اسلام تفاوت ( قسمت ۱۰) از واقعه آینده

نمی خواهم با گفتن واژه  انشاءالله  خودم را به جریان امور بسپارم ، انشاءالله نباید این را برای من القا کند که بتوانم مسئولیت خود را بپیچانم. باید بین این گشودگی و امکانیت آینده با فرار از مسئولیت فردی تفاوت گذاشت. به عبارت دیگر این واژه از دو سو بازتاب خطری برای من فردی انسانهاست. از سویی ممکن است من با گفتن انشاءالله  تن به هر چه پیش آید، بدهم و این پیشامد را به همین خواست خدا نسبت بدهم و رفع مسئولیت از خود کنم، از سوی دیگر می تواند این خطر را داشته باشد که من با گفتن  انشاءالله  می خواهم قولی ندهم، خودم را متعهد چیزی یا کسی نکنم، در واقع می خواهم از مواجهه با واقع فرار کنم.

اسماعیل اردستانی: انشاءالله به این معنا نیست که خدا برای ما چیزی می خواهد که ما نمی خواهیم، یا این نیست که او چیزی را نمی خواهد که ما می خواهیم، یا اینکه ما تلاش کنیم بفهمیم که او چه می خواهد تا ما همان را بخواهیم و یا اینکه خدا بداند که ما چه می خواهیم و او همان را بخواهد، بلکه  انشاءالله مطلقا مربوط به رخداد آینده است. انشاءالله، یعنی ممکن است هر آن برنامه من به هم بریزد ، و چیز دیگری از کار دربیاید. انشاءالله یعنی گشودگی به آینده، امکان آینده، انشاءالله، یعنی اینکه هستی فراتر از ضرورت است ، امکانی که از قاعده بیرون می زند ، مازادی که تن به مهار آگاهی و برنامه ریزی نمی دهد ، یا عنصری که تن به سیستم نمی دهد ، انشاءالله گشودگی به عنصر شورشی هستی است ، نوعی امکان عمل رادیکال اخلاقی و سیاسی که قدرت مسلط را به چالش می کشد.

نمی خواهم با گفتن واژه  انشاءالله  خودم را به جریان امور بسپارم ، انشاءالله نباید این را برای من القا کند که بتوانم مسئولیت خود را بپیچانم. باید بین این گشودگی و امکانیت آینده با فرار از مسئولیت فردی تفاوت گذاشت. به عبارت دیگر این واژه از دو سو بازتاب خطری برای من فردی انسانهاست. از سویی ممکن است من با گفتن انشاءالله  تن به هر چه پیش آید، بدهم و این پیشامد را به همین خواست خدا نسبت بدهم و رفع مسئولیت از خود کنم، از سوی دیگر می تواند این خطر را داشته باشد که من با گفتن  انشاءالله  می خواهم قولی ندهم، خودم را متعهد چیزی یا کسی نکنم، در واقع می خواهم از مواجهه با واقع فرار کنم.

از طرف دیگر من با گفتن انشاءالله  بی اعتمادی خودم را به ضرورت هستی ، نشان می دهم ، پنجره ای برای خروج از زندان طبیعت درست می کنم ، به همین دلیل امیدم را به آینده همچنان حفظ می کنم .مشخص است که اگر  انشاءالله را به نوعی مشیت متافیزیکی یا قوانین طبیعت یا تاریخ فروبکاهیم ، امید را از دست داده ایم .امید تنها در حالتی معنا دارد که من امکان خروج از این ضرورت را داشته باشم .قرآن به خوبی این معنا ازانشاءالله را در خود هدف گرفته ، جاییکه مثلا بنی اسراییل از نیل عبور می کند ، یا زن باکره ای ، پسری می زاید یا عجوزه ای باردار می شود.

نباید این گزاره ها را به سان گزاره هایی تجربی نگاه کنیم ، که البته ضرورتهای تاریخی و طبیعی را نادیده می گیرد ، بلکه اینها را باید چون امکانهای خیالینی دید که منتهای ارزوی انسان است .آدمی دوست ندارد که در زندان تاریخ و طبیعت بماند ، آدمیان به کمک این خیالها ، امید را در خود می آفرینند .
بنابراین جفاست در حق  انشاءالله ; که آن را یا برای مشیت از قبل اراده شده ای در نظر بگیریم که نفی کننده مسئولیت ما باشد و یا آن را تبدیل به گذرگاه فریبی قرار بدهیم که بتوانیم فرار از مسئولیت خود را با آن توجیه کنیم .

از سوی دیگر انشاءالله  تاکید را از گذشته به طرف آینده می برد .من با گفتن انشاءالله  ، خودم را در معرض رخداد آینده قرار می دهم و اینجا منظور از آینده صرفا زمانی هنوز نرسیده نیست ، بلکه یک جای دیگرهم هست. انشاءالله ، هم زمان و هم مکان دیگری  است و منظور از دیگر همان خروج از ضرورت است .یکی از مصداقهای این آینده در قرآن ، واقعه قیامت است .همچون سرنوشت  انشاءالله، رخداد قیامت هم دچار سوء فهم بزرگی شده است .فهم سنتی قیامت را حادثه پایان جهان می داند که حالا با توصیفاتی که در قرآن از آن صورت گرفته ، تصور می شود این واقعه تاریخ پایان جهان است .در صورتیکه باید به واقعه قیامت همچون خود امکانیت آینده نگاه کرد ، آینده ای که مازاد و برون رفتی از هر نوع ضرورت تاریخی و طبیعی است .اگر نگاهی به توصیفات قرآن از قیامت بکنیم ، می فهمیم که رخداد قیامت رخدادی نا- طبیعی ، نا – عقلانی و نا – تاریخی است .حادثه آخرالزمان ، حادثه ای بیرون از زمان و تاریخ است .فهم سنتی به قیامت چون جادثه ای داخل تاریخ هستی نگاه می کند و صرفا آن را یکی از سلسله وقایع تاریخ هستی می شناسد ، در صورتیکه رخداد قیامت رخدادی بیرون از زمان و تاریخ است .به همین جهت است که می توان گفت قیامت در هر لحظه ای امکان حضور دارد .قیامت ، غیاب زمان حاضر است و زمان حضور فعلی فقط رد و نشانی از زمان بیرون از تاریخ است ، به همان ترتیبی که زندگی سایه مرگ است ، اینکه زندگی حضوری از مرگ است ، قیامت هم نا-زمان هستی زمانی است .از همین جهت است که واقعه رستاخیز ، زمان باقیمانده هم هست و منظور از باقیمانده ، مولفه ای است که از زمان بیرون می زند .باید در نظر داشته باشیم که رخداد فروپاشی هستی ، بخشی از تاریخ هستی نیست ،همانطور که مرگ بخشی از زندگی نیست ، بین دنیا و آخرت گسستی وجود دارد که با هیچ روایتی پر نمی شود ، اگرچه دین و از جمله قرآن تلاش می کند روایت پیوسته ای از این گسست بدهد .این زمان باقیمانده یا همان زمان پایان ، همان زمانی است که خارج از هستی است،

اگرچه زمانی است مربوط به آینده ، اما همچون مرگ بر زمان تاریخی ما سبقت دارد .این زمان آینده ای است که نه تنها به ما سبقت دارد ، بلکه امکانهای زندگی ما نیز هست.
از طرفی این آینده صرفا متعلق به انسان است ، چون در فرآیند یادگیری زبان و قانون و از این قبیل ، گرفتار بیگانگی است .حیوانات این آینده را ندارند ، چون این خود-بیگانگی را از سر نمی گذرانند .انسان به واسطه شکافته و دو تکه شدن توسط اجتماع و زبان است که واجد این دیگری ; زمانی و مکانی می شود و جالب است که می گوییم اتفاقا همین انسان دو تکه یا فطرتمند ( از انجا که یکی از معانی فطرت شکافتن و تکه تکه شدن است ) است که مسئولیت پاسخ گویی به عملکرد خود را دارد .اگر انشاءالله  به معنای اراده و خواستی فراتر از خود انسان بود که از قبل متعین شده بود ، رخداد آینده بی معنا بود .تنها در حالتی که  انشاءالله ; معنای امکان و گشودگی به هستی باشد ، رخداد قیامت معنای پاسخگویی را خواهد داد .
از سوی دیگر همین معنا از  انشاءالله است که ما را نسبت به دیگران و از جمله حیوانات و طبیعت گشوده نگاه می دارد .من از آنجا که آینده دارم ، آینده ای که خواهد آمد ، خود را در معرض دیگری هم قرار می دهم .این دیگری هر کس یا چیزی است که من نسبت به آن پاسخگو خواهم بود .بنابراین بنیاد اخلاق و مواجهه با دیگری مبنایش نه این است که  خدایی هست ; و اگر خدایی نباشد ، هر کاری مجاز خواهد بود ، بلکه مبنای اخلاق همین گشودگی به آینده و دیگری است .به یک معنا ، آینده من همین مواجهات تروماتیک با دیگری است .آینده اصلا همین برخورد با دیگری است .

اما چیست در این میان توکل و دعا :

اگر  انشاءالله معنای تقدیری را ندارد که برایم رقم خورده ، بلکه هستی من نوعی امکان محض بوده ، اگرچه من در هر لحظه با هر مواجهه ای خودم را در تاریخ و تقدیر خاصی متعین می کنم ( هر رخداد گذشته ای ، رخداد بعدی را متعین می کند ) ، اما تازه در این حالت است که دعا و توکل برایم مفهوم تازه ای پیدا می کند .دعا و توکل نه خواست تبدیل شدن به سوژه خواست دیگری و از جمله دیگری بزرگ یا همان خدایی است که مشیتش تقدیر مرا از قبل مشخص کرده ، است و نه سپردن امور به تقدیر و فرار از مسئولیت خودم .همچون انشاءالله، توکل هم گرفتار خطرات دوسویه قبلی هست .اما اگر تحلیل ارائه شده در مورد انشاءالله را بپذیریم ، دعا و توکل هم چیزی نیستند به غیر از گشودگی به دیگری و آینده .البته من ضرورت را خوب می شناسم و توکل به این معنا نیست که ضرورت را نادید بگیرم ، اما با خواندن دعا و گرفتن موضع توکل ، برای خودم ساحتی مازاد را می آفرینم .البته باید همواره خطر; فریب خود  را در نظر داشت ، اگر خطر در  انشاءالله فریب دیگری بود ، در توکل این خطر ، فریب خود است .بنابراین فرمول توکل ، ضرورت بعلاوه x می شود .من با دعا و توکل ضرورت را نادیده نمی گیرم ، اما یک ناشناخته را برای خودم در نظر می گیرم ، و البته هستی این ناشناخته ، و بنیاد این مولفه اضافه بر ضرورت ، همان قطعی بودن آینده است .اینکه زمانی خواهد امد ، اینکه کسی خواهد امد ، که جایش خالی است ، ضرورت این x ناشناخته ناشی از ضرورت آمدن آینده است .من با توکل و دعا ، چنگ در هر نوع امکان آینده می زنم که انتظار آن را می کشم .در واقع دعا طلب کردن و ستاندن همان چیزی است که ما قبلا پرداخت کرده بودیم .در دعا ما طلب خودمان را از زمان باقیمانده ، از آینده ، از مرگ می ستانیم .
بنابراین به تعریف جدیدی از اقتصاد لیبیدویی دعا رسیدیم ؛ در دعا چیزی که ما قبلا ، پیش پیش ، ذخیره کرده بودیم ، طلب می کنیم ، و نکته اساسی این است که در دعا ما چیز اضافه ای از هستی نمی خواهیم ، بخشی از لذت مازاد خود را که تحت عنوان آینده یا زمان باقیمانده ، واگذار کرده بودیم ، طلب می کنیم .

پ ن :

۱.
یکی از درسهای روانکاوی ، تشخیص و فورموله کردن متعین شدن آینده توسط وقایع گذشته است .لاکان در پس گفتار به سمینار ; نامه ربوده شده; از ادگار آلن پو ; دست به تبیینات پیچیده ماتریس ریاضی این موضوع زده است .بوریس فینک در کتاب ; سوژه لاکانی  خود توصیف خوبی از زبان ناخوداگاه داده است .در واقع ضرورت و تقدیر چیزی نیست جز همین ته نشست یا رسوب وقایع گذشته در زبان و تاریخ و جامعه .مثلا زنجیره پرتاپ سکه را در نظر بگیرید که هیچگاه ۳ بعد ۱ و یا ۱ بعد ۳ نمی آید و این چیزی نیست جز ضرورت خود زنجیره .اما این تحلیل مانع از گشودگی سوژه به آینده و امکان محض نمی شود .سوژه های انسانی همچنان در مواجه با واقع قرار دارند و ساحت واقع لاکانی ، همچون آینده در نزد دریدا ، نه تنها یک راز ، یک x ناشناخته است ، بلکه نوعی باقیمانده و ته نشست هم هست .این باقیمانده ، بعدا نقش غیاب زنجیره را بازی می کند که زنجیره همواره تلاش می کند آن را نادید بگیرد .همچون حضور که مانع غیاب است و یا زندگی که مرگ را مخفی می کند .

تفسیر پیچیدگی این موضوع که چگونه این ته نشستی که زنجیره وقایع جهان را متعین می کند ، در نقش باقیمانده و غیاب و یا آینده ، خودش زهدان امکان و تصادف است ، از توانایی; این متن بیرون است .

۲. باید در نظر داشت که رخداد آینده یا رستاخیز ، رخداد فروپاشی ضرورت هم هست .در توصیفاتی که قرآن از این حادثه آورده ، قوانین طبیعی فرومی پاشند ، مثلا خورشید تاریک می شود ، ستارگان فرو می افتند ، یا کوهها تبدیل به پشم روان می شوند .، همینطور زنده شدن مردگان .نباید اینها را همچون وقایع طبیعی چیزی شبیه آن نظریه علمی که از پایان جهان و خاموش شدن خورشید می گوید ، در نظر گرفت .بلکه اینجا می خواهد خود فروپاشی قانون و هر چه ضرورت است را گوشزد کند .رخداد قیامت رخدادی است که اگر بخواهیم به اصطلاحات لاکانی توصیف کنیم  ،نام پدر اعتبار خود را از دست می دهد به همین جهت یکی از توصیفات جدایی پدر از پسر یا بهترین دوستان است .حتی زبان استعاری این توصیفات هم موید این مسئله است که در رخداد رستاخیز زبان نه این زبان دستوری است که فاعل بر صدر می نشیند ، که اتفاقا قیامت خود فروپاشی هر نوع فاعلیتی از نوع ” من ” است .در رخدادی از نوع قیامت  من ناپدید می شود ، شاید به خاطر خصلت تروماتیک این رخداد ، چون در تروما ، انسان برای لحظه ای خودش را فراموش می کند .به همین خاطر است که من ; در قیامت عاملیت خود را از دست می دهد و این “بدن “است که شهادت می دهد ، آنجا زبان هم مستقل از ” من “می شود که چیزهایی می گوید که بر خلاف میل  من است .آیا این همان معنای ناخودآگاه نیست ؟

۳.چطور آینده ای که مرا دربرگرفته ، بر من سبقت دارد ، قبلا ، توسط خود من ، پس انداز شده ؟ باید در نظر داشت این آغازی قبل از هر نوع آغازی بوده ، من قبل از اینکه خودم در جریان باشم ، اقساط مرگ خود را پرداخته ام .این پس اندازی نیست که من از آن آگاه باشم ، معلوم است که اگر می فهمیدم آن را پیش خور می کردم ، این آغاز هر نوع آغازی هست که همچون آینده از زمان بیرون می ماند .من هر چه تلاش کنم نمی توانم این آغاز را به چنگ بیاورم .هر چند اینحا هم دین توصیف خیالینی از بهشت پیش- زمینی ارائه داده است .ممکن است در خیال، من اینگونه دوست داشته باشم که بله این آغاز فقط لذت ناب بوده ، چون من از وقتی خودم را شناختم ، با خودم بیگانه بودم ، من با فطرتم به دنیا آمدم ( من قبل از اینکه به دنیا بیایم ، زبانم مشخص است ، همینطور نامم ، والدینم و محل زندگیم ) ، من از این آغاز ، خاطره ای دارم که نمی توانم بازنماییش کنم .البته بشر همواره تلاش خیالینی برای این پیش- آغاز ، داشته همچون توصیف بهشت قبل از هبوط انسان ، یا پدر ازلی فروید که همه زنها را برای خودش می خواست و تابع هیچ قانونی نبود ، اینها صرفا فیکشنهایی برای بازنمایی این لذت ناب و آلوده نشده به ژویسانس ، یا لذت پیش- تروماتیک است .باید در نظر داشت که هر نوع لذتی ، تروماتیک است ، مفهوم لذت پیش- تروماتیک ، مفهومی متناقض است .البته سوژه های انسانی همواره این پیش- آغاز را فرض می گیرند و من تصور می کنم این فرضی است که ناشی از مواجهه تروماتیک با واقعیت است .این خاطره پیش- آغازین ، خودش برسازنده سوژه است و البته محصول مواجهه با واقع مطلق آینده .
در زبانهای لاتین ، واژه های باقیمانده و خاطره اشتراک لفظی هم دارند ، البته در زبان فارسی[ عربی] این اشتراک معنایی بین حافظه و باقیمانده وجود دارد .اینجا سخن از حافظه ای است که حفظ می شود ، باقی می ماند .آیا زمانی که باقی می ماند ، همان زمانی نیست که پیشاپیش حفظ شده است ؟

۴ .
رخداد قیامت اگرچه غیاب جهان حضور است ، اما همچون حفره ای است که جهان حضور پیرامون آن شکل می گیرد .در تحلیل زنجیره ضرورت گفتیم که زنجیره پیرامون غیاب خود شکل می گیرد ، هر چند تلاش می کند آن را نادیده بگیرد ، لازمه جهان شدن جهان ، طرد این غیاب است .بدون اینکه خود این حفره یا نیستی را طرد و یا بازنمایی کنیم امکان جهان شدن جهان وجود ندارد .به همین دلیل همه مناسباتی که در توصیف قیامت آمده باید طرد و گنار گذاشته شود تا جهان دوباره جهان شود .دوباره خورشید در جایگاه خود مستقر می شود ، روزها جانشین شبها می شوند و زمان مسیر خطی خود را طی می کند نوعی چرخه زمانی و مکانی مجددا برقرار می شو .به عبارت دیگر ، قیامت نوعی آشفتگی و عنصر مازادین جهان است ، نوعی تخطی از همه قوانین عالم ( به این ترتیب آیا خدا نخستین تخطی گر جهان نبود ؟)، به این ترتیب آیا کل متن قرآن پیرامون جزء سی ام شکل نگرفته ؟ آیا آن بیست و نه جزء باقیمانده حول خلا ء و نیستی جزء سی ام شکل نگرفته ؟

۵.
تنها سوژه خود-بیگانه شده ، سوژه زبان، است که آینده دارد .گفتیم که تنها انسان است که فطرت دارد یا هستی شکافته شده ، آینده از میان همین شکاف به درون انسان نفوذ می کند .به همین خاطر است که در روانکاوی این شعار تبدیل به کلیشه شده که ; تنها نیزه ای که زخم می زند ، قادر به ترمیم آن است ; اینجا هم همین آینده ای که شکاف می اندازد خودش زخم را جوش می آورد .آیا این آینده مطلقا نازمانی همان آغاز پیشا- زمانی نیست ؟ حالا این ایراد به ما وارد نمی شود که چگونه این غیریت نامعادل تبدیل به معادله همان می شود ؟ برای خروج از این پارادکس ، باید زمان باقی مانده را مطلقا امکانی جدید و نو بدانیم .تنها جایی که تکرار واقعا تفاوت است در همین زمان باقیمانده است .اگر این زمان باقی مانده ، چیزی نیست جز زمان تعویق یا تاخیر سوژه نسبت به آینده ، آیا این مصداق همان نیزه ای نیست که هم زخم می زند هم آن را بخیه می کند ؟

۶.سناریویی که حول خلاء رستاخیز شکل می گیرد ، در واقع نقش همان نوار زخم بندی را دارد .البته لازمه ساخت این روایت هستی شناختی از جهان و تاریخ و کنش انسانی ، طرد این رخداد فروپاشی هم هست .این سناریو بر اساس خیر مطلق موجود برتری ساخته می شود که البته همیشه هم خیر نیست و گاهی عذاب هم برای بندگانش می فرستد .اگرچه رخداد رستاخیز به طور کلی آینده و دیگریت این جهان خلق شده است اما در خود این خلقت هم باید عنصری طرد شود تا سناریو رضایت بخش باشد .نقش عامل طرد در این سناریو را شیطان بازی می کند .شیطان عامل شر در جهان قانون و زبان است ، نوعی عنصر درونی در جهان که باید طرد شود .در این سناریو ، امر آسیب زای واقعیت تحت عنوان عذاب الهی ناشی از شرارت انسان است و راه رهایی از این عذاب ، البته طرد عامل شیطانی در کنش انسانی و صحنه تاریخ است .

۷. با این ترتیب آیا می توانیم گفت که اسلام پیرامون حفره نیستی خود،; ساخته شده است ؟ نوعی سناریو و روایت کلان از تاریخ و جهان برای توجیه شر و نیستی در هستی ؟
ایا سیمپتوم اسلام همین مرگ و نابودی نیست ؟ و این سناریو چقدر نه تنها نگران نابودی جهان و انسان است ، بلکه نگران مرگ خودش ؟اگر اینگونه باشد مشخصات یک خوانش سیمپتوماتیک از اسلام چگونه است ؟

۸ . گسست رخداد قیامت یا آخرت از زمان یا جهان فعلی ، به این معنا نیست که همچنان یک پیوستگی خطی بین اینجا و آنجا برقرار است .زمان دیگر و جای دیگر ، صرفا استعاره هایی برای نه- هنوز و نه- اینجا از زاویه دید سوبژکتیو انسانی هستند .به این معنا همیشه بین آخرت و دنیا درهم تنیدگی دیالکتیکی وجود دارد و منظور از دیالکتیک مولفه طرد است .دنیا و آخرت هریک سویه مطرود خود هستند ، هر چند یکی در نقش حضور و دیگری در نقش غیاب .به تعبیر قرآن که البته این را در مورد کافران به کار می برد ؛ جهنم هم – اکنون ( و هم بعدها) ، محیط بر آنهاست .اگر بخواهیم این تعبیر قرآنی را گسترش بدهیم ، چون مجاز هستیم ، آخرت هم همین وضعیت را به دنیا دارد .زمانی دیگر نه این زمان و جای دیگر نه اینجا ، بر این زمان و این جای ما سبقت دارد و آن را دربر گرفته .در اینجا آخرت قطعیت خود را از نه- هنوز و نه – اینجا زبان انسانها می گیرد ، البته زبانی که لاجرم آغشته به وعده می شود .

۹ . همین دیالکتیک اکنون و نه – هنوز و یا اینجا – آنجا هست که در سوژه های انسانی تولید انتظار می کند .همین که به کسی وعده ای می دهیم ، او را منتظر نگه می داریم .انتظار حالت سوژه ناخشنود از اکنون و اینجا هست .باید در نظر گرفت این حالت انتظار همیشه صورت کنش تخطی به خود می گیرد و اصلا منشاء کنش مقاومت بر قدرت مسلط از همین سویه آخرت- گرایانه در دین گرفته می شود .نقدی که بر وضعیت انشالله یا توکل یا خود قیامت گرفتیم اینجا هم مصداق پیدا می کند .انتظار ، انتظار خلاص شدن دنیا و سروته همه چی به هم آمدن و شروع جهان آخرت نیست .طبعا اگر اخرت را پیوستی بر دنیا بدانیم ، انتظار معنای دیگری نخواهد پیدا کرد .اما اگر دیالکتیک دنیا و آخرت را اینگونه در نظر داشته باشیم که همین اکنون اخرت سایه اش بر دنیا حضور دارد ، همین حالا زمان باقیمانده ، اکنون ما را دربر گرفته ، آنگاه انتظار سویه انقلابی و کنش تخطی به خود می گیرد .اگر این نه- هنوز و نه- اینجا ، زمان و دنیای فعلی ما را آغشته کرده ، انتظار نیروی پیشبرنده خود را از همین وعده می گیرد.

۱۰ .انشاءالله ، یادآوری گسست در خود هستی است ، یعنی شکافی که ضرورت را از امکان جدا می کند ، انشاء الله نه خود این ضرورت است و نه امکان محض ، بلکه شکاف و خلاء بین این دو است .از همین گسست و شکاف است که امر شر و نیستی عبور می کند و جهان را از مطلق خیر یا هستی ناب ، جدا می کند ، و اینکه هستی ضروری یک تمامیت نیست ، همواره امکان استثنایی وجود دارد ، همیشه موضوعی هست که روند طبیعی امور را با اختلال مواجه کند ، به نوعی من با گفتن این واژه ، می پذیرم که یک تمامیت نیستم ، یک هویت کامل نیستم ،هر لحظه ممکن است از هم بپاشم و چیز دیگری شوم .البته آگاهی و میل بشری همواره تلاش می کند که این گسست در هستی خودش و یا وجود بیرون از خود را ترمیم کند ، از آنجا که مواجه شدن با این گسست و هاویه خوف انگیز است ، ابنای بشر با هر وسیله ای سعی می کنند که از آن دوری کنند حتی با فرض پذیرش مشیتی برتر در هستی یا تاریخ .

۱۱.هم توکل و هم دعا و حتی کاربرد واژه انشالله ، دلالت بر ناتمامی هستی بشری و تاریخ آن دارد .اینها تایید یک اراده و قدرت برتر و سابق بر هستی ما انسانها دارد ، حتی این  x ناشناخته که همواره ناشناخته می ماند ، هم دلالت بر کمبود ذاتی وجود بشری دارد .در توکل و دعا ما راه را بر امر منفی باز می کنیم ، در واقع به استقبال سویه تاریک و خوفناک هستی می رویم و با آن همانند سازی می کنیم .البته درنگ بر این استقبال از شر زایشگر اخلاق و سیاست خاصی است که بعدتر به آن خواهیم پرداخت .

ادامه دارد

 

۵ ۱ رأی
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
1 دیدگاه
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
مسعود
مسعود
آبان 7, 1400 11:34 ق.ظ

تعجب می کنم که با وجود این همه مطلب مهم و جنجالی به بحثی بین جبر و اختیار پرداخته اید هر نویسنده مطلع وآگاهی مثل شما موظف است که چشم بر این سیاهی جهل نبندد مثلا. شیعه بقدری دچار کجتابی گشته است که بلکل دیگری هیچ ربطی به خداوند متعال و قرآن کریم ندارد ۱۲ امام در قرآن کریم وجود ندارد که هیچ نفی هم شده علی ابن ابیطالب نتنها مقام معنوی نداشته بلکه از کسانی بودند که پس از مرگ پیامبر به وادی قبل از اسلام رجوع می کند حسین ابن علی بخاطر حکومت جنگ کردن و کشته شدن… مطالعه بیشتر»

فهرست
1
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x