.فقط گفتن ونه در پی تصوری ویا…انسان زاده علق است. از علق خلق شده.یعنی موجودیتش نیازمند به شی دارد که از نظر ارزش های به انسان داده شده پست ترین است.از آغاز وجود محتاج ونیازمند.باگذشت زمان نیازش افزون ومتفاوت.در هر لحظه محتاج نیازی که از پست ترین آغاز می شود وتا ارزش های متعالی بالا می رود.در هر لحظه این نیاز را به کسی می برد واگر راه را به اشتباه نرود وحتی اگ هم به اشتباه هم برود باید بداند که بر آن کس که رجوع کرده است در نهایت همگی یکی اند واگر او به اشتباه رفته است فقط او واسطه است. یک موجود است که نیازمند نیست ومی تواند نیازها را بر طرف کند همیشه همین طور است یعنی قضیه دو بعد دارد یک بعد عدم کارایی وبعد دیگر کارایی یک موجودی که مثل آنان نیست«هو الله احد».در« لا اله الا الله»-«در لیس کمثله شی».

       الله-احد- لیس کمثله شی همه چیز از آن او، تصور هیچ چیز بون او ناممکن.امکان وجود بدون او ناممکن،بفرمایش حضرت امیر باهر چیزی است نه بطوری که همسر آن باشدوغیر از هر چیزیست نه بطوری که از آن کناره گیری کند.او از رگ گردن بانسان نزدیک تر است. وچنین است که توحید را بنوعی می توان مجموعه ای در نظر گرفت وانسان عضوی در این مجموعه.در نخوستین مرحله انسان به یگانگی گواهی می دهد یگانگی که در مرحله نخست فقط گفتن باشد واز همه مسایل حاشیه ای احتراز وبعد حرکت در مجموعه را با توجه به همه چیز را از او دیدن.در این مجموعه همه مخلوق اویند.امکان دسترسی با او ناممکن وشناخت محسوسی او از عهده خارج.همه چیز از آن اوست وبر عهده هر کس مسیولیتی.منبع همه چیز است.اومانند هیچ یک از موجودات نیست.تنها مجاز به آنچه که خود اجازت داده است تا در باره اش گفته شود.مسیولیت انسان هم حرکت در مجموعه با توجه به یگانگی اوست ورابطه اش با مجموعه.حرکت آنگونه که او می خواهد.حرکت انسانی هم در ابعاد فردی و هم گروهی وحرکت بسوی او.تفاوت انسانها در چگونگی این طی مسیر است.

       معیار سنجش اوست.اگر می گویند خدا عادل است نه به معنی آنست که عدل را تعریف کنیم وبعد او را با میزان تعریف بسنجیم بلکه هر آنچه که او می کند عین عدل است هر آنچه که او خلق کرده است درعین تعادل است.عدل وعادل وعمل به عدل با او سنجیده می شود.محدودت های او در جهت عدل است وقانونمندی ها بر اساس تعادل ووظیفه انسان است هم بعنوان فرد وهم جامعه وهم حکومت تا عدل را از دیدگاه او تبیین وعمل کنند.

      خداوند رحمت دارد یعنی مهربانی ورحمت باید با او سنجیده شود میزان اوست.باید مهربان بود اماباضابطه ای که او اعلام کرده است.وهمین طور اشارتهایی که او اجازه داده است تا در بارشان صبحت شود.علم و…

       آنکس که همه چیز از او با او می بیند وبدون او هیچ ممکنی را ممکن نمی داند.نگاه کردنش به جهان متفاوت خواهد بود.رفتارش طوری دیگر است.عشق ورزیدنش هوایی دیگر داردعبادتش فرق می کند نمی توان گفت که چگونه است مگر خود بدین مرحله برسد.امادیگران می توانند که اختلاف را ببینند.

 

غاشیه ۱-۵

هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ الْغَاشِیَهِ   (۱)     آیا خبر حادثه هولناکی که [همه انسان ها را از هر سو] فرا می گیرد، به تو رسیده است؟

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خَاشِعَهٌ   (۲)     در آن روز چهره هایی زبون و شرمسارند؛

عَامِلَهٌ نَّاصِبَهٌ     (۳)]     آنان که همواره در دنیا] کوشیده اند و خسته شده اند [و سرانجام سودی نیافته اند[

تَصْلَى نَارًا حَامِیَهً      (۴)      در آتشی سوزان درآیند.

تُسْقَى مِنْ عَیْنٍ آنِیَهٍ    (۵)

 آنان را از چشمه ای بسیار داغ می نوشانند؛

غاشیه ۸-۱۶:

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاعِمَهٌ      (۸)      در آن روز چهره هایی شاداب و باطراوت اند

لِّسَعْیِهَا رَاضِیَهٌ     (۹)      از تلاش و کوشش خود خشنودند

فِی جَنَّهٍ عَالِیَهٍ      (۱۰)     در بهشتی برین اند

لَّا تَسْمَعُ فِیهَا لَاغِیَهً     (۱۱)     در آنجا سخن لغو وبیهوده نشنوند

فِیهَا عَیْنٌ جَارِیَهٌ      (۱۲)      در آن چشمه ای روان است

فِیهَا سُرُرٌ مَّرْفُوعَهٌ     (۱۳)      در آنجا تخت هایی بلند و با ارزش قرار دارد

وَأَکْوَابٌ مَّوْضُوعَهٌ        (۱۴)     و [در کنار چشمه هایش] قدح ها نهاده شده است

وَنَمَارِقُ مَصْفُوفَهٌ       (۱۵)     و [دیگر از نعمت هایش] بالش هایی پهلوی هم چیده [برای تکیه زدن بهشتی ها] ست

وَزَرَابِیُّ مَبْثُوثَهٌ      (۱۶)     و فرش هایی زربافت و گسترده [که روی آن می نشینند.]

         به نظر می رسد بعضی پدیده هاراباید در دو بعد مورد بررسی قرار داد.حرکت در مجموعه و حرکت بسوی الله.

         علم حرکت در مجموعه است که حاصل تلاش جامعه انسانی است.مساله قیامت هم از این دو بعد کنکاش پذیر است. نتیجه منطقی ویا اعتقادی بروز چنین رخدادی را پیش بینی می کند. حاصل حرکت جامعه انسانی در جهت اهداف الهی ویا غیر آن ونتیجه تلاشهای فردی در جهت حرکت بسوی الله ویا تغییر مسیر روزی را بنام روز داوری رقم خواهد زد که حاصل کوششها داوری می شود.از طرف دیگر حرکت در مجموعه با توجه بساختار آن برای هر زیر مجموعه اش روزی.پتیانی خواهد داشت .از این دید پیش بینی چنین روزی از جهت علمی اجتناب ناپذیر است وچنین است که علم فیزیک با روند علمی خویش نقاط تکین که ابتدا وانتهای برای زیر مجموعه از جهانند پیش بینی می کند.

    چگونگی رسیدن به این پیش بینی ها در فیزیک نظری وظیفه دانشمندان است.از تعریف نقاط تکین دانشمندان ارایه خواهند کرد.از نظر پیروز که شاید بیانگر نظردیگران هم هست نقاط تکین نقاطی است که در آن جا قوانین فیزیکی کاربردی ندارند.چگونگی رسیدن به این نقاط تکین رو علل آنها را نظریه های دانشمندان توجیه می کند.شاید مساله اعتقادی انسان از بین نمی رود.در محل زندگی خویش را تغییر می دهد وشرایط زندگی در این محیط جدید و جایگاه هر انسانی در آن مکتب های دینی معین گردیده است انسان با توجه به داشتن شرایط می تواند جایگاه خود را انتخاب کند.پس هم از لحاظ علمی وهم از لحاظ اعتقادی وقوع نقاط تکین اجتناب ناپذیراست.

     اینکه علم بتواند به مرحله ای برسد که هم شرایط وروشها را برای تعیین زمان دقیق وقوع آن یقین کند ،بستگی به نظر کسانی دارد که توانایی علم وانسان را ارزش گذاری میکنند.از لحاظ اعتقادی این زمان نمیتواند معین باشد هم از لحاظ در نظر گرفتن پرمایشهای پنهان وهم توانایی انسان .برخورد انسان با مساله هم نمیتواند زمان دقیق و معینی داشته باشد هر لحظه باید بتواند که اتفاق بیفتد اگر نظام،نظام امتحانی باشد باید زمانش نامشخص باشد اگر مساله تبعیض باشد نمیتوان عده ای بعدا بدانند و عده ای از قبل ندانسته باشند.از نظر آمادگی بعضی انسان ها هر لحظه باید انتظار وقوعش را داشته باشد تا به امید جبران مافات خود را در خطر نیندازند.

     آنچه رهروان دو حرکت پیش بینی می کنند وقوع آنست البته وظیفه حرکت کنندگان در مجموعه ویا دانشمندان برآورد زمان است و کجا اتفاق افتادن.فارغ از این که میشود ویا نمیشود.علل پیدایش قیامت را چیزی می داندونشانه های را در زمان وقوع ولحظات پیش از وقوع ذکر می کند.علم و قرآن مشخصات فیزیکی راکه کر می کنندتقریبا یک است.پپپیش گویی وضع ستارگان-نور-سرنوشت کوها-زلزله و…از مسایلی هستندکه هر دو به آن اشاره دارند دو تفاوت محسوس است.اولی که به نظر بدیهی هم هست وبه نظر میرسد که خود را در آن در گیر نمیکند ویا مسئولیتی را در قبال آن بر خویش نمیداند سرنوشت انسان است وتفاوت دوم به عکس است یعنی قرآن در مورد فیزیک بعد از وقوع قیامت هم اظهار نظر می کند.پیش گویی فیزیکی بعد از قیامت نه به معنای آوردن قوانین فیزیکی ، بلکه تصویری فیزیکی از جهان بعد از وقوع است.

     سوال اساسی در اینجا مطرح می شود اینکه آیا علم فیزیک قادر است از تعریف پیروز قدس فراتر گذارد وراجع به بعد از نقاط تکین اظهار نظر کند.شاید باید در تعریف نقطه تکین تجدید نظر شود.به نظر می رسد که مساله از دو بعد قابل بررسی باشد: ۱-مدل ریاضی مساله وتعریف نقاط تکین طوریکه وقوع روز قیامت بعنوان یک نقطه پیش بینی مطرح شود و مدل ریاضی بعد از نقاط تکین هم حرف هایی برای گفتن داشته باشد ۲-مساله فیزیکی و راه حل فیزیکی. در این صورت به نظر می رسد که تحولی در قوانین فیزیک موجود اجتناب ناپذیر است.کنکاش بیشتر را به کسانی وا می گذارم که به درستی طرح مساله اعتقاد داشته و دستی بر فیزیک و ریاضی دارند.اما جمع آوری اطلاعات قرآنی برای به تصویر کشیدن قیامت وبعد از آن و اطلاعات فیزیکی مساله از دیدگاه های موجود علمی برای به تصویر کشیدن نقطه تکین از دیدگاه فیزیک و ریاضی می تواند اراهگشای مسایل بسیاری باشد.

     نگرش افراد نسب به این واقعه متفاوت است. ونگاه مکاتب به انسان ها مختلف.گروهی از انسان ها دعوت را لبیک می گویند وبه یگانگی خداوند ایمان آورده و «قل هو الله احد »را گفته و عمل می کنند.

     آنها به این حادثه مهم نگرش خاص خود را دارند.گروهی دانشمندانند که فقط از بعد حرکت در مجموعه به آن نگاه  می کنند و عده ای که علم را همه چیز می دانند دنباله رو آنها هستند.گروهی اهل معامله اند وبنوعی رفتار خویش را تنظیم می کنند که بهشت را در یابند و گروهی می ترسند واز ترس جهنم حرکات را جهت می بخشند.اگرچه ارزش این گروه ها یکسان نیست ولی آنانکه از بعد حرکت بسوی الله نگاه می کنند چه از نوع اول  باشند وچه از ترس یا معامله در هر حال اگر صادقانه برخورد نمایند حرکت در مجموعه رادر حد قابل قبولی درست انجام خواهند دادوتعامل اجتماعی را سبب خواهند شد.چنین نگرشی ایجاب می کند که در مسائل فوق هم فردی که به مساله نگاه می کند مورد نظر باشد وهم نگاه به واقعه که آیاتصویر حرکت در مجموعه است ویا حرکت بسوی الله.

     آیات بحث شده در سوره ذاریات هم که قبلا بحث آن شده است چون قبل از مشخص شدن جایگاه افراد صورت گرفته است از بعد هشدار و انذار مورد کنکاش قرار گرفتند یعنی هنوز افراد بر اساس نگرششان تقسیم بندی نشده و آیات مخاطب عام دارند.باتوجه به نکات بالا می توان آیات مورد بحث را هم از دیدگاه های بالا مورد بررسی قرار داد.در آیات سوره غاشیه هم از هر دو وجه مساله قابل بررسی است حرف و حدیث از غشیه است.مساله قیامت واتفاقات آن بصورتهای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است.

     آیا این مسائل بیان کننده ومصور یک واقعه اند ویا مراحلی از واقعه!شاید مراحل مختلف یک واقعه بیشتر بتواند مسائل را تجزیه وتحلیل کند.شاید نوع سوال نگاهی به گوشه ای از پدیده دارد.حدیث غاشیه.

      اگر قبلا ازآن خبر نداشته ای برایت به نظر می رسد که در این مورد از این که غاشیه چه هست وخود مساله غاشیه اهمیت زیادی ندارد آنچه اتفاق بیفتد مهم است.شاید می خواهند انسان بر حذر بدارند که خود را درگیر مسایل حاشیه ای نمایند.همانطور که بنی اسرائیل درمورد گاو قربانی انجام دادند.وشاید به همین دلیل است که به محض پرسش به تشریح چهره افراد پرداخته می شود وقسمتی هم به فیزیک آن دنیا.تصویر فیزیکی صحبت از چشمه ها است.چشمه های داغ وچشمه های روان،صحبت از باغ است وتصویری کاملا دنیایی.

     به نظر نمی رسد که ارایه این تصویر برای آن باشد که انسان تصوری از آن جهان را با مرز کارت خویش بتواند  تطبیق دهد بلکه تصویری فیزیکی از زیر مجموعه ای از مجموعه است. جایگاه بعدی انسان،آیا این جایگاه ابدی است؟به نظر می رسد که نگرش افراد وبر داشتها نسبت به ابدی بودن وسکون در یک متفاوت باشد اگر ابدی بودن را به معنی فیزیکی در نظر بگیریم وجهانی که مرگ ندارد.ومعتقد باشیم که امکان دسترسی به کجا که مصور چنین جهانی باشد بعنوان بعد از نقطه تکین در این صورت اگر علم فیزیک مدعی جوابگویی باشد آیا قوانین فیزیک احتیاج به بازنگری ندارند!ویا حد اقل بنوعی تکامل.اگرچه هر علمی رو به تکامل است آیا جهت تکامل هم باید معنی داشته باشد؟

      آنچه که در آیات برجسته می نماید آنست که جایگاه انسان حاصل کار اوست.نتیجه کار اورا بدو می دهند.انسان است که جایگاه خویش را در آنجاتعیین می کند.بنابر این باید که بداند چه بکندوچه نکند!اگر«قل هو لله احد»را گفته باشد وبدان ایمان بیاورد وعمل کند مشکلش حل است.بدان چه که فرمان داده اند عمل می کندو دیگران باید حرکت خود رادر دو جهت تصحیح کنند.در غیر این صورت علیرغم تلاش،نتیجه ای که حاصل می شود زیان آور است.از تلاش عبثی که شده شرمنده.به آگاهی رسیده اند وناچار خاشع.

    حالا می دانند که چه کرده اندوچه لجاجت ومقاومت.خاشعند در مقابل موجودی که باید قبلا خاشع می بودند.آنان زحمت کشیده اند رنج دیده اند خود را بعذاب انداخته اند. اما حاصل؟سعی آنها جهت درستی نداشته است.آیا پس از آن خسران وزیان آتش نیست؟هم از لحظ حرکت بسوی الله آتش است وبه نظر می رسداز لحاظ فیزیکی هم آتش است در هر دو حرکت.حرکتها پایان ندارند.آب جوشانی نوشند.شاید فیزیک آن دنیا هر چه که باشد آنها آن را متفاوت می بینند.شاید معیار به انسان بر می گردد.آنچه که باید باشد هست وهر انسانی آن را متفاوت می بیند ومی چشد.بهر حال از دیدگاه انسانهای لایق جهنم فیزیک آن دنیا هم زجر آور است.

      بنظر می رسد که آن انسان دنباله هم انسان است که فیزیک آن دنیا را هم با همین احساسهای دنیوی درک می کند!و گویی از حاصل کار خویش راضی.جایگاه آنان نیز به تصویر کشیده شده است.اگر قرار باشد که انسان در آندنیا بهشت وجهنم داشته باشد ومشخصات آنها را می داند پس چرا این دنیا را برای خویش نمادی از آنها نسازد.در بهشت صحبت های لغو وبیهوده نیست.اگر چه باید میزان لغو وبیهودگی را مشخص کرد.امابه نظر می رسد که در این مرحله هر کس برداشتی از آن دارد پس می توان در دنیا از لغو وبیهودگی احتراز کرد!وگوشه ای از بهشت رادر همین دنیاتصاحب کردلذت بهشت نشینی را می توان در همین دنیا تجربه کرد!

     از نکات دیگر آیات آنست که حاصل کار برای همه روشن است ونتیجه اعمال در چهره رخ می نماید نتیجه حرکات بسوی الله در صورت ظاهری  در مجموعه نمایانگر است.وآیا نمیتوان در دنیا هم چره بهشتی ویا جهنمی داشت؟!

طارق ۱۱-۱۸

وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الرَّجْعِ      (۱۱)     سوگند به آسمان که دارای باران فراوان و پرریزش است.

وَالْأَرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ      (۱۲)      و سوگند به زمین که [برای جوشیدن چشمه ها و کشت و زرع و روییدن نباتات] دارای شکاف است.

إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ      (۱۳)     بی تردید که این قرآن، سخنی جداکننده [میان حق و باطل] است

وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ      (۱۴)     و آن هرگز شوخی نیست.

إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْدًا    (۱۵)       آنان همواره [برای خاموش کردن نور حق] حیله می کنند

وَأَکِیدُ کَیْدًا        (۱۶)      و من [هم در برابر آنان] چاره و تدبیری [مناسب] می کنم.

فَمَهِّلِ الْکَافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْدًا      (۱۷)     پس کافران را مهلت ده و مدت اندکی آنان را در این حالی که هستند، واگذار.

     سوگند به موجوداتیست که در مجموعه موجوجودند وبرای بشر ملموس.آیا میتوان تناظری بین مشخصات این اشیا وحرکت های انسانی بر قرار کرد؟آیاین همان چیزیست که به آن روش سمبلیک گفته می شود؟آیا می توان هر پدیده ای را چنین مورد بررسی قرار داد؟ هر گونه نگرشی بعدی از مساله را روشن خواهد ساخت.

     آسمان برگشت پذیر.اگر از لحاظ حرکت در مجموعه به مساله نگاه شود،میتوان آنرابه حرکات اشیا درون آسمان تعبیر نمود.در این صورت آیا آسمان یک مفهوم اعتباری است؟یعنی مجموعه از اشیا را از آسمان بدانیم ویا اینکه آسمان وجودی واقعی و فیزیکی دارد.در اینصورت آیا باید علم بدنبال تبیین یک روش برای بررسی آسمان باشد.محتمل است که آسمان یک موجودیت واقعی دارد زیرا صحبت از خلقت آسمانهاست وزینت دادن یکی از آنان به ستارگان وخورشید.شاید برای عده ای تصور آسمان مفهوم اعتباری بودن آن باشد.اما باید ظن دیگر راهم در نظر گرفت.مطالعه آسمانها بعنوان موجوداتی واقعی ونه اعتباری.در این صورت هم برای علم مساله تازه ای پیدا خواهد شد وهم از دیدگاه حرکت بسوی الله ومسائل مربوط به آن.

      بهر حال ودر هر صورت قرآن مدعی رجعت آسمان است.باهر نگرشی به مساله ابعادی از رجعت وباز گشت معنی خاصی خویش را پیدا خواهد کرد.حرکت هایی که بعدا بدانها اشاره خواهد شدوشاید حرکتی در مجموعه مربوط به انسان  را باید در راستای چنین باز گشتی معنی کرد.بخصوص اگر بپذیریم که مساله هفت آسمان را بعنوان موجوداتی واقعی ونقش آنان در سرنوشت انسان در هر دو حرکت را.شاید مراد آن باشد که آسمان باز می گردد وزمینی که ناهموار است رابا بارش هموار خواهد کرد واین تکرار است.در همه اعصار آسمان چنین می کند وزمین آماده و مستعد را بارور می سازد.

      شاید که باز گشت آسمان به معنای آمدن خورشید ونور افشانی آن بوده تا پستی وبلندی ها را آشکار سازد.آنچه را میتوان گمان برد تکرار است ودوباره  آمدن صحبت از رجع است.اگر از آیات بعدی قول به معنی آسمان گرفته شود  رابطه ی آنها را بتوان به آسمان شباهت داد،آنگاه شاید بتوان نتیجه گرفت که این قول همواره بوده ومکرر گفته شده است.از برای همه انسان ها وهمه ی افراد بشر در همه اعصار وزمانها.همانطور که آسمان باز می گردد ونور آن بر همه می تابد وهر کس آن را بنوعی میبیند.

       گفتار گفته شده به صورت های متنوع ومختلف تکرار شده است.همانگونه که همه انسان ها از آسمان بهره می برند از سخنان پیشین هم بهره خواهند برد.در رفت وآمد آسمان نور وتاریکی خواهد آمد.گروهی از آن بهره خواهند برد وگروهی تاریکی را.تاریکی وروشنایی از هم جدا خواهند شد وپس باطل ومرز بین حق وباطل کشیده می شود.

       در هر حال  زمین است که بر اساس گردش آسمان مرز بندی رادر درون خود انجام خواهد داد.کویر،پستی و بلندی،زمین های مستعد رویش.جامعه انسانی در تکرار گفتار و آیات وسوره های قبل به مرز بندی می رسد.گفتا برای گذشته ویا آنچه که خواهد آمد جدا کننده است تقسیم بندی انسان بر اساس موضع گیری هایش در برابر سخنان گذشته وکتاب آینده خواهد بود در این مکتب افراد نه تنها بر حسب حرکتشان در مجموعه ویا جایگاهشان درجه بندی خواهند شد بلکه با توجه به موضع گیریشان نسبت به دو حرکت وعمل به آنان جایگاه میابند به نظر می رسد که آنچه رفت.اصول کلی ویا شعار های اساسی را مطرح کره است و آنچه خواهد آمد توضیح میزان درجه بندی،نحوه عمل،راه رسیدن و… را تعیین و تبیین خواهد نمود.

       توحید محور اصلی وشاید تنها محور اقوال پیش بوده و محور هایی که انسان اجازت یافته است که درباره آن بداند ویا توانایی او اجازه علم بدان ا دریافت  کرده است .نبوت،عدل ومعاد محورهای دیگر نشات گرفته از توحیدند.

      آنچه که مرز بندی ها را مشخص خواهد کرد وانسانها را به رفتار های  متفاوت وبعضا متضاد وادار خواهد نمود مسائل مطروحه است.

      خداشناسی و توحید ونتایج حاصل از آن آنگونه که خود فرموده است میزان تقسیم بندی بشر است.جوامع بشری هم بر اساس آن درجه بندی شده و حرکت  خواهند کرد. از دیدگاه الهی بشر با میزان یقین ،ایمان و عمل به توحید سنجیده می شود. از نظر جوامع و افراد انسانی تقسیم بندیشان بر اساس توحید شکل می گیرد. یعنی در واقع  میزان تفاوتها وحرکت در مجموعه بشر وجامعه های بشری ریشه درنگرش آنان به توحید دارد. در تجزیه و تحلیل نهایی پدیده ها،اتفاقات و مسایل باید به نکته اساسی توحید نظر داشت.

     قانون الهی آنست که انحراف ویا در جهت توحید بودن آنگونه که اجازت داده است تبعاتی دربردارد و نتایجی. تنسان برر اساس داشتن معیارها- نشانه ها ونتایج حاصل از آن میتواند  نتیجه را آنگونه که می خواهد بسازد ویا با موضع گیری در برابر آنچه که اتفاق می افتد جایگاه و مرتبه خویش را تعیین نماید مثلا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را می توان بر اساس انحراف از توحید  بررسی نمود همانگونه که حکومت ملکه سبا را سلیمان تجزیه وتحلیل می کند.اما حرکت در مجموعه ممکن است که از قوانین علمی خاصی پیروی نماید یعنی اینطور نباشد که انسان بتواند از وقوع آن جلوگیری نماید ویا آنطور که می خواهد آنرا مطابق با خواسته خویش بانجام برساند بهر حال ضرایب دیگری هم در کار باشد که در حیطه قدرت فرد انسانی نباشد آنگاه موضع گیری انسان در آنچه که اتفاق  می افتد تعیین کننده خواهد بود .

      با این نگرش شاید چیزی عوض شود اما مرز بندی ها بهتر دیده می شوند،اساسها بنوعی دیگر تبدیل خواهند شد.مرزها مشخص می شوند،میزان دیدگاه الهی دوری و نزدیکی به توحید و عمل به آنست.قوم بنی اسرائیل-امت اسلامی و… بر این اساس ارزیابی می گردند. اگر چه تقسیمات دیگر هم وجود دارد وبشر بصورتهای گوناگون تقسیم بندی می شود اما آنچه که میزان حق و باطل می باشد،توحید است. سیاه وسفید،زن ومرد،ایرانی وغیر ایرانی و… مرزبندیهایی هستند جدا از میزان اندازه گیری الهی.مرز بندی های الهی بشر را به مومن،متقی و…مشرک وکافر و…تقسیم می کند وشاید جوامع را به امت.  امت مسلمان،امت عیسوی و…جوت=امع و افراد به صورت های دیگری هم در این تقسیم بندی شرکت دارندالبته باید در جای خویش راجه به معیار ومیزان صحبت شود اما جهت آشنایی مثلا تقسیم بندی افراد در رابطه با عدم شناسایی خداوند عده ای بدون دانش درباره خدا مجادله می کنند.عده ای او را وصف می کنند و… که نتایج حاصل از این مسائل بموقع باید روشن شود.

     همانگونه که گفته شد برای اطلاع از میزان معیارها و طرز عمل ورسیدن به مراحل مختلف راهنما لازم است همچنین تبیین ابعاد مختلف توحید هیچکس نباید از آن بی اطلاع باشد یا نا آگاه.پس برای هر قوم و ملتی وحتی فردی به اندازه آنچه که لازم است بداند اطلاعات داده خواهد شد.چنین اطلاعاتی را نبایدهزل انگاشت.همه چیز با میزان توحید اندازه گیری می شود.پس آنچه که او می گوید هزل نیست  و از یک حقیقت سر چشمه می گیرد باید میزان  ومعیار هزل بودن را از توحید بدست آورد وآنگاه متوجه شد که آنچه که گفته می شود هزل نخواهد بود.اما برای کسانیکه بنوعی دیگر نگاه می کنند لازم است که قسم خورده شود تاکید شود وبا زبانی که برایشان قابل درک است تفهیم شود آنان از سخن هزل برداشتی  دارند وخداوند قسم یاد می کند که باور کنید این گفتارهارا.همین جا یک میزان بدست می آید آنان که توحید را باور دارند میزان هزل را با چنین نگرشی می سنجند وآنان که ندارند بنوعی دیگر.برای دسته اول تکلیفی است وبرای دسته دوم هشداری تا براه آیند گروه نخست مسئولیت میابند که آنچه را که باید معیار ومیزان قرار دهند برای تجزیه و تحلیل ها وعمل  بدان از دسته دوم دعوت می شود برای پیوستن به این گروه.منطق داده شده به بشر طوری است که آنچه را که تصور می کند میتواند نفی کند یعنی لازمه نفی صحبت از چیستی است چه چیز نیست؟

     برای نبودن تصور شود وآنگاه نفی گردد.و اگر چنین بودنی برای خداوند تصور شود این موجود تصور شده خدا نیست.آنگاه که کسانی سعی در اثبات وجود خدا دارند ودیگران منکر می شوند ودر حقیقت منکرین تصورات مدعیان را منکرند ونه اله را .درجه بندی بندی افراد نسبت به انکار وجود خدا نیست.

    اصلا صحبتی در این مقوله نمی باشد.آنچه که هست دوری و نزدیکی به یگانگی او و یا اشکال در فهم صفات جاری شده از اوست.شاید جسارتی به حلاج باشد که بخواهیم این موجود نورانی را به نقد بکشیم.با عرض پوزش از اوشاید که اشکال حلاج آن بوده است که مفهوم توحید به معنی مجموعه را یکی گرفته است اگر او را با حضرت امیر(علی) مقایسه کنیم این تفاوت در بینش را خواهیم داد.حضرت امیر می گوید خداوند موجودی است که از رگ گردن به شما نزدیک تر است یعنی به نوعی بین این دو مفهوم یک دو گانگی بر قرار می کند واین دو را یکی نمی گیرد ولی حلاج به مرحله ای می رسد که تمام این مجموعه را یکی می داند آن خدا بودن واین مجموعه بودن را یک مفهوم می داند ودر آنجا می گوید «انا الحق»البته این جسارتیست به حلاج. اما حلاج باید فاصله خویش تا حضرت علی(ع)را طی کند واین موضع گیری یکی از ممیزهای بین آنهاست.

    موجودی که مثل هیچ چیز نیست،یگانه است . این موجود قابل دسترسی نیست.نمیتوان آن را مانند سایر موجودات مورد بررسی وتجزیه تحلیل قرار داد.محسوس نیست.لاجرم باید به آن ایمان آورد، یقین حاصل کرد. واین نوع دیگری از تقسیم بندی است.شاید به همین دلیل است که برای  بسیاری از مسائل باید قسم خورد.خداوند قسم یاد می کند تا انسان را به ایمان و یقین فرا خواند.

    شاید اولین گروهی که در این تقسیم بندی در قرآن از آنان یاد می شود کافرانند. آنان نسبت به مسائل گفته شده واکنش منفی دلرند. عکس العمل مخالف آنان تنها در بعد کلام و بحث های فلسفی باقی نخواهد ماند.احساس خطر می کنند.هم در حرکت مجموعه ای وهم در حرکت الهی. باور های آنان مورد سوال قرارگرفته است وچنین به نظر می رسد که پیام دنیای مادی آنان را در معرض خطر قرار خواهد داد. چنین نیست که انسان در مقابل پیام جدید  تنها نظاره گر باشد.پیام دهنده انسان را می شناسد و می داند که او موضع گیری وعمل خواهد کرد.تنها به شنیدن پیام اکتفا نمی کند مرز بندی ها شروع خواهد شد وسر آغاز حرکت ها-عمل ها وعکس عمل ها.آنان که جواب مثبت داده اند مسئولیت دارند باید آماده شوند از هر لحاظ ،برای حرکت درست.رب تو باز در کنار توست وتو را آگاه می کند.علم می دهد وآگاهی،درس انسان شناسی وجامعه شناسی می دهد در مقابل پیام نو منتظر عکس العمل باش. خودرا آماده ساز.

     شاید یک بعد انسان شناسی دیگر، آن است که کافران یعنی آنان که در مقابل پیام جدید موضع منفی گرفته وعمل می کنند بنوعی پیام را حق می دانند می دانند که درمقابل مسائل مطرح شده خلع سلاحند.با استدلال و منطق ویا ارائه شعار هایی غیر از آن نمی توان آن را خاموش کرد جاذبه ها آنقدر زیاد اند که یارای مقاومت نیست.

     باور ها قدرت ایستادگی ندارند وحرکت در مجموعه آنطور که آنان می خواهند دچار مشکل خواهد شد.راه مستقیم و سر راستی وجود ندارد.لاجرم به حیله متوسل می شوند اما در این بعد هم شکست خواهند خورد.حیله کار به جایی نخواهد برد اگر شما هم حیله ای بیندیشید. در مقابل کینه آنان کینه وجود دارد.نشان از محدودیت کافران وقدرت بی پایان الهی است.مسئولیت تو آن است که صبر کنی مهلت دهی وباتوجه به رهنمود های پروردگارت در پی خنثی کردن نقشه های آنان باشی. صبر کن و مهلت بده شاید که آنان ماهیتشان بر همه روشن شود.شاید که هر آنچه در چنته دارند رو کنند.شاید عده ای از آنان بر گردند.شاید که باید اتمام حجت تمام باشد .و…آنان که همه چیز را بر باد رفته می بینند صبر نخواهند  کرد.شرایط به زودی تغییر خواهد کرد.این فرصتی که می دهی کوتاه خواهد بود.شرایط جدید عملی دیگر می طلبد.باید منتظر بود.

                                                                           

انفطار ۱-۵

               

إِذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ     (۱)     هنگامی که آسمان بشکافد

 وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انتَثَرَتْ    (۲)       و هنگامی که ستارگان پراکنده شوند

وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ      (۳)       و هنگامی که دریاها شکافته شوند [و به هم بپیوندند]

وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ      (۴)      و هنگامی که قبرها زیر و رو شوند،

عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ     (۵)       هرکسی آنچه را [از خیر و شر] پیش فرستاده و باز پس نهاده بداند.

     شاید باز هم از آیه اول بتوان استنباط کرد که آسمان موجودیتی واقعی دارد.آسمانی که برای انسان محسوس است.در سایر آیات صحبت از هفت آسمان به میان خواهد آمد.گمان بر این است که هر گاه صحبت از آسمان ونه آسمان ها شود مراد آسمان مورد شناخت همگان باشد.حرکت را باید حرکت در مجموعه دانست اما شاید رابطه آسمان ها با انسان در بعد محسوس و فیزیکی نباشد وبررسی وتجزیه تحلیل ابعاد وجود انسانی ،انسان را موجودی مرکب ببینند که ابعادی از آن مربوط به آسمانی خاص باشد.

حرکت فیزیکی آسمان بمرحله ای می رسد که آسمان شکافته خواهد شد.ستارگان پراکنده خواهند شد.شاید این مساله نشان از یک نظم همگانی دارد بدین معنی که ستارگان یک حرکت مربوط به خود دارند ویک حرکت منظم همگانی.اگر این مساله از چشم  علم دور مانده باشد وستارگان به تنهایی ویا حد اکثر به صورت مجموعه ای چند ستاره را مورد بررسی قرار داده باشند باید نظمی  نوین را مورد مطالعه قرار دهند.و اینکه بعد از آن بر سر این مجموعه چه خواهد آمد ویا آسمان چگونه خواهد شد خود مساله ایست.شاید بتوان به این نتیجه رسید که همه ستارگان بصورت سیاهچاله در نخواهند آمد تا آن زمان وهنوز ستارگانی هستند که به حیات خود بصورت فیزیکی کنونی ادامه می دهند وشاید ستارگانی تازه خلق شوند که چنین باشند.آیا اگر مساله پی گیری نمی شود وتوضیحاتی دیگری راجع به آن نیست به دلیل آنست که ارتباط انسان با آنان قطع و جایگاه بعدیش ارتباطی به سر نوشت ستارگان ندارد،در این صورت آیا نمیتوان نتیجه گرفت که شاید دنیا های دیگری موجودند که بدلیل عدم ارتباطشان با انسان برای او ناشناخته اند. آیا  جهان هستی بزرگتر از آن است که تصور شود؟

(الله اکبر -الله اکبر- لا اله الا الله)

      بنظر می رسد که نوعی محوریت به زمین داده شده است وشاید به دلیل وجود انسان در آن.به هم ریختگی آسمان ها و نظم در آنها شاید به دلیل پایان مرحله ای از زندگی نوع بشر است وشاید وجه ای است در ارتباط با انسان که به چشم بیاید .پایان زمین سیاهچاله ای با مشخصات داده شده امروزی نیست!آیا بین پیش بینی علمی و پیشگویی ایدوئولوژیک تفاوت وجود دارد ؟حد اقل از نظر زمانی.باید آثار پایان عمر زمین را هم از حاظ علمی وهم ایدوئولوژیکی بررسی و نتیج را با هم مقایسه کرد.به هر حال بنظر میرسد که در این نقطه محل تلقی دو حرکت واضح است.

       شاید حرکت نوع انسان بسوی الله منجر به حرکتی در مجموعه شده است واحتمالا وجود پرمایشها وعوامل پنهان از دید علمی در حرکت مجموعه ای.یک تقسیم بندی هم احتمالا  خواهد شدبحث ستارگان وتعریف کوکب شاید منظور از کوکب ستاره در این آیات آن کواکبی است که در رابطه با انسان  اند.اگر در ستارگانی موجودات زنده دیگری یافت شوند صورت مساله های جدیدی پیدا خواهد شد ورابطه آن موجودات با انسان.

    آیا برای آنها هم قیامت هم زمان با مو جودات زمینی خواهد بود؟اگر آنان موجوداتی مانند انسان صاحب اختیار و انتخاب باشند ویا تعریف کواکب در این آیات کواکبی هستند در رابطه با انسان و محسوس برای او .تغییر و تحول در زمین هم صورت می پذیرد دلایل تفکیک دریا  ها از بین خواهد رفت  وهمگی یکپارچه خواهند شد نکته مهمی در رابطه با زمان مطرح است آیا این اتفاقات قبل از نقطه تکین  حرکت است؟ویا بعد از آن ویا همزمان؟حد اقل از نظر علمی روند علم وکسانیکه دوست دارند مسیر علمی را این طور به تصویر بکشند،اهمیت دارد.

     اگر قبل از نقطه تکین باشد مدعیان علم می توانند براساس تعریفشان از نقطه تکین میر علمی خویش را طوری پایه ریزی کنند که چنین روندی را بدنبال داشته باشد وچون درمحدوده علم قرار می گیرد احتمالا دلیل و برهان علمی هم می تواند داشته باشد.اگر همزمان با نقطه تکین باشد یعنی این نقطه یک لحظه ویک آن نیست بلکه محدوده ای از زمان را شامل می شود واین خود می تواند مساله جالب علمی هم باشد واگر بعد از نقطه تکین باشد علم علما خود را در گیر آن نکرده اند وتعریفشان اگر با نظر پیروز یکی باشد خود علم کنونی را شایسته جوابگویی نمی دانند .

      آیات بعدی باز تلاقی دو حرکت است. باز گشایی قبور می تواند از جنبه حرکت در مجموعه بررسی شود وهم از نظر حرکت بسوی الله .بازسازی انسان یاهر آنچه مرده است،خداوند هر کاری را با عاملی انجام می دهد.آیا علم انسان بجایی خواهد رسیدکه بتواند انسان را با زسازی کند؟روند کنونی علم در جهت شبیه سازی است.شاید که بازسازی قبور وحیات دباره انسان حد اقل در بعدی که در حیطه دانش انسانی است  بوسیله خود انسان انجام پذیرد؟حاصل زنده سازی و زنده شدن انسان است .آیا بدان معنیست که بعضی حرکت ها میسر نیستند.تنها زمانی اجزا متشکله از هم فاصله می گیرند ودوباره جمع خواهند شد،واین نوعی تعریف از مرگ است.شاید اشاره به پراکندگی کواکب هم بنوعی نظم حرکتی آنانرا نشان می دهدبا همین روال شایدکه بهم پیوستن آب دریاها هم چنین حرکتی را  نمایانگر است پراکندگی ودوباره پیوستن به هم را.

         شاید دلیل پیوستگی دوباره دریاها به علت آنست که دیگر احتیاجی به خشکی برای زندگی انسان نیست .بدین معنی که محوریت دوباره با انسان است وچون انسانی موجود نیست احتیاجی به تقسیم بندی زمین هم ندارد.در آن روز قبور زیر وزبر خواهند شد وهر نفسی آگاه خواهد شد به مسایلی به نظر می رسد که این نفس همان است که در زمین بوده است شاید تعریف انسان با نفسی که در این آیات است کمی متفاوت باشد.شاید انسان موجودی است که مدتی از زمان را در زمین سپری می کند ونفس در آیه به معنی انسان در زمین است.

آیا آگاهی وعلمی که در باره مسائل بدو داده خواهد شد،درباره آنچه که در زمین اتفاق افتاده می باشد؟یعنی آیا در قیامت این نفس به آنچه که در زمان زندگیش در دنیا اتفاق افتاده آگاه خواهد شد؟راجع به دیگر مراحل زندگیش چه؟احتمالا انسان آگاه است که چه کرده است اما سنجش آنها چه؟از آنجا که خواهد دانست که چه کرده است شاید منظور آنست که براو مسئولیتی نوشته شده بود که باید انجام  میداده است وشاید این اگاهی در جهت تبیین آن است که از کارهایی که باید انجام میداده کدام یک را عمل کرده وکدام یک را واگذاشته است.

شمس:۱_۱۰

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا     (۱)    سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش

وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا       (۲)      و به ماه هنگامی که از پی آن برآید

وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا     (۳)       و به روزچون خورشید را به خوبی آشکار کند

وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا       (۴)       و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد

وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا     (۵)     و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد

وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا     (۶)       و به زمین و آنکه آن را گستراند

وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا     (۷)      و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،

فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا    (۸)       پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد.

قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا     (۹)      بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.

وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا      (۱۰)     و کسی که آن را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نومید شد.

    به نظر می¬رسد که سوگندها ارتباط بین دو حرکتند تشابه، تناظر و یا تمثیل. احتمالاً حرکت به سوی الله از جنبه فردی برای دیگران قابل ترسیم نیست. شاید مراد از اینکه به تعداد نفوس عالم، راه به سوی خدا وجود دارد همین جنبه حرکتی است. هیچ کس نمی¬تواند آنچه را که در این باره احساس می¬کند به دیگران منتقل نماید شاید اصلاً یک جور نیستند.

احساس هرکس از آن اوست و سوگندها به نوعی تمثیلی هستند از نمای کلی، آنچه  که می¬گذرد. خورشید را می¬توان از بسیاری جهات بررسی کرد، نورافشانی آن برای هرکس و از هر جنبه¬ای می¬تواند متفاوت باشد. همه-گیر بودن آن یک عامل است. شعاعهای گوناگون و پی¬گیری آنها، راه به خورشید می¬برند، در حالیکه سوزندگی آن اجازه دسترسی به منبع را نمی¬دهد. از روشنایی آن عده¬ای حس خوبی را استنباط می¬کنند. ماه به دنبال خورشید می¬رود. آیا برای کسب نور؟ از نظر مقایسه¬ای نور خورشید و ماه قابل قیاس نیستند؟ نور ماه از آن خورشید و اکتسابی است. منبع اصلی، خورشید است. هر دو نورافشان، اما یکی خود محتاج نور، برای نورافشانی و یکی منبع نور. گرمای خورشید قابل حس و نور آن غیر قابل اشتباه. روز حاصل کار خورشید است و روشنایی شب از ماه. روشنایی شب در نوسان است. از صفر شروع می شود و به صفر باز می¬گردد. لکه ابری، دیواری، یا مانعی برای مدت کوتاهی جلوی نور خورشید را می¬گیرند اما نه برای همیشه. و این در حالی است که نور تابان است، تابش هر دو نور بر زمین نیز هست.

آمدن خورشید، روز آمدن، روشنایی همه گیر و شب رفتن  است. اگر ماه گهگاهی نور دارد حاصل نوری است که ز خورشید گرفته است. زمانی هر دو رفته¬اند، تاریکی مطلق و زمانی خورشید می¬رود، ماه می¬تواند کمی نورافشانی کند. اما اگر ماه برود و خورشید بماند در نورانی کردن چه فرقی حاصل می¬شود؟ ماه با حرکت در پی خورشید سعی می¬کند که همواره از نور آن بهره برد. زمین اگر چه میتواند از نور ماه بهره ببرد اما نور خورشید کجا و نور ماه کجا؟ آیا زمین نباید از ماه یاد بگیرد و خود به دنبال نور خورشید برود؟ گرچه نور گرفته می¬تواند تعدادی نور را منعکس کند اما برای طالب نور باید به منبع نور مراجعه کند؟ منشایی که به دنبال نور است نه تنها نور را می¬گیرد بلکه خود نیز نورانی می¬شود و می¬تواند نورافشانی کند. شاید برای بعضی اشیا بهتر باشد که از این نور شروع کنند و با دنبال کردن آن و هدایت به منبع اصلی برسند. استفاده نکردن از منبع نور و لحظه را در نیافتن، تاریکی شب را به دنبال خواهد داشت و دوباره نور و روشنایی.

     اما فقط لحظات هستند که این دور را نمی¬بینی و یا نمی¬خواهی ببینی اما ستارگان کم نورتر هستند. فقط یک راه برای ندیدن هست. چشمها را ببندی.

     در این آیات برای اولین بار مسأله تقوا مطرح می¬شود تقوا در مقابل فجور. فجور و تقوا به انسان الهام می¬شود.  آیا این الهام جنبه عام دارد یا به نوع انسان، یا بسته به شخص انسان متفاوت می¬شود. آیا همیشه ثابت است، یا اینکه انسان می¬تواند مقدار این الهام را به هر طرف کم و زیاد کند. به عنوان مثال به انسان الهام می¬شود و یا شده است دزدی کار خوبی نیست، آیا این الهام به نوع انسان بوده و بعداً جنبه اکتسابی و تربیتی گرفته است و یا اینکه هر نفسی و هر انسانی دزدی را بد می¬داند. اگر فرض دوم صحیح باشد. این مسأله پیش می¬آید که آیا این الهام همیشه و در هر زمانی برای انسان ثابت است یعنی هر انسانی در هر زمانی دزدی را بد می¬داند.این مسأله را می-توان به دو صورت مورد بررسی قرار داد، یا الهام ثابت است و انسان بر روی آن پامی¬گذارد و یا باانجام اعمال منفی اثر آن کم می شود وبا گذشت زمان از آن خبری نیست که نیست.

       تحولات یکباره در انسان¬ها و جهش های ناگهانی شاید نوید این نظر باشد که الهام¬های تقوا و فجورسیستم وار در انسانها جریان دارد و بشر خود بر روی آنان پرده می¬کشد. شاید مسأله بدین صورت باشد که همواره به همراه تقوا فجور هم هست. یعنی به بشر الهام می¬شود که این عمل تقواست یا فجور، و انسان بر اساس پارامترها و ضابطه¬هایش انتخاب می¬کند.الهام صرفاموجب عمل انسان به خوبی وبدی نیست،انتخاب نهایی دست خود انسان است.

      مسأله دیگر موضعی بودن و یا نسبی بودن تقوا و فجور است. آیا امری می توانددر یک زمان برای فردی خوب و در زمانی دیگر برای او و یا دیگری بد باشد یعنی آیا بعضی تقواها و فجور نسبیند و انسان در هر لحظه-ای، شاید بتواند خود را ملهم ببیند که کاری را که می¬کند تقواست یا فجور. اگر این فرضیه درست باشد که انسان بتواند از این الهام استفاده بیشتری ببرد و در برابر هر عملی بی¬تفاوت نباشد و موضع بگیرد، در این صورت چه راه و یا راههایی برای تقویت این قوه در انسان وجود دارد. آیا پیدا کردن این راهها وظیفه علم است و علمای انسان¬شناس، یا باید منتظر آیات بعدی بود.

      از طرفی دیگر چگونه باید به این الهامات اطمینان پیدا کرد اگر مسأله شخصی و نسبی باشد که به نظر می-رسد هر دو جنبه صحیح است. آیا یک احساس درونی و یک رضایت خاطر کافیست. همانطور که نور خورشید را آنقدر واضح و یا سوزنده دیدن که در آن امکان اشتباه نیست؟ شاید الهام یکی از مسائلی است که درباره آن بیشتر توضیح داده نشده است.

      آیا الهام برای همه یک معنی خاص دارد. همه آن را می¬فهمند بدون آنکه لازم باشد توضیح داده شود  که چه چیزی الهام است و چه چیزی نیست. در این صورت مفاهیمی هستند که مورد قبول نوع بشرند.

      در نتیجه ضابطه¬مند کردن الهام شاید درست نباشد. هرکس می¬تواندالهام را درک یا احساس کند و یا اگر درک کردنی نباشد، حالتی به انسان دهد که بشود نام آن را الهام گذاشت. یکی از مسائل نفس الهام پذیری است، ساختار نفس طوری است که الهام را تشخیص می¬دهد. اگر به نفس سوگند خورده می¬شود پس باید برای انسان شناخته شده باشد. آیا این یک شناخت علمی و یا فلسفی است و یا اینکه انسان احساس می¬کند موجودیتی در خویش دارد آیا چنین نگرشی نتیجه نخواهد داد که از راه علم نمی¬توان به همه چیز رسید و مسائلی در حیطه احساس وجود دارند که مختص هر واحدند؟

      به نظر می¬رسد که حالت محض بودند خیلی خالص در بعضی نقاط وجود دارد. الزاماً نباید برای تقوی دلیل آورد. اگر الهام را یک مسأله شخصی بدانیم که همه نوع بشر از آن بهره می¬برند تقوا به انسان الهام شده است. آیا برای الهامات دلیل می¬خواهیم؟

      هیچ انسانی نمی¬تواند بدلیل عدم آگاهی مدعی فجور شود، و بدینوسیله از مسئولیت مبرا می¬باشد. هر انسانی فی نفسه می¬تواند متقی شود به معنی عام کلمه. شاید و به عنوان مثال یاد خداوند تقواست. حضرت امیر در دعای کمیل از خداوند می¬خواهد که یاد خویش را بدو الهام کند. بنابراین احتمالاً یکی از راههای گشایش الهام دعاست. آمده است که یحیی را پاکیزه داشتیم و یا مثلاً عیسی را. شاید منظور آن است که تقوا و فجور هم به آنان الهام شده است و آنان انتخاب کرده¬اند  پاکیزگی را. یعنی باز هم نقش انسان در انتخاب.

       شاید متقی کسی است که الهامات تقوا را می¬گیرد و بدانها عمل می¬کند. اگر چنین فرمایشی درست باشد پس تلاش در راه متقی شدن یعنی راه را برای الهامات تقوا باز کردن و حاصل را به عمل آوردن. و صفات متقی یعنی آنهایی که انسان باید از الهامات بگیرد. محور الهامات و جائیکه الهامات را می¬گیرد، نفس است. شاید نگاهی انسان¬شناسانه باید نفس را معنی کند. شاید رفتار و عمل انسان در  دو بعد حرکتی هم حاصل از چگونگی شکل¬گیری نقس است. شایدبتوان نفس را به دو معنی گرفت یکی مجموعه انسان و دیگری به عنوان قسمتی از انسان. نفس قابل تزکیه است، شاید اگر به دنبال تعریفی از تزکیه و ارائه آن باشیم بدور تسلسل برسیم و بهتر آن باشد که راههای تزکیه را بیابیم و شاید تزکیه آن است که محیطی فراهم شود و یا نفس بنحوی در آید که پذیرش تقوا داشته باشد. اگر میزان و علتی برای الهامات خوب و بد بدست آوریم مسائل حل خواهد شد. پس گره اصلی و نقطه اصلی آن است که بفهمیم چه وقت الهامات درستند و به دنبال راههای بدست آوردن تقوا باشیم.

      بسیار جالب توجه است که خداوند نمی¬گوید ما او را رستگار کردیم بلکه مانند یک قانون است نتیجه کار خود به خود رستگاری حاصل خواهد شد. اما رستگاری باید معیار و میزان داشته باشد مانند همیشه می¬توان در نظر گرفت که رستگاری یک مفهوم مشترک دارد برای همه انسان¬ها و شاید این معنی و مفهوم به نوع انسان الهام شده است. همه انسانها یک برداشت از رستگاری دارند و یک حداقلی برای همه وجود دارد و نگرش دیگری هم می¬تواند آن باشد که رستگاری معنی شود و میزان و معیار داده شود و در این صورت شاید لازم باشد که برای هر عمل تقوایی یک نتیجه در نظر گرفته شود البته این نگرش¬ها و نگاهها متضاد هم نیستند و می¬توان هر دو با هم صحیح باشند. اگر رستگاری به معنی برآورده شدن آرزو گرفته شود این آرزو از چه چیز حاصل می شود؟ از تزکیه نفس و یا از الهامات. به نظر می¬رسد که چون نفس تزکیه گردد الهامات تقوا را می¬پذیرد و حاصل تقواها، آرزوهایی است که چون از تقوا نتیجه شده¬اند جامعه عمل می¬پوشند و یا حداقل دست یافتنیست و چون بدانها دست یافتی و در آنها پوچی نخواهی دید و راضی می¬شوی در این صورت آیا معیار تقوا می¬تواند آرزو باشد؟ یعنی شاید بتوان بر اساس آرزوها تقوا را محک زد. از طرف دیگر آرزوهای دور و دراز که حاصل الهامات فجور است و انسان به آنها عمل می¬کند راه به جایی نخواهند برد یا دست نیافتنی¬اند و یا چون بدانها دست یافتی پوچی در آنها خواهی دید. نومید از آرزوهای که  کرده¬ای. شاید یکی از معیار و میزان¬های فجور هم نوع آرزوها باشد.

     الهام در کدام حرکت صورت می¬گیرد؟ یکی شاید حرکت در مجموعه و انتخاب مربی باشد که انسان خداوند را به عنوان مربی انتخاب می¬کند و ازآن به بعد هر آنچه انجام دهد در جهت خداونداست یا با یک الهام و انتخاب درست همه خیر حاصل شود و یکبار است در هر لحظه باشد اینکه به نظر می¬رسد آنچه الهام می¬شود ارزشهاست و نه کارها. یعنی الهام بیشتر در رابطه با حرکت به سوی خدا و پیدایش انرژیست.

 

 کوثر۱_۳

إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ    (۱)     بی تردید ما به تو خیر فراوان [که برکت در نسل است و از فاطمه ریشه می گیرد] عطا کردیم.

فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَر  (۲)       پس [به شکرانه آن] برای پروردگارت نماز بخوان و شتر قربانی کن.

إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ     (۳)     یقیناً دشمن [که به] تو [زخم زبان می زند] خود بدون تبار و نسل [و بریده از همه خیرات و برکات] است.

     خداوند به پیامبر کوثر عطا کرده است. از جهتی به نظر می¬رسد که پیامبر با آنکه کوثر چه باید باشد آشنا بوده است و آنچه که عطا شده است می¬تواند حاصل گذشته باشد و راه را برای آینده هموار سازد.

به نظر نمی¬رسد که وعده چشمه¬ای در بهشت چندان صحیح باشد به دلایل آنکه اولاً هنوز پیامبر کار را به اتمام نرسانده و در اول راه است و به نظر نمی¬رسد که آیات قرآنی دلالت داشته باشند برآنکه در مرحله¬ای از زندگی بتوان انسان را داوری کرد و بدو پاداش داد باید راه به انتها برسد. اگر چه گمان اینکه پیامبر ممکن است که خطا کند به ذهن هم خطور نمی¬کند اما قانون و سنت الهی تغییر ناپذیر است.

       از طرف دیگر آنچه در قران آمده است حتماً اگر خطاب به پیامبر باشد حداقل در جهت اقل آگاهی عموم است. قرآن برای عام است و اگر قرار بود مسأله شخصی پیامبر باشد یواشکی بدوگفته می¬شد هنوز صحبت از چگونگی بهشت و جهنم نیست و تصویری کامل از آنها ارائه نشده است پس چگونه وعده چیزی داده شود که هنوز ناشناخته است. پاداشها و جزاها در قران معیار و میزان دارد و معلوم نیست به ازاء کدام عمل پیامبر چشمه¬ای در بهشت را بدو داده¬اند.

      مقام پیامبر بالاتر از آنست که با وعده چشمه¬ای در بهشت جایزه بدو بدهند. در حقیقت سئوال اصلی آنست که چرا باید با پیامبر چنین برخوردی بشود. چیزیکه حتی به نظر نمی¬رسد از نظر آموزشی برای نوع بشر هم حداقل برای گروهی که خدا را برای خدا بودنش عبادت می¬کنند استفاده¬ای ت— باشد پیامبری که تمام بهشت برای او کم است.

    همانطور که قبلاً گفته کوثر باید چیزی باشد شد که برای پیامبر آشنا باشدو برای شنوندگان دیگر مسأله¬ای را ایجاد و یا حل نماید.

    پیامبر از چیزهای که در اختیارش قرار گرفته و یا بدو داده¬اند چگونه و در چه راهی استفاده می¬کرده است.

     شاید بزرگترین مسأله پیامبر در حرکت مجموعه¬ای ابلاغ پیام و تصویر عملی آن بوده به طوریکه همه انسانها در جهت ابلاغ حرکت نمایند دغدغه تلاش او در حدیست که خداوند به او یادآوری می¬کند که بر او جز ابلاغ پیام وظیفه ای نیست می¬توان نتیجه گرفت که اگر پیامبر طالب چیزی بوده است که خداوند بدو عطا کند در جهت پیاده کردن وحی و ابلاغ  پیام است.

     کوثر دارای چنین مشخصه¬ای نیز هست. مصداق حضرت فاطمه در کوثر بودن در راستای چنین نگرشی به واقعیت می¬تواند نزدیکتر باشد و یا خود واقعیت باشد اگر قرار باشد که مسأله احتمال حذف شود کوثر باید که هم در زمان نزول مثمر ثمر باشد و هم در تداوم راه و زمانهای دیگر. فاطمه چنین است ادامه حضرت فاطمه و الگو بودن او می¬تواند حرکت را تضمین نماید.

     اگر چنین نگرشی به مسأله درست باشد تاریخ تولد حضرت فاطمه را باید در سال اول بعثت جستجو کرد اما اگر بخواهیم با توجه به آیات بعد برداشتی داشته باشیم شاید بتوان کوثر را مجموعه¬ای دانست که راه پیامبر را ادامه خواهند داد. راه پیامبر را متصل دیدن و همه آنان که در این مسیر گام می¬زنند را وارث یکدیگر دیدن. این مجموعه هیچ وقت تهی نخواهد شد و راه هیچ گاه به پایان نخواهد رسید کوثر آن اصل و آن مجموعه¬ایست اعم از افراد، تفکرات که بقای راه را تضمین می¬کند و یکی از مصادیق بارز آن حضرت فاطمه است. نمودی که دشمنان آن زمان هم با نگرش خود نمی¬توانند آن را حاشا نمایند. به پیامبر کوثر اعطا می¬شود و به دنبال آن از او خواسته می¬شود که حرکت دوبعدی را انجام دهد قربانی کند و نماز بخواند. برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن. احتمال آن هست که برای ناظرین نماز برای خداست در جهت رفتن پیامبر به سمت خدا و قربانی کردن حرکتی در مجموعه است.

      اگر چه موحدین همه چیز را در جهت او می¬بینند اما به هر حال نمود آن به دو صورت رخ مینماید. نگاهی به مسأله آموزشی است که در مقابل نعمات و عطایای خداوند دو حرکت صورت پذیرد هم حرکت در مجموع و هم به سوی الله. از سوی دیگر آیا این مسأله مستمر است و یا مقطعی. و یا در بعدی مستمر و در بعد دیگر مقطعی. خداوند کوثر را عطا کرده است و حرکت به سوی او حرکتی مستمر است لهذا می¬توان تصور نمود که خواندن نماز می¬تواند به صورت مستمر و منظم صورت پذیرد و شاید توصیه خداوند برای نماز مستمر. اما قربانی کردن به شرایط خاص بستگی دارد و همیشه از عهده همه افراد به طور منظم و مستمر ساخته نیست پس شاید که قربانی کردن امری مقطعی باشد. اگر نگرش مستمر بودن بتواند محلی از اعراب داشته باشد بتوان انتظار داشت که کوثر هم یک مساله مستمر باشد و در آن صورت نگرش گذشته نسبت به کوثر از ضریب اطمینان بیشتری برخوردار خواهد شد.

    شاید بتوان یک مساله آموزشی را در نظر گرفت حرکتها باید همیشه دو وجه داشته باشند شاید مساله پذیر برای گرفتن هدیه¬ای از خداوند باید که دو حرکتی باشد هم نماز و هم مساله¬ حرکت در مجموعه از طرف دیگر نسبت به شرایط نوع کار هم تغییر می¬کند گاهی صدقه و زمانی قربانی شرایط نوع حرکت را معین می¬کند یعنی در مقابل عطایاهای مختلف باید کارهای گوناگون و متفاوت انجام داد. در مقابل کوثر پیامبر توصیه به نماز و قربانی کردن می¬شود آیا ارتباط بین عطا و توصیه به انجام چه کار وجود دارد و یا در مقابل عطاهای دیگر می-توان کارهای دیگر انجام داد.

       داستان اینکه دشمنان پیامبر بدو می¬گفتند که ابتر است و القا اینکه حضرت فاطمه ادامه پیامبر است از لحاظی جای تأمل دارد احتمالاً می¬توان برداشت کرد که دشمنان رسول خدا نگرشی سلطنتی به مسأله دارند آیا پیامبر به دنبال منافعی بوده است که لازم باشد خانواده¬اش از آن بهره ببرند! همانطور که در حکومتهای پادشاهی وجود دارد و یا ادامه راه پیامبر تنها از طریق موروثی کردن آن امکان¬پذیر است؟

        به نظر می¬رسد که طرح داستان بیش از آنکه یک واقعیت تاریخی را مطرح کند. القاء تفکر موروثی را در خانواده پیامبران در پی خواهد داشت. مگر نوح پسر نداشت؟ با چنین نگرشی پیامبر هم مطمئناً به مسأله نگاه نمی¬کرده است. شاید واقعیت آن باشد که آنچه ماندنی است و  ریشه¬دار پیام رسول خدا است و راهی که طی می¬کند. و آنچه دم بردیده و مقطعی است تفکر دشمنان اوست. اگر چه بعضی اوقات لازم باشد که به صورت انقطاع یک نسل جلوه¬گر شود. فراخوانی رسول خدا به توحید است و نتایج حاصل از آن. ناگفته پیداست که در این مکتب بر چه اصلی تکیه شده است. هر آنچه که پیامبر می¬گوید و انجام میدهد ریشه در این اصل دارد. هر آنکس که در این وادی گام بردارد از پیامبر است و تاریخ نشان داده است که در هر زمان و هر مکان بوده¬اند کسانی که جان بر سر راه گذاشته¬اند. آنان ابتر نبودن را در امتداد دادن راه و ابلاغ پیام می¬دانند و اما دشمنان از هر جهت ابترند هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ گسستگی. دو دشمن پیامبر خود را یکی نمی¬دانند. هر کس به دنبال منافع خویش در یک محدوده یعنی به نوعی ایزوله¬اند اگر گاهی هم متشکل دیده می¬شوند مقطعی است برای حفظ منافعی.

        چنین است که طرز تفکرشان موروثی است! وارث باید حافظ باشد حافظ چیزی که اصالت ندارد ریشه ندارد. مثلاً مقامی سلطنتی و خلاصه دنیای و یا تفکری شیطانی. پس مسأله این است که دشمنان پیامبر شناسایی شوند چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ مادی و نظامی و … اطمینان حاصل شود که آنها ابترند. اگر با تجهیزات کافی به مقابله برخیزند از دشمن کاری ساخته نیست اگر مدتی علی¬الظاهر به پیروزی هم دست یابند نه به دلیل قوی بودن آنهاست که ریشه در عدم تجهیز کافی طرف مقابل دارد. اما دوستان پیامبر همیشه می¬دانند و معتقدند که دشمنان او ابترند و هیچ گاه آنان را پیروز واقعی نمی¬دانند و ناامید و خسته نخواهند شد و با اعتماد به ریشه¬دار بودن حرکت خویش به مسئولیت خویش عمل خواهند کرد و تلاش.

اعلی:۱-۹

سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى     (۱)    نام پروردگار برتر و بلند مرتبه ات را [از هرچه رنگ شرک خفی و جلی دارد] منزّه و پاک بدار.

الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى     (۲)       آنکه آفرید، پس درست و نیکو گردانید.

وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى   (۳)      و آنکه اندازه قرار داد و هدایت کرد،

وَالَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَى     (۴)     و آنکه چراگاه را رویانید،

فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَى    (۵)  و آن را خاشاکی سیاه گردانید،

سَنُقْرِئُکَ فَلَا تَنسَى     (۶)      به زودی قرآن را بر تو می خوانیم، پس هرگز فراموش نخواهی کرد،

إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا یَخْفَى    (۷)     جز آنچه را خدا بخواهد، که او آشکار و آنچه را پنهان است، می داند.

وَنُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَى (۸)        و تو را برای آسان ترین راه [که شریعت سمحه و سهله است] آماده می کنیم.

فَذَکِّرْ إِن نَّفَعَتِ الذِّکْرَى     (۹)     پس [مردم را] اندرز ده، اگر اندرز سودمند افتد.

     اگر این نگرش صحیح است که دو حرکت وجود دارد آیا باید  هرگونه خطاب و توصیه¬ای در قرآن را در دو بعد بررسی نمود؟ و یا بعضی حرکتها را می¬توان تنها در یک بعد در نظر گرفت. شاید که عدم توجه به یکی دیگری را از محتوا خالی کند و علل بسیاری از حرکتها به درستی دریافت نشود. اگر قرار باشد که عملی صورت پذیرد و یا توصیه¬ای در جهت انجام کنشی، چگونگی حرکت هم مشخص می¬شود. یعنی طریقه اعمال توصیه دعوت رسول خدا و لاجرم پیروانش به تسبیح اسم پروردگارشان نیز باید در دو بعد مورد بررسی قرار داد. به نظر می¬رسد. تسبیح در این مرحله یک امر انتخابی است که به پیامبر گرامی توصیه می¬شود. آیا این امر باید دو نمود داشته باشد؟ هم در مجموعه و هم در حرکت به سوی ا…

    اگر در مجموعه بررسی گردد چه صورتی باید داشته باشد؟ یعنی در حقیقت شیوه عملی تسبیح چیست و به چه کار می¬توان تسبیح گفت. آیا تسبیح هم از مفاهیمی است که به انسان الهام می¬شود و یا تربیتی است و یا باز پیامبر می¬دانسته است که منظور کدام است. هر کسی از تسبیح برداشتی دارد و در حد و توانایی خویش آن را می¬فهمد اگر گمان درست آن باشد که حرکت عملی در مجموعه بطلبد و مراد حرکتی خاص باشد که برای همه روشن نیست پس باید منتظر آیات روشنگری شد و اگر پیامبر آگاهی دارد و باید به اطلاع دیگران برساند انتظار رفتار پیامبر در این باره باید نشست. از زاویه دیگر آیا تسبیح در مقابل اعطای نعمتی توصیه می¬شود و یا به دلیل شایستگی و رسیدن فرد به مقام و جایگاهی؟

     خداوند شایسته تسبیح است و در این شکی نیست. اما تسبیح گوی باید به مرحله و درجه¬ای رسیده باشد که این مقام را درک نماید و آگاهانه تسبیح گوید. اگر چنین نگرشی محلی از اعراب داشته باشد پس توصیه به تسبیح یک جنبه آموزشی دارد و هرکس به دلیل قرار گرفتن در موقعیتی آگاهانه و اختیاری دعوت به گفتن تسبیح می¬شود. از نگاهی دیگر دعوت به تسبیح اسم پروردگار است. چرا به اسم پروردگار؟ آیا این اسم با اسمی که در آیه «اقرا باسم ربک الذی خلق» گفته شده است یکی است؟ آیا این تصور درست است که هنوز در رفتن به سوی الیه باید از مرحله اسم عبور کرد و آیا اسم در حقیقت واسطه است؟

    به هر حال تحقیق در مورد اسم و یا اسما لازم به نظر می¬رسد و به هر حال ایجاد انگیزه که اسم ربت چیست! باز هم می¬توان مسئله را بدین صورت دنبال کرد که برای شخص پیامبر موضوع روشن بوده است و دیگران باید که منتظر آیات بعد باشند و یا خود را در مقامی قرار دهند که منظور متوجه شوند.دیدی دیگر هم می¬تواند به مسأله مورد مدافه قرار گیرد. اگر حرکت به سوی ا… نمودی در حرکت مجموعه¬ای داشته باشد باید که از اسم پروردگار مدد گرفته شود یعنی مثلاً اگر راجع به خداوند تبارک و تعالی سخنی به میان بیاید و یا بحثی درباره اوست. تسبیح اسم او گفته شود. و اگر حرکت به سوی ا… یک مساله دوطرفه است و انسان در جایگاهی قرار دارد که بتواند این ارتباط را برقرار کند آنگاه تسبیح الیه گفته شود!

     نگرشی دیگر آموزش چگونگی ارتباط است مثلاً در دعای کمیل حضرت امیر راجع به نامها صحبت می-فرمایند یعنی دعا گفتن انسانها بستگی به مراتبشان فرق می¬کند و در مراحلی نحوه خاص خویش نحوه خاص خویش را دارد اسماء الهی شایسته تسبیح¬اند شایسته توصیه در آن صورت می¬پذیرد که بشر نقش اسماء الهی را در حرکتها دریابد و بواقع در تجزیه و تحلیل و حرکتهای اسماء را ذخیل باند احتمالاً این مسأله هم می¬تواند مورد نظر قرار گیرد که آیات بعد درباره اسماء و ربط آنان به حرکتها باشد پروردگار تو و رب تو همان کسی است که خلق می¬کند خالق است اما این خلق تنها نیست بلکه آنچه که خلق می¬شود و یا شده است.

     احتمالاً مخلوق هر آنچه که می¬¬خواهد باشد مزین به اسماء و یا اسم الهی است اگر اسماء در خلق و یا — نقش داشته باشد در کدام وجه است خلق و … و یا هر دو. آیا اسماء کلی¬اند و  یا فردی یعنی یک اسم کلی جاری و ساری است در مجموعه از مخلوقات و یا به ازاء هر مخلوق اسمای خاص آن مخلوق نقش دارند و نقش آنها چیست؟ نقش آنان در دو حرکت چیست و وظیفه انسان در برابر آنها؟ توانایی انسان در رسیدن به اسماء چقدر است؟ آیا درک کردنی هستند؟ آیا قوانین¬اند آیا موجودیت دارند و آیا صفتند؟

      احتمالا جوابگوئی و یا درکی از این سئوالات می¬تواند به وظیفه انسان که همانا تسبیح آنان است کمک نماید. در این که خداوند خالق همه چیز است شکی نیست آیا خلق در این قسمت از سه مشخصه برخوردار است؟سامان یافتن،اندازه¬پذیری،هدایت و اگر هدایت خاص انسان باشد خلق به معنای خلقت انسان درنظر گرفته شود اگر گمان اول صحیح باشد هدایت رابرای مخلوقات دیگر باید تعریف نمود و در نظر گرفت که آیا حرکت کلی در مجموعه است و یا سایر مخلوقات هم حرکتی به سوی ا… دارند! و اگر گمان دوم درست باشد هدایت برای انسان در هر دو حرکت معنادار است .

      بحثهایی راجع به گمان دوم صورت گرفته است اما اگر گمان اول جایی برای کنکاش داشته باشد در این صورت شاید باب جدیدی برای علم و بررسی گرفته است اما در مورد گمان اول شاید باب جدیدی برای علوم و بررسی علمی مسائل باز گردد. به خصوص علم فیزیک به هر حال تحقیقات زیادی مورد نیاز است تا مسأله گشوده¬تر گردد  یعنی مراد از سامان دادن- اندازه دادن و  هدایت بررسی گردد شاید که علم درباره هر موردی نظری و از بعدی مسئله را بررسی کرده باشد مثلاً شاید از نظر علمی سامان دادن مفهومش شکل¬گیری و ارکان جسم و تعادل آن و اندازه¬پذیری، بررسی قابلیتها و اندازه¬گیری¬های لازم بر حسب کمیت باشد و هدایت مسیری که طی خواهد شد در هر حرکت ،اما شاید ارتباط این سه مساله با هم مورد مداقه و بررسی کامل قرار نگرفته باشد به نظر می¬رسد با این مقولاتی اگر هدایت را حرکت به سوی هدفی در نظر بگیریم در مسیر درست آنچه در پرده انجام است ارتباط اسما است.

      مقولات  حق انتخاب ندارندو باید از قوانین خاصی تبعیت کنند تا در مسیر قرار گیرند. آیا این به معنی قوانین علمی است؟ در اینصورت شاید تسبیح مخلوقات،به معنی قرار گرفتن در مسیر باشد و یا لبیک به هدایتی که صورت گرفته است. و یا پیروی و تطبیق خود با اسم الهی. مثلاً اگر رحمانیت از اسما الهی است. باید که رحیم بود به معنی واقعی کلمه یعنی اسطور که قران بیان می¬کند.

      خلقت و سامان دادن دو مقوله¬¬اند یعنی نباید خلقت را با سامان دادن یکی گرفت آیا فاصله زمانی است بین خلقت و سامان دادن؟ در این صورت آیا سامان دادن را به معنی گذشت زمان و تغییر حالت مخلوق می¬توان در نظر گرفت که مطابق با آن اندازه¬پذیری و هدایت هم متناسب خواهد بود و یا اینکه در ابتدای کار امر سامان دهی پایان می¬رسد اندازه¬گیری مشخص می¬گردد و هدایت صورت می¬پذیرد. از طرف دیگر می¬توان خلقت را به معنی عام گرفت یعنی یک خلقتی در کل صورت گرفته و یا می¬گردد. و بعد تقسیم¬بندی و تنوع ایجاد می¬شود و امر سامان¬دهی در همن راستا صورت می¬پذیرد. اگر بین خلقت و سامان دادن فاصله زمانی در نظر بگیریم در این صورت مثلاً مساله نظریه داروین در صورت اثبات می¬توانند توجیه ایدئولوژیک پیدا کند. از طرف دیگر آیا همه این مسائل مستمرند؟ و یا در جایی متوقف خواهند شد یعنی امر سامان دادن را و می¬تواند در جائی تمام یافته تلقی کرد و یا این امر مقطعی و موضعی و فقط برای هدفی خاص است؟ مثلاً اگر حرکت انسان را براساس نظریه داروین بررسی کنیم آیا وقتی¬که انسان انسان شد سامان یافته است و یا اینکه در هر مرحله¬ای سامان یافته بوده اما متناسب به هدفی که در زمان خاص داشته است در این صورت سامان یافتن یک امر نسبی و وابسته به هدف یا زمان است. امریست پویا. شاید در این صورت اندازه¬پذیری هم متناسب با آن در حال تغییر باشد و هدایت هم از چنین منظر بسته به شرایط نوعش فرق کند. یعنی اگر هدایت مسیر رفتنی به سوی هدف است متناسب با توانایی ممکن است مسیرها هم متفاوت باشد.

     در مورد انسان شاید مسأله صورت دیگری هم به خود بگیرد از عوامل تعیین مسیر و در حقیقت هدایت گذشته و اعمال انسان است و در نتیجه یک داوری مستمر وجود دارد یعنی راه¬یابی انسان بر اساس داوری صورت می-پذیرد چه نوع انسانی و چه فرد انسانی. در لحظه لحظه از شدن¬ها از همه ابعاد مورد داوری قرار می¬گیرد و اگر امر سامان دادن و اندازه پذیری هم مستمر باشد متناسب با آن توانایی¬های لازم هم در اختیارش می¬گذارند.

     شاید که بتوان برداشت کرد که هدایت می¬تواند در مسیرهای مختلف باشد بسته به داوریها مسیر تعیین می-گردد و شاید یکی از مصادیق آیآت بعد در مورد سادگی و انسانی همین مسأله باشد اما به نظر می¬رسد که منظور خلقت عام و همه موجودات است. رب تو همان کسی است که چراگاهها را رویانید و سپس خشک و سیاه گردانید یعنی مثال از آنچه که گفته شد بیان قانونی از قوانین زندگی و مرگ و شاید تعیین نقش اسما در این مورد به عنوان مثال اسماء هستند که در این تغییر و تحول نقش دارند البته انسان است که می¬تواند در سرسبزی چراگاهها و مدت زمان آنها نقشی ایفا نماید و شاید مصداقی باشد بر تدریجی و مستمر بودن امر سامان¬دهی. نقش اندازه معین نمودن کاملاً مشخص می¬گردد یعنی عدم استفاده درست از هر یک از عوامل سرسبزی و طراوت چراگاهها مرگ آنها را در پی خواهد داشت ضمن آنکه وجود آنها مورد استفاده دیگر مخلوقات است هدایت چراگاهها براساس اندازه¬های تعیین شده می¬تواند سرسبزی  و طراوت آنها بیانجامد و یا خشک و سیاه شدن آنان.

      آیا تسبیح گفتن اسماء الهی در مورد انسان جنبه توصیه به علم هم می¬تواند داشته باشد یعنی پیدا کنید این اندازه¬ها را؟ و مسیر هدایت¬ها را؟ و شاید حتی خلق کنید؟ که در این صورت خلق معنی دیگری پیدا خواهد کرد جدا از اینکه از هیچ چیزی به وجود آید.

      انسان هم در چنین مسیری قدم بر می¬دارد و احتمالاً مستثنی نیست و بر پیامبر آنچه که را لازم حرکت انسان است خوانده خواهد شد شاید بعدی از اسما الهی همین خوانده¬ها باشند که تسبیح آنان عمل آنهاست. مجموعه کامل که مقداری از آنها بستگی به زمان ندارد  و مستقل از فرد انسانی و یا جوامع انسانیتند و بعضی احتمالاً متناسب با اشخاص و یا موارد خاصند در اینصورت شاید که فراموشی آنها برای دیگران جایز باشد باید منتظر بود آنچه بعد از این نازل خواهد شد را باید در جهت اهداف بالا بررسی نمود سادگی و دشواری کاری معیار دارد و امری است نسبی اگر قرار باشد انسان دشواری کاری را بسنجد یکی از عوامل را توانایی خویش در انجام عمل قرار می¬دهد و احتمالاً احساسی که نسبت به انجام آن دارد از عوامل دیگر خواهد بود متناسب با احساس و توانایی تلاش صورت می¬گیرد به نظر می¬رسد که توانایی انسان در حرکت مجموعه¬ای محدودیت¬های خاص دارد آیا می¬توان توانایی را بالا برد. و یا با تغییر انگیزه و احساس عمل سخت و دشوار را به امر ساده و دوست داشتنی تبدیل نمود؟ یا می توان با تغییر مسیر از راهی ساده¬تر به هدف رسید و یا برای سادگی کار باید که هدف را تغییر داد؟ و با وارد نمودن کمک انجام عمل را ساده نمود.

        به نظر می¬رسد که هدف تغییر ناپذیر است و مجموعه¬ای از مسائل دیگر می¬تواند طی مسیر را ساده نماید. حرکت الهی احساسی زیبا دارد و انگیزه را متفاوت می¬سازد کار نه تنها ساده به نظر می¬آید بلکه شوق و اشتیاق به انجام آن بیشتر می¬شود با تغییر مرتبه به نظر می¬رسد که توانایی¬ها هم تغییر می¬کند هیچ کار نشدنی نیست بلکه اصلاً در پی کسب نتیجه¬ای هم نمی¬باشد آنچه مهم است رضای اوست و چنین است که تغییر بیش نوع نگرش به عمل را متفاوت می¬سازد تلاش مقبول الهی الطاف کمک او به دنیال خواهد داشت و چنین است که کارها آسان می¬گردد.

      به نظر می¬رسد که سختی در حرکت به سوی ا… با تغییر نگرش نه تنها ساده بلکه شیرین و دلچسب می¬شود مثلاً اگر انسان نماز را با کراهت می¬خواند و کاری سخت می¬پندارد با تغییر نگرش نه تنها دشوار نخواهد بود بلکه حالتی مشتاقانه می¬گیرد.

     از طرف دیگر اگر تسبیح اسما الهی جنبه علمی قبل را هم داشته باشد در این صورت با کشف قوانین یا طی مسیرها آسان¬تر نخواهد شد یعنی یک جنبه علم آسان¬شدن مسیر حرکت انسان است در مجموعه و شاید هم مؤثر باشد در حرکت به سوی ا…! چنین است که آنچه که بر پیامبر خوانده خواهد شد در صورت پیروی هدایت صحیح را به دنبال خواهد داشت از مسیر آسان. با توجه به اندازه¬ها و توانایی¬هایی که تعیین شده است پیامبر وظیفه دارد که آنچه را گفته شده ابلاغ کند اما مقدار تلاشی را که می¬کند بسته به انعطاف¬پذیری طرف مقابل دارد در حقیقت همه می¬توانند که بهره ببرند اما بعضی¬ها سرباز می¬زنند باید منتظر بود تا مشخصات بیشتری از انسان داده .

      خلاصه کلام آنکه: شاید یک جنبه از رسالت قران و محتوای قران چنین است؛ قران اسما الهی است که هم می¬تواند خلق کند (مثلاً از یک انسان، انسان جدیدی بسازد؟ سامان می¬دهد، ندازه¬ها را مشخص می¬کند و مسیر هدایت را آن هم از طریق آسان انسان با توجه به توانای هایش، خود را در مسیر قرار می¬دهد و وظیفه پیامبر و شاید دیگران تسبیح الهی و ابلاغ پیام است.

 

 بروج :۱ _۷

 

وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ (۱)    سوگند به آسمان که دارای برج هاست

وَالْیَوْمِ الْمَوْعُودِ  (۲)      و سوگند به روزی که [برپا شدنش را برای داوری میان مردم] وعده داده اند

وَشَاهِدٍ وَمَشْهُود     (۳)        و سوگند به شاهد [که پیامبر هر امت است] و مورد مشاهده [که اعمال هر امت است؛]

قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ     (۴)      مرده باد صاحبان آن خندق [که مؤمنان را در آن سوزاندند.]

النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ   (۵)         آن آتشی که آتش گیرانه اش فراوان و بسیار بود،

إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ     (۶)       هنگامی که آنان پیرامونش [به تماشا] نشسته بودند

وَهُمْ عَلَى مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ    (۷)         و آنچه را از شکنجه و آسیب درباره مؤمنان انجام می دادند تماشاگر و ناظر بودند

.إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدیدٌ (۱۲)    قطعاً گرفتنِ پروردگارت گرفتنى سخت است .

إِنَّهُ هُوَ یُبْدِئُ وَ یُعیدُ (۱۳)   اوست که موجودات را پدید مى آورد و آنها را پس از نابودى و تباهى به حالت نخستشان برمى گرداند و بازسازى مى کند .

وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدُود(۱۴)   و اوست که آمرزنده مؤمنان و دوست دار  آنان  است .

ذُو الْعَرْشِ الْمَجیدُ  (۱۵)    صاحب عرش و ارجمند  و  با عظمت  است .

فَعَّالٌ لِما یُریدُ  (۱۶)     هر کارى را بخواهد به طور کامل انجام  مى دهد .

فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ(۱۸)     داستان فرعون و قوم ثمود ؟ خدا آنان را نابود ساخت و پیامبرشان را یارى کرد .

بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی‏ تَکْذیبٍ (۱۹)    اى پیامبر ، کافران قوم تو از این داستان ها پند نمى گیرند و ایمان نمى آورند ، بلکه همچنان بر دروغ انگاشتن قرآن اصرار مى ورزند .

وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحیطٌ (۲۰)   و خدا از هر سو بر آنان احاطه دارد ، پس نمى توانند از تحت قدرت او خارج شوند .

بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجیدٌ (۲۱)   قرآن ـ چنان که آنان مى پندارند ـ ساخته بشر یا القاى شیاطین نیست ، بلکه کتابى است خوانده شده و ارجمند و با عظمت ،

فی‏ لَوْحٍ مَحْفُوظٍ  (۲۲)    که در لوحى مصون از هر کذب و باطلى قرار دارد .

       برای خلق انسانی جدید باید نگرش او عوض شود اگر انسان را مجموعه¬ای در نظر بگیریم با تغییر نگرش و یا تغییر هر عضوی از مجموعه مجموعه¬ای جدید بدسته می¬آید که شاید بتوان آن را خلقتی جدید نامید این تغییر نگرش شیوه¬هایی دارد که بسته به هر انسان می¬تواند متفاوت باشد روشی از قرآن سوگند است سوگند گاهی بدانچه که واضح است و زمانی بدانچه که احتیاج به تفکر و تعمق دارد تلاش می¬طلبد و شاید که مبهم باشد شاید که این روش دعوت است دعوتی به تفکر و تلاشی در جهت ایمان اوردن و باور کردن و احتمالاً برای بعضی¬ها نهیب است. فریاد است برای بیدار شدن. آسمان از عناصری است که در قران قسم خورده می¬شود این پدیده در زندگی انسانها نقش دارد. در کدام مرحله؟ آیا در خلق انسان جدید و  یا سامان دادن او و یا در مرحله اندازه¬پذیری؟ این پدیده گرچه خود باید در راستای همین چهار مرحله مورد بررسی قرار گیرد خود در مراحل چهارگانه سایر پدیده¬ها و از جمله انسان می¬تواند نقش داشته باشد به نظر می¬رسد که نقش آسمان در این آیات در جهت هشدار و تغییر نگرش انسان است بلندی آسمان و احاطه آن به زمین شاید مورد نظر باشد آن کس که در بلندای آسمان قرار می¬گیرد کوچکترین حرکت زمینی را می¬تواند که نظاره¬گر باشد و لازمه دیدن و دیده¬بانی و یا حقیقت نگاهبانی نشستن در برج است و چنین است که آسمان صاحب و دارنده بروج می¬شود. یکی از وظایف این بروج و بروج¬نشینان در رابطه با انسان و جوامع انسانی دیده¬بانی آنان است اگر چه از لحاظ علمی آسمان و نقش بروج خود نیاز به کنکاش دارد. یعنی یک پدیده را تنها از یک بعد دیده به نظر درست نمی¬آید زوایای گوناگون و نگاههای متفاوت لازم است که ابعاد متفاوتی از یک پدیده روشن شود دیده¬بانی و نگاهبانی انسانها در چه موردی است؟ انسان باید بداند که همواره زیر ذره¬بین است و از جائی که بر آن احاطه است اعمالش زیر نظر قرار دارد تا در روز موعود مورد بررسی و داوری قرار گیرد. اگر چه انسان آزاد است و احساس آزادی می¬کند اما باید متوجه باشد که در مقابل این آزادی از جای بالاتر نظاره می¬شود تا آنچه که را وعده داده شده است ببیند یک نظارت مستمر ودائمی و یک نتیجه وعده داده شده اما تنها آسمان نیست که نظاره¬گراست بلکه هر آنچه که عمل می¬کند و هر آنچه که بر آن عمل می¬شود و به عبارت دیگر هم فاعل و مفعول شاهدند و مشهودند و آنها بعدی دیگر از قضیه¬اند یعنی تا اینجا سه عامل دخلیند و شرکت دارند در داوری روز موعود یک نظاره¬گر خارجی محیط بر آنان یک عامل و یک  مفعول. عامل که باید احساس مسئولیت کند و مفعول نیز. به عبارت دیگر هر دو آگاهند و دو مسئول.

         از بعدی دیگر بروج آسمان در تداوم حیات و حفاظت آسمان هم نقش دارند آیا باید تصور کرد که وجود آنها یک مسأله علمی است و می¬تواند از دیدگاه علمی مسأله را بررسی کرد و یا اینکه آسمان محلی است که دشمن دارد منبع و مجرایی است که می¬تواند مورد هدف قرار گیرد و بروج نقش دیده¬بانی را دارند تا آسمان و ذخایر آنرا محافظت کنند.

      اگر بروج نقش علمی داشته باشند یعنی در مرحله اندازه¬پذیری پدیده آسمان رلی باز کنند آنگاه در این صورت آیا انتظارات دیگری از پدیده¬های شناخته شده می¬رود؟

         در گمان اول ناظرین نظاره می¬کنند اعمالی را. آیا همه اعمال انسان زیر نظر است و یا روی قسمت¬هایی از آنها که در روز موعود مورد بررسی قرار می¬گیرد گزینش می¬شود و یا فقط بعضی اعمال و یا کلیه رفتا انسانها در روز موعود مورد داوری است؟ اعمال انسانها هم فردی و هم جمعی.

          بر انسان نظارت می¬شود پس انسان موجودی بی¬هدف نیست حداقل از نظر یک ناظر غیر از او. ناظری که بر انسان محیطاست و او را زیر نظر دارد. بدو هشدار داده می¬شود که در حوادثی که اتفاق می¬افتد دخیل است و نمی¬تواند بی¬نظر باشد و تنها نظاره¬گرد.

        شاید در بعضی از اعمال سه دسته از انسانها دخیلند. عاملین به واقعه. مفعولین حادثه و نظاره¬گرانی که به نظاره نشسته¬اند و شاهدند برآنچه که می¬گذرد و به نظر می¬رسد که هر سه دسته در روز موعود جوابگوی اعمال خویشند شاید که چرا انجام دادی؟ چرا بر اجرا صبرکردی؟ و چرا دیدی و دم نزدی؟به نظر می¬رسد که اولین وظیفه ایدئولوژی، خلق انسان است یعنی در بررسی روند حرکتی چهار مرحله¬ای ایدئولوژی در مرحله خلق نقش اساسی دارد و شیوه برخورد با گروهی از انسانها آگاهی دادن است آگاهی که انسان را هدفدار معرفی می¬کند و ناظری محیط بر او را به او می¬شناساند. او  خود را در دید موجودی مافوق خود و  محیط برخود می¬بیند و آگاهی که اعمالش حساب و کتاب دارد نباید که خود را قادر مطلق بنگارد به نظر می¬رسد که شاهدان خود دو گروهند کسانیکه بر بروج نشسته¬اند و نظاره¬گرند و انسانهایی که در زمین واقعه را به تماشا نشسته¬اند آنان که در زمینند به نظر می¬رسد که مسئولیت دارند در برابر آنچه  که اتفاق می¬افتد چگونه می¬توان ناظر بود و دم نزد آیا آنان که در بروج آسمانیند و انسان را زیر نظر دارند می¬توانند در مسائل نقشی هم داشته باشند اگر چنین باشد یک عامل پنهان را باید که در آسمان جستجو نمود؟ شاید همانها هستند که اسباب هدایتند و شاید همانها هستند که مرتباً داوری می¬کنند اعمال انسان را و بر اساس آن هدایت؟ از نظر حرکت در مجموعه و علوم نیز باید نقش بروج مورد بررسی قرار گیرد. میزان رابطه آسمان و انسانها و جوامع انسانی در چهار مرحله بررسی شود و شاید به عنوان اشاره و مثال بتوان بررسی نمود که بیشتر مسائل در رابطه با انسان جنبه آسمانی داشته است: نزول فرشتگان بر پیامبران، طوفان نوح- داستان ابابیل – قوم لوط و … اما مثل زلزله کمتر به عنوان یک مسأله عنوان شده است.

        چه مسائلی مهمند؟ یعنی شاهدان چه مسائلی را باید در نظر داشته باشند که از آنها شهادت خواهند خواست و انسانها مواظب کدام یک از اعمال خود باشند. و کدام دیدگاهها هستند که مسأله ایجاد می¬کنند؟ شاهدان برآنچه که بر سر مومنان بیاید شاهد بودند به نظر می¬رسد که مومن بودن مهم است و در خور تقدیر اگر چه ظاهراً گفته نمی¬شود که به چه چیز ایمان دارند اما شاید بتوان دو نکته را برداشت یک نقش ایمان آوردن ارزش دارد و مومنان به دلیل پافشاری در ایمانشان از طرف گروهی مورد تهاجم قرار می¬گیرند و چون به باورهای آنان حمله شود مقاومت می¬کنند شاید که از مشخصات مومنان همین مقاومتشان باشد.

        دوم آنکه اگر چه ذکر نمی¬شود که به چه چیز ایمان آورده¬اند یا ایمان فقط به ارزشهای خوب تعریف می-شود و یا اینکه اصولاً انسان فقط به ارزشهای خوب (البته باید خوب معنی شود) ایمان می¬آورد یعنی انسان ایمان آوردن را معادل ایمان به ارزشهای خوب می¬داند و تجاوز به حریم ایمان آوردگان عقوبت دارد و این عقوبت می¬تواند که در حرکت مجموعه¬ای باشد و یا روز موعود. البته شاید بتوان گفت که روز موعود همان روزیست که انسان جزای اعمال خویش را می¬بیند و بنابراین می¬تواند روز موعود در همین دنیا هم باشد.جزای متجاوزین به مومنان سخت است اگر چه آنان خود یارای مقاومت نداشته باشند.

        به نظر می¬رسد که اولین و مهمترین مسأله موضع¬گیری نسبت به ا… است؟ که مسائل دیگر از آن ناشی می-شود. ایمان به خداوند و مومنان به او باعث مرزبندی و نوعی تقسیم¬بندی در جوامع انسانی می¬شود. به نظر می¬رسد که اولین اسما الهی معرفی می¬شوند و تسبیح آنها عکس¬العملهایی را به دنبال خواهد داشت یعنی از دیدگاه فردی که لااله¬الاالله را گفته  است و با این نگرش مسائل را تجزیه و تحلیل می¬کند و می¬بیند عزیز و حمید بودن را تنها در او می¬بیند یعنی هم عزت¬دار بودن و حمید بودن را تنها شایسته او می¬داند و نفی می¬کند هرگونه و حمید بودن دروغین را چنین است که کسانی¬که مایلند عزیر باشند و حمید و دیگران آنان را و خدای ساخته شده انان را عزیز و حمید بدانندو بدان سر فرود آورند عکس¬العمل نشان می¬دهند دو طرف قضیه و یادو گروه از مردم.

      کسانی¬ که به عزیز و حمید بودن الله ایمان دارند و گروهی که آنرا قبول ندارند و یا حداقل انتظار ندارند که دیگران قبول داشته باشند البته یک گروه دیگر هم هست که شاهدند نمونه¬ای از این عمل عکس¬العمل و شهادت را می¬توان درواقعه اصحب اخدود مشاهده کرد، البته شاهدان زمینی غیر از آنچه که در بروج بگذرد اگر روایتی تاریخی از اصحاب اخدود را قبول کنیم به نکته مهمی برمی¬خوریم اگر این روایت را بپذیریم که نوتراس مسیحی بوده است و به دین یهود گرویده و مسیحیان را به اجبار به دین یهود خوانده است از قضیه تاریخی اصحاب اضرود شاید می¬توان برداشت کرد که ایمان به خدا و عزیز و حمید شمردن او رکن است و هیچ کس نمی¬تواند و نباید که بخود اجازه دهد چنین مومنایی را مورد ضرب و شتم قرار دهد مستقل از دین و آئینی که دارند. یعنی به نام دین، مومنان دین دیگر را به آتش بیاندازد و برایشان مزاحمت ایجاد کند. هر آنکسی که به ا… و حمید و عزیز بودن او ایمان آورد در حرم امن الهی داخل می¬شود و اگر تعرضی به او صورت گیرد روزی موعود نتیجه¬اش را خواهد دید.

         خداوند فرمانروای آسمان و زمطن است اوست که چنین مقرر کرده است و هیچ کس و هیچ قدرتی در مقابل او یارای ایتسادگی ندارد نمایش قدرت و فرمانروایی او در برابر کسانی است که از راه منحرف شده و به مثابه یک طرف قضیه اخدود عمل می¬کنند و مومنان به فرمانروایی او ایمان دارند اوست که چنین مقدر کرده است. روز موعود را. آسمان و بروجش … همه آنها اساباب شهادتند و اوست که بر هر کاری شهید مطلق است همه بدو شهادت خواهند برد و اوست که روز موعود به هر آنچه که وعده داده است عمل خواهد کرد.

         خداوند نتیجه را خواهد داد و جزای اعمال را اگر چه آنان خود را در بلندی ببینند اما فرو گرفته خواهند شد چگونگی این فرو گرفتن توضیح داده نشده است اما به نظر می¬رسد که در دو مرحله می¬تواند صورت پذیرد قانون الهی است که چنین بشود این دو مرحله در فاصله بین خلق و مرگ است و پس از آن زندگی دوباره یعنی خداوندی که فرو می¬گیرد خالق هم بوده است و بین خلق و مرگ مرحله¬ای است و همان است که بعداز مرگ هم زنده می¬کند و فرو گرفتن می¬تواند در آن مرحله باشدسخن از مراحل پیمودن است و زدودن تصور اینکه مرگ پایان زندگی است سخن از یک توحید است و یگانگی و مسیری که در آن مرگ و زندگی است صحبت از خلق است اما سخنی از عدم نیست گمان نرود که مرگ پایان است و از آن نتیجه شود که پس هر عملی مجاز است راه تداوم دارد و پس از مرگ هم فرو گرفتن هست و ضمن یک هشدار مسائل بسیاری مطرح می¬شود ا… آمرزنده است هشداری به شنونده که باید راههای آمرزش را پیدا کند و خود را در مسیری قرار دهد که آمرزش خداوند شامل حال او شود از طرف دیگر این آمرزش به معنی ظلم به طرف مقابل نیست میزان و معیار را خداوند تعیین کرده است و براساس آن پاداش می¬دهد و یا جزا یا می¬آمرزد. [نمی¬خواهد شاید یک وجه آن باشد که به دستورات و تکلیفات داده شده عمل نکرده¬اند انسانیت را ارج نگذاشته¬اند یعنی قتل بدان سبب بد است که انسانیت زیر سوال رفته است و الا مردن که چیزی بدی نیست پس آمرزش به معنی ظلم به دیگران نیست زیرا که شهید شدن خود ارزش است و شهدا جز مقربین] اوست که همه را دوست دارد از طرفی آمورزش در جهت دوست داشتن است و از طرف دیگر چون دوست می¬دارد باب آمرزش را بنا نهاده است اگر چه معیار و میزان و محک دوست داشتن با برداشت انسان از دوست داشتن ممکن است متفاوت باشد خداوندصاحب عرش مجید است آگاهی جدیدیست برای انسان. توضیح بیشتری درباره عرش داده نشده و احتمال دارد به آیات و یا سوره¬ی بعد ارجاع شود.

       اطلاع همگانی و عمومی نسبت به عرش وجود ندارد. آیا عرش هم در زندگی انسانها نقش دارد؟ اما یک نکته در آیات بعد وجود دارد و آن اینکه صفت قران هم مجید است. آیا تشابهی بین این دو موجود است؟ آیا می¬توان تصور کرد که رابطه¬ای بین عرش و قرآن وجود دارد؟ به نظر می¬رسد که قرآن صفاتی شبیه عرش می-تواند داشته باشد.

       اگر عرش را به معنی بلندی بگیریم که از آن می¬توان همه چیز را نظاره کرد شاید که قران هم نگرشی از بالا به انسان بدهد یعنی نگاهی و نظری بدانگونه که انسان از عرش بنگرد. نگاه قران به جهان بمانند نگاه کردن از عرش است به جهان. خداوند قادر مطلق است و گریز از اراده او ناممکن. راه گریزی نیست او هر آنچه را اراده کند انجام می¬دهد شاید که تجلی اراده خداوند به صورت قانون و سنتهای الهی به انسان عرضه می¬شود و شاید عرش عاملی است برای اجرای اراده الهی.

       آیات گذشته نمونهای است از اراده الهی. شاید قران و یا قسمتی از آن بیان اراده خداوندی است شاید اشاره باشدکه اراده خداوند پس از بیان تغییر نمی کند و کس نتواند که آن را تغییر دهد لاجرم باید قبل از اعمال اراده تصمیم گرفته شود و اگر از مرحله عبور شود دیگر بازگشتی وجود ندارد مثالی از آن داستان لشکرهاست داستان لشگرهای فرعون و قوم ثمود به هر دلیل که آنها مجازات شده باشند مثالی است بر اراده خداوندی در مرحله بین خلق و مرگ و همانطور که این اراده صورت گرفته است برای آنان که فکر می کنند پس از مرگ رهایی یابند            اراده اعمال خواهد شد و نمونهای از این اراده مجازات کافران است چه در مراحل زندگانی و چه بعد از مرگ. از فرعون و قوم ثمود به عنوان کافر یاد شده است و بنابراین بررسی مشخصه های این دو قوم برای تبیین کفر راهگشاست.

         آنچه بدیهی به نظر می رسد آنست که کارفران اقدامات عملی و فیزیکی انجام می دهند شاید که باید مشخصات کافران را هم در چهار مرحله بررسی و تحقیق کرد. به نظر چنان می آید که نمود کافران در مرحله موضع گیری نسبت به یک دعوت است و آن هم موضع گیری عملی و به نسبتی که دعوت در مرحله ای قرار می گییرد یعنی یکی از مراحل چهارگانه که می تواند همزمان هم باشد کردار و اعمال آنان شکل خویش را پیدا خواهد کرد.

        اراده خداوند آن است که کافران را مجازات کند و این مجازات به دلیل کفرشان است و چنین است که آمرزش هم معنی پیدا می کند یعنی مجازات به دلیل اشکالی است که در خود شخص و یا قوم وجود دارد و نه به دلیل رفتاری که طرف مقابل تحمل می کند اگر چه نتیجه کفر رفتاری در رابطه با طرف مقابل را هم به دنبال داشته باشد یعنی آمرزش مستقل از حوادث است و بستگی به شخص و یا قوم دارد و احتمالاً در صورت تغییر و تحولی در شخص و یا قوم، آمرزش هم به دنبال خواهد آمد اگر چه حوادث رخ داده است. و شاید محک و میزانی جهت آمرزش و یا مجازات ادامه دادن کفر و پافشاری در آن باشد. کافران دعوت را تکذیب می کنند و در این تکذیب مصرند. کافران چه چیزی را تکذیب می کنند؟ به نظر می رسد مسأله اساسی که کافران تکذیب می کنند خداوندی خداست. اگر چه نمود این حرکت به صورت تکذیب دعوت باشد. در بطن این تکذیب مستتر  است موضع گیری کافران نسبت به اراده خدوند و موضع گیری نسبت به احاطه خداوند بر آنان.

        احتمالاً مسأله آن است که ریشه جرم از بین برود با نگرش صحیح و نه عناد و دشمنی با مجرم. با از بین رفتن مجرم مسأله حل نخواهد شد. قران است که مسائل را تبیین می کند شاید به مانند عرش که صف مجید هم دارد. یعنی از یک بلندی به مسائل می نگرد و از نگاه کسی که احاطه دارد بازگو می کند قرانی که اراده های خداوند را از برای انسان به تصویر می کشد. این قران به دلایلی باید محفوظ بماند و احتمالاً در آیات بعد راجع به این دلایل و نحوه حفاظت آن گفته خواهد شد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

 

 إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ   (۱)    آن گاه که خورشید را سراسر تاریک کنند ،

وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ    (۲)   و آن گاه که ستارگان فرو ریزند ،

     وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ   (۳)     و آن گاه که کوه ها را روان سازند ،

وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ    (۴)     و آن گاه که شتران آبستن وانهاده شوند ،

وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ    (۵)    و آن گاه که حیوانات وحشى محشور شوند ،

وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ  (۶)   و آن گاه که دریاها را شعلهور کنند ،

وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ  (۷)   و آن گاه که همگان را جفت و قرین کنند; نیکان را با حوریان بهشتى و مجرمان را با شیاطین ،

وَ إِذَا الْمَوْؤُدَهُ سُئِلَتْ   (۸)   و آن گاه که از دخترِ زنده به گور شده پرسند ،

  بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ  (۹)    به کدامین گناه کشته شد ؟

وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ   (۱۰)  و آن گاه که نامه هاى اعمال براى حسابرسى گشوده شود ،

وَ إِذَا السَّماءُ کُشِطَتْ  (۱۱)  و آن گاه که آسمان برکنده شود ،

وَ إِذَا الْجَحیمُ سُعِّرَتْ  (۱۲)   و آن گاه که دوزخ را برافروخته گردانند ،

وَ إِذَا الْجَنَّهُ أُزْلِفَتْ     (۱۳)    و آن گاه که بهشت براى ورود بهشتیان نزدیک آورده شود ،

عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ    (۱۴)    آن گاه که این حوادث روى دهد ، هر کسى آنچه کرده است حاضر مى یابد و از آن آگاه مى شود .

فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ    (۱۵)     سوگند یاد مى کنم به آن ستارگانى که باز مى گردند و نهان مى شوند;

الْجَوارِ الْکُنَّسِ   (۱۶)     و با شتاب و نظم حرکت مى کنند و از حرکت باز مى ایستند چنان که گویى در آشیانه خود قرار گرفته اند ،

وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ      (۱۷)    و سوگند به شب آن گاه که پشت مى کند و مى رود ،

وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ    (۱۸)     و سوگند به بامداد آن گاه که برمى دمد و روشنى اش در افق پدیدار مى شود ،

إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ   (۱۹)    که قرآن سخن فرستاده اى ارجمند ( جبرئیل ) است .

ذی قُوَّهٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکینٍ    (۲۰)     همو که نیرومند و نزد خداىِ صاحب عرش مقرّب و داراى مقام و منزلت است .

مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ    (۲۱)   در آن جا فرشتگان دیگر از او فرمان مى برند و در ابلاغ آنچه خدا به او فرمان مى دهد امین است .

وَ ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ   (۲۲)    و سوگند به همه اینها که محمّد مبتلا به جنون نیست; او سال ها همراه و همنشین شما بوده است .

وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبینِ    (۲۳)    او قطعاً جبریل را در آن کرانه روشن مشاهده کرد .

وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ   (۲۴)      و او در ابلاغ پیام هاى غیبى به شما ، بخل نمىورزد .

وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَیْطانٍ رَجیمٍ     (۲۵)     و این قرآن گفتار شیطان آن موجود رانده شده نیست .

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ     (۲۶)     پس شما به کجا مى روید ؟

إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ    (۲۷)    این قرآن جز تذکارى براى جهانیان نیست .

لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقیمَ    (۲۸)    ولى تنها کسانى از شما از آن بهره مى برند که بخواهند بر عبادت و اطاعت خدا پایدار باشند .

وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ    (۲۹)    و شما چیزى را اراده نمى کنید مگر این که خدا که پروردگار جهان هاست آن را اراده کند .

 

 

        آیا جملات خبریند و از نقش آنها در زندگی انسان سخن گفته می¬شود و یا از یک قانون: خورشید با همه عظمت و روشنائیش روزی خاموش می¬شود و ستارگان کدر می شوند حداقل دو مطلب می¬شود برداشت کرد ستارگان خود نور دارند و کدر می شوند و یا نور ستارگان از خورشید است و به دلیل خاموشی خورشید ستارگان کدر می شوند یعنی پایان راه چهار مرحله¬ای نظمی به هم می¬ریزد به نظر نمی رسد که مرگ زمین ناشی از بین رفتن خورشید باشددر زمین چه علائمی رخ می¬دهدکه جدا از مسائل خورشید است و اگر قبول کنیم انسان محوری را شاید که مرگ خورشید به دلیل اتفاقاتی است که در زمین می¬افتد و شاید هم یک روند طبیعی علمی که به هر حال با یک نقطه تکین همراه است! مرگی فرا می¬رسد و زندگی دوباره شکل می¬گیرد یک حرکت قانونمند به پایان می¬رسد و حرکتی نو آغاز می¬شود. یک مجموعه مرتبط با هم به نقطه تکین خویش می¬رسد و از دل ان یک نظم جدید و حرکت جدید متولد می شود.

        اشیا و نظم حاکم بر آنان که در این مجموعه معنی دارند و نقطه اتکا آن به حساب می آیند مورد بررسی قرار می گیرد و حداقل به نظم کنونی و حالت بعدی آن اشاره می¬رود خورشید حالت خویش را رها خواهد کرد. زندگی زمین بدون نور خورشید (و همانطور که ذکر رفت وجود خورشید به دلیل موجودیت زمین یک رابطه دو طرفه است) و هر آنچه که در ارتباط با نور اوست، ستارگان آنچه در زمین نقطه انکاست. کوهها و دریاها. احتیاجی به کوهها نیست نظم در حال از بین رفتن است هیچ چیز در جای خود نمی¬ماند و کوهها، ثبات کوهها در چیست شاید هر آنچه می¬خواهد باشد سنت الهی است که کوهها از جای خود کنده شوند.

        به نظر می¬رسد که انقطاع انسان از دنیا در حال وقوع است بریدگی انسان از وابستگی¬اش به زمین هر آنچه که به طور قانون¬مند و علمی انسان را به زمین وابسته کمی¬ند و هر آنچه که انسان خود را بدان وابسته ساخته است. خورشید- کوهها- دریاها – زمین را نگه می¬دارند تا انسان بدان وابسته باشد و انسان خود را بدان وابسته می¬کند مثلاً به شتران آبستن. کوهها از جای کنده می¬شوند شاید برای آنکه فاصله¬ها از بین برود مرز ظاهرهی تمام شود و همه انسانها در یک مکان مسطح و یکنوا گردآیند شاید وحوش به دلیل یک منظور خاص به وجود آمده باشند یک حقیقت واحد باشند پس گرد آورده شوند. آنچه که انسان علی¬الظاهر در آن نقشی ندارد تعیین تکلیف می-شود و آنچه که انسان به آن وابستگی نشان می¬دهد رهایش می¬سازد وحوش یعنی علی¬الظاهر عناصر غیرقانون¬مند آنان که تن به دام و اهلی شدن نداده¬اند تابع نظم می¬شوند گریزی نیست همه چیز تحت کنترل. دریاها یکی می-شوند شاید تا هر نوع تقسیم¬بندی حتی جغرافیایی از بین برود و انسانها در بعد انسانیت گرد هم آیند. آیا زمین بی¬نور است؟ تاریکی مطلق نفوس زوج روح خواهد شد به نظر می¬رسد که خبری است که باید منتظر آیات بعد بود تا مسأله روشن شود اگر منظور آن است که دو نفس و یا یک نفس و یک چیز دیگر با هم خواهند شد،از این رو لازمه¬اش است که آن دو چیز شناخته شوند احتمالاً بدون توضیحات بیشتر مسأله ابهام خواهد داشت اما از به گور رفته سئوال خواهد شد آیا منظور از بگور رفته ها همه مردگانند و یا آنان که به زور به گورها فرستاده شده اند یعنی مقتولین.

         احتمال دوم به نظر می رسد که بهتر باشد از آنان سئوال خواهد شد که به چه علت به قتل رسیده اند یعنی اولاً قتل بد است و ثانیاً به جرم بها داده شده است و نه مجرم نمی پرسند. که کی قاتل است احتمالاً قاتل در جای خود و مستقلاز مقتول جزای اعمال خود را خواهد دید اما از مقتول از علت قتلش سئوال می شود. به نظر می رسد که یکی از مهم ترین مسائل مسأله قتل است. و شاید بسیاری از مسائل حاد انسان در روی زمین منجر به قتل می گردد همانطور که در اغاز خلقت مسأله هابیل و قابیل اتفاق افتاد و حذف فیزیکی را به دنبال داشت پیام بسیار مهمی دارد به آدمیان که هرگاه اقدام به عملی می نمایند که حذیف یک یا چند و یا قومی را به دنبال دارد آیا از خود سئوال کنند که به چه دلیل. (رفتارهای حضرت امیر درجنگها قابل تأمل است از این دیدگاه هم).

          چرا مسأله قتل یک مسأله استثناست و بدان اشاره می شود شاید باید که به انتظار آیات بعد نشست اما از بعدی می تواند به فلسفه خلقت انسان برگردد و قتل بدان سبب مذموم است که انسانی را از فرصت برای اثبات فلسفه زندگیش محروم می کند یعنی یک بعد قضیه این است که انسان وظیفه دارد که اعمالی را انجام دهد و یا برای زندگیش فلسفه ای موجود است و قتل این فرصت را می گیرد مثلاً از دیدگاه اسلامی انسان باید که امتحان پس بدهد و قتل یعنی گرفتن فرصت از شخص برای امتحان البته این فقط یک بعد قضطه است به هر حال به انتظار آیات بعد و تبیین مسائل بود.

        البته سئوال کردنها هم بدون دلیل نیست و حتماً پس از ادامه برهان تصمیماتی اتخاذ می شود مسائل دیگری رخ خواهد داد صحف گشوده خواهد شد صحف می تواند به معنای کتاب اعمال اشخاص و گروها باشد و هم می تواند به معنی کتابی که بر ا ساس آن قضاوت می گردد و هر قوم به کتابی که با اساس آن داوری می گردد که پیام داده شده است باشد گاه سئوال و جواب است و بررسی اعمال جای عمل نیست دیدن نتیجه اعمال است و داوری یک انقطاع کامل از دنیا هر انچه که مربوط به توست و وابستگی بدان یک تنهایی کامل بین تو وخدای تو. نوری که حواست را به سمت چیز دیگری بکشاند نیست تا ببینی. و آیا نمی توان قیامت را در دنیا ساخت؟ هیچ نوری مسیر نگاهت را عوض نکند. هیچ کوهی وجود نداشته باشد هیچ دریای را فاصله نبینی همه جا یک چیز؟ همه آن چیزهای را که تو را از او بیگانه می سازد و نمی گذارد و که خود را و اعمالت را ببینی تا به او برسی ازت می گیرند. چرا خود چنین نکنیم؟ شاید اینطور نباشد که هر قتلی به یار باشد و شاید که به ما بیاموزد بسیاری از خواسته ها را در خود بکشیم. باید که تمام وحوش نفس خود را تابع سازیم. خلاصه هر آنچه که ما را می برد به غیر او از بین ببریم. آنگاه صحفی زیبا خواهیم داشت. حکایت لحظه لحظه بودن ماست اگر که بتوانیم! شاید مراد انسان شناسی باشد و عواملی که او را می تواند به هدایت برساند و یا از هدایت دور گرداند.

        دیدنها، غرورها،وابستگی ها، عناصر سرکش،امتیاز خواهی ها ابعادی از وجود انسانند که می توانند باشند. طریقه مقابله با هر کدام توضیح داده شده است. یک واقعه تاریخی نیست که انسان از بهشت رانده شده بلکه استمرار یک واقعه است در هر انسان هر انسان در بهشت است و در جهنم و دائم بین این دو در حرکت و توبه عامل برگشت هر زمان صحف را می¬توان گشود اما برای داوری باید همه چیز متعادل باشد و آنگاه بهشت و جهنم را به چشم خواهی دید. در حقیقت محیط داوری هم باید بگونه¬ای مهیا شود. همان طور که در قیامت می-شود. در حقیقت داور هم فضا همان گونه می¬بیند که کسی که باید داوری شود دنیای بدون کوه- دریا و خورشید و …

        شاید صحبت از یک قانون است همان طور که ستارگان می روند و باز می گردند و آمدنشان روز و با رفتنشان شب را باعث می¬شوند پیامبران هم در یک چنین روندی می آیند و می روند با آمدنشان نور را به جامعه می¬آورند و زمانی که نیستند تاریکی و جهل بر جامعه حکمفرماست. دیدنشان به مانند ستارگان است و کسی نمی تواند به انکارشان بنشیند می¬آیند و می¬روند و روشن می¬کنند و شاید که در درون هر انسانی هم¬چنین روندی و قانونی حکمفرماست و احتمالاً نقش مصلحین و متجددین هم چنین است این رسولان و مصلحین و حتی لحظات درونی هر انسان آنقدر وضوح دارند که چون صبح روشن می¬کنند و انسان نمی تواند که از آنان اشتباه بگیرد و باید آنان را جدی گرفت علی الخصوص رسولی به مانند محمد را. او که کریم است و خداوند او را به کرامت می¬ستاید برای عظمت و بزرگواری او همین بس. به نظر می¬رسد که توضیحات بیشتری را درباره عرش داده می¬شود. اگر چه همه چیز از آن خداوند است اما اشاره به آنکه خداوند صاحب عرش است باید حائز نکته مهمی اشد شاید بعدی از وظایف عرش و به نظر می¬رسد که در آنجا ساکنین هم دارد توجه و عنایت به امور رسولان و احتمالاً مسائل در رابطه با وظایف آنان دارد و شاید امور تربیتی انسانها از عرش سامان¬دهی می¬شود. در عرش است که انسانها درجه¬بندی می¬شوند و به همان نسبت جایگاه و منزلت می¬گیرند باید معیار و میزان ارزش-بندی را دریافت. پیامبر از دیدگاه عرشی قوتمند است اگر چه معیار و میزان آن مشخص نیست اما شاید توجه¬ای باشد به آنان که می¬شنوند که در همه جهات ممکن قوتمند است و به هر حال با پشتوانه¬ای بس قدرتمند به میدان گام می¬نهد و کسی را یارای مقاومت نیست.

         آنانکه در سر سودای مقاومتی را در سر بپرورانند با حریفی نیرومند طرف خواهند بود و آنان که دل به حق و حقیقت بسپارند. از پشتیبانی یاوری قدرتمند برخوردارند. او از جایگاهی خاص به معیار عرشیان برخوردار است و شاید بعدی از اثبات این مقام پشتیبانی و یاوری است که در همه امور محوله از طرف خداوند خواهد دید.

شاید از دیدگاهی مقام او در حدیست که فرمانروایی عرش و یا حداقل قسمتی از آن اوست و عرشیان فرمانش را می¬برند.

         شاید بعدی از فرمانها در رابطه با قوت¬مندی رسول خدا باشد که اعمال قدرتش را از طریق عرشیان انجام می¬دهد. شاید که امدادهای غیبی ریشه در عرش دارند. پیامبر باید حامی وحی باشد و آنرا ابلاغ نماید. شایسته است که پیام¬آور امین باشد و شاید این تنها یک وجه قضیه است و چنین است که عرشیان پیامبر را امین می¬دانند و شاید یکی از دلایل آن رفتار پیامبر است قبل از مرحله بعثت. پیامبر هر انچه لازم بوده است که انجام دهد به جا آورده است تا شایسته این مقام گردد.

        امین شمردن پیامبر در عرش یا انعکاس نگرش زمینیان بدو نیس؟ همانطور که مردم زمانه پیامبر او را به نام امین می¬شناسند عرشیان هم او را امین می¬دانند یعنی رابطه¬ای بین عرش و زمین شاید که رابطه¬ای دو طرفه برقرار می¬گردد و در حقیقت هدایت از این روش پیروی می¬نماید محل انجام آن عرش. پیامبر با عمل خود امین می¬شود و عرشیان او را امین می¬شمارند و تداوم این رابطه رفتن به مقامات دیگر است. آیا اجابت دعا هم از طریق عرش صورت می¬پذیرد؟

        مکانیزم فرمان¬دهی پیامبر و اجرای آن توسط عرشیان مشخص نیست شاید استجابت دعای پیامبر به دلیل نوع خاص دعای و خواسته¬های پیامبر گرامی همان اجرای فرمان است که از طرف خداوند به عرشیان تعویض می-گردد. و شاید اجرای فرمان پیامبر به معنی برداشتن واسطه برای انجام است. یعنی پیامبر به دلایلی و از جمله امین بودن در مقامی قرار می¬گیرد که می¬تواند مستقیماً خود قرمان دهد.

         آیا هر انسانی می¬تواند بدین مقام نائل آید؟ باید توجه کرد که مخاطب عام است ویا کسانیند که به پیامبر گوش می¬دهند و می¬توانند در همه اعصار و زمانها باشد لحن و نحوه گفتگو بسیار جالب توجه است. مخاطبی می¬تواند برداشت مهربانانه از آن کند و مخاطبی دیگر آنرا هشدار دهنده و تهدیدآمیز وجه مهربانانه آن در حدی است که پیامبر معرفی شده را باآن عظمت به عنوان هم سخن معرفی می¬کند و مخاطبین را شایسته و از آنان می-خواهد که آنان نیز او را امین بشمارند و نه مجنون. او را قدرتمند بدانند و جایگاه و مقامش را درک نمایند. آیا اگر کسی چنین کند از عرشیان نخواهد بود! ادعاهای او را باید درست دانست و او را امین شمرد. اگر مدعی است که او را دیده است به راستی چنین است و او را در افق روشن دیده است و این نیست مگر به دلیل مقام و موقعیتی که به دست آورده است. آنچه که او دیده است برای دیگران غیب است و او بازگو کننده آن.

        آنچه را که او در افق روشن می¬دیده است و یا می¬بیند برای دیگران غیب. امین است و به دلایلی که به مقامات رسیده و بنا بر آنچه که دیده است سعادت دیگران را می¬خواهد و عللی که باعث بخل می¬شود در او نیست او مبرا از بخل است و بنابراین غیب را آنگونه که باید بازگو می¬کند و هیچگونه بخلی نمی¬ورزد.

       شاید که یکی از این عوامل خودخواهی باشد و عامل دیگر می¬تواند حسادت و یا خواست ضلالت دیگران. مشفقانه از مخاطبین خواسته می¬شود که سخن او را باور کنند و از وهم و خیال و تصور اینکه سخنان از شیطان مطرود باشد بپرهیزند در حقیقت مبنای تجزیه و تحلیلهای بعدی باید بر این اصل استوار باشد که آنچه پیامبر می-گوید حق است. و برای سعادت بشر. نه گونه¬ای شیطانی است و نه برداشتی شیطان گونه باید از آن کرد و برخوردی غیر از آن نشانی از یک تفکر شیطانی دارد.

        همانگونه که شیطان انسان را می شناسد. انسان هم خود را می شناسد و هم شیطان. احتیاج به معرفیش نیست تنها به رجیم بودن او اشاره رفته است. مهربانانه از انسانها دعوت می شود که برای سعادت خود به پیامبر و پیامبران بپیوندند و از وحی پیروی نمایند. اگر سعادت می خواهید به کجا می روید؟ آیا می توانید جائی بهتر بیابد هر انسانی وجوهی از خداوند را درک می کند و خداوند پیامبر را قوتمند می داند پس با هر دلیل و برهانی بهترین مکان اینجاست چه طلب میکنید که در جای دیگر به دنبال ان م گردید. هشداریست به گروهی که به کجا میروید. آیا می دانید که با نفی پیام به کجا می روید؟ سرنوشتی مبهم.

        پیام آن است که چه بمانید و چه بروید پیامبر حامل ذکری است برای همه. هر آنچه لازمه تذکر است داده می شود و آنان که می مانند مستقیمند و طالب آن. نحوه برخوردشان با کتاب به گونه ای دیگر است. و آنان که می مانند خواستشان همان چیزی است که خداوند از برای بشر خواسته است. معیار میزان خداوندی همان است که درکتاب آماده است و آنان که می روند به قانون الهی تن در داده اند و انتخاب کرده اند آنچه که خداوند در قانون خویش از برای آنان خواسته است.

 

bahram@uk.ac.ir

 

* یوسف بهرامپور دانشکده ریاضی دانشگاه کرمان

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x