تاملاتی بر پایه ی چیستی احساس

چکیده :
پیش از این مقاله ای تحت عنوان«چیستی احساس و رابطه ی آن با نیاز» نوشته ام. در مقاله حاضر سعی کرده ام تاملاتی پیرامون کاربرد آن مقاله ارائه دهم. به این منظور به مسائلی به ویژه در حیطه ی فلسفه ی زندگی پرداخته ام. در این مقاله برای زندگی فلسفه ایی پیشنهادی ارائه داده ام. و آن این است که زندگی یک تفریح است. نشان داده ام که شادی موضوعی ناممکن است و هدف از زندگی نباید شادی باشد. به چیستی پوچی پرداخته ام و نشان داده ام راه حل فائق آمدن بر آن افراطی کردن آن است. چیستی عشق را از نظر گذرانده ام و نشان داده ام که عشق جزء دسته ی رنج هاست. از چیستی افسردگی و ابزوردیسم پرسش کرده ام و راه حل هایی برای برون رفت از آن ها ارائه داده ام. در پایان نیز بحثی تحت عنوان« تعیین تکلیف با فروید» را آورده ام. و در آن جا نظریات فروید را از دیدگاه خودم بررسی کرده ام. به طور کلی این مقاله ایی در مورد کاربرد «چیستی احساس» در سایر حوزه هاست.

| عظیم مدهنی میرزاوند |

مقدمه

یکی از مهم ترین بخش های هر اندیشه ایی نشان دادن کارآیی آن در عمل و زندگی روزمره است. اهمیت این موضوع در حوزه ی فلسفه – روانشناسی دو چندان است. هر اندیشه ایی در چنین حیطه ایی باید بتواند با مسائلی چون پوچی و افسردگی دست و پنجه نرم کند. در مورد معنا و هدف زندگی به چاره اندیشی بپردازد. و موضع خود را در مورد موضوعاتی همچون شادی و عشق بیان دارد. این نوشته تاملاتی پیرامون چنین مسائلی است. پیش از این مقاله ایی تحت عنوان «چیستی احساس و رابطه ی آن با نیاز» نوشته ام. در مقاله پیش رو تاملاتی پیرامون کارآیی «چیستی احساس » در چنین زمینه هایی می پردازم.

چندی پیش سازمان جهانی بهداشت اعلام کرد که در هر چهل ثانیه یک نفر از طریق خودکشی جان خود را تسلیم می کند. آماری تکان دهنده و قابل تامل است. اما پرداختن به چنین مسئله ی مهمی بدون پرداختن به مسائل و موضوعات عمیق تری نظیر افسردگی و پوچی ممکن نیست. برای حل این مسائل نیز ناگزیر از پرداختن به موضوعاتی نظیر هدف و معنای زندگی هستیم. ما باید دقیقا مشخص سازیم که منظورمان از پوچی و افسردگی چیست. و چه راه حل هایی برای فائق آمدن بر آن ها در اختیار داریم. همچنین می بایست مسائلی همچون شادی و عشق را به صورت جدی تری مورد واکاوی قرار دهیم. و جایگاه آن ها و ربط آن ها با مسائل ذکر شده را مشخص سازیم.

از سوی دیگر یکی دیگر از مسائل پیش روی بشر مساله ی اخلاق است. به نظر می رسد در عصر کنونی جهان شدیدا با مساله ی بی اخلاقی رو به روست. از جنگ های گسترده و پراکنده در سطح جهان تا خیانت های خانوادگی، همه و همه تحت عنوان بی اخلاقی یا ضد اخلاق گرایی قابل جمع هستند. و این مساله ایی است که از نگاه نویسنده ی این سطور از اهمیت بالایی برخوردار است. و هر اندیشه ایی در حوزه ی روانشناسی – فلسفه ناگزیر است نسبت خود را با آن مشخص سازد. و راه هایی برای برون رفت از این وضعیت ارائه دهد.

به طور خلاصه می توان چنین بیان داشت که از نظر نویسنده ی این نوشتار دو مساله ی مهم وجود دارد که هر اندیشه ایی در حوزه ی فلسفه – روانشناسی باید نسبت خود را با آن ها مشخص سازد. نخستین مساله خود زندگی است. برای حل این مساله می بایست به زیر مساله هایی همچون شادی، عشق، پوچی و افسردگی پرداخت . و دیگری مساله ی اخلاق است. در این نوشتار سعی کرده ام نسبت «چیستی احساس» و این دو مساله را نشان دهم.

پوچی چیست؟

برای برون رفت از از پوچی ابتدا باید مشخصا کنیم که اصلا پوچی چیست. بدون این که بدانیم پوچی چیست راه حلی برای برون رفت از آن نیز نخواهیم داشت. تصور عمومی این است که پوچ گرایی چیز بدی است. پوچ گرایی باعث خود کشی می شود. و باید به نحوی بر آن فائق آمد. برخی بر این باورند که دین باعث می شود انسان احساس پوچی نکند. متاسفانه تک تک این ادعاها غلط هستند.در این قسمت به این ادعاها خواهم پرداخت و مشخص می کنم که پوچی چیست.

بعید است که پوچ گرایی بتواند باعث خودکشی بشود. چون خودکشی عملی است. و هر عملی انگیزه ایی می خواهد. پوچ گرا خالی تر از آن است که چیزی بخواهد. تهی تر از آن است که حتی خودکشی کند. آدم پوچ گرا در درون خودش احساس پوچی می کند. جهان او تهی از ارزش ، تهی از خواستن است. متاسفانه حتی دین هم نمی تواند در برابر پوچ گرایی ریشه ایی چاره ساز باشد. زیرا پوچ گرا خواهد پرسید: چرا باید حرف خدا را پیروی کرد؟ چرا رفتن به بهشت واجد ارزش است؟ من در طول عمرم چند تایی از این گونه ی نادر و والا را ویزیت کرده ام. روی یکی از آن ها خیلی کار کردم. سعی کردم او را امیدوار کنم. از او خواستم تا یک رشته ی مورد علاقه پیدا کند. و در آن درس بخواند. فکر می کردم این طور از حال و هوای پوچ گرایی نجاتش خواهم داد. او گفت پزشک خواهد شد. چون می خواست ببیند درون رگ ها و عضلات انسان چیز خاصی هست یا نه! گونه ایی عجیب و دوستی غیر قابل درمان به نظر می رسید.

پوچی روی دیگر آزادی است. در واقع آزادی ( یا اختیار) انسان جهان را پوچ می کند. وقتی ما ماشین هایی مجبور باشیم، ارزش های اجباری خواهیم داشت. و این به جهان معنا می دهد. مثلا اگر ما انسان ها، ماشین هایی زیبایی دوست باشیم. این گل ارزشمند خواهد شد. این طلوع ارزشمند خواهد شد. به تماشای طلوع رفتن و در خانه گل داشتن فی نفسه ارزشمند خواهد شد. اما به محض این که آزاد فرض شویم همه ی این ها بی ارزش می شوند. جهان به اغما می رود و منتظر می ماند تا دوباره به وسیله ی انسان زنده شود. این چیزی است که انسان پوچ گرا شهودا دریافته است. همچنین خود انسان پوچ می شود. هیچ چیزی درون انسان نیست که او را به سمتی هل بدهد. و انسان پوچ گرا این را شهودا دریافته است. به همین دلیل می توانیم انسان پوچ گرا را گونه ایی والا به حساب بیاوریم.

برای بهتر پیش رفتن بحث بهتر است دو تعریف را از هم جدا کنیم. پوچی و تعلیق دو چیز هستند. پوچی وضعیتی رنج آور است. پوچ گرا نمی خواهد جهان این طوری که هست باشد. پوچ گرا طرحی دارد. او می گوید چهان نباید این چنین پوچ باشد. منظورش این است که انسان نباید این چنین آزاد باشد. انسان می بایست مجبور باشد. اما این یکی از طرح های تراژیک است. زیرا ممکن نیست که انسان آزاد نباشد. ینابراین انسان پوچ گرا در یک رنج دائمی گرفتار می شود.

تعلیق اما چیز دیگری است. تعلیق وجه افراطی پوچی است. معلق هیچ باید-نبایدی ندارد. هیچ ارزشی ندارد. حتی نمی گوید که باید در این وضعیت تعلیق بود یا نباید در آن بود. تعلیق دیگر همچون پوچ گرایی یک رنج نیست. زیرا رنج طرح به سرانجام نرسیده است. و اینجا طرحی در کار نیست. انسان معلق از آزادی رنج نمی برد. از این رو یکی از درمان های پوچ گرایی می تواند افراطی کردن آن باشد. یعنی تبدیل کردن آن به تعلیق، یکی از راه های درمان آن است.انسان معلق در می یابد که آزادی به چه معناست. و اگر دلش بخواهد می تواند ارزش آفرین باشد. و دیگر از آن آزاد بودن رنج نمی برد. چون نمی خواهد که آزاد نباشد.

از این رو می توان اشاره کرد که برخی باورهای کلیشه ایی نظیر « پوچی باعث خودکشی می شود» یا « دین باعث حل مشکل پوچی می شود» صحیح نیستند. پوچی همان ناراحت بودن انسان از آزادی خودش است. انسان پوچ گرا انسان آزادی است که آرزو می کند ای کاش آزاد نبود. اما این ممکن نیست. به همین دلیل درگیر یک رنج مدام می شود. راه حل درمان آن نیز افراطی کردن آن است. انسان پوچ گرا با رها کردن طرح ناممکن خود درمان می شود و از رنج رهایی می یابد.

افسردگی چیست؟

 گاهی مفاهیم چنان در هم آمیخته می شوند که شناخت آن ها از هم دشوار می شود. مفاهیمی همچون افسردگی، پوچی و مالیخولیا چنان در هم تنیده شده اند که ممکن است هر سه یک مفهوم را تداعی کنند. در این بخش سعی خواهم کرد که این سه مفهوم را از هم متمایز کنم و تعریف دقیق تری از آن ها به دست دهم.

منظور ما از افسردگی در اینجا آن نوع افسردگی مرضی نیست که در کتاب های آسیب شناسی روانشناسی مورد نظر ثرا می گیرد. منظور از افسردگی همان چیزی است که در میان مردم رایج است. افسردگی هر چند خیلی شبیه پوچی است اما هنوز پوچی نیست. افسرده هنوز رنج می برد. یعنی هنوز چیزی برایش مهم است. چیزی که ندارد. او طرحی هنوز به سرانجام نرسیده دارد. و حالا دارد کم کم باور می کند که هیچ گاه به سرانجام نخواهد رسید. و طرحی که هرگز به سرانجام نرسد یک رنج دائمی است. بنابراین افسردگی، رنج در شرایطی است که امید هر لحظه کمتر و کمتر می شود.

 با این حال افسرده در حال رهایی از آن طرح است. در حال حرکت به سمت پوچی، به سمت بی اهمیت کردن چیزهاست. برای همین است که دیگر از چیزی لذت نمی برد. ساندویچ خوشمزه ی سابق مزه ی خاک اره می دهد. میل جنسی چیزی مسخره به نظر می رسد. بوسیدن فرزند دیگر صفای سابق را ندارد. روانشناسان این لذت نبردن یا مالیخولیا را جز علائم بیماری می دانند. در حالی که مالیخولیا علامت درمان بیماری است! در واقع رفتن به جزیره تعلیق و بی اهمیت کردن چیزها باعث می شود افسرده بار دیگر قدرت اراده و اختیار خویش را باز بیابد. که متوجه بشود لذت و رنج چیزهایی در عالم واقع نیستند. که احساسات ما انتخابی هستند.

بنابراین می توان گفت که افسردگی رنج بردن از چیزی است. برای افسرده هنوز چیزی مهم است. اما چون گمان می کند آن چیز فی نفسه مهم است، دچار یک رنج مدام است. اگر افسرده دچار مالیخولیای آگاهانه بشود. یعنی ببیند که این خود اوست که به چیزها ارزش می بخشد. و احساسات او انتخابی هستند، درمان خواهد شد. زیرا می توان آن طرحی که باعث افسردگی او می شود را کنار بگذارد.

ابزوردیسم و تفاوت آن با پوچ گرایی

در بسیاری از متون ابزوردیسم و پوچ گرایی را به یک معنا به کار برده اند. اما من در این مقاله پوچی را به عنوان یک طرح مطرح کردم. بیان داشتم که پوچی یک طرح ناممکن است. پوچی ناراحتی انسان از آزاد بودن خودش است. پوچی به این معنایی که ارائه شد با ابزوردیسم متفاوت است.

در برهه ایی از تاریخ یونایان از مفهومی به نام لوگوس استفاده می کردند. آن ها به این موضوع معتقد شدند که یک عقل کل(لوگوس) بر جهان حاکم است. وجود این لوگوس در عصر حاضر مورد پرسش جدی قرار گرفته است. تا جایی که کسانی همچون کامو از جهان پوچ( یا به عبارت صحیح تر احمقانه و ابزورد) رنج می برده اند. در همین عصر معاصر روانپزشکانی همچون ویکتور فرانکل را داریم که روش او لوگوتراپی یا معنا درمانی است. خواننده ی محترم توجه دارد که در اینجا پوچی به معنایی غیر از آن چه در بالا اشاره شد به کار رفته است. در اینجا منظور از پوچی بیشتر احمقانه بودن جهان در برابر خردمندانه بودن آن است.

اما چرا برخی ممکن است از احمقانه بودن جهان رنج ببرند؟ فکر نمی کنم احمقانه بودن جهان باعث رنج به خصوصی در کسی بشود. در واقع وقتی اتفاق رنج آور خاصی برای ما می افتد می پرسیم چرا من؟ چرا آن اتفاق به خصوص این چنین رخ داد و آن چنان رخ نداد. سپس ما جهان را همچون یک طرح الهی در نظر می گیریم. وقتی جهان یک طرح الهی باشد، تبعا بهترین طرح ممکن بوده است. و طرحی گریز ناپذیر است. پس ما آرام می گیریم. و احساس رنج کمتری می کنیم. به عبارت ساده تر ما آن اتفاق به خصوص را گریز ناپذیر می کنیم. و این طور رنج خود را آرام می کنیم. بنابراین این ابلهانه بودن جهان نیست که باعث رنج ما می شود. بلکه اجتناب پذیر بودن آن است که باعث رنج ما می شود. این که این اتفاق می توانست اتفاق نیافتد. این چیزی است که باعث رنجش ما می شود. به همین دلیل از طریق یک طرح الهی، که بهترین طرح ممکن بوده، آن را اجتناب ناپذیر می کنیم.

من به نوبه ی خودم فکر می کنم برای تسکین رنج های خودمان لازم نیست چنین راه دور و درازی را بپیماییم. و برای این که آن ها را اجتناب ناپذیر و خود را آرام کنیم، حتما لازم نیست که جهان بخردانه باشد. وقتی صرفا به گذشته طرح ریزی نکنیم آرام خواهیم بود. زیرا آرامش، نداشتن طرح ریزی است. و اصولا من نمی توانم متوجه بشوم که چطور ممکن است طرح روی به سوی گذشته داشته باشد. زیرا اصولا طرح یعنی این که بخواهم جهان در آینده طور دیگری باشد. وقتی طرح را متوجه گذشته می کنم، منظورم این است که می خواهم آینده در گذشته طور دیگری باشد! که این محال است. از این رو می توانیم بگوییم یکی دیگر از طرح های تراژیک، طرح ریزی به گذشته است.

ناممکن بودن شادی

بسیاری از ما آرزو داشتیم که در فلان دانشگاه قبول بشویم. یا مثلا فلان شغل را داشته باشیم. یا شاید آرزو داشتیم ازدواج خوبی داشته باشیم. اما بعد از این که به این خواسته ها رسیدیم فقط مدت کوتاهی شاد بودیم. دلیلش چیست؟ به نظر من قبل از این که بپرسیم چرا شادی این قدر شکننده است ، بهتر است بپرسیم اصلا شادی چیست؟

 شادی به نگاه من طرح انجام شده است.یعنی وقتی می گوییم باید فلان دانشگاه قبول شوم و شدم ، نام خود این شادی است. شادی ماحصل طرح ریزی نیست. خود طرح ریزی در شرایط خاصی است. یعنی از آن جایی که فلان دانشگاه قبول شده ام شاد نیستم. بلکه شادی خود همین قبول شدن است.
پس اگر شادی طرح انجام شده است، با مشکلی رو به رو می شویم. طرح همیشه رو به سوی آینده دارد. طرح وقتی انجام شد دیگر اسمش طرح نیست.  بنابراین شادی ناممکن می شود. شادی موضوعی گریزنده است. هر چه به دنبالش می دویم به آن نمی رسیم. چون اساسا ناممکن است.

البته توهم شادی ممکن است. مثلا  وقتی کسی در مسابقه ی فوتبال گل می زند، شاد می شود. او و هم تیمی هایش هنوز می خواهند که گل بزنند و گل هم زده اند! آنها چند دقیقه ایی شاد خواهند بود اما به زودی توهم شادی فرو می ریزد. دلیل شکننده بودن شادی همین است. زیرا توهمی بیش نیست. شادی از آن رو که «طرح انجام شده» است، ناممکن است. زیرا طرح هرگز نمی تواند انجام شده باشد.

بنابراین هدف از زندگی نباید شادی باشد. زیرا شادی اساسا دست یافتنی نیست. هدف از زندگی باید همان هدف باشد. یعنی مثلا لازم نیست که بگوییم هدف من از قبول شدن در فلان دانشگاه شاد شدن است! کافی است متوجه باشیم هدف ما رفتن به فلان دانشگاه است و بس.  می توان گفت:« آنکس که در پی شادی است همواره غمگین خواهد». اگر به دنبال شادی باشیم هرگز به آن نخواهیم رسید. این نیز یکی دیگر از طرح های تراژیک است.

به هر حال هنوز یک نوع شادی باقی مانده است که محتمل است. و آن امید است. امید یعنی طرحی نسبت به آینده دارم و هر لحظه احتمال به وقوع پیوستن آن بیشتر و بیشتر می شود. امید آدمی را که به سوی هدفش می رود رقصان می کند. فرق شادی با امید این است که امید احتمال به وقوع پیوستن طرح است. در حالی که شادی خود به وقوع پیوستن طرح است. بنابراین از آن رو که امید احتمال به وقوع پیوستن طرح است، دچار تناقض درونی نمی شود و ممکن است.

فلسفه ایی برای لاغری

جایی دیدم که دارند در مورد راه های لاغری صحبت می کنند. به ذهنم رسید که آیا می توان برای لاغر شدن  یک راه فلسفی ارائه داد یا نه. من دو دلیل دارم که این موضوع را برایم مهم می کند. اول این که فلسفه ایی که نتواند حتی کسی را لاغر کند یا باعث بشود سیگار را ترک کند به نظرم فلسفه ی غیر کارآمدی است. دوم این که مسائل کوچک مینیااتوری از مسائل بزرگ ترند. مثلا کسی که نداند چطور باید جلوی پرخوری را بگیرد، احتمالا نمی داند چطور جلوی قتل و تجاوز را هم می گیرد. هر چند که شاید بتواند در چنین مسائل بزرگی جلوی خودش را بگیرد. ولی قطعا نمی داند چطوری جلوی خودش را گرفته است.

 قبل از هر چیز بیایید از یک فرض روانشاسی  شناختی شروع کنیم. شناخت گراها می گویند افکار ما رفتار ما را شکل می دهند. این افکار خیلی آرام و زیرآستانه ایی عمل می کنند.به نحوی که ما برای پی بردن به آن ها باید کمی تامل کنیم تا بتوانیم به وجود آن ها پی ببریم و آن ها را اصلاح کنیم. اگر بتوانیم این افکار زیر آستانه ایی را شناسایی کنیم. می توانیم رفتارمان را اصلاح کنیم. مثلا وقتی داریم با دوستی تلفنی حرف می زنیم. تلفن ناگهان قطع می شود. ما ناگهان عصبانی می شویم. چون فکر می کنیم او عمدا این کار را کرده است. اگر این فکر را اصلاح کنیم، عصبانی هم نخواهیم شد. مهم ترین نکته این است که در اکثر موارد این افکار زیر آستانه ایی هستند. و پی بردن به آن ها سخت است.

حال بهتر است بخش فلسفی ماجرا را ادامه بدهیم. آیا غذا خوردن فی نفسه لذت بخش است؟ یعنی ما موجوداتی هستیم که ذاتا غذا خوردن را دوست داریم؟ آیا سیگار کشیدن فی نفسه لذت بخش است؟ بیایید غذا خوردن را به اجزائش تقسیم کنیم. دهان ما زمان غذا خوردن چطور می شود؟ مثلا با خوردن یک غذای چرب، چرب و چیلی می شود. آیا این ، آن طوری است که باید باشد؟ یعنی آیا این طرحی است که ما ریخته ایم؟ زمان سیگار چه؟ کمی سر آدم گیج می رود. چیزی شبیه لوله ی خودکار در دهان آدم است. آیا این طوری است که “باید”  باشد؟ همان طور که قبلا اشاره کرده ام، هیچ چیز فی نفسه لذت بخش یا رنج آور نیست. لذت به ثمر نشستن یک “باید” و رنج ایجاد یک “باید” است.

فلسفه ایی برای زندگی

در این قسمت می خواهم در مورد فلسفه زندگی بنویسم. اول خلاصه ایی از فکرهای قبلیم را می نویسم تا بعد بتوانم فلسفه زندگی احتمالی را بر اساس آن بنا کنم. اول این که من این طور فکر می کنم که احساسات انفعالی نیستند. یعنی وقتی ما احساس شادی می کنیم چیزی را حس نمی کنیم. بلکه چون طرحی داریم که به سرانجام رسیده، اسم این شادیست. یعنی خیلی خلاصه این ما هستیم که احساسات خودمان را انتخاب می کنیم. با این اوصاف از این نگاه چه فلسفه ایی برای زندگی می شود به دست آورد. نوشتن در مورد فلسفه ی زندگی تا حد زیادی شخصی است. و از این مقدماتی که عرض کردم فکر نکنم تنها این فلسفه ایی که می خواهم بگویم بیرون بیاید . با این حال نتیجه گیری های خود من این هاست. تا نظر خود شما چه باشد.
اول این که من فکر می کنم زندگی اساسا یک تفریح است. خیلی جدی نیست. خیلی هم شوخی نیست. هیچ چیز فی نفسه ارزشمند نیست. برای همین ما محکوم نیستیم یک طرح ناکارآمد را برای همیشه حفظ کنیم . می توانیم خیلی راحت ارزش هایمان را عوض کنیم. مثلا من اگر شناگر خوبی نباشم آن ورزش را احتمالا ول می کنم. شاید کشتی را ادامه دهم. به همین ترتیب اگر کسی فرزندش می میرد، شاید بهتر باشد همسری اختیار کند! شاید کمی بی رحمانه و غیر قابل قبول باشد. ولی باور کنید کار می کند.
شاید این طور به نظر برسد که این طور زندگی کردن یک جور بزدلی است. احتمالا به من خواهند گفت: « تو نباید از رویاهایت دست بکشی» اما این دقیقا چیزی است که می خواهم عکسش را بگویم. این که« تو نباید از رویاهایت دست بکشی» هم خودش یک طرح است. و تو می توانی این باید را برای خودت وضع بکنی یا نکنی. در عالم واقع هیچ بایدی وجود ندارد. این چیزی است که می خواستم بگویم. که زندگی یک تفریح است. نه خیلی جدی نه خیلی شوخی.

چیستی عشق

آیا عشق حالتی است که در ما ایجاد می شود؟ یا این که ما آن را به وجود می آوریم؟ چرا بسیاری از عشق های آتشین به یک یا دو سال نکشیده بعد از ازدواج از بین می روند؟ آیا راهی برای حفظ عشق در سراسر زندگی وجود دارد؟ و اصلا خود عشق چیست؟ این سوال هایی است که سعی خواهم کرد در این قسمت مورد بررسی قرار دهم.
بر اساس آنچه قبل از این در مورد چیستی احساس گفته ام، احساسات حالاتی انفعالی نیستند. بلکه احساسات همان طرح ها در حالتی خاص هستند. مثلا رنج در ما ایجاد نمی شود. بلکه خواستن چیزی همان رنج است. با این اوصاف عشق را باید جز دسته ی رنج ها قرار بدهیم. زیرا عشق خواستن محبوبی است. من متوجهم که نوعی لذت درجه دوم می توان از عشق برد. یعنی طرف از این که در حال به خصوصی رنج می برد، لذت می برد. اما این باعث نمی شود که عشق را خارج از دسته ی رنج ها قرار دهیم . بنابراین تا همین جا متوجه شدیم که عشق حالتی انفعالی نیست. پس دیگر حرف کسی را که می گوید:” دست خودم نیست دوستش دارم” را باور نخواهیم کرد.

حالا به این پرسش می رسیم که چرا عشق های آتشین قبل از ازدواج این همه زود از دست می روند؟ و حتی در مواردی به کینه و کدورت بدل می شوند؟ پاسخ ساده است. عشق خواستن چیزی است. وقتی آن چیز حاصل شد عشق از بین می رود! عاشق می خواسته است با محبوب خودش باشد. بسیار خوب، حالا با اوست. پس عشق تمام شده است. چون عشق خواسته ی هنوز به سرانجام نرسیده است. و حالا به سرانجام رسیده است. پس عشق نیست.

 برای برون رفت از این وضعیت و حفظ عشق پیشنهاد می کنم چیزی دیگر بخواهید و همه ی هم و غم خودتان را صرف آن کنید. مثلا آرزو کنید که شصت سال شاد و خوشبخت در کنار همسرتان زندگی کنید. این طرح جدید، دوباره عشق را باز می گرداند. چون عشق “خواسته” است. در غیر این صورت وقتی به محبوب خود می رسید این فرآیند را طی خواهید کرد: اول فوق العاده شاد می شوید. چون شادی طرح انجام شده است. سپس مدتی احساس آرامش می کنید. چون آرامش بی طرحی است. و بعد از مدتی می بینید به همسرتان عشق نمی ورزید. از این رو می توان گفت عشق یک رنج است. اما باید توجه داشت همه ی رنج ها انتخابی هستند.

تعیین تکلیف با فروید

به نظر می رسد فروید یکی از تاثیر گذارترین اندیشمندان و روانشناسان دوران اخیر باشد. تاثیر او در فرهنگ معاصر چنان عمیق است که نظریات او امروزه به شکلی درهم تنیده و نادقیق در فهم عامه نیز حضور دارند. از این رو هیچ نوع نظریه پردازی در حوزه ی روانشناسی نمی تواند بدون تعیین تکلیف با نظریات فروید کار خود را به انجام برساند. در این قسمت سعی می کنم نسبت میان نظریه ی «چیستی احساس» و نظریه ی «روانکاوی» فروید را مورد بررسی قرار دهم.

معروف است که فروید روان را به سه قسمت نهاد، من، و فرامن تقسیم می کرد. نهاد جایی است که غرایز آدمی در آن قرار دارند و انسان را به جلو هل می دهند. از نگاه فروید انسان هیچ گریزی از این غرایز ندارد. برداشتی که از نظریات فروید می توان داشت این است که انسان در اصل نهاد است. به همین دلیل به نظر می رسد فرهنگ امروزین، فرهنگ اصالت نهاد است. انسان عمدتا موجودی شهوت ران یا نابودگر فرض می شود که با ماسک های «من» و «فرامن» پوشیده شده است. فروید دلیل اکثر بیماری های روانی را سرکوب شدن این نهاد و راندن خواسته های منکوب شده ی آن به روان ناخودآگاه می دانست. به طور خلاصه می توان چنین بیان داشت که فرهنگ امروزین متاثر از فرد تا حد زیادی انسان را ماشینی شهوت ران، نابودگر و در یک کلام ضد تمدن فرض می کند.

نظریه چیستی احساس انسان را موجودی آزاد به معنای واقعی کلمه فرض می کند. و به همین دلیل با نظریه روانکاوی به مشکل بر می خورد. از نگاه چیستی احساس انسان اساسا دارای نهاد نیست. انسان هیچ غریزه ایی ندارد که او را مجبور به کاری بر ضد تمدن بکند. به عنوان نمونه لذت جنسی ناشی از ناشی از ارضا شدن میل یا نیاز جنسی نیست. زیرا این نظریه به میل یا نیاز خود بنیاد قائل نیست. بلکه لذت جنسی حاصل به سرانجام رسیدن طرح جنسی است. یعنی چون انسان می خواسته است که با کسی رابطه ی جنسی داشته باشد و حالا این رابطه را داشته است، این لذت به دست آمده است. اگر ما انسان را موجودی بی نهاد و بی غریزه در نظر بگیریم دیگر لازم نیست اصالت او را در نهاد جست و جو کنیم. این بها دادن به نهاد در هر دو نگاه سنتی و مدرن وجود دارد. نگاه سنتی انسان را دارای نهادی خطرناک می دانست. به همین دلیل کل اخلاقیات سنتی راه هایی جهت کنترل نهاد است. نهاد در ادبیات سنتی ما همان نفس اماره است. چیزی که باید علیه آن جنگید. اما در فرهنگ مدرن نهاد موجودی مظلوم و رانده شده است. فرهنگ مدرن تحت تاثیر فروید، دلیل بیماری های روانی را «ملالت های تمدن» می داند. به همین دلیل این فرهنگ به دنبال این است که تا جای ممکن نهاد را آزاد بگذارد و در عین حال تمدن را نیز حفظ کند. فرهنگ مدرن با یک دوگانه ی خودساخته مواجه است. انسان امروزین از سویی معتقد است که دارای نهادی ضد تمدن است. و از سوی دیگر می خواهد تمدن را حفظ کند. این یک خوددرگیری خطرناک است. اگر انسان دارای نهادی ضدتمدن است پس آزاد کردن کامل آن به معنای از دست رفتن تمدن است! از سویی می خواهیم تمدن را حفظ کنیم. و از سویی فکر می کنیم نمی توانیم. چون مجبوریم بر ضد تمدن و بر وفق نهاد مان عمل کنیم. فرهنگ مدرن همان دوگانه ی نهاد در برابر تمدن را حفظ کرده است. آن را از نگاه سنتی به ارث برده است. منتهی معتقد است باید نهاد را آزاد گذاشت تا کمی نفس بکشد. اما از منظر چیستی احساس این دوگانگی اساسا وجود ندارد. چون چیزی به نام نهاد اساسا وجود ندارد.

نهاد نیز مانند فرامن چیزی است که از بیرون می آید. در واقع “دستور” فرامن و نهاد را با هم در خودش نهفته دارد. دستور این طور فرض می کند که شخص می خواسته خلاف دستور عمل کند. و این را به شخص نیز اعلام می کند. به عنوان نمونه این دستور را در نظر بگیرید: «تو نباید با شخص الف رابطه ی جنسی داشته باشی». این دستور دو جمله را در خودش نهفته دارد. نخست آن که تو دلت می خواهد با فرد الف رابطه داشته باشی(نهاد) و دیگر این که چنین کاری نکن(فرامن). بنابراین نفس دستور دارای تناقض است و روان آدمی را دچار تناقض می کند. از این رو بهتر است به جای دستور از گزاره های خبری استفاده کرد. مثلا به جای دستور ذکر شده، گفت  رابطه ی جنسی تو با فرد الف به فرد ب آسیب خواهد زد. البته همان طور که مشخص است هدف از جمله ی خبری، خبر دار کردن کسی است. و این در صورتی لازم خواهد شد که فرد از موضوعی بی خبر باشد. یا این که با خبر باشد، ولی در حال حاضر آن را مد نظر ندارد و به آن توجه نمی کند. و گرنه خواننده با دقت متوجه است که نباید جمله ی خبری را نیز به شکلی به کار برد که همان معنای دستور را افاده کند.

همان طور که بیان شد، نظریات فروید مبتنی بر همان دیدگاه سنتی نهاد در برابر تمدن است. و خود این دوگانگی چیزی است که تمدن امروزین را تهدید می کند. این که انسان خودش را ماشینی ضد تمدن فرض می کند موضوع مساله آفرینی است. اما نظریه چیستی احساس با انکار نهاد انسان این دوگانگی را از پیش رو بر می دارد. و عمل اخلاقی را سهل الوصول تر می کند. چیستی احساس به ما نمی کوید که چرا باید عمل اخلاقی را انجام دهیم. زیرا قائل به یک نهاد اخلاقی یا سیرت نیکو نیست. اما به ما می گوید که عمل اخلاقی ممکن و سهل است. چون هیچ نیرویی در درون ما وجود ندارد که ما را به سمت عمل غیر اخلاقی هل بدهد.

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

guest
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
فهرست
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x