آیا خدا هست؟ – بخش اول

نیلوفر – هادی رضازاده :کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله، و … در میان انسانها برای وجودی لایتناهی و خارج از محدویت زمانی و مکانی انتخاب شده اند، در حالیکه «هست» و یا «نیست» تنها برای نشان دادن موجوداتی استفاده میشود که در بند زمان و مکان اند. قرن ها در این جمله، خدا یک موجود…

نیلوفر – هادی رضازاده :کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله، و … در میان انسانها برای وجودی لایتناهی و خارج از محدویت زمانی و مکانی انتخاب شده اند، در حالیکه «هست» و یا «نیست» تنها برای نشان دادن موجوداتی استفاده میشود که در بند زمان و مکان اند. قرن ها در این جمله، خدا یک موجود شناخته شده و نه وجود. ما میگوییم فلان درخت درباغ «است» و «بودن» در اینجا تعلق میگیرد به درخت خاصی در زمان و مکان خاصی و ممکن است فردا نباشد، «بودن» آن چیزی به باغ افزوده است و نبود آن هم قابل تصوراست.

***

آیا خدا هست؟

بخش اول – یک پرسش غیرمنطقی و هزاران پاسخ بی فایده!

 

| هادی رضازاده |

 

این جمله کوتاه که آیا »خدا هست؟«  از دوکلمه مبهم و نا رسا  تشکیل شده است. منظور از  »خدا«  و »بودن« دراین جمله چیست؟ انسانها قرنها درباره سؤالی بحث کرده اند که درآن نه مفهوم خدا و نه معنی بودن روشن است.

 

۱) پاسخ به این سؤال شرح «امر غیرقابل تشریح» است.

کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله،   و … در میان انسانها برای وجودی لایتناهی و خارج از محدویت زمانی و مکانی انتخاب شده اند، در حالیکه «هست» و یا «نیست» تنها برای نشان دادن موجوداتی استفاده میشود که در بند زمان و مکان اند. قرن ها در این جمله، خدا یک موجود شناخته شده و نه وجود. ما میگوییم فلان درخت درباغ «است» و «بودن» در اینجا تعلق میگیرد به درخت خاصی در زمان و مکان خاصی و ممکن است فردا نباشد، «بودن» آن چیزی به باغ افزوده است و نبود آن هم قابل تصوراست. ولی اگر قرار باشد این درخت با شاخ و برگهایش همۀ عالم را پرکرده و درهمۀ زمانها و مکان ها حضور داشته باشد،  دیگر این جمله که «درخت هست» تبدیل میشود به اینکه «دنیا یک درخت است!» و اگر این درخت نباشد، دنیا هم نیست. نبود درخت در اینجا غیر قابل تصور میشود، چون مساوی خواهد باشد با نبود هستی که امری غیرقابل تصور است. در اینجا دیکر نظاره گری هم نمی ماند تا سؤال در بارۀ وجود «درخت همه جاگیر» را مطرح کند، چون اگر همه جا درخت باشد، جایی برای این انسان پرسش کننده نمی ماند، مگر اینکه این نظاره گر بتواند از «این هستی» بیرون رفته و از خارج به آن نگاه کند که این هم غیرممکن است.

بنابراین همانطور که مارتین هایدگر اصرار دارد: «وجود داشتن» تنها برای «موجودات ، یعنی باشندگان» (Seienden) قابل استفاده است نه برای «وجود و هستی مطلق» (Sein) در مورد هستی حداکثر میتوان «ازجاری بودن و پرکردن همه جا»  سخن گفت.[۱] هایدگر در اینجا همانطور که عادت دارد، از دستورزبان و واژه پردازی استفاده می کند:[۲]  در زبان آلمانی این جمله «درخت هست» را اینگونه بیان می کنند: «آن Es یک درخت را به دست میدهد.»

 

Es gibt einen Baum.

   که در اینجا Es ضمیر اشارۀ «آن» است. و اکنون اگر این را برای کل هستی و زمان استفاده کنیم باید بگوییم:

ES gibt Sein und Zeit.

ما در این جمله Es را  باحروف بزرگ ES می نویسیم و بجای اینکه بگوییم هستی (Sein) و زمان (Zeit)  «هست» آنرا اینگونه ترجمه میکنیم:  هستی و زمان  به کمک «آن» داده میشود.  ولی «آن» به عنوان قدرتیکه هستی و زمان را میبخشد، آنرا ساری و جاری میکند، خود پنهان می ماند و هرچه ما احساس می کنیم به او نزدیک شده ایم، او از ما دور تر میشود. همینطور است بیان وجود خدا دراین جمله:

ES gibt einen Gott.

این جمله به اینصورت ترجمه میشود که یک قدرت (آن) خدای قابل تصور انسانی را به صورت یک «موجود» درآورده و به انسانها میدهد، ولی خود در پشت پرده ای رازآلود به عنوان یک «وجود خارج از کون و مکان» مخفی می ماند.

نیروی اندیشه در اینجا به مرزهای غیرقابل عبوری برخورد می کند، چون خود ما بخشی از آن هستی یی هستیم که جاری میشود و اگر بخواهیم آنرا تعریف کنیم، باید از این گردونه خارج شویم. ما ماهیانی هستیم که وجودمان به این هستی که میخواهیم تعریف کنیم وابسته است و اگر بخواهیم از بیرون به آن نگاه کنیم، دیگر زنده نیستیم.

ماهیان نبوده در خشکی

پرس پرسان زهم که آب کجاست؟

اگر باوجود این بخواهیم «وجود» را درک کنیم، در این حالت ما چاقویی میشویم که دستۀ خودش را می برد، قاضی یی که در بارۀ خودش قضاوت میکند، پلیسی که خودش را دستگیر می کند، معده ای که خودش را هضم میکند و جنینی که در رحم به صورت مادرش نگاه میکند. همۀ انچه گفته شد، تنها در اثر فاصله بین فاعل  و مفعول میسر میشود، ولی ما اسیر جریانی هستیم که اجازۀ این فاصله را از ما گرفته است.  در اینجا ما  «موجود محدود و کوچکی» هستیم که میخواهد چیزی را تعریف کند که قابل تعریف نیست و تعریف آن همراه با خروج او از هستس یعنی مرگ اوست. دراینجا مثل اینست که انسان بخواهد چگونه مردن را مرحله به مرحله از روی تجربه تشریح کند، و درعین حال خودش هم زنده بماند.[۳]

بگذریم از اینکه «بودن» و «نبودن» نیز معنی کلاسیک خود را از دست داده است: زمانی بود که وجود با حواس پنجگانه قابل اثبات بود و اگر بصورت حسی ثابت نمیشد، وجود آن قابل تردید بود. امروز میتوان محتوای هزاران جلد کتاب، فیلم و قطعه موسیقی را روی یک دیسک کامپیوتر آورد، بدون اینکه وزن، رنگ و بوی آن عوض شده باشد. تنها یک کامپیوتر میتواند تشخیص دهد که آیا اطلاعاتی روی این دیسک هست، یانه. روی این «سی دی خلقت» رمز و رازیست که رایانه ای برای ظاهر کردن آن در دسترس ما نیست.[۴]

۲) انسان از «ناممکنات» عبور می کند.

تمام آنچه گفته شد، در واقیت زندگی انسانی اعتبار خود را از دست میدهد، چون ذات انسانی عصیانگر، برتری طلب، کنجکاو خلاق است. انسان باهمۀ کم ارزشی و محدودیت فکری اش به دنبال ممکن ساختن غیر ممکنات است و میخواهد ازخلقت فاصله گرفته،  تعریف کنندۀ آن بودۀ و از «خدا» توصیفی مطابق میل و سلیقۀ خود ارائه دهد. آنچه ما به عنوان «داستان خلقت» در ادیان ابراهیمی می بینیم، درست نمودار همین زیاده طلبی و عصیان انسانی است: انسان از خدا فاصله گرفته، در مقابل او قرار گرفته و از دستورش سرپیچی می کند و با خدا به رقابت بر می خیزید. در این داستان یک «خدای دیگر» مخفی است که خود را نشان نمیدهد. این همان «ابرخدا» ی غیر قابل تصور و غیر قابل تعریفی است که در این داستان پیدایش،  انسان، فرشتگان، شیطان، درخت ممنوعه، گل (برای ساختن انسان) و «خدای متصور انسان» را آفریده است و این ماجرا را «کارگردانی» میکند. این همان «آن» (ES)  مجهول و غیرقابل تعریف و دسترسی است که جاری کنندۀ هستی است و خدای انسانی را نیز باخود به دنیای انسانها روانه می کند. خدای داستان خلقت ترجمۀ انسانی قدرتی است که از زمان و مکان بیرون بوده و هرگز قابل دسترسی نیست. ما کافیست به رفتار انسانها در همۀ های زمینه های دیگر توجه کنیم: ما خواهیم دید که انسان دائماً در حال «افزودن» واقیت های جدید به زندگی طبیعی خویش است و در مقابل «خدای انسانی» خود به رقابت با او می پردازد و بدین ترتیب داستان خلقت دائماً در حال تکرار است. او نمیتواند به «ابرخدا»ی  خلقت که غیرقابل دسترسی و در پشت پرده ای از راز و ابهام قرارگرفته است، بسنده کند و آنرا دائماً به یک «خدای انسانی» ترجمه میکند که دعای او را مثل یک انسان شنیده، راه زندگی را به او نشان داده، گناهانش را بخشیده و دشمنان او را مجازات خواهد کرد. خدا نیز خود همین را خواسته است و در داستان موسی و شبان حق را به شبان میدهد،که: هرچه میخواهد دل تنگت بگو!  باید این خلاقیت بشر را  که همان خلاقیت الهی است، (به عنوان نمایندۀ خدا در زمین) همانگونه که هست بپذیریم و آنرا باهمۀ زیبائیش جزو خصوصیات زندگی یک مؤمن عارف بدانیم. خدا در داستان خلقت ادامۀ آفرینش را به عهدۀ انسان گذاشت.

دانشمندان علوم طبیعی با چشم خشک علمی ازاین قدرت به عنوان «قوانین طبیعی»،  نام میبرند که هیچکس منکر آن نسیت. اگر هم انکار میشود «خدای انسانی» است و نه «ابرخدا» به عنوان یک «قدرت لایزال و بی انتها». ولی انسان بارسنگین دویست هزارسال تکامل را با خود می کشد و وارث دورانی بسیار طولانی زندگی در تاریکی، تنهایی و ترس اجدادی است  که با این دنیا برای بقاء درگیر بودند و به دنبال تکیه گاهی می گشتند. همانطور که جسم ما حامل بقایایی از تکامل (دنبالچه، آپاندیس، دندان عقل، موهای باقیمانده در بدن و …) می باشد که از آنها به عنوان «بازمانده های ژنیتیکی» نام میرند، بخش وسیعی از روان ما حامل «بازمانده های روانی» هزاران سال تکامل روحی است. هیچ آدم عاقلی به فکر این نمی افتد که یک آپاندیس سالم را با جراحی از بدنش خارج کند، بلکه با آن زندگی میکند.  انسان حامل بار سنگین دورانی است که برای درک هستی به دنبال بیان و بازگو کردن آن بود: کلماتی چون خدا، آفریدگار، آفریننده، خالق، پروردگار، رب، اله، الله، و … ساختۀ انسانهاست و قبل از اینکه انسان زبان بازکند (وتازه او بعد ازگذشت ده هاهزار سال این کلمه را به زبان آورد)، دنیای انسان، طبیعت جاندار، دنیای جانوران و حیوانات  خالی از این کلمه و بنابراین فاقد این مفهوم بود.[۵]  خداپرستی با همۀ زیبائی عرفانی آن بخشی از «زیباشناسی» است که به ناحق وارد فلسفه و الهیات شده است. انسان از دیرباز میل به سوی تعالی دارد و به آنچه دوست دارد، تقدس می بخشد، به آن نام های زیبا می گذارد و حاضر نیست به کلماتی خشک و خالی مثل «قانون طبیعی» بسنده کند. دانشمندان علوم طبیعی از دنیا یک عکس سیاه سفید گرفته و به ما نشان میدهند، در حالیکه انسان عارف از دنیا یک نقاشی می کشد که تمام زیبائی آن در عدم انطباق با آن با عکس یک عکاس و واقعیت موجود  است. اگر قرار بود انسان به واقعیت موجود بسنده کند، دیگر هیچ اثری از نقاشی های سبک دریافتگری یا امپرسیونیسم (کلود مونه)،  آثار  خیالی فراواقعی «سوررئالیسم» (سالوادور دالی)، قصه های زیبای کلیله و دمنه و شاهنامه، اشعار عارفانه، تآتر و سینما، رمان های پرماجرا و …  باقی نمی ماند. داستان خلقت نیز محصول شرایطی است که انسانها درآن بسر می برند:

قوم افریقایی پیگمن که کوتوله هستند، داستان خلقت انسانرا مدت ها چنین  بیان میکردند: «کموم (خدای این قوم) در کنار یک جوی نشسته بود و تصمیم به خلقت انسان گرفت. از خاک سیاه کنارجوی سیاه پوست ها، و از خاک سرخ، سرخ پوستان ها را آفرید.» مدتها در میان آین قوم که هنوز انسان سفید پوستی ندیده بودند، داستان خلقت به همینجا ختم میشد. وقتی با سفیدپوست ها هم آشنا شدند، داستان را تکمیل کردند: خدا مقداری هم خاک سفید برداشته و سفیدپوستان را آفرید وسپس خالق  به همه این مخلوقات جان داد….

 

 

۱- صاحب اثر معلوم نشد

 

 

 

۲- اثر معروف سالوادور دالی

 

 

۳- غروب آفتاب در اثری از کلاود مونه

 

بزرگترین تفاوت انسان با سایر جانوران همین خصوصیت «تقدس گرایی» و بیرون رفتن از چارچوب واقعیت های ملال انگیز است و با این کار واقعیت های جدید می آفریند و به طبیعت می افزاید. انسان واقعیت ها را در ظرف و ظروف زیبایی ریخته و به این ظرف ها نیز تقدس می بخشد. بهترین تجلی آن در معماری است. یک عبادتگاه تنها به چهار دیوار و یک سقف نیاز دارد، ولی عبادت درآن و نزدیکتر شدن به خدا نیازمند یک «جو معنوی» است که با قدرت «زیبائی گرائی» انسان براین بنا افزوده میشود. اگر در دنیای حیوانات جفتگیری یک جریان آنی و زودگر تنها برای تولید مثل است، در انسان تبدیل میشود به  مراحلی پرماجرا و سرتاپا سنت و خلاقیت: انتخاب همسر براساس معیارهای قبلی، دیدن یار، نگاه اول، خواستگاری، شیرینی خوری، نخ و سوزن (در افغانستان)، جر و بحث بر سر مهریه و شیربها، رفت و آمد های مکرر، موافقت بزرگترها، عقد، مراسم عروسی، حمام رفتن و آرایش عروس، خونچه های پر از تنقلات، ساز و آواز و رقص، شب زفاف، مراسم «پاتخت»، بازدید های عروس و داماد و ….

حال اگر قرار باشد این دو انسان  بعد از «تولید مثل» که تنها علت طبیعی «جفتگیری» است، پشیمان شده و هر کدام بخواهند دو باره راه خود را در پیش گیرند، مثل اینست که تمام این فیلم به جلو برگردانده شود که از جزئیات و رنج و مکافات طلاق  همه  آگاهند. همین «مراسم آفرینی» و «تقدس گرائی» برهمۀ رفتار های طبیعی ما جاری و ساری است و حذف آنها دنیایی خالی از زیبائی بدست میدهد: آداب غذاخوردن، حلال و حرام بودن خوردنی و آشامیدنی، مراسم و تشریفات دادگاهی و حکوتی، نوشته شدن یک شعر با خطی زیبا، تصویری از غروب آفتاب آنگونه که فقط خود نقاش آنرا می بیند و حس می کند، سرودن یک قطعه شعر با تصورات ما فوق طبیعی (دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند…»،  بیان استعاره های ادبی وبالاخره از مراسم تولد یک فرزند گرفته تا آداب و سنن درگذشت یک انسان همگی «افزوده» های غیرقابل حذف اند. یک آلمانی در همین رابطه به من میگفت حاضر نیست یک شراب هفت ساله را در یک لیوان یک بار مصرف پلاستیکی جلو مهمانش بگذارد!  همۀ اینها را انسان به آنچه در طبیعت اضافه میکند،  و شغل ها و منابع درآمدی ایجاد میکند که تابحال نبوده است.  

همین تقدس گرایی و میل به عبور از واقعیت بسوی واقعیت های خودساخته و مافوق طبیعی در نگاه انسان به طبیعت اثر گذاشت و خواست این دنیای مجهول را یک «آفرینش قدسی» و نه یک «پیدایش» بداند و بجای «قانون خشک فیزیکی» با خلاقیت به دنبال «خالق» رفت و با این «ایمان» به زندگی خود مفهوم و معنی بخشیده و زیبائی را  بر آفرینش افزود. کسانیکه خدا را قبول ندارند، از وجود نیرویی به نام امید در انسان سخن میگویند که زندگی را پرمفهوم میکند. اگر کسی با این امید زندگی می کند و آنرا از دست نمیدهد، موضوعیست که تنها به خودش مربوط میشود و میتواند به زندگی اجتماعی او در جهت انساندوستی و تکامل غنا بخشیده و نسبت به «خداپرستان خدانشناس» با معنویت بیشتری زندگی کند.  

خداشناسی معنوی و خالص نیز نوعی ترجمۀ عرفانی از واژۀ «امید» است، ازتجلیات زیبائی گرایی و خلاقیت انسان بوده و همراه است با سهیم شدن او به عنوان «خلیفۀ خدا» در خلقت الهی، مقدس دانستن آفرینش و آفریده ها، حفظ خلقت و احترام به آن، سپردن آن به نسل های اینده و نگاهی همراه با خشوع و فروتنی به آفرینش. مهمترین دستاورد خداشناسی عرفانی اینست که این دنیا «باطل» آفریده نشده و صدایی از جایی به گوش میرسد که گویندۀ آن خود مخفی می ماند و از دسترس ما دور است: رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلإِیمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا …..

 

در خاتمۀ بخش اول به این محاورۀ زیبای انسان و خدا از اقبال لاهوری توجه کنید:

خدا:
جهان را ز یک آب و گل آفریدم

تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خاک پولاد ناب آفریدم

تو شمشیر و تیر و تفنگ آفریدی

تبر آفریدی نهال چمن را

قفس ساختی طایر نغمه زن را

 

انسان:
تو شب آفریدی، چراغ آفریدم

سفال آفریدی،  ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی

خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آئینه سازم

من آنم که از زهر نوشینه سازم

 

این سخن ادامه دارد…..

 

پی نوشت ها:

[۱] نویسندۀ این مقاله بهرۀ کمی از فلسفه برده است و شاید اساتید حاضر در سلیت نیلوفر به کمک آمده و غیر منطقی و متناقض بودن جملۀ «آیا خداهست؟» را بهتر باز کنند.
 [۲]  سخنارای هایدگر تحت عنوان «زمان و هستی» درسال ۱۹۶۲ خوشبختانه هنوز در یوتیوب تحت این آدرس موجود است:

https://www.youtube.com/watch?v=cQ5Hvg620SU
[۳] حتی اگر از این نا ممکن هم صرفنظر کنیم، با مشکل دیگری رو برو میشویم و آن «خدایی» است که قرار است او را تعریف، اثبات  و یا انکار کنیم:

آیا خدا همان نیرویی است که جرقه اولیه را روشن کرد و بقول فیزیکدانها  »انفجار اولیه« را سبب شد؟ آیا منظور وجود نظم و قانون در طبیعت است؟ آیا او قدرتی است که جهان را خلق کرد و بعد خود را کنار کشید؟ آیا همان نیروی محرکیست که در درون ذرات ماده بیجان و جاندار وجود دارد؟ آیا وجودیست با خصوصیات انسانسی که دعای مارا میشنود، حاجت مارا برآورده میکند و در روز قیامت تبهکاران را مجازات میکند؟ آیا منظور ما خدایی است که آدم را از گل درست کرده و به او روح دمید؟ آیا منظور ما خدایی است که  بصورت  «پدر و پسر و روح القدس» ظاهرشد؟ آیا مقصود ما همان خدایی است که »بودا« ازکنار آن رد میشود و بهترآن می بیند که از اوسخنی نگوید؟ آیا مقصود خدای عرفاست که چون حلاج فریاد »انالحق«  سرمیدهند؟ در تورات آمده است  که موسی درکوه طور از طرف خدا مخاطب قرار گرفت. موسی گفت: قوم من از من برای تو یک نام خواهند خواست و از او پرسید که او را به چه نامی یاد کند، خدا گفت «نام من یهوه است». معنی یهوه در عبری عبارتست از :«من آنم که هستم».

 [۴] نویسندۀ به عنوان جامعه شناس بهرۀ کمی از فلسفه برده است. اساتید بزرگواری که در سایت نیلوفر حضور دارند، قطعاً میتوالنند جایگاه و اهمیت این «ناممکنات» را در فلسفه بهتر بیان کنند.

 [۵] انسان متفکر حدود ٢۰۰ هزار سال پیش در روی کره زمین بوجود آمد ولی موضوع پرستش خدا ی واحد به معنی امروز آن محصول تقریباً ۵۰۰۰  سال پیش است، و بحث درباره وجود خدا (که قبلاً تنها در مجامع محدود فلسفی مطرح بود) از ۴۰۰ سال پیش به این طرف با رشد علم وصنعت برسر زبانها افتاد. یعنی اگر نوع بشر را یک انسان ۱۰۰ ساله بدانیم، این انسان در سن تقریباً ۹۷ سال و ۶ ماه  به خدای واحد اعتقاد یافت و تقریباً ٢ ماه و نیم بعد  درباره وجود او دچار شک و تردید شد!

 

۰ ۰ آرا
ارزیابی شما
guest
35 Comments
Inline Feedbacks
مشاهده همه ی نظرات
رضازاده
رضازاده
اسفند ۲۴, ۱۳۹۵ ۳:۰۸ ب٫ظ

درجای دیگری از قرار سارتر می گوید: نشان دادن بی مفهوم بودن زندگی مفهوم زندگی منست. اگر کسی با نیروی زیاد به دنبال نشان دادن «ناامیدی» باشد، با امید سراغ این کار میرود تا «بی مفهوم بودن زندگی« را بهتر نشان دهد. برای اینکار اراده لازم دارد، غیر اینست؟

mota
mota
اسفند ۲۳, ۱۳۹۵ ۶:۵۳ ق٫ظ

عرض ادب خدمت جناب رضازاده.بحث و تبادل نظر در خصوص مقاله شما را در پارت دوم پی میگیرم. تنها مسئله قابل ذکر بنده در اینجا آن است که فرمودید: “کسانیکه خدا را قبول ندارند، از وجود نیرویی به نام امید در انسان سخن میگویند که زندگی را پرمفهوم میکند.” این مسئله کلیتی ندارد. در بسیاری از نظریات فلاسفه جدید، امید جایگاهی ندارد. چنانچه که سارتر می گوید فلسفه اگزیستانسیال ما بر مبنای ناامیدی است (در عین حال فلسفه ای خوشبینانه است.) یا نیچه امید را آخرین شر بازمانده در جعبه پاندورا می داند که انسان آنرا به اشتباه نکو می… مطالعه بیشتر»

رضازاده
رضازاده
اسفند ۲۰, ۱۳۹۵ ۱۲:۲۲ ب٫ظ

من روابطی را منظور دارم که همۀ انسانها چه خداپرست و چه خدانشناس بطور روز مره با آنها درگیرند و این سه رابطه بیشتر نیست: با خود، جامعه و طبعت. [b]رابطۀ با خدا تنها رنگیست که به اینها اضافه میشود.[/b] انسان خدا شناس نگاه دیگری به این هر سه دارد.

رضازاده
رضازاده
اسفند ۲۰, ۱۳۹۵ ۱۱:۴۶ ق٫ظ

هم مباحثۀ عزیز جناب حجت جانان:من روابطی را منظور دارم که همۀ انسانها چه خداپرست و چه خدانشناس بطور روز مره با آنها درگیرند و این سه رابطه بیشتر نیست: با خود، جامعه و طبعت. رابط] با تنها رنگیست که به اینها اضافه میشود. انسان خدا شناس نگاه دیگری به این هر سه دارد.۱) خود را بخشی از وجود مطلق میداند و با اعتقاد به خدا به زندگی خود مفهوم می بخشد.۲) در رابطۀ اجتماعی از عدالت خدا و زیبائی او بهره گرفته و انساندوست میشود (به شرط اینکه دیدگاهش از خدا نیز همین باشد)۳) در رابطۀ با طبیعت به… مطالعه بیشتر»

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۲۰, ۱۳۹۵ ۷:۵۵ ق٫ظ

جناب رضازاده رابطه چهارمی هم هست که اصلی ترین رابطه هاست وان رابطه انسان با خداست که محور مقاله شما بود وشما در تقسیم بندی ازان غافل شدید مسئله این بود که ایا وجود ذی شعوری ما وجهان را خلق کرده است ؟ ما به کجا وچرا میرویم ؟ این همه درد ورنج والام بشری برای چیست ؟ که مجموعه اینها سوال ایا خدا وجود دارد ؟ را سبب میشود وشما فرمودید که اگر نگاه تغییر کند چنین سوالی تناقض ایجاد میکند وکلا معنایی ندارد اگر ما خود را جزو هستی ووجود بدانیم وخدا را وجود مطلق بدانیم سوال فوق… مطالعه بیشتر»

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۹, ۱۳۹۵ ۶:۵۷ ق٫ظ

جناب حجت جانان عزیز
ما در سه نوع رابطه قرار میگیریم: رابطۀ با [b]طبیعت[/b] از راه عقلانیت و علم است، رابطۀ با [b]جامعه[/b] از مسیر اخلاق و [b]رابطه با خود[/b] از راه عرفان و معنویت گرائی. این رابطۀ سوم تصویرسازی و نقاشی می کند و از واقعیت موجود نه یک عکس دقیق علمی، بلکه یک نقاشی رنگی ارائه میدهد که از آنچه در طبیعت هست زیباتر، دلپذیرتر و موافق با نیازهای روحی ما باشد. در بخش دوم، داستان خلقت و همچنین تصویرسازی انسان را کمی بیشتر باز کرده ام که امیدوارم به زودی در دسترس قرار گیرد.

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۸, ۱۳۹۵ ۵:۳۶ ب٫ظ

جناب رضازاده گرامی ما نقاش هستیم ؟ ماعکاس هستیم ؟ از تخیل خالی باشد یعنی واقعی باشد داستان خلقت واقعیست ؟بعد چطور از تخیل خالی باشد وواقعی باشد اما انرا کلمه به کلمه نباید گرفت ؟ مثال شما متاسفانه مفهوم نیست لطفا توضیح دهید

منوچهر
منوچهر
اسفند ۱۸, ۱۳۹۵ ۱:۴۶ ب٫ظ

یک دوست گرامی ، ممنون از لطف شما

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۸, ۱۳۹۵ ۱۲:۲۶ ب٫ظ

دوست عزیز فرقان، من مدافع فلسفۀ هایدگر نیستم و تنها به آن بخشی اشاره کردم که میگوید: فلسفه تا امروز هستی را یک موجود میدانست و نه وجود. قضاوت های کلی و رد ویا قبول کامل آراء یک فیلسوف جالب نیست. آنچه ما امروز به شدت نیاز داریم نسبیت آراء است و نه قطعیت محض.

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۸, ۱۳۹۵ ۱۲:۲۰ ب٫ظ

بروی چشم جناب حجت جانان، بیشتر مطالعه کرده و جواب می دهم. تا آن موقع این را عرض میکنم: ما از یک درخت عکس میگیریم و این عکس یک به یک تمام اجزاء و مشخصات آنرا نشان میدهد، آنطور که هست. منظور از سیاه سفی در اینجا خالی یودن این عکس از فانتازی و قدرت تخیل است. آنرا کلمه به کلمه نباید گرفت. معنویت به این عقلانیت اضافه شده و نقاش تخیلات خودرا به آن اضافه کرده و به آن رنگ می بخشد.

يك دوست
يك دوست
اسفند ۱۷, ۱۳۹۵ ۱:۲۰ ب٫ظ

با سلام و عرض ادب خدمت منوچهر گرامی
حق با شماست. سپاس از توضیحات و نکته سنجی شما.

فرقان
فرقان
اسفند ۱۷, ۱۳۹۵ ۵:۴۱ ق٫ظ

همانطور که در بند اول آمده نویسنده مقاله بهره کمی از فلسفه داد اما جگر بزرگی دارد که وارد این بحث شده است! بدی هایدگر همین است که به جای متفکر و سخن ورز تربیت می کند. خودم زمانی هایدگری بودم ولی الان که دست نوشته های آن موقع را می خوانم میبینم انبانی از جمله بافی و اصطلاح سازی و کلمه بازی است. هایدگر می توانست شاعر خوبی باشد اما فیلسوف نیست. عقل نقاد ندارد و نقادی نمی پرورد. شاید در تعریف عده ای فلسفه همین باشد اما این فلسفه بیش از آنکه تبیین کننده واقعیت جهان و مفسر… مطالعه بیشتر»

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۶, ۱۳۹۵ ۷:۲۴ ب٫ظ

جناب رضازاده گرامی لطفا این عکس دقیق علمی سیاه وسفید از خلقت را توضیح دهید که کجایش علمیست وکجایش دقیق است؟ واز چه جهت سیاه وسفید است ؟

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۶, ۱۳۹۵ ۷:۲۱ ب٫ظ

یک دوست گرامی درد ورنج والام بشری وقتیکه با پشتوانه عقیدتی همراه نباشد سبب پوچی وگرایش به نیهیلیسم میشود عوارض وعواقب وبیرون زدگی خود را با لذت گرایی افراطی نشان میدهد که البته انهم پس از مدتی سبب دلزدگی وپوچی هرچه بیشتر خواهد شد حتما باید جانب احتیاط رعایت شود وافراط در هر امری خسارت ببار خواهد اورد دوست عزیز من متاسفانه ان فیلم را ندیدم ولی هرگز منظور من ان نیست که هر کسی اگر متحمل رنج وسختی شود به پوچی خواهد رسید افرادی که برای هدفشان وایمانی که به هدف خود دارند اگر در راه ان شکنجه شوند… مطالعه بیشتر»

منوچهر
منوچهر
اسفند ۱۶, ۱۳۹۵ ۱۰:۵۷ ق٫ظ

اقای ” یک دوست ” این رای را ابراز کرده اند که علت نهیلیسم لذگ گرایی افراطی است . این رای کاملا غلط است . نهیلیسم یعنی ” نبودن معنا ” ( انگیزه ، هدف ، مقصد ) . ضمنا هیچ انسانی نیست مگر خواهنده لذت و رضایت است . منتها ما لذات عالی داریم و دانی ( پست ) . انچه شما تحت عنوان “لذت گرایی ” مطرح میکنید معلول نیهیلیسم است و نه علت نیهیلیسم . مثلا الان در جامعه ما ( و جهان ) ارزشهایی مثل مذهبی بودن یا انقلابی بودن یا روشنفکر بودن ، بسیار بیرنگ… مطالعه بیشتر»

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۶, ۱۳۹۵ ۸:۲۹ ق٫ظ

دوست عزیز پاشا،من کاملاً با شما هم عقیده هستم. روشنگری و رواج عقلانیت به عنوان تنها وسیلۀ رسیدن به حقیقت و علاج سرطان ایدآلیسم خیلی از سلول های سالم را نیز باین «درمان شیمیائی» از بین برد. همۀ تلاش های ۲۰۰ سال گذشته در نهایت به این نتیجه رسید که «انسان عصیانگر و خیال پرداز» را نمیتوان به اسارت کشید، چون او زنجیر ها را پاره کرده و به دنبال تصویر سازی و نقاشی است و خود را به یک عکس دقبق، علمی و سیاه سفید از خلقت راضی نمی کند. ولی ایمان متافیزیکی هم به تنهایی بدون عقلانیت ما… مطالعه بیشتر»

Pasha
Pasha
اسفند ۱۵, ۱۳۹۵ ۶:۳۵ ب٫ظ

خوشبختانه این ماه چند اثر سینمایی جالب در همین موضوع خلقت و هستی اکران شده که‌ خالی از لطف نیستند:Doctor strangeArrivalPassengerLucyدکتر استرنج که‌ مناظره جالبی میان شرق و غرب ترتیب داده و متخصص جراح مغز و اعصاب را مقابل راهبه بودایی نهاده و قواعد تمرکز و …. را با تصاویر جالبی نشان میدهد.فیلم تازه وارد یا نورسیده که‌ میکوشد از زبان هستی پرده گشوده و دیالوگ کند با موجودات ماورایی و در نهایت نشان میدهد که‌ آنها قدرت پیشگویی دارند. و توصیه به نسل پروری میکنند. فقط کافیست تا زبان اشاره هستی را رمزگشایی نمود.فیلم مسافران هم انگار نمایش جالبی… مطالعه بیشتر»

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۵, ۱۳۹۵ ۴:۱۵ ب٫ظ

جناب اقای منوچهر عرض ارادت قلبی مرا پذیرا باشید امید موفقیت وبهروزی برایتان دارم

یک دوست
یک دوست
اسفند ۱۵, ۱۳۹۵ ۸:۱۱ ق٫ظ

با سلام مجدد خدمت دوست عزیزم حجت جانان و سپاس از همراهی تان در این بحث. من از شما بسیار آموخته ام و بدون هیچ اغراقی خودم را شاگرد شما می دانم.دوست عزیز، پرسش های شما مخصوصآ در رابطه با آلام و رنج های بشر، نشان از روح متعالی شما دارد. باور کن دغدغه ی شما در این خصوص برای من، مقدس تر از هر امر انتزاعی دیگری است. باز هم مجبورم از یک فیلم نام ببرم که بر اساس واقعیتی بسیار تلخ ساخته شد و به احتمال زیاد شما هم آن را دیده اید. فیلم “خواهران مگدالن” را میگویم.… مطالعه بیشتر»

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۴, ۱۳۹۵ ۵:۰۹ ب٫ظ

دوستان محترم جناب رضازاده عزیز ویک دوست گرامی با عرض ارادت وبا کمال احترام به دیدگاه اندو عزیز بایدعرض کنم که بیان ان سوالات که در حقیقت سوالات اساسی بشری است بدلیل این بود که علت اصلی پرسش از وجود خدا فراموش نشود وبدانیم که نوع نگاه ما به خدا که انرا همه ی هستی ووجود بدانیم وخود را نیز جزیی ازان بدانیم باز هم پاسخی برای پرسشهای اساسی بشری نخواهد بود وسوال ایا خدایی هست ؟ سرجایش باقی خواهد ماند یادمان نرود که قران هم میگوید لقد خلقنا الانسان فی کبد ایه ۴ سوره البلد که ما نوع انسان… مطالعه بیشتر»

منوچهر
منوچهر
اسفند ۱۴, ۱۳۹۵ ۱۱:۲۶ ق٫ظ

معروف است که یک دیوانه سنگی در چاه انداخت و صدها عاقل نتوتنستند در بیاورند . این بازی زبانی بیهوده ی تفکیک وجود و موجود بی شباهت به همان مثال نیست . تفکیک وجود و موجود چیزی نیست مگر یک بازی ( یا جوک ) زبانی و زاییده تخیلات و توهمات ذهن است . ما در عالم عین فقط موجودات را داریم . در عالم ذهن بازی میکنیم و اصالت ماهیت و اصالت وجود و امثال ذلک را میبافیم .

منوچهر
منوچهر
اسفند ۱۴, ۱۳۹۵ ۸:۳۰ ق٫ظ

اصلا ما چرا میپرسیم خدا هست یا نه ؟ ( و مهم نیست که این جناب خدا چه جوری است . متشخص و نامتشخص و امثال ذلک ) . گیرم باشد یا نباشد به ما چه ؟ واقعیت اینست که منشاء این پرسش اینست که ما به دنبال “معنایی برای زندگی ” هستیم . و اگر این نیاز وجود نداشت ، بود و نبود خدا هم برای ما اهمیت نداشت . به بیان دیگر ” خدا ” پیش از انکه یک سوال فلسفی باشد ، یک نیاز روانشناختی است . ضمنا اگر خدایی وجود داشته باشد و طالب شناخت خودش… مطالعه بیشتر»

مجید
مجید
اسفند ۱۳, ۱۳۹۵ ۹:۰۲ ب٫ظ

به آن معنی که شما می گیرید بله……. اما بهرحال نمی توان چیزی یافت که فقط وجود باشد نه موجود.

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۳, ۱۳۹۵ ۶:۵۲ ب٫ظ

جناب حجت جانان، به عقیدۀ من این سؤالات جواب ندارد، ولی انسان برایش جواب می سازد و نمیخواهد آنهارا بی جواب بگذارد. هایدگر موضوع خدارا بی پاسخ رها میکند. گویا گفته است: ما برایاعتقاد به خدا دیر به دنیا آمدید و برای درک هستی زود. در مصاحبۀ معروفش با اشپیگل باز گفتار دیگری دارد. نمیدانم این گفتار به فارسی ترجمه شده یانه؟تمام سخن من اینست که انسان «تصویرساز» است و همین کار را با خداهم انجام میدهد. ما حتی تصویر هایی خیالی از فردوسی، حافظ و سعدی پیش رو داریم و حتی آنهارا جدا جدا تشخیص می دهیم و اگر… مطالعه بیشتر»

یک دوست
یک دوست
اسفند ۱۳, ۱۳۹۵ ۶:۵۲ ب٫ظ

سلام خدمت دوست دانا جناب حجت جانان.دوست خوبم، حقیقت را تنها نمی‌توان در کوچه پس کوچه‌های تو در تو و بی‌پایان فلسفه جستجو کرد. به قول سهراب: گاه می‌شود در حافظه‌ی یک چوب خاطره‌ی باغی دید پر موسیقی باد؛ البته پرسش‌های شما پرسش‌های هر انسان آگاه دیگری است؛ اما این پرسش‌ها در شرایط بسیار بغرنج جامعه‌ی ما دارد به سرعت پژمردن و فرو ریختنمان می‌افزاید. من اصلا از شما جلوتر می‌روم و خدمتتان عرض کنم که شاید هیچوقت نتوانیم به راز زندگی و رنج‌هایمان پی ببریم و بعد از مرگ هم یکایکمان به قول خیام به صندوق عدم برگردیم بی… مطالعه بیشتر»

حجت جانان
حجت جانان
اسفند ۱۳, ۱۳۹۵ ۷:۵۹ ق٫ظ

موجود به وجودی میگویند که قبلا نبوده بعدا به وجود امده است در مورد خدا صحیح تر انست که گفته شود وجود مانند انکه در مورد خدا صحیح تر انست که گفته شود احد نه واحد چون واحد ثانی وثالث و…. بدنبال دارد ولی احد یکتاست جناب رضا زاده گرامی هایدیگر توجه فلاسفه را از موجود بینی به وجود جلب کرد اما خدای هایدیگر با خدای ادیان متفاوت است انسانها که میپرسند ایا خدایی هست ؟ نه از ان جنبه که خود جزیی از هستی ووجود هستند چنین سوالی را طرح کنند بلکه منظور انست که ایا وجود ذی شعوری… مطالعه بیشتر»

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۲, ۱۳۹۵ ۲:۲۴ ب٫ظ

این جمله های شما باعث دلگرمی است. من ۵۰ سال است دور از وطن می باشم و افتخار می کنم که اصلاح دینی در کشور ما این اندازه پیشرفت کرده است.
ارادتمند شما

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۲, ۱۳۹۵ ۲:۲۱ ب٫ظ

از راهنمایی شما سپاسگذارم، اگر توفیقی برای ادامۀ نوشته پیش آمد، از آن بهره می گیرم.

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۲, ۱۳۹۵ ۲:۱۸ ب٫ظ

جناب مجید عزیز تا جاییکه از درس عربی ۵۱ سال پیش در دبیرستانی در مشهد به خاطرم هست خالق (واجد) و مخلوق (موجود، باشنده) اسم فاعل و مفعولند. من تمام دنیارا مجموعه ای از «موجودات» میبینم و بشر در کنار این موجودات به «موجد برتری» بنام خدا ایمان آورده است. تمام سخن من فقط همینست که خدا موجود نیست. به خاط دارم مرتب می گفتند یک میز احتیاج به نجار دارد، پس جهان را هم خدایی آفریده، یعنی یک موحود (نجار) میزی ساخته است که آنهم موجود است. از نظر سنجی شما سپاسگذارم.

مجید
مجید
اسفند ۱۱, ۱۳۹۵ ۱۰:۴۰ ب٫ظ

[quote]آیا خدا همان نیرویی است که جرقه اولیه را روشن کرد و بقول فیزیکدانها »انفجار اولیه« را سبب شد؟[/quote]
هرگز! چنین خدایی به هیچ نمی ارزد، به هیچ…..

مجید
مجید
اسفند ۱۱, ۱۳۹۵ ۱۰:۳۸ ب٫ظ

جناب رضازاده، با سلام مجدد: فرموده اید:بحث خدا به جایی میرسد که به یک خالقی میرسند که خود مخلوق (موجود) نیست، بلکه فقط واجد است.مشکل همینجاست! چرا فقط مخلوقات را موجود می دانید؟؟ با توجه به [u]معنی لغوی کلمه[/u] (نه آنچه فلاسفه بر آن بار می کنند) موجود یعنی ‘ آنچه وجود دارد، چه قائم به ذات چه قائم به غیر’ حال آنکه شما صفت موجود را صرفا بر مخلوقات قابل انطباق می دانید!عنایت کنید: خالقی که خود موجود نباشد (یعنی وجود نداشته باشد!) چگونه می تواند به مخلوق وجود ببخشد؟ با توجه به معنی لغوی کلمه به گمان حقیر… مطالعه بیشتر»

یک دوست
یک دوست
اسفند ۱۱, ۱۳۹۵ ۲:۳۴ ب٫ظ

البته دوست عزیز اگر جسارت نباشد به نظر من حیف است که مطلبی با این بار معنایی ناب، عنوانی این چنین تکراری داشته باشد.
پیشنهاد من این است که عنوان مقاله ات را با الهام از شعر زنده یاد مهدی اخوان ثالث بگذاری:
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟
(ببخشید جسارت بود)

یک دوست
یک دوست
اسفند ۱۱, ۱۳۹۵ ۲:۲۴ ب٫ظ

با سلام خدمت جناب رضا زاده بزرگواراولین بار که چشمم به عنوان مطلب شما در صفحه ی این سایت افتاد، به خودم گفتم: دوباره بحث ملال آور و بی فایده ی وجود یا عدم وجود خدا و… چه حوصله ای دارد این نویسنده؛ اما امروز آن را خواندم و چقدر متآسف شدم از اینکه فقط به خاطر یک پیش داوری نادرست، نزدیک بود خودم را محروم کنم از پیچش این همه مو و از ابرو و اشارت های ابرو؛ اما آن نمیدانم که، باز هم مجبورم کرد بنشینم و این مطلب را بخوانم، آن هم دقیقآ بعد از خیره شدن… مطالعه بیشتر»

رضازاده
رضازاده
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵ ۷:۵۷ ق٫ظ

دوست عزیز جناب مجید،
شما می فرمائید:
چیزی به نام “وجود محض” (بدون آنکه خود موجود بوده باشد!) نداریم.
ممکن است این جمله را بیشتر توضیح بدهید؟ تا آنجائیکه من فهمیدم، بحث خدا به جایی میرسد که به یک خالقی میرسند که خود مخلوق (موجود) نیست، بلکه فقط واجد است.
با سپاس فراوان

مجید
مجید
اسفند ۹, ۱۳۹۵ ۹:۴۸ ب٫ظ

جناب رضازاده، با سلام:
عنایت دارید که هر “موجودی” واجد صفت “وجود” است ولی عکس آن اساسا قابل طرح نیست، یعنی طرح این سوال که آیا “وجودی” تواند بود که خود فاقد صفت “موجود” باشد یا نه؟ بی معنیست، چراکه اصلا چیزی به نام “وجود محض” (بدون آنکه خود موجود بوده باشد!) نداریم.
لذا این قبیل مسائل وقتی به این شکل بیان می شود بازی با کلمات و قضایای فلسفیست که البته رهگشا نیست……..
منتظر قسمت دوم مقاله هستیم.

فهرست
35
0
دیدگاه خود را با نویسنده و خوانندگان در میان بگذاریدx
()
x